تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

بوي آن دلبر چو پران مي‌شود --- آن زبانها جمله حيران مي‌شود

گفت اي ناصح خمش كن چند چند
پند كم ده زانك بس سختست بند
 
سخت‌تر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
 
آن طرف كه عشق مي‌افزود درد
بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
 
تو مكن تهديد از كشتن كه من
تشنهء زارم به خون خويشتن
 
عاشقان را هر زماني مردنيست
مردن عشاق خود يك نوع نيست
 
او دو صد جان دارد از جان هدي
وآن دوصد را مي‌كند هر دم فدي
 
هر يكي جان را ستاند ده بها
از نبي خوان عشرة امثالها
 
گر بريزد خون من آن دوست‌رو
پاي‌كوبان جان برافشانم برو
 
آزمودم مرگ من در زندگيست
چون رهم زين زندگي پايندگيست
 
اقتلوني اقتلوني يا ثقات
ان في قتلي حياتا في حيات
 
يا منير الخد يا روح البقا
اجترب روحي وجد لي باللقا
 
لي حبيب حبه يشوي الحشا
لو يشا يمشي علي عيني مشي
 
پارسي گو گرچه تازي خوشترست
عشق را خود صد زبان ديگرست
 
بوي آن دلبر چو پران مي‌شود
آن زبانها جمله حيران مي‌شود
 
بس كنم دلبر در آمد در خطاب
گوش شو والله اعلم بالصواب
 
چونك عاشق توبه كرد اكنون بترس
كو چو عياران كند بر دار درس
 
گرچه اين عاشق بخارا مي‌رود
نه به درس و نه به استا مي‌رود
 
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روي اوست
 
خامشند و نعره تكرارشان
مي‌رود تا عرش و تخت يارشان
 
درسشان آشوب و چرخ و زلزله
نه زياداتست و باب سلسله
 
سلسلهء اين قوم جعد مشكبار
مسئلهء دورست ليكن دور يار
 
مسئلهء كيس ار بپرسد كس ترا
گو نگنجد گنج حق در كيسه‌ها
 
گر دم خلع و مبارا مي‌رود
بد مبين ذكر بخارا مي‌رود
 
ذكر هر چيزي دهد خاصيتي
زانك دارد هرصفت ماهيتي
 
آن بخاري غصهء دانش نداشت
چشم بر خورشيد بينش مي‌گماشت
 
هركه درخلوت ببينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه
 
با جمال جان چوشد هم‌كاسه‌اي
باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌اي
 
ديد بردانش بود غالب فرا
زان همي دنيا بچربد عامه را
 
زانك دنيا را همي‌بينند عين
وآن جهاني را همي‌دانند دين
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

«مولوی» مخالف فلسفه نبود

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=30009

گروه انديشه: «مولوی» اساساً مخالف كلام و فلسفه اسلامی نبود.

«دكتر محمدبقايی ماكان» مولوی پژوه در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، با بيان اين مطلب افزود: پس از انتقال فلسفه به جهان اسلام، فرهنگی در عرفان ما بعد از «سنائی» به وجود آمد كه بايد آن را نوعی يونانی زدگی عنوان كرد، همان «غرب زدگی» كه الان در فرهنگ ما وجود دارد. اين فرهنگ آفرينان به واقع «افراد ملی» كه در پی حفظ هويت‌هايی ايرانی و اسلامی بودند و آن موقع احساس می‌كردند كه چيزی به نام فلسفه يونان دارد هويت‌های ملی، مذهبی و الاهياتی آنان را از بين می‌برد. به همين خاطر سنائی به اين موضوع حمله می‌كند و پس از آن «خاقانی» كه علناً اين موضوع را نقد می‌كند و می‌گويد «فلسفه در سخن مياميزيد / وانگهی نام آن جدل منهيد ـ قفل اسطوره ارسطو را / بر در وانگه ملل ننهيد. مترجم كتاب «انديشه‌های دينی اقبال» در ادامه افزود: نقد يونانی زدگی فرهنگ دينی در عصر مولوی، كمی كاهش می‌يابد، اما مقابله مولوی با يونان زدگی و فلسفه يونان، بنياد آن بر تعلق خاطر حديت‌های فرهنگی ملی و مذهبی خودش دارد و احساس می‌كند كه اين قضيه ملی تحت‌الشعاع تفكر اصيل كلام اسلامی شود.

«بقايی» با وجود نقد فلسفه يونانی توسط مولوی، مولوی را تحت تأثير افلاطون، توصيف و تصريح كرد: اين كه مولوی می‌گويد: «بوی آن دلبر چو پران می‌شود / آن زبان‌ها جمله حيران می‌شود. مرغ بر بالا پران و سايه‌اش/ می‌دود بالا به هر سو سايه‌اش... ابلهی صياد آن سايه شود / می‌رود چندان كه بی‌مايه شود. تيراندازد به سوی سايه او/ تركشش‌ طی می‌شود از جست‌وجو. بی‌خبر كه اصل آن سايه كجاست و ... اين ادبيات نشان می‌دهد كه مولوی نظريه «مثل» افلاطون است كه در آن گفت‌وگويی كه در مكالمات دارد، مسئله آتش كه در غار روشن می‌شود و بعد شخصی از آن غار می‌آيد و خورشيد را می‌بيند و به حقيقت متعالی‌تری دست پيدا می‌كند. بنابراين نمی‌توانيم تحت تأثير فلسفه يونان نباشيم.»

وی در خاتمه افزود: به نظر من فلسفه يونان با فرهنگ و عرفان و دين ما چنان آميخته است كه نمی‌شود آنها را از هم جدا كرد. به همين جهت تأثير فلسفه در فرهنگ اسلامی علی رغم مخالفت‌های فراوان تا قرن هشتم به شدت وجود دارد. در آرای مولوی شما چيزی غير از فلسفه نمی‌بينيد. در ديوان شمس فلسفه عشق می‌بينيد و در مثنوی هم شما می‌توانيد هرمنوتيك، پراگماتيك و انواع فلسفه‌ها را پيدا كنيد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/2

«كاظم محمدی» مولوی‌شناس: شيوه‌ی پرداخت مولانا در مثنوی با شيوه‌ی پرداخت آيات قرآن منطبق است

گروه ادب: می‌توان مثنوی را به‌عنوان شرح و تفسير قرآن در نظر گرفت چراكه انديشه‌ی مولانا بر مبنای مفاهيم قرآنی و وحيانی شكل گرفته است.

 

«كاظم محمدی» نويسنده و پژوهشگر ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران با بيان اين مطلب گفت: مولانا در اشعار خود يا به شكلی مستقيم به تفسير آيات پرداخته است يا بخشی از آيات را در اشعار خود آورده و بقيه‌ی مطالب با توجه به معنای آن آيه بيان شده است.

وی افزود: يكی از مهم‌ترين نكات قابل توجه در مثنوی اين است كه شيوه‌ی پرداخت مولانا در مثنوی با شيوه‌ی پرداخت آيات قرآن منطبق است و همان‌طور كه در قرآن، در دل يك سوره مطالب سوره‌های ديگر گنجانده شده است، مولانا نيز در بطن يك داستان از مفاهيم و داستان‌های ديگر بهره برده است.

