تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

عقل در مثنوی(3)

آن خزان نزد خدا نفس و هواست           عقل و جان عین بهارست و بقاست
مر ترا عقلیـــست جزوی در نهان کامـــل العقـــــــلی بجـــو اندر جهان
جزو تـــــو از کـــــــل او کلی شود عقــــل کل بر نفس چون غلی شود

----------------------------

ای برادر عقل یکدم با خود آر          دم بدم در تو خزانست و بهار

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

عقل در مثنوی(2)

خلــــــــوت از اغیار بایـد نه ز یار           پوستـــــــــــــــین بهر دی آمد نه بهار
عقــــــــل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گـــــــــــشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشـت و ره پنهان شود

----------------------------

عقل نورانی و نیکو طالــبست           نفس ظلمانی برو چون غالبست
زانک او در خانه عقل تو غریب بر در خود ســـگ بود شــیر مهیب

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

عقل در مثنوی(1)

مشورت ادراک و هشیاری دهد          عقلها مر عقل را یاری دهد
گفت پیغامبر بکــــــن ای رای‌زن مشورت کالمستشار متمن

----------------------------

عقل قوت گیرد از عقل دگر            نیشکر کامل شود از نیشکر

----------------------------

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

قصهء محبوس شدن آن آهوبچه در آخر خران

آهوی را کرد صـــــــــــــــیادی شــــــــــــــــکار انـــــــــــــدر آخر کردش آن بی‌زینهار
آخـــــــــــری را پر ز گــــــــــاوان و خـــــــــــران حبــــــــس آهو کرد چون استمگران
آهو از وحـــــــــــــشت به هر سو می‌گریخت او به پیـش آن خران شب کاه ریخت
از مجاعــــــــــت و اشتها هر گـــــــــاو و خـــر کــــــــاه را می‌خورد خوشتر از شکر
گاه آهـــــــــــــو می‌رمید از ســــو به ســـــو گــــــــه ز دود و گــرد که می‌تافت رو
هرکرا با ضـــــــــــــــد خــــــود بگــــــــذاشتند آن عقوبت را چـــــــو مرگ انگاشتند
تا سلـــــــــــــــــــیمان گفت که آن هدهد اگر هجــــــــــــــــر را عـذری نگوید معتبر
بکشـــــــــــــــــــمش یا خود دهم او را عذاب یک عــــذاب سخت بیرون از حساب
هان کـــــــــــــــدامست آن عذاب این معتمد در قفــــــص بودن به غیر جنس خود
زین بــــــــــــــ-دن اندر عذابی ای بـــــــــــشر مرغ روحت بســـــــته با جنسی دگر
روح بازســـــــــــــــــت و طبایع زاغـــــــــــــــها دارد از زاغــــــــــــــان و چغدان داغها
او بمــــــــــــــــــــــــــــــانده در میانشان زارزار هم‌چو بوبکری به شــــــــــهر سبزوار

روزهـــــــــــــــــــــــــــــا آن آهوی خوش‌ناف نر  در شکــــــــــــــــنجه بود در اصطبل خر
مضـــــــــــــطرب در نزع چون ماهی ز خشک در یکی حـــــقه معذب پشک و مشک
یک خــــــــــرش گفتی که ها این بوالوحوش طبع شاهـــــــــان دارد و میران خموش
وآن دگر تســـــــــــــــــــــــخر زدی کز جر و مد گــــــــــــــــوهر آوردست کی ارزان دهد
وآن خـــــــــــــــــــــری گفتی که با این نازکی بر ســــــــــــــــــــریر شاه شو گو متکی
آن خـــــــــــــــری شد تخمه وز خوردن بماند پس برســـــــــــــم دعوت آهو را بخواند
سر چنیــــــــــــــــــن کرد او که نه رو ای فلان اشتــــــــــــــهاام نیست هستم ناتوان
گفــــــــــــــــــــــت می‌دانم که نازی می‌کنی یا ز نامــــــــــــــــوس احترازی می‌کنی
گفـــــــــــــت او با خود که آن طعمه‌ی توست که از آن اجــــــــــــزای تو زنده و نوست
من الیــــــــــــــف مرغـــــــــــــــــــزاری بوده‌ام در زلال و روضــــــــــــــــــــه‌ها آسوده‌ام
گر قضـــــــــــــــــــــــــــا انداخت ما را در عذاب کی رود آن خــــــــــــو و طبع مستطاب
گر گـــــــــــــــــــــــــدا گشتم گدارو کی شوم ور لباسم کهــــــــــــــــــنه گردد من نوم
سنــــــــــــــــــــــــبل و لاله و سپرغم نیز هم با هـــــــــــــــــزاران ناز و نفرت خورده‌ام
گفـــــــــــــــــــــــــــت آری لاف می‌زن لاف‌لاف در غریبــــــــــــــی بس توان گفتن گزاف
گفت نافــــــــــــــــــــــم خود گواهی می‌دهد منـــــــــــــــــــتی بر عود و عنبر می‌نهد
لیــــــــــــــــــک آن را کی شنود صاحب‌مشام بر خر ســـــــــرگین‌پرست آن شد حرام
خر کــــــــــــــــــــــــــــــــمیز خر ببوید بر طریق مشــــــــک چون عرضه کنم با این فریق
بهر این گفت آن نبی مستـــــــــــــــــــــــجیب رمز الاســــــــــــــلام فی‌الدنــــــیا غریب
زانک خویـــــــــــــــشانش هم از وی می‌رمند گرچه با ذاتش ملایک هـــــــــــــــم‌دمند
صورتش را جنــــــــــــــــــــــــس می‌بینند انام لیک از وی می‌نــــــــــــــیابند آن مشام

 از  دفتر پنجم

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

گفتگوی شبکه NITV با محمدجعفر مصفا

http://weblog.falatooni.com/archives/1384/08/27/mossaffa-nitv-interview

متنی که در زیر می‌خوانید متن گفتگوی صوتی شبکه NITV با محمدجعفر مصفا است. موضوع این گفتگوی نسبتا کوتاه محتویات کتاب “با پیر بلخ” است. قبل از شروع گفتگو آقای میبدی و آقای یزدی که هر دو از مجریان برنامه هستند گفتگوی کوتاهی درباره این کتاب با هم دارند که چون فکر می‌کردم به آشنایی خوانندگان با کتاب کمک می‌کند این گفتگوها را از متن حذف نکردم. طول مدت فایل صوتی این گفتگو تقریبا ۱۱ دقیقه است. مطابق رویه معمول به منظور جلوگیری از طولانی شدن متن، در تبدیل این گفتگوها از ذکر تعارفات، سلام‌ها و تشکرات پرهیز کرده‌ام.
فایل اصل این گفتگو را هم می‌توانید از این‌جا دانلود کنید.
ميبدی (مجری برنامه): کتاب “با پیر بلخ” واقعا یک اثر خواندنی است. یک اثر مفید است، یعنی نگاهی است به مثنوی، با آثار و اندیشه‌های عالیجناب مولوی و این که آدم نباید به مثنوی به عنوان یک چیز خشک و بی روح نگاه بکند -یک اثر منظوم که باید خواند و بلند شد - نه از آن می‌شود درس‌ها گرفت برای رستگاری و برای نجات روح. این کتاب در آمریکا فروش فوق‌العاده‌ای داشته است.
یزدی (مجری برنامه): الان در ایران نمی‌دانم این کتاب به چاپ چندم رسیده ولیکن ما چاپ ششمش را در دست داریم همیشه کتاب پر فروشی بوده هم در بخش مربوط به مولانا جای می‌گیرد و هم در بخش روانشناسی و خودشناسی برای این که آقای مصفا از نتایج داستان‌های مثنوی در خودشناسی و انسان شناسی برداشت‌هایی داشته‌اند که خیلی زیبا در این کتاب شرح داده‌اند.
میبدی: بله، خیلی زیبا. خودشان هم می‌گویند که رابطه ما با مثنوی یک رابطه خشک و بی محتوا است یک رابطه‌ای است در سطح الفاظ و ادبیات در حالی که مثنوی یک پیام بسیار عمیق دارد که باید این پیام را دریافت کرد و در زندگی روزانه به کار گرفت. انسان می‌تواند از طریق بهره گیری کاربردی از مثنوی خودش را رستگار کند، احساس آرامش بیشتری داشته باشد، قرار پیدا کند، روحا قرار پیدا کند

میبدی: آقای مصفا، کمی درباره خودتان برای بینندگان ارجمند ما توضیح بدهید
مصفا: من متولد ۱۳۱۲ در شهر خمین هستم. لیسانس حقوق دارم ولی به عرفان و خودشناسی شخصا علاقه‌مند شدم. مدتی به هندوستان رفتم و در آن‌جا یک مقداری با سیستم ‌های هندی آشنا شدم بعد با مثنوی آشنا شدم و بعد دیدم که مثنوی شباهت عجیبی به سیستم‌های بودایی دارد و یک تلفیقی من از این‌ها در کتاب “با پیر بلخ” درست کردم البته الان مشغول ترجمه کتاب “با پیر بلخ” به انگلیسی هستیم و بازسازی کردیم یعنی این که چاپ جدید نسخه فارسی این کتاب هم با چاپ قبلی‌اش متفاوت شده. چند داستان جدید اضافه کردم از جمله داستان دقوقی که یک داستان بسیار سورئالیستیک و عجیب و غریب است و داستان پیر چنگی.
میبدی: آقای مصفا، آیا کاربرد مثنوی در زندگی انسان و در خودشناسی واقعا به همین سادگی است که شما در این کتاب شرح داده‌اید؟
مصفا: به یک معنا می‌شود گفت ساده است و به یک معنا می‌شود گفت که به طول تاریخ مشکل است یعنی این‌که شما می‌بینید که هزاران یا میلیون‌ها سال است که دارند انسان را توصیه می‌کنند به خودشناسی، به رهایی از “خود”. پیامبر گرامی اسلام فرمودند که برای هر کسی مجاهدت با نفس لازم است، بودا گفته، مولوی گفته، همه عرفا گفتند ولی رهایی همت فوق‌العاده‌ای می‌خواهد و من امیدوارم که این کتاب این همت را در انسان‌ها ایجاد کند یک تحولی در یک سطح وسیعی ایجاد کند تا بتوانیم بالاخره یک کاری بکنیم من فکر می‌کنم که مشکل نیست فقط همت فوق‌العاده و جدیت می‌خواهد. من در چاپ جدید این کتاب، گره‌ها و موانع خودشناسی را به تفصیل توضیح داده‌ام. امیدوارم یک کاری بتوانیم بکنیم. به هر حال ما در توان خودمان باید سعی بکنیم نباید دست روی دست بگذاریم.
میبدی: آقای مصفا، آیا همان طور که شما هم در کتاب ارزشمند خود تصریح فرموده‌اید انسان از نظر روحی واقعا به بن بست رسیده است؟ این طور نیست؟ یعنی باید مفری پیدا بکند و مولوی خیلی می‌تواند بکند
مصفا: بله، همین طور است. مولوی خیلی می‌تواند کمک بکند و اصولا برخورد مولوی با مسائل انسان یک برخورد بنیادی است، وصله پینه نیست من سیستم‌های امروزی را می‌گویم سیستم‌های رنگ‌آمیزی، وصله پینه، جا به جایی در داخل زندان ولی تمام تلاش مولوی بر این است که انسان را از زندان “خود” خارج کند یک عده‌ای هستند که داخل زندان را رنگ می‌کنند یک نمای ظاهر پسندی به داخل زندان می‌دهند ولی این کار عبث است چه فایده‌ای دارد که من زندان خودم را رنگ‌آمیزی کنم باید از این زندان رها شد و اگر ما عمیقا احساس کنیم که با رنگ‌آمیزی کاری نمی‌شود کرد آن وقت تمام همتمان را برای خروج زندان می‌گذاریم آن موقع می‌توانیم یک کاری بکنیم در حال حاضر ما خودمان را به فریب و خود مشغولیت برگزار می‌کنیم خودمان را فریب می‌دهیم و متاسفانه سیستم‌های مدرن کارشان وصله پینه و رنگ آمیزی است مولوی یک کار بنیانی کرده مولوی سعی می‌کند انسان را با کل مسئله “خود” طرف کند ولی یک عده‌ای هستند که فقط مثلا چگونگی آیین دوست یابی، آیین موفقیت، آیین نفوذ در دیگران و از همه مضحک‌تر مثلا یک کتاب‌های متظاهرانه‌ای در شکل فرضا راه خوشبختی در ۱۰ دقیقه.
خنده میبدی …
مصفا: ما نباید فریب بخوریم امیدوارم که کتاب با پیر بلخ انسان‌ها را هشیار کند مسئله “خود” به طول تاریخ ریشه دارد آن وقت به همین سادگی در ۱۰ دقیقه به خوشبختی رسیدیم؟!
میبدی: آقای مصفا، در امریکا با یک کارشناس صحبت می‌کردم ایشان مولوی را یکی از ۵ شخصیت بزرگ تاریخ بشریت از زمان پیدایش انسان بر کره زمین تا به امروز می‌داند. واقعا شما هم همین اعتقاد را دارید؟ مولوی این قدر مهم است؟
مصفا: من از نظر شخصیت‌های کلی نمی‌دانم ولی به نظر من مولوی در زمینه عرفان حرف آخر را زده با وجود سمبولیک و استعاری بودن حرف‌هایش واقعا هیچ بعدی از مسئله انسان را ناگفته نگذاشته مثل این است که به همه ابعاد زندان “خود” سر کشیده و با دقت عجیبی و از همه مهم‌تر امروزی و علمی مسئله انسان را شکافته است. یک مقدار حرف‌های تئوریک، ایدئالیستیک و از همه مهم‌تر استعاری و رمز و رازی به انسان عرضه نکرده. مسئله انسان را شکافته، علل مسائل انسان را توضیح داده و راه‌های رهایی را هم بر انسان باز نموده
میبدی: یعنی فقط صورت مسئله را توضیح نداده راه حل هم داده است …
(چون در این بخش از فایل صوتی میبدی و مصفا هر دو با هم حرف زدند چند کلمه کوتاه را هر کار کردم نتوانستم بشنوم، بنابراین در این متن هم نیاوردم ولی مطمئن باشید که هیچ صدمه‌ای به متن اصلی نزده است)
مصفا: کلیدهای اساسی به انسان داده است و البته خودش هم توضیح می‌دهد که این کتاب در حقیقت توضیح قرآن شریف است و امیدوارم که ما بتوانیم از مثنوی استفاده کنیم.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

