اين نماز و روزه و حج و جهاد --- هم گواهي دادنست از اعتقاد
| |
| |
| |
| |
| |
|
تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا
| |
| |
| |
| |
| |
|
| http://eteghady.blogsky.com/?Cat=7 | |
|
وحى در معناى اصطلاحى و خاص، کلام پوشیده و سرّى از طرف خداوند به انسان است. |
| |
| |
| |
|
| |
| |
| |
|
| |
| |
| |
| |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
| |
| |
| |
| |
| |
|
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
| |
| |
« بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم »
« من چو تيغم وآن زننده آفتاب مارميت واذرميت در حراب »
كه اشاره به اين آيه شريفه ذيل است:« فلم تقتلوهم ولكن الله قتَلَهمُ مارَمَيتُ واِذ رَمَيت وَلكِن الله
مولوي نيزمانند ساير علماوعرفاي اسلامي، با توجه به محدوده فكرش به آيات قرآن احاطه داشته ودر مسير حركتش بسوي الله ازآيات اين منبع پرارزش، استفاده مي جسته است.اوبيش از اينكه متوجه مذاهب وفرق و ملل گذشته باشد، به معارفي كه در بين آنان تربيت شده است توجه دارد. بدين جهت ملاجظه مي شود كه به كتب اسلامي مانند: نهج البلاغه و اخباراصحاح توجه زيادي داشته است و به داستانهاي قرآن مانند قصه يوسف ، اصحاب كهف ، بلعم وباعور ، هاروت وماروت ، نوح ، ابراهيم ، موسي وقوم يهود واوليايي كه از بركت اسلام به مقامي معنوي رسيده اند مانند ابراهيم اهم ، حكيم غزنوي و جز آن هاتوجه كامل تري كرده است. به اقوام ومللي كه به هلاكت رسيده اند و اعمال بد آنان ، آن ها را به نابودي سوق داده است و قصص الملوك و شاهان عادل وجبار نيز توجه دارد.از اخبار واحكام عهد عتيق وجديد نيز اطلاع كامل داشته است و از بيان و تلفيق مطالب فوق با ديد خود به نتيجه نايل گرديده است. اوّلاً او تصوف را در موضوع عادي با مقاصد بلند حكيمانه خود را آميخته و ثانياً مانند اكثرعرفا، به كيفيّت استناد آن به شخص و يا در زمان و مكان مشخصّي نظر نداشته و از اين رو، زمان و مكان در نظر او يكسان است.
از اواخرقرن چهارم هجري كه فرهنگ اسلامي انتشار يافت ومدارسي در نقاط مختلف تأسيس شد وديانت اسلام بر ساير اديان غالب آمد ومقاومت ارباب ملل ديگر و از جمله زردشتيان در بلاد و نواحي ايران با شكست روبروشد و فرهنگ ايران به همراهي مدنيّت اسلامي در آمد و پايه تعليمات بر اساس ادبيّـات و مباني دين اسلام قرار گرفت بالطّبع توجه شعرا و نويسندگان به نقل الفاظ و مضامين معارف اسلامي فزوني گرفت و كلمات و امثال و حكم پشتيبان (ايران) در نظم ونثر كمتر مورد استفاده قرار گرفت و توجه بيشتر به معارف و فرهنگ اسلامي شد.
تعليمات مولوي سعادت آدمي را در شناخت حق و معرفت حقايق از راه تزكيه باطن و تهذيب نفس ميداند اما براي ورود در اين راه طولاني و پرنشيب به حبل المتين دين و اجراي احكام قرآني و تعليمات نبوي را لازم مي شمرد اينهمه ورود در مباحث ديني به درگاه حق همين مردمان مهذب بود نه اصولاً تهذيب نفس در نظر آنان رسيدن به مرحله اي بود كه آن بزرگان در آن قرارداشتند.