نويسنده‌ی كتاب «سروش آسمانی» يكی ديگر از شباهت‌های قرآن و مثنوی را رويكرد انسان‌محوری دانست و گفت: همان‌طور كه مخاطب قرآن، انسان‌ها در هر زمان و مكان و با هر زبان و انديشه‌ای هستند، مولانا نيز انسان‌ها را در تمامی اعصار مخاطب خود می‌داند و با آن‌ها سخن می‌گويد.

 مولانا‌می‌گويدانسان‌بايددرشادی‌ناب‌زندگی‌كند
به همان صورت كه قرآن ساحت اوليا را از حزن، ترس و غم بری می‌داند، مولانا نيز جزو معدود عارفانی است كه معتقد است انسان بايد در شادی ناب زندگی كند

وی با اشاره به اين بيت مولانا كه «بشنو از نی چون حكايت می‌كند/ از جدائی‌ها شكايت می‌كند» تأكيد كرد: مثنوی با كلمه‌ی «بشنو» آغاز می‌شود و مولانا همه‌ی انسان‌ها را به شنيدن دعوت می‌كند تا از ماجرای انسان در اين عالم و شكايت او از جدايی از خويشتن خويش باخبر شوند در حقيقت می‌توان گفت كه ابيات مولانا با اعماق وجود انسان سر و كار دارد و فراتر از زمان خود با انسان ارتباط برقرار می‌كند.

نويسنده‌ی كتاب «جدال تاريخی عقل و عشق» با اشاره به جريان داشتن روح اميدواری در اشعار مولانا تصريح كرد: به همان صورت كه قرآن ساحت اوليا را از حزن، ترس و غم بری می‌داند، مولانا نيز جزو معدود عارفانی است كه معتقد است انسان بايد در شادی ناب زندگی كند. به‌طور كلی بايد گفت كه مكتب مولانا، مكتب شادی و اشراق با عالم معنا است.

اين پژوهشگر ادبی با اشاره به استقبال غرب از انديشه‌های مولانا تصريح كرد: غرب سال‌هاست كه با بحران معنويت دست و پنجه نرم می‌كند و به‌طور جدی خلاء معنا و روح دين حقيقی را احساس می‌كند و نمی‌تواند عطش خود را با امور سطحی و حتی پيشرفت تكنولوژی فرو بنشاند.

وی در ادامه يادآوری كرد: اكنون آن‌ها در صدد پاسخ‌گويی به نياز خود برآمده‌اند و در دو دهه‌ی اخير نسبت به بسياری از عارفان ما از جمله بايزيد بسطامی، حلاج و به‌ويژه مولانا، توجه شايانی را نشان داده‌اند.

 مولانا‌انسان‌تمامی‌اعصاررامخاطب‌خودمی‌داند
همان‌طور كه مخاطب قرآن، انسان‌ها در هر زمان و مكان و با هر زبان و انديشه‌ای هستند، مولانا نيز انسان‌ها را در تمامی اعصار مخاطب خود می‌داند و با آن‌ها سخن می‌گويد

نويسنده‌ی كتاب «مولانا و دفاع از عقل» ضمن تأكيد بر انديشه‌های مولانا به‌ويژه در جهان امروز تصريح كرد : متأسفانه تصويری كه از اين عارف شهير در كتاب‌ها و رسانه‌ها ترسيم شده است بسيار كهنه است؛ بنابراين بايد مولانا را از نو به نسل امروز معرفی كنيم.

«محمدی» در پايان تصريح كرد: بايد افرادی نخبه كه در مدارر وحی اين شاعر هستند و عمری را با تعاليم و انديشه‌های اين عارف گران‌قدر زيسته‌اند، به معرفی او بپردازند و آن پرتويی كه از مفاهيم مولانا به وجود آن‌ها تابانيده شده است را به جهان تشنه‌ی معنويت امروز بتابانند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/6

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/6
عبدالعلی دستغيب: مولانا با استفاده از مفاهيم قرآن، راه سلوك انسانی را ترسيم كرده است

 

 

«عبدالعلی دستغيب» نويسنده و منتقد ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مثنوی، مانند نردبانی آسمان راه كمال را به انسان نشان می‌دهد تا پله‌پله به وصل خداوند نائل شود.

وی با اشاره به اين‌كه مثنوی مولوی، تفسير اشراقی قرآن است، افزود: همه‌ی شاعران ارزش‌مند تاريخ ادب فارسی مثل سعدی، حافظ و به‌ويژه مولانا، به مفاهيم قرآنی توجه داشته‌ و از اين كتاب آسمانی در خلق آثار خود بهره برده‌اند.

وی با اشاره به ارزش‌مند بودن مفاهيم مولانا اظهار كرد: انديشه‌های بزرگان ما از جمله مولانا هيچ‌گاه كهنه نخواهد شد و انسان‌ها در هر عصر و در هر وضعيتی كه باشند جذب اين مفاهيم خواهند شد.

اين نويسنده، تفسيرهای آثار اين عارف گران‌قدر ايرانی را بسيار كهنه و قديمی دانست و گفت: اگر چه نيكلسن و بسياری از شارحان، به تفسير آثار و انديشه‌های مولوی پرداخته‌اند اما اين تفاسير بسيار قديمی هستند و هنوز آن‌چنان كه شايسته است آثار اين عارف بزرگ تجزيه و تحليل نشده است؛ بنابراين بايد انديشه‌های اين شاعر توان‌مند را از نو با نگاهی دقيق بشناسيم.

 داستان‌هبوط‌‌وعروج‌انسا‌ن‌درمثنوی
انسان از اصل آغازين و الهی خود جدا شده است و بايد كوشش كند تا به هويت راستين خود بازگردد؛ چراكه تنها در آن‌صورت جان او معنای حقيقی آرامش را درك خواهد كرد

«عبدالعلی دستغيب» با اشاره به ابيات «نی‌نامه» تأكيد كرد: مولانا در اشعار خود به زيبايی درام هبوط و عروج انسان را به تصوير كشيده است؛ يعنی معتقد است انسان از اصل آغازين و الهی خود جدا شده است و بايد كوشش كند تا به هويت راستين خود بازگردد؛ چراكه تنها در آن‌صورت جان او معنای حقيقی آرامش را درك خواهد كرد.

نويسنده‌ی كتاب «مستی‌شناسی حافظ» با اشاره به بحران علمی و تكنولوژی كه بشر امروز با آن مواجه است تصريح كرد: اگر انسان به هويت حقيقی و ماهيت نيك اوليه‌ی خود رجوع كند به‌طور قطع دشواری‌‌های زندگی كنونی او نيز برطرف خواهد شد.

اين منتقد ادبی ضمن تأكيد بر انديشه‌های ارزش‌مند مولوی نقدهايی را بر او وارد دانست و گفت: اگرچه كتاب مثنوی به عنوان يك شاه‌كار ادبی و هنری بسيار ارزش‌مند است اما برخی از اشعار مولوی مناظر هولناكی از زندگی دنيوی را بيان كرده است و به عنوان يك شاعر ناتوراليستی، به نيك‌خواهی بشر سخت بدبين بوده و انسان را اسير هوای نفسانی معرفی كرده است.

