تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

تأملاتي چند در مثنوي معنوي از منظر نظارت و بازرسي

http://www.gio.ir/?view=12&nu1=33

پژوهشگر: مجتبي اميري

از سلسله مقالات دريافتي در دومين همايش علمي و پژوهشي نظارت و بازرسي در مردادماه 80

 

چكيده مقاله

از آن جا كه عارفان ديار ما درعرصه روابط انساني و اثر گذاشتن بر انسان‌ها نقش بارز و چشم‌گيري داشته و توانسته‌اند با نفوذ در ديگران آنان را به خود نظارتي و خود كنترلي متمايل سازند و در اين راه موفقيت‌هاي قابل توجهي داشته‌اند؛ بررسي انديشه‌ها و افكار و شيوه‌هاي تعامل آنان با پيروان و آموزه‌هايي كه ارائه داده‌اند مي‌تواند الهام بخش و راه‌گشاي برخي از مشكلات امروز ما باشد كه در اين ميان نقش مولوي به عنوان يكي از نوابغ جهان بشري و اثر عميقي كه در فرهنگ ايراني و اسلامي ما داشته است مي‌توان قابل تأمل باشد.

يك مدل رفتاري مي‌گويد رفتارهاي ما تابع نگرش‌هاي ماست و نگرش‌هاي ما نيز برخاسته از مفروضاتي است كه داريم؛ رفتار ناظران و كنترل كنندگان و كساني كه مورد نظارت و كنترل قرار مي‌گيرند نيز منبعث از نحوه نگرش و ادراك آنها از موضوع است و اين نگرش و ادراك نيز برخاسته از  علم و آگاهي‌هايي است كه در رابطه با نظارت و كنترل حاصل آمده است:

در اين مقاله بر پايه اين مدل،‌ ديدگاه مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل مورد بحث و بررسي قرارداده‌ايم؛ به ديگر سخن مفروضات اساسي مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل كه نگرش خاص او را شكل داده است توصيف كرده و رفتارها يا روش‌هايي را كه در اين زمينه در ارتباط با موضوع و ويژگي‌هاي نظارت كنندگان و نظارت شوندگان بيان و توصيه مي‌كند مورد بررسي قرار خواهيم داد.

مفروضات اساسي مولوي در رابطه با نظارت و كنترل در دو بخش هستي شناسي، انسان‌شناسي،‌قابل تأمل است كه نگرش برخاسته از آن مبتني بر ضرورت نظارت و كنترل و نقش حياتي آن در پيشرفت انسان و دستيابي به كمالات شايسته‌اي است كه به عنوان انسان بايد به آن دست يافت.

شرايط عدم اطمينان، دشمنان دروني و بيروني و خيالاتي كه واقع نمايند ولي واقعيت ندارند و ظرافت روابط انساني كه همگي برخاسته از مفروضات مولوي است ضرورت خود كنترلي و نظارت دقيق بر خود و ديگران را نشان مي‌دهد. به اعتقاد مولوي در چنين وضعيتي بايد با مراقبت تمام به استقبال حوادث و قضايا رفت و اگر اين مراقبت تحقيق يابد مي‌تواند به طور مستمر موفقيت يا عدم موفقيت خود را ارزيابي كرده و تا فرصت باقي است چاره‌انديشي كرد.

 

واژه‌هاي كليدي:

مفروضات اساسي، هستي شناسي، انسان شناسي، خودكنترلي.

 

مقدمه:

مولوي عارف نامي مسلمان بر اين باور است كه همه جيز به انديشه و مفروضات و باورهاي آدمي باز مي‌گردد وسرچشمة همه چيز در اينجاست و اصلاح را بايد از اينجا آغاز كرد و اصولا از ديدگاه او آدمي چيزي جز انديشه نيست:

اي برادر تو همه انديشه‌اي                                     مابقي خود استخوان و ريشه‌اي

گر گل است انديشة تو گلشني                               ور شود بولي تو هيمة گلخني

گر گلابي بر سر جيبت زنند                                     ورشوي بولي برونت افكند

2-277 تا 279

دانش آدمي انديشة‌او را شكل مي‌دهد و انديشة او مبدأ تمامي رفتارهاي اوست:

اين سخن و آواز از انديشه خاست   تو نداني بحر انديشه كجاست

ليك چون موج سخن ديدي لطيف     بحر آن داني كه هم باشد شريف

چون زدانش موج انديشه بتاخت       از سخن و آواز او صورت بساخت

1137-1 تا 1139

بنابر اين بايد از دانش و انديشه آغاز كرد و باورهاي اساسي كه انديشه‌ها را شكل مي‌دهند، شناخت؛‌ اگر اين باورها را در رابطه با نظارت و بازرسي در دو بخش از منظر هستي‌شناسي،‌ انسان‌شناسي، مورد توجه قرار دهيم درمي‌يابيم كه مولوي خود كنترلي را بيش از كنترل ديگران مورد توجه قرار داده و كمال آدمي را در اين مي‌بيند كه بتواند با نايل آمدن به اين فهم نخست از خود اندازه بگيرد؛ زيرا تنها در اين صورت است كه مي‌توان اميدوار بود كه بتواند به كنترل و اصلاح ديگران بپردازد و آنان را نيز در جهت كمالات شايسته رهنمون باشد.

همه چيز از درون آغاز مي‌شود.

از منظر عارفان مسلمان سرآغاز هر آن چه كه در پيوند با آدمي برايش رخ مي‌دهد در خود اوست؛

همه چيز در رابطه با او از درون آغاز مي‌شود و در بيرون به بار مي‌نشيند و ثمر مي‌دهد؛ از اين رو مولوي مي‌گويد:

ويسه و رامين تو هم ذات توست                 اين بروني‌ها همه آفات توست

3-229

بنابر اين به سخن فردوسي نخست از خود اندازه بايد گرفت بايد اول از خود آغاز كرد و از سرچشمه آب را پاك كرد:

آب را ببريد و جو را پاك كرد              بعد از آن در جو روان كرد آبخوري

308-1

و اين همان سخن خواجه عبدالله انصاري است كه گفته است: «لايصح النهايات الا بتصحيح البدايات» بنابر اين اگر از اين آغاز غافل شويم بي‌گمان در پايان نصيبي نخواهيم برد؛‌ بايد نخست تكليفمان را با خودمان روشن كنيم؛ بايد نخست خود را سنجيده باشيم و پس از آن به سنجش ديگران بپردازيم.

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش

خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش

ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين

بعد از اين ميزان خودشو تا شوي موزون خويش

گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كن

در درون حالي بيني موسي و هارون خويش

لنگري از گنج مادون بسته‌اي بر پاي جاي

تا فروتر مي‌روي هر روز با قارون خويش

يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق

گفتمش چوني؟ جوابم داد بر قانون خويش

گفت بودم اندرين دريا غذاي ماهي‌اي

پس چو حرف نون خميدم تاشدم ذوالنون خويش

زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر

چون زچوني دم زند آنكس كه شد بي چون خويش

                                             «غزليات شمس»

اگر آدمي خود را بيابد و با خود مشكل نداشته باشد يا تكليفش را با خود روشن كرده باشد يا به سخن مولوي اگر مرافب احوال خويش باشد هر لحظه مي‌تواند خود را ارزيابي كرده ونتايج اعمال را به نظاره بنشيند:

گر مراقب باشي و بيدار خويش                    هر دمي بيني سزاي كار خويش

چون مراقب باشي و گيري رسن                  حاجتت نايد قيامت آمدن

آنكه رمزي را بداند او صحيح                                    حاجتش نايد كه گويندش صريح

اين بلا از كودني آيد تو را                            كه نكردي فهم، نكته و رمزها

همين مراقب باش گر دل بايدت                   كز پي هر فصل، چيزي زايدت

ور از اين افزون تو را همت بود                      از مراقب كار بالاتر رود

4-2460 تا 2468

 و نه تنها به خوبي از ارزيابي خود بر مي‌آيد و به خود كنترلي دست مي‌يابد بلكه در رابطه باديگران نيز اين زيركي را پيدا مي‌كند كه به سادگي به زواياي پيدا و پنهان آنان پي ببرد:

ريز بينانند در عالم بسي               واقفند از كار و بار هر كسي

و ديگران نيز با ديدن او به مسايل خود واقف شده و به ارزيابي خويش مي‌پردازند:

اي لقاي تو جواب هر سوال                        مشكل از تو حل شود بي قيل و قال

1-97

كساني كه از خود آغاز نمي‌كنند كوران حريصي خواهند شد كه تنها به مچ‌گيري و عيب جويي از ديگران پرداخته و از اصلاح امور نيز باز مي‌مانند:

حرص نابيناست بيند مو به مو         عيب خلقان و بگويد فاش او

عيب خود يك ذره چشم كور او         مي‌نبيند گرچه هست او عيب جو

و اين ويژگي برجسته‌اي است كه هر ناظر و بازرس مسلمان بايد داشته باشد يعني هر جا كه گام بگذارد نه براي مشكل آفريني و مچ‌گيري بلكه براي اصلاح و حل مشكلات به آن جا روي آورده است چنين كساني صحت و سلامت ديگران را نيز تضمين مي‌كنند و انحرافات آن را از اهداف تعيين شده نشان مي‌دهند و اقدامات اصلاحي را نيز فراروي آنان قرار مي‌دهند.

مباني نظري و مفروضات اساسي مولوي كه در اين زمينه قابل توجه است رادر دو بخش ذكر شده به شرح زير به اجمال به نظاره نشست:

هستي شناسي:

از ديدگاه مولوي جهان هستي، جهاني است كه از يك انديشة حكيمانه برخاسته است:

اين جهان يك فكرت است از عقل كل            عقل چون شاهست و صورت‌ها رسل

978-2

و مهمترين ويژگي اين است كه نشانة خداست و او را نشان مي‌دهد و ما را به او فرامي‌خواند:

شش جهت عالم همه اكرام اوست              هرطرف كه بنگري اعلام اوست

3108-3

اين جهان در خدمت اوست و اوامر او را اجرا مي‌كند و همگي اجزاي آن نيز براي آزمون آدمي متحد و يگانه عمل مي‌كنند:

جمله ذرات زمين و آسمان                         لشكر حقند گاه امتحان

باد را ديدي كه با عادان چه كرد        آب را ديد كه در طوفان چه كرد

آن چه بر فرعون زد آن بحر كين        و آن چه با قارون نموده است اين زمين

و آن چه آن با بيل با آن پيل كرد         و آن چه پشه كلة نمرود خورد

و آن كه سنگ انداخت داودي به دست          گشت سيصد پاره و لشكر شكست

سنگ مي‌باريد بر اعداي لوط                      تا كي در آب سيه خوردند غوط

گر بگويم از جمادات جهان                عاقلانه ياري پيغمبران

مثنوي چندان شود كه چل شتر       گر كشد عاجز شو از بارپر

90-783-4

بنابر اين آدمي نمي‌تواند در چنين وضعيتي هر گونه كه خود مي‌خواهد عمل كرده و نتيجه بگيرد، از او غافل شده و بر اين باور باشد كه خداوند نيز از او غافل است؛‌ اندك توجهي به اسماء الهي مي‌تواند نشان دهد كه همه چيز حساب و كتاب دارد و خداوند نيز بر همه چيز نظارت تام دارد:

از پي آن گفت حق خود را بصير       كه بود ديد ويت هر دم نذير

از پي آن گفت حق خود را سميع     تا ببندي لب ز گفتار شنيع

از پي آن گفت حق خود را عليم      تا نينديشي فسادي تو زبيم

17-215-4

بنابر اين جهان ناظري دارد كه از آن حراست كرده و همه چيز تحت كنترل اوست:‌

حارسي دارم كه ملكش مي‌سزد    داند او بادي كه آن بر من وزد

سرد بود آن باد يا گرم، ان عليم       نيست غافل، نيست غايب، اي سليم

4-233-4

به ديگر سخن «چشم و گوش شاه جهان بر روزن است» و هيچ چيز از او پنهان نمي‌ماند؛ از اين رو بايد همواره به خاطر داشت كه اين جهان جهاني است بسيار ظريف و حساس و آدمي هيچ گونه اطميناني نمي‌تواند داشته باشد كه شرايط بر وفق او بوده و در جهت اهداف او باشد؛ بنابر اين يك لحظه غفلت مي‌تواند وضعيت او را سخت به خطر افكند و او را گرفتار سازد:‌

نور باقي پهلوي دنياي دون                         شيرصافي پهلوي جوهاي خون

چون در او گامي زني بي احتياط     شير تو خون مي‌شود از اختلاط

يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس                     شد فراق صدر جنست طوق نفس

همچو ديو از وي فرشته مي‌گريخت بهر ناني چند آب چشم ريخت

16-3-2

از اين رئ بايستي قانونمندي جهان هستي را دريافته و مبتني بر آن‌ها عمل كند؛ تمامي ذرات جهان لشگر خدواند هستند و در ميان لشگريان خداوند نمي‌تواند بر خلاف فرمان او عمل كرد و آن گاه انتظار داشت كه به هدف نيز دست يافت.

اي نموده ضد حق در فعل، درس      در ميان لشگر اويي، بترس

جزو جزوت، لشگر او در وفاق           مرتو را اكنون مطيعند از نفاق

گر بگويد چشم را كور را فشار                     درد چشم از تو برآرد صد دمار

ور به دندان گويد او، بنما و بال                     پس ببيني تو زدندان گوشمال

بازكن طلب را بخوان باب العلل                    تا ببيني لشكر تن را عمل

چون كه جان جان هر چيزي وي است                    دشمني با جان جان، آسان كي است

97-792-4

تمامي موجودات تحت اراده و مشيت او هستند و بدون ارادة او محال است كه امري محقق گردد يا چيزي واقع شود:

هيچ برگي برنيفتد از درخت                        بي‌قضا و حكم آن سلطان تخت

از دهان لقمه نشد سوي گلو                      تانگويد لقمه را حق كادخلوا

در زمين‌ها و آسمان‌ها ذره‌اي                      پرنجنباند، نگردد پره‌اي

جز به فرمان قديم نافذش               شرح نتوان كرد و جلدي نيست خوش

1903-1899-3

بنابر اين «جهان را صاحبي باشد خدا نام» و اين مالك آفرينش اراده‌اش بر همه چيز حاكميت دارد و نمي‌توان او را ناديده گرفت و در پيوند با اوست كه مي‌توان در هستي متنعم بود و از آن بهره برد؛ اگر چنين شد يعني در پيوند با او قرار گرفتيم آن‌گاه تمامي آفرينش در خدمت ما خواهند بود و همچنان كه پيامبران را ياري كردند ما را نيز ياري خواهند كرد. خداوند مي‌فرمايد:

خود بداني چون بر من آمدي                      

كه تو بي من نقش گرمابه بدي

نقش اگر خود نقش سلطان يا غني است

                                                صورت است از جان خود بي چاشني است

زينت او از براي ديگران      

بازكرده بيهده چشم و دهان

اي تو در پيكار خود را باخته

                                                ديگران را تو زخود نشناخته

تو به هر صورت كه آيي بايستي

                                                كه منم اين، و الله آن تو نيستي

يك زمان تنها بماني تو زخلق

                                                در غم و انديشه ماني تا به حلق

اين تو كي باشي؟ كه تو آن اوحدي

                                                كه خوش و زيبا و سرمست خودي

مرغ خويشي، صيد خويشي، دام خويش

                                                صدر خويشي، فرش خويشي، بام خويش

جوهر، آن باشد كه قايم با خود است

                                                آن عرض باشد كه فرع او شدست

گر تو آدم زاده‌اي چون او نشين

                                                جمله ذريات را در خود ببين

4-800 تا 809

 

انسان شناسي :

در نگاه مولوي انسان بدوني در نظر گرفتن خدا هيچ است:

ما عدم‌هاييم و هستي‌هاي ما                    تو وجود مطلقي فاني شما

ما همه شيران ولي شير علم                     حمله شان‌اند باد باشد دم به دم

حمله شان پيدا و ناپيداست باد                   آن كه پيداست هرگز كم مباد

باد ما و بود ما از داد توست                        هستي ما جمله از ايجاد توست

ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو   ناگفتة‌ ما مي‌شنود

1-601 تا 680

بنابر اين آدمي همواره بايد به ياد داشته باشد كه :‌

غير او هر چه خوشي است و ناخوش است

                                                آدمي سوز است و عين آتش است

3921-1

آدمي تنها در ارتباط با او مي‌تواند مطرح بوده و براي خود و ديگران سودمند باشد. اگر آدمي به خود بنگرد هيچ است و اگر به او بنگرد همه چيز است و او پيوسته در اين دو حالت سير مي‌كند؛ به ديگر سخن موجودي است بين دو بي‌نهايت؛ «هيچ هيچي مه نبايد در بيان»و «آنچه اندر و هم نايد آن شود»

مولوي در تفسير حديث «ان الله تعالي خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و...»  پس از وصف فرشتگان و حيوانات  در توصيف نوع سوم يعني انسان مي گويد:

اين سوم هست آدميزاد و بشر                    نيم او زفرشته و نيمش زخر

نيمه خر خود مايل سفلي بود                                 نيم ديگر مايل علوي بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب                 اين بشر با دو مخالف در عذاب

وين بشر هم زامتحان قسمت شدند                        آدمي شكلند و سه امت شدند

يك گره مستغرق مطلق شدند                                همچو عيسي با ملك ملحق شدند

نقش، آدم، ليك معني جبرئيل                               رسته از خشم و هوا و قال و قيل

از رياضت رسته و زهد و جهاد                      گوييا از آدمي او خود نزاد

قسم ديگر با خران ملحق شدند              خشم محض و شهوت مطلق شدند

وصف جبريلي در ايشان بود رفت            تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت

مرده گردد شخص كه او بي جان شود       خر شود چون جان او بي آن شود

زان كه جاني كان ندارد،‌ هست پست             اين سخن حق است و صوفي گفته‌است

او ز حيوان‌ها فزونتر جان كند                               در جهان باريك كاريها كند

مكر و تلبيسي كه او داند تنيد                            آن ز حيوان دگر نايد پديد

....

ماند يك قسم دگر اندر جهان                                   نيم حيوان نيم حي با رشاد

روز و شب در جنگ و اندر كشمكش             كرده چالش آخرش با اولش

....

جان زهجر عرش اندر فاقه‌اي                                   تن ز عشق خار بن چون ناقه‌اي

جان گشايد سوي بالا بال‌ها                                   در زده تن در زمين چنگال‌ها

1546-1502-4

كوتاه سخن آن كه انسان‌ها را به سه دسته تقسيم مي‌كند:

الف ـ‌ انسان‌هايي كه به نفس مطمئنه رسيده اند و هرگز گرد خطا نمي‌گردند و سراپا خير و رحمت هستند:

محض مهر و داوري و رحمتند                       همچو حق بي علت و بي رشوتند

1936-2

ب ـ‌ انسان‌هايي كه به شقاوت گرفتار آمده و نفس اماره بر آنان مسلط شده است:

بر خلاف كيمياي متقي                  كيمياي زهرمار است آن شقي

155-2

ج ـ‌ انسان‌هايي كه در ميان اين دو حالت يعني نفس اماره و نفس مطمئنه در حال نوسان هستند:

گه از اين سوي كشندم گه از آن سوي كشندم

                                                چه كنم من؟ چه كنم من؟ كه بسي وسوسه‌مندم

شناخت اين سه حالت آدمي به او كمك مي‌كند تا نخست موقعيت خويش را در اين ميان دريافته و سپس با درك موقعيت ديگران و اين كه در كدام جايگاه قرار گرفته‌اند متناسب با آن موضع‌گيري كند.