ما كجا بوديم كان ديان دين --- عقل مي‌كاريد اندر آب و طين

كاشكي هســـــــــــــتي زباني داشتي
تا ز هســـــــــــــــــتان پرده‌ها برداشتي
 
هر چه گــــــــــويي اي دم هستي از آن
پرده ديـــــــــــــــــــــــگر برو بسـتي بـدان
 
آفـــــــــــــــــــــت ادراك آن قالست و حال
خون بخــــون شستن محالست و محال

------------------------------------------------------

مي‌گفت با حق مصطفي: » چون بي‌نيـــــــازي تو ز ما

حكمت چه بود؟ آخـــــــر بگو در خـــــــلق چندين چيزها

 

حق گفت: » اي جان جهان، گنجي بدم من بس نهان

مي‌خواستم پيدا شــــــــــــــــود آن گنج احسان و عطا

 ------------------------------------------------------

من نكـــــــــــردم امر تا سودي كنم
بلـــك تا بر بندگان جودي كنم
 

----------------------------------------------

از براي لطـــــــــف عالم را بساخت
ذره‌هـــــــــا را آفتاب او نواخت

  ------------------------------------------------------
ما كجا بوديم كان ديان دين
عقل مي‌كاريد اندر آب و طين
 
چون همي كرد از عدم گردون پديد
وين بساط خاك را مي‌گستريد
 
ز اختران مي‌ساخت او مصباح‌ها
وز طبايع قفل با مفتاح‌ها
 
اي بسا بنيادها پنهان و فاش
مضمر اين سقف كرد و اين فراش

  ------------------------------------------------------
آفتابي خويش را ذره نمود
واندك اندك روي خود را بر گشود
 
