http://www.alitahmasebi.com/archives/000207.php#more
1- بودن
اشتياق سوزاني كه آدمي براي يافتن خداوند خود دارد، سبب جستجويي مدام و خستگيناپذير شده است. آغاز اين جستجو همانند نحوه زيستن انسانهاي نخستين از دسترس انديشه مردمان اين روزگار دورمانده است. رد پاي اين اشتياق را بيشتر دركهنالگوهايي مي توان يافت كه روانشناسي اعماق طرح مي كند2 ، ريشه به آن دوراني بازمي گردد كه به لحاظ تاريخي كاملا تاريك وناشناخته مانده است، و تنها برخي ازاساطيركهن ميتوانند اين كهنالگو را تفسير و توجيه كنند.
در عين حال با استمداد از همان كهنالگوهاي ناخودآگاه ذهن، و اساطيركهن ملتها و همچنين با ياري جستن از بخش ِ روشن تاريخ بشريت، اين نكتهرا ميتوان در اين زمينه تشخيص داد كه:هر كسي به تناسب مرتبهاي كه درآن است «او» را مييابد. وهرقومي به قرينه تمدني كه ايجاد كرده تجلي « او» را تجربه مي كند.
هنگامي كه آدمي در اشتياق ديداركسي بيتابي مي كند، چه بسا كه هر شبحي را به او نسبت ميدهد، وهر آواي ناشناختهاي را آواي اوميپندارد، بخصوص اگر اين اشتياق در هنگامهاي باشد كه جهان اطراف آدمي هنوزناشناخته، گنگ وتاريك باشد، آدمي همچون گمشدهاي باشد دراعماق تاريك هستي.
روزگاري دور كه سلطه طبيعت برآدمي بيش از امروز بود، وآدم جهان پيرامون خودرا اينگونه كه امروزميشناسد نميشناخت، واضطرابهاي نخستين زيستن او را به وحشت ميانداخت ، برخي كسان بودهاند كه صداي پاي خداوند را در جنگلهاي انبوه وهراسانگيز بهشت نخستين شنيدهاند.3اما با هر قدمي كه آدمي به سوي دانايي برداشت، وبا هربصيرت تازهاي كه پيدا كرد، پندارخود را در مورد معبود خود نيز اصلاح نمود.
ازاين ديدگاه، اولين پيامي كه در داستان موسي وشبان ميبينيم، شرحِ دگرگونيِ انديشه آدم است درخصوص تلقي او از خداوند.
« بودن » مراتبي دارد، وهر كسي در هر مرتبهاي ازآن قرارگيرد، مسائل خاص همان مرتبه را دارد، يكي در طلب نان سر به سنگ مي كوبد، ديگري در اشتياق آزادي ميسوزد، آن يكي « بودن » خود را با داشتن خانهاي محقّرپيمانه ميكند واين ديگري « بودنِ » خود را درمقام عزت وآزادي ميتواند تجربه كند. تا زماني كه آدمي چندان رشد نيافته است تا خود را از اسارت اضطرابهاي ابتدايي زيستن رهايي ببخشد، چشمانش فراتر از نيازهاي ابتدايي را نمي بيند .
پندار خامي خواهد بود اگر پيام نخستين پيامبران راه بردن به لاهوت وغيب تلقي شود، آن هم در هنگامهاي كه چشمان گرسنهء آدمي در جستجوي تكه ناني بيشترنيست، ومراسم « عيدِ بودن » را در يك اتاق كوچك بيشتر توقع ندارد. حال كجا فرصت آن است كه درمقام عزت نمازعشق بخواند!
چندان غريب نبود كه قومي گلهدار، گوسالهاي را به خدايي برگزينند و تنديس « او» را از زر ناب پديد آورده و دور از چشمان ِ عقابگونه موسي فرياد برآورد كه :
اين هم معناي «بودن »و: مبارك باد «عيد يهوه»4
وموسي بعد از آن تجربه بزرگي كه در طور سينا داشت، وبعد از تكلم با جان جهان، درسرازيري كوه، چگونه ميتوانست سرودِ « بودن گوسالهوار» قوم را از ميان درهها بشنود، وبا خشم و بيزاري لوح ده فرمان خداوند را نشكند؟!
واين تراژديِِ« بودن » ازكجا تا كجا دام خود را گسترده است ! وآدميان كه به لحاظ وضع ظاهر يكسان مينمايند و گاه در كنار هم راه ميپيمايند چه رنجهاي متفاوتي با هم دارند و چه فاصله هول انگيزي با يكديگر پيدا ميكنند!