 مولانا انسان‌شناس بزرگی است
مولاناانسان را هم در مدارج رفيع روحانی و معنوی و هم در مراتب نازلی شهوات دنيوی معرفی كرده است؛ چراكه او شاعری بسيار واقع‌گرا بوده است

وی در ادامه يادآوری كرد: البته مولانا انسان‌شناس بزرگی است و انسان را هم در مدارج رفيع روحانی و معنوی و هم در مراتب نازلی شهوات دنيوی معرفی كرده است؛ چراكه او شاعری بسيار واقع‌گرا بوده و سعی كرده است تا نيروهای غريزی و نازل بشر را به انسان‌ها نشان دهد تا انسان با ديدن اين صحنه‌ها خود را بشناسد.

«عبدالعلی دستغيب» در ‌‌پايان ضمن تأكيد بر داشتن نگاهی نقادانه به اشعار بزرگان ادب فارسی تأكيد كرد: معتقدم بايد با خوانشی نو، آثار عارفان و بزرگان را مورد نقد و بررسی قرار دهيم و با برجسته‌كردن سخنان ارزش‌مند آن‌ها، اشتباهاتشان را نيز در نظر داشته باشيم.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/2

«حبيب نبوی» مولوی‌شناس: اشعار مولانا بر مبنای علوم قرآنی و داده‌های آسمانی سروده شده است

 

 

«حبيب‌ نبوی» نويسنده و پژوهش‌گر ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) اشعار مولانا را ترجمه‌ی محتوای آيات قرآن دانست و با بيان اين مطلب گفت: مولانا در اشعار خود با مخاطب ارتباطی وجدانی و درونی برقرار می‌كند و زمينه را برای تقرير آيات قرآن در جای‌جای اشعار خود به گونه‌ای فراهم می‌كند كه مفهوم و تفسير آيات به‌زيبايی بيان می‌شود.

وی با اشاره به توجه دنيای غرب به مفاهيم موجود در اشعار مولانا تصريح كرد: بشريت مدت‌ها غرق شگفتی‌های صنعتی و تكنولوژی شده بود اما اكنون دنيای غرب از شگفتی‌های زودگذر تكنولوژی عبور كرده است و در جست‌وجوی منشأ شگفتی‌های پايدار و ارزش‌مند است.

اين نويسنده در ادامه يادآوری كرد: دنيای غرب كه از لذت‌های مقطعی و زودگذر خسته شده است وقتی با ترجمه‌ی آثار مولانا مواجه شدند اشعار اين شاعر بزرگ را به عنوان يك گنج پايان‌ناپذير و يك منبع شگفتی بی‌انتها يافتند كه در هيچ اثر ادبی ديگری مانند آثار شكپير و گوته موجود نيست.

 توجه‌دنيای‌غرب‌بهاشعارمولانا
اكنون دنيای غرب از شگفتی‌های زودگذر تكنولوژی عبور كرده است و در جست‌وجوی منشأ شگفتی‌های پايدار و ارزش‌مند است

اين پژوهش‌گر با اشاره به اين بيت مولانا «از درون خويشتن جو چشمه را/ تا رهی از منت هر ناسزا» تأكيد كرد: مغرب‌زمينيان شگفتی‌های مقطعی بسيار پرحجم را تجربه كرده‌اند اما روح آن‌ها ارضا نشده است؛ بنابراين به مفاهيم معنوی كه از درون جان انسان سرچشمه می‌گيرد، روی آورده‌اند.

وی با بيان اين مطلب كه «مولانا، هويت جهانی انسان را در چكامه‌ای عرفانی تقرير كرده است» گفت: مولانا معتقد بود انسان در مراكز هستی خود از هويتی جاودانه برخوردار است و در ذات درونی او تكرار، تنزل و واماندگی هيچ مفهومی ندارد بلكه اگر انسان هويت واقعی و خويشتن خويش را كشف كند و از عالم برون و قال به عالم درون و حال روی آورد؛ به‌طور قطع به تعالی و شادی ناب دست پيدا خواهد كرد.

اين منتقد ادبی اشعار مولانا را سرشار از روح اميدواری دانست و با اشاره به اين‌كه يكی‌از علل استقبال جهان امروز از اشعار مولانا، نگرش اميدوارانه‌ی او به هستی است تأكيد كرد: ابيات مولانا با اميد و عشق رقم خورده است؛ چرا كه منشاء آن عشق، عشق به بی‌نهايت است و چنين عشقی به‌طور حتم به اميد و طلب منجر خواهد شد؛ بنابراين مخاطبان، صداقت مولانا و عشق به رها شدن از منيت را در می‌يابند و از آن استقبال می‌كنند.

 «حبيب‌اله نبوی»:
انسان هويت واقعی و خويشتن خويش را كشف كند و از عالم برون و قال به عالم درون و حال روی آورد به‌طور قطع با تعالی و شادی ناب دست پيدا خواهد كرد

«نبوی» با اشاره به اين‌كه هفت بطن قرآن را همين عشق برای مولانا آشكار كرده است گفت: مثنوی و ديوان كبير، ترجمان عشق و مظهر اميد است كه هفت توی قرآن كريم را با بيانی شاعرانه ثبت كرده است.

اين پژوهش‌گر در پايان تصريح كرد: مولانا انسان را به كشف هويت راستين و خويشتن خويش دعوت می‌كند و به انسان نه به‌عنوان فعليتی متكثر در بساط عالم بلكه به چشم هويتی واحد كه بايد كشف شود می‌نگرد؛ چراكه انسان در صورت، معنی نمی‌دهد و تنها در مواجهه با عشق و رسيدن به وحدت است كه هويت راستين او تحقق پيدا می‌كند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