به اعتقاد مولوي در جهان دو بانك به گوش مي‌رسد و آدميان را به خود مي‌خواند:

از جهان دو بانگ مي‌آيد به ضد        تا كدامين را تو باشي مستعد

آن يكي بانگ نشور انبيا                وان دگر بانگ نفور اشقيا

3-1622-4

و انسان‌ها بسته به اين كه كدام حالت بر آنها غلبه يافته باشد يكي از اين دو بانگ را لبيك خواهد گفت؛ و اين يكي از ظرافتهايي است كه بايد در امر نظارت و بازرسي بدان توجه داشت يعني نگاه بازرس بايستي دو گونه باشد نگاه به درون و حالت‌هاي شخصيت فرد و نگاه به بيرون و وسوسه‌هايي كه براي فرد ايجاد مي‌شود و محيطي كه محرك اوست:

ميل‌ها هم چون سگان خفته‌اند                              اندر ايشان خير وشر بنهفته‌اند

چون كه قدرت نيست خفته‌اند اين رده                      همچو هيزم پاره‌ها و تن زده

تا كه مرداري درآيد در ميان                                     نفخ صور حرص كوبد برسگان

چون در آن كوچه خري مردار شد                  صد سگ مرده بدان بيدار شد

حرص‌هاي رفته اندر كتم غيب                                 تاختن آورد،‌ سر بر زد زجيب

مو به موي هر سگي دندان شده     وزبراي حيله دم جنبان شده

نيم زيرش حيله، بالا آن غضب         چون ضعيف آتش كه او يابد حطب

صد چنين سگ‌اندر اين تن خفته‌اند چون شكاري نيستشان بنهفته‌اند

5-926 تا 634

اگر فرد را در يك محيط محرك تنها بگذاريم، به او اعتماد كرده‌ايم و كنترل را فرو گذاشته‌ايم كه ممكن است اندك اندك اعتماد سلب شده و به كنترل‌هاي شديد و گاه غير اصولي روى بياوريم البته اين حالت در هر دو طرف يعنى بازرسى كننده و بازرسى شونده وجود دارد؛ به ديگر سخن همچنانكه نمى‌توان به ديگران اعتماد كرد و در كنترل فرد گذاشت در مورد خود نيز نمى‌توان مطمئن شد و از خودكنترلى باز ايستاد:

نقش اژدهاست اوكى مرده است    ازغم بى اكتى افسرده است

گربيابد آلت فرعون او                                 كه به امراوهمى رفت آب جو

وآنگه اوبنيادفرعونى نهد                 راه صدموسى وصدهارهون زند

به اعتقاد مولوى موفقترن آدمها وتواناترين و علاقه مندنرين آنها نيز بي نيازاز كنترل نيستند؛ با اين تفاوت كه نوع كنترل فرق مىكند. مولوى داستان هارموت و مارموت را نقل مىكندكه اعتماد ناشايستي كه برخود داشتند چه مشكلاتى را برايشان به همراه آورد:

گرچه هاروتيد وماروت و فزون           ازهمه، بربام ه نحن الصافون

در بربديهاى بدان رحمت كنيد                      بر منى وخويش بينى كم كنيد

همين مبادا غيرت آيدازكمين                       سرنگون افتيد در قعر زمين

پس همي گفتند كاى اركانيان                     بى خبرازپاكى روحانيان

مابراين گردون تتقها مى‌تنيم                       برزهين آييم وشادروان زنيم

عدل توزيم وعبادت آوريم                بازهرشب سوى گردون برپريم

تاشويم اعجوبة دور زمان                تانهيم اندرزمين امن وامان

آن قياس حال گردون برزمين                        راست نايد، فرق دارد دركمين

24-3415- ا

در جاى ديگرى مولوى از شگفتى آدمى دررابطه با ضدت ابليسى و عجب آوردن او سخن مىگويد و اينكه بانگ غيرت حق آديى را به خود باز مىخواند:

روزى آدم بر ابليسى كوشقى است                         ازحقارت اززيافت بنگريست

خويش بينى كرد وآمد خود گزپن                  خنده زد بركارابليس لعين

بانگ برزد غيرت حق كاى صفى                   تونمى دانى زاسرارخفى

پوستين را باژگونه گركند                            كوه را ازبيخ وازبن بركند

پردة صد آدم آنگه بردرد                               صدبليس نو، مسلمان آورد

گفت آدم: توبه كردم زين نظر                                   اين چنين گستاخ ننديشم دگر

3893يا 3898- 1

و در ادامه اين مولوى است كه با خداى خود سخن مىگويد:

ياقياث المستغين اهد نا                لافتخاربالعلوم والغنى

لاتزغ قلبا هديت بالكرم                              واصرف السوءالذى خط القلم

بگذران ازجان مالسوء القضاء                       وامبرمارازاخوان رضا

تلخ ترازفرقت توهيچ نيسث                         بي پناهست غيرپيچاپچ نيست

رخت ما هم رخت ما را راهزن                     جسم ما را مرجان ما را جامه كن

دست ماچون پاى ما رامى خورد      بى امان توكسى جان چون برد

ور برد جان زين خطرهاى عظيم       برده باشد مايه ادبارو بيم

1-389 تا 3905

وبدين گونه نهيب مى زند كه هيچ كس نمى تواندبه خوداعتمادت مگرآتكه دراين اعتماد تكيه گاهش خداوند باشد. تنها با ياد و نام اوست كه اعتماد معنى پيدامىكند و گرنه خطرهاى عظيمى درراه است. و بدترين خطرى كه آدمي را تهديد مىكند ازدرون است:

حيله كرد انسان وحيله‌اش دام بود   آنكه جان پنداشت خون آشام بود

در ببست ودشمن اندر خانه بود      حيله فرعون زين افسانه بود

919-918-1

 و اين خطردرونى يا اين دشمن درونى كه از آن به نفس تعبيرمى‌شود دوكارگزار برجسته دارد كه يكى خشم و ديگرى شهوت است:

وقت خشم و وقت شهوت مرد كو     طالب مردى چنينم كو به كو

2893-5

ازاين دوكارگزارنفس شهوت خطرناكترازغضب است زيراهمه چيز را وارونه ميكند و آدمى را مىفريبد:

نيست ازشهوت بترزآفات ره                        نيستها را هست بنمايد شره

حب جاه و مقام ازشهوت بدتراست:

حرص بط يكتاست، اين پنجاه تاست             حرص شهوت مارو منصب اژدهاست

حرص بط ازشهوت حلقست و فرج   دررياست بيست چندانست درج

ازالوهيت زند در جاه لاف                طامع شركت كجا باشد معاف

زلت آدم ز اشكم بود و باه               وان ابليس از تكبربود و جاه

لاجرم او زود استعفاركرد                 وان لعين ازتوبه استكبار كرد

حرص حلق وفرج هم خود بدرگى است         ليك منصب نيست آن اشكستگى است

بيخ و شاخ اين رياست را اگر                       بازگويم دفترى بايد دگر

صد خورنده گنجد اندرگرد خوان        دور ياست جو نگنجد درجهان

آن نخواهد اين بود بر پشت خاك      تا ملك بگشد پدرازاشتراك

آن شنيدستى كه «ملك‌العقيم»                  قطع خويشى كرد ملكت جو ز بيم

پادشاهان بين كه لشكرمىكشند    ازحسد خويشان خود رامىكشند.

1202-5

ازاين رو بايد نخست به درون پرداخت و سپس به بيرون روى آورد. كسانى كه بيش از حد به بيرون مى پردازند از درون غافل شده و از ديدن درد  و رنجهاى خود محروم مى‌شوند:

چون به جذمشغول باشدآدمى                    اوزديد رنج خود باشد عمى

نكته ديگري كه مولوي به آن اشاره دارد اين است كه تنها دو عامل در رابطه با خود انسان مي‌تواند او را كنترل كند يا او را به نوعي خود كنترلي وادارد؛ ترس و عشق يا خوف و رجا:

ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيكهاست

جان جاهل زين دعا جز دور نيست   زآن كه يارب گفتنش دستور نيست

بر دهان و بر درش قفل است و بند   تا ننالد با خدا وقت گزند

داد مر فرعون را صد ملك و مال        تا بكرد او دعوي عز و جلال

در همه عمرش نديد او دردسر         تا ننالد سوي حق آن بدگهر

داد او را جمله ملك اين جهان                      حق ندادش درد و رنج و اندهان

دردآمد بهتر از ملك جهان                تا بخواني مر خدا را در نهان

203-197-3

درد و رنج از آن جهت مطلوب و پسنديده است كه ما را به طبييب فرا مي‌خواند و براي اصلاح به سوي او مي‌كشاند:

وقت محنت گشته‌اي الله گو                        چون كه محنت رفت‌گويي راه كو

اين از آن آمد كه حق را بي‌گمان      هر كه بشناسد بود دايم بر آن

3-1142 تا 113

 

نتيجه‌گيري

كوتاه سخن آن كه از آن‌جا كه رفتارهاي آدميان برخاسته از نگرش آنان و آن نيز مبتني بر مفروضات آنهاست. مهمترين مفروضات آدمي نگرش او نسبت به خود و جهان خارج يا هستي است،‌ اگر آدمي تكليف خود را با اين دو روشن كند راه موفقيت او همواره خواهد شد و از انحراف و خطا بيش‌تر اجتناب خواهد كرد؛ اگر آدمي دريابد كه جهان هدفدار است و خالق هستي اجازة انحراف از اهداف تعيين شده را به او نخواهد داد و نمي‌تواند هرگونه كه خود مي‌خواهد عمل كند بلكه بايستي با توجه به قوانين حاكم در آفرينش به نوعي خودكنترلي دست يازيده از اصلاح خود آغاز كند مي‌تواند آفرينش و جهان خارج از خود را در جهت كمالات شايسته خويش به خدمت بگيرد و به اهدافي كه در جهت اعتلا و كمال آدمي است دست بيابد و ديگران را نيز در آن جهت سوق دهد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

مراسم شبي با مولانا برگزار شد ؛ سخنراني محمدعلي موحد در خانه هنرمندان

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=27130

اعتماد ملي:‌ مراسم شبي با مولانا به همت نشريه بخارا و با حضور دكتر قمر آريان، دكتر عزت‌ا... فولادوند، محمد گلبن، اسدا... امرايي، ناهيد طباطبايي، دكتر شهلا حائري، احمد وكيليان و جمعي از ناشران، نويسندگان، مترجمان و روزنامه‌نگاران پنجشنبه‌شب در خانه هنرمندان ايران برگزار شد.

در ابتداي جلسه، علي دهباشي مدير نشريه بخارا با اشاره به شب‌هاي گذشته اين نشريه گفت: <ما امشب مفتخر هستيم كه يكي از فرزانگان فرهنگ و ادبيات فارسي دعوت مجله بخارا را پذيرفتند و تا دقايقي ديگر گوش جان به سخنان ايشان خواهيم سپرد.>

دهباشي سپس به تاريخچه مولوي‌شناسي به طور مختصر اشاره كرد و گفت: <مولوي‌شناسي در زبان فارسي تاريخ چندان دور و درازي ندارد اما گام‌هاي ارزنده‌اي برداشته شده است. از حدود 120 سال پيش كه منتخباتي از ديوان شمس توسط مرحوم رضاقلي‌خان هدايت در تبريز منتشر شد تاكنون در دنياي زبان فارسي شخصيت‌هايي پديد آمدند كه سال‌هايي از عمر گرامي خود را صرف تحقيق درباره مثنوي و ديوان شمس كردند كه بحث درباره كارهاي ارزنده آنان خود مجلسي ديگر را مي‌طلبد.> وي با نام بردن از شخصيت‌هايي كه در اين مورد به فعاليت پرداخته‌اند گفت: <دكتر موحد از زمره معدود شخصيت‌هاي علمي هستند كه بسيار كم و به ندرت در آسمان فرهنگ و ادبيات ما يافت مي‌شوند. شما كافي است نگاهي به مجموعه آثار و كتاب‌هاي استاد بيندازيد. توصيف دكتر موحد كاري است بسيار دشوار و شايد محال. ايشان را نمي‌توان به يك حوزه دانش و انديشه محدود كرد. دكتر موحد با اينكه حقوقدان برجسته‌اي هستند و واقعاً در سطح جهاني در اين مسائل حساس و دقيق صاحبنظرند و چندين كتاب فني و تخصصي توسط ايشان منتشر شده است حوزه ديگر از آثار موحد مجموعه چند جلدي <خواب آشفته نفت> است كه سه جلد آن منتشر شده و يكي از مهم‌ترين منابع ما در شناخت دكتر مصدق و نهضت ملي ايران به شمار مي‌رود.>

دهباشي خاطرنشان كرد: <از ديگر زمينه‌هاي آثار استادمان همچون ترجمه‌ها و تحقيقات ديگر مي‌گذرم و به جنبه ديگر كارهاي ايشان كه تصحيح متون است، مي‌پردازم و در اين زمينه فقط به كتابي كه به بحث امشب ما مربوط است مي‌رسم. تصحيح بسيار دشوار كتاب عظيم <مقالات شمس تبريزي> به صورت علمي و روشمند توسط دكتر موحد براي اولين بار صورت گرفت ورنه ما امروز چيزي از آرا و عقايد شمس در اختيار نداشتيم.> ‌

همچنين دكتر موحد در بخشي از سخنراني خود تحت عنوان <غروب شمس> گفت: <شمس بامداد روز شنبه 26 جمادي‌الاخر سال 642 به قونيه آمد. ما نه از سال تولد شمس آگاهي داريم و نه از سال وفات او. اما تاريخ ورود او را به قونيه با اين دقت در دست داريم. شمس در قونيه در ميان بازرگانان در خان برنج‌فروشان منزل كرده بود.> وي افزود: <ديدار مولانا و شمس در بيرون اين كاروانسرا اتفاق افتاد. اين ملاقات چگونه بود، چه اتفاق افتاده؛ چه گفتند و چه شنيدند، جزئيات آن را دقيقا نمي‌دانيم. گفته‌اند كه ابتداي سخن از سوي شمس بود. شمس كه به قونيه آمد، مأموريتي از براي خود قائل بود. مأموريت نجات مولانا از گرفتاري <در ميان قوم ناهموار.> مولانا مي‌بايستي آنقدر پخته شود كه بتواند شمس را دريابد>

دكتر موحد پس از بيان سخنان نسبتاً طولاني از زندگي مولانا و شمس به پايان زندگي شمس رسيد و گفت: <آنچه مسلم است شمس پس از مدتي از ستيزه‌جويي‌ها و زبان‌درازي بدخواهان بيزار گشته و در اين انديشه افتاده بود كه مولانا را به حال خود رها سازد و از قونيه برود. او ديگر كار خود را به انجام رسانيده بود و مولانا چندان پخته شده بود كه مي توانست پس از ترك شمس روي پاي خود بايستد و راه را ادامه بدهد. در هر حال شمس تصميم بر ترك قونيه گرفته و مكرر در گوش سلطان‌ولد خوانده بود كه اينها مي‌خواهند مرا از مولانا جدا كنند و من هم تصميم خود را گرفته‌ام.>

‌ اين نويسنده و پژوهشگر خاطرنشان كرد: <اينكه شمس پس از ترك قونيه به كجا رفت و چه بر سرش آمد روشن نيست. نشان تربت او را در جاهاي مختلف از جمله در خود قونيه و در خوي و در تبريز داده‌اند.>

وي سپس در توضيح بيشتر ماجرا گفت: <گاهي گمان اين مي‌رفت كه شمس اين بار هم به شام رفته باشد. اين گمان نيز در ميان بود كه وي در آن سال‌هاي پيري دل از ديار روم و شام كنده و عزم بازگشت به زادگاه خود تبريز كرده باشد. خود او هم اشاره‌هايي دارد و مي‌گويد: خواهم اين بار آن چنان رفتن / كه نداند كسي كجايم من.> ‌

محمدعلي موحد در ادامه گفت: <اما انتظار بيش از اين طول نكشيد و سرانجام خبر مرگ شمس رسيد؛ به احتمال در راه تبريز. مولانا مي‌بايستي خود را با اين واقعيت آشنا سازد. نخست باورش نمي‌شد و ديوانه‌وار و آسيمه‌سر فرياد زد: كه گفت كه آن زنده جاويد بمرد ؟ /كه گفت كه آفتاب اميد بمرد؟/ آن دشمن خورشيد برآمد بر بام / دو چشم ببست و گفت خورشيد بمرد>!دكتر موحد آن گاه آراي گوناگون در مورد مرگ شمس تبريزي را برشمرد و سرانجام در مقام يك مولوي‌شناس و متخصص زندگي شمس تبريزي تاييد كرد كه محل دفن شمس تبريزي در شهر خوي است. ‌

پس از سخنراني دكتر موحد، گروه موسيقي <سايه> دو غزل از غزليات شمس را با آواز صادق ميرزا اجرا كرد كه مورد توجه قرار گرفت

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولانا جلال‌الدين‌ رومي‌ (روايت‌ م‌.م‌. شريف‌)

http://www.iptra.ir/vdcit1p3aaq.html

زندگي
جلال‌الدين‌ رومي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر عارف‌ اسلام‌ است‌. بدون‌ ترس‌ از مخالفت‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در سراسر قلمرو ادبيات‌ عارفانه‌ي‌ جهان‌، كسي‌ را نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از حيث‌ عمق‌، جامعيّت‌ و وسعتِ صدر نظير او باشد. هم‌ در شرق‌ و هم‌ در غرب‌ عارفاني‌ بوده‌اند كه‌ شايد تجربه‌هاي‌ روحاني‌شان‌ با دريافتهاي‌ روحاني‌ مولانا قابل‌ برابري‌ باشد، اما جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ يا شهودي‌ تجربه‌هاي‌ عارفانه‌ي‌ آنها با خردي‌ بدين‌ حدّ روشن‌ و توانا همراه‌ نبوده‌ است‌. بي‌همتايي‌ مولانا در اين‌ است‌ كه‌ در وجود او عقل‌ با وجدانِ مذهبي‌ عميق‌ و وسيع‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ است‌. جهان‌ اسلام‌ لقب‌ مولوي‌ معنوي‌ (1) را بدو بخشيده‌ است‌. او عالم‌ ديني‌اي‌ است‌ كه‌ با قدرت‌ تفلسف‌ خود در كنه‌ همه‌ي‌ مظاهر مادّي‌ و معنوي‌ راه‌ مي‌يابد، نقاب‌ ظاهر آنها را برمي‌گيرد تا به‌ حقيقت‌ پنهان‌ در وراي‌ آنها برسد. به‌ وقت‌ اقامه‌ي‌ برهان‌، مجادلي‌ بزرگ‌ همپايه‌ي‌ سقراط‌ و افلاطون‌ است‌، اما پيوسته‌ بدين‌ حقيقت‌ واقف‌ است‌ كه‌ منطق‌ مشكل‌گشاي‌ حيات‌ نيست‌. او ميراث‌دار غناي‌ معنوي‌ و عقلي‌ وسيع‌ و متنوعي‌ است‌. وي‌ در بينش‌ عقلي‌ يونانيان‌ تفحّص‌ و تأمل‌ كرده‌، دانه‌ را از كاه‌ و مغز را از پوست‌ جدا ساخته‌ است‌. مسلماني‌ است‌ كه‌ غناي‌ معنوي‌اي‌ را كه‌ سلاله‌ي‌ شكوهمند پيامبران‌ بزرگ‌، از ابراهيم‌ (ع‌) تا محمد(ص‌) براي‌ بشريت‌ برجاي‌ نهاده‌اند به‌ ارث‌ برده‌ است‌. ما اخلاق‌ متين‌ انبياء بني‌اسراييل‌، بينش‌ پوياي‌ حيات‌ اسلامي‌ و عشق‌ همه‌ شمول‌ عيسي‌ مسيح‌ را در او باز مي‌يابيم‌. مولانا اثر سترگ‌ خود مثنوي‌ را «دكان‌ وحدت‌» (2) مي‌نامد، كه‌ در آن‌ ناسازگاريهاي‌ حيات‌ توازن‌ يافته‌ و تناقضات‌ صوري‌، به‌ وحدت‌ خلّاق‌، از ميان‌ برخاسته‌ است‌. هيچ‌ نكته‌ي‌ انساني‌ يا الهي‌ براي‌ او بيگانه‌ نيست‌. به‌ خلاف‌ اصول‌ جازم‌ و در عين‌ حال‌ متعارضي‌ كه‌ مكتبهاي‌ محدود كلامي‌ ساخته‌ و پرداخته‌اند، او با تمام‌ توان‌ و اعتقادش‌ انديشه‌ي‌ اصلي‌ اسلام‌ و وحدت‌ اساسي‌ همه‌ي‌ مذاهب‌ روحاني‌ را بسط‌ مي‌دهد. روزنه‌هاي‌ روح‌ او از همه‌ سو باز است‌. با اينكه‌ مسلماني‌ معتقد و مجري‌ احكام‌ است‌، اما سرشتي‌ آزادانديش‌ دارد، چرا كه‌ اعتبار صورت‌ را در مقايسه‌ي‌ با معني‌ ثانوي‌ مي‌داند. او معترضِ معترضان‌ است‌، و در بيان‌ كردن‌ اين‌ عقيده‌ي‌ خود خستگي‌ نمي‌شناسد كه‌: در ساحت‌ معني‌ استناد صرف‌ به‌ ] سنّت‌ [ بدون‌ دريافت‌ و ادراك‌ شخصي‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ ندارد. او با صريح‌ترين‌ كلمات‌ به‌ نقض‌ اين‌ نظر كه‌ مذهب‌، ايمان‌ آوردن‌ به‌ حقايق‌ باور نكردني‌ و اثبات‌ناپذير است‌، برخاسته‌ است‌. به‌ نظر او، خدا حقيقتي‌ است‌ - حقيقتي‌تر از همه‌ي‌ محسوسات‌ و تجربه‌ي‌ حسي‌- كه‌ بايد به‌ دل‌ تجربه‌ كرد و اندريافت‌. (3) از اين‌ رو رابطه‌ي‌ ميان‌ انسان‌ و خدا موضوعي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ آن‌ را در قالب‌ يك‌ اصل‌ جزمي‌ ريخت‌ و تعليل‌ كرد. بلكه‌ هر كسي‌ بايد اين‌ رابطه‌ را در اعماق‌ هستي‌ خود بيابد، كه‌ در آنجا انسان‌ با خدا اتحاد مي‌يابد و بي‌نهايت‌، نهايت‌ را در آغوش‌ مي‌كشد. محال‌ است‌ كه‌ بتوان‌ بر نابغه‌اي‌ چون‌ او عنواني‌ داد. در سراسر زندگانيش‌، مؤمنان‌ متعصّب‌ در باب‌ معتقدات‌ او سخت‌ بدگمان‌ و با برخي‌ از اعمالش‌ سخت‌ مخالف‌ بودند و بر اين‌ اعمال‌ او انگ‌ بدعت‌ و ارتداد مي‌زدند. در معتقدات‌ و اقوال‌ او آن‌ قدر بهانه‌ يافت‌ مي‌شد تا در محكمه‌هاي‌ تفتيش‌ افكار بتوان‌ او را به‌ بدعت‌ منسوب‌ كرد. نويسندگان‌ شرح‌ احوالش‌ به‌ حادثه‌اي‌ در زندگي‌ او اشاره‌ مي‌كنند كه‌ گواه‌ آزاد انديشي‌ اوست‌. روايت‌ كرده‌اند كه‌ سردسته‌ي‌ متعصّب‌ كلاميان‌ طرحي‌ ريخت‌ تا با گرفتار كردن‌ او در مناظره‌يي‌، او را بي‌اعتبار كرده‌ بدعتهاي‌ وي‌ را برملا كند. نخست‌ از وي‌ پرسيدند كه‌ پيرو كدام‌ يك‌ از هفتاد و دو فرقه‌ است‌. اما او پاسخي‌ مخالف‌ انتظار داد و گفت‌ كه‌ به‌ همه‌ي‌ هفتاد و دو فرقه‌ اعتقاد دارد، و مرادش‌ از اين‌ گفته‌ آن‌ بود كه‌ در هر فرقه‌يي‌ حقيقتي‌ هست‌ و تنها به‌ وسيله‌ي‌ پيروان‌ بي‌خبر و متعصبان‌ غالي‌ دچار مبالغه‌ و تحريف‌ شده‌ است‌. متكلم‌ مذكور از پاسخ‌ مولانا حيران‌ ماند و نمي‌دانست‌ با كسي‌ كه‌ چنين‌ نظرگاه‌ نامعيّن‌ دارد، چه‌ كند. (4) برآشفته‌ از پاسخ‌ نامتعارف‌ مولانا تاب‌ و توان‌ از دست‌ داد و گفت‌ اين‌ سخن‌ نشانه‌ي‌ كفر و الحاد اوست‌. رومي‌ گفت‌ حتي‌ اين‌ حكمي‌ را كه‌ كلامي‌ درباره‌اش‌ صادر كرده‌ است‌ تأييد و تصديق‌ مي‌كند. 