· ابياتي از دفتراول:
در ميان قوم موسي چند كس بي ادب گفتند كو سير و عدس
منقطع شد نان و خوان از آسمان مانند رنج زرع و بيل و داسمان
آيه: « واِذ قلتُم يا موسي لنْ نَصْبرُ عَلي طعام واحِدٍ فادع لنا رَبِّكَ يخْرج لنا مِمّا تُنْبِتُ اَلارض من بقلها و قثائها و فومَها و عَدَسَها و بصلها قالَ اتَستَبدونَ الذي هُوَاَدْني بالّدي هوَ خَير اهبطوامصراً فانّ لكُم ماسَألتمْ وَضَرَبْتُ عَليهم الذلة وَالمسكنة وَباؤا بغضب مِنَ الله ذلِكَ باَنَّهُمْ كانوا يَكفِرونَ باياتِ الله وَ يَقتلونَ النّبينَ بغير الحَق ذلِكَ بما عَصَوْا وَ كانوا يَعتَدون.» ( بقره-61 )
شما اي قوم بني اسرائيل هنگاميكه بموسي گفتيد ما نمي توانيم به يك طعام اكتفا كنيم از خداي خود بخواه براي ما از آنچه كه زمين مي روياند از سبزيجات و خيار( يا ميوه زميني شبيه خيار است) و نخود و يا هر حبوباتي كه مي توان از آن خمير كرد و نان ساخت و عدس و پياز بيرون آور .
موسي گفت : آيا شما آنچه را كه خداوند به جهت مصلحت نهني براي شما خير ديده فرستاده است، مي خواهيد تبديل كنيد به چيزي كه دلخواه شما است؟ اكنون كه نمي خواهيد مطابق خواست خدا رفتار كنيد وارد مصر شويد. باين بني اسرائيل به جهت كشتن پيامبران و نا فرماني هاي بيجا، خواري و بيچارگي تثبيت شد و غضب خداوندي را برخود ارجاع نمودند، زيرا آنان بآيات خداوندي كفر مي ورزند و پيامبران را بد وحق مي كشتند . اين كيفر براي گناهان آنان بود كه متجاوز بودند.
ناقتة الله آب خورد از جوي ميغ آب حق را داشـتند از حق دريغ
ناقه ي صالح چو جسم صالحان شد كمين در هلاك صـالحان
تا براي امـت زحكم مرگ و درد ناقه الله و سقيـاها چه كرد؟
آيه : اشاره به داستانهاي صالح (ع) و ثمود :« كَذبَتْ ثمودُ بتَقواها اِذِ انْبَعَثَ اَشْقاها. فقالَ لهُمْ رَسولُ الله ناقة الله و سُقيها . فكَذبوهُ فعَقروها . فدَمْدَمَ عَليهمْ رَبِّهمْ بذنبهمْ فسَّواها . وَلا يُخافُ وعُقباها »( شمس – 11-15 ) ( طغيان ، قوم ثمود را به تكذيب صالح عليه السلام وادار كرد ، هنگاميكه شقي ترين آن قوم تحريك گشت فرستاده خدا ( صالح ) با آنها گفت : اين ناقه ي خدايست آن را به حال خود بگذاريد و از آشاميدن او از آب جلوگيري نكنيد ، آنان آن ناقه را پي كردند ( كشتند ) ، خداوند در نتيجه نا فرماني آنها دمار از روزگارشان بر آورد و عذاب را به همه آنها تعميم داد و براي خدا از نتايج هلاكت گروهي باكي نيست )
· ابياتي از دفتر دوم:
راست كن اجزات را از راستان سر مكش اي راست روزان آستان
هم ترازو را تـرازو زاست كرد هم ترازو را ترازو كاسـت كرد
هر كه با نارستان همسنگ شد در كمي افتاد و عقـلـش دنگ شد
آيه:« يا اَيُها الذينَ آمَنوا اتقوا الله وَكونومَعَ الصّادِقين » ( توبه-19) اي مردمي كه ايمان آوده ايد، به خدا تقوي ورزيد و با راستگويان باشيد.
دشمن خود بوده اند آن منكران زخم بر خود مي زدند ايشان چنان
آيه:« وَما ظلمونا وَلكِن كانوا اَنفسِهم يَظلِمون » (بقره-57) آنان به ما ظلم نكردند بلكه به خودشان ستم روا داشتند.
· ابياتي از دفتر سوم:
مادرش انداخت اندر رود نيل كار را بگذاشت بانعم الوكيل
آيه:« حَسبُنا الله وَ نِعْمَ الوَكيل » (آل عمران-173)خداوند براي ما كافي است .اوبهترين وكيل است.