اما مذاهب چنين مقدر كردهاند كه هيچ كس در مرحلهاي كه هست نماند، زيرا « بودن» هر روز در شآن تازهاي پديدار ميشود. آن كه بوده و هست و خواهد بود، نه اين گونه بوده كه هست، ونه آن گونه كه هست خواهد بود. شايد نكته ديگر اين باشد كه همراه با دگرگوني تلقي انسان از خداوند، چگونگي « بودن» . « هستن » خود آدمي نيز دگرگون ميشود. « بودن» . دگرگوني آن چنان در هم تعبيه شدهاند كه نميتوان هيچ كدام را به بدون ديگري تصور كرد. از اين رو « بودن» تكرار نيست، و هيچ كس در زندگي فردي و در « بودنِ» پيوسته خويش، تكرار خودش نيست بلكه ادامه خويش است، حتي بيراهه رفتن وبه ثمر نرسيدن هم نوعي ادامه دادن است، اما به هر تقدير تكرار نيست . تمايل به هر تكرار، يا تمايل به هر بازگشت، ايجاد عادت است، وآغاز انهدام و نابودن. « بودن» جسارت خرق عادت مي طلبد. اما اين خرق عادت به معناي بطلان همه چيز وابداع چيزهاي تازه نيست، همه چيز صبورانه و آرام در كار دگرگوني است، مانند تحول شكوفهاي كه در خلوت كوهستان تبديل به ميوهاي رسيده ميگردد.
هيچ انقلابي دقيقاً خط فاصل ميان دو دوران نيست، وظهور هيچ مذهب موفقي به معناي بي اعتبار نمودن مذاهب گذشته نيست، بلكه ظهورهر انقلابي و هر مذهبي شكستن قالبهايي است كه به سبب رشد و دگرگونيهاي گذشته انجام ميگيرد، مانند شكستن پوسته تخم مرغ كه حاصل رشد جوجه داخل آن است .
همچنين دگرگوني و تحول، تنها در مرگ و دفع برخي عناصر كهنه وآمدن عناصر تازه نيست، بلكه آرايش نو به نو عناصر هستي، هستي تازهاي را ايجاد ميكند. اين شكل وشمايل تازه با گذشته خود چندان بيگانه نيست كه بتواند خود را تافتهاي جدا بافته بداند و چندان هم يگانه نيست كه بتواند با همان كيفيت و كميت، و با همان شرايط ومقررات گذشته به «بودنِ» خود ادامه دهد.
اين «بودن» همچون «شيوا»ي رقصنده است. هستي با رقص موزون، متوالي، ونامكرر او ميرقصد، وبا نيست شدن هر لحظه، هستي تازهاي را به هستي پيشين متصل ميكند، و اگر دست از رقص، و پاي از حركت برگيرد، هستي به ژرفاي نيستي و نابودن پرتاب ميشود.
تطور و دگرگوني آدمي تنها در زندگي فردياش خلاصه نميشود؛ نه موسي در موسي توقف ميكند و نه چوپان در فرديت چوپاني خود باقي ميماند؛ حكايت، حكايت رشد وتوسعه بشريت است، و دگرگوني نسلها در بودن از تصوري محدود و ساده و ابتدايي به تفكري گستردهتر، عميقتر و انسانيتر. به تعبير ديگر، نه موسي ميتواند تكرار ابراهيم باشد، و نه عيسي تكرار موسي ؛ بلكه موسي ادامه ابراهيم است و عيسي ادامه موسي؛ اما هر كدام در مرتبهاي كه شأن بودن اقتضا ميكند
موسي جان مايهاي ميشود براي قومي كه آماده دگرگوني است . اين جان مايه در جان وانديشه قوم جاي خود را باز ميكند، و سپس در ناخودآگاه قوم، طي قرنهاي متمادي به نسلهاي پس از خود انتفال مييابد، و در مقطعي ديگر كه پوسته نظام قبيلهاي در حال ترك برداشتن است در هيأت مسيح ظاهر ميشود. اين ظهور تازه باز هم در فرديت خود باقي نميماند، و همچون جريان سيال و نامريي جان ديگران را سرشارمي كند. شايد اين هم از خواص جانهاي آزاد از عادت باشد كه جوهره حيات را بيش از پيمانه وجود خود يافتهاند، وناگزير سر ريز ميشوند، وپيمانه تهي ديگران را نيز سرشار ميكنند.
2.مولوي
در داستان موسي و شبان، علاوه بر اين كه سير تطور و دگرگوني نسلها بيان ميشود، و جسارت «بودن» و زيستن تصوير ميگردد، مولوي به حديث نفس ميپردازد، و به بهانه موسي و شبان، اشتياق سوزان خود را در جستجوي مدام حقيقت شرح ميدهد .
زندگي مولوي نيز تا حدودي بيانگر اين واقعيت است: مردي كه شريعت را فهميده و درك كرده است، و بنا به رواياتي تا حدود چهل سالگي آن را تبليغ ميكرده است . اين بخش از زندگي مولوي شباهت بسياري دارد با راه و روش آيين موسي كه در آن تأكيد بيشتر بر فقاهت و نظم وشريعت است . برخورد مولوي با شمس آدمي را به ياد آشنايي موسي با شبان مياندازد. در اين داستان ميبينيم كه موسي پس از اين آشنايي، نظم شريعت را پشت سر مينهد و طريقي تازه را آغاز ميكند.
واقعيت اين است كه داستان برخورد موسي و يك چوپان گمنام زاده تفكر قدرتمند مولوي، و نشاندهنده حال وهواي خود اوست، در خلال اين داستان سير دگرگوني آيين موسي به آيين عيسي را نيز شرح ميدهد . هيچ مأخذي وجود ندارد كه داستان را اينگونه بيان كند5، ديده نميشود، نه در تورات ونه در هيچ يك از آثار ديگر عهد عتيق . همچنين هيچگونه قيد زمان و مكان هم در اين داستان وجود ندارد كه در چه زماني موسي با آن چوپان روبرو شد، يا در چه مكاني آن چوپان براي خداوند سرود گفت . مولوي هم مانند هر هنرمند يزرگ ديگري اسطوره ميآفريند.