خوب‌ است‌ به‌ شرح‌ حال‌ كوتاهي‌ از اين‌ نابغه‌ي‌ برجسته‌ي‌ مذهبي‌ بپردازيم‌ و به‌ گذشته‌ي‌ او و تأثيرهايي‌ كه‌ برگرفته‌ است‌، اشارتي‌ بكنيم‌. مولانا در سال‌ 604/1207، به‌ روزگار پادشاهي‌ محمد خوارزمشاه‌، كه‌ قلمرو او از كوههاي‌ اورال‌ تا خليج‌ فارس‌ و از فرات‌ تا سند گسترش‌ داشت‌، چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. خاندان‌ او از چند نسل‌ پيش‌ در بلخ‌ سكونت‌ گزيده‌ بودند. بلخ‌ در خاك‌ ايران‌ بود و مولانا هم‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخن‌ مي‌گفت‌. ادباي‌ معاصر ايراني‌ مولانا را از قوم‌ ايراني‌ مي‌دانند. اما از سوي‌ ديگر، چون‌ مولانا با خانواده‌اش‌ از عنفوان‌ جواني‌ در آناطولي‌ اقامت‌ داشته‌ و آناطولي‌ هم‌ ايالتي‌ تركي‌ بوده‌، او را ترك‌ مي‌خوانند. آناطولي‌ پيشترها بخشي‌ از امپراطوري‌ روم‌ بوده‌ و به‌ همين‌ مناسبت‌ اين‌ شاعر عارف‌ بزرگ‌، به‌ رومي‌ شهرت‌ يافته‌ است‌. (5) ممكن‌ است‌ عربها هم‌ مولانا را تازي‌ نژاد بدانند، چرا كه‌ خليفه‌ي‌ بزرگ‌ ابوبكر، جانشين‌ پيامبر، سر سلسله‌ي‌ دودمان‌ اوست‌. اما حتماً روح‌ مولانا، اين‌ عارف‌ جهاني‌، به‌ اين‌ منازعه‌هاي‌ نژادي‌ مي‌خندد. او در يكي‌ از شعرهايش‌ سرزمين‌ اصلي‌ خود را، كه‌ آرزومند بازگشت‌ بدان‌ است‌ «باغ‌ ملكوت‌» (6) خوانده‌ است‌. و در شعر ديگري‌ به‌ همه‌ي‌ مسلمانان‌ پيرو خود گفته‌ - تا آنجا كه‌ از كلام‌ او دريافت‌ مي‌شود، در وصف‌ حال‌ خود هم‌ گفته‌ است‌- كه‌ سرزمين‌ اصلي‌ او نه‌ خراسان‌ است‌ و نه‌ جاي‌ ديگري‌ در شرق‌ يا غرب‌ و مذهب‌ او هم‌ نه‌ جهود و گبر است‌ و نه‌ حتي‌ اسلامي‌ كه‌ عموماً ديگران‌ اراده‌ مي‌كنند. (7) 

در تبار او بزرگاني‌ را مي‌شناسيم‌ كه‌ نه‌ تنها عرصه‌ي‌ علم‌ و روحانيت‌، بلكه‌ از جهت‌ احراز مقامهاي‌ دنيوي‌ معروف‌ بوده‌اند. او از جانب‌ مادري‌، نواده‌ي‌ سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ است‌. خوارزمشاه‌ دخترش‌ را به‌ حسين‌ بلخي‌ كه‌ از عرفاي‌ مشهور و نياي‌ مولانا بود، به‌ زني‌ داد. بهاءالدين‌، پدر مولانا، به‌ علم‌ و زهد شهرت‌ داشت‌ و از صبح‌ تا به‌ شام‌ علوم‌ ديني‌ و معارف‌ عرفاني‌ تدريس‌ مي‌كرد و روزهاي‌ دوشنبه‌ و جمعه‌ جماعت‌ عظيمي‌ را موعظه‌ مي‌نمود. عوام‌ و خواص‌ و اشراف‌ و مريدان‌ براي‌ شنيدن‌ مواعظ‌ او گرد مي‌آمدند. پادشاه‌ گاهي‌ امام‌ فخرالدين‌ رازي‌، مفسر قرآن‌ و يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ خطباء و متكلّمان‌ را، كه‌ بسيار مورد احترام‌ او بود، براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ بهاءالدين‌ همراه‌ خود مي‌برد. رازي‌ به‌ پيروي‌ از جدلي‌ مسلكان‌ يوناني‌ و سعي‌ در اثبات‌ حقايق‌ دين‌ از راه‌ منطق‌ شهرت‌ داشت‌. بهاءالدين‌ كه‌ رازي‌ را در جمع‌ مستمعان‌ خود مي‌ديد، خشم‌ خود را از كوششهايي‌ كه‌ براي‌ يوناني‌ مآب‌ كردن‌ اسلام‌ به‌ كار مي‌رفت‌، ابراز مي‌داشت‌. اما حضور پادشاه‌ و اعتبار شخصيت‌ واعظ‌، قطعاً رازي‌ را از دفاع‌ از خود بازمي‌داشت‌. مولانا كه‌ آن‌ وقت‌ كودك‌ بوده‌ مي‌بايست‌ چنين‌ جمله‌هاي‌ گزنده‌اي‌ را از زبان‌ پدر دانشمند خويش‌ شنيده‌ باشد. مولانا آنجا كه‌ در مثنوي‌ با تمسك‌ به‌ تجربه‌ي‌ شخصي‌ خود سلاح‌ برمي‌گيرد و به‌ پيروان‌ استدلال‌ محض‌ مي‌تازد، اشاره‌اش‌ به‌ فخرالدين‌ رازي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ي‌ آن‌ دسته‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهند با پاهاي‌ چوبين‌ استدلال‌ محض‌، قدم‌ در ساحَتِ ديني‌ بگذارند:
اندراين‌ بحث‌ از خرده‌ ره‌ بين‌ بدي‌ فخررازي‌ رازدار دين‌ بدي‌ (8)
اما،
پاي‌ استدلاليان‌ چوبين‌ بود پاي‌ چوبين‌ سخت‌ بي‌تمكين‌ بود (9)
مي‌گويند فخرالدين‌ رازي‌ به‌ قدري‌ به‌ محبوبيت‌ و معروفيت‌ بهاءالدين‌ رشك‌ مي‌برد كه‌ سرانجام‌ با بدگويي‌ خاطر پادشاه‌ را عليه‌ او برآشفت‌ و به‌ سلطان‌ باورانيد كه‌ اگر نفوذ بي‌حدّ و حصر اين‌ واعظ‌ همچنان‌ گسترش‌ يابد، قدرتش‌ از قدرت‌ سلطان‌ افزون‌ خواهد شد. (10) فرمانروايان‌ خودكامه‌، چه‌ در عالم‌ مسيحيت‌ و چه‌ در سلطان‌ نشينهاي‌ اسلامي‌، همواره‌ حسد همراه‌ با ترس‌ خود را به‌ رهبران‌ مذهبي‌، پاپها و روحانيون‌ نشان‌ داده‌اند. بنابراين‌، اگر خوارزمشاه‌ از نفوذ دامن‌گستر و اعتبار بهاءالدين‌ بيمناك‌ شده‌ باشد و رقباي‌ مذهبي‌ بهاءالدين‌ هم‌ بر آتش‌ بيم‌ او دامن‌ زده‌ باشند، جاي‌ شگفتي‌ نيست‌. امكان‌ اين‌ هم‌ هست‌ كه‌ بهاءالدين‌ در برابر مخالفان‌ پيشدستي‌ كرده‌ و به‌ همراه‌ اعضاي‌ خانواده‌اش‌ بلخ‌ را ترك‌ گفته‌ باشد. اما درباره‌ي‌ انگيزه‌ي‌ مهاجرت‌ او روايت‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، اندك‌ زماني‌ پس‌ از آنكه‌ بهاءالدين‌ بلخ‌ را ترك‌ گفت‌، چنگيزيان‌ به‌ قلمرو خوارزمشاهيان‌ يورش‌ آوردند. ممكن‌ است‌ بهاءالدين‌ هجوم‌ تاتارها را از پيش‌ قريب‌الوقوع‌ مي‌ديده‌ و از اين‌ رو عزم‌ سفر به‌ خطه‌ي‌ امن‌تري‌ كرده‌ باشد. او و خانواده‌اش‌ نخست‌ عازم‌ نيشابور و سپس‌ راهي‌ بغداد شدند. اقامت‌ بهاءالدين‌ در بغداد به‌ درازا كشيد، زيرا بغداد مركز فرهنگي‌ جهان‌ اسلام‌ بود و دانشمندان‌ را از دورترين‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ به‌ سوي‌ خود مي‌كشانيد. قضا را در همان‌ ايام‌ گذار هيئتي‌ از نمايندگان‌ علاءالدين‌ كيقباد، سلطان‌ بلاد روم‌، به‌ بغداد افتاد. اعضاي‌ اين‌ هيئت‌ عميقاً تحت‌ تأثير مواعظ‌ بهاءالدين‌ قرار گرفتند و پس‌ از بازگشت‌ به‌ آناطولي‌، از مرتبه‌ي‌ عالي‌ روحاني‌ بهاءالدين‌ با سلطان‌ سخن‌ گفتند و او را ترغيب‌ كردند كه‌ بهاءالدين‌ را به‌ دارالملك‌ خود دعوت‌ كند. بهاءالدين‌ از بغداد به‌ سوي‌ حجاز عزيمت‌ كرد و پس‌ از عبور از شام‌، نزديك‌ به‌ يكسال‌ در آقشهر رحل‌ اقامت‌ افكند. بعد هم‌ به‌ مدت‌ هفت‌ سال‌ مقيم‌ لارنده‌ (11) شد. به‌ سال‌ 622/1225 فرزند برومندش‌ كه‌ به‌ بلوغ‌ جسماني‌ و كمال‌ معنوي‌ رسيده‌ بود، در لارنده‌ ازدواج‌ كرد و يكسال‌ بعد سلطان‌ ولد فرزند مولانا به‌ دنيا آمد. علاءالدين‌ كيقباد بهاءالدين‌ و خانواده‌اش‌ را دعوت‌ كرد كه‌ در قونيه‌، پايتخت‌ فرمانروايي‌ او، اقامت‌ گزينند. سلطان‌ به‌ همراه‌ ملتزمان‌ ركاب‌ تا فاصله‌اي‌ زياد به‌ پيشباز بهاءالدين‌ شتافت‌ و سپس‌ كه‌ به‌ دروازه‌ي‌ شهر نزديك‌ شدند، از اسب‌ فرود آمد تا عالم‌ رباني‌ را پياده‌ همراهي‌ كند. خانواده‌ي‌ بهاءالدين‌ در سراي‌ بزرگي‌ جاي‌ گرفتند و سلطان‌ هرچند گاه‌ به‌ ديدار بهاءالدين‌ مي‌شتافت‌. 

از سابقه‌ي‌ اين‌ خانواده‌ معلوم‌ است‌ كه‌ مولانا در محيط‌ علوم‌ ديني‌ پرورش‌ يافته‌، محيطي‌ كه‌ امور مذهبي‌ با شور و اشتياق‌ فراوان‌ در آن‌ طرح‌ و بحث‌ و بر سر آنها محاجه‌ مي‌شده‌ است‌. مولانا قطعاً از پدرش‌ و فضلاي‌ بزرگي‌ كه‌ بدو ارادت‌ مي‌ورزيدند، نكته‌ها آموخته‌ است‌. سرشناس‌ترين‌ اين‌ اشخاص‌ برهان‌ الدين‌ محقق‌ ] تِرمِذي‌ [ بوده‌ است‌. از نام‌ او پيداست‌ كه‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ (تحقيق‌) مستقل‌ از پيشه‌ي‌ خود ساخته‌ بوده‌ است‌. بهاءالدين‌ زمام‌ تربيت‌ فرزند فرخنده‌ بخت‌ خود را به‌ دست‌ محقق‌ سپرد، زيرا كه‌ او به‌ شاگردانش‌ عادت‌ تفكر مستقل‌ را مي‌آموخت‌. تحصيلات‌ مولانا پس‌ از مرگ‌ پدرش‌ ادامه‌ يافت‌. در بيست‌ و پنج‌ سالگي‌ درطلب‌ علم‌ روانه‌ي‌ مراكز علمي‌ آن‌ روزگار، چون‌ حلب‌ و دمشق‌ شد و براي‌ مدتي‌ در مدرسه‌ي‌ حلاويه‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. در اين‌ مدرسه‌ معلّمان‌ سرشناسي‌ به‌ تعليم‌ اشتغال‌ داشتند كه‌ يكي‌ از آنها كمال‌الدين‌ ابن‌العديم‌ حلبي‌ مؤلف‌ تاريخ‌ حلب‌ بود كه‌ بخشي‌ از اثر او در اروپا انتشار يافته‌ است‌. مولانا در تفسير قرآن‌، حديث‌ فقه‌ و زبان‌ و ادب‌ عرب‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. مثنوي‌ گواه‌ صادقي‌ بر وسعت‌ دانش‌ اوست‌ و به‌ واسطه‌ي‌ همين‌ آموزشهاي‌ فكري‌ و مدرسي‌ است‌ كه‌ عرفان‌ او عرفان‌ عاطفي‌ محض‌ نيست‌ و مولانا همواره‌ تجربه‌هاي‌ روحاني‌ و بيرون‌ از قلمرو عقل‌ خويش‌ را صورتِ عقلي‌ مي‌بخشد. او هفت‌ سال‌ ديگر از عمر خود را در مدرسه‌ي‌ دمشق‌ سپري‌ كرد و تا سن‌ چهل‌ از اشتغال‌ به‌ تحصيلات‌ مدرسي‌ دست‌ برنداشت‌. 