برگرفته از: كتاب ماه كودك و نوجوان ش 78

http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=504&P=4

از ميان بازنويسى ها و بازآفرينى هاي متون نظم و نثر كهن پارسي براي نوجوانان ـ كه اين روزها بازار نسبتاً گرمي نيز دارد ـ كتاب قصه‌‌هاي شيرين فيه ما فيه مولوي به دليل نام گردآورنده‌اش, توجهم را جلب كرد. از آن جا كه قريحه خوش آقاي محمد كاظم مزيناني در شاعري, چيزي نيست كه فراموش شود, مشتاق شدم حاصل ذوق و زحمتش را در گزينش متني چون فيه ما فيه بخوانم. البته, حتي پيش از تورق كتاب هم عنوان «قصه‌هاي شيرين» به نظرم عجيب آمد؛ زيرا در فيه ما فيه, خلاف مثنوي معنوي, تقريباً قصه‌اي وجود ندارد. اگر پارامترهايي را كه براي تعريف قصه به كار مىرود, در نظر بگيريم, نمىتوان اكثر قريب به اتفاق حكايت‌ها و تمثيل‌‌هاي فيه ما فيه را قصه دانست. شيوه كلام شفاهي مولانا, در مقام تشريح مفاهيم معنوي, پاسخگويي به پرسش‌‌ها و حل مسائل غامض عرفاني, چنين بود كه معمولاً پس از اصل مطلب و براي تبيين آن, تمثيلي يا حكايتي مىآورد تا «قل مستمعين» نيز از درك مضمون بىنصيب نمانند. كتاب فيه ما فيه هم از اين رهگذار فراهم آمده است, شامل همين قاعده مىشود و در آن قصه‌اي كه پرداخت شده باشد ـ به صورتي كه در مثنوي مىخوانيم ـ به چشم نمى خورد؛ چون كلام به فراخور مجلس و نياز شنوندگان عام آن شكل مىگرفت, نه براي ثبت در مجموعه مكتوبي كه قرار بود خوانندگان خاص داشته باشند.
گزيده مزيناني, صرف نظر از مقدمه و فصل آخر آن(كه چيزي شبيه كلمات قصار است), 51 پاره را شامل (كه 47 تاي آن ها فهرست شده و چهارتا از قلم افتاده) و گزينشگر, براي هر پاره نامي انتخاب كرده است. در واقع, هيچ يك از اين قطعات, قصه به شمار نمى آيد و بسياري از آن‌ها حتي حاوي حكايت يا تمثيلي هم نيست و تنها يكي ـ دو تشبيه يا استعاره را در خود جاي داده است. از اين ميان, مىتوان به پاره‌هاي «پرنده و موش», «شكمبه شعر», «نيمي ماهي, نيمي مار» «حوض دل», «خواب و آب»,«آدم يا حيوان», «واژه هاي نافرمان» و... اشاره كرد.
حال, كتاب را از ابتدا ورق مى زنيم تابه داوري منصفانه‌اي درباره آن برسيم. در نخستين سطر مقدمه, چنين مى خوانيم: «چهار ده ساله بود كه همراه خانواده‌اش از شهر بلخ بيرون آمد.»
به يقين, مولانا در چهارده سالگي بلخ را ترك نكرد؛ زيرا بهاء ولد ـ پدر وي ـ از چند سال پيش از مهاجرت, در بلخ ساكن نبود و در ديگر شهرهاي خراسان, به طور موقت و متناوب, مقيم مىشد و اين سفرها با حرفه واعظي او تناسب داشت. در سال 609 هجري قمري كه محمد خوارزمشاه به جنگ سلطان عثمان, فرمانرواي سمرقند رفت و آن شهر را گرفت و غارت كرد, خانواده بهاء ولد در سمرقند زندگي مىكردند و خود مولانا نيز به اين موضوع اشاره كرده است. حتي آقاي مزيناني هم در قطعه‌اي با عنوان «دختر زيباي سمرقند» ماجرايي را آورده كه در هنگام غارت سمرقند روي داده و مولانا, خود شاهد و راوي آن بوده است.
احتمالاً بهاء ولد و مولانا, هجرت بزرگ‌شان را در سال 616 يا 617 هجري قمري, يعني دوازده يا سيزده سالگي مولانا,‌از شهري غير از بلخ آغاز كردند. در صفحه 9 مىخوانيم: «مولانا به درخواست پير سردان [سيد برهان الدين محقق ترمذي], در شهرهاي شام و حلب لنگر انداخت و در پيشگاه دانشمندان آن ديار به فراگيري دين و دانش پرداخت. در آن ديار با محىالدين عربي آشنا شد. انديشه عاشقانه و عشق خردمندانه را در آن مرد بزرگ يافت و طعم عرفان او را چشيد.»
اولاً شام, شهر نيست, بلكه همان سوريه امروزي است كه دمشق, پايتخت و حلب, يكي ديگر از شهرهاي آن به حساب مىآيد. ثانياً با اين كه زمان اقامت مولانا در دمشق, با دوران پيري محىالدين ابن عربي و رونق مكتب او مصادف بود, هيچ سندي مبني بر ملاقات اين دو بزرگ بايكديگر وجود ندارد و همان طور كه مرحوم گولپينارلي هم تأكيد كرده, اساساً مشرب عرفاني مولانا و شمس با مشرب محىالدين همسخ نيست و مجادلات شمس و ابن عربي, از همين ناهماهنگي نشأت مىگيرد. حتي در ملاقات مولانا و عطار هم كه جامي و دولتشاه سمرقندي روايت كرده‌اند و مزيناني, به تأكيد و تكرار, آن را يادآور شده جاي اما اگر است؛ چه برسد به ملاقات مولانا و ابن عربي.
در صفحه 10 مىخوانيم: «در بامداد يكي شنبه‌هاي ماه جمادىالاخر642 هجري قمري مرد بلند بالايي به قونيه پا گذاشت و در بازار شكر فروشان فرود آمد حجره اي گرفت و قفل گرانبهايي بر روي در آن گذاشت....
شمس دقيقاً در روز شنبه 26 جمادي الاخر سال 642 هجري قمري, در هيأت بازرگانان, وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان يا شكرريزان (به معناي قنادها و حلواپزها, نه شكر فروش‌ها) فرود آمد و الباقي حكايت مزيناني, به احتمال بسيار جعلي است. جرأتي كه براي استفاده از قيد «دقيقاً» به كار بردم؛ به سبب دقت فوق‌العاده مولويه, در ثبت حوادث و تواريخ مربوط به شمس و مولاناست.
مقدمه با نقل ماجراي ناپديد شمس به سرعت پايان مىيابد و زندگينامه مولانا ناقص مىماند؛ زيرا بسياري از حوادث مهم زندگي وي, پس از غروب شمس رخ مىدهد كه از آن ميان مىتوانيم به سفرهاي مولانا به دمشق(براي يافتن شمس), همدمي او با صلاح‌الدين زركوب, وفات صلاح‌الدين, همرازي با حسام‌الدين چلبي,تصنيف مثنوي معنوي و..... اشاره كنيم مزيناني, فقط يك جمله درباره مثنوي و حسام‌الدين نوشته است: «اگر نبود خواهش يكي از ياران دلبندش, مثنوي او هرگز آفريده نمىشد.»
شايد وسواس راقم اين سطور, براي ارزيابي چند صفحه مقدمه, زياده به نظر برسد و شائبه مو از ماست كشيدن پيش بيايد, ولي وقتي به اهميت اين وسواس پىمىبريم كه به يادآوريم تذكره نويسان و مريدان پشت اندر پشت مولانا, به اندازه‌اي حقيقت و افسانه و دوغ و دوشاب را به هم آميخته‌اند كه استخراج يك زندگينامه ده ـ بيست صفحه‌اي براي او كه خالي از تحريفات و جعليات باشد, اگر نگوييم غير ممكن, بسيار دشوار است. پس بهتر است افسانه پردازي را براي جاي ديگري بگذاريم و براي روشن شدن ذهن نوجوانان, دقت علمي را به كار بگيريم.
در نخستين پاره, با عنوان «ديگ زرين و شلغم» دو بند درباره قيمت روح آدمي آمده است. بند سوم كه همان حكايت سفر مجنون با شتر به ديار ليلي است, به درك اين مضمون كمك مىكند كه جسم به چيزي تمايل دارد و روح به چيزي ديگر و اين دو با هم در تعارض‌اند. ارتباط مفهوم و تمثيل در فيه ما فيه, كاملاً مشخص است: «اما سبب آن كه حيواني و بهيمي بر تو غالب شده است. تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده اي و در صف شاهان و اميران عالم بقا, مقام نداري. دلت آن جاست, اما چون تن غالب است, حكم تن گرفته‌‌اي و اسير او مانده اي, هم چنان كه مجنون قصد ديار ليلي كرد....»
اما در بازنويسي, به دليل حذف چند جمله بالا, اين ارتباط روشن نيست؛ «آخرين اين تن تو, اسب توست, اسبي بر سر آخور دنيا. خوراك اين اسب كه خوراك تو نيست.»
مزيناني پس از از اين دو جمله, بلافاصله به سر حكايت مىرود و خواننده نمىفهمد كه تعارض جسم و روح آدمي, چه شباهتي با تعارض مجنون و شتر دارد. با توجه به اين مفاهيم عرفاني, براي خواننده عام بزرگسال نيز ديرباب است، دوري از چنين سهل‌‌انگارىهايي در بازنويسىهاي نوجوانانه, صد البته, واجب به نظر مىرسد.