جلال الدين محمد بلخي اهل قرآن وتفسير وحديث است؛ مرد فقيهي است كه در سير وسلوك عرفاني به طريقت پرداخته است . نگرش او به پيامبران نگرشي است مبتني بر قرآن، حديث، شريعت وطريقت .
از ديدگاه قرآن، موسي پيامبري از جانب خداوند است . و آيات بسياري در تأييد رسالت او نازل شده است . قرآن، رسالت عيسسي مسيح را نيز در روند تكاملي دين موسي ميداند، اما در عين حال پيروان هر دو پيامبر را به شدت مذمت ميكند . اين مذمتها به سبب انحراف اين امتها از پيام اصلي پيامبران است و بزرگترين انحرافي كه به اين امتها نسبت داده ميشود، توقف در« دين » است .6 واين كه رسالت ديگري را بعد از رسالت آن پيامبران برنمي تابند.
مولوي بر اين توقف و جمود بر ميآشوبد، او هيچ اصراري ندارد كه همه همان كتابي را قرائت ميكنند كه او قرائت كرده، و همه نام همان پيامبري را تكرار كنند كه او به زبان ميآورد، و همه خداوند را با همان اسمي تلاوت كنند كه او تلاوت ميكند،7 بلكه هنديان را همان اصطلاح هند لازم است، مشروط بر آنكه از آيين گذشته لحدي براي مدفون كردن خويش نساخته باشند.
3.چوپان
در كوهستانها و دشتهاي خلوت و خاموش كه از دامنههاي آن براي آدمي، تنها غربت است كه ميرويد، و در زير آسماني كه درخشش وعظمت ستارگانش حقارت را به ياد انسان ميآورد، آن چوپان، سودازده و عاشقوار براي خداوندي كه نميدانست كجاست غزل خواني ميكرد و ترانه ميسرود . او در محراب چشمان گوسفندانش خداوندي از نوع علف را ديده بود، اما خدايي كه به عنوان معبود خود در تصور داشت نه شكل و شمايل علفهاي بيابان را داشت و نه ميتوانست در هيأت گوسالهاي زرين متجلي شود .
شايد توانمندي خود را در نظم امور تجربه كرده بوده او گوساله را دستآموزخود، و چيزي فروتر از خود يافته بود . از اين رو از پرستش مصنوع دستآموزخود فراتر آمده و به خود رسيده بود .
اما به خود رسيدن هم مراتبي دارد . از قلمرو ذهن آگاه كه بسيار سطحي ومحدود است، تا اعماق ناخودآگاه و تا آنجا كه « جان» از چشمههايش ميجوشد، بسيار حجابها قد كشيدهاند . هر حجابي پرده پنداري است كه آدمي را مدتها در خود نگه ميدارد. هر كسي از همان جايي كه ايستاده سخن ميگويد:
هست آن پنداراو زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اِله
هر يكي در پردهاي موصول خوست
وهم او آنست كان خود عين هوست8
اين ميتواند نوعي بيان حال باشد، كه آدمي خداوند را چيزي شبيه به خود تصور كند. چندان بعيد نيست كه براي خداوند هيأتي همچون خود قائل باشد، خداوندي با دست وپا، سروچشم ، گوش و بيني؛ چيزي شبيه انسان،اما در مرحلهاي متعاليتر از خود كنوني، و در جايگاهي استوارتر؛ به تعبيرديگر همان « من ايدهآل» . وعاشقانه بخواند كه :
تو كجايي نا شوم من چاكرت--- چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت ----وقت خواب آيد بروبم جايكت
چوپان حاضر است هر چه دارد، حتي عزيزترين چيزهايش را صدقه اين عشق كند و مصرانه بگويد:
اي فداي تو همه بزهاي من--- اي به يادت هي هي وهيهاي من
اما اين گونه ذكرِ آلوده به تشبيه، از ديدگاه پيامبري كه هرگونه تصويري را درباره خداوند مردود ميشناسد، ميتواند مايه اي از جدال وكشمكش را ميان موسي و آن شبان ايجاد كند .
پيش از آن، ابراهيم خدا را در جسم ودر اشياء جسته بود، و گفته بود : لا احبٌّ الآفِلين . اگر ميگويم ‹ابراهيم› منظورم يك فرد خاص در جغرافيايي مشخص نيست، بلكه پدران امتها را ميگويم، كه در اشتياق خداوند براي هر پديدهاي معبدي ساخته بودند، معبدي براي خورشيد، معبدي براي ماه، معبدي براي ستاره ، و آن سوتر زيارتگاهي براي آتش و هزاران معبد ديگر در هزاران جاي ديگر.