پيامبر مقدس‌ اسلام‌ هم‌ رسالت‌ خود را از چهل‌ سالگي‌ آغاز نمود. در جمهوري‌ افلاطون‌ از زبان‌ سقراط‌ آمده‌ است‌ كه‌ در مدينه‌ي‌ فاضله‌، بايد حكيمان‌ حاكم‌ چنين‌ دوره‌ي‌ آموزش‌ طولاني‌ را طي‌ كرده‌ باشد. (12)
در كتاب‌ مناقب‌ العارفين‌ آمده‌ است‌ كه‌ به‌ هنگام‌ درگذشت‌ بهاءالدين‌، برهان‌الدين‌ محقق‌ ، معلم‌ و مرشد مولانا، جواز اجتهاد شاگرد خويش‌ را در علوم‌ رسمي‌ صادر كرد و آن‌ گاه‌ براي‌ مدتي‌ دراز او را به‌ ممارست‌ در علم‌ حال‌ مشغول‌ داشت‌ و اين‌ دوره‌ نه‌ سال‌ به‌ طول‌ انجاميد، ولي‌ تا پيش‌ از ملاقات‌ مولانا با شمس‌ تبريزي‌، آن‌ عارف‌ پوشيده‌ حال‌، هيچ‌ اثري‌ از مكاشفاتِ عارفانه‌ در زندگي‌ مولانا ديده‌ نشده‌ است‌. پس‌ از آن‌، مولانا به‌ تعليم‌ علوم‌ الهي‌ و ايراد مواعظ‌ به‌ شيوه‌ي‌ علماي‌ ديني‌ عصر خود، روزگار گذراند. از او در باب‌ مسائل‌ ديني‌ فتوا خواسته‌ مي‌شد و فتواهايش‌ به‌ عنوان‌ مرجع‌ نقل‌ مي‌گرديد. او نيز مانند مؤمنان‌ حنيف‌ و معتقدِ زمان‌ خود گرد سماع‌ نمي‌گشت‌. بي‌شبهه‌ ملاقات‌ با شمس‌ «نقطه‌ي‌ عطفي‌» در زندگاني‌ اوست‌. در باب‌ چگونگي‌ نخستين‌ ملاقات‌ شمس‌ و مولانا، افسانه‌هاي‌ چندي‌ در دست‌ هست‌ كه‌ با يكديگر سازگار نيستند. به‌ روايتي‌، مولانا در ميان‌ طلاب‌ و كتب‌ گرم‌ تدريس‌ يود كه‌ ناگاه‌ شمس‌ از درآمد و اشارت‌ به‌ كتب‌ كرد و پرسيد: «اينها چيست‌؟» مولانا كه‌ او را مردي‌ عامي‌ مي‌پنداشت‌ گفت‌: «تو نداني‌ كه‌ در اينها چه‌ باشد.» در حال‌ آتش‌ در انبوه‌ كتابها افتاد. مولانا با حيرت‌ بسيار معناي‌ اين‌ رفتار شگفت‌ را از او پرسيد و شمس‌ هم‌ در پاسخ‌ گفت‌: «اين‌ نيز چيزي‌ است‌ كه‌ تو درنيابي‌!» روايت‌ ديگري‌ از اين‌ افسانه‌ چنين‌ است‌ كه‌ شمس‌ كتابها را در حوض‌ آب‌ افكند و چون‌ مولانا از اين‌ كار به‌ خشم‌ آمد، شمس‌ دست‌ برد و كتابها را يك‌ يك‌ از آب‌ بيرون‌ آورد و آب‌ در كتابها اثر نكرده‌ بود. (13) شبلي‌، از نويسندگان‌ سرشناس‌ معاصر، در كتابي‌ كه‌ در احوال‌ مولانا نوشته‌، داوري‌ درستي‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ اين‌ افسانه‌ها بر هيچ‌ حقيقتي‌ استوار نيست‌، زيرا سپهسالار كه‌ چهل‌ سال‌ در خلوت‌ و انس‌ با مولانا گذرانده‌، شرح‌ ملاقات‌ او را با شمس‌ با حكايت‌ ساده‌اي‌ كه‌ هيچ‌ رنگي‌ از افسانه‌ ندارد، بازگفته‌ است‌. اگر در اين‌ ملاقات‌ واقعه‌ي‌ خارق‌ عادتي‌ روي‌ داده‌ بود، مطمئناً اين‌ يار و مريد مولانا از ذكر آن‌ فرو نمي‌گذاشت‌. به‌ گفته‌ي‌ سپهسالار، شمس‌ فرزند علاءالدين‌ و از نژاد كيا بزرگ‌ اميد، اما فرقه‌ي‌ اسماعيلي‌ بوده‌، اما ترك‌ مذهب‌ اسماعيلي‌ كرده‌ است‌. شمس‌ تحصيلات‌ خود را در تبريز گذراند و سپس‌ به‌ جرگه‌ي‌ مريدان‌ باباكمال‌ جُندي‌ درآمد و از او طريقت‌ زندگي‌ عارفانه‌ آموخت‌. از شهري‌ به‌ شهري‌ سفر مي‌كرد و در كاروانسراها منزل‌ مي‌گرفت‌. زنبيل‌ مي‌بافت‌ و مي‌فروخت‌ و نان‌ خود از اين‌ راه‌ تأمين‌ مي‌كرد. او در يكي‌ از كاروانسراهاي‌ قونيه‌ به‌ سر مي‌برد كه‌ مولانا به‌ ديدن‌ او شتافت‌. تأثير اين‌ عارف‌ بر ذهن‌ مولانا عميق‌ و ديرپاي‌ بوده‌ است‌. سپهسالار مي‌گويد كه‌ آن‌ دو، شش‌ ماه‌ در حجره‌ي‌ صلاح‌الدين‌ زركوب‌ زانو به‌ زانو نشستند و جز صلاح‌الدين‌ هيچ‌ كس‌ ديگر اذن‌ ورود به‌ حجره‌ را نداشت‌. از آن‌ پس‌ مولانا درس‌ و وعظ‌ را ترك‌ گفت‌ و شب‌ و روز را در هم‌ صحبتي‌ شمس‌ گذراند. (14) اما اطرافيان‌ شور و غوغا برداشتند كه‌ ساحِري‌ عالِم‌ ديني‌ را سحر كرده‌ است‌. پسران‌ و مريدان‌ مولانا كه‌ شمس‌ را افسونكار و ذغل‌ مي‌دانستند، بر او شوريدند و شمس‌ هم‌ ناگهان‌ قونيه‌ را ترك‌ كرد و از خود هيچ‌ نشانه‌يي‌ از جايْبُودِ خود باقي‌ نگذاشت‌. اما پس‌ از زماني‌ دراز، از دمشق‌ مكتوبي‌ به‌ مولانا نوشت‌. مكتوب‌ او باردگر آتش‌ درون‌ مولانا را بيفروخت‌. مريداني‌ كه‌ كردار نادرست‌ آنها شمس‌ را از قونيه‌ رانده‌ بود، از سلوك‌ خويش‌ شرمگين‌ شدند. سلطان‌ ولد پسر مولانا در مثنوي‌ خود تفصيل‌ اين‌ واقعه‌ را آورده‌ است‌، زيرا كه‌ از سوي‌ پدر، با تني‌ چند از مريدان‌، مأمور شده‌ بود تا به‌ دمشق‌ رود و شمس‌ را به‌ بازگشت‌ به‌ قونيه‌ تحريض‌ كند. مكتوب‌ مولانا كه‌ به‌ نظم‌ سروده‌ شده‌، در مثنوي‌ سلطان‌ ولد ضبط‌ است‌. اين‌ مكتوب‌ گواه‌ رنج‌ عميقي‌ است‌ كه‌ مولانا از فراق‌ مرشد روحاني‌ خود تحمل‌ مي‌كرده‌ و نشانه‌ي‌ حرمت‌ عظيمي‌ است‌ كه‌ بدو مي‌نهاده‌ است‌. شمس‌ به‌ همراه‌ اين‌ سفرا به‌ قونيه‌ بازآمد و از مولانا و مريدان‌ او احترامها ديد. ظاهراً شمس‌ اين‌ بار قصد اقامت‌ داشت‌ و به‌ واسطه‌ي‌ ازدواج‌ با يكي‌ از خدمه‌ي‌ مولانا كه‌ كيميا نام‌ داشت‌، از دام‌ سوءظن‌ هواخواهان‌ مولانا رهايي‌ يافته‌ بود. در برابر اقامتگاه‌ مولانا خيمه‌اي‌ براي‌ اين‌ زوج‌ افراشتند. اما باز حادثه‌اي‌ پيش‌ آمد و علاءالدين‌ چلپي‌ پسر مولانا بر شمس‌ بشوريد، ديگران‌ هم‌ به‌ او پيوستند و نتيجتاً شمس‌ براي‌ هميشه‌ ناپديد شد. (15) سپهسالار نويسنده‌ي‌ موثق‌ ذكر احوال‌ مولانا، تنها به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ شمس‌ دوباره‌ با خاطري‌ آزرده‌ قونيه‌ را ترك‌ گفت‌ و هرچه‌ مولانا افرادي‌ را در جستجوي‌ او به‌ اطراف‌ فرستاد، اثري‌ از وي‌ نيافت‌. اما تذكره‌ نويسان‌ ديگر همگي‌ بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ شمس‌ توسط‌ تني‌ چند از هواداران‌ مولانا به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌ و مؤلف‌ نفحات‌ الانس‌ حتي‌ نام‌ علاءالدين‌ پسر مولانا را به‌ عنوان‌ قاتل‌ شمس‌ آورده‌ است‌. (16) در هر حال‌، قتل‌ يا ناپديدي‌ شمس‌ در 645/1247 به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌. 

مشكل‌ بتوان‌ شخصيت‌ و انديشه‌ي‌ مردي‌ را ارزيابي‌ كرد كه‌ معلوم‌ نشد از كجا آمد و پس‌ از تأثيرگذاري‌ چنان‌ عميقي‌ در يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ نوابع‌ ديني‌ همه‌ي‌ دورانها، بي‌آنكه‌ نشانه‌اي‌ از خود به‌ جاي‌ گذارد ناپديد شد. آيا كسي‌ چون‌ مولانا با آن‌ توانايي‌ ذهني‌ مي‌توانسته‌ است‌ در چنگ‌ اوهام‌ ديرپايي‌ گرفتار شود كه‌ خواب‌انگيزِ چيره‌دستي‌ بدو القاء كرده‌ باشد؟ جهان‌ به‌ مولانا ارج‌ مي‌نهد، چون‌ او را مردي‌ با ادراكهاي‌ عميق‌ معنوي‌ يافته‌ است‌؛ مردي‌ كه‌ حيات‌ ديني‌ او از تجربه‌ي‌ فرديش‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است‌، تجربه‌اي‌ كه‌ خود مي‌تواند آزمون‌ خرد باشد. ما حق‌شناسي‌ مولانا را به‌ شمس‌ در بيش‌ از هزار غزل‌ كه‌ تكان‌ دهنده‌ي‌ ارواح‌ است‌ مي‌يابيم‌. شمس‌ در زمان‌ ملاقات‌، مولوي‌ را عالِمي‌ موحّد و واعظي‌ رسمي‌ و مقلّد يافت‌، و او را بدل‌ به‌ عارفي‌ شوريده‌ كرد كه‌ با حقايق‌ لاُيوصَفِ حيات‌ تماس‌ فردي‌ عميقي‌ يافت‌. مولاناي‌ باوقار يكشبه‌ به‌ ترانه‌گوي‌ شوريده‌ دلي‌ تغيير حال‌ يافت‌ كه‌ براي‌ بيان‌ حقيقت‌، شعر و سماع‌ را محملي‌ شايسته‌تر از فلسفه‌ و كلام‌ يافت‌. (17) مولانا خود را چنان‌ با شمس‌ يگانه‌ مي‌انگاشت‌ كه‌ مجموعه‌ي‌ كلان‌ غزلهاي‌ عارفانه‌ي‌ او ديوان‌ شمس‌ تبريزي‌ ناميده‌ شده‌ است‌. در صدها غزل‌ به‌ الهامهايي‌ كه‌ از مرشد روحاني‌ مرموزش‌ گرفته‌، اشاره‌ كرده‌ و با جاودانه‌ترين‌ حق‌ شناسيها او را سپاس‌ گفته‌ است‌. براي‌ ناآشنايان‌، قلمرو و تجربه‌هاي‌ عرفاني‌ رازي‌ است‌ از دو سو سر به‌ مهر، اما هر ناآشنا به‌ ناچار شهادت‌ مولانا را - هرچند شخصي‌ و ذهني‌ باشد- در باب‌ آن‌ مي‌پذيرد، چه‌ مولانا با اعتقادي‌ بي‌خلل‌ مي‌گويد كه‌ در دكان‌ زركوب‌ آنجا كه‌ مريد و مراد با انس‌ عارفانه‌ زانو به‌ زانو نشسته‌ بودند، گنجينه‌اي‌ معنوي‌ يافت‌ آگنده‌ از ارزشهاي‌ وصف‌ناپذير و زيباييهاي‌ بيان‌ ناشدني‌، چه‌ در صورت‌ و چه‌ در معنا. (18) ما فقط‌ مي‌توانيم‌ اين‌ را بگوييم‌ كه‌ شمس‌ مي‌بايست‌ مردي‌ با تواناييهاي‌ روحي‌ خارق‌ عادت‌ بوده‌ باشد تا بتواند بر ذهن‌ بزرگ‌ترين‌ مرد روزگار خويش‌ تأثير بگذارد؛ مردي‌ كه‌ تجربه‌ي‌ ديني‌ خود را صورت‌ معقول‌ بخشيده‌ و آن‌ را در شاهكارِ عظيم‌ خويش‌ به‌ رشته‌ي‌ نظم‌ كشيده‌، و منظومه‌اي‌ عرفاني‌ و جاودانه‌ آفريده‌ كه‌ در آن‌ عشق‌ فناناپذير و خرد كيهاني‌ به‌ توافق‌ كامل‌ رسيده‌اند. 

مولانا نه‌ در فكر تشكيل‌ فرقه‌اي‌ جديد بوده‌ و نه‌ در پي‌ به‌ راه‌ انداختن‌ جنبشي‌ نو، (19) با اين‌ همه‌، ياران‌ و مريدان‌ پس‌ از مرگ‌ او فرقه‌ي‌ جداگانه‌اي‌ تشكيل‌ دادند، ولي‌ تنها برخي‌ مراسم‌ صوري‌ و عبادي‌ را بسط‌ و تداوم‌ بخشيدند و ] با گذشت‌ زمان‌ [ به‌ جماعتي‌ از دراويش‌ اهل‌ سماع‌ تنزُّل‌ يافتند. كلاه‌ نمدين‌ بي‌تَرَك‌ بر سر نهادند - اقطابشان‌ به‌ دور كلاه‌ نمدين‌ عمامه‌اي‌ پيچيدند و شلوارهاي‌ گشاد پرچين‌ به‌ پا كردند- و اين‌ را جامه‌ي‌ رسمي‌ خود قرار دادند، و حال‌ آنكه‌ از درك‌ ژرفاي‌ انديشه‌ يا معنويت‌ سير ديني‌ او ناتوان‌ بودند. مولانا كه‌ سخت‌ دشمن‌ تقليد و اطاعت‌ كوركورانه‌ در حيات‌ ديني‌ بود، با تَسْخَرِ سرنوشت‌ قرباني‌ همان‌ اصلي‌ شد كه‌ پيوسته‌ و بي‌امان‌ با آن‌ پيكار كرده‌ بود. رقص‌ شورانگيز مولانا با تغزلاتي‌ به‌ همراه‌ بود كه‌ از روح‌ ملتهب‌ و ناآرام‌ او برون‌ مي‌تراويد. ولي‌ مقلدان‌ ظاهربين‌ و پيروان‌ كوردل‌ او رقص‌ را وسيله‌اي‌ براي‌ حصول‌ شور مذهبي‌ قرار دادند و چون‌ ويليام‌ جيمز (20) معتقد بودند كه‌ با انجام‌ دادن‌ ارادي‌ حركات‌ بدني‌ مي‌توانند شور دروني‌ بيافرينند. گروه‌ وجدطلب‌ حلقه‌ مي‌زنند، و يكي‌ از آنها برمي‌خيزد و در حالي‌ كه‌ يك‌ دست‌ بر سينه‌ گذارده‌ و بازوي‌ ديگر را در هوا پيچ‌ و تاب‌ مي‌دهد، مي‌رقصد. اين‌ رقص‌ مركب‌ از حركات‌ پس‌ و پيش‌ رفتن‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ دور چرخيدني‌ است‌ با شتابي‌ فزاينده‌ و اگر با موسيقي‌ همراه‌ باشد، تنها سازهايي‌ كه‌ به‌ كار مي‌رود، دف‌ و ني‌ است‌. هر كسي‌ كه‌ داوطلب‌ ورود به‌ اين‌ فرقه‌ باشد، بايد مراحل‌ دشواري‌ را پشت‌ سر بگذارد و ديگران‌ را خدمت‌ كند، تا شايسته‌ي‌ ورود به‌ فرقه‌ شود. مريد، خدمت‌ خود را نه‌ به‌ مردان‌، بلكه‌ به‌ مدت‌ چهل‌ روز، به‌ چهارپايان‌ آغاز مي‌كند. ظاهراً غرض‌ اين‌ است‌ هر كه‌ بتواند با عشق‌ و علاقه‌مندي‌ چهارپايان‌ را خدمت‌ كند، به‌ نحو اولي‌ مي‌تواند ياران‌ خود را شايسه‌تر بندگي‌ كند. مريد پس‌ از اين‌ كار، به‌ جارو كردن‌ آستان‌ مريدان‌ فقيرتر مي‌پردازد. پس‌ از گذشت‌ چهل‌ روز، شروط‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، مانند آبكشي‌ و هيزم‌ كشي‌ و انجام‌ دادن‌ خدمات‌ عمومي‌ ديگر. اين‌ اعمال‌ را عِلاج‌ قدرت‌طلبي‌ انسان‌ و رهايي‌ او از تعلُّقاتِ قومي‌ و طبقاتي‌ او به‌ شمار مي‌آورند. در پايان‌ اين‌ مراحل‌ مريد را به‌ نشانه‌ي‌ رستن‌ از شهواتِ پَست‌ غسل‌ مي‌دهند. او پيمان‌ مي‌بندد كه‌ از همه‌ي‌ اعمال‌ حرام‌ بپرهيزد و پس‌ از آن‌ اجازه‌ مي‌گيرد تا خرقه‌ي‌ اهل‌ طريقت‌ را به‌ تن‌ كند. 

معتقدات‌ و فلسفه‌ي‌ مولانا
مولانا به‌ عنوان‌ يك‌ فيلسوف‌ ديني‌ چند درجه‌ از متفكراني‌ كه‌ در تاريخ‌ تفكر اسلامي‌ به‌ حكما شهرت‌ يافته‌اند بلندتر است‌. او نه‌ رساله‌ي‌ منظمي‌ در فلسفه‌ و كلام‌ تدوين‌ كرده‌ و نه‌ در تأسيس‌ فلسفه‌ي‌ نظري‌ يا مابعدالطبيعه‌ي‌ عرفاني‌ كوشش‌ پايداري‌ كرده‌ است‌. او را نمي‌توان‌ در سلك‌ فيلسوفاني‌ چون‌ فارابي‌، ابن‌سينا، ابن‌ رشد يا حتي‌ غزالي‌ قرار داد. او اصولاً به‌ اين‌ بزرگان‌ كاري‌ ندارد، به‌ استثنايِ غزالي‌ كه‌ به‌ سعي‌ خود يادگاري‌ جاودان‌ برجاي‌ نهاده‌ و ميان‌ كلام‌ رسمي‌ و عرفان‌ پلي‌ بسته‌ است‌. مولانا وارث‌ اخلاق‌ يكتاپرستي‌ انبياء بني‌اسراييل‌ است‌، اخلاقي‌ كه‌ در دين‌ اسلام‌ به‌ اعتلاء خود رسيد؛ اما ميراثي‌ كه‌ از اين‌ باب‌ در عصر مولانا به‌ او رسيد، با انديشه‌هاي‌ يوناني‌ آميخته‌ شده‌ بود. با اين‌ همه‌، او همه‌ي‌ ميراثهاي‌ معنوي‌ خود را عمق‌ و غنا بخشيد. او به‌ هيچ‌ مكتب‌ و فرقه‌اي‌ وابسته‌ نيست‌. هرچه‌ را درست‌ تشخيص‌ داده‌ برگزيده‌ و هرچه‌ را نادرست‌ ديده‌، حتي‌ اگر اصلي‌ جازم‌ و عقيده‌اي‌ رسمي‌ و مورد احترام‌ زمانه‌ بوده‌، كنار گذاشته‌ است‌. اگر مثنوي‌ او با شكيبايي‌ خوانده‌ شود، آشكار خواهد شد كه‌ او متفكر التقاطي‌ متوسط‌ الحالي‌ نيست‌، بلكه‌ مردي‌ است‌ كه‌ از ماهيّت‌ هستي‌ بينشي‌ بس‌ دقيق‌ دارد. او نسبت‌ به‌ وحدت‌ اساسيِ معني‌ و صورت‌ از ادراك‌ عميق‌ برخوردار است‌. براي‌ مردي‌ چون‌ او، همه‌ي‌ نهاده‌ها و برابر نهاده‌ها به‌ با هم‌ نهاده‌اي‌ برتر استعلاء مي‌يابد و همه‌ي‌ تعارضها در حركت‌ پايدار حيات‌ محو و ناپديد مي‌شود. او جدلي‌ مسلكان‌ محض‌ را به‌ ديده‌ي‌ تحقير مي‌نگرد، اما براي‌ دفاع‌ از پاره‌اي‌ نظريه‌ها، از كاربرد جدل‌ روي‌ برنتافته‌ است‌. هم‌ در فلسفه‌ و هم‌ در دين‌، آزادمرد است‌. اما آزادي‌ او يك‌ جنبه‌ي‌ اساسي‌ و آگاهانه‌ دارد كه‌ هرگز انحراف‌ نمي‌يابد و همواره‌ پس‌ از اين‌ سوي‌ و آن‌ سوي‌ رفتن‌ و اين‌ در و آن‌ در زدن‌، هم‌ به‌ خود بازمي‌آيد. در باب‌ نابغه‌اي‌ چون‌ او هيچ‌ گاه‌ حق‌ مطلب‌ را نمي‌توان‌ تماماً ادا كرد. بهترين‌ عادت‌ مولاناست‌ كه‌ نخست‌ برهانهاي‌ منطقي‌ و فلسفي‌ مي‌آورد و آن‌ گاه‌ همواره‌ مي‌كوشد تا ذهن‌ خواننده‌ را به‌ كمك‌ تشبيهات‌ و قياسات‌ روشن‌ سازد. اما چون‌ بالاخره‌ عقل‌ درمانده‌ را در تصوّر مكان‌، محدود و در منطق‌ هوهويه‌ و تناقض‌، مقيّد مي‌بيند، به‌ تجربه‌ي‌ روحاني‌ ماوراء عقلاني‌، روي‌ مي‌آورد و در پرتو آن‌، حقيقت‌ را عين‌ وحدت‌، و تكثر را وجود ظاهري‌ صرف‌ مي‌بيند. به‌ گفته‌ي‌ او، ارواح‌ الهي‌ خود را به‌ سان‌ امواج‌ دريايي‌ احساس‌ مي‌كنند كه‌ باعث‌ تموّج‌ آنها باد است‌. او يك‌ تجربه‌ي‌ روحاني‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ در آن‌، روح‌ از بند زمان‌ و مكان‌ مي‌گسلد و به‌ ساحتي‌ از وجود مي‌رسد كه‌ در آنجا همه‌ي‌ اختلافهاي‌ عقيدتي‌ و تمامي‌ دشواريهايي‌ كه‌ از فكر سبب‌ انديش‌ بشر ناشي‌ شده‌ و نيز كوششهايي‌ كه‌ او براي‌ حل‌ اين‌ دشواريها به‌ كار مي‌بندد، از ميان‌ برمي‌خيزد. همان‌ گونه‌ كه‌ حقيقت‌ لامكاني‌ هست‌ كه‌ به‌ صورت‌ مكانهاي‌ بعددار و تقسيم‌پذير تجلّي‌ مي‌كند و در نتيجه‌ توهّم‌ اشياء و حوادث‌ مجزا از هم‌ را پديد مي‌آورد، روح‌ بي‌زماني‌ هم‌ هست‌ كه‌ به‌ صورت‌ مقولات‌ زمان‌ متوالي‌ جلوه‌ مي‌كند و به‌ اين‌ ترتيب‌ توهّم‌ تقسيم‌ زمان‌ به‌ گذشته‌ و حال‌ و آينده‌ را موجب‌ مي‌شود. روح‌ آدمي‌ را ياراي‌ آن‌ هست‌ كه‌ به‌ اين‌ ساحت‌ بلا بعدِ شعور و حقيقت‌ وارد شود. چنين‌ تجربه‌اي‌ وصول‌ به‌ معرفت‌ در معناي‌ متداول‌ كلمه‌ نيست‌؛ بلكه‌ وصل‌ به‌ مرتبه‌ي‌ حيرت‌ است‌. 