آن چه ذكر شد, تنها نمونه‌اي از حذف‌هاي متعدد و نا به جايي است كه در گزيده مورد نظر جلب توجه مىكند و من اجتناب از اطناب, از آوردن موارد ديگر چشم پوشي مىكنم .
در حكايت مجنون و شتر فيه ما فيه مىخوانيم :«....چون مجنون به خود مىآمد دو روزه راه بازگشته بود...»
مزيناني جمله بالا را به اين شكل بازنويسي كرده است: «مجنون هر بار كه به خود مىآمد در مىيافت كه فرسنگ‌ها راه را بازگشته است...»
از خود مىپرسم كه نوجوانان امروز, معناي «دو روزه راه» را بهتر مىفهمند يا معناي فرسنگ‌‌ها را كه جرو واحدهاي اندازه گيري كهن است و در اين عصر, جز در شعرها و متون ادبي و محاوره كهنسالاني كه تعدادشان بسيار اندك است كاربردي ندارد؟
از اين دست مشكلات نيز در گزيده مورد بحث فراوان وجود دارد و من براي رعايت حوصله مطلب به همين نمونه بسنده مىكنم.
در دومين پاره با عنوان «غربال در مشت» مىخوانيم: «مولانا گفت: كسي نزد سيدبرهان‌الدين آمد و گفت: ستايش تو را از فلاني شنيدم. سيد گفت: آيا او مرا مىشناسد كه ستايشم مىكند؟ اگر از روي سخنانم شناخته كه نشناخته است, اما اگر به راستي از اندرونم آگاه شده باشد, پس ستايش او درست است.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «فرمود كه سيدبرهان الدين محقق, قدس الله سره العزيز, سخن مىفرمود. يكي آمد كه مدح تو از فلاني شنيدم. گفت: تا ببينم كه آن فلان چه كس است. او را آن مرتبت هست كه مرا بشناسد و مدح من كند. اگر او مرا به سخن شناخته است, پس مرا نشناخته؛ زيرا كه سخن نماند و اين حرف و صوت نماند و اين لب و دهان نماند. اين همه عَرَض است. و اگر مرا به فعل شناخت هم چنين و اگر ذات من شناخته است, آن گه دانم كه او مدح مرا تواند كردن و آن مدح از آن من باشد.»
و مولانا در ادامه, حكايت آن پسر كودن پادشاه را مىآورد كه پدر, پرورشش را به اهل علم نجوم سپرده بود, تا به او نجوم و رمل بياموزند و پسر با اين كه بسيار آموخته بود, به علت هوش اندكش, نمىتوانست هيچ معمايي را حل كند.
منظور محقق ترمذي, آن بوده است كه شخصي كه مدحش را كرده, اساساً جوهر و دانش و شعور, اظهار نظر درباره چون اويي را دارد يا مانند همان پسر كودن پادشاه است كه حتي به واسطه آموزه‌هاي فراوانش نيز درك درستي از احقاق ندارد.
مزيناني, منظور سيدبرهان‌الدين را مانند بسياري موارد ديگر, به درستي در نيافته است. برهان‌‌الدين نمىپرسد: آيا او مرا مىشناسد؟
در حقيقت مىپرسد: «آيا او توانايي و جوهر شناخت چون مني را دارد؟»
و در پايان نمىگويد: «پس ستايش او درست است.»
مىگويد: «اگر در او چنين قابليتي هست, اجازه دارد مرا مدح گويد و من حاضرم ممدوح او باشم.»
و اين به ظاهر خودستايىهاي عارفانه كه دركش به كمال, براي هيچ انسان«طبق معمولي» مقدور نيست, در آثار عرفا فراوان وجود دارد و رمز گشايي از آن مجالي بسيار بسيار فراخ مىطلبد, نه يكي ـ دو سطر سر و دم بريده, در گزيده‌اي نوجوانانه.
در حكايتي كه ذكرش رفت, پادشاه براي آزمايش پسر, انگشترش را در مشت پنهان مىكند و از وي مىپرسد كه چه در مشت دارد. پسر پاسخ مىدهد: «گرد است و زرد است و مجُوف است.»
مزيناني «مجُوف» را سوراخ سوراخ معني كرده است. در صورتي كه اين كلمه, به معناي توخالي و ميان تهي است و حتي با تجسم كردن شكل انگشتر, بدون رجوع به فرهنگ لغت هم مىتوان معناي «مجوف» را حدس زد .
در دومين بند از سومين پاره, با عنوان «آخر و آخور!» مىخوانيم: «زاهد آن كسي است كه آخر ببيند, دوستداران دنيا آخور مىبينند در هر راهي اين درد است كه آدم را با خود مىبرد....»
جملات اول و دوم مربوط به يك مطلب و جمله سوم مربوط به مطلبي ديگر است و هر يك از اين مطالب, هدف جداگانه‌اي را دنبال مىكنند. بنابراين, جملات اول و دوم,‌هيچ ربطي به جمله سوم ندارند و به اشتباه در پى هم آمده‌اند .
باز نويسي پنجمين قطعه, با نام «پادشاه و دلقك» كژتابي دارد و به احتمال زياد, بسياري از خوانندگان نوجوان, مفهوم مورد نظر را بر عكس مىفهمند. براي صرفه جويي در وقت, بايد عرض كنم كه اين حكايت در صفحه 24 و همچنين در صفحه 224 كتاب فيه ما فيه,‌تصحيح مرحوم فروزانفر, آمده است. ضمنا گزينشگر, در پايان حكايت, اضافه كرده است: «پادشاه از حاضر جوابي دلقك خوشش آمد و گل از گلش شكفت.»
حكايت فيه ما فيه چنين انجام خوشي ندارد و انتهاي آن, رها به نظر مىرسد. از آن جا كه كار آقاي مزيناني بازنويسي بوده است, نه بازآفريني, او قاعدتاً نمىبايستي فرم حكايت‌ها و عبارات كليدي را تغيير مىداد؛ زيرا اين كار در بازنويسي, خلاف امانت داري است. از اين دست نمونه‌هاي ديگري نيز در گزيده مزيناني وجود دارد كه از ذكرشان خودداري مىكنم.
در قطعه «پرنده و موش» مىخوانيم, «روزي اتابك گفت: رومىهاي كافر گفته‌اند كه مىخواهيم دخترهاي خود را به مسلمانان بدهيم تا دين ما يكي شود و شايد اين گونه مسلماني از ميان برود.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: روزي اتابك گفت كه كافران رومي گفتند كه دختر را تا به تاتار دهيم كه دين يك گردد و اين دين نو ـ كه مسلماني است ـ برخيزد.»
براي دريافتن اشتباه مزيناني هيچ نيازي به توضيح من نيست.
در قطعه «دريا, آب زلال» دو قسمت بدون هيچ دليل موجهي, جا به جا شده است.
در پاره‌‌ي «عيسي(ع) در زير باران» سيه گوش, شغال معني شده است. سياه گوش, در تيره گربه سانان و شغال در تيره سگ سانان طبقه بندي مىشود و اين دو حيوان هيچ ربطي به يكديگر ندارند.
در «حكايت آن غلام و آن جام زرين» مىخوانيم, «مهمان خود پادشاه بود كه پا به اتاق گذاشت.»
در فيه ما فيه هيچ اشاره‌اي به اين كه مهمان خود پادشاه بود يا نبود, نشده و چنين آمده است: «چون پادشاه روي نمود...»
معلوم نيست كه هدف مزيناني, از قطعه «راز جهانگشايي مغول‌ها» چيست. توجيه ظلم ظالم و فلاكت مظلوم؟ بخشيدن وجهه‌اي معنوي به تموچين؟ تحريف تاريخ؟ توصيه‌‌ي رضايت به وضع موجود؟
شايد من نوعي كه دغدغه ادبيات و تاريخ دارم, پس از سال‌ها تفكر, به سختي بتوانم رفتار كژدار و مريز مولانا با مغول‌‌ها را تا حدودي تحليل كنم, آن وقت چطور مىتوانم چنين انتظاري از نوجوانان يا حتي خوانندگان عام داشته باشم؟ آيا عوارض جانبي آين داروهاي غير ژنريك, بيش از فايده‌‌ي آن ها نيست؟
در پاره‌ي «جام جواهرنشان لبريز از سركه» مىخوانيم: «هر كسي كه محبوب است, خوب است, اما چنين نيست كه هر كسي كه خوب باشد, محبوب هم باشد.» «خوب» در قديم به معناي زيبا به كار مىرفته, نه به معناي امروزين آن و آقاي مزيناني اين نكته را در نظر نگرفته است.
در «شكمبه شعر» مىخوانيم: «من به كسي مىمانم كه شكمبه گوسفند را در ميان ديگ زير و رو مىكند تا مهمانش را به اشتها بياورد.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «هم چنان كه يكي دست در شكمبه كرده است و آن را مىشوراند براي اشتهاي مهمان, چون اشتهاي مهمان به شكمبه است.»