موسي در طي سالهايي كه سراسر دگرگوني و آزمون بود، توانسته بود بسياري از پردههاي پندار قوم را درباره چگونگي خداوند از ميان بردارد، و قوم را از بردگي عناصر، اشخاص، و گوساله پرستيها برهاند. در ادامهء موسي، روحانيت يهود تلاش كرده بود تا از رهآورد وحي پاسداري كند. اين بود كه موسي خود را فقيه ديندار، و مرد خداشناس ميدانست، وبديهي است كه با ژاژگويي شبان برانگيخته شود، و غيرت دينياش برآشوبد، و برضد چوپان دردمند اقامه دعوي كند . ابتدا براي اينكه از مرد بزچران و بي آداب اقرار بگيرد ميپرسد: تو با كه هستي، و اين نسبتها را به كه ميدهي؟ و شبان آشكارا گفت :
با آن كس كه مارا آفريد--- اين زمين وچرخ از او آمد پديد
اين اقرار به كفر باعث ميشود تا موسي با تمام قدرت بر ضد شبان اقامه حكم كند، و او را خارج از دين، و مسلمان ناشده كافر بخواند .
گفت موسي: هاي بس مدبر شدي
خود مسلمان ناشده كافر شدي
اين چه ژاژست وچه كفرست وفشار
پنبه اي اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد
كفر تو ديباي دين را ژنده كرد
گر نبندي زين سخن تو حلق را
آتشي آيد بسوزد خلق را
و سپس موسي شرح مبسوطي از چگونگي و ناچگونگي خداوند مي گويد، صفات سلبيه او را براي بزچران برميشمارد واز صفات ثبوتيه ذوالجلال ياد ميكند، از حادث ومحدث ميگويد و…
شايد اين هم از خصلتهاي بارز آدمي باشد كه هنگامي كه خود را كارشناس در امري مي داند اجازه مداخله واظهار نظر ديگران را در آن امر نميدهد . اين خصلت را به خصوص در صنف روحانيت يهود وبسياري از متوليان ديگر اديان ميتوان مشاهده كرد.
اما يا همه ذكر دلائل و اوردن حجتهايي كه به هر حال حرف حساب هم هستاز شبان سودازده دردي دوا نميشود، بلكه چون شيدايي كه خبر مرگ محبوب را شنيده باشد،
گفت: اي موسي، دهانم دوختي---- وز پشيماني ، تو جانم سوختي
جامه را بدريد و، آهي كرد تفت-------سر نهاده اندر بيان و، برفت .
4. موسي
موسي بارها طلب ديدار خداوند را كرده بود، اما جواب شنيده بود كه «لن تراني». او را، با آن همه اعتبار كه در آن درگاه داشت، و با آن همه تلاش و جهاد در دين و دانش راه ندادند؛ اكنون بزچراني بيابان گرد و دور از آداب براي «او»ترانه مي خواند و سر ديدار با «او» را دارد. اين است كه موسي با اطمينان كامل از اين كه قدمي براي خدا نهاده، و گمراهي را از كفرگويي مانع شده است، به رسالت خود ادامه مي دهد، امّا
وحي آمد سوي موسي از خدا: بنده ما را ز ما كردي جدا
بنده ما را زما كردي جدا بنده ما را زما كردي جدا
آواي خداوند همچنان در و دشت را پر ميكند و موسي سر به هر سو كه ميگرداند طنين اين آواي سرزنش بار غم آلود را تجربه ميكند، از آسمان ، از زمين، از ميان درههاي عبوس وگرفته، و از پنهاني ترين لايههاي وجود خودش .
موسي خود ميدانست كه آمده است تا خلق را به سوي او بخواند و آدميان را ازغربت تنهايي برهاند، و به آدم، معني «بودن» را نشان دهد. و هيهات كه اكنون چه كرده است !
باز طنين آواي خداوند جانش را فرا ميگيردكه :
تا تواني پا منه اندرفراق---- ابغض الاشياء عندي الطلاق
نه عالمي بزرگ و فقيهي عاليقدر از درگاه رانده شده بود و نه نژادهاي اشرافي، كه خداوند اين چنين سخن از فراق ميگويد و موسي را مذمت ميكند. متوليان شريعت موسي بر آن هستند كه خداوند «يهوه» خداي ويژه آنان است10، و «بودن» را منحصر به خود ميدانند . آنان حصار بلندي بر گرد خداوند كشيدهاند كه هيچ قومي جز خودشان در اين حصار نميتواند درآيد . از بني اسرائيل تنها «بني لاوي» يا همان روحانيت يهود بودند كه راه به حرم اَمن الهي داشتند . براي ورود به مكان مقدس ناگزير ميبايست آدابي و ترتيبي رعايت ميشد كه آنان وضع كرده بودند.11
احتمال قريب به يقين آن است كه مولوي از اين حصار قوميت بني اسرائيل آگاهي داشت و همچنين با انحصارطلبيهاي متوليان دين در زمانه خود نيز آشنا بود . دنباله داستان به گونهاي است كه اين حصار قوميت را در هم ميريزد و خداوندي را كه ويژه و انحصاري قومي خاص و گروهي مشخص بود، ملّي، همگاني وبين المللي معرفي مي كند، خداوندي كه به جاي قوم وخويش پرستي، و دم زدن با فقيهان و فريسيان پيامبر خود را در پي شبانان بياصل ونسب و بيآداب گسيل ميكند.