جملهء ذرات در وي محو شد
عالم از وي مست گشت و صحو شد
 

 ------------------------------------------------------

 
آفتابي در يكي ذره نهان
ناگهان آن ذره بگشايد دهان
 
ذره ذره گردد افلاك و زمين
پيش آن خورشيد چون جست از كمين
 

 ------------------------------------------------------

 
اين چراغ شمس كو روشن بود
نه از فتيل و پنبه و روغن بود
 
سقف گردون كو چنين دايم بود
نه از طناب و استني قايم بود
 

 ------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

حكايت آن چوپان و دردِ « بودن »1

http://www.alitahmasebi.com/archives/000207.php#more

1- بودن

اشتياق سوزاني كه آدمي براي يافتن خداوند خود دارد، سبب جستجويي مدام و خستگي‌ناپذير شده است. آغاز اين جستجو همانند نحوه زيستن انسانهاي نخستين از دسترس انديشه مردمان اين روزگار دورمانده است. رد پاي اين اشتياق را بيشتر دركهن‌الگوهايي مي توان يافت كه روان‌‌‌‌شناسي اعماق طرح مي كند2 ، ريشه به آن دوراني بازمي گردد كه به لحاظ تاريخي كاملا تاريك وناشناخته مانده است، و تنها برخي ازاساطيركهن مي‌توانند اين كهن‌الگو را تفسير و توجيه كنند.
در عين حال با استمداد از همان كهن‌الگوهاي ناخودآگاه ذهن، و اساطيركهن ملتها و همچنين با ياري جستن از بخش ِ روشن تاريخ بشريت، اين نكته‌را مي‌توان در اين زمينه تشخيص داد كه:هر كسي به تناسب مرتبه‌اي كه درآن است «او» را مي‌يابد. وهرقومي به قرينه تمدني كه ايجاد كرده تجلي « او» را تجربه مي كند.
هنگامي كه آدمي در اشتياق ديداركسي بيتابي مي كند، چه بسا كه هر شبحي را به او نسبت مي‌دهد، وهر آواي ناشناخته‌اي را آواي اوميپندارد، بخصوص اگر اين اشتياق در هنگامه‌اي باشد كه جهان اطراف آدمي هنوزناشناخته، گنگ وتاريك باشد، آدمي همچون گمشده‌اي باشد دراعماق تاريك هستي.
روزگاري دور كه سلطه طبيعت برآدمي بيش از امروز بود، وآدم جهان پيرامون خودرا اينگونه كه امروزمي‌شناسد نمي‌شناخت، واضطرابهاي نخستين زيستن او را به وحشت مي‌انداخت ، برخي كسان بوده‌اند كه صداي پاي خداوند را در جنگلهاي انبوه وهراس‌انگيز بهشت نخستين شنيده‌اند.3اما با هر قدمي كه آدمي به سوي دانايي برداشت، وبا هربصيرت تازه‌اي كه پيدا كرد، پندارخود را در مورد معبود خود نيز اصلاح نمود.
ازاين ديدگاه، اولين پيامي كه در داستان موسي وشبان مي‌بينيم، شرحِ دگرگونيِ انديشه آدم است درخصوص تلقي او از خداوند.
« بودن » مراتبي دارد، وهر كسي در هر مرتبه‌اي ازآن قرارگيرد، مسائل خاص همان مرتبه را دارد، يكي در طلب نان سر به سنگ مي كوبد، ديگري در اشتياق آزادي مي‌سوزد، آن يكي « بودن » خود را با داشتن خانه‌اي محقّرپيمانه ميكند واين ديگري « بودنِ » خود را درمقام عزت وآزادي مي‌تواند تجربه كند. تا زماني كه آدمي چندان رشد نيافته است تا خود را از اسارت اضطرابهاي ابتدايي زيستن رهايي ببخشد، چشمانش فراتر از نيازهاي ابتدايي را نمي بيند .
پندار خامي خواهد بود اگر پيام نخستين پيامبران راه بردن به لاهوت وغيب تلقي شود، آن هم در هنگامه‌اي كه چشمان گرسنهء آدمي در جستجوي تكه ناني بيشترنيست، ومراسم « عيدِ بودن » را در يك اتاق كوچك بيشتر توقع ندارد. حال كجا فرصت آن است كه درمقام عزت نمازعشق بخواند!
چندان غريب نبود كه قومي گله‌دار، گوساله‌اي را به خدايي برگزينند و تنديس « او» را از زر ناب پديد آورده و دور از چشمان ِ عقاب‌گونه موسي فرياد برآورد كه :
اين هم معناي «بودن »و: مبارك باد «عيد يهوه»4
وموسي بعد از آن تجربه بزرگي كه در طور سينا داشت، وبعد از تكلم با جان جهان، درسرازيري كوه، چگونه مي‌توانست سرودِ « بودن گوساله‌وار» قوم را از ميان دره‌ها بشنود، وبا خشم و بيزاري لوح ده فرمان خداوند را نشكند؟!
واين تراژديِِ« بودن » ازكجا تا كجا دام خود را گسترده است ! وآدميان كه به لحاظ وضع ظاهر يكسان مي‌نمايند و گاه در كنار هم راه مي‌پيمايند چه رنجهاي متفاوتي با هم دارند و چه فاصله هول انگيزي با يكديگر پيدا مي‌كنند!
اما مذاهب چنين مقدر كرده‌اند كه هيچ كس در مرحله‌اي كه هست نماند، زيرا « بودن» هر روز در شآن تازه‌اي پديدار ميشود. آن كه بوده و هست و خواهد بود، نه اين گونه بوده كه هست، ونه آن گونه كه هست خواهد بود. شايد نكته ديگر اين باشد كه همراه با دگرگوني تلقي انسان از خداوند، چگونگي « بودن» . « هستن » خود آدمي نيز دگرگون ميشود. « بودن» . دگرگوني آن چنان در هم تعبيه شده‌اند كه نمي‌توان هيچ كدام را به بدون ديگري تصور كرد. از اين رو « بودن» تكرار نيست، و هيچ كس در زندگي فردي و در « بودنِ» پيوسته خويش، تكرار خودش نيست بلكه ادامه خويش است، حتي بيراهه رفتن وبه ثمر نرسيدن هم نوعي ادامه دادن است، اما به هر تقدير تكرار نيست . تمايل به هر تكرار، يا تمايل به هر بازگشت، ايجاد عادت است، وآغاز انهدام و نابودن. « بودن» جسارت خرق عادت مي طلبد. اما اين خرق عادت به معناي بطلان همه چيز وابداع چيزهاي تازه نيست، همه چيز صبورانه و آرام در كار دگرگوني است، مانند تحول شكوفه‌اي كه در خلوت كوهستان تبديل به ميوه‌اي رسيده ميگردد.
هيچ انقلابي دقيقاً خط فاصل ميان دو دوران نيست، وظهور هيچ مذهب موفقي به معناي بي اعتبار نمودن مذاهب گذشته نيست، بلكه ظهورهر انقلابي و هر مذهبي شكستن قالبهايي است كه به سبب رشد و دگرگونيهاي گذشته انجام مي‌گيرد، مانند شكستن پوسته تخم مرغ كه حاصل رشد جوجه داخل آن است .
همچنين دگرگوني و تحول، تنها در مرگ و دفع برخي عناصر كهنه وآمدن عناصر تازه نيست، بلكه آرايش نو به نو عناصر هستي، هستي تازه‌اي را ايجاد ميكند. اين شكل وشمايل تازه با گذشته خود چندان بيگانه نيست كه بتواند خود را تافته‌اي جدا بافته بداند و چندان هم يگانه نيست كه بتواند با همان كيفيت و كميت، و با همان شرايط ومقررات گذشته به «بودنِ» خود ادامه دهد.
اين «بودن» همچون «شيوا»ي رقصنده است. هستي با رقص موزون، متوالي، ونامكرر او مي‌رقصد، وبا نيست شدن هر لحظه، هستي تازه‌اي را به هستي پيشين متصل مي‌كند، و اگر دست از رقص، و پاي از حركت برگيرد، هستي به ژرفاي نيستي و نابودن پرتاب مي‌شود.
تطور و دگرگوني آدمي تنها در زندگي فردي‌اش خلاصه نمي‌شود؛ نه موسي در موسي توقف مي‌كند و نه چوپان در فرديت چوپاني خود باقي مي‌ماند؛ حكايت، حكايت رشد وتوسعه بشريت است، و دگرگوني نسلها در بودن از تصوري محدود و ساده و ابتدايي به تفكري گسترده‌تر، عميقتر و انساني‌تر. به تعبير ديگر، نه موسي مي‌تواند تكرار ابراهيم باشد، و نه عيسي تكرار موسي ؛ بلكه موسي ادامه ابراهيم است و عيسي ادامه موسي؛ اما هر كدام در مرتبه‌اي كه شأن بودن اقتضا مي‌كند
موسي جان مايه‌اي مي‌شود براي قومي كه آماده دگرگوني است . اين جان مايه در جان وانديشه قوم جاي خود را باز مي‌كند، و سپس در ناخودآگاه قوم، طي قرنهاي متمادي به نسلهاي پس از خود انتفال مي‌يابد، و در مقطعي ديگر كه پوسته نظام قبيله‌اي در حال ترك برداشتن است در هيأت مسيح ظاهر مي‌شود. اين ظهور تازه باز هم در فرديت خود باقي نمي‌ماند، و همچون جريان سيال و نامريي جان ديگران را سرشارمي كند. شايد اين هم از خواص جانهاي آزاد از عادت باشد كه جوهره حيات را بيش از پيمانه وجود خود يافته‌اند، وناگزير سر ريز مي‌شوند، وپيمانه تهي ديگران را نيز سرشار مي‌كنند.
2.مولوي
در داستان موسي و شبان، علاوه بر اين كه سير تطور و دگرگوني نسلها بيان مي‌شود، و جسارت «بودن» و زيستن تصوير ميگردد، مولوي به حديث نفس مي‌پردازد، و به بهانه موسي و شبان، اشتياق سوزان خود را در جستجوي مدام حقيقت شرح ميدهد .
زندگي مولوي نيز تا حدودي بيانگر اين واقعيت است: مردي كه شريعت را فهميده و درك كرده است، و بنا به رواياتي تا حدود چهل سالگي آن را تبليغ مي‌كرده است . اين بخش از زندگي مولوي شباهت بسياري دارد با راه و روش آيين موسي كه در آن تأكيد بيشتر بر فقاهت و نظم وشريعت است . برخورد مولوي با شمس آدمي را به ياد آشنايي موسي با شبان مي‌اندازد. در اين داستان مي‌بينيم كه موسي پس از اين آشنايي، نظم شريعت را پشت سر مي‌نهد و طريقي تازه را آغاز مي‌كند.
واقعيت اين است كه داستان برخورد موسي و يك چوپان گمنام زاده تفكر قدرتمند مولوي، و نشاندهنده حال وهواي خود اوست، در خلال اين داستان سير دگرگوني آيين موسي به آيين عيسي را نيز شرح مي‌دهد . هيچ مأخذي وجود ندارد كه داستان را اينگونه بيان كند5، ديده نمي‌شود، نه در تورات ونه در هيچ يك از آثار ديگر عهد عتيق . همچنين هيچگونه قيد زمان و مكان هم در اين داستان وجود ندارد كه در چه زماني موسي با آن چوپان روبرو شد، يا در چه مكاني آن چوپان براي خداوند سرود گفت . مولوي هم مانند هر هنرمند يزرگ ديگري اسطوره مي‌آفريند.
جلال الدين محمد بلخي اهل قرآن وتفسير وحديث است؛ مرد فقيهي است كه در سير وسلوك عرفاني به طريقت پرداخته است . نگرش او به پيامبران نگرشي است مبتني بر قرآن، حديث، شريعت وطريقت .
از ديدگاه قرآن، موسي پيامبري از جانب خداوند است . و آيات بسياري در تأييد رسالت او نازل شده است . قرآن، رسالت عيسسي مسيح را نيز در روند تكاملي دين موسي مي‌داند، اما در عين حال پيروان هر دو پيامبر را به شدت مذمت ميكند . اين مذمتها به سبب انحراف اين امتها از پيام اصلي پيامبران است و بزرگترين انحرافي كه به اين امتها نسبت داده مي‌شود، توقف در« دين » است .6 واين كه رسالت ديگري را بعد از رسالت آن پيامبران برنمي تابند.
مولوي بر اين توقف و جمود بر مي‌آشوبد، او هيچ اصراري ندارد كه همه همان كتابي را قرائت مي‌كنند كه او قرائت كرده، و همه نام همان پيامبري را تكرار كنند كه او به زبان مي‌آورد، و همه خداوند را با همان اسمي تلاوت كنند كه او تلاوت مي‌كند،7 بلكه هنديان را همان اصطلاح هند لازم است، مشروط بر آنكه از آيين گذشته لحدي براي مدفون كردن خويش نساخته باشند.
3.چوپان
در كوهستانها و دشتهاي خلوت و خاموش كه از دامنه‌هاي آن براي آدمي، تنها غربت است كه مي‌رويد، و در زير آسماني كه درخشش وعظمت ستارگانش حقارت را به ياد انسان مي‌آورد، آن چوپان، سودازده و عاشق‌وار براي خداوندي كه نمي‌دانست كجاست غزل خواني مي‌كرد و ترانه مي‌سرود . او در محراب چشمان گوسفندانش خداوندي از نوع علف را ديده بود، اما خدايي كه به عنوان معبود خود در تصور داشت نه شكل و شمايل علفهاي بيابان را داشت و نه مي‌توانست در هيأت گوساله‌اي زرين متجلي شود .
شايد توانمندي خود را در نظم امور تجربه كرده بوده او گوساله را دست‌آموزخود، و چيزي فروتر از خود يافته بود . از اين رو از پرستش مصنوع دست‌آموزخود فراتر آمده و به خود رسيده بود .
اما به خود رسيدن هم مراتبي دارد . از قلمرو ذهن آگاه كه بسيار سطحي ومحدود است، تا اعماق ناخودآگاه و تا آنجا كه « جان» از چشمه‌هايش مي‌جوشد، بسيار حجابها قد كشيده‌اند . هر حجابي پرده پنداري است كه آدمي را مدتها در خود نگه مي‌دارد. هر كسي از همان جايي كه ايستاده سخن مي‌گويد:
هست آن پنداراو زيرا به راه
صد هزاران پرده آمد تا اِله
هر يكي در پرده‌اي موصول خوست
وهم او آنست كان خود عين هوست8

اين مي‌تواند نوعي بيان حال باشد، كه آدمي خداوند را چيزي شبيه به خود تصور كند. چندان بعيد نيست كه براي خداوند هيأتي همچون خود قائل باشد، خداوندي با دست وپا، سروچشم ، گوش و بيني؛ چيزي شبيه انسان،اما در مرحله‌اي متعاليتر از خود كنوني، و در جايگاهي استوارتر؛ به تعبيرديگر همان « من ايده‌آل» . وعاشقانه بخواند كه :
تو كجايي نا شوم من چاكرت--- چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت ----وقت خواب آيد بروبم جايكت
چوپان حاضر است هر چه دارد، حتي عزيزترين چيزهايش را صدقه اين عشق كند و مصرانه بگويد:
اي فداي تو همه بزهاي من--- اي به يادت هي هي وهيهاي من

اما اين گونه ذكرِ آلوده به تشبيه، از ديدگاه پيامبري كه هرگونه تصويري را درباره خداوند مردود مي‌شناسد، مي‌تواند مايه اي از جدال وكشمكش را ميان موسي و آن شبان ايجاد كند .
پيش از آن، ابراهيم خدا را در جسم ودر اشياء جسته بود، و گفته بود : لا احبٌّ الآفِلين . اگر ميگويم ‹ابراهيم› منظورم يك فرد خاص در جغرافيايي مشخص نيست، بلكه پدران امتها را مي‌گويم، كه در اشتياق خداوند براي هر پديده‌اي معبدي ساخته بودند، معبدي براي خورشيد، معبدي براي ماه، معبدي براي ستاره ، و آن سوتر زيارتگاهي براي آتش و هزاران معبد ديگر در هزاران جاي ديگر.
موسي در طي سالهايي كه سراسر دگرگوني و آزمون بود، توانسته بود بسياري از پرده‌هاي پندار قوم را درباره چگونگي خداوند از ميان بردارد، و قوم را از بردگي عناصر، اشخاص، و گوساله پرستيها برهاند. در ادامهء موسي، روحانيت يهود تلاش كرده بود تا از ره‌آورد وحي پاسداري كند. اين بود كه موسي خود را فقيه ديندار، و مرد خداشناس مي‌دانست، وبديهي است كه با ژاژگويي شبان برانگيخته شود، و غيرت ديني‌اش برآشوبد، و برضد چوپان دردمند اقامه دعوي كند . ابتدا براي اينكه از مرد بزچران و بي آداب اقرار بگيرد مي‌پرسد: تو با كه هستي، و اين نسبتها را به كه ميدهي؟ و شبان آشكارا گفت :
با آن كس كه مارا آفريد--- اين زمين وچرخ از او آمد پديد

اين اقرار به كفر باعث ميشود تا موسي با تمام قدرت بر ضد شبان اقامه حكم كند، و او را خارج از دين، و مسلمان ناشده كافر بخواند .
گفت موسي: هاي بس مدبر شدي
خود مسلمان ناشده كافر شدي
اين چه ژاژست وچه كفرست وفشار
پنبه اي اندر دهان خود فشار
گند كفر تو جهان را گنده كرد
كفر تو ديباي دين را ژنده كرد
گر نبندي زين سخن تو حلق را
آتشي آيد بسوزد خلق را

و سپس موسي شرح مبسوطي از چگونگي و ناچگونگي خداوند مي گويد، صفات سلبيه او را براي بزچران برمي‌شمارد واز صفات ثبوتيه ذوالجلال ياد مي‌كند، از حادث ومحدث مي‌گويد و…
شايد اين هم از خصلتهاي بارز آدمي باشد كه هنگامي كه خود را كارشناس در امري مي داند اجازه مداخله واظهار نظر ديگران را در آن امر نمي‌دهد . اين خصلت را به خصوص در صنف روحانيت يهود وبسياري از متوليان ديگر اديان مي‌توان مشاهده كرد.
اما يا همه ذكر دلائل و اوردن حجتهايي كه به هر حال حرف حساب هم هستاز شبان سودازده دردي دوا نميشود، بلكه چون شيدايي كه خبر مرگ محبوب را شنيده باشد،
گفت: اي موسي، دهانم دوختي---- وز پشيماني ، تو جانم سوختي
جامه را بدريد و، آهي كرد تفت-------سر نهاده اندر بيان و، برفت .