عشق‌ از ديدگاه‌ مولانا
پيش‌ از اين‌ گفته‌ايم‌ كه‌ دو جريان‌ تكامل‌ عقلي‌ و اخلاقي‌ و ديني‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ مستقل‌ از هم‌ بودند، در مسيحيت‌ يوناني‌ مآب‌ به‌ يكديگر پيوستند. نخستين‌ گواه‌ آشكار اين‌ پيوند همانا انجيل‌ يوحناست‌ كه‌ مسيح‌ را همان‌ لوگوس‌ پنداشته‌ است‌. ولي‌ پس‌ از اين‌ امتزاج‌، وجوه‌ مشخصه‌ي‌ پيام‌ مسيح‌ از ميان‌ نرفت‌، ولي‌ به‌ صورت‌ كاملاً متفاوتي‌ به‌ بقاي‌ خود ادامه‌ داد. مسيح‌ عشق‌ را با خدا متحد دانسته‌ است‌، حال‌ آنكه‌ فلسفه‌ي‌ يوناني‌ عقل‌ را اساس‌ حقيقت‌ قرار داده‌ است‌. اسلام‌ كه‌ هم‌ وارث‌ فكري‌ پيامبران‌ بني‌ اسراييل‌ و هم‌ متأثر از تفكر يوناني‌ (21) است‌، عناصري‌ را كه‌ مي‌خواسته‌ در آيين‌ عقيدتي‌ خود پذيرفته‌ و عناصر ديگري‌ را كه‌ با مباني‌ اعتقادي‌ خود ناسازگار يافته‌، طرد كرده‌ است‌. اسلام‌ در تركيب‌ سه‌ عنصر عقل‌، عشق‌ و قانون‌ ] شريعت‌ [ اهتمام‌ ورزيده‌ و اتحادي‌ از دو جنبه‌ي‌ فراتر ] عالم‌ برتر [ و فروتر ] دنياي‌ دون‌ [ به‌ بار آورده‌ است‌؛ بدين‌ معني‌ كه‌ جنبه‌هاي‌ فروتر را يكباره‌ ناديده‌ نمي‌گيرد و نفي‌ نمي‌كند، بلكه‌ همين‌ جنبه‌ها را فرا مي‌برد و به‌ جنبه‌هاي‌ عالي‌تر مبدّل‌ مي‌سازد. اين‌ سخن‌ به‌ معني‌ تسليم‌ شدن‌ به‌ مشيّت‌ خداوند است‌ ولي‌ حاكي‌ از داشتن‌ وضع‌ انفعالي‌ و سلب‌ اختيار از خود نيست‌، بلكه‌ كوششي‌ مستمرّ و ارادي‌ در سازگار كردن‌ نفس‌ با حقايق‌ جاودانه‌اي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ منزله‌ي‌ كانون‌ اصلي‌ آن‌ حقايق‌ است‌. هرچه‌ را كه‌ اسلام‌ به‌ عنوان‌ ميراث‌ خود پذيرفته‌ در جريان‌ تركيب‌ و همگون‌سازي‌، آنها را دگرگون‌ كرده‌ و سرانجام‌ حاصلي‌ به‌ بار آورده‌ كه‌ كيفيتي‌ متفاوت‌ دارد. در سوره‌ي‌ فاتحة‌الكتاب‌ قرآن‌ كريم‌، ما خدا را نه‌ به‌ سان‌ تفكر خويش‌انديش‌ ارسطويي‌ و نه‌ رأس‌ هرم‌ عالم‌ مثل‌ افلاطوني‌، بلكه‌ اراده‌اي‌ آگاه‌ و آفريدگاري‌ جاودان‌ مي‌يابيم‌. صفات‌ اصلي‌ خداوند در اين‌ سوره‌ عبارتند از: 1. ربّ العالمين‌ (پروردگار همه‌ي‌ موجودات‌ و ساحات‌)؛ 2. رحمان‌ و رحيم‌ (آفريننده‌ي‌ عشق‌ و بخشاينده‌ي‌ آن‌)؛ 3. مالك‌ يوم‌ الدّين‌ (خداوند روز داوري‌). اينجا مي‌بينيم‌ كه‌ عشق‌ بر قانون‌ و عدالت‌ مقدّم‌ است‌ و از اين‌ روي‌، عنصر اساسي‌تر ذات‌ خداوندي‌ است‌ كه‌ غايي‌ترين‌ حقيقت‌ است‌. منتقدان‌ غربي‌ اسلام‌ بيشتر عادت‌ كرده‌اند كه‌ اسلام‌ اصيل‌ را فرمانبرداري‌ بي‌چون‌ و چرا از اوامر ابلاغ‌ شده‌ي‌ خداوند بدانند تا عشق‌ نسبت‌ به‌ او. آنها از ياد مي‌برند كه‌ فرمانبرداري‌ از خدا اطاعت‌ از وجودي‌ است‌ كه‌ در سرشت‌ خويش‌ عاشق‌ است‌؛ چرا كه‌ او رحمان‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ مي‌آفريند، او رب‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ حفظ‌ و حراست‌ مي‌كند. او رحيم‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ مي‌بخشايد. اسلام‌ را با مفهوم‌ عشق‌ بيگانه‌ دانستن‌ و گفتن‌ اينكه‌ عشق‌ از فلسفه‌هاي‌ صوفيانه‌ و توسط‌ متألهان‌ عارف‌ از مسيحيت‌ اقتباس‌ شده‌، واژگونه‌ نشان‌ دادن‌ اسلام‌ است‌. واقع‌ امر اين‌ است‌ كه‌ كاري‌ كه‌ عرفا و انديشمنداني‌ چون‌ مولانا كرده‌اند، نماياندن‌ معناي‌ عشق‌ و اساس‌ قرار دادن‌ آن‌، نه‌ تنها در حيات‌ ديني‌ و اخلاقي‌، بلكه‌ همچنين‌ در نقش‌ كيهاني‌ آن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ميل‌ فطري‌ خلّاق‌، مصلح‌ و كمال‌جو در تمامي‌ مخلوقات‌ و مراتب‌ وجود است‌. در قرآن‌ آمده‌ است‌ كه‌ «خداوند رحمت‌ را بر خود واجب‌ كرده‌ است‌»، (22) «و رحمت‌ او سراسر جهان‌ را دربرمي‌گيرد». (23) در آيت‌ ديگري‌ وسعت‌ بهشت‌ به‌ پهناي‌ زمين‌ و آسمان‌ - و در واقع‌ سراسر عالم‌ - ذكر شده‌ است‌. (24) نامسلماني‌ از پيامبر(ص‌) پرسيد: اگر عالم‌ سر به‌ سر بهشت‌ است‌، پس‌ دوزخ‌ كجاست‌؟ پيامبر (ص‌) پرسيد: روز كه‌ مي‌آيد شب‌ كجا مي‌رود؟ مقصود ايشان‌ اين‌ بود كه‌ آن‌ گاه‌ كه‌ عشق‌ خداوند آشكار مي‌شود، چنان‌ باشد كه‌ سراسر عالم‌ وجود را دربرمي‌گيرد.
معني‌ كيهاني‌ عشق‌ مي‌بايست‌ از تعاليم‌ قرآني‌ سرچشمه‌ مي‌گرفت‌، اما اين‌ كار مستلزم‌ آشنايي‌ با ساير معتقدات‌ اسلامي‌ بود تا به‌ كمك‌ آنها انديشه‌ي‌ دقيق‌ اسلامي‌ به‌ دست‌ آيد. تا جايي‌ كه‌ به‌ نظريّه‌ها و تأملات‌ مربوط‌ است‌، در انديشه‌هاي‌ مولانا مفاهيم‌ مشخص‌ مربوط‌ به‌ پيش‌ از اسلام‌ را مي‌توان‌ بازشناخت‌. در اين‌ باب‌ قسمتي‌ از كتاب‌ مابعدالطبيعه‌ي‌ رومي‌ نوشته‌ي‌ خليفه‌ عبدالحكيم‌، عيناً نقل‌ مي‌شود: (25) 

«منشأ قسمتي‌ از حجّتها و آراي‌ مولوي‌ را تا آنجا كه‌ به‌ نظريه‌هايي‌ درباره‌ي‌ عشق‌ مربوط‌ مي‌شود مي‌توان‌ در آثار افلاطون‌ يافت‌. افلاطون‌ با اعتقاد به‌ واقعيت‌ فوق‌ حسّ و به‌ «إروس‌» ] عشق‌ = [Eros به‌ منزله‌ي‌ نيرويي‌ كيهاني‌، تأثيري‌ قاطع‌ در عرفان‌ اسلامي‌ و مسيحي‌ نهاده‌ است‌. عشق‌ مولوي‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ تجربه‌ است‌ حاصل‌ هيچ‌ نظريه‌اي‌ نيست‌، و از اين‌ نظر كه‌ امري‌ است‌ به‌ غايت‌ شخصي‌ نمي‌توان‌ آن‌ را به‌ نقد درآورد. با اين‌ حال‌ پيوندهاي‌ تاريخي‌ مفاهيمي‌ را كه‌ مولوي‌ براي‌ بحث‌ فلسفي‌ درباره‌ي‌ عشق‌ به‌ كار مي‌برد بايد شناخت‌. محتواي‌ ] دو محاضره‌ي‌ افلاطون‌ [ فدروس‌ و سومپوسيون‌ (= ضيافت‌) كه‌ اكثر نظريه‌هاي‌ عشق‌ را كه‌ فكر بشر ساخته‌ است‌ در بردارد بر متفكران‌ اسلامي‌ ناشناخته‌ نبوده‌ است‌. رسالة‌العشق‌ ابن‌سينا اساساً تكرار مكالمات‌ رساله‌ي‌ ضيافت‌ است‌. عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ نيرويي‌ كيهاني‌ و تأثير شامل‌ آن‌ بر طبيعت‌، عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ حركتي‌ به‌ سوي‌ زيبايي‌ كه‌ با خير و حقيقت‌ يكي‌ دانسته‌ شده‌ و مظهر كمال‌ و مثال‌ اعلاست‌؛ و عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ ميل‌ ذاتي‌ فرد به‌ جاودانگي‌. القصه‌، تمام‌ طرح‌ اجمالي‌ نظريه‌ي‌ حيات‌ ابن‌سينا تكرار محض‌ نظريه‌ي‌ افلاطون‌ است‌ درباره‌ي‌ عشق‌. فراگرد جذب‌، رشد، و توليد مثل‌، همه‌ تجلّيات‌ گوناگون‌ عشقند. همه‌ي‌ اشياء به‌ سوي‌ جمال‌ ابدي‌ در حركت‌اندو ارزش‌ هر شيئي‌ متناسب‌ با تحقّق‌ آن‌ جمال‌ در وجود شي‌ء است‌.» (26)
نيوتن‌ حركت‌ اجرام‌ فلكي‌ را براساس‌ نيروي‌ جاذبه‌ي‌ طبيعي‌ تفسير مي‌كرد. كانت‌ در موضوع‌ پيدايش‌ اجرام‌ فلكي‌ از غبارهاي‌ كيهاني‌، جانب‌ فرضيه‌ي‌ سحابي‌ را گرفته‌ بود. هگل‌ سير پيش‌ رونده‌ي‌ طبيعت‌ و ذهن‌ را با استمداد از شكفتن‌ ديالكتيكيِ مطلق‌ جاودان‌ در زمان‌ تعبير مي‌نمود. داروين‌ بنيان‌ اين‌ فرضيه‌ي‌ زيست‌شناسانه‌ را نهاد كه‌ پيدايش‌ انواع‌ برتر به‌ سبب‌ ميل‌ كور مبارزه‌ در راه‌ بقا و سازگاري‌ با محيط‌ است‌. اما مفهوم‌ تكامل‌ مولانا همه‌ي‌ اين‌ نظريه‌هاي‌ جزئي‌ و فرعي‌ را شامل‌ مي‌شود، و آنها را به‌ سوي‌ تركيبي‌ فراگيرتر مي‌كشاند. وي‌ مانند هگل‌ به‌ مطلق‌ جاودان‌ عقيده‌ دارد. اما به‌ عوض‌ توسّل‌ به‌ ديالكتيكِ نهاده‌، برابر نهاده‌ و با هم‌ نهاده‌، براي‌ بيان‌ حركت‌ حاكم‌ بر سراسر حيات‌ و تاريخ‌، دست‌ در دامان‌ عشق‌ كيهاني‌ مي‌زند. مولانا به‌ ميل‌ جذب‌ اجزا و توده‌هاي‌ ماده‌ به‌ يكديگر معرفت‌ باطني‌ دارد، اما اين‌ ميل‌ را به‌ حركت‌ مكانيكي‌ تعبير نمي‌كند، بلكه‌ عشق‌ را چون‌ سائقي‌ فطري‌ و آفريننده‌ي‌ قربها و وصلها مي‌داند: 

جمله‌ اجزاي‌ جهان‌ زان‌ حكم‌ پيش‌ جفتْ جفت‌ و عاشقانِ جفت‌ خويش‌
هست‌ هر جزوي‌ ز عالم‌ جفت‌ خواه‌ راست‌ همچون‌ كهربا و برگ‌ كاه‌
آسمان‌ مردوزمين‌ زن‌ درخرد هرچه‌ آن‌ انداخت‌ اين‌ مي‌پرورد.
برج‌ آتش‌ گرمي‌ خورشيد از او همچو تابه‌ي‌ سرخ‌ زآتش‌ پشت‌ و رو
هست‌ سرگردان‌ فلك‌ اندر زمن‌ همچو مردان‌ گرد مكسب‌ بهر زن‌
پس‌ زمين‌ و چرخ‌ را دان‌ هوشمند چون‌ كه‌ كار هوشمندان‌ مي‌كنند... (27) به‌ نظر مولانا، همان‌ نيرويي‌ كه‌ اجرام‌ فلكي‌ را از سحابها پديد مي‌آورد كه‌ به‌ آفرينش‌ ستاره‌ها و سيّاره‌ها و منظومه‌ها منتهي‌ مي‌گردد، از اين‌ مرحله‌ پيشتر مي‌رود زندگي‌ را موجب‌ مي‌شود، زيرا كه‌ عشق‌ در ذات‌ خود آفريننده‌ است‌. همچنان‌ كه‌ ذرّات‌ اتم‌ به‌ لحاظ‌ جاذبيت‌ خود گرد هم‌ مي‌آيند و مولكولها را مي‌سازند، به‌ همان‌ گونه‌ نيز ملكولها در مرحله‌ي‌ پيشرفته‌تري‌ به‌ شكل‌ ياخته‌هاي‌ زيستي‌ درمي‌آيند و ابتدا به‌ صورت‌ ياخته‌هاي‌ گياهي‌ ظاهر مي‌شوند و بعد به‌ صورت‌ ياخته‌هاي‌ حيواني‌. هگل‌ مي‌گفت‌ كه‌ آفرينش‌ از راه‌ جمع‌ اضداد تحقق‌ مي‌يابد، اما مولانا مي‌گويد اين‌ امور به‌ ظاهر متضاد، از پيش‌، با رشته‌ي‌ عشق‌ به‌ هم‌ پيوسته‌اند. عشق‌ از خدا برخاسته‌ و به‌ سوي‌ او، كه‌ ذاتاً آفريدگار است‌، سير مي‌كند. از اين‌ رو، همان‌ طور كه‌ عشق‌ در سير تعالي‌ آفرينش‌ گام‌ به‌ گام‌ به‌ پيش‌ مي‌رود، صورتهاي‌ تازه‌اي‌ از وجود پديد مي‌آورد. 

پيش‌ از اين‌ گفتيم‌ كه‌ مولانا قائل‌ به‌ وَحَدات‌ روحاني‌ است‌ و هرگاه‌ كه‌ از ذرّات‌ عالم‌ و تجاذب‌ آنها سخن‌ مي‌گويد، به‌ واقع‌ سخن‌ نفوسي‌ را به‌ ميان‌ مي‌آورد كه‌ در كار تحقّق‌ بخشيدن‌ به‌ شعور خويش‌ هستند كه‌ در الوهيّت‌ ريشه‌ دارد. همين‌ ميل‌ به‌ تحقق‌ بخشيدنِ خود است‌ كه‌ نفوس‌ را وامي‌دارد تا همان‌ كنند كه‌ مي‌كنند. نفوس‌ چون‌ از خدايند، پس‌ مقصدشان‌ هم‌ خداست‌. همين‌ سير به‌ سوي‌ مقصد، در هر مرحله‌، كمال‌ تازه‌تري‌ مي‌آفريند. حيات‌ در همه‌ جا هست‌ و اساساً يك‌ كوشش‌ غايت‌ جوي‌ است‌. تبديل‌ ادني‌ به‌ اعلي‌، سپردن‌ راه‌ فنا نيست‌، بلكه‌ طيِ طريق‌ اتحاد است‌. مولانا مي‌گويد، جنبشهاي‌ فلكي‌ جنبشهاي‌ كور مكانيكي‌ نيست‌، بلكه‌ تموّج‌ بحر بي‌پايان‌ عشق‌ است‌. اگر عشق‌ كيهاني‌ نباشد، عالم‌ وجود از حركت‌ بازمي‌ايستد و به‌ محاق‌ نيستي‌ فرو مي‌رود، غيرآلي‌ از مردن‌ و در نامي‌ سر درآوردن‌ امتناع‌ مي‌ورزد و نامي‌ فراتر نمي‌رود و زندگي‌ حيواني‌ نمي‌پذيرد و حيات‌ هم‌ به‌ سوي‌ روح‌ و جان‌ پر نمي‌كشد. نفوس‌ چون‌ دسته‌ي‌ بي‌پاياني‌ از ملخ‌ در خرمن‌ حيات‌ در پروازند. (28) اگر عشق‌ نباشد، حركت‌ هم‌ از ميان‌ خواهد رفت‌. 

مذهب‌ فيلسوفانه‌ عارفي‌ چون‌ مولانا مذهبي‌ جهاني‌ است‌ كه‌ در تنگناي‌ هيچ‌ گونه‌ جزم‌ و تعصّب‌ نمي‌ماند. مذهب‌ او آيين‌ و كيش‌ جماعت‌ خاصّي‌ نيست‌، بلكه‌ چون‌ مذهب‌ همه‌ي‌ گيتي‌ است‌، مذهبي‌ جهاني‌ است‌. مذهب‌ او مذهب‌ ستاره‌هاي‌ تابان‌، جويبارهاي‌ روان‌ و درختان‌ بالان‌ است‌. اعتقادِ او، شهود است‌، و با عمل‌ براساس‌ اين‌ جهان‌بيني‌، به‌ حقيقت‌ واصل‌ شده‌ است‌. دين‌ حقيقي‌ ايمان‌ كوركورانه‌ به‌ مجهول‌ نامفهوم‌ نيست‌، بلكه‌ ايمان‌ به‌ حقيقت‌ هميشه‌ حاضري‌ است‌ كه‌ مؤمن‌ آن‌ را درمي‌يابد و در آن‌ مي‌زيد؛ اكسير حيات‌ است‌ كه‌ با افسونِ عشق‌، داني‌ را به‌ عالي‌ تبديل‌ مي‌كند. مي‌بينيم‌ ناني‌ كه‌ مي‌خوريم‌ چگونه‌ مايه‌ي‌ زندگي‌ و فكر و جان‌ مي‌شود. آيا با ذهن‌ قاصر علمي‌ مي‌توان‌ اين‌ استحاله‌ي‌ شگفت‌ را تبيين‌ كرد؟ (29) در منطق‌ ارسطويي‌، هر چيزي‌ همان‌ كه‌ هست‌ باقي‌ مي‌ماند و در مكتب‌ اصالت‌ مادّي‌ مكانيستي‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌ توجيه‌ ميل‌ اجزاء بلا اراده‌ي‌ بي‌هدف‌ به‌ سوي‌ حيات‌ غايت‌جوي‌ نمي‌توان‌ يافت‌. حيات‌ نيروي‌ همگون‌ساز بي‌پاياني‌ دارد؛ هيچ‌ پديده‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتواند جاودانه‌ از تأثير اين‌ نيرو مصون‌ بماند. همچنان‌ كه‌ آتش‌ حتي‌ در كثافات‌ و فضولات‌ درمي‌گيرد و آنها را به‌ شعله‌هاي‌ ناب‌ بدل‌ مي‌كند، همين‌ طور آنچه‌ در عرصه‌ي‌ زندگي‌ رُخ‌ مي‌دهد، مي‌تواند به‌ نور و زندگي‌ تبديل‌ شود. 

