تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

چرا مولوي شيعه بود؟

از:http://www.baztab.com/news/33748.php

 نویسنده :پروفسور سيدسلمان صفوي

مقدمه
در دسامبر سال 2005 ميلادي به دعوت دانشگاه خاور نزديك (Near East University) قبرس شمالي در «نيكوزيا»، براي سخنراني از لندن در كنفرانس بين‌المللي مولوي شركت كردم كه سخنراناني از دانشگاه‌هاي تركيه، آمريكا و انگليس نيز در آنجا حضور داشتند.

در آن روزها، هر شب در مراسم سماع مولويه از شهداي دشت كربلا با احترام و اندوه ياد مي‌شد. طي گفت‌وگو با شركت‌كنندگان در كنفرانس، متوجه شدم كه برخي منكر تشيع مولانا هستند، چنان‌كه «فرانكلين لوئيس» نيز در كتاب خويش با نام «رومي ـ گذشته و حال، شرق و غرب» (2000 ميلادي) كه به زبان فارسي نيز ترجمه شده، مولانا را حنفي قلمداد كرده است. لذا بر آن شدم كه تشيع مولانا را بر پايه «مثنوي معنوي» تبيين كنم.

البته تشيع معرفتي با تشيع فقاهتي (شريعت) رابطه «عموم و خصوص من وجه» دارد و در اين نوشتار، بر جنبه تشيع معرفتي مولوي تأكيد شده است.

از نكات تعجب‌آور اين‌كه تركيه، مولانا را عارف و شاعر بزرگ ترك به دنيا معرفي مي‌كند، چنان‌كه در نمايشگاه بزرگ تاريخ تمدن امپراتوري عثماني، كه در سال 2004 ميلادي در آكادمي سلطنتي هنر (Royal Academy of art) در لندن داير شد، هم بر اين مسئله تأكيد شده بود. افغان‌ها نيز مولانا را به علت زادگاهش بلخ، افغاني مي‌‌دانند و پس از معرفي «وخش» به عنوان محل تولد مولانا توسط «فرانكلين لوئيس»، تاجيك‌ها او را اهل تاجيكستان مي‌‌خوانند، هرچند «بلخ» و «وخش» تا قرن 19 ميلادي، هر دو جزو خراسان بزرگ در ايران بوده و مولانا در سال 1204 ميلادي متولد شده است.

ليك به قول پروفسور «آرنري»، مولانا در هركجا تولد يا وفات يافته باشد، تأثيري بر اين واقعيت مسلم نمي‌گذارد كه او يك ايراني است، چراكه از فرهنگ اسلامي ـ ايراني تغذيه كرده و زاده خراسان بزرگ ايران است و آثارش به زبان فارسي و حامل تعاليم فرهنگ و تمدن ايراني ـ اسلامي است (براي اطلاع بيشتر به منابع زير مراجعه كنيد: Arberry; A.J; "classical Persian Literature"; londan; 1985- "Persian suli Poety"; Richmand; 1997)

اما افسوس كه متوليان رسمي فرهنگ كشور، قدر مولانا، اين افتخار اسلام و ايران را چنان‌كه بايد و شايد نمي‌دانند و برنامه‌اي در خور شأن اين عارف و شاعر بزرگ ايراني در كشور برگزار نمي‌كنند، درحالي كه همه‌ساله از 10 تا 17 دسامبر، مراسم بزرگداشت علمي ـ هنري مولانا در شهر «قونيه» برگزار مي‌شود؛ سراسر شهر چراغاني و غرق نور است و از همه نقاط جهان در اين مراسم شركت مي‌كنند.

با وجود اين‌كه مولانا ايراني و مسلمان عارف است، اما پيامش مسلما فراتر از نژاد و جغرافياست؛ پيام مولانا، صلح، دوستي، معنويت، ولايت و خداپرستي است.

با تكيه بر برخي تكنيك‌هاي تحقيقات آكادميك تفسير متن شامل رويكرد مفهومي، رويكرد جامع‌نگري (Synoptic Approach)، توجه به ساختار و سيكل هرمنوتيكي (گفتمان جزء و كل، كل و جزء) بر اساس مثنوي مولوي، حضرت مولانا يك شيعه خاص وفادار به ولايت مولي‌الموحدين، قطب‌الاقطاب‌العارفين، سرلشكر ولايت قمريه اميرالمؤمنين علي(ع) و مداح سلسله نوريه ولايت شمسيه حضرت ختمي مرتبت، محمد مصطفي(ص) و ولايت نور قمريه اهل بيت است.