5. موسي به آيين مسيح
اين فروريختن حصار قوميت به لحاظ تاريخي به روزگار مسيحيت اتفاق افتاد. اقوام وملتهاي گوناگون و متنوعي كه زير سلطه امپراتوري روم بودند و قانون بردگي و استثمار اعتقادات گذشته آنان را بيرنگ ساخته بود، و نزديك بود كه در بيهويتي گم شوند، با آواي آن چوپان شورشي جان تازه گرفتند، و به خداوند ملحق گرديدند .
از نظر فقيهان يهود، خداوند را تنها با اصطلاحات «عبري» بايد خواند؛ چيزي كه اقوام وملل ديگر كه با زبانهاي متفاوت سخن ميگويند از آن بيبهرهاند؛ اما در داستان خداونتد به موسي ميگويد:
هر كسي را سيرتي بنهادهام--- هر كسي را اصطلاحي دادهام
و ادامه ميدهد كه:
هنديان را اصطلاح هند مدح---- سنديان را اصطلاح سند مدح
در هيچ كجاي تورات، بني اسرائيل دغدغه هدايت اقوام ديگر را ندارند . اما همينگونه سخنان را كه مولوي حكايت ميكند در انجيل آشكارا ميبينيم كه:
«مرا گوسفندان ديگر هست كه از اين آغل نيستند، بايد آنها را نيز بياورم، و آواز مرا خواهند شنيد .»12
و در كتاب اعمال رسولان ميبينيم كه ياران وحواريون مسيح، به ياري روح القدس قدرت اين را مي يابند كه به زبانهاي مختلف و گوناگون سخن بگويند، تا اقوام و ملتهاي ديگر را به خداوند دعوت نمايند . 13
فقيهان و فريسيان يهودي، به نژاده بودن سخت معتقد بودند، با آنكه سيطره امپراتوري روم را بر خود و ديگراقوام ميديدند اصرار داشتند كه از ميان آنها، خداوند فقط سلاله ابراهيم و يعقوب را گسترش خواهد داد و تنها بني اسرائيل وارث زمين هستند، اما يحيي تعميد دهنده به آنان ميگويد:
اين سخن را به خاطر خود راه مده كه پدر ما ابراهيم است، زيرا به شما ميگويم خداوند قادر است كه از اين سنگها فرزندان براي ابراهيم برانگيزد.14
مولوي در اين داستان از كساني ياد ميكند كه حتي مسيحي و يهود و مسلمان هم نيستند؛ از هندوها سخن ميگويد، از اهالي سند ياد ميكند، از كساني كه مسلمانان روزگار مولوي آنها را نجس ميدانستند .
در هر آيين كه هستي باش، با هر زبان كه سخن ميگويي بگو، و با هر لباس كه آمدهاي بيا؛ اينها همه «عَرَض » است، مركز ثقل حيات در اين شكل وشمايل ظاهر، و در اين گوناگوني زباني نيست، حتي ربطي به اين دين و آن آيين ندارد، اين مركز در« دل» آدمي است :
زانك دل جوهر بود، گفتن عَرَض
پس طفيل آمد عَرَض، جوهر غَرَض
شايد « دل » را از آن رو مركز ثقل حيات گفتهاند كه تمثيلي است براي «بودنِ» همراه با دگرگوني 15و زنده بودني كه هر لحظهاش ضربان تازهاي ميطلبد، ضرباني متناسب با حال و اكنون .
به ياد ضربههاي گذشته نميتوان به زيستن ادامه داد، و به اميد واهيِِ « ويژه بودن» نمي توان ديگران را منكر شد . كدام سرزمين كفري هست كه در آن صاحبدلي نباشد، براي ادراك قلب بيگانه ميبايست بي كلمه انديشيد، از آن هم بالاتر:
آتشي از عشق درجان بر فروز---- سربهسر فكر و عبادت را بسوز
ان الفاظ وعبارات مرده وبيخاصيت را در آتش بيفكن . چشمهاي هست كه ار آن «جان» ميجوشد، وبيحريف معني ميرويد، آنجا واژگان راهبر و مقتدا نيستند، بلكه كلمات خود زاده آن مقام هستند .
اي خدا جان را تو بنما ان مقام--- كه در او بيحرف ميرويد كلام
هر كلمهاي تا هنگامي زنده است كه از آن چشمه جوشيده باشد، و چون در قالب الفاظ ريخته ميشود، رنگ ميبازد و بيجان ميشود . از آن گذشته ،در قلمرو خداشناسي الفاظ وقالبها زندان هستند، و خداوند. يا همان «چشمه بودن» كه هر روزي در شأن تازهاي هست، در زندان اين الفاظ نمي گنجد، 16اين ديوارهاي قراردادي را فرو ميريزد، و از ديروز به امروز ميآيد . آنچه از ديروز در ذهن آدمي بجا ميماند جزقالبي شكسته وخالي چيز ديگري نيست، و آن كه ميخواهد خداوند را در قالب الفاظ اثبات كند، چه تلاش بيهودهاي ميكند .