به‌ سخن‌ مولانا عالم‌ سراسر اقليم‌ عشق‌ است‌. قانون‌ و عقل‌ در مرتبه‌ي‌ قياس‌ با عشق‌ پديده‌هاي‌ ثانوي‌اند. عشق‌ است‌ كه‌ مي‌آفريند تا خود را كمال‌ بخشد، و عقل‌ از پس‌ او گام‌ برمي‌دارد تا راه‌ رفته‌ي‌ او را بيازمايد، و قانونها و مشابهتهايي‌ بيابد تا رشته‌ي‌ وحدت‌ را درون‌ مظاهر متكثِّر حيات‌ دنبال‌ كند. زبان‌ از روي‌ قاعده‌هاي‌ دستوري‌ از پيش‌ پرداخته‌، ساخته‌ نمي‌شود و گل‌ از روي‌ طرحي‌ آگاهانه‌ يا بر طبق‌ قواعد گياه‌شناسي‌ يا زيباشناسي‌ نمي‌شكفد. تفكر عقلاني‌ مؤخّر بر خلقت‌ است‌، نه‌ مقدم‌ بر آن‌. توجيه‌ عقلاني‌، پديده‌اي‌ ثانوي‌ است‌ و به‌ ذات‌ خويش‌ قوّه‌ي‌ خلّاقي‌ نيست‌. به‌ گفته‌ي‌ هگل‌ فلسفه‌ هميشه‌ دير از راه‌ مي‌رسد و آن‌ گاه‌ هم‌ كه‌ مي‌رسد، تنها با توجه‌ به‌ گذشته‌ درباره‌ي‌ آنچه‌ كه‌ سيرِ تاريخ‌ از پيش‌ آن‌ را ساخته‌ و پرداخته‌ است‌، به‌ تأمّل‌ مي‌پردازد. عشق‌ كيهاني‌، فراتر از همه‌ي‌ آيينها و كيشها و فلسفه‌هاست‌. هرگز نمي‌توان‌ مذهب‌ عشق‌ را با آراء جازم‌ و انعطاف‌ناپذير و فلسفه‌هاي‌ نظري‌ كاملاً يكي‌ دانست‌. (30) مولانا مي‌گويد، ميان‌ عشق‌ كلي‌ و عقل‌ كُلّي‌ هيچ‌ تعارضي‌ نيست‌، اما وقتي‌ كه‌ عقل‌ بشري‌ ميدان‌ ديد خود را تنگ‌ مي‌كند، آن‌ گاه‌ جزء را به‌ جاي‌ كل‌ مي‌گيرد و بدين‌ ترتيب‌ به‌ وادي‌ خطا مي‌لغزد و پديده‌هاي‌ جزئي‌ را با كلّ حقيقت‌ يكي‌ مي‌پندارد. عقل‌ بشري‌ از عقل‌ كلّي‌ به‌ دور مانده‌ و در مرتبه‌ي‌ زيستي‌ و سودانديشي‌ توقف‌ كرده‌ است‌. زبان‌ هم‌ كه‌ جامه‌ي‌ ظاهري‌ عقل‌ است‌، هيچ‌ واژه‌اي‌ براي‌ توصيف‌ شهودِ عشقِ كيهاني‌ ندارد. شعور انساني‌ عموماً در سطح‌ زيستي‌ توقف‌ مي‌كند و ادراكها، تأثرات‌ و دلالات‌ آن‌ هم‌ مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ محدود در دايره‌ي‌ نيازهاي‌ زيستي‌ است‌. مولانا اين‌ ابزار زيستي‌ را «خرد» مي‌نامد و براي‌ آنكه‌ آن‌ را از «عقل‌ كلي‌»، كه‌ هميشه‌ با شهود حيات‌ همراه‌ است‌ متمايز كند، با عنوان‌ «عقل‌ جزوي‌» از آن‌ ياد مي‌كند. (31) عقل‌ جزئي‌ كه‌ فخركنان‌ خود را عقل‌ علمي‌ و قادر به‌ تبيين‌ كل‌ واقعيت‌ و حلّ معماي‌ عالم‌ مي‌داند، وقتي‌ با شهود حيات‌ و عشق‌ روبه‌ رو مي‌شود، فرو مي‌ماند و به‌ جاي‌ آنكه‌ بي‌كفايتي‌ خود را بپذيرد، از راه‌ جهل‌ به‌ انكار حقيقتي‌ كه‌ از عهده‌ي‌ فهم‌ آن‌ برنمي‌آيد، برمي‌خيزد. (32) 

تأثيرات‌ عميق‌ مولانا كه‌ از قرنها پيش‌ تا عصر حاضر ادامه‌ يافته‌، شاگردي‌ ژرف‌ انديش‌ و شاعري‌ نابغه‌ چون‌ اقبال‌ ] لاهوري‌ [ را به‌ بار آورده‌ است‌. دلايل‌ تأثيرهاي‌ مولانا را مي‌توان‌ به‌ كوتاهي‌ چنين‌ برشمرد. وي‌، به‌ سان‌ پيامبران‌ و قدسيان‌ بزرگ‌، هرگز ايمان‌ مذهبي‌ را با واسطه‌ نپذيرفته‌ است‌. دين‌ از نظر او تجربه‌اي‌ شخصي‌ و مقنع‌تر از برهان‌ منطقي‌ و ادراك‌ حسي‌ است‌. اما اگر تجربه‌ي‌ ديني‌ همچنان‌ در حال‌ ذهني‌ خود باقي‌ بماند نه‌ قابل‌ انتقال‌ تواند بود و نه‌ قابل‌ واگفتن‌ به‌ كسان‌ ديگري‌ كه‌ آن‌ تجربه‌ را نداشته‌اند. مولانا از نارسايي‌ كلام‌ بشري‌ در انتقال‌ اين‌ تجربه‌ نالان‌ است‌. به‌ محدوديتهاي‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ و استقراء و قياس‌ منطقي‌ اشاره‌ مي‌كند و از عقل‌ جزئي‌ كه‌ به‌ واقعيت‌ جزئي‌ خو كرده‌ است‌، سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد. (33) اما به‌ موازات‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ همه‌ فراگير و وراء حسّ و عقل‌ او كه‌ در آن‌ همه‌ي‌ نفوس‌ مي‌زيند و مي‌جنبند و وجود دارند، او خود را چون‌ يك‌ منطقي‌ دقيق‌ و فيلسوفي‌ كارآزموده‌ به‌ ما عرضه‌ مي‌كند. 

حال‌ اگر شما شور تغزّلي‌ و نبوغ‌ شاعرانه‌ي‌ او را بر اين‌ تواناييهاي‌ برجسته‌ بيفزاييد، آن‌ گاه‌ برتر از همه‌ي‌ عارفان‌، فيلسوفان‌ و شاعران‌ خواهد بود. مي‌توان‌ در او استنباطهاي‌ كانت‌ را يافت‌ كه‌ در اثبات‌ عَرَضّيت‌ يا ذهنيّت‌ زمان‌، مكان‌ و عليّت‌ گامهاي‌ بلندي‌ برداشت‌؛ يا استنباطهاي‌ برگسون‌ را در نقّاديِ عقل‌ و نيز فهم‌ او از شور زيستن‌ و تطوّر خلّاق‌ ديد؛ يا فراجوييهاي‌ نيچه‌ را در اين‌ اعتقاد كه‌ در مسير پيشرفت‌ به‌ سوي‌ ابعاد تازه‌اي‌ از وجود، بايد مرد برتر جايگزين‌ بشر كنوني‌ شود. مولانا پيرو برترين‌ نظام‌ اصالت‌ معني‌ و اصالت‌ روح‌ است‌. او اساساً انديشمندي‌ تكاملُي‌ است‌ كه‌ وجود را، در معنايِ پويا نه‌ ايستاي‌ آن‌، در نظر مي‌گرفت‌. تمايل‌ ناخودآگاه‌ به‌ استعلاء و وصول‌ به‌ مراتب‌ اعلي‌، فطري‌ همه‌ي‌ موجودات‌ است‌. اشياء غيرآلي‌ همواره‌ آماده‌اند تا به‌ مرتبه‌ي‌ آلي‌ برسند. در هر موجودي‌ كمال‌ جويي‌اي‌ از درون‌ و كششي‌ از بالا هست‌. (34) گفته‌اند كه‌ ميل‌ مادّه‌ به‌ سكون‌ كه‌ پايه‌ي‌ فيزيك‌، نجوم‌ نيوتوني‌ است‌، خيالي‌ بيش‌ نيست‌؛ آنچه‌ هست‌ حركت‌ بي‌پايان‌ و بي‌قراريي‌ است‌ كه‌ ذيمقراطيس‌ (دموكريتوس‌) و نيز فيزيكدانان‌ قرن‌ سيزدهم‌ / نوزدهم‌ آن‌ را «ذَرات‌» خوانده‌اند و مولانا آن‌ را نُفوس‌ ناميده‌ است‌. او حقيقت‌ عالم‌ و عظمت‌ حيات‌، به‌ ويژه‌ مرتبت‌ حياتِ انساني‌ را كه‌ به‌ شعور خويش‌ به‌ معرفت‌ مبدأ و مقصد الهي‌ خود دست‌ يافته‌، از نو بنا نهاده‌ است‌. هر سيري‌ از خدا و به‌ سوي‌ خداست‌. كار عظيم‌ مولوي‌ رهانيدن‌ عرفان‌ از چنگ‌ طوع‌ و تسليم‌ و خردگريزي‌ است‌. او با تمام‌ نبوغ‌ و توان‌ خويش‌ اختيار را، كه‌ به‌ آدمي‌ ارزاني‌ شده‌ تا خود را آزادانه‌ با اراده‌ي‌ كيهاني‌ يكي‌ كند، اساس‌ و مبنا قرار داده‌ است‌. او عشق‌ خلاق‌ را جوهر همه‌ي‌ اديان‌ شمرده‌ است‌. از تواناييهاي‌ بي‌پايان‌ حيات‌ سخن‌ مي‌گويد، چرا كه‌ همه‌ي‌ نفوس‌ در نفس‌ كُلّي‌ ريشه‌ دارند و براي‌ وصول‌ به‌ اين‌ وادي‌ بي‌منتها بي‌قرارند و گرفتار غم‌ غربت‌اند. (35)
آيينها و فلسفه‌هاي‌ بسياري‌ حيات‌ را جز وهم‌ و خيال‌ نپنداشته‌اند، اما مولانا اظهار مي‌كند كه‌ حيات‌ در همه‌ي‌ مراتب‌ حقيقتي‌ سرمدي‌ است‌. به‌ نظر او، آنچه‌ وهم‌ و خيال‌ است‌، مرگ‌ است‌ نه‌ زندگي‌. غايت‌ زندگي‌، زندگي‌ بيشتر، بهتر و عالي‌تر است‌. نيچه‌ از تمام‌ آيينهايي‌ كه‌ به‌ زندگي‌ «نه‌» گفته‌اند، به‌ شدت‌ انتقاد كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ تنها دوگونه‌ آيين‌ هست‌: آنكه‌ به‌ زندگي‌ «آري‌» مي‌گويد و آنكه‌ به‌ زندگي‌ «نه‌» مي‌گويد. مذهب‌ مولانا مذهبي‌ است‌ كه‌ سراسر زندگي‌ را دربرمي‌گيرد. با اينكه‌ از بزرگ‌ترين‌ عرفاي‌ همه‌ي‌ اعصار است‌، اما انكارِ نفس‌ يا خويشتن‌ - آزاري‌ جايي‌ در عرفان‌ او ندارد. در يكي‌ از اشعارش‌ از روحهاي‌ بزرگ‌ چون‌ صيّادان‌ چيره‌ دست‌ زندگي‌ ياد مي‌كند كه‌ مي‌كوشند معنويت‌ فرشتگان‌، پيامبران‌، اوليا و حتي‌ روح‌ كيهاني‌ را شكار كنند، تا از اين‌ راه‌ به‌ غناي‌ ابدي‌ نفس‌ و خلود آن‌ دست‌ يابند و قواي‌ بي‌پايان‌ آن‌ را فعليّت‌ ببخشند. او شما را فرامي‌خواند تا از ترس‌ تردامني‌ جامه‌ فراهم‌ نچينيد، بلكه‌ جامه‌ي‌ خود را هزاران‌ بار در درياي‌ زندگي‌ فرو بريد. پيكار براي‌ غلبه‌ي‌ روحي‌، نه‌ گريز از چالشهاي‌ زندگي‌، راهي‌ است‌ كه‌ او در زندگي‌ تجويز و بدان‌ عمل‌ مي‌كند. تنها براي‌ ارواح‌ خوابيده‌ است‌ كه‌ زندگي‌ رؤيايي‌ تهي‌ از معني‌ جلوه‌ مي‌كند. كيشهاي‌ وهم‌ آلود و خيالي‌، دست‌ آفريد خواب‌دوستان‌ و شب‌پرستان‌ است‌. مولانا درباره‌ي‌ حيات‌ بي‌انتها و بي‌قراري‌ آن‌ مي‌گويد: «نفوس‌ انساني‌ عالمي‌ را پس‌ از عالمي‌ در بوته‌ي‌ تجربه‌ گذاشته‌اند. كداميك‌ از اين‌ عوالم‌ ماهيت‌ نفس‌ شما را منعكس‌ مي‌سازد؟ آيا عرش‌ بر فراز افلاك‌ هفت‌گانه‌ نيست‌ و آيا طيرانِ ما به‌ آن‌ سويِ عرش‌ نيست‌؟ نه‌ افلاك‌ و نه‌ عرش‌ غايتِ ما تواند بود؛ ما بايد به‌ سوي‌ گلزار اتّحاد با الوهيّت‌ پرواز كنيم‌.» (36) 

به‌ نظر مولانا، زندگي‌ كيميايي‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ درگير تبدّل‌ و استحاله‌ است‌. مي‌توانيم‌ به‌ پيش‌ روي‌ خود زمين‌، آب‌، نور، و هوا ببينيم‌ كه‌ به‌ زندگي‌ گياهي‌ تبديل‌ مي‌شوند. زندگي‌ گياهي‌ به‌ زندگي‌ حيواني‌ مبدّل‌ مي‌شود و آن‌ هم‌ انديشه‌ي‌ متعالي‌ مي‌شود. پس‌ چرا انديشه‌ نتواند به‌ روح‌ الهي‌ مبدّل‌ شود؟
گرهمي‌ خواهي‌ كه‌ بفروزي‌ چو روز هستي‌ همچون‌ شب‌ خود را بسوز
هستيت‌ در هست‌ آن‌ هستي‌ نواز همچو مس‌ در كيميا اندر گداز
راهي‌ كه‌ در اين‌ بررسي‌ كوتاه‌ از جهان‌بيني‌ مولانا پيرامون‌ زندگي‌ در پيش‌ گرفته‌ايم‌، ناگزيرمان‌ مي‌سازد كه‌ سخن‌ خود را با دو شعر از او به‌ پايان‌ ببريم‌. در يكي‌ از آنها، وي‌ خصوصياتِ «مرد خدا» را به‌ دست‌ مي‌دهد و در ديگري‌، سير عارف‌ را درطلب‌ خدا از طريق‌ رموز يا تماثيل‌ مذاهب‌ گوناگون‌ ترسيم‌ مي‌كند و آن‌ را با بيان‌ اينكه‌ وي‌ خدا را در خود مي‌يابد، به‌ پايان‌ مي‌برد. شعر نخست‌:
مرد خدا شاه‌ بود زير دلق‌ مرد خدا گنج‌ بود در خراب‌
مرد خدا نيست‌ ز باد و ز خاك‌ مرد خدا نيست‌ ز نار و ز آب‌
مرد خدا بحر بود بيكران‌ مرد خدا بارد درّ بي‌حساب‌
مرد خدا عالم‌ از حق‌ بود مرد خدا نيست‌ فقيه‌ از كتاب‌
مرد خدا زان‌ سوي‌ كفرست‌ و دين‌ مرد خدا را چه‌ خطا و صواب‌
مولانا در اين‌ شعر از انسان‌ معنوي‌ يا معنويت‌ نوع‌ انسان‌ سخن‌ مي‌گويد. اين‌ انسان‌ در سرشت‌ هر كسي‌ پنهان‌ است‌. غايت‌ زندگي‌ وصول‌ به‌ چنين‌ مرتبه‌اي‌ از كمال‌ است‌. مولانا در شعر ديگري‌ داستان‌ ديوجانس‌ را آورده‌ كه‌ در روشنايي‌ روز و در انبوه‌ مردمي‌ كه‌ به‌ نظر او انسانيّت‌ را قلب‌ كرده‌ بودند، چراغ‌ به‌ دست‌ در بازار شهر آتن‌ به‌ جستجوي‌ انسان‌ مي‌گشته‌ است‌. و آن‌ گاه‌ كه‌ بدو گفتند چنين‌ كسي‌ يافت‌ نمي‌شود، او گفت‌: «آنكه‌ يافت‌ مي‌نشود، آنم‌ آرزوست‌.» (37) 

هوفدينگ‌ (38) از دين‌ تعريفي‌ زيبنده‌ كرده‌ و گفته‌ است‌: دين‌ ايمان‌ به‌ حفظ‌ ارزشهاست‌. در مابعدالطبيعه‌ عرفاني‌ مولانا، روح‌ منشأ و كانون‌ همه‌ي‌ ارزشهاي‌ ذاتي‌ و جاوداني‌ است‌. حقيقتي‌ كه‌ در روح‌ آدمي‌ جلوه‌گر شده‌ ابدي‌ و پايدار است‌. او انسان‌ را فرامي‌خواند كه‌ بر ناپايداري‌ زندگي‌ ظاهري‌ افسوس‌ نخورد، زيرا آنچه‌ حقيقي‌ است‌، هرگز نابود نمي‌شود. اشياء در مكان‌ پيدا مي‌شوند و ناپديد مي‌شوند. صورتها و شكلها مي‌آيند و مي‌روند. جويبارهاي‌ زندگي‌ ظاهري‌ جاري‌ و ناپيدا مي‌شود. بر اين‌ ناپديديها افسوس‌ نبايد خورد، زيرا آن‌ چشمه‌ي‌ جاودان‌ و زوال‌ناپذير، تباهي‌ نمي‌پذيرد و جويبارهاي‌ بيشتري‌ از آن‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد.
بايد يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ ما در اينجا با كيفيات‌ بسيط‌، يا با مطلق‌ متعالي‌ لايتغيّر و بي‌منتها روبه‌رو نيستيم‌، بلكه‌ با چشمه‌ي‌ جوشان‌ زندگي‌ روبه‌روييم‌ كه‌ دم‌ به‌ دم‌ فوران‌ مي‌زند و نفوس‌ به‌ قدر استطاعت‌ از آن‌ سيراب‌ مي‌شوند. مرگ‌، تنها از آنِ مظاهر است‌. مرگ‌، وهم‌ و پندار است‌، نه‌ زندگي‌. مقدّر است‌ كه‌ هر نفسي‌ با شركت‌ در زندگي‌ ابدي‌، بقا مي‌يابد. غايت‌ زندگي‌، نه‌ تنها از راه‌ توليد و تكثير انواع‌ بلكه‌ با تمايل‌ هر نفسي‌ به‌ تطوّر و استعلاء، جاودان‌ و غني‌ ساختن‌ خود است‌. حركت‌ زندگي‌ بر اثر يك‌ رشته‌ نفي‌ و اثباتهاست‌. تحقّق‌ نفس‌ بدون‌ انكار نفس‌ محال‌ است‌. هر مرحله‌اي‌ كه‌ نفس‌ بدان‌ واصل‌ مي‌شود، ناچار بايد نفي‌ و استعلاء بيابد، تا از بستر مرگ‌ نفوس‌ مرده‌، نفوس‌ تازه‌تري‌ برخيزند. مولانا مي‌گويد از همان‌ آغاز حيات‌ نردباني‌ فراروي‌ شما نهاده‌ كه‌ از پله‌هاي‌ آن‌ يك‌ به‌ يك‌ فرارويم‌. پس‌ از اين‌ او فرضيه‌ي‌ بنيادي‌ خود را بارِ ديگر تكرار مي‌كند كه‌ زندگي‌ از غيرآلي‌ به‌ آلي‌ تطوّر يافته‌، از مرحله‌ي‌ نباتي‌ به‌ حيواني‌ گذشته‌، به‌ آستان‌ عقل‌ و معرفت‌ و ايمان‌ رسيده‌، تا آنجا كه‌ جسم‌ او پاره‌اي‌ از عالم‌ خاك‌ است‌ به‌ روح‌ و انديشه‌ تبديل‌ شده‌ و به‌ هيئت‌ كلّ درآمده‌ است‌. با وصف‌ اين‌، پس‌ از آگاهي‌ از بي‌نهايت‌، سفر كشف‌ و شهود از طريقِ بي‌نهايت‌ همچنان‌ ادامه‌ مي‌يابد. تا زماني‌ دراز، اين‌ سفر به‌ سوي‌ خدا بود، اما اكنون‌ سفر در بي‌نهايت‌ خداست‌: سفر از خاك‌ تا افلاك‌، از بشريّت‌ به‌ مَلَكيّت‌ تا آنكه‌ محدود نامحدود را در آغوش‌ گيرد: انسان‌ كه‌ فرزند خداست‌، با پدر خود يگانه‌ شود. (39) كالبدها پير و فرتوت‌ مي‌شوند، اما زندگي‌ جاودانه‌ جوان‌ مي‌ماند. 