اساس تشيع، مبتني بر اصل امامت يا ولايت يا انسان كامل در ادبيات عرفاني و معرفت و محبت و تبعيت از مقام و منزلت امام علي(ع) و اهل بيت پيامبر(ص) و اعتقاد به اصل تولي و تبري است. در عمق انديشه‌هاي مولانا در مثنوي معنوي، جنبه‌اي از معرفت، محبت و تبعيت از امام علي(ع) و آل‌ علي نهفته است كه با اساس تشيع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبيق است.

در مثنوي مولوي، از سويي به پيروي از ولايت و ضرورت معرفت به امام علي(ع) و آل علي تأكيد شده است و از سوي ديگر، مولانا بر اهميت انسان كامل و ضرورت پيروي از مرشد و شيخ و قطب ـ كه معادل اصطلاح امام در علم كلام و ولي يا اولي‌الامر در قرآن است ـ تأكيد بليغ دارد.

مقام امامت و ولايت و مرشديت، داراي مراتب متعدد است؛ ولي مطلق، حضرت حق جل جلاله است و پيامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علي(ع) تا حضرت بقيةالله‌الاعظم، ولي كامل و مصداق بارز انسان كامل در عرفان هستند. لذا از آن جهت كه بحث انسان كامل و ولايت از امهات و اركان عرفان به شمار مي‌رود و انسان كامل مترادف با اصل امامت در تشيع است؛ پايه عرفان بر مبناي اصل «تشيع حقيقي» است.

به طور كل، در عرفان ولايت بر دو قسم است: ولايت عامه و ولايت خاصه.
الف ـ ولايت عامه كه بر دو قسم است:
1ـ ولايت حاصل از ايمان به خدا و رسول خدا(ص) و اولياي الهي كه مفاد آيه كريمه «الله ولي الذين آمنوا...» است. (سوره بقره آيه 257)

اين ولايت داراي ابتدا و انتهايي است؛ ابتداي آن تخليه و تحليه و انتهايش، مقام قرب نوافل است كه در اين مقام حق تعالي چشم و گوش و زبان بنده خويش مي‌شود و سالك به مقام حق‌اليقين مي‌رسد.

2ـ ولايت مختص به ارباب قلوب و كاملان كه فاني در حق و باقي به بقاي سلطان وجودند و پايان آن نهايت «مقام قاب قوسين» است.

ب ـ ولايت خاصه، كه مختص حضرت محمد(ص) و اوصياي خاص حضرت از اهل بيت و عترت ـ عليهم‌السلام ـ است.
اين ولايت از انتهاي «قاب قوسين» آغاز مي‌شود و به «مقام مظهريت تجلي ذاتي» و «مقام او ادني» مي‌رسد.

صاحبان ولايت خاصه (ولايت شمسيه) به منزله بطن هفتم كلام‌الله مجيد هستند. «انّ للقران ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا، الي سبعة أبطن» (علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ج 3، ص 72).

اقطاب (اولياي شمسيه) همانند درختي عظيم و ابدال، نقبا، اوتاد و... به منزله سايه آن هستند كه در هر عصر، تنها يك قطب وجود دارد، (رجوع شود به دفتر سوم مثنوي، قصه دقوقي، ابيات 1924 ـ 2305) و شرح ملاهادي سبزواري بر بيت 2003 دفتر سوم مثنوي).

مولانا در مثنوي مي‌گويد:
قوم ديگر سخت پنهان مي‌روند//شهره خلقند ظاهر كي شوند
هم كرامتشان هم ايشان در حرم// نامشان را نشنود ابدال هم
شش جهت عالم همه اكرام اوست// هر طرف كه بنگري اعلام اوست
(دفتر سوم مثنوي ـ ابيات 3104 ـ 3106)

ولايت خاصه نيز بر دو قسم است: ولايت شمسيه و ولايت قمريه
1ـ ولايت شمسيه
مظهر ولايت شمسيه، ولايت محمديه است كه وجود جزيي و شخصي حضرت محمد مصطفي(ص) است.

2ـ ولايت قمريه:
كه ولايت اوصياي خاص حضرت محمد(ص) از اهل بيت است.
بر اساس ابيات 2959ـ2980 دفتر اول مثنوي معنوي، با رويكرد قرينه مقاميه ولايت علويه مندرج در ولايت محمديه است و بر مبناي ابيات 3761ـ3766 همان دفتر، ولايت قمريه علي(ع)، مندرج در ولايت شمسيه حضرت ختمي مترتب است.

محي‌الدين (شيخ اكبر) معتقد است، حضرت عيسي مسيح(ع) خاتم ولايت عامه است و حضرت مهدي موعود(عج) صاحب ولايت خاصه است (رسائل قيصري، مقدمه، ص 156ـ160).