يعني من به كسي مىمانم كه به خاطر مهمانش كه شكمبه دوست دارد, محتويات متعفن شكمبه را خالي مىكند و آن را مىشوراند ناگفته پيداست كه زير و رو كردن شكمبه در ديگ كار مشمئز كننده‌اي نيست كه مولانا از آن كراهت داشته باشد. در آن دوران هم رسم نبود كه براي به اشتها آوردن مهمان, شكمبه يا هر غذاي ديگري را جلو چشم او زير و رو كنند؛ چون مطبخ‌هاي قديم خلاف آشپزخانه‌هاي «اُپن» امروزي در معرض ديد نبود.
ضمناً آن رباعي كه در پايان همين قطعه آمده است و قطعاً سراينده آن مولانا نيست, ربطي به بند پيش از خود ندارد و به مطلبي كه در گزيده نيامده متعلق است.
در پاره‌ي «نيمي ماهي, نيمي مار» علاوه بر اشكالاتي كه پيشتر به مشابه آن‌ها اشاره كرديم. عبارات «ملائك‌اند كه ايشان همه عقل محض‌اند», از فيه ما فيه به صورت ذيل بازنويسي شده است: «فرشتگان كه خرد مادر زادند.»
آشنايان عرفان و فلسفه, به خوبي مىدانند كه صفت «مادر زاد» براي عقل فرشتگان تا چه اندازه نامناسب و به يقين خلاف رأي مولاناست.
در «مهمان حسود» مىخوانيم : «زن آن موش‌‌ها را براي شام شب پخت و مهمان گرسنه هرگونه كه بود, كور و كبود, چند لقمه‌اي از آن شام خورد....»
از حشو قبيح«شام شب» كه بگذريم, «كور و كبود» صفتي بسيار خاص و در اين جا به معناي كريه و ناپسند است و من معني آن را در فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات و مصطلحات ديوان كبير مرحوم فروزانفر يافته‌ام. با توجه به اين كه مهمان, نه كور بود و نه كبود, آيا مىتوان از خواننده نوجوان توقع داشت كه دچار سردرگمي نشود .
در پاره‌‌ي «مردك زيرك يا ديو بىشاخ و دم», نمى دانم «ديو بى شاخ و دم» از كجا آمده؟ زيرا در اصل حكايت, آن چه مزيناني به ديو تعبيرش كرده «سياهي با هيبت» بوده است. ضمناً پاراگراف «از حقيقت سخن گفتن, نخست چندان در گوش شيرين نمى آيد...» به هيچ وجه در فيه ما فيه وجود ندارد و باز تاكيد مىكنم كه جاي اين گونه الحاقات, در بازنويسي نيست.
نمىدانم آوردن حكايت «عاشق روده دراز» با رتوش و سانسور,‌آن هم بدون اشاره به مفهومي كه اين حكايت در تبيين آن آمده است, اساساً چه ضرورتي دارد؟
دو قطعه‌‌ي «دو كلمه رشوه» مىخوانيم : روزي مردي در برابر شيخ, قاضي شهر را مىستود..... قاضي نيز در آن جا بود. شيخ نساج گفت: اين كه تو مى گويي او رشوه نمىگيرد, دروغ است تو از نژاد پيامبري و آن گاه او را چنين مىستايي...»
مزيناني, نه در اين قسمت, اسامي خاص را به مخاطبان خود معرفي كرده, نه در قسمت‌‌هاي پيشين و پسين. هم چنين, او القاب و مناصب را نيز سهل انگارانه به كار برده است. از عبارات بالا, خواننده نمى فهمد كه چرا شيخ نساج بخارايي به آن مرد مىگويد: «تو از نژاد پيامبري....»
در اصل, چنين آمده است: «روزي علوي معرف, قاضي را به خدمت او مدح مىكرد...» يعني روزي سيدي كه معرف1 بود در حضور قاضي از او تعريف يا به قول معروف چاپلوسي مىكرد.
در پاره ي «معلم و پوستين خرس» نظم و ترتيب كلام مولانا, كلاً به هم ريخته و بندي به آن ملحق شده است.
قطعه «شايد كه اين, آن باشد.» اين گونه آغاز مىشود: «دانشجويان گمان مى كنند...» در اصل, آمده است: «اين كساني كه تحصيل‌ها كردند و در تحصيل‌اند, مى پندارند...» در همين قسمت مى خوانيم «مگر نمىبيني كه مردم به ديدن ديوانگان مى روند و مىگويند كه شايد اين, همان چيزي باشد كه ما مى خواهيم...»
آيا مزيناني منظور مولانا را به درستي دريافته است؟ آيا از خاستگاه و فلسفه زيارت ديوانگان خبر دارد؟ با فرض اين كه او همه اين‌ها را بداند, ايا اين چيزها به درد نوجوانان و خوانندگان عام مى خورد؟
دو سطر نخستين قطعه«حلواي آسماني» در اصل متعلق به قسمتي است كه تحت عنوان «دختر زيباي سمرقند» در همين كتاب آمده و علت اين جا به جايي معلوم نيست ضمناً عنوان اين قطعه نادرست است؛ زيرا بازنويس «هريسه» را كه غذايي است از گوشت و حبوبات ـ «حلوا» معني كرده است.
مزيناني در پاره‌‌ي «شهر درون آدم» «گزر» را «چغندر پخته» معني كرده است در صورتي كه «گزر» زردك يا همان شكل پرورش نيافته هويج است.
عنوان «نيرنگ پادشاه» با توجه به اين كه پادشاه در قطعه مورد نظر, تمثيلي از خداوند است, مانند تعدادي ديگر از عناوين , نامناسب به نظر مىرسد.
در قطعه «ستاره شناس نادان» يكباره با اين جمله رو به رو مىشويم «تو كه از ميان خانه خود بىخبري, چگونه مىتواني از ميان آسمان‌ها آگاه باشي؟»
عبارت «تو كه از ميان خانه خود بي خبري» از آن رو بىربط به نظر مىآيد كه ادامه دشنام‌‌هاي ركيك و البته سانسور شده مولاناست كه حذف نشده.
در قطعه «ميوه شاخه‌هاي لرزان » مىخوانيم «هر كس كه لرزه‌اي ندارد, بايد نزد لرزندگان شاگردي كند.»
در اصل, چنين آمده است: «هر كه را لرزه نباشد, خدمت لرزندگان واجب است او را .»
در اين جا «خدمت» دقيقاً به معني خدمت است, نه شاگردي و خود مولانا هم در ادامه, به وضوح آن را توضيح مىدهد.
نوجوانان به احتمال زياد معناي پاره‌ي «بوسه چراغ خاموش» را به درستي در نمى يابند و بازنويسي براي روشن شدن مطلب, دست كم بايستي جمله «هم چون بوسه چراغي افروخته بر چراغ خاموش» را معني مى كرد.
در مورد قطعه «روي ماه خط نوشتن» نيز مشكل دير يابي و دشواري متن وجود دارد مزيناني, حتي جمله «كسي كه روي خط ماه چيز مى نوشت» را كه اشاره به شق‌‌القمر دارد. معنا نكرده است.
درپاره‌ي «نشاني درست دوست» ابتدا و اصل مطلب نيامده و به همين دليل منظور مولانا مهجور مانده است.
فصل آخر كتاب, با عنوان «كوتاه, همچون آه» چنان مثله شده و مغشوش و مغلوط است كه تك تك جملات آن, جاي اما و اگر دارد. شايد عبارات اين بخش, زيبا و شاعرانه باشند, اما بدون اغراق, مراد مولانا در همه آن‌ها شهيد شده است. مزيناني جمله يا جملاتي را بدون توجه به عبارات قبل و بعد آن ها, از متن بيرون كشيده و خواننده را از درك مفهوم بىنصيب گذاشته است.
اگر مىخواستم به تمام كاستىهاي گزيده‌‌ي مورد بحث اشاره كنم, حجم نقد بيش از حجم كتاب مىشد و قطعاً حوصله خواننده را بيش از اين سر مىبرد.
در پايان به چند نكته اشاره و براي آقاي مزيناني دقت و حوصله بيشتري آرزو مىكنم
ا- بي اغراق مىتوان گفت كه مراد مولانا, در هيچ يك از پاره‌‌ها و جملات پراكنده كتاب حاصل نشده است و مفاهيم مورد نظر او, به شكل شير بي يال و دم و اشكم ترحم انگيزي درآمده است.
2- اگر قرار نبود منظور مولانا تأمين شود و تنها زيبايى هاي ظاهري كلام يا پسند گزينشگر مورد نظر بود, مىشد متني بسيار دست يافتنىتر از فيه ما فيه, دستمايه قرار گيرد.
3- اگر مزيناني خيلي خوب روح اثر را در مىيافت و خيلي خوب آن را در بازنويسي منعكس مىكرد, من باز هم شك داشتم كه حاصل كار مىتوانست براي نوجوانان مفيد باشد و دست كم تأثيري افيوني براي آن‌ها نگذارد.
4- از آن جا كه مفاهيم و مسائل عرفاني با زباني به ظاهر ساده و دايره واژگاني آشنا مطرح مى شوند, شايد به نظر سهل الوصول بيايند اما در حقيقت پشت اين ظاهر زيبا, روحي بسيار بسيار ديرياب پنهان است كه فهم آن ـ اگر نگوييم مطالعات پى گير و جهتدار ـ دست كم زمينه و دغدغه روحي خاص را مىطلبد. در هيچ دوره‌اي از تاريخ سرزمين‌هاي اسلامي, مردم عادي, چه نوجوان و چه غير نوجوان, مستعد دريافت شربتي نبوده‌‌اند كه براي پيلان مهيا مى شد2 و به يقين آسيبي كه محتمل است از اين رهگذار به مخاطبان برسد بسيار بيش از فوائد آن است.