4. موسي

موسي بارها طلب ديدار خداوند را كرده بود، اما جواب شنيده بود كه «لن تراني». او را، با آن همه اعتبار كه در آن درگاه داشت، و با آن همه تلاش و جهاد در دين و دانش راه ندادند؛ اكنون بزچراني بيابان گرد و دور از آداب براي «او»ترانه مي خواند و سر ديدار با «او» را دارد. اين است كه موسي با اطمينان كامل از اين كه قدمي براي خدا نهاده، و گمراهي را از كفرگويي مانع شده است، به رسالت خود ادامه مي دهد، امّا

وحي آمد سوي موسي از خدا: بنده ما را ز ما كردي جدا
بنده ما را زما كردي جدا بنده ما را زما كردي جدا


آواي خداوند همچنان در و دشت را پر مي‌كند و موسي سر به هر سو كه مي‌گرداند طنين اين آواي سرزنش بار غم آلود را تجربه ميكند، از آسمان ، از زمين، از ميان دره‌هاي عبوس وگرفته، و از پنهاني ترين لايه‌هاي وجود خودش .
موسي خود مي‌دانست كه آمده است تا خلق را به سوي او بخواند و آدميان را ازغربت تنهايي برهاند، و به آدم، معني «بودن» را نشان دهد. و هيهات كه اكنون چه كرده است !
باز طنين آواي خداوند جانش را فرا مي‌گيردكه :
تا تواني پا منه اندرفراق---- ابغض الاشياء عندي الطلاق
نه عالمي بزرگ و فقيهي عاليقدر از درگاه رانده شده بود و نه نژاده‌اي اشرافي، كه خداوند اين چنين سخن از فراق ميگويد و موسي را مذمت ميكند. متوليان شريعت موسي بر آن هستند كه خداوند «يهوه» خداي ويژه آنان است10، و «بودن» را منحصر به خود مي‌دانند . آنان حصار بلندي بر گرد خداوند كشيده‌اند كه هيچ قومي جز خودشان در اين حصار نمي‌تواند درآيد . از بني اسرائيل تنها «بني لاوي» يا همان روحانيت يهود بودند كه راه به حرم اَمن الهي داشتند . براي ورود به مكان مقدس ناگزير مي‌بايست آدابي و ترتيبي رعايت مي‌شد كه آنان وضع كرده بودند.11
احتمال قريب به يقين آن است كه مولوي از اين حصار قوميت بني اسرائيل آگاهي داشت و همچنين با انحصارطلبي‌هاي متوليان دين در زمانه خود نيز آشنا بود . دنباله داستان به گونه‌اي است كه اين حصار قوميت را در هم مي‌ريزد و خداوندي را كه ويژه و انحصاري قومي خاص و گروهي مشخص بود، ملّي، همگاني وبين المللي معرفي مي كند، خداوندي كه به جاي قوم وخويش پرستي، و دم زدن با فقيهان و فريسيان پيامبر خود را در پي شبانان بي‌اصل ونسب و بي‌آداب گسيل مي‌كند.
5. موسي به آيين مسيح
اين فروريختن حصار قوميت به لحاظ تاريخي به روزگار مسيحيت اتفاق افتاد. اقوام وملتهاي گوناگون و متنوعي كه زير سلطه امپراتوري روم بودند و قانون بردگي و استثمار اعتقادات گذشته آنان را بي‌رنگ ساخته بود، و نزديك بود كه در بي‌هويتي گم شوند، با آواي آن چوپان شورشي جان تازه گرفتند، و به خداوند ملحق گرديدند .
از نظر فقيهان يهود، خداوند را تنها با اصطلاحات «عبري» بايد خواند؛ چيزي كه اقوام وملل ديگر كه با زبانهاي متفاوت سخن ميگويند از آن بي‌بهره‌اند؛ اما در داستان خداونتد به موسي ميگويد:
هر كسي را سيرتي بنهاده‌ام--- هر كسي را اصطلاحي داده‌ام

و ادامه مي‌دهد كه:

هنديان را اصطلاح هند مدح---- سنديان را اصطلاح سند مدح

در هيچ كجاي تورات، بني اسرائيل دغدغه هدايت اقوام ديگر را ندارند . اما همينگونه سخنان را كه مولوي حكايت ميكند در انجيل آشكارا مي‌بينيم كه:
«مرا گوسفندان ديگر هست كه از اين آغل نيستند، بايد آنها را نيز بياورم، و آواز مرا خواهند شنيد .»12
و در كتاب اعمال رسولان مي‌بينيم كه ياران وحواريون مسيح، به ياري روح القدس قدرت اين را مي يابند كه به زبانهاي مختلف و گوناگون سخن بگويند، تا اقوام و ملتهاي ديگر را به خداوند دعوت نمايند . 13
فقيهان و فريسيان يهودي، به نژاده بودن سخت معتقد بودند، با آنكه سيطره امپراتوري روم را بر خود و ديگراقوام مي‌ديدند اصرار داشتند كه از ميان آنها، خداوند فقط سلاله ابراهيم و يعقوب را گسترش خواهد داد و تنها بني اسرائيل وارث زمين هستند، اما يحيي تعميد دهنده به آنان مي‌گويد:
اين سخن را به خاطر خود راه مده كه پدر ما ابراهيم است، زيرا به شما مي‌گويم خداوند قادر است كه از اين سنگها فرزندان براي ابراهيم برانگيزد.14
مولوي در اين داستان از كساني ياد مي‌كند كه حتي مسيحي و يهود و مسلمان هم نيستند؛ از هندوها سخن مي‌گويد، از اهالي سند ياد مي‌كند، از كساني كه مسلمانان روزگار مولوي آنها را نجس مي‌دانستند .
در هر آيين كه هستي باش، با هر زبان كه سخن مي‌گويي بگو، و با هر لباس كه آمده‌اي بيا؛ اينها همه «عَرَض » است، مركز ثقل حيات در اين شكل وشمايل ظاهر، و در اين گوناگوني زباني نيست، حتي ربطي به اين دين و آن آيين ندارد، اين مركز در« دل» آدمي است :
زانك دل جوهر بود، گفتن عَرَض
پس طفيل آمد عَرَض، جوهر غَرَض

شايد « دل » را از آن رو مركز ثقل حيات گفته‌اند كه تمثيلي است براي «بودنِ» همراه با دگرگوني 15و زنده بودني كه هر لحظه‌اش ضربان تازه‌اي مي‌طلبد، ضرباني متناسب با حال و اكنون .
به ياد ضربه‌هاي گذشته نمي‌توان به زيستن ادامه داد، و به اميد واهيِِ « ويژه بودن» نمي توان ديگران را منكر شد . كدام سرزمين كفري هست كه در آن صاحبدلي نباشد، براي ادراك قلب بيگانه مي‌بايست بي كلمه انديشيد، از آن هم بالاتر:

آتشي از عشق درجان بر فروز---- سربه‌سر فكر و عبادت را بسوز

ان الفاظ وعبارات مرده وبي‌خاصيت را در آتش بيفكن . چشمه‌اي هست كه ار آن «جان» مي‌جوشد، وبي‌حريف معني مي‌رويد، آنجا واژگان راهبر و مقتدا نيستند، بلكه كلمات خود زاده آن مقام هستند .

اي خدا جان را تو بنما ان مقام--- كه در او بي‌حرف مي‌رويد كلام

هر كلمه‌اي تا هنگامي زنده است كه از آن چشمه جوشيده باشد، و چون در قالب الفاظ ريخته ميشود، رنگ مي‌بازد و بيجان مي‌شود . از آن گذشته ،در قلمرو خداشناسي الفاظ وقالبها زندان هستند، و خداوند. يا همان «چشمه بودن» كه هر روزي در شأن تازه‌اي هست، در زندان اين الفاظ نمي گنجد، 16اين ديوارهاي قراردادي را فرو مي‌ريزد، و از ديروز به امروز مي‌آيد . آنچه از ديروز در ذهن آدمي بجا مي‌ماند جزقالبي شكسته وخالي چيز ديگري نيست، و آن كه مي‌خواهد خداوند را در قالب الفاظ اثبات كند، چه تلاش بيهوده‌اي مي‌كند .
از ديدگاه مولوي، دريافت فيض از آن چشمه جان، واتصال به «بودن»و «هستي‌دارشدن» به ياري عشق ممكن مي‌شود . از خصلتهاي عمده «عشق» آن است كه تقواي ستيز با ماندن را مي‌آموزد، از پلشتي ونكبت روزمرگي مي‌رهاند، و جسارت خرق عادت را به آدمي ارزاني مي‌دارد، و ميتواند قالبهاي قبرگونه را بشكند و بسوزاند . به تعبيري ديگر، «عشق» همچون دريچه‌اي است كه بر ديوار زندان انديشه آدمي تعبيه است، و چون آن دريچه گشوده شود انديشه آدمي رها و‌ آزاد مي‌تواند از آبشخور زنده و زلال «آفرينش مدام» برخوردار شود . و چه ناكام است نسلي كه نتواند «عشق» را تجربه كند.
از اين ديدگاه، كساني پيدا مي‌شوند كه به رغم همه تفاوتهاي زباني، نژادي، ملي و ديني، كه با هم دارند، در يك چيز مشترك هستند، زيرا كه بارقه «عشق» جان و انديشه همه آنان را فرا گرفته است . آنان با وجود همه گوناگوني كه دارند، يك ملت و يك قوم محسوب مي شوند . و به تعبير مولوي
ملت عشق از همه دينها جداست
عاشقان را ملت ومذهب خداست

شماتت موسي بر آن شبان از آنبود كه موسي زبان قال را مي‌ديد و از درون و حال غافل بود :
بعد از آن در سر موسي حق نهفت--- رازهايي كان نمي‌آيد به گفت
بر دل موسي سخنها ريختند ----ديدن وگفتن به هم آميختند
چند بي خود گشت و چند آمد به خود---- چند پريد از ازل سوي ابد
بعد از اين گر شرح گويم ابلهيست---- ز آنك شرح آن وراي آگهيست
ور بگويم عقلها را بركند----- ور نويسم بس قلمها بشكند