محي‌الدين در جزء سوم فتوحات مكيه گويد: «خداوند را خليفه‌اي است و در آن دوران كه روي زمين را ظلم و ستم فرا گرفته باشد، او با قيام و خروجش، جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد. او از اولاد عترت رسول‌الله(ص) و از فرزندان فاطمه(س) است، هم‌نام رسول خدا و جدش حسين‌بن‌علي(ع) است. در خلقش همانند رسول‌الله(ص) است» (فتوحات مكيه، چاپ دارالكتب العربيه، معروف به چاپ كشميري ـ ص 327ـ329).

عارف بزرگ، عبدالرزاق كاشاني گويد: «خاتم ولايت كه مقامات را طي نموده و به نهايت كمالات رسيده است، جز يك نفر نخواهد بود و او، همان است كه صلاح دنيا و آخرت به دست وي به نهايت كمال رسيده و او همان مهدي موعود(عج) است (شرح و تعليقات رسائل قيصري ـ ص 164ـ165).

مولانا بنا بر حديث شريف نبوي «من كنت مولاه فعلي مولاه» ـ كه هر دو فرقه شيعه و سني، آن را روايت كرده‌اند ـ بارها در مثنوي معنوي، مقام ولايت خاصه حضرت علي(ع) را مطرح كرده است.

مولانا در آغاز دفتر اول مثنوي معنوي در اولين داستان ـ داستان شاه و كنيزك ـ مسئله پير ـ حكيم حاذق (ابيات 63ـ65) را طرح مي‌كند؛ سپس به لقب حضرت علي(ع)، يعني «مرتضي» اشاره مي‌كند و امام را مولاي قوم مي‌نامد.
«مرحبا يا مجتبي يا مرتضي// ان تغب جاءالقضا ضاق الفضا
انت مولي القوم من لا يشتهي// قد ردي كلا لئن لم ينته»
(مثنوي معنوي، دفتر اول ـ ابيات 99 ـ 100)

مولانا در داستان دوازدهم در پايان دفتر اول مثنوي، در توصيف صاحب نفس مطمئنه، در ابيات 3721ـ 3991 به تفصيل راجع به حضرت علي(ع) به عنوان مصداق ولي خاصه سخن مي‌گويد و در دفتر ششم مثنوي معنوي، بار ديگر مفاد حديث نبوي را در باب حضرت علي(ع) طرح كرده در مورد ولايت حضرت مي‌گويد:
گفت هركو را منم مولا و دوست// ابن عم من علي مولاي اوست
(مثنوي معنوي، دفتر ششم، بيت 4538)