پى نوشت
1- معرف كسي بود كه در محافل رسمي يا در مجالس سلاطين و امرا و قضات به آواز بلند نام و القاب واردين را مىگفت و براي آنان جا تعيين مى كرد
2- اشاره به سخني است از حسن بصري, به نقل از تذكرةالاوليا عطار.

+ نوشته شده در  بیستم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

بربند دهان از نان كامد شكر روزه

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=70738

 

مولانا جلال‌الدين محمد بلخی نيز در در بسياری از غزل‌های خود با تمسك به ماه مبارك رمضان از واژه‌های رمضان و روزه استفاده كرده است. اين شاعر عارف در ديوان شمس خود يكی از اين غزل‌ها را اين‌گونه آورده است:

بر بند دهان از نان كامد شكر روزه

ديدی هنر خوردن بنگر هنر روزه

آن شاه دو صد كشور تاجيت نهد بر سر

بربند ميان زوتر كامد كمر روزه

زين عالم چون سجين بر پر سوی عليين

بستان نظر حق بين زود از نظر روزه

اين نقره با حرمت در كوره اين مدت

آتش كندت خدمت اندر شرر روزه

روزه نم زمزم شد در عيسی مريم شد

بر طارم چارم شد او در سفر روزه

كو پر زدن مرغان كو پر ملك ای جان

اين هست پرچينه و آن هست پر روزه

گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد

سودای دگر دارد سودای سر روزه

اين روزه درين چادر پنهان شده چون دلبر

از چادر او بگذر واجو خبر روزه

باريك كند گردن ايمن كند از مردن

تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه

سی روز درين دريا پا سر كنی و سر پا

تا در رسی ای مولا اندر گهر روزه

شيطان همه تدبيرش و آن حيله و تزويرش

بشكست همه تيرش پيش سپر روزه

روزه كر و فر خود خوشتر ز تو برگويد

در بند در گفتن بگشای در روزه

شمس الحق تبريزی هم صبری و پرهيزی

هم عيد شكر ريزی هم كر و فر روزه

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

مثنوی چهره‌ی پيامبر(ص) را به عنوان انسان كامل به‌زيبايی تصوير كرده است

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=71759

 

گروه ادب: چهره‌ی پيامبر اكرم(ص) به‌عنوان انسان كامل به زيبايی در مثنوی تصوير شده است.