سيصدو نه سال آن اصحاب كهف پيششان يكروز بي اندوه ولهف
وانگهي ننمودشان يكـروز هم كه به تن ياز آمد ارواح ازعـدم
آيه:« وَلبثوا في كَهفِهم ثلاث ماية سِنين وَ اِزْدا دُوا تِسَعاً» ( كهف-25)
· ابياتي از دفتر چهارم:
مي كشاندشان سوي نيك و بد گفت حق في جيدها حبل من مسد
آيه:« أمْرَتهُ حَمالة الحَطبْ في جيدِها حَبلٌ مِن مَسَدٍ.»(تبّت-4 و5) و زن ابولهب كه هيزم حمل ميكرد، در گردن او طنابي است از ليف خشن.
گر نبودي عكس آن سرو سرور پس نخواندي ايزدش دارالغرور
آيه: « وَمَا الحَياة الدّنيا الامَتاعَ الغرور »(آل عمران-158) زندگاني دنيا چيزي جز كالاي فريبنده نيست.
· ابياتي از دفتر پنجم :
اي تو سبحان اك از ظلم وستم كي دهي بي جرم جان را درد و غم
آيه:« وَ اِنّ الله ليسَ بطلام لِلبَعيد » (آل عمران-179) وبتحقيق به هيچ وجه به بندگانش ستمكار نيست.
ديو گويد اي اسير طبع و تن عرضه مي كردم نكردم زور من
آيه:« وَقالَ الشّيطان لمّا قضِيَ الامر اِنّ الله وَعدَكُم وَعدَالحَق...لي فلا تَكوني وَلوموا اَنفُسِكُم»(اِبراهيم-22) هنگامي كه كار دنيا خاتمه يافت شيطان به مردم گمراه گفت: خداوند به شما وعده حق داده و من هم به شما وعده دادم و تخلّف كردم ومن سلطه اي به شما جز اينكه شما را بخوانم ندانستم، شما دعوت مرا اجابت كرديد، پس مرا ملامت نكنيد و خودتان را توبيخ نماييد.
· ابياتي از دفتر ششم :
منكري اين را كه شمس كورت شمس پيش تست عالي مرتبت
آيه:« اِذا الشّمسُ و كوّرَت .وَاِذا النّجومُ انْكَدَرَت »(تكوير-1 و 2) در آن هنگام كه خورشيد تاريك و ستارگان تيره و تار گشت.
ورنه آدم كي بگفتي با خدا ربّنا انّا ظلمنا نفسنا
آيه:« قالا رَبّنا ظلمْنا اَنفُسَنا وَ...»(اعراف-22) آدم و حوّا گفتند: اي پرودگار ما، ما به خود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشايي و به ما رحم نكني البتّه از زيانكاران خواهيم بود. 1*
اين نكته كه زمينه فكر و بيان مثنوي بيش از هر چيز متأثر از قرآن كريم به نظر مي رسد نه فقط از آنجا ناشي است كه متصوفه مبادي و تعاليم خود را غالباً به قران منسوب يا مربوط مي كرده اند و حتّي در عين آنكه به نقل احاديث چندان عنايت نداشته اند و اخذوضبط آن را مقوله اشتغال به علم قال و علم رسمي و بحثي تلقي مي كرده اند باز بر تلاوت و ختم قرآن مواظبت و مداومت داشته اند، بلكه در مورد مولانا و مثنوي اين كثرت و تنوع اشارات و معاني قرآني تا حدّ زيادي مخصوصاً ناشي از همان سابقه اشتغلا شخصي و خانوادگي وي به حرفه اي وعظ وتذكير هم بوده است.
باري تأثير قرآن هم در لغات و تعبيرات مثنوي جلوه دارد ، هم در معاني و افكار آن پيدا است وكثرت و تنوع اين تأثير به قدري است كه نه فقط مثنوي را بدون توجّه به دقايق قرآن نمي توان درك و توجيه كرد، بلكه حقايق قرآن هم در بسياري موارد به مدد تفسيرهايي كه در مثنوي از معاني واسرار كتاب الهي عرضه مي شود بهتر مفهوم مي گردد ، و از اين حيث گه گاه همچون تفسيري لطيف و دقيق از تمام قرآن كريم محسوب مي شود كه هم طالبان و حقايق از آن بهره مي يابند ، هم كساني كه به لطف الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندي سودمند مي توانند يافت.