در قرآن‌ درباره‌ي‌ خلقت‌ انسان‌ آمده‌ كه‌ كالبد او از گل‌ آفريده‌ شده‌، اما همين‌ كه‌ اين‌ كالبد مادي‌ كمال‌ يافته‌، خداوند از روح‌ خود در آن‌ دميده‌ است‌. مولانا در تقريرات‌ خود كه‌ در كتاب‌ فيه‌مافيه‌ گرد آمده‌ است‌ از قول‌ پيامبر(ص‌) حديثي‌ درباره‌ي‌ خلقت‌ آدم‌ مي‌آورد و مي‌گويد كه‌ گل‌ آدم‌ در چهل‌ روز سرشته‌ شد. (40) در قرآن‌ است‌ كه‌ يوم‌ اللّه‌ دوره‌ي‌ صد هزار ساله‌ است‌. (41) 

اين‌ طرز بيان‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ از آن‌ يك‌ رقم‌ دقيق‌ رياضي‌ اراده‌ شده‌ باشد بلكه‌ از اين‌ تعبير مجازي‌ يا اَدَبي‌، مراد يك‌ زمان‌ طولاني‌ است‌. بنابراين‌ چهل‌ روز خداوند به‌ معناي‌ صدها ميليون‌ سال‌ است‌. مولانا از اين‌ بيان‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ جسم‌ آدمي‌ به‌ امر خدا در يك‌ لحظه‌ي‌ از زمان‌ به‌ عرصه‌ي‌ وجود نيامده‌ است‌، بلكه‌ كالبد او ثمره‌ي‌ سير طولاني‌ تكامل‌ است‌. پس‌ از آنكه‌ كالبد مادّي‌ بشر كامل‌ شد، روح‌ خدا در آدمي‌ ظاهر گشت‌ و جوهر نفس‌ انساني‌ را به‌ خود آورد. با پديد آمدن‌ اين‌ آگاهي‌، نفس‌ انساني‌ دريافت‌ كه‌ خود ثمره‌ي‌ تحوّل‌ و تطوّر نيست‌، بلكه‌ جوهراً مقدم‌ بر آفرينش‌ عالم‌ ظاهر است‌ و در پي‌ اين‌ وقوف‌، جهان‌ با همه‌ي‌ موجودات‌ گوناگونش‌، ديگر نه‌ چون‌ علت‌، بلكه‌ همچون‌ معلول‌ جلوه‌ مي‌كند؛ زيرا كه‌ نفس‌، هستي‌ را در كالبد خود ريخته‌ و آن‌ را با مقولات‌ مكان‌، زمان‌ و عليّت‌ درهم‌ آميخته‌ است‌. مولانا مي‌گويد جسم‌ علت‌ نفس‌ نيست‌، بلكه‌ آفريده‌ي‌ نفس‌ است‌ و به‌ سان‌ ابزاري‌ براي‌ كار در عالم‌ مادّي‌ و پديداري‌ است‌. آنچه‌ را ما كيفيتهاي‌ موجود ماده‌ي‌ مستقلي‌ مي‌دانيم‌، تنها در پيوند با ذهن‌ دريابنده‌، هستي‌ دارد. مولانا در يكي‌ از غزلهايش‌ وصف‌ حال‌ خود را مي‌آورد كه‌ چگونه‌ پس‌ از آنكه‌ به‌ حقيقت‌ نفس‌ خود وقوف‌ يافته‌، به‌ جستجوي‌ خدا برآمده‌ است‌. او از كيشي‌ به‌ كيشي‌ و از عقيدتي‌ به‌ عقيدت‌ ديگري‌ ره‌ مي‌سپارد، و چون‌ خدا را در هيچ‌ معبد و بت‌ و بتخانه‌اي‌ نمي‌يابد، به‌ خويشتن‌ بازمي‌گردد و او را در نهانخانه‌ي‌ دل‌ مي‌بيند. مولانا را هيچ‌ كيش‌ و آييني‌ راضي‌ نمي‌كند، جز آنكه‌ خدا را با دل‌ خويشتن‌ تجربه‌ كند. اين‌ غزل‌ از ناب‌ترين‌ غزلهاي‌ عارفانه‌ي‌ مولاناست‌:
من‌ آن‌ روز بودم‌ كه‌ اسما نبود نشان‌ از وجود مسّما نبود
زما شد مسمّا و اسما پديد در آن‌ روز كانجا من‌ و ما نبود...
به‌ بتخانه‌ رفتم‌ به‌ بتخانه‌ در در او هيچ‌ رنگي‌ هويدا نبود
بعمدا شدم‌ بر سر كوه‌ قاف‌ در آنجاي‌ جز جاي‌ عنقا نبود
به‌ كعبه‌ كشيدم‌ عنان‌طلب‌ در او مقصد پير و برنا نبود
سوي‌ منظر قاب‌ قوسين‌ شدم‌ در آن‌ بارگاه‌ معلّي‌ نبود
نگه‌ كردم‌ اندر دل‌ خويشتن‌ در آنجاش‌ ديدم‌ دگر جا نبود... (42) 

اين‌ است‌ تجربه‌ و بيان‌ حال‌ عرفاي‌ بزرگ‌ اديان‌ روحي‌ كه‌ با هيچ‌ دين‌ رسمي‌ خشنود نمي‌شوند و زندگي‌ روحي‌ خود را بر بنياد تجارب‌ شخصي‌ و اعتقاداتي‌ كه‌ از مكاتب‌ كلامي‌ و فلسفي‌ ريشه‌ نگرفته‌ مي‌گذارند. اين‌ تجربه‌ها ميراث‌ مشترك‌ روحهاي‌ بزرگ‌ و ميدانگاههاي‌ تلاقي‌ اديان‌ بزرگ‌ است‌. آنان‌ به‌ چگونگي‌ تشكُّلِ عقلي‌ اعتقادات‌ و اختلاف‌ رسوم‌ و آداب‌ پرستش‌، كه‌ بيشتر عامل‌ جدايي‌ اديان‌ از هم‌ است‌ تا موجب‌ اتحاد و هماهنگي‌ آنها، هيچ‌ كاري‌ ندارند. مولانا از جمله‌ي‌ مقدسان‌ و عارفان‌ اندك‌ شماري‌ است‌ كه‌ تركيب‌ انديشه‌، اخلاق‌ خلاق‌ و كوشش‌ اجتماعي‌ آنان‌ با تجارب‌ عاطفي‌ و شخصي‌ ضعيف‌ نشده‌ و با وقايع‌ زندگاني‌ روزمره‌ ارتباطي‌ ندارد. روحانيت‌، عقلانيّت‌ و اخلاق‌ كُلّي‌ در وجود او تركيبِ معتدلي‌ يافته‌ است‌. خدا و عالم‌ و آدم‌ در يك‌ بينش‌ جامع‌؛ بينشِ عشقِ خلّاق‌ به‌ هم‌ مي‌رسند. تنيسن‌ در يك‌ بند از شعرِ يادبود خود بينش‌ و طريقه‌ي‌ مولانا را خلاصه‌ مي‌كند:
خدايي‌ كه‌ حيات‌ و عشق‌ او سرمدي‌ است‌
خدايي‌ يكتا، قانوني‌ يكتا و گوهري‌ يكتاست‌
بيرون‌ ز وجود او چيزي‌ نيست‌
و همه‌ي‌ آفريدگان‌ به‌ سويِ او روان‌اند 

جذابيّت‌ مولانا برايِ فلاسفه‌ي‌ ديني‌، معرفت‌ شناسان‌ و علماي‌ مابعدالطبيعي‌ همان‌ اندازه‌ عظيم‌ است‌ كه‌ براي‌ عرفاي‌ همه‌ي‌ اديان‌. فلسفه‌ي‌ معاصر و علم‌ جديد نمي‌تواند مولانا را ناديده‌ بگيرد. نزديك‌ به‌ يك‌ قرن‌ است‌ مفهوم‌ تكامل‌ كه‌ واژگونگر آراي‌ كهن‌ كلامي‌ در باب‌ خلقت‌ بوده‌، بر انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و علمي‌ سايه‌گسترده‌ است‌ و تفكر را به‌ راه‌ نوعي‌ شكاكيّت‌ و لاادريگري‌ برده‌ است‌. مكتبهاي‌ كلامي‌ در همه‌ جا در تقلّاي‌ آنند كه‌ با پذيرفتن‌ اصول‌ كلي‌ تكامل‌ به‌ عنوان‌ واقعيتهاي‌ مسلّم‌، حقايق‌ پايدار و ارزشهاي‌ دين‌ را نجات‌ بخشند و اصول‌ و اعتقادات‌ كهن‌ را از نو ترويج‌ كنند. اما مولانا شش‌ قرن‌ پيش‌ از اين‌، اين‌ وظيفه‌ را به‌ شيوه‌يي‌ انجام‌ داده‌ كه‌ كار او مي‌تواند براي‌ همه‌ي‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواهند دين‌ را با فلسفه‌ و علم‌ آشتي‌ دهند، سرمشق‌ باشد. (43)