از ديدگاه مولوي، دريافت فيض از آن چشمه جان، واتصال به «بودن»و «هستيدارشدن» به ياري عشق ممكن ميشود . از خصلتهاي عمده «عشق» آن است كه تقواي ستيز با ماندن را ميآموزد، از پلشتي ونكبت روزمرگي ميرهاند، و جسارت خرق عادت را به آدمي ارزاني ميدارد، و ميتواند قالبهاي قبرگونه را بشكند و بسوزاند . به تعبيري ديگر، «عشق» همچون دريچهاي است كه بر ديوار زندان انديشه آدمي تعبيه است، و چون آن دريچه گشوده شود انديشه آدمي رها و آزاد ميتواند از آبشخور زنده و زلال «آفرينش مدام» برخوردار شود . و چه ناكام است نسلي كه نتواند «عشق» را تجربه كند.
از اين ديدگاه، كساني پيدا ميشوند كه به رغم همه تفاوتهاي زباني، نژادي، ملي و ديني، كه با هم دارند، در يك چيز مشترك هستند، زيرا كه بارقه «عشق» جان و انديشه همه آنان را فرا گرفته است . آنان با وجود همه گوناگوني كه دارند، يك ملت و يك قوم محسوب مي شوند . و به تعبير مولوي
ملت عشق از همه دينها جداست
عاشقان را ملت ومذهب خداست
شماتت موسي بر آن شبان از آنبود كه موسي زبان قال را ميديد و از درون و حال غافل بود :
بعد از آن در سر موسي حق نهفت--- رازهايي كان نميآيد به گفت
بر دل موسي سخنها ريختند ----ديدن وگفتن به هم آميختند
چند بي خود گشت و چند آمد به خود---- چند پريد از ازل سوي ابد
بعد از اين گر شرح گويم ابلهيست---- ز آنك شرح آن وراي آگهيست
ور بگويم عقلها را بركند----- ور نويسم بس قلمها بشكند
آن رازها كه به «گفت» نميآيد كدام است ؟ آنچه زبان قال از بيان آن عاجز است با كدام وسيله ديگر ميتوان بيان كرد؟ چگونه است كه حتي گاهي دانايان وفقيهان توان آن را ندارند كه با برخي حقايق روياروي شوند؟ و اين كدام حقيقتي است كه عقلسوز است و چابكترين قلمها در شرح آن شكننده و آسيبپذيرند؟
اينكه مولوي از بيان آن رازها طفره ميرود تنها بنا به ملاحظات سياسي واجتماعي نيست، رعايت ادب هم در كار نيست؛ نگفتني بودن رازها از آن است كه در «گفت» نميآيد . مثل آزادي ميماند كه هر كسي به اندازهاي آن را ميفهمد كه رنج اسارت را آگاهانه تجربه كرده باشد . پس فهم اين راز بستگي به مخاطب دارد . اين سلسله جبال تفكر، شطحي ميگويد، هولي ميآفريند و باز خود را در پوسته داستان ميافكند . آن كس كه آمادگي «بودن» در اين مرتبه را داشته باشد پوسته وسطح داستان را ميشكافد و به تجربه تازهاي از «چگونه بودن» ميرسد .
و موساي مولوي اينگونه در كار دگرديسي تازهاي قرار ميگيرد، و «ديگر» ميشود . او هنوز از كار منع و ملامت آن چوپان فراغت نيافته بود كه ضربههاي سخت و هول انگيز بر خودش وارد ميشود، تا از آنجا كه هست اين سوتر بيايد، بيخود و باخود شود، رنگ ببازد و جان بگيرد، و پروازي را از گذشته به سوي آينده بياغازد .
اين همه، علاوه بر حديث نفسي كه براي هر كسي ميتواند باشد، يادآور آن برخوردها وكشمكشهاي خونآلودي است كه ميان متوليان آيين موسي با آن جوانان شورشيِ يهود رخ داد، و از درون آن همه جدالها مسيحيت زاده شد .
اكنون خداوندِ هراسانگيز يهود از عشق سخن ميگويد. 17،او حصارِ تنگِ قبيله را مي شكند، و ملت و مذهبي ديگر را يادآوري ميكند كه محبت با همه زادگان خاك را محور كار خود قرار داده است . شاخ تهديدگر موسي به نگاه مهرآميزمسيح بدل ميگردد، وعصاي اژدهاسانش گل دوستي بار ميآورد .
از شگفتيهاي زندگي موسي اين است كه، هيچ نشاني از مدفن او در دست نيست و براي او گوري وجود ندارد. اين خود ميتواند تمثيلي باشد از اينكه موسي از جسم و خاك تبديل به جان وانديشه شده و جلوتر آمده است؛ از مصر تا صحراي سينا، از سرزمين موعود تا ملك سليمان، و از آنجا تا ملك ملكوت مسيح .