آن رازها كه به «گفت» نميآيد كدام است ؟ آنچه زبان قال از بيان آن عاجز است با كدام وسيله ديگر مي‌توان بيان كرد؟ چگونه است كه حتي گاهي دانايان وفقيهان توان آن را ندارند كه با برخي حقايق روياروي شوند؟ و اين كدام حقيقتي است كه عقل‌سوز است و چابكترين قلمها در شرح آن شكننده و آسيب‌پذيرند؟
اينكه مولوي از بيان آن رازها طفره ميرود تنها بنا به ملاحظات سياسي واجتماعي نيست، رعايت ادب هم در كار نيست؛ نگفتني بودن رازها از آن است كه در «گفت» نمي‌آيد . مثل آزادي مي‌ماند كه هر كسي به اندازه‌اي آن را مي‌فهمد كه رنج اسارت را آگاهانه تجربه كرده باشد . پس فهم اين راز بستگي به مخاطب دارد . اين سلسله جبال تفكر، شطحي مي‌گويد، هولي مي‌آفريند و باز خود را در پوسته داستان مي‌افكند . آن كس كه آمادگي «بودن» در اين مرتبه را داشته باشد پوسته وسطح داستان را مي‌شكافد و به تجربه تازهاي از «چگونه بودن» مي‌رسد .
و موساي مولوي اينگونه در كار دگرديسي تازهاي قرار ميگيرد، و «ديگر» مي‌شود . او هنوز از كار منع و ملامت آن چوپان فراغت نيافته بود كه ضربه‌هاي سخت و هول انگيز بر خودش وارد ميشود، تا از آنجا كه هست اين سوتر بيايد، بي‌خود و باخود شود، رنگ ببازد و جان بگيرد، و پروازي را از گذشته به سوي آينده بياغازد .
اين همه، علاوه بر حديث نفسي كه براي هر كسي مي‌تواند باشد، يادآور آن برخوردها وكشمكشهاي خون‌آلودي است كه ميان متوليان آيين موسي با آن جوانان شورشيِ يهود رخ داد، و از درون آن همه جدالها مسيحيت زاده شد .
اكنون خداوندِ هراس‌انگيز يهود از عشق سخن ميگويد. 17،او حصارِ تنگِ قبيله را مي شكند، و ملت و مذهبي ديگر را يادآوري مي‌كند كه محبت با همه زادگان خاك را محور كار خود قرار داده است . شاخ تهديدگر موسي به نگاه مهرآميزمسيح بدل مي‌گردد، وعصاي اژدهاسانش گل دوستي بار مي‌آورد .
از شگفتيهاي زندگي موسي اين است كه، هيچ نشاني از مدفن او در دست نيست و براي او گوري وجود ندارد. اين خود ميتواند تمثيلي باشد از اينكه موسي از جسم و خاك تبديل به جان وانديشه شده و جلوتر آمده است؛ از مصر تا صحراي سينا، از سرزمين موعود تا ملك سليمان، و از آنجا تا ملك ملكوت مسيح .
موسي وادي‌هاي بسيار پشت سر نهاده ، بيابانهاي فقر و بي‌حاصل را طي كرده ، و بر نشان پاي آن چوپان شوريده آمده است تا عذر بخواهد، و از دوردست بيابان مژده‌اش را فرياد كند كه :
هيچ آدابي وترتيبي مجو--- هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

ونزديكتر بيايد، نفسي تازه كند، چشم در چشم شبان عاشق بدوزد، و سپس نگاه بزدد، سر به زير افكند، و نگاه به رمل بيابان بگرداند و باز آهسته بگويد : “ هرچه ميخواهد دل تنگت بگو”

فرجام
همراه با گذر موسي از آن همه وادي‌هاي سخت و شكستن قالبهاي نظام قبيله‌اي و قوانين ار ض موعود كه براي ابدلااباد اعلام كرده بودند، چوپان بيابانگرد بي‌آداب هم مراحل عظيمي را پشت سر نهاده است و چنان مي‌نمايد كه اين بار دليل «بودن» را در جايي يافته است كه فرياد مدح وذم اين و آن، و تآييد و رد ديگران بر او اثري ندارد :
گفت: اي موسي از آن بگذشته‌ام---- من كنون در خون دل آغشته‌ام
من ز سدره منتهي بگذشته‌ام---- صد هزاران ساله زآن سو رفته‌ام
تازيانه بر زدي، اسبم بگشت---- گنبدي كرد وز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد---- آفرين بر دست وبر بازوت باد

پيش از اين، سخن از خاك بود وجسميت؛ موسي قوم را به سرزميني وعده داده بود كه مادي وخاكي بود. بني اسرائيل در سرزمين مصر به سبب نداشتن جاي پايي براي زيستن به اسارت فرعون درآمدند، موسي قوم را به كنعان يا همان ارض موعود رسانيد. قوم با همه قداست و ارزشي كه براي جان ورهايي آدمي قائل بوده باز هم خاك، ارض و ناسوت در نزدش اعتبار ويژه‌اي داشت . و اين همه براي مردماني كه با نان اسارت زندگي سپري مي‌كنند و در اين زمين ستم سر به بالين مي‌نهند ضروري و لازم به نظر مي‌رسد .
اما در آيين موسي اين گرايش به ناسوت چندان بالا گرفت كه همه ابعاد زندگي آنان را پر كرد . ارض موعود وخاك ، قبله گاه همه قوم شد، تا آنجا كه از قول خداوند براي ادم نوشتند كه :
تو از خاك هستي وبه خاك خواهي برگشت 18
قوانين به گونه‌اي وضع شده بود كه زمين وجسميت را بيشتر ارج نهد . روزگار سليمان اوج شادخواري تن و برخورداري از مواهب مادي بود. 19
اين تفكر ونگرش ناسوتي، آدمي را از اسارت فرعونها مي‌رهاند اما به اسارت خاك در مي‌آورد . از اين ديدگاه دگرگونيهاي «بودن» چيزي فراتر از همان دگرگونيهاي آب و خاك و گياه، و ماه وخورشيد و ستاره محسوب نمي‌شود. اين گونه است كه آدميان ساليان «بودن» را از روي چرخش چرخ اندازه مي‌گيرند.
اكنون موسي وشبان، هر دو از ملك سليمان تا ملكوت مسيح آمدهاند. اين، فراتر از صد هزاران ساله‌اي كه چوپان مي‌گويد بيرون از قلمرو چرخش چرخ است و چنين اعتلايي جز با اتصال به غيب و لاهوت ميسر نمي‌شود.
به روزگار خروج بني اسرائيل از مصر، كسي از لاهوت سخن نگفت . عيسي مسيح نيز رسالت موسي را نفي نمي‌كرد و ناسوت را ناروا نمي‌شمرد. هستي مادي وناسوتي نه زشت است و نه پليد، بلكه زيبا هم هست . يكي از رسالتهاي آدمي اين است كه اين زيبايي را زيباتر و دلپسندتر كند، حتي مسكن خداوند مي بايست از چوب وسنگ وخاك همين طبيعت ناسوتي بنياد گردد. چه ظرافتها و زيبايي‌ها كه هنرمندان در ساختن خانه خداوند از خود نشان نداده‌اند.20
چرا كالبد آدمي اگر جان عاشق در آن باشد و بي‌تابي كند، مقدس نباشد؟ و چرا نبايد بهترين عطرهاي طبيعت بر چنان كالبدي نثار گردد! اگر اين دل آدمي با غيب و لاهوت آنجا كه چشمه جان از ‌آن جاري است، بيگانه باشد، راه پلشتي و تيره‌بختي پيش مي‌گيرد و: «كارش اين كه چون علف آرد بدست؟» و از اين روست كه مي‌گويد: «محرم ناسوت ما لاهوت باد .»
آميختگي جان و تن گريزناپذير است، همان گونه كه آميختگي غيب و شهادت . مهم اين است كه دل مزاج تن به خود نگيرد، و رابطه دگرگوني و تحول خود را نه از قلمرو ناسوت بلكه از غيب و لاهوت طلب كند. دگرگوني و تحول در جهان طبيعت و ماديت چنان است كه حتي نجاسات بدبو سر از گلها در مي‌آورند. چنان مي‌نمايد كه همه موجودات ئر مسير آشتي و كمال، و زيادتر شدن هستند، و مولوي اين همه را از بركت همان غيب ولاهوت مي‌داند كه چشمه حيات از آنجا مي‌جوشد. پس آدمي كه حاصل آفرينش است و آبستن بذر خداوند در دل، چرا « ديگر» نشود:
در سجودت كاش روي گردانيي--- معني سبحانَ ربي دانيي
كاي سجودم چون وجودم ناسزا ----هر بدي تو نكويي ده جزا
اين زمين از حلم تو دارد اثر---- تا نجاست برد و گلها داد بر


جايي كه وحي بر موسي نازل شد، و آن آتش مقدس را تجربه كرد، نام «طور»به خود گرفت . براي ديگران كه سوداي ديگر شدن و تجربه نمودن آن آتش را ندارند، آنجا همان جبل يا كوه است . اما براي موسي «طور»شد، پايگاهي براي تطور، دگرگوني، و طيران . اين «طور» و آتش را هر كس، در هر جا مي‌تواند بيابد، چرا كه جان مايه‌اش در پنهان وجود هر كس نهفته است .
اين جان مايه را مولوي «عيسي» لقب داده و كالبد تن را «خر». هنگامي كه از دريچه چشم عيسي به هستي نگاه كني، هستي را در اشتياق سوزان حيات و « بودن» را در كار نو به نو شدن مي‌بيني، و لاجرم مرتبه خود را در اين گونه « بودن» در مي‌يابي . ديگر نيازي به دريوزه كردن از اين و آن نخواهي داشت، و خسران حيات و « بودن» گريبانت را نخواهد گرفت و آن گونه نخواهي بود كه :

گفت واپس رفته‌ام من در ذهاب---- حسرتا، ياليتني كنتً تراب .

پي‌نوشتها

1.« بودن» كلمهاي پر راز و رمز است و در برخي مذاهب خداوند را به اين نام ميشناسند، مثل كلمه «يهوه» كه ضمير سوم شخص است. از همين مصدر، به معني آن كه بوده و هست و خواهد بود، ميتوان كلمه «هستن» را تا حدودي مترتدف همين كلمه «بودن» قرار داد.
2. كهن الگوها( ) خاطههاي ازلي است كه در عميقترين لايههاي روان انسان وجود دارد يا همان امكانات فطري است كه بالقوه وجود داردو از اسلاف به اعقاب منتقل ميشود. طرح اين كهن الگوها در روانشناسي توسط يونگ انجام گرفت . به عنوان نمونه رجوع شود به آثاري مانندچهار صورت مثالي و كتاب گفت و شنودي با يونگ، ترجمه دكتر برادران، صص 27تا52.
3.اين تعبير را از باب سوم سفر پيدايش اقتباس كردهام.
4. رجوع شود به سفر خروج، باب32.
5. در كتاب مأخذ قصص و تمثيلات مثنوي از فروزانفر به چند حكايست و روايت اشاره شده است، ولي هيچ‌كدام از آن حكايات انطباق چنداني با اين داستان ندارند. رجوع شود به همان مآخذ، ص 59 به بعد .
6. قرآن، سوره بقره، آيات 120 به بعد، تا آنجا كه از ستم يهود و نصاري ياد مي‌كند و در مورد انبياء سلف ميگويد: تلك اًمةً قد خلت، لها ما كسبت و لكم ما كسبتًم، ولا تسئلون عما كانوا يعملون.
7. كلمه تلاوت را به معني پيگيري كردن، دنبال كردن، و جستجو كردن گرفته‌ام و با كلمات قرائت و خواندن متفاوت است.
8. دفتر چهارم ابيات 3702 و 3703 از مثنوي معنوي تصحيح نيكلسون. همچنين ديگر ابياتي كه در اين نوشتار آمده از همان كتاب است .
9. پيشين، جلد اول، دفتر دوم از صفحه 340 به بعد يا ابيات 1720 به بعد .
10. در سرتاسر اسفار خمسه تورات و ديگر آثار عهد عتيق، بخصوص در سفر تثنيه از خداوندي ياد مي‌شود كه ويژه اسرائيل است . به عنوان مثال رجوع شود به سفر خروج، باب پنجم. اينكه هر قومي خداوند خاص به خود را داشته، مطلبي است كه احتمالا تا ظهور مسيحيت رواج عام داشته است . در صحنه‌اي از انجمن خدايان كهن يوناني كه لوكيانوس هجانويس آن را تصوير كرده است، خدايان يوناني مي‌خواهند آسمان را از وجود خدايان بيگانه‌اي كه اقوام مهاجر آورده‌اند پاك كنند. رجوع شود به مباني مسيحيت، آكادمي علوم شوروي، ص 190 .
11. رجوع سود به سفر لاويان، بخصوص باب هشتم.
12. انجيل يوحنا، باب 10، آيه 17 .
13. كتاب اعمال رسولان، باب دوم.
14. انجيل متّي، باب سوم، آيه 9.
15. قلب الشي، تصريفُه و صرفه عن وجه الي وجه… رجوع شود به معجم مفردات قرآن از راغب اصفهاني، و لسان العرب.
16. اين تعبير را از نيكوس كازانتزاكيس گرفته‌ام .
17. در سراسر انجيلها يكي از اصليترين سخنان در مرد محبت است . به عنوان نمونه: « شنيده‌ايد كه گفته است همسايه خود را محبت نما و با دشمن خود عداوت كن، اما من به شما مي‌گويم دشمنان خود را محبت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت بطلبيد، و به آناني كه از شما نفرت كنند احسان كنيد، و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند دعاي خير كنيد، تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد.» انجيل متي، باب5، آيه 44 و 45 .
18. سفر پيدايش، باب3، آيه 19.
19. تالي فاسد اين شادخواريها را در كتاب اشعياء نبي و مراثي ارميا نگاه كنيد.
20. در مورد چگونگي ساختن مسكن خداوند و اينكه چه ظرايفي بايد در آن رعايت شود، نگاه كنيد به سفر خروج، باب 26 و همچنين به همه معابد، كنيسه‌ها، كليساها و مساجدي كه آدميان به نام مسكن خداوند ساخته‌اند.