طرز تلقي مولانا از قرآن حاكي از استغراق تامّ ومخصوصاً از عشق و تسليم مخلصانه گوينده مثنوي نسبت به كلام الهي است ، و وي در طيّ آن در عين آنكه در اسرار و معاني گه گاه به شيوه يي نزديك به طريقه اهل اشارت ، مثل اِبن عربي و عبدالرزّاق كاشاني ، گرايش دارد، ظاهر را هم بي هيچ تأويل مي پذيرد و چون و چرا وبحث عقلي را در مقابل آن به هيچ مجه جايز نمي يابد.
به هر حال بر كسانيكه قرآن را بدون تعمّق در حقايق و اسرار آن مي خوانند مولانا غالباً طعن و عتاب دارد و گاه به آنها خاطرنشان مي كنند كه وقتي قرآن را براي دفع وسواس خاطر خويش مي خوانند و نمي خواهند جان را به معاني و حقايق آن تحقق دهند ديگر عجيب نخواهد بود كه مثل مشركان قريش آن را « اساطير الاوّلين » بخوانند و در واقع از آن همان بهره يي را كه از شاهنامه يا كليّه مي توان يافت حاصل كنند.
باري تلّقي گوينده مثنوي از قزآن كريم تكريم و شوقي را كه صحابه در مورد اين كلام خداوند داشته اند به خاطر مي آورد. خود وي در باب اين شوق و علاقه خاطرنشان مي كند كه وقتي پيغامبر چيزي از قرآن برين ياران فرو مي خواند آنها كَاَنَهُمْ عَلي روُسِهِم الطّير خاموش و آرام مي شوند.
اين نكته نيز كه لفظ يا مضمون برخي آيات را مكرّر از باب تمسّك يا تبرّك اخذ و نقل ميكند در واقع يك ويژگي طرز بيان مثنوي است. طرفه ان است كه با وجود تكرار اين گونه موارد، در هر مورد كه به لفظ يا مضمون اين نوع آيات اشارات مي شود غالباً آن را از نظرگاه تازه اي مطرح مي كند و بي آنكه بين نظرهاي مختلف وي دراين باب تناقص باشد غالباً در مجموع آن ها تنوعي است كه از قدرت استنباط و ذوق نكته سنجي مولانا حكايت دارد.
في المثل در اشاره به آيه شريفه « وَلَقدْ كَرَمنا بني آدَم » ( 17/70 ) يكجا آن را اشارت به قدرت و تفويق انسان بركانيات برّ وبحر تلقي مي كند و چندجا مفهوم كَرَّمنا را متضمن اشارت به تفويض اختيار انسان و اينكه خداوند با اين تفويض انسان را از ساير كانيات ممتاز ذاشته است مي داند. جاي ديگر هم اين مزيّت كرّمنا را به وجود جان و به آگاهي كه از تأثير جان است مربوط مي داند. ويداست كه در بين اقوام گونا گونش تناقص هم نيست.
باري در بين آنچه از قرآن كريم در مثنوي اخذ وتضمين شده است، تعبيرات قرآني با چنان وفور وكثرتي اقتباس ونقل گشته است كه به نحو بارزي از غلبه معاني و الفاظ قرآن بر ذهن گوينده و از احاطه وي بر اسرار و دقايق آن حاكي است و جالب آنست كه آن ها را نيز احياناً در غير معاني اصل وبر وجه مجاز و كنايه هم به كار مي برد.
براي مثال تعبيرات ذيل كه در مثنوي مكرّر وبا نظاير متعدّد آمده است و تكرار آن ها صبغه خاصّي به زبان مثنوي مي دهد.
بيت العنكبوت (2/256 ) كه آن را اشارت به ترك هوي مي پندارد كه چون انسان بدان دست در زند به بهشت علوي راه مي يابد.
تعداد زيادي از امثال قرآن هم در مثنوي اخذ يا تضمين شده است كه نيز همين حكمت هاي قرآني مبني بر عبرت و موعظه حسينه است. از جمله اينكه در بيان ضرورت تناسب بين دو امري كه با هم ارتباط دارند مي گويد : نيست درخور با جَمَل سمّ الخياط ، بي شك به اين آيه شريفه در نظر دارد كه در باب تحقق امري كه حصولش قابل تصوّر نيست مي گويد: حتّي يَلِجَ الجَمَلُ في سَمَّ الخِياط ( 7/40 ) وذكر اين تعبير در مجمع الامثال ميداني تداول آن را به عنوان مثل ساير هم نشان مي دهد. همچنين وقتي حال منكران را كه ضلالت خويش رهايي ندارند و صفر مي كند، به آنچه در قرآن از باب تمثيل يا مثال در احوال آن ها هست و مي گويد: بَيْن اَيديهمْ سَدّاً وَمِنْ خَلفِهمْ سدّاً ( 36/9 ) نظر دارد.