پانوشتها
1. البته‌ صفت‌ معنوي‌ بر مولوي‌ برازنده‌تر از هر كسي‌ است‌ ولي‌ معمولاً «معنوي‌» صفت‌ مثنوي‌ است‌ نه‌ صفت‌ خود مولوي‌، يعني‌ مشهور «مثنوي‌ معنوي‌» است‌، چنان‌ كه‌ شاه‌ قاسم‌ انوار (متوفي‌ 835 ه‌.ق‌.) گويد:
جانِ معني‌ قاسم‌ ار خواهي‌ بخوان‌ مثنوي‌ معنوي‌ مولوي‌
و شيخ‌ بهايي‌ گويد:
مثنوي‌ معنوي‌ مولوي‌ هست‌ قرآني‌ به‌ لفظ‌ پهلوي‌
و عكس‌ اين‌ اشتباه‌ را درباره‌ي‌ حافظ‌ كرده‌اند، يعني‌ او را كه‌ خود «لسان‌الغيب‌» لقب‌ يافته‌ برخي‌ از مؤلفّان‌ - از جمله‌ قاضي‌ نوراللّه‌ شوشتري‌ (مجالس‌ المؤمنين‌، ص‌ 802) ديوان‌ او را «لسان‌ الغيب‌» پنداشته‌اند. قاضي‌ نور اللّه‌ گويد «ديوان‌ او لسان‌ الغيب‌ است‌ و صحت‌ ايمان‌ او مبرا از عيب‌...» در مناقب‌ العارفين‌ افلاكي‌ (739/2، چاپ‌ تركيه‌) آرد «... مثنوي‌ معنوي‌ كشّاف‌ اسرار قرآن‌ است‌». مولانا خود اين‌ كتاب‌ را «معنوي‌» خوانده‌ گويد:
گرشدي‌ عطشان‌ بحر معنوي‌ فرجه‌يي‌ كن‌ در جزيره‌ مثنوي‌ (مثنوي‌، دفتر 6، ص‌ 552، علاءالدوله‌).
شيح‌ بهائي‌ و صاحب‌ روضات‌ الجنات‌ (ص‌ 409، تهران‌) او را «الحكيم‌ المعنوي‌ المولوي‌» خوانده‌اند ] ويراستار [ .
2. مثنويّ ما دكان‌ وحدت‌ است‌ غير واحد هرچه‌ بيني‌ آن‌ بت‌ است‌ (مثنوي‌، دفتر 6، ص‌ 588، چاپ‌ علاءالدوله‌).
- مولانا مثنوي‌ را «كان‌ فقر» هم‌ ناميده‌ است‌ (دفتر 6، ص‌ 589):
هر دكاني‌ راست‌ بازار دگر مثنوي‌ دكّان‌ فقر است‌ اي‌ پدر
] ويراستار [
3. علم‌ راه‌ حق‌ و علم‌ منزلش‌ صاحب‌ دل‌ داند آن‌ را با دلش‌
] ويراستار [
4. بسنجيد با ابيات‌ زير از مثنوي‌ (دفتر سوم‌، ص‌ 18-317، علاءالدوله‌):
با دو عالم‌ عشق‌ را بيگانگي‌ است‌ وندر او هفتادودو ديوانگي‌ است‌
غير هفتاد و دو ملت‌ كيش‌ او تخت‌ شاهان‌ تخته‌بندي‌ پيش‌ او
آتشي‌ از عشق‌ در جان‌ برفروز سر به‌ سر ذكر و عبارت‌ را بسوز
و با اين‌ ابيات‌ از ديوان‌ كبير (جزو سوم‌، ص‌ 199، چاپ‌ فروزانفر، دانشگاه‌ تهران‌، 1349، ه‌.ش‌.):
من‌ از اقليم‌ بالايم‌، سرِ عالم‌ نمي‌دارم‌ نه‌ از آبم‌ نه‌ از خاكم‌، سرِ عالم‌ نمي‌دارم‌
اگر بالاست‌ پر اختر وگر درياست‌ پرگوهر وگر صحراست‌ پر عبهر، سر آن‌ هم‌ نمي‌دارم‌...
جز اين‌ منهاجِ. روز و شب‌ عشّاق‌ را مذهب‌ كه‌ من‌ مسلك‌ به‌ زير اين‌ كهن‌ طارم‌ نمي‌دارم‌
] ويراستار [
5. در هيچ‌ يك‌ از اشعار و آثار منثور او تخلّص‌ «رومي‌» نيامده‌ است‌، و آن‌ غزل‌ مستزاد كه‌ «از آن‌ عقيده‌ي‌ به‌ تناسخ‌ استنباط‌ مي‌كنند، ابداً مربوط‌ به‌ مولانا نيست‌ و از ملحقات‌ ديوان‌ شمس‌ است‌ (يعني‌ «هر لحظه‌ به‌ شكلي‌ بت‌ عيّار برآمد...») و از جمله‌ دلايل‌ الحاقي‌ بودن‌ آن‌ كلمه‌ي‌ (رومي‌) است‌ كه‌ به‌ طور تخلّص‌ در مقطع‌ غزل‌ آمده‌، و مولانا هرگز با اين‌ تخلّص‌ شعر نساخته‌ است‌:
رومي‌ سخن‌ كفر نگفته‌ است‌ و نگويد منكر مشويدش‌...
(رش‌ به‌: مقاله‌ استاد جلال‌ همايي‌ در يادنامه‌ي‌ مولوي‌، ص‌ص‌ 5-184، از انتشارات‌ يونسكو، تهران‌، 1337 ه‌.ش‌.). با اين‌ همه‌ غربيها او را بيشتر به‌ «رومي‌» مي‌شناسند تا به‌ «بلخي‌» ] ويراستار [ .
6. اشاره‌ به‌ اين‌ ابيات‌ است‌ از ديوان‌ غزليات‌ شمس‌ (ص‌ 327، تهران‌، صفي‌ عليشاه‌، 1338 ه‌.ش‌.):
روزها فكر من‌ اينست‌ و همه‌ شب‌ سخنم‌ كه‌ چرا غافل‌ از احوال‌ دل‌ خويشتنم‌
زكجا آمده‌ام‌، آمدنم‌ بهر چه‌ بود به‌ كجا مي‌روم‌ آخر ننمايي‌ وطنم‌...
مرغ‌ باغ‌ ملكوتم‌ نيم‌ از عالم‌ خاك‌ چند روزي‌ قفس‌ ساخته‌اند از بدنم‌
7. مقصود غزل‌ زير است‌ (مقدمه‌ي‌ رومي‌ و تفسير مثنوي‌ معنوي‌، اثر ر.ا. نيكلسن‌، ص‌ 272، ترجمه‌ي‌ ا. اوانسيان‌ دانشگاه‌ تهران‌، 1335 ه‌.ش‌.):
چه‌ تدبير اي‌ مسلمانان‌ كه‌ من‌ خود را نمي‌دانم‌ نه‌ ترسا نه‌ يهودم‌ من‌، نه‌ گبرم‌ نه‌ مسلمانم‌
نه‌ شرقيّم‌ نه‌ غربيّم‌ نه‌ برّيّم‌ نه‌ بحريّم‌ نه‌ از كان‌ طبيعيّم‌ نه‌ از افلاك‌ گردانم‌...
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چينم‌ نه‌ از بلغار و سقسينم‌ نه‌ از ملك‌ عراقينم‌ نه‌ از خاك‌ خراسانم‌
مكانم‌ لامكان‌ باشد، نشانم‌ بي‌نشان‌ باشد نه‌ تن‌ باشد نه‌ جان‌ باشد كه‌ من‌ از جان‌ جانانم‌... ] ويراستار [
مكانم‌ لامكان‌ باشد، نشانم‌ بي‌نشان‌ باشد نه‌ تن‌ باشد نه‌ جان‌ باشد كه‌ من‌ از جان‌ جانانم‌
] ويراستار [
8. مثنوي‌، دفتر 5، ص‌ 546، چاپ‌ علاءالدوله‌.
9. مثنوي‌، دفتر 1، ص‌ 56، چاپ‌ علاءالدوله‌.
10. تفصيل‌ اين‌ مطلب‌ - به‌ مناسبتِ ديگري‌- در تاريخ‌ وصّاف‌، ص‌ 60-159، چاپ‌ سنگي‌، و تاريخ‌ مغولِ اقبال‌، ص‌ 89-388 آمده‌ است‌ ] ويراستار [ .
11. نام‌ قديمي‌ شهر قره‌مان‌ در جنوب‌ شرقي‌ ولايت‌ قونيه‌ در تركيه‌. -م‌.
12. براي‌ اين‌ نوع‌ قياسها تنها محملي‌ كه‌ مي‌توان‌ تراشيد عبارت‌ از ارادت‌ بي‌حدّ و حصرِ نويسنده‌ي‌ مقاله‌ نسبت‌ به‌ مولاناست‌، وگرنه‌ (با مختصر تغييري‌) هم‌ از زبان‌ مولانا جوابش‌ مي‌توان‌ داد كه‌:
كار پاكان‌ را قياس‌ از ما مگير گرچه‌ باشد در نوشتن‌ شير شير
و اگر گوييد: چرا؟ دليلش‌ را باز خودِ مولانا بهتر مي‌گويد:
احمد اربگشايد آن‌ پّرجليل‌ تا اَبَد مدهوش‌ ماند جبرئيل‌...
تا چه‌ رسد به‌ سقراط‌ و مولوي‌ ] ويراستار [ .
13. رش‌ به‌: نفحات‌ الانسِ جامي‌، ص‌ 67-466، چاپ‌ مهدي‌ توحيدي‌پور، تهران‌، 1337 ه‌.ش‌. ] ويراستار [ .
14. شيخِ اُستاد گشت‌ نوآموز درس‌ خواندي‌ به‌ خدمتش‌ شب‌ و روز
مُنتهي‌ بود مُبتدي‌ شد باز مُقتدي‌ بود مُقتدي‌ شد باز
شيخِ مفتي‌ زعشق‌ شاعر شد گشت‌ خَمّار اگرچه‌ زاهد بد...
(وَلدنامه‌، ص‌ 98-197، چاپ‌ همايي‌) ] ويراستار [ .
15. بازگُستاخان‌ اَدَب‌ بگذاشتند تخم‌ كُفران‌ و حَسَدها كاشتند...
(مناقب‌العارفين‌ افلاكي‌، ص‌ 698) ] ويراستار [ .
16. نفحات‌الانس‌، ص‌ 467.
17. مولانا به‌ اين‌ «تغيير حال‌» اشارات‌ گوناگوني‌ كرده‌ است‌. در غزليّات‌ يكجا گويد:
زاهد كشوري‌ بدم‌ صاحب‌ منبري‌ بدم‌ كرد قضا دل‌ مرا عاشق‌ كف‌زنان‌ تو
و در رباعيات‌ گويد:
زاهد بودم‌ ترانه‌گويم‌ كردي‌ سر فتنه‌ي‌ بزم‌ و باده‌جويم‌ كردي‌
سجّاده‌نشين‌ باوقاري‌ بودَم‌ بازيچه‌ي‌ كودكان‌ كويم‌ كردي‌
] ويراستار [ .
18. گنجي‌ يكي‌ پديد آمد در آن‌ دُكّان‌ زركوبي‌ زهي‌ صورت‌ زهي‌ معني‌ زهي‌ خوبي‌ زهي‌ خوبي‌...
] ويراستار [ .
19. شب‌ و روز مي‌بكوشم‌ كه‌ برهنه‌ را بپوشم‌ نه‌ چنانِ دكان‌ فروشم‌ كه‌ دُكانِ نو برآرم‌
(كليات‌ شمس‌، ج‌ 3، ص‌ 178) ] ويراستار [ .
20. William James (1910-1842) فيلسوف‌ و روان‌شناس‌ آمريكايي‌.
21. فرق‌ اساسي‌ ميان‌ انديشه‌ي‌ اصيل‌ و آثار حقيقي‌ آن‌ با آنچه‌ به‌ تفكر، فرهنگ‌ و تمدن‌ اسلامي‌، به‌ ويژه‌ در نزد اسلام‌ شناسان‌ غير مسلمان‌، مشهور شد، است‌. هستند انديشه‌هايي‌ كه‌ با عنوان‌ تفكر اسلامي‌ از انديشه‌هاي‌ يوناني‌ تأثير گرفته‌اند، اما چنين‌ انديشه‌هايي‌ هيچ‌ ارتباطي‌ به‌ انديشه‌ي‌ اصيل‌ اسلامي‌ و آراي‌ متكي‌ به‌ وحي‌ ندارند. نويسنده‌ي‌ محترم‌ در اين‌ باره‌ دچار اشتباه‌ شده‌ و حكمي‌ ناصواب‌ صادر كرده‌ است‌ ] ويراستار [ .
22. «كَتَبَ عَلَي‌ نَفسِهِ الرَّحمةَ». قرآن‌ كريم‌، سوره‌ي‌ انعام‌، آيه‌ي‌ 12؛ و در آيتِ 54 همين‌ سوره‌ «كَتبَ ربّكُم‌ عَلَي‌ النَفسِهِ الرَحمةَ». -م‌.
23. «وَ رَحمتي‌ وَسِعت‌ كُلَّ شي‌ءٍ». سوره‌ي‌ اعراف‌، آيه‌ي‌ 156. -م‌.
24. مقصود نويسنده‌ آيه‌ي‌ 257 از سوره‌ي‌ بقره‌ است‌ كه‌ «وَسعَ كُرسيُه‌االسَّمواتِ وَ الأرضَ...» ] ويراستار [ .
25. عنوان‌ اصلي‌ كتاب‌ The Metaphysics of Rumi است‌ كه‌ در فارسي‌ تحت‌ عنوان‌ عرفان‌ مولوي‌ ترجمه‌ و منتشر شده‌ است‌. -م‌.
26. نقل‌ مستقيم‌ از: حليفه‌ عبدالحكيم‌، عرفان‌ مولوي‌، چاپ‌ 2، ترجمه‌ي‌ احمد محمدي‌؛ احمد ميرعلايي‌، تهران‌، كتابهاي‌ جيبي‌، 1356، ص‌ 50-48 -م‌.
27. مثنوي‌، دفتر 3، ص‌ 309، چاپ‌ علاءالدوّله‌، و نيز با اين‌ بيت‌ معروف‌ بسنجيد كه‌ در مثنوي‌ (دفتر 6، ص‌ 619، علاءالدوله‌) گويد:
ذره‌ ذره‌ كاندرين‌ ارض‌ و سماست‌ جنسِ خود را همچو كاه‌ و كهرباست‌
] ويراستار [ .
28. مقصود نويسنده‌ ابيات‌ زير است‌ از مثنوي‌ (دفتر 5، ص‌ 538، علاءالدوله‌):
عشق‌ بحري‌ آسمان‌ بَر وي‌ كفي‌ چون‌ زليخا در هوايِ يُوسفي‌
دورگردون‌ را ز موج‌ عشق‌ دان‌ گر نبودي‌ عشق‌ بفسردي‌ جهان‌
كه‌ جمادي‌ محو گشتي‌ در نبات‌ كي‌ فَدايِ روح‌ گشتي‌ ناميات‌
روح‌ كي‌ گشتي‌ فدايِ آن‌ دمي‌ كز نسيمش‌ حامله‌ شد مريمي‌
هر يكي‌ بر جا فسردي‌ همچو يخ‌ كي‌ بدي‌ پرّان‌ و جويان‌ چون‌ ملَخِ
ذَرّه‌ ذَرّه‌ عاشقانِ آن‌ جمال‌ مي‌شتابد در عُلُو همچون‌ نهال‌.... ] ويراستار [ .
29. همچو آب‌ و نان‌ كه‌ جنسِ ما نبود گشت‌ جنسِ ما و اندر ما فزود
نقش‌ جنسيّت‌ ندارد آب‌ و نان‌ ز اعتبارِ آخر آن‌ را جنس‌ دان‌
] ويراستار [ .
30. اشاره‌ است‌ به‌ ابيات‌ زير (مثنوي‌، دفتر 3، ص‌ 2-291) كه‌ قبلاً نيز نقل‌ شده‌ است‌:
با دو عالم‌ عشق‌ را بيگانگي‌ است‌ واندر او هفتادودو ديوانگيست‌
سخت‌ پنهانست‌ و پيدا حيرتش‌ جانِ سلطانانِ جان‌ در حسرتش‌
غير هفتاد و دو ملت‌ كيش‌ او تخت‌ شاهان‌ تخته‌بندي‌ پيش‌ او
] ويراستار [ .
31. عقل‌ جزوي‌ گاه‌ خيره‌ گه‌ نگون‌ عقل‌ كُلي‌ فارغ‌ از ريب‌ المنون‌
عقل‌ جزوي‌ عشق‌ را مُنكر بود گرچه‌ بنمايد كه‌ صاحب‌ سِر بود
عقل‌ جزوي‌ آفتش‌ وهم‌ است‌ و ظنّ ز آنكه‌ در ظلمات‌ شد او را وطن‌
(مثنوي‌، دفتر 1، ص‌ 52؛ دفتر 3، ص‌ 221 و 232، علاءالدوله‌) ] ويراستار [ .
32. عقل‌ جزوي‌ عقلِ استخراج‌ نيست‌ جز پذيرايِ فن‌ و محتاج‌ نيست‌
عقل‌ جزوي‌ را وزيرِ خود مگير عقل‌ كل‌ را ساز اي‌ سلطان‌ وزير
اين‌ تفاوتِ عقلها را نيك‌ دان‌ در مراتب‌ از زمين‌ تا آسمان‌
هست‌ عقلي‌ از ضيا چون‌ آفتاب‌ هست‌ عقلي‌ كمتر از زهره‌ و شهاب‌...
عقلِ جزوي‌ عقل‌ را بدنام‌ كرد كام‌ دنيا مرد را ناكام‌ كرد
(مثنوي‌، دفتر 4، ص‌ 358؛ دفتر 5، ص‌ 440). نيز بسنجيد با اين‌ دو بيت‌ از شيخ‌ سعدي‌ (كليات‌: طيبات‌، ص‌ 674: انتشارات‌ جاويدان‌، 1347 ه‌.ش‌.):
فرمان‌ عقل‌ و عشق‌ به‌ يكجاي‌ نشنوند غوغا بود دو پادشه‌ اندر ولايتي‌
زآن‌ دَم‌ كه‌ عشق‌ دستِ تطاوُل‌ دراز كرد معلوم‌ شد كه‌ عقل‌ ندارد كفايتي‌
] ويراستار [
33. لفظ‌ در معني‌ هميشه‌ نارسان‌ زان‌ پيمبر گفت‌ «قَدْ كَلَّاللسانّ»
لفظ‌ اُسطرلاب‌ باشد در حساب‌ چه‌ قَدَر داند ز چرخ‌ و آفتاب‌
] ويراستار [
34. آب‌ اندر حوضِ اگر زندانيست‌ باد نَشفش‌ مي‌كند كَارَكا نيست‌
مي‌رهاند مي‌بَرَد تا مَعدنش‌ اندك‌ اندك‌ تا نبيني‌ بُردنش‌
پارسي‌ گوييم‌ يعني‌ اين‌ كشش‌ ز آن‌ طرف‌ آيد كه‌ آمد آن‌ چَشش‌
] ويراستار [
35. ما ز بالاييم‌ بالا مي‌رويم‌ ما ز درياييم‌ دريا مي‌رويم‌
هم‌ از اينجا و از آنجا نيستيم‌ ما ز بي‌جاييم‌ بي‌جا مي‌رويم‌
و «بي‌جا» را مولانا در ترجمه‌ي‌ «لامكان‌» مكرر به‌ كار برده‌ است‌، و اينجا مقصود «عالم‌ غيب‌» و «خاستگاه‌» ارواح‌ است‌ ] ويراستار [ .
36. مقصود نويسنده‌ ابيات‌ زير است‌ از مثنوي‌ (دفتر 2، ص‌ 144؛ دفتر 1، ص‌ 20؛ دفتر 5، ص‌ 476، چاپ‌ علاءالدوله‌):
مي‌زَنَد جان‌ در جهان‌ آبگون‌ نعره‌ي‌ «يا لَيْتَ قَوْمي‌ يَعْلَمُون‌»
گرنخواهي‌ زيست‌ جان‌ بي‌ اين‌ بَدَن‌ پَس‌ فَلَك‌ ايوان‌ كه‌ خواهي‌ بُدَن‌؟
گرنخواهد بي‌بَدَن‌ جانِ تو زيست‌ «في‌السماء رزق‌ كَم‌» روزي‌ كيست‌...
جانهاي‌ رسته‌ از ميل‌ و هَوي‌' مي‌سرايد ذكر و تسبيح‌ خدا....
سايرين‌ در آسمانهايِ دِگر غير اين‌ هفت‌ آسمان‌ معتبر...
و مراد از «جهان‌ آبگون‌» نيز «آسمان‌ و افلاك‌» است‌ ] ويراستار [ .
37. كُليّات‌ شمس‌، ج‌ 1، ص‌ 255، غزل‌ 441، چاپ‌ فروزانفر. مولانا اين‌ قصّه‌ را در مثنوي‌ نيز سروده‌ است‌، رش‌ به‌: (مثنوي‌، دفتر 11-510؛ چاپ‌ علاءالدوله‌):
آن‌ يكي‌ با شمع‌ برمي‌گشت‌ روز گِرد هر بازار دل‌ پر عشق‌ و سوز
بُلفضولي‌ گت‌ او را كاي‌ فلان‌ هين‌ چه‌ مي‌جويي‌ به‌ پيش‌ هر دكان‌...
گفت‌ مي‌جويم‌ به‌ هر سو آدمي‌ كو بُود حّي‌ از حيات‌ آن‌ آدمي‌...
38. هارالدهوفدينگ‌ Harald Hoffding (1931-1843) فيلسوف‌ و مورّخ‌ دانماركي‌. نويسنده‌ي‌ كتاب‌ فلسفه‌ي‌ مذهب‌ (1906، نيويورك‌).
39. اينجا بيان‌ نويسنده‌ بويِ مسيحيت‌ مي‌دهد، و ترديدي‌ نيست‌ كه‌ مولانا چنين‌ مطلبي‌ نگفته‌ است‌ ] ويراستار [ .
40. رش‌ به‌: فيه‌مافيه‌، ص‌ 27، چاپ‌ فروزانفر، دانشگاه‌ تهران‌، 1330 ه‌.ش‌. اصلِ حديث‌ اين‌ است‌ «خَمَّرْتُ طينةَ آدمَ بَيَديَّ اربعينَ صباحاً» ] ويراستار [ .
41. نويسنده‌ي‌ مقاله‌، شماره‌ي‌ سوره‌ و آيه‌ را نداده‌، ولي‌ ظاهراً اشتباه‌ كرده‌ چه‌ مقدار «صد هزار سال‌» در قرآن‌ نيست‌ و تنها «هزار سال‌» و «پنجاه‌ هزار سال‌» در قرآن‌ مجيد ذكر شده‌. به‌ احتمال‌ زياد مقصود نويسنده‌ اين‌ آيه‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد «وَ يستعجلونكَ بالعذابِ وَ لَنْ يَوماً يُخْلِف‌ اللّه‌ وعَدهُ و اِنَّ يَوماً عِندَ رَبِّكَ كَألْفِ سَنَةٍ مما تَعُدونَ» (سورة‌ الحج‌، آيه‌ي‌ 47). نيز رش‌ به‌ سورة‌ المعارج‌، آيه‌ي‌ 4 كه‌ مي‌فرمايد «تَعْرُج‌ الملائكةُ و الروحُ اِليه‌ في‌ يومِ كان‌ مقدارُه‌ خَمْسينَ اَلْفَ سَنَةٍ ] ويراستار [ .
42. غزليّات‌ شمس‌ تبريزي‌، ص‌ 59-258.
43. م‌.م‌. شريف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌ ، تهران‌، نشر دانشگاهي‌، 1373، ص‌ص‌ 350-323.
كتابنامه‌
مثنوي‌، چاپ‌ سنگي‌، لاهوز؛ ترجمه‌ به‌ انگليسي‌ به‌ وسيله‌ي‌ ر.آ.نيكلسون‌، لندن‌؛ فيه‌مافيه‌، چاپ‌ سنگي‌؛ لاهور خليفه‌ عبدالحكيم‌، فلسفه‌ي‌ نظري‌ رومي‌، لاهور، 1959؛ ر.آ.نيكلسون‌، اشعار مذهب‌ از ديوان‌ شمس‌ تبريز، لندن‌؛ رومي‌ عارف‌، لندن‌؛ افضل‌ اقبال‌، زندگي‌ و انديشه‌ي‌ رومي‌، بزم‌ اقبال‌، لاهور

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

نغمه زندگى

http://www.hadith.net/persian/products/magazine/hadith-e-zendegi/07/007.htm

اگر ادبيات را - بنابر همان تعريف اديبانه - نغمه زندگى بخوانيم، آن‏گاه بايد سر و كار ادبيات را با همه «زنده‏ها» بدانيم. به اين معنا كه هر يك از آفرينندگان ادبى، به عدد و رقم زندگان، مخاطب دارد؛ زيرا نغمه زندگى و ترنّم حيات، چترى است كه بر سر همه آفريده‏هاى زنده خدا سايه مى‏اندازد و مى‏توان آن را از زبان هر زنده‏اى شنيد. در اين معامله، زبانِ لفظى و تفاوت‏هاى ميان السنه، هيچ اهميّتى ندارد، كه به قول حافظ:

يكى است تركى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى

حديث عشق در بيت بالا، همان «نغمه حيات» است كه در تعريف ادبيات گفتيم و به فتواى حافظ، اين حديث را به هر زبانى مى‏توان بيان كرد. بنابراين، لغت و گرامر و يا ساختارهاى بيرونى السنه، در اين «بيان» تأثير و مدخليّتى ندارند. دور از صواب نيست اگر مولوى را نيز در ابيات زير، در مقام بيان همين نكته ببينيم:

هم زبانى، خويشى و پيوندى است
مرد با نامحرمان چون بندى است
اى بسا هندو و ترك هم زبان
اى بسا دو ترك چون بيگانگان
پس زبان محرمى، خود ديگر است
هم دلى از هم زبانى بهتر است
غير نطق و غير ايما و سِجِل
صد هزاران ترجمان خيزد ز دل(2)

شرح اين ابيات را كه با مقاله حاضر، ارتباط بسيار دارد، به عهده شارح بزرگ مثنوى، مرحوم فروزانفر مى‏گذاريم:
به احتمال قوى، مقصود مولانا از «همزبانى» مناسبت روحى و جنسيّت است؛ به دليل مصراع دوم از بيت اول كه به موجب آن، محرم بودن و خويشاوندى روحى به سبب آسايش، و نامحرمى، موجب گرفتارى و قيد روح است و به دليل آن‏كه در اين مورد، مولانا مناسبت روحى را بر همزبانى ظاهرى و به يك لغت «سخن گفتن»، ترجيح مى‏دهد. قرينه ديگر آن است كه مولانا «منطق الطير سليمانى» را به آشنايى دل و فهم زبان استعداد و يا لسان حال، تفسير فرموده است... .
بنابراين مى‏توان گفت كه اين ابيات به منزله ردّ عقيده كسانى است كه همزبانى و اتّحاد لغت را از عوامل اجتماع و پايه تشكيل قوميّت و يا مليّت مى‏شمارند. نظر مولانا در اين باره روشن است و به طور محسوس در روزگار خود مى‏بينيم كه بعضى اقوام با آن‏كه به يك زبان، سخن مى‏گويند، بر ضدّ هم مى‏كوشند و با يكديگر به پيكار برمى‏خيزند. پس اساس يگانگى، هم‏آهنگى دل و جنسيّت روحى و به اصطلاح امروزين «اشتراك منافع» و «وحدت خواطر» است. از اين‏رو مى‏توان گفت كه مولانا همزبانى را به خويشى و پيوند روحى تفسير فرموده و از راه اختلاف و بيگانگى دو تن كه به يك لغت حرف مى‏زنند، عقيده خويش را تأييد نموده است.(3)
سخن همين است كه «مناسبت‏هاى روحى» و «پيوندهاى عميق فرهنگى» زبانى مى‏آفرينند كه فارغ از لفظ و لغتِ خاص است و به قول حافظ، در «دهن عام» مى‏افتد. اين زبان عمومى و همه فهم و بين المللى، همان ادبيات است كه چونان آيينه‏اى، درونيات اقوام مختلف را يكسان و همگون مى‏تاباند.

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

سالروزِ مولانای بلخی

http://www.paymanemeli.com/modules.php?name=News&file=article&sid=744

مقاله: سالروزِ مولانای بلخی

به مناسبت ۸ مهر ( میزان )سالروز بزرگداشت مولانا ـ نوازنده واژه ها

آتی بان




"مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي ، كه بيشتر از وي با نام‌‏هايي چون «مولوی»،«مولانا»و« مولاي روم» ياد كرده و می‌‏كنند، يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آور و ستاره‌‏هاي درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسي است كه در ششم ربيع الاول سال 604 در بلخ (سرزمين خراسان)چشم به جهان گشود و پس از 68 سال زندگي سراسر عشق و شوريدگي پنجم جمادي الاخر سال 672 در قونيه چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در همين شهر زيارتگاه دل‌‏هاي شوريده و عاشقان بيدل شد.


دكتر زرين كوب در مورد تولد اين شاعر بزرگ در كتاب "از ني نامه" گزيده مثنوي معنوي چنين مي‌‏گويد :سراينده بزرگ اين شگرف‌‏ترين يادگار عرفان ايران (مثنوي معنوي) جلال الدين محمد بن بلخي رومي در بلخ در سرزمين خراسان چشم به جهان گشود (604هجري قمري) و شصت و هشت سالي بعد در قونيه، تختگاه سلجوقيان روم ، چشم از جهان فروبست(672)؛پس خواه او را بلخي بخوانند خواه رومي بشمرند در جاي خود درست است، اما حق آن است كه او يك انسان جهاني بود، در محدوده مرزهاي زماني و مكاني گنجايي نداشت.
مولانا دوران كودكي را در كلاس‌‏هاي درس پدر و شاگردانش پدرش بهره‌‏هاي فراوان برد, اما زندگي واقعي او بعنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و ديدار او با شمس تبريزي آغاز مي‌‏شود و از آن پس از بركت انفاس "شمس الدين"، عارفي وارسته و واصلي كامل شد و در اين ديدار چنان آشفته شد كه