به اين ترتيب، مثنوي مولوي با اصل ولايت علي(ع) آغاز مي‌شود و پايان مي‌يابد. مولانا در آخرين داستان دفتر اول مثنوي معنوي ـ داستان دوازدهم ـ در وصف حضرت علي(ع) گويد:
1ـ اميرالمؤمنين (عنوان آغازين داستان دوازدهم ـ خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنين علي(ع))
2ـ اخلاص عمل (مصرع اول بيت 3721)
«از علي آموز اخلاص عمل»
3ـ علي شير حق (مصرع دوم بيت 3721)
«شير حق را دان منزه از دغل»
4ـ علي افتخار هر نبي (مصرع دوم بيت 3723)
«افتخار هر نبي و هر ولي»
5ـ علي افتخار هر ولي (مصرع دوم بيت 3723)
«افتخار هر نبي و هر ولي»
6ـ علي رخي كه ماه بر آن سجده آورد (بيت 3724)
«آن خدو زد بر رخي كه روي ماه/./ سجده آرد پيش او در سجده‌گاه»
7ـ علي شير رباني (بيت 3732)
«در شجاعت شير ربانيستي/// در مروت خود كه داند كيستي»
8ـ علي عقل و ديده محض (بيت 3745)
«اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي/// شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي»
9ـ باز عرش (بيت 3750)
«باز گو اي باز عرش خوش‌شكار// تا چه ديدي اين زمان از كردگار»
10ـ علي مدرك غيب (بيت 3751)
«چشم تو ادراك غيب آموخته/// چشم‌هاي حاضران بردوخته»
11ـ علي مرتضي (مصرع اول بيت 3757)
«راز بگشا اي علي مرتضي»
12ـ علي حسن‌القضا (مصرع دوم بيت 3757)
«اي پس از سوءالقضا حسن‌القضا»
13ـ علي قرص ماه (ولايت قمريه) (ابيات 3759ـ3761)
«از تو بر من تافت پنهان چون كني/// بي‌زبان چون «ماه» پرتو مي‌زني
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه// شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول/// بانگ مه غالب شود بر بانگ غول»
14ـ علي ضياء اندر ضياء (بيت 3762)
«ماه بي گفتن چو باشد رهنما/// چون بگويد شد ضياء اندر ضياء»
15ـ علي باب مدينه علم (علي باب ولايت محمديه) (بيت 3763)
«چون تو بابي آن مدينه علم را// چون شعاعي آفتاب حلم را (پيامبر (ص)) اشاره به حديث شريف نبوي «أنا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب». (فروزانفر، احاديث مثنوي، بيت 1361).
16ـ علي باب رحمت (مصرع اول بيت 3765)
«باز باش اي باب رحمت تا ابد»
17ـ علي بارگاه ما له كفوا احد (مصرع دوم بيت 3765) «بارگاه ما له كفوا احد»
18ـ علي به مثابه خورشيد (شيخ كامل) (ابيات 3773ـ3775)
«گفت فرما يا اميرالمؤمنين// تا بجنبد جان به تن در چون جنين
چون جنين را نوبت تدبير رو// از ستاره سوي خورشيد آيد او
چون كه وقت آيد كه گيرد جان جنين// آفتابش آن زمان گردد معين»
اشاره به ولايت شمشير علي(ع) به خاطر آن كه از اهل بيت است. ولايت قمريه او را با ولايت شمسيه حضرت مصطفي(ص) يكسان دانسته است. از سوي ديگر، اشاره مي‌كند كه شيوخ ديگر همچون ستاره‌اند و علي(ع) همانند خوشيد كه مظهر «شيخ كامل» است. (شرح كبير آنقروي ـ ج 3 ـ ص 1363)
19ـ علي به مثابه آفتاب ولايت (ولايت شمسيه)
همچون امام مهدي(عج) در مثنوي معنوي و مقالات شمس. شمس تبريزي نيز در مثنوي مولوي به آفتاب تشبيه شده است. با تمسك به ولايت علوي، سالك روح سلوك را درمي‌يابد.
«چون كه وقت آيد كه گيرد جان جنين// آفتابش آن زمان گردد معين
اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب// كافتابش جان همي بخشد شتاب»
(ابيات 3775ـ 3776)
جنين (سالك مبتدي) از ستارگان (مرشدان پايين‌تر از ولايت علوي) جز نقش، چيز ديگري كسب نكرده تا زماني كه آفتاب (علي ـ ولايت علوي) بر آن جنين (سالك) بتابد و تربيت حقيقي او آغاز شود.
20ـ پيوند باطني سالكان با ولايت علوي: (بيت 3779)
«از ره پنهان كه دور از حس ماست// آفتاب چرخ را بس داده‌هاست»
منظور از آفتاب، ولايت علوي است.
جنين (سالك) از راهي پنهان با آفتاب (ولايت علوي) پيوند مي‌يابد كه اين راه از حيطه حواس ظاهري بيرون است.