در هر حال اين اشارت ها كه در مثنوي به حِكَم و اَمثال قرآني مي شود، و آنچه از امثال قرآني در جاي جاي مثنوي نقل و اخذ و تضمين مي گردد لطف خاصّي به زبان مثنوي مي دهد وتأثير قرآن را در شيوه بلاغت آن بهتر و كاملتر نشان مي دهد. 2*
· عشق در مثنوي معنوي:
مولانا، كاخي رفيع از عشق و معرفت بر روي اصول مخروق تصوّف كلاسيك برافراشته است. او هستي را به مصداق آيه كريمه ذات پروردگار دانسته و جز آن وجود مطلق، هر آنچه هست، اعلام هستي نما مي داند و مي گويد:
ما عدمهائيم و هستيهاي ما تو وجود مطلقي فاني نما
در نظر مولانا ، جمال تام و ابدي از آن خداست و هر چيزي كه در عالم ظاهر زيباست، تنها رتو گذرايي از جمال ابدي خداست و پيوندش با خدا همچنان پيوند نور آفتاب است با افتاب . زيبايي . زيبايي چيزي جز نور گرفتن ، ديواري است از آفتاب و هنگامي كه خورشيد از آن روي بگرداند، بنگر كه ديوار ديگر بار تاريك مي شود. بنابراين ، عشق نبايد به هر چيز زيبا كه نوري موقت و عاريتي دارد، بسنده كند. بلكه از ظاهر بگذرد و به اصل و منشأ ذاتي همه زيبائيها برسد.
الحذراي ناقصان زين گلرخي كاو به گاهِ صبح آمد دوزخي
صورتش جنّت به معني دوزخي افعيي پُر زهر نقشش گُلرخي
آتشش پــنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پــايان كار
در كتاب « مولوي نامه » آمده است: همين جاذبه و عشق ساري غير مرئي است كه عالم هستي را زنده و برپا نگهداشته است و سلسله موجودات را به هم يوسته است. به طوري كه اگر در اين پيوستگي و بهم بستگي، سستي و خللي روي دهد، رشته هستي گسيخته خواهد شد وقوام و دوام از نِظام عالم، رخت بر خواهد بست.
در شعر مولوي ، عشق در دو چهره كاملاً متمايز جلوه مي كند :
اوّل: عشق مجازي يا ظاهري و جسماني و غير حقيقي كه موقتي است و زود گذر و عامل و انگيزه آن چيزي جز (( انفجار عقده جنسي يا گره خوردن بي نهايت آن نيست )). نمونه بارز آن، فرجام داستان زرگر و كنيزكي است كه سرگذشت آنان را مولانا در دفتر اوّل مثنوي خود بيان داشته است و چنين نتيجه گرفته : هنگامي كه كنيزك يا معشوق زرگر، پس از عملي شدن نقشه پادشاه در بيمار نمودن او به بستر بيماري مي افتد و سلامت خود را از دست مي دهد، آتش محبّت او در قلب دلباخته اش به سردي مي گرايد و به تدريج از ميان مي رود و حاصلي جز ننگ و بدنامي به بار نمي آورد:
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد انـدك انـدك در دل او سرد شد
عشـقهايي كـز پـي رنگـي بـود عشـق نبــود عـاقبت ننگي بود
دوم: عشـق يا عشـق حقيقي كه غزليّات و اشعار عارفانه ، تجليّات آن است و به تعبير اقبال لاهوري :
عشـق است كه در جانت هر كيفيّت انگيزد از تاب و تب رومي تا حيرت فارابي
در آخر بايد بدانيم كه عشق حقيقي بر خلاف عشق مجازي كه برانگيخته از هواي نفساني و ارضا كننده لذات عارضي است ، حاصل رشد فكري و كمال جويي انسان بوده كه با تكامل قدرت وشعور و گسترش جهان بيني او جلوه هاي مختلفي پيدا مي كند. 3*