 

«علی‌اكبر افراسياب‌پور» نويسنده و استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرگزار ی قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مثنوی بيش از همه‌ی آثار ادبی به آيات قرآن و مفاهيم باطنی اين كتاب آسمانی استناد كرده است؛ بنابراين می‌توان مثنوی را تفسير باطنی قرآن كريم دانست.

وی افزود: همه‌ی عرفا، تفسير عرفانی قرآن را قبول دارند؛ چراكه به جای توجه صرف به ظاهر آيات، به باطن مفاهيم رجوع كرده‌اند.

اين استاد دانشگاه، انسان را كامل‌ترين آيينه‌ی وجود خداوند دانست و با اشاره به اين‌كه مولانا انسان را به بازگشت به هويت راستين خود يا وجود الهی‌اش دعوت می‌كند تصريح كرد: در عرفان مولوی انسان دعوت می‌شود تا به خويشتن خويش رجوع كند؛ چراكه آسمان و زمين گنجايش وجود پروردگار را ندارند اما تنها در دل انسان است كه خداوند حضور دارند و مولانا وجود حقيقی انسان را، الهی می‌داند.

نويسنده‌ی كتاب «زيبايی‌پرستی در عرفان اسلامی» با اشاره به استقبال جهان امروز از انديشه‌های مولانا تصريح كرد: سال گذشته اشعار مولانا به عنوان پرفروش‌ترين كتاب در آمريكا معرفی شد و هر سال بارگاه اين عارف گران‌قدر ايرانی در تركيه، زيارتگاه عام و خاص است اما متأسفانه هنوز در ايران به اهميت انديشه‌های عرفانی اين شاعر برجسته پی نبرده‌ايم و چنان‌كه بايد او را نشناخته‌ايم.

اين استاد دانشگاه، مولانا را متعلق به مكتب عرفانی عشق ناب دانست و با بيان اين مطلب كه عارف هميشه خرم و گشاده‌روی است تأكيد كرد: گويی روح اميدواری در اشعار مولانا دميده شده است؛ چراكه او معتقد بود خداوند انسان‌ها را خلق كرد تا شاهد خنده و شادی او باشد؛ بنابراين عارف در مكتب مولانا هميشه شاد است؛ زيرا در همه چيز خداوند را می‌بيند و شادی ناب را در هر لحظه از عمق وجودش تجربه می‌كند.

 اهميت‌انديشه‌های‌مولانادرجهان‌امروز
سال گذشته اشعار مولانا به عنوان پرفروش‌ترين كتاب در آمريكا معرفی شد و هر سال بارگاه اين عارف گران‌قدر ايرانی در تركيه، زيارتگاه عام و خاص است اما متأسفانه هنوز در ايران به اهميت انديشه‌های عرفانی اين شاعر برجسته پی نبرده‌ايم

وی در ادامه يادآوری كرد: غرب، بدترين داستان‌های خود را بدون داشتن محتوا و پيام معنوی ارزش‌مند، به خورد همه‌ی اقشار جامعه می‌دهد و متأسفانه ما با داشتن چنين ميراث‌های گران‌قدری نسبت به آن بی‌توجه هستيم و هنوز به ضرورت وجود عرفان غنی و سرمايه‌های ارزش‌مند ميهن خود آگاه نيستيم؛ بنابراين اين ناآگاهی موجب خواهد شد تا جوانان به سمت عرفان‌های فاقد ارزش و بی‌محتوای بيگانه روی آورند.

نويسنده‌ی كتاب «گفت‌وگو با مولانا» در پايان تصريح كرد: انديشه‌های اين عارف ايرانی، دريای بيكرانی است كه همه‌ی انسان‌های تشنه‌ی معنويت و دانش ناب درونی می‌توانند از آن به ميزان تشنگی و ظرفيت خود سيراب شوند و با بهره بردن از اين سرمايه‌ها‌ی عظيم به رشد دنيای خود كمك كنند و اميدوارم روزی به‌اهميت انديشه‌های اين عارف برجسته‌ی ايرانی آگاه شويم

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

حکایتی از فیه ما فیه مولانا

 
گفت:پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد ،خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد ،نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد ،از ظلم و کین و حسد و حرص بی رحمی و کبر ،چون در توست نمی رنجی،  چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

ويژه‌نامه مفصل به مناسبت روز بزرگ‌داشت مولانا توسط نشريه الكترونيك هفت‌سنگ

+ نوشته شده در  هفتم مهر 1385ساعت   توسط شریف  | 

از كيمياي سعادت---شناختن دنيا


مثل اهل دنيا، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموش كردن آخرت، چون مثل قومي است كه در كشتي باشند و به جزيره‌اي رسيدند؛ براي قضاي حاجت و طهارت بيرون آمدند؛ و كشتيبان منادي كرد كه: «هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت.» پس ايشان در آن جزيره پراكنده شدند گروهي كه عاقل تر بودند سبك طهارت كردند و باز آمدند؛ كشتي فارغ يافتند، جايي كه خوشتر و موافق‌تر بود بگرفتند و گروهي ديگر در عجايب آن» جزيره عجب بماندند. و به نظاره باز ايستادند و در آن شكوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگريزه‌هاي منقش و ملون نگريستند. چون باز آمدند، در كشتي هيچ جاي فراغ نيافتند. جاي تنگ و تاريك بنشستند و رنج آن مي كشيدند گروهي ديگر نظاره اختصار نكردند، بلكه آن سنگريزه هاي غريب و نيكوتر چيدند و با خود بياوردند و در كشتي جاي آن نيافتند، جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگ ريزه ها بر گردن نهادند و چون يكي دو روز برآمد آن رنگ‌هاي نيكو، بگرديد و تاريك شد و بوي‌هاي ناخوش از آن آمدن گرفت جاي نيافتند كه بيندازند پشيماني خوردند و بار رنج آن بر گردن مي كشيدند و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره متحير شدند تا از كشتي دورافتادند و كشتي برفت و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره مي بودند تا بعضي هلاك شدند – از گزسنگي – و بعضي را سباع هلاك كرد. آن گروه اول مثل مؤمنان پرهيزكار است؛ و گروه بازپسين مثل كافران كه خود و خداي را عزوجل و آخرت را فراموش كردند و همگي خود به دنيا دادند كه «اِستَحَبُو الحَيوةَالدُنيا عَلَي الاخِرَة» و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان نگاه داشتند وليكن دست از دنيا برنداشتند گروهي يا درويشي تمتع كردند و گروهي با تمتع، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند.

+ نوشته شده در  یکم مهر 1385ساعت   توسط شریف  |