21‌ـ علي به مثابه راه ولايت: (ابيات 3781ـ 3782)
«آن رهي كه سرخ سازد لعل را// وان رهي كه برق بخشد لعل را
وان رهي كه پخته سازد ميوه را// وان رهي كه دل دهد كاليوه را»
(اشاره به سوره «والعاديات» كه در شأن امام علي(ع) نازل شده است).
22ـ علي باز پرافروخته (مصرع اول بيت 3783)
«باز گو اي باز پرافروخته»
23ـ علي، دست‌پرورده شاه حقيقي جهان هستي (مصرع دوم بيت 3783)
«با شه و با ساعدتش آموخته»
24ـ علي، باز عنقاگير شاه (بيت 3784)
«باز گو اي باز عنقا گير شاه/// اي سپاه اشكن به خود، ني با سپاه»
25ـ علي، امت واحده (بيت 3785)
«امت وحدي يكي و صد هزار// باز گو اي بنده بازت را شكار»
اشاره به آيه «كان الناس امة واحده» (سوره بقره، آيه 213)
و آيه «ان ابراهيم كان امة قانتا» (سوره نحل، آيه 120)
همه خلق بالقوه و بعضا بالفعل تحت ولايت علوي هستند؛ همان ولي كه خاشع خداوند است.
26ـ علي، بنده خداوند (بيت 3786)
«گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم/// بنده حقم نه مأمور تنم»
27ـ علي، شير حق (مصرع اول بيت 3787)
«شير حقم نيستم شير هوا»
28ـ فعل علي، گواه دين او (مصرع دوم بيت 3787)
«فعل من بر دين من باشد گوا»
29ـ علي، مظهر و مصداق صادق اراده و فعل الهي (بيت 3789)
«ما رميت اذ رميتم در حراب// من چو تيغم آن زننده آفتاب»
مصرع اول، اشاره دارد به آيه 77 سوره انفال: «ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي»
30ـ علي فاني فالله و باقي بالله (مصرع اول بيت 3790)
«رخت خود را من زره برداشتم»
31ـ توحيد علي، توحيد ذاتي صمداني، نه توحيد عددي (مصرع دوم بيت 3790)
«غير حق را من عدم انگاشتم»
32ـ علي، سايه الهي (مصرع اول بيت 3791)
«سايه‌ام كه خدايم آفتاب»
علي(ع) ولايت خويش را از ولايت الهي گرفته است.
33ـ علي، حاجب بارگاه احديت (مصرع دوم بيت 3791)
«حاجبم من نيستم او را حجاب»
34ـ وجود علي، سرشار از گوهرهاي وصال (مصرع اول بيت 3792)
«من چو تيغم پر گهرهاي وصال»
35ـ علي، حيات‌بخش (مصرع دوم بيت 3792)
«زنده گردانم نه كشته در قتال»
36ـ علي، صاحب ذات رفيع‌الدرجات و اخلاق الهي (بيت 3793)
«خون نپوشد گوهر تيغ مرا// باد از جا كي برد ميغ مرا»
اكبرآبادي، شارح مثنوي مي‌گويد: تيغ و ميغ، عبارت از ذات رفيع‌الدرجات حضرت اميرالمؤمنين(ع) است و باد، كنايه از اخلاق نفساني و گوهر تيغ، عبارت از اخلاق الهي؛ حاصل آن‌كه اوصاف نفساني بر صفات كماليه حضرت علي(ع) غالب نمي‌آيد».
(شرح مثنوي ولي‌الله اكبرآبادي، دفتر اول، ص 307)
37ـ علي، كوه حلم و صبر و داد (بيت 3794)
«كه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد// كوه را كي در ربايد تندباد»
38ـ هستي علي از بنياد شاه حقيقي (بيت 3797)
«كوهم و هستي من بنياد اوست// ور شوم چون كاه بادم باد اوست»
39ـ سردار وجود علي، عشق احد (بيت 3798)
«جز به باد او نجنبد ميل من/// نيست جز عشق احد سرخيل من»
40ـ علي، كاظم غيظ (بيت 3799)
«خشم بر شاهان شه و ما را غلام/// خشم را هم بسته‌ام زير لگام»
41ـ علي، غرق نور (مصرع اول بيت 3801)
«غرق نورم گرچه شد سقفم خراب»
42ـ علي، گلشن الهي (مصرع دوم بيت 3801)
«روضه هستم گرچه گشتم بوتراب»
43ـ احب الله، نام علي (بيت 3803)
«تا احب الله آيد نام من/// تا كه ابغض لله آيد كام من»
44ـ بخشش علي، مصداق اعط‌الله (مصرع اول بيت 3804)
«تا كه اعطالله آيد جود من»
45ـ امساك علي، مصداق امسك لله (مصرع دوم بيت 3804)
«تا كه امسك لله آيد بود من»
ابيات 3803 و 3804، مقتبس است از حديث «من اعطي لله و منع لله و ابغض لله و انكح لله، فقد استكمل الايمان». هر كس براي خدا ببخشد و براي خدا امساك كند و براي خدا دوست بدارد و براي خدا دشمن بدارد و براي خدا ازدواج كند، همانا ايمانش كمال يافته است». (فروزانفر، احاديث مثنوي، ص 37، 1361).