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولانا و حکومت

نظریه مولانا  درباره سیستم حکومت مطابق با ایدئولوژی اسلام بوده و حکومت را پاسخ گوی هر دو بعد مادی و معنوی انسان میداند . به عبارت دیگر حکومت در اسلام چنانکه ملتزم به تنظیم و اجرای حقوق حیات طبیعی انسانهاست همانطور به تنظیم و اجرای حقوق جان های تکامل جوی آدمیان نیز موظف  می باشد. لذا کمنرین انحراف حاکم به پرستش مال و مقام  که جنبه تربیت روح جامعه را مختل بسازد از شایستگی حاکمیت در جامعه اسلامی ساقط میگردد  و ادامه حکومت چنین افرادی ، در صورت ناتوانی جامعه از داشتن حاکمانی شایسته ،       ضرورتی نفرت انگیز برای حفظ حیات طبیعی مردم میباشد نه حکومت اسلامی .

نام میری و وزیری و شهی             نیست الا  مرگ و درد و جاندهی  

بنده باش و بر زمین چون سهند      چون جنازه که بر گردن نهند

جمله را حمال خود خواهد کفور       بار مردم گشته چون اهل قبور

مقصود از بنده انسانی آزاد است که باری بر دوش مردم نباشد شاید تاکنون هیچکس این تشبیه کوبنده را درباره شاهان خودکامه نکرده باشد که میگوید:  عناوین مزبور  "میری و وزیری و شهی "  درد ومرگ و جان کندن است و سواری بر دوش مردم . مانند تابوت مردگان  .  آنچه که ضرورت جامعه اقتضا می کند وجود زمامدار و مدیر جامعه است نه سلطنت مطلقه به اصطلاح سیاسی .

آنچه را که مولانا در سراسر مثنوی از آن دفاع کرده است حکومت انسان  کامل بر انسانهاست که حتما باید دارای شرایط زیر باشد :

۱.از خواص الله     ۲.  هم دارای ملک دنیا باشد و هم ملک دین  که جنبه ایدئولوژی تکامل بخش داشته باشد   ۳.. کارش مستند باشد به الهام خداوندی ۴...پاک و منزه از شهوت و حرص و هوا  ۵.. خوی خداوندی را دارا باشد  ۶.. سلطنت او از ذاتنش باشد نه مستند به عوارض قدرت مانند مخزن و لشکر 

 ۷. از خواص سلطنت رسمی بری و برکنار باشد  ۸.. چنان ظلم را ریشه کن نماید که از هیچ کس ناله و آهی بر نیاید و یارب  یارب مردم به آسمان نرود

      منبع : مولوی و جهان بینی های شرق و غرب (  علامه محمد تقی جعفری )

+ نوشته شده در  چهاردهم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

يونسكو سال 2007 را سال مولانا نامگذاري كرد

يونسكو با پيشنهاد تركيه براي نامگذاري سال 2007 به نام سال مولانا موافقت كرد.

   

تهران – ميراث خبر
گروه بين‌الملل: سازمان جهاني يونسكو با پيشنهاد تركيه براي نام‌گذاري سال 2007 به نام سال مولانا به مناسبت يادبود هشتصدمين سال تولد اين عارف بزرگ موافقت كرد.
به گزارش خبرگزاري انسامد، مصطفي ايسن وزير فرهنگ و گردشگري تركيه ضمن تاييد اين خبر در اين باره گفت: «با موافقت يونسكو براي نام‌گذاري سال 2007 به نام سال مولانا قصد داريم مراسم و جشن‌هاي ويژه‌اي براي بزرگداشت اين شخصيت بزرگ جهاني در نقاط مختلف جهان برگزار كنيم.»

+ نوشته شده در  دهم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

هر زمان مبدل شود چون نقش جان --- نو به نو بيند جهاني در عيان

گر تو باشي تنگ‌دل از ملحمه

تنگ بيني جمله دنيا را همه

 

ور تو خوش باشي به كام دوستان
اين جهان بنمايدت چون گلستان

 

اي بسا كس رفته تا شام و عراق
او نديده هيچ جز كفر و نفاق

 

وي بسا كس رفته تا هند و هري
او نديده جز مگر بيع و شري

 

وي بسا كس رفته تركستان و چين
او نديده هيچ جز مكر و كمين

 

چون ندارد مدركي جز رنگ و بو
جملهء اقليمها را گو بجو

 

گاو در بغداد آيد ناگهان
بگررد او زين سران تا آن سران

 

از همه عيش و خوشيها و مزه
او نبيند جز كه قشر خربزه

 

كه بود افتاده بر ره يا حشيش
لايق سيران گاوي يا خريش

 

خشك بر ميخ طبيعت چون قديد
بستهء اسباب جانش لا يزيد

 

وان فضاي خرق اسباب و علل
هست ارض الله اي صدر اجل

 

هر زمان مبدل شود چون نقش جان
نو به نو بيند جهاني در عيان

 

گر بود فردوس و انهار بهشت
چون فسرده يك صفت شد گشت زشت

 

از دفتر چهارم هم مثنوي

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  | 

در سپاس از یک پژوهشگر مثنوی

http://www.aftabnews.ir/vdcauon49mnyy.html

آفتاب: مولانا در سال های پس از انقلاب،‌ مظلوم واقع شده است. درست است که برخی از بزرگان قوم، شرح و تفسیر بر منقولات آن یگانه دوران، نگاشتند، با این حال، سکوتی سنگین اطراف او را احاطه کرده است. حتی برخی از واعظان، این سکوت را هم برنتابیده، بر او تاخت می آورند که: سنی است! اشعری است! با اهل بیت بیگانه است! و... خوب به یاد دارم که یکی از سخنرانان مذهبی، ‌بابت اشعار موسی و شبان، او را نکوهید که چرا در حق حضرت باری، لگام زبان را گسسته است! چند روز پیش، توفیق دست داد تا نوشتاری را از سلمان صفوی بخوانم. دانش آموخته ای که ریشه در هزاره های پیشین این سرزمین دارد و اکنون در فرنگ، مبلغ فرآورده های گرانمایه این بوم و بر است. او در این نوشتار – که در اصل سخنرانی او در یک کنفرانس بین المللی در مورد مولوی بوده – حقایقی را بر زبان رانده که می تواند برای ایرانیانی که با مولانا،‌ سر ملاطفت ندارند، تکاندهنده باشد. راقم این سطور، ‌به رسم ارادت،‌ سرتعظیم در برابر این محقق دلسوخته فرود می آورد و آرزو می کند که جناب ایشان، دامنه پژوهش های خود را در باب مولانا، گسترش بخشیده و به ویژه آن بخش از متنسکان ایرانی را که حاضر نیستند به حضور عرفانی مولانا در دل و جان متدینان این زمانه رضایت بدهند،‌ بیشتر مورد خطاب دستاوردهای علمی خود قرار دهند. در ادامه، گزارش سخنرانی آقای دکتر سیدسلمان صفوی را که به دعوت NEU در قبرس شمالی تحت عنوان «چرا مولوی شیعه بود» ایراد گردیده، می خوانید؛ (با این توضیح که Email ایشان هم بدین شرح است: Philosophy@iraniansludies.org

در دسامبر سال 2005 ميلادي به دعوت دانشگاه خاور نزديك (Near East University) قبرس شمالي در «نيكوزيا»، براي سخنراني از لندن در كنفرانس بين‌المللي مولوي شركت كردم كه سخنراناني از دانشگاه‌هاي تركيه، آمريكا و انگليس نيز در آنجا حضور داشتند.

در آن روزها، هر شب در مراسم سماع مولويه از شهداي دشت كربلا با احترام و اندوه ياد مي‌شد. طي گفت‌وگو با شركت‌كنندگان در كنفرانس، متوجه شدم كه برخي منكر تشيع مولانا هستند، چنان‌كه «فرانكلين لوئيس» نيز در كتاب خويش با نام «رومي ـ گذشته و حال، شرق و غرب» (2000 ميلادي) كه به زبان فارسي نيز ترجمه شده، مولانا را حنفي قلمداد كرده است. لذا بر آن شدم كه تشيع مولانا را بر پايه «مثنوي معنوي» تبيين كنم.

البته تشيع معرفتي با تشيع فقاهتي (شريعت) رابطه «عموم و خصوص من وجه» دارد و در اين نوشتار، بر جنبه تشيع معرفتي مولوي تأكيد شده است.

از نكات تعجب‌آور اين‌كه تركيه، مولانا را عارف و شاعر بزرگ ترك به دنيا معرفي مي‌كند، چنان‌كه در نمايشگاه بزرگ تاريخ تمدن امپراتوري عثماني، كه در سال 2004 ميلادي در آكادمي سلطنتي هنر (Royal Academy of art) در لندن داير شد، هم بر اين مسئله تأكيد شده بود. افغان‌ها نيز مولانا را به علت زادگاهش بلخ، افغاني مي‌‌دانند و پس از معرفي «وخش» به عنوان محل تولد مولانا توسط «فرانكلين لوئيس»، تاجيك‌ها او را اهل تاجيكستان مي‌‌خوانند، هرچند «بلخ» و «وخش» تا قرن 19 ميلادي، هر دو جزو خراسان بزرگ در ايران بوده و مولانا در سال 1204 ميلادي متولد شده است.

ليك به قول پروفسور «آرنري»، مولانا در هركجا تولد يا وفات يافته باشد، تأثيري بر اين واقعيت مسلم نمي‌گذارد كه او يك ايراني است، چراكه از فرهنگ اسلامي ـ ايراني تغذيه كرده و زاده خراسان بزرگ ايران است و آثارش به زبان فارسي و حامل تعاليم فرهنگ و تمدن ايراني ـ اسلامي است (براي اطلاع بيشتر به منابع زير مراجعه كنيد: Arberry; A.J; "classical Persian Literature"; londan; 1985- "Persian suli Poety"; Richmand; 1997)

اما افسوس كه متوليان رسمي فرهنگ كشور، قدر مولانا، اين افتخار اسلام و ايران را چنان‌كه بايد و شايد نمي‌دانند و برنامه‌اي در خور شأن اين عارف و شاعر بزرگ ايراني در كشور برگزار نمي‌كنند، درحالي كه همه‌ساله از 10 تا 17 دسامبر، مراسم بزرگداشت علمي ـ هنري مولانا در شهر «قونيه» برگزار مي‌شود؛ سراسر شهر چراغاني و غرق نور است و از همه نقاط جهان در اين مراسم شركت مي‌كنند.

با وجود اين‌كه مولانا ايراني و مسلمان عارف است، اما پيامش مسلما فراتر از نژاد و جغرافياست؛ پيام مولانا، صلح، دوستي، معنويت، ولايت و خداپرستي است.