موسي واديهاي بسيار پشت سر نهاده ، بيابانهاي فقر و بيحاصل را طي كرده ، و بر نشان پاي آن چوپان شوريده آمده است تا عذر بخواهد، و از دوردست بيابان مژدهاش را فرياد كند كه :
هيچ آدابي وترتيبي مجو--- هر چه ميخواهد دل تنگت بگو
ونزديكتر بيايد، نفسي تازه كند، چشم در چشم شبان عاشق بدوزد، و سپس نگاه بزدد، سر به زير افكند، و نگاه به رمل بيابان بگرداند و باز آهسته بگويد : “ هرچه ميخواهد دل تنگت بگو”
فرجام
همراه با گذر موسي از آن همه واديهاي سخت و شكستن قالبهاي نظام قبيلهاي و قوانين ار ض موعود كه براي ابدلااباد اعلام كرده بودند، چوپان بيابانگرد بيآداب هم مراحل عظيمي را پشت سر نهاده است و چنان مينمايد كه اين بار دليل «بودن» را در جايي يافته است كه فرياد مدح وذم اين و آن، و تآييد و رد ديگران بر او اثري ندارد :
گفت: اي موسي از آن بگذشتهام---- من كنون در خون دل آغشتهام
من ز سدره منتهي بگذشتهام---- صد هزاران ساله زآن سو رفتهام
تازيانه بر زدي، اسبم بگشت---- گنبدي كرد وز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد---- آفرين بر دست وبر بازوت باد
پيش از اين، سخن از خاك بود وجسميت؛ موسي قوم را به سرزميني وعده داده بود كه مادي وخاكي بود. بني اسرائيل در سرزمين مصر به سبب نداشتن جاي پايي براي زيستن به اسارت فرعون درآمدند، موسي قوم را به كنعان يا همان ارض موعود رسانيد. قوم با همه قداست و ارزشي كه براي جان ورهايي آدمي قائل بوده باز هم خاك، ارض و ناسوت در نزدش اعتبار ويژهاي داشت . و اين همه براي مردماني كه با نان اسارت زندگي سپري ميكنند و در اين زمين ستم سر به بالين مينهند ضروري و لازم به نظر ميرسد .
اما در آيين موسي اين گرايش به ناسوت چندان بالا گرفت كه همه ابعاد زندگي آنان را پر كرد . ارض موعود وخاك ، قبله گاه همه قوم شد، تا آنجا كه از قول خداوند براي ادم نوشتند كه :
تو از خاك هستي وبه خاك خواهي برگشت 18
قوانين به گونهاي وضع شده بود كه زمين وجسميت را بيشتر ارج نهد . روزگار سليمان اوج شادخواري تن و برخورداري از مواهب مادي بود. 19
اين تفكر ونگرش ناسوتي، آدمي را از اسارت فرعونها ميرهاند اما به اسارت خاك در ميآورد . از اين ديدگاه دگرگونيهاي «بودن» چيزي فراتر از همان دگرگونيهاي آب و خاك و گياه، و ماه وخورشيد و ستاره محسوب نميشود. اين گونه است كه آدميان ساليان «بودن» را از روي چرخش چرخ اندازه ميگيرند.
اكنون موسي وشبان، هر دو از ملك سليمان تا ملكوت مسيح آمدهاند. اين، فراتر از صد هزاران سالهاي كه چوپان ميگويد بيرون از قلمرو چرخش چرخ است و چنين اعتلايي جز با اتصال به غيب و لاهوت ميسر نميشود.
به روزگار خروج بني اسرائيل از مصر، كسي از لاهوت سخن نگفت . عيسي مسيح نيز رسالت موسي را نفي نميكرد و ناسوت را ناروا نميشمرد. هستي مادي وناسوتي نه زشت است و نه پليد، بلكه زيبا هم هست . يكي از رسالتهاي آدمي اين است كه اين زيبايي را زيباتر و دلپسندتر كند، حتي مسكن خداوند مي بايست از چوب وسنگ وخاك همين طبيعت ناسوتي بنياد گردد. چه ظرافتها و زيباييها كه هنرمندان در ساختن خانه خداوند از خود نشان ندادهاند.20
چرا كالبد آدمي اگر جان عاشق در آن باشد و بيتابي كند، مقدس نباشد؟ و چرا نبايد بهترين عطرهاي طبيعت بر چنان كالبدي نثار گردد! اگر اين دل آدمي با غيب و لاهوت آنجا كه چشمه جان از آن جاري است، بيگانه باشد، راه پلشتي و تيرهبختي پيش ميگيرد و: «كارش اين كه چون علف آرد بدست؟» و از اين روست كه ميگويد: «محرم ناسوت ما لاهوت باد .»
آميختگي جان و تن گريزناپذير است، همان گونه كه آميختگي غيب و شهادت . مهم اين است كه دل مزاج تن به خود نگيرد، و رابطه دگرگوني و تحول خود را نه از قلمرو ناسوت بلكه از غيب و لاهوت طلب كند. دگرگوني و تحول در جهان طبيعت و ماديت چنان است كه حتي نجاسات بدبو سر از گلها در ميآورند. چنان مينمايد كه همه موجودات ئر مسير آشتي و كمال، و زيادتر شدن هستند، و مولوي اين همه را از بركت همان غيب ولاهوت ميداند كه چشمه حيات از آنجا ميجوشد. پس آدمي كه حاصل آفرينش است و آبستن بذر خداوند در دل، چرا « ديگر» نشود:
در سجودت كاش روي گردانيي--- معني سبحانَ ربي دانيي
كاي سجودم چون وجودم ناسزا ----هر بدي تو نكويي ده جزا
اين زمين از حلم تو دارد اثر---- تا نجاست برد و گلها داد بر
جايي كه وحي بر موسي نازل شد، و آن آتش مقدس را تجربه كرد، نام «طور»به خود گرفت . براي ديگران كه سوداي ديگر شدن و تجربه نمودن آن آتش را ندارند، آنجا همان جبل يا كوه است . اما براي موسي «طور»شد، پايگاهي براي تطور، دگرگوني، و طيران . اين «طور» و آتش را هر كس، در هر جا ميتواند بيابد، چرا كه جان مايهاش در پنهان وجود هر كس نهفته است .