46ـ وجود علي، سراسر از براي خدا (مصرع دوم بيت 3805)
«جمله لله‌ام نيم من آن كس»
اراده علي(ع) در اراده حق، فنا و بقا يافته است.
47ـ عمل علي از براي حق، حاصل علم شهودي او از باري تعالي (بيت 3806)
«و آنچه لله مي‌كنم تقليد نيست/// نيست تخييل و گمان، جز ديد نيست»
علم علي(ع) علم شهودي است، نه علم حصولي.
48ـ دست علي بسته بر دامان حق (بيت 3807)
«ز اجتهاد و از تحري رسته‌ام/// آستين بر دامن حق بسته‌ام»
49ـ وجود علي ملكوت لاهوت و شاهد مدار حق تعالي (بيت 3808)
«گر همي پرم همي بينم مطار/// ور همي گردم همي بينم مدار»
50ـ علي، صاحب ولايت قمريه و حضرت حق ولي مطلق شمسيه (مصرع دوم بيت 3809)
«ماهم و خورشيد پيشم پيشوا»
51ـ علي، دروازه علم الهي (مصرع اول بيت 3841)
«اندرآ من در گشادم مر ترا»
هر كس خواهان مرتبه اعلاي وصال حق تعالي باشد، بايد از باب ولايت علي(ع) وارد شود. اشاره به حديث نبوي در شأن اميرالمؤمنين علي(ع): «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن اراد المدينه و الحكمه فليأتها من بابها»؛ من شهر دانشم و علي دروازه آن، هركه بخواهد بدين شهر و فرزانگي درآيد، بايد از دروازه آن درآيد. (فروزانفر، احاديث مثنوي، ص 37، 1361).
52ـ علي، بخشنده گنج‌هاي جاودان به پيروان وفادار ولايت علوي (بيت 3823)
«پس وفاگر را چه بخشم تو بدان/// گنج‌ها و ملك‌هاي جاودان»
53ـ علي، خواجه روح (بيت 3942)
«ليك بي غم شو شفيع تو منم/// خواجه روحم نه مملوك تنم»
54ـ علي، رادمرد رادمردان (بيت 3943)
«پيش من اين تن ندارد قيمتي/// بي تن خويشم فتي ابن الفتي»
55ـ علي، راهنماي اميران و ثمربخش درخت خلافت (ابيات 3946ـ3947)
«زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم/// تا اميران را نمايد راه و حكم
تا اميري را دهد جاني دگر/// تا دهد نخل خلافت را ثمر»
56ـ علي با خوي الهي، ترازويي در عدالت و درستي (مصرع اول بيت 3981)
«تو ترازوي احد خود بوده‌اي»
57ـ ولايت علي، ميزان ولايت همه واليان نور (مصرع دوم بيت 3981)
«بل زبانه هر ترازو بوده‌اي»
58ـ نور ولايت علي، نشأت‌گرفته از نور ولايت مطلقه حضرت حق (بيت 3983)
«من غلام آن چراغ چشم جو/// كه چراغت روشني پذرفت ازو»
59ـ علي، گوهر درياي نور حضرت حق (بيت 3984)
«من غلام موج آن درياي نور/// كه چنين گوهر برآرد و ظهور»
مولانا در دفتر ششم مثنوي معنوي، امام حسين(ع)، سالار شهيدان و اهل بيت را شاهان دين و عاشورا را روز عزاي جان و برتر از قرني معرفي مي‌كند.
وي عشق به امام حسين(ع) را در ادامه عشق به پيامبر(ص) دانسته، هم‌چنان كه عشق به گوش، عشق به گوشواره را در پي دارد. (ابيات 790ـ 792)
«روز عاشورا نمي‌داني كه هست/// ماتم جاني كه از قرني به است
پيش مؤمن كي بود اين غصه خوار// قدر عشق گوش، عشق گوشوار
پيش مؤمن ماتم آن روح پاك/// شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح»
مولانا در ادامه، روح امام حسين(ع) را روح سلطاني؛ يعني همان روح قدسي و اعلي مرتبه ارواح توصيف مي‌كند. (ابيات 797 ـ 798)
«روح سلطاني ز زنداني بجست/// جامه درانيم و چون خاييم دست
چون كه ايشان خسرو دين بوده‌اند/// وقت شادي شد چو بشكستند بند»
لذا به قول مرحوم استاد جلال‌الدين همايي؛ «اساس تشيع كه معرفت علي و خاندان رسول باشد، در روح مولوي كاملا رسوخ داشت. همان‌‌گونه كه در روح بسياري از علما و بزرگان اهل سنت و جماعت و حتي ائمه اربعه وجود داشت، اما در پرده تعصبات جاهلي و سياست‌هاي شوم پوشيده شده است».
(جلال‌الدين همايي، مولوي چه مي‌گويد، ص 56)
هر يك از دفاتر شش‌گانه مثنوي مولوي، شامل دوازده داستان بلند (Discourse) و در مجموع 72 داستان است.

تكرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوي معنوي، اتفاقي نيست، بلكه اشارتي به دوازده امام از اهل بيت نبوت و رسالت است و عدد 72 اشاره به شهداي كربلاست كه در سماع مولويه نيز از آنان به نام «شهداي دشت كربلا» ياد مي‌شود. در مقبره حضرت مولانا در قونيه نيز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حك شده است كه به وضوح، بيانگر تشيع حضرت مولانا، جلال‌الدين محمد بلخي خراساني است.

مطالب ارائه‌شده در اين نوشتار، استقصاء و استقراء كامل نيست، بلكه نمونه‌اي از ديدگاه مولانا در بخش‌هايي از مثنوي است، وگرنه در ديوان كبير و ديگر آثار مولوي، مطالب بسياري در باب ولايت علي(ع) بيان شده است.


+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

حال و يار و كار نيــــــــــــــــكوتر بجو

نيم عمــــــــــــــرت در پريشاني رود
نيم ديگر در پشــــــــــــــــيماني رود
 
ترك اين فـــــــكر و پــــــريشاني بگو
حال و يار و كار نيــــــــــــــــكوتر بجو
 
ور نداري كــــــــــــار نيكوتر به دست
پس پشــــيمانيت بر فوت چه است
 

از دفتر چهارم مثنوي

+ نوشته شده در  بیست و پنجم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

آب اندر زير كـــــــشتي پشتي است

چيســت دنيــــــــا از خدا غافل بدن
نه قمــــــــــاش و نقده و ميزان و زن
 
مــــــــال را كز بهر دين باشي حمول
نــــــــــعم مال صالح خواندش رسول
 
آب در كشــــتي هلاك كشتي است
آب اندر زير كـــــــشتي پشتي است

از دفتر اول مثنوي

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

گفت اي روبه تو عدل افروختي

عدالت از نظر قدرتمندان يعني همه چيز از ان من كه  قدرتمندم!!!!

بريده هاي از داستان شير و گرگ و روباه از مثنوي مولانا داستان حال ملت ايران و دولت امريكاست.

شير و گرگ و روبهي بهر شكار --- رفته بودند ازطلب در كوهسار  

 گاو كوهي و بز و خرگوش زفت  --- يافتند و كار ايشان پيش رفت

گفت شير اي گرگ اين را بخش كن  ----  معدلت را نو كن اي گرگ كهن 

گفت اي شه گاو وحشي بخش تست ----  آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست

 بز مرا كه بز ميانهست و وسط ----  روبها خرگوش بستان بي غلط

شير گفت اي گرگ چون گفتي بگو ---- چونك من باشم تو گويي ما و تو 

چون نبودي فاني اندرپيش من -----  فضل آمد مر ترا گردن زدن 

گرگ را بر كند سر آن سرفراز----  تا نماند دوسري و امتياز
بعد از آن رو شير با روباه كرد ----  گفت اين را بخش كن از بهر خورد

 سجده كرد و گفت كين گاو سمين ----- چاشتخوردت باشد اي شاه گزين

وان بز از بهر ميان روز را  -----  يخنيي باشد شه پيروز را 

و آن دگر خرگوش بهر شام هم  ------ شبچره اين شاه با لطف و كرم


 گفت اي روبه تو عدل افروختي ----- اين چنين قسمت ز كي آموختي   

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

اين چنين ميناگريها كــــــار تست

ياد ده مـــــــــــا را سخنهاي دقيق
كه ترا رحـــــــــم آورد آن اي رفيق
 
هم دعــــــــا از تو اجابت هم ز تو
ايمــــــــــني از تو مهابت هم ز تو
 
گر خطا گفتـــيم اصلاحش تو كن
مصلحي تو اي تو سلطان سخن
 
كيـــــــميا داري كه تبديلش كني
گرچه جوي خون بود نيـلش كني
 
اين چنين ميناگريها كــــــار تست
اين چنين اكســيرها اسرار تست
 

  از  دفتر دوم مثنوي

+ نوشته شده در  هجدهم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

لنگ و لوك و خفته‌شكل و بي‌ادب --- سوي او مي‌غيژ و او را مي‌طــلب

گر گــــــــــــــران و گر شتابنده بـود
آنك جويـــــــــــــــندست يابنده بود
 
در طـــلب زن دايما تو هر دو دست
كه طـــــــلب در راه نيكو رهبرسـت
 
لنگ و لوك و خفته‌شكل و بـي‌ادب
سوي او مي‌غـيژ و او را مي‌طــلب
 ----------------------------------

هر كـــــــــــــجا بوي خوش آيد بو بريد

ســـــــــوي آن سر كاشناي آن سريد

 

هر كجــــــــــا لطفي ببيني از كسي
سوي اصـــــــل لطف ره يابي عسي

 

اين همه خوشـــها ز درياييست ژرف

جزو را بگرار و بر كــــــــــــــل دار طرف

 

 از دفتر سوم كتاب مثنوي

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

سر موتـوا قبل موت اين بود

گفـــــــــــــــت ليكن تا نمردي اي عنود
از جـــــــــــــــناب من نبردي هيچ جود
 
سر موتــــــــــــــــــوا قبل موت اين بود
كز پـــــــــــــــس مردن غنيمت‌ها رسد
 