با تكيه بر برخي تكنيك‌هاي تحقيقات آكادميك تفسير متن شامل رويكرد مفهومي، رويكرد جامع‌نگري (Synoptic Approach)، توجه به ساختار و سيكل هرمنوتيكي (گفتمان جزء و كل، كل و جزء) بر اساس مثنوي مولوي، حضرت مولانا يك شيعه خاص وفادار به ولايت مولي‌الموحدين، قطب‌الاقطاب‌العارفين، سرلشكر ولايت قمريه اميرالمؤمنين علي(ع) و مداح سلسله نوريه ولايت شمسيه حضرت ختمي مرتبت، محمد مصطفي(ص) و ولايت نور قمريه اهل بيت است.

اساس تشيع، مبتني بر اصل امامت يا ولايت يا انسان كامل در ادبيات عرفاني و معرفت و محبت و تبعيت از مقام و منزلت امام علي(ع) و اهل بيت پيامبر(ص) و اعتقاد به اصل تولي و تبري است. در عمق انديشه‌هاي مولانا در مثنوي معنوي، جنبه‌اي از معرفت، محبت و تبعيت از امام علي(ع) و آل‌ علي نهفته است كه با اساس تشيع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبيق است.

در مثنوي مولوي، از سويي به پيروي از ولايت و ضرورت معرفت به امام علي(ع) و آل علي تأكيد شده است و از سوي ديگر، مولانا بر اهميت انسان كامل و ضرورت پيروي از مرشد و شيخ و قطب ـ كه معادل اصطلاح امام در علم كلام و ولي يا اولي‌الامر در قرآن است ـ تأكيد بليغ دارد.

مقام امامت و ولايت و مرشديت، داراي مراتب متعدد است؛ ولي مطلق، حضرت حق جل جلاله است و پيامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علي(ع) تا حضرت بقيةالله‌الاعظم، ولي كامل و مصداق بارز انسان كامل در عرفان هستند. لذا از آن جهت كه بحث انسان كامل و ولايت از امهات و اركان عرفان به شمار مي‌رود و انسان كامل مترادف با اصل امامت در تشيع است؛ پايه عرفان بر مبناي اصل «تشيع حقيقي» است.

به طور كل، در عرفان ولايت بر دو قسم است:
الف ـ ولايت عامه:
1ـ ولايت حاصل از ايمان به خدا و رسول خدا(ص) و اولياي الهي كه مفاد آيه كريمه «الله ولي الذين آمنوا...» است. (سوره بقره آيه 257)

اين ولايت داراي ابتدا و انتهايي است؛ ابتداي آن تخليه و تحليه و انتهايش، مقام قرب نوافل است كه در اين مقام حق تعالي چشم و گوش و زبان بنده خويش مي‌شود و سالك به مقام حق‌اليقين مي‌رسد.

2ـ ولايت مختص به ارباب قلوب و كاملان كه فاني در حق و باقي به بقاي سلطان وجودند و پايان آن نهايت «مقام قاب قوسين» است.

ب ـ ولايت خاصه، كه مختص حضرت محمد(ص) و اوصياي خاص حضرت از اهل بيت و عترت ـ عليهم‌السلام ـ است.
اين ولايت از انتهاي «قاب قوسين» آغاز مي‌شود و به «مقام مظهريت تجلي ذاتي» و «مقام او ادني» مي‌رسد.

صاحبان ولايت خاصه (ولايت شمسيه) به منزله بطن هفتم كلام‌الله مجيد هستند. «انّ للقران ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا، الي سبعة أبطن» (علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ج 3، ص 72).

اقطاب (اولياي شمسيه) همانند درختي عظيم و ابدال، نقبا، اوتاد و... به منزله سايه آن هستند كه در هر عصر، تنها يك قطب وجود دارد، (رجوع شود به دفتر سوم مثنوي، قصه دقوقي، ابيات 1924 ـ 2305) و شرح ملاهادي سبزواري بر بيت 2003 دفتر سوم مثنوي).

مولانا در مثنوي مي‌گويد:
قوم ديگر سخت پنهان مي‌روند شهره خلقند ظاهر كي شوند
هم كرامتشان هم ايشان در حرم نامشان را نشنود ابدال هم
شش جهت عالم همه اكرام اوست هر طرف كه بنگري اعلام اوست
(دفتر سوم مثنوي ـ ابيات 3104 ـ 3106)

ب ـ ولايت خاصه:
1ـ ولايت شمسيه:
مظهر ولايت شمسيه، ولايت محمديه است كه وجود جزيي و شخصي حضرت محمد مصطفي(ص) است.

2ـ ولايت قمريه:
كه ولايت اوصياي خاص حضرت محمد(ص) از اهل بيت است.
بر اساس ابيات 2959ـ2980 دفتر اول مثنوي معنوي، با رويكرد قرينه مقاميه ولايت علويه مندرج در ولايت محمديه است و بر مبناي ابيات 3761ـ3766 همان دفتر، ولايت قمريه علي(ع)، مندرج در ولايت شمسيه حضرت ختمي مترتب است.

محي‌الدين (شيخ اكبر) معتقد است، حضرت عيسي مسيح(ع) خاتم ولايت عامه است و حضرت مهدي موعود(عج) صاحب ولايت خاصه است (رسائل قيصري، مقدمه، ص 156ـ160).

محي‌الدين در جزء سوم فتوحات مكيه گويد: «خداوند را خليفه‌اي است و در آن دوران كه روي زمين را ظلم و ستم فرا گرفته باشد، او با قيام و خروجش، جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد. او از اولاد عترت رسول‌الله(ص) و از فرزندان فاطمه(س) است، هم‌نام رسول خدا و جدش حسين‌بن‌علي(ع) است. در خلقش همانند رسول‌الله(ص) است» (فتوحات مكيه، چاپ دارالكتب العربيه، معروف به چاپ كشميري ـ ص 327ـ329).

عارف بزرگ، عبدالرزاق كاشاني گويد: «خاتم ولايت كه مقامات را طي نموده و به نهايت كمالات رسيده است، جز يك نفر نخواهد بود و او، همان است كه صلاح دنيا و آخرت به دست وي به نهايت كمال رسيده و او همان مهدي موعود(عج) است (شرح و تعليقات رسائل قيصري ـ ص 164ـ165).

مولانا بنا بر حديث شريف نبوي «من كنت مولاه فعلي مولاه» ـ كه هر دو فرقه شيعه و سني، آن را روايت كرده‌اند ـ بارها در مثنوي معنوي، مقام ولايت خاصه حضرت علي(ع) را مطرح كرده است.

مولانا در آغاز دفتر اول مثنوي معنوي در اولين داستان ـ داستان شاه و كنيزك ـ مسئله پير ـ حكيم حاذق (ابيات 63ـ65) را طرح مي‌كند؛ سپس به لقب حضرت علي(ع)، يعني «مرتضي» اشاره مي‌كند و امام را مولاي قوم مي‌نامد.
«مرحبا يا مجتبي يا مرتضي ان تغب جاءالقضا ضاق الفضا
انت مولي القوم من لا يشتهي قد ردي كلا لئن لم ينته»
(مثنوي معنوي، دفتر اول ـ ابيات 99 ـ 100)

مولانا در داستان دوازدهم در پايان دفتر اول مثنوي، در توصيف صاحب نفس مطمئنه، در ابيات 3721ـ 3991 به تفصيل راجع به حضرت علي(ع) به عنوان مصداق ولي خاصه سخن مي‌گويد و در دفتر ششم مثنوي معنوي، بار ديگر مفاد حديث نبوي را در باب حضرت علي(ع) طرح كرده در مورد ولايت حضرت مي‌گويد:
گفت هركو را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست
(مثنوي معنوي، دفتر ششم، بيت 4538)

به اين ترتيب، مثنوي مولوي با اصل ولايت علي(ع) آغاز مي‌شود و پايان مي‌يابد. مولانا در آخرين داستان دفتر اول مثنوي معنوي ـ داستان دوازدهم ـ در وصف حضرت علي(ع) گويد:
1ـ اميرالمؤمنين (عنوان آغازين داستان دوازدهم ـ خدو انداختن خصم در روي اميرالمؤمنين علي(ع))

2ـ اخلاص عمل (مصرع اول بيت 3721)
«از علي آموز اخلاص عمل»

3ـ علي شير حق (مصرع دوم بيت 3721)
«شير حق را دان منزه از دغل»

4ـ علي افتخار هر نبي (مصرع دوم بيت 3723)
«افتخار هر نبي و هر ولي»

5ـ علي افتخار هر ولي (مصرع دوم بيت 3723)
«افتخار هر نبي و هر ولي»

6ـ علي رخي كه ماه بر آن سجده آورد (بيت 3724)
«آن خدو زد بر رخي كه روي ماه سجده آرد پيش او در سجده‌گاه»

7ـ علي شير رباني (بيت 3732)
«در شجاعت شير ربانيستي در مروت خود كه داند كيستي»

8ـ علي عقل و ديده محض (بيت 3745)
«اي علي كه جمله عقل و ديده‌اي شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي»

9ـ باز عرش (بيت 3750)
«باز گو اي باز عرش خوش‌شكار تا چه ديدي اين زمان از كردگار»

10ـ علي مدرك غيب (بيت 3751)
«چشم تو ادراك غيب آموخته چشم‌هاي حاضران بردوخته»

11ـ علي مرتضي (مصرع اول بيت 3757)
«راز بگشا اي علي مرتضي»

12ـ علي حسن‌القضا (مصرع دوم بيت 3757)
«اي پس از سوءالقضا حسن‌القضا»

13ـ علي قرص ماه (ولايت قمريه) (ابيات 3759ـ3761)
«از تو بر من تافت پنهان چون كني بي‌زبان چون «ماه» پرتو مي‌زني
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول»

14ـ علي ضياء اندر ضياء (بيت 3762)
«ماه بي گفتن چو باشد رهنما چون بگويد شد ضياء اندر ضياء»

15ـ علي باب مدينه علم (علي باب ولايت محمديه) (بيت 3763)
«چون تو بابي آن مدينه علم را چون شعاعي آفتاب حلم را (پيامبر (ص)) اشاره به حديث شريف نبوي «أنا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليأت الباب». (فروزانفر، احاديث مثنوي، بيت 1361).

16ـ علي باب رحمت (مصرع اول بيت 3765)
«باز باش اي باب رحمت تا ابد»

17ـ علي بارگاه ما له كفوا احد (مصرع دوم بيت 3765) «بارگاه ما له كفوا احد»

18ـ علي به مثابه خورشيد (شيخ كامل) (ابيات 3773ـ3775)
«گفت فرما يا اميرالمؤمنين تا بجنبد جان به تن در چون جنين
چون جنين را نوبت تدبير رو از ستاره سوي خورشيد آيد او
چون كه وقت آيد كه گيرد جان جنين آفتابش آن زمان گردد معين»
اشاره به ولايت شمشير علي(ع) به خاطر آن كه از اهل بيت است. ولايت قمريه او را با ولايت شمسيه حضرت مصطفي(ص) يكسان دانسته است. از سوي ديگر، اشاره مي‌كند كه شيوخ ديگر همچون ستاره‌اند و علي(ع) همانند خوشيد كه مظهر «شيخ كامل» است. (شرح كبير آنقروي ـ ج 3 ـ ص 1363)

19ـ علي به مثابه آفتاب ولايت (ولايت شمسيه)
همچون امام مهدي(عج) در مثنوي معنوي و مقالات شمس. شمس تبريزي نيز در مثنوي مولوي به آفتاب تشبيه شده است. با تمسك به ولايت علوي، سالك روح سلوك را درمي‌يابد.