اين جان مايه را مولوي «عيسي» لقب داده و كالبد تن را «خر». هنگامي كه از دريچه چشم عيسي به هستي نگاه كني، هستي را در اشتياق سوزان حيات و « بودن» را در كار نو به نو شدن ميبيني، و لاجرم مرتبه خود را در اين گونه « بودن» در مييابي . ديگر نيازي به دريوزه كردن از اين و آن نخواهي داشت، و خسران حيات و « بودن» گريبانت را نخواهد گرفت و آن گونه نخواهي بود كه :
گفت واپس رفتهام من در ذهاب---- حسرتا، ياليتني كنتً تراب .
پينوشتها
1.« بودن» كلمهاي پر راز و رمز است و در برخي مذاهب خداوند را به اين نام ميشناسند، مثل كلمه «يهوه» كه ضمير سوم شخص است. از همين مصدر، به معني آن كه بوده و هست و خواهد بود، ميتوان كلمه «هستن» را تا حدودي مترتدف همين كلمه «بودن» قرار داد.
2. كهن الگوها( ) خاطههاي ازلي است كه در عميقترين لايههاي روان انسان وجود دارد يا همان امكانات فطري است كه بالقوه وجود داردو از اسلاف به اعقاب منتقل ميشود. طرح اين كهن الگوها در روانشناسي توسط يونگ انجام گرفت . به عنوان نمونه رجوع شود به آثاري مانندچهار صورت مثالي و كتاب گفت و شنودي با يونگ، ترجمه دكتر برادران، صص 27تا52.
3.اين تعبير را از باب سوم سفر پيدايش اقتباس كردهام.
4. رجوع شود به سفر خروج، باب32.
5. در كتاب مأخذ قصص و تمثيلات مثنوي از فروزانفر به چند حكايست و روايت اشاره شده است، ولي هيچكدام از آن حكايات انطباق چنداني با اين داستان ندارند. رجوع شود به همان مآخذ، ص 59 به بعد .
6. قرآن، سوره بقره، آيات 120 به بعد، تا آنجا كه از ستم يهود و نصاري ياد ميكند و در مورد انبياء سلف ميگويد: تلك اًمةً قد خلت، لها ما كسبت و لكم ما كسبتًم، ولا تسئلون عما كانوا يعملون.
7. كلمه تلاوت را به معني پيگيري كردن، دنبال كردن، و جستجو كردن گرفتهام و با كلمات قرائت و خواندن متفاوت است.
8. دفتر چهارم ابيات 3702 و 3703 از مثنوي معنوي تصحيح نيكلسون. همچنين ديگر ابياتي كه در اين نوشتار آمده از همان كتاب است .
9. پيشين، جلد اول، دفتر دوم از صفحه 340 به بعد يا ابيات 1720 به بعد .
10. در سرتاسر اسفار خمسه تورات و ديگر آثار عهد عتيق، بخصوص در سفر تثنيه از خداوندي ياد ميشود كه ويژه اسرائيل است . به عنوان مثال رجوع شود به سفر خروج، باب پنجم. اينكه هر قومي خداوند خاص به خود را داشته، مطلبي است كه احتمالا تا ظهور مسيحيت رواج عام داشته است . در صحنهاي از انجمن خدايان كهن يوناني كه لوكيانوس هجانويس آن را تصوير كرده است، خدايان يوناني ميخواهند آسمان را از وجود خدايان بيگانهاي كه اقوام مهاجر آوردهاند پاك كنند. رجوع شود به مباني مسيحيت، آكادمي علوم شوروي، ص 190 .
11. رجوع سود به سفر لاويان، بخصوص باب هشتم.
12. انجيل يوحنا، باب 10، آيه 17 .
13. كتاب اعمال رسولان، باب دوم.
14. انجيل متّي، باب سوم، آيه 9.
15. قلب الشي، تصريفُه و صرفه عن وجه الي وجه… رجوع شود به معجم مفردات قرآن از راغب اصفهاني، و لسان العرب.
16. اين تعبير را از نيكوس كازانتزاكيس گرفتهام .
17. در سراسر انجيلها يكي از اصليترين سخنان در مرد محبت است . به عنوان نمونه: « شنيدهايد كه گفته است همسايه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت كن، اما من به شما ميگويم دشمنان خود را محبت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت بطلبيد، و به آناني كه از شما نفرت كنند احسان كنيد، و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاي خير كنيد، تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد.» انجيل متي، باب5، آيه 44 و 45 .
18. سفر پيدايش، باب3، آيه 19.
19. تالي فاسد اين شادخواريها را در كتاب اشعياء نبي و مراثي ارميا نگاه كنيد.
20. در مورد چگونگي ساختن مسكن خداوند و اينكه چه ظرايفي بايد در آن رعايت شود، نگاه كنيد به سفر خروج، باب 26 و همچنين به همه معابد، كنيسهها، كليساها و مساجدي كه آدميان به نام مسكن خداوند ساختهاند.