غير مـــــــــــــــــردن هيچ فرهنگي دگر
در نگـــــــــــــــــيرد با خداي اي حيله‌گر
 
يك عــــــــنايت به ز صد گـــــون اجتهاد
جـــــــهد را خوفست از صد گون فساد
 
وآن عنــــــــــايت هست موقوف ممات
تجـــــربه كردند اين ره را ثقــــــــــــــات
 
بلـــــــــك مرگش بي‌عنايت نيز نيست
بي‌عنايت هان و هان جايي مه‌ايست

از دفتر ششم  مثنوي

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

مولانا وصلاح الدين زرکوب

در سال 642ه‍.ق مولانا، با شمس تبریزی آشنا شد و در پی آن تحولی بزرگ در وی پدید آمد كه باعث شد درس و منبر را رها كند و با شمس به خلوت و سیر و سلوك بپردازد. اما به خاطر ناراحتی شاگردان و علمای متعصب شهر و در پی آن آزار شمس، او از قونیه رفت. مولانا فرزند خود را به دنبال او به شهرهای مختلف فرستاد و در نهایت با اصرار او و نیز شخص مولانا، شمس به قونیه بازگشت. اما پس از مدتی بار دیگر شمس ناپدید شد و تلاش مولانا برای یافتن او بی نتیجه ماند. عده ای معتقدند كه شمس توسط مخالفانش كشته شد. به هر حال مولانا در فراق او به خلوت نشینی پرداخت و اشعار بسیاری نیز سرود.
پس از ناپدید شدن شمس، مولانا خلوت خود را بیشتر با صلاح الدین زركوب می گذراند؛ صلاح الدین یاد شمس تبریزی را برای مولانا زنده می كرد. پس از ده سال صلاح الدین نیز به دیار باقی شتافت و مولانا پس از شمس، بار غم صلاح الدین را نیز تحمل كرد. این بار در مجالس یكی دیگر از مریدان مولانا، حسام الدین چلبی مورد توجه او قرار گرفت و به همت و اصرار او بود كه مولانا به نگارش مثنوی معنوی همت گماشت.

يكي گنجي پديد آمد در آن دكـــــــــــــــــان زركوبي

زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي
 
زهــــــــي بازار زركوبان زهــــــــــــي اسرار يعقوبان
كه جان يوسف از عشــــــــقش برآرد شور يعقوبي
 
ز عشق او دو صد ليـــــــلي چو مجنون بند مي‌درد
كز اين آتش زبــــــــــــــــــــون آيد صبوري‌هاي ايوبي
 
شده زركوب و حق مانده تنـــش چون زرورق مانده
جواهر بر طبق مانده چــــــــــــــــــو زركوبي كروبي
 
بيا بنـــــــــــــــــواز عاشق را كه تو جاني حقايق را
بزن گردن مـــــــــــــــــــــنافق را اگر از وي بياشوبي

 ديوان شمس  

+ نوشته شده در  نهم دی 1384ساعت   توسط شریف  | 

آن ببيـــــــن كز وي گريزان گشت مـوت

آدمــــــــي همچون عصاي موسي‌است
آدمـــــــي همچون فسون عيسي‌است
 
در كــــــــــــــــــف حق بهر داد و بهر زين
قلــــــــــــــب مومن هست بين اصبعين
 
ظاهـــــــــرش چــــــوبي وليكن پيش او
كون يك لقــــــــــــــــمه چو بگشايد گلو
 
تو مبين ز افسون عيسي حرف و صوت
آن ببيـــــــن كز وي گريزان گشت مـوت
 
تو مبــــين ز افسونش آن لهجات پست
آن نـــــگر كه مرده بر جست و نشست
 
تو مبين مــــــــــر آن عصا را سهل يافت
آن ببين كه بــــــــــــحر خضرا را شكافت
 
تو ز دوري ديــــــــــــــــــده‌اي چتر سياه
يك قــــــــــــــــدم فا پيش نه بنگر سپاه
 
تو ز دوري مـــــــــــــي‌نبيني جز كه گرد
اندكـــــــــــــــي پيش آ ببين در گرد مرد
 
ديده‌ها را گـــــــــــــــــــرد او روشن كند
كوههــــــــــــــــــــــــا را مردي او بر كند
 
چون بر آمــــــد موسي از اقصاي دشت
كوه طــــــــــور از مقدمش رقاص گشت

  از دفتر سوم كتاب مثنوي

+ نوشته شده در  سوم دی 1384ساعت   توسط شریف  |