«چون كه وقت آيد كه گيرد جان جنين آفتابش آن زمان گردد معين
اين جنين در جنبش آيد ز آفتاب كافتابش جان همي بخشد شتاب»
(ابيات 3775ـ 3776)
جنين (سالك مبتدي) از ستارگان (مرشدان پايين‌تر از ولايت علوي) جز نقش، چيز ديگري كسب نكرده تا زماني كه آفتاب (علي ـ ولايت علوي) بر آن جنين (سالك) بتابد و تربيت حقيقي او آغاز شود.

20ـ پيوند باطني سالكان با ولايت علوي (بيت 3779)
«از ره پنهان كه دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس داده‌هاست»
منظور از آفتاب، ولايت علوي است.
جنين (سالك) از راهي پنهان با آفتاب (ولايت علوي) پيوند مي‌يابد كه اين راه از حيطه حواس ظاهري بيرون است.

21‌ـ علي به مثابه راه ولايت (ابيات 3781ـ 3782)
«آن رهي كه سرخ سازد لعل را وان رهي كه برق بخشد لعل را
وان رهي كه پخته سازد ميوه را وان رهي كه دل دهد كاليوه را»
(اشاره به سوره «والعاديات» كه در شأن امام علي(ع) نازل شده است)

22ـ علي باز پرافروخته (مصرع اول بيت 3783)
«باز گو اي باز پرافروخته»

23ـ علي، دست‌پرورده شاه حقيقي جهان هستي (مصرع دوم بيت 3783)
«با شه و با ساعدتش آموخته»

24ـ علي، باز عنقاگير شاه (بيت 3784)
«باز گو اي باز عنقا گير شاه اي سپاه اشكن به خود، ني با سپاه»

25ـ علي، امت واحده (بيت 3785)
«امت وحدي يكي و صد هزار باز گو اي بنده بازت را شكار»
اشاره به آيه «كان الناس امة واحده» (سوره بقره، آيه 213)
و آيه «ان ابراهيم كان امة قانتا» (سوره نحل، آيه 120)
همه خلق بالقوه و بعضا بالفعل تحت ولايت علوي هستند؛ همان ولي كه خاشع خداوند است.

26ـ علي، بنده خداوند (بيت 3786)
«گفت من تيغ از پي حق مي‌زنم بنده حقم نه مأمور تنم»

27ـ علي، شير حق (مصرع اول بيت 3787)
«شير حقم نيستم شير هوا»

28ـ فعل علي، گواه دين او (مصرع دوم بيت 3787)
«فعل من بر دين من باشد گوا»

29ـ علي، مظهر و مصداق صادق اراده و فعل الهي (بيت 3789)
«ما رميت اذ رميتم در حراب من چو تيغم آن زننده آفتاب»
مصرع اول، اشاره دارد به آيه 77 سوره انفال: «ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي»

30ـ علي فاني فالله و باقي بالله (مصرع اول بيت 3790)
«رخت خود را من زره برداشتم»

31ـ توحيد علي، توحيد ذاتي صمداني، نه توحيد عددي (مصرع دوم بيت 3790)
«غير حق را من عدم انگاشتم»

32ـ علي، سايه الهي (مصرع اول بيت 3791)
«سايه‌ام كه خدايم آفتاب»
علي(ع) ولايت خويش را از ولايت الهي گرفته است.

33ـ علي، حاجب بارگاه احديت (مصرع دوم بيت 3791)
«حاجبم من نيستم او را حجاب»

34ـ وجود علي، سرشار از گوهرهاي وصال (مصرع اول بيت 3792)
«من چو تيغم پر گهرهاي وصال»

35ـ علي، حيات‌بخش (مصرع دوم بيت 3792)
«زنده گردانم نه كشته در قتال»

36ـ علي، صاحب ذات رفيع‌الدرجات و اخلاق الهي (بيت 3793)
«خون نپوشد گوهر تيغ مرا// باد از جا كي برد ميغ مرا»
اكبرآبادي، شارح مثنوي مي‌گويد: تيغ و ميغ، عبارت از ذات رفيع‌الدرجات حضرت اميرالمؤمنين(ع) است و باد، كنايه از اخلاق نفساني و گوهر تيغ، عبارت از اخلاق الهي؛ حاصل آن‌كه اوصاف نفساني بر صفات كماليه حضرت علي(ع) غالب نمي‌آيد».
(شرح مثنوي ولي‌الله اكبرآبادي، دفتر اول، ص 307)

37ـ علي، كوه حلم و صبر و داد (بيت 3794)
«كه نيم كوهم ز حلم و صبر و داد كوه را كي در ربايد تندباد»

38ـ هستي علي از بنياد شاه حقيقي (بيت 3797)
«كوهم و هستي من بنياد اوست ور شوم چون كاه بادم باد اوست»

39ـ سردار وجود علي، عشق احد (بيت 3798)
«جز به باد او نجنبد ميل من نيست جز عشق احد سرخيل من»

40ـ علي، كاظم غيظ (بيت 3799)
«خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته‌ام زير لگام»

41ـ علي، غرق نور (مصرع اول بيت 3801)
«غرق نورم گرچه شد سقفم خراب»

42ـ علي، گلشن الهي (مصرع دوم بيت 3801)
«روضه هستم گرچه گشتم بوتراب»

43ـ احب الله، نام علي (بيت 3803)
«تا احب الله آيد نام من تا كه ابغض لله آيد كام من»

44ـ بخشش علي، مصداق اعط‌الله (مصرع اول بيت 3804)
«تا كه اعطالله آيد جود من»

45ـ امساك علي، مصداق امسك لله (مصرع دوم بيت 3804)
«تا كه امسك لله آيد بود من»
ابيات 3803 و 3804، مقتبس است از حديث «من اعطي لله و منع لله و ابغض لله و انكح لله، فقد استكمل الايمان». هر كس براي خدا ببخشد و براي خدا امساك كند و براي خدا دوست بدارد و براي خدا دشمن بدارد و براي خدا ازدواج كند، همانا ايمانش كمال يافته است». (فروزانفر، احاديث مثنوي، ص 37، 1361).

46ـ وجود علي، سراسر از براي خدا (مصرع دوم بيت 3805)
«جمله لله‌ام نيم من آن كس»
اراده علي(ع) در اراده حق، فنا و بقا يافته است.

47ـ عمل علي از براي حق، حاصل علم شهودي او از باري تعالي (بيت 3806)
«و آنچه لله مي‌كنم تقليد نيست نيست تخييل و گمان، جز ديد نيست»
علم علي(ع) علم شهودي است، نه علم حصولي.
48ـ دست علي بسته بر دامان حق (بيت 3807)
«ز اجتهاد و از تحري رسته‌ام آستين بر دامن حق بسته‌ام»
49ـ وجود علي ملكوت لاهوت و شاهد مدار حق تعالي (بيت 3808)
«گر همي پرم همي بينم مطار ور همي گردم همي بينم مدار»

50ـ علي، صاحب ولايت قمريه و حضرت حق ولي مطلق شمسيه (مصرع دوم بيت 3809)
«ماهم و خورشيد پيشم پيشوا»

51ـ علي، دروازه علم الهي (مصرع اول بيت 3841)
«اندرآ من در گشادم مر ترا»
هر كس خواهان مرتبه اعلاي وصال حق تعالي باشد، بايد از باب ولايت علي(ع) وارد شود. اشاره به حديث نبوي در شأن اميرالمؤمنين علي(ع): «أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن اراد المدينه و الحكمه فليأتها من بابها»؛ من شهر دانشم و علي دروازه آن، هركه بخواهد بدين شهر و فرزانگي درآيد، بايد از دروازه آن درآيد. (فروزانفر، احاديث مثنوي، ص 37، 1361).

52ـ علي، بخشنده گنج‌هاي جاودان به پيروان وفادار ولايت علوي (بيت 3823)
«پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنج‌ها و ملك‌هاي جاودان»

53ـ علي، خواجه روح (بيت 3942)
«ليك بي غم شو شفيع تو منم خواجه روحم نه مملوك تنم»

54ـ علي، رادمرد رادمردان (بيت 3943)
«پيش من اين تن ندارد قيمتي بي تن خويشم فتي ابن الفتي»

55ـ علي، راهنماي اميران و ثمربخش درخت خلافت (ابيات 3946ـ3947)
«زان به ظاهر كوشد اندر جاه و حكم تا اميران را نمايد راه و حكم
تا اميري را دهد جاني دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر»

56ـ علي با خوي الهي، ترازويي در عدالت و درستي (مصرع اول بيت 3981)
«تو ترازوي احد خود بوده‌اي»

57ـ ولايت علي، ميزان ولايت همه واليان نور (مصرع دوم بيت 3981)
«بل زبانه هر ترازو بوده‌اي»

58ـ نور ولايت علي، نشأت‌گرفته از نور ولايت مطلقه حضرت حق (بيت 3983)
«من غلام آن چراغ چشم جو كه چراغت روشني پذرفت ازو»

59ـ علي، گوهر درياي نور حضرت حق (بيت 3984)
«من غلام موج آن درياي نور كه چنين گوهر برآرد و ظهور»
مولانا در دفتر ششم مثنوي معنوي، امام حسين(ع)، سالار شهيدان و اهل بيت را شاهان دين و عاشورا را روز عزاي جان و برتر از قرني معرفي مي‌كند.
وي عشق به امام حسين(ع) را در ادامه عشق به پيامبر(ص) دانسته، هم‌چنان كه عشق به گوش، عشق به گوشواره را در پي دارد. (ابيات 790ـ 792)
«روز عاشورا نمي‌داني كه هست ماتم جاني كه از قرني به است
پيش مؤمن كي بود اين غصه خوار قدر عشق گوش، عشق گوشوار
پيش مؤمن ماتم آن روح پاك شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح»
مولانا در ادامه، روح امام حسين(ع) را روح سلطاني؛ يعني همان روح قدسي و اعلي مرتبه ارواح توصيف مي‌كند. (ابيات 797 ـ 798)
«روح سلطاني ز زنداني بجست جامه درانيم و چون خاييم دست
چون كه ايشان خسرو دين بوده‌اند وقت شادي شد چو بشكستند بند»

لذا به قول مرحوم استاد جلال‌الدين همايي؛ «اساس تشيع كه معرفت علي و خاندان رسول باشد، در روح مولوي كاملا رسوخ داشت. همان‌‌گونه كه در روح بسياري از علما و بزرگان اهل سنت و جماعت و حتي ائمه اربعه وجود داشت، اما در پرده تعصبات جاهلي و سياست‌هاي شوم پوشيده شده است».
(جلال‌الدين همايي، مولوي چه مي‌گويد، ص 56)
هر يك از دفاتر شش‌گانه مثنوي مولوي، شامل دوازده داستان بلند (Discourse) و در مجموع 72 داستان است.

تكرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوي معنوي، اتفاقي نيست، بلكه اشارتي به دوازده امام از اهل بيت نبوت و رسالت است و عدد 72 اشاره به شهداي كربلاست كه در سماع مولويه نيز از آنان به نام «شهداي دشت كربلا» ياد مي‌شود. در مقبره حضرت مولانا در قونيه نيز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حك شده است كه به وضوح، بيانگر تشيع حضرت مولانا، جلال‌الدين محمد بلخي خراساني است.

مطالب ارائه‌شده در اين نوشتار، استقصاء و استقراء كامل نيست، بلكه نمونه‌اي از ديدگاه مولانا در بخش‌هايي از مثنوي است، وگرنه در ديوان كبير و ديگر آثار مولوي، مطالب بسياري در باب ولايت علي(ع) بيان شده است.

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1385ساعت   توسط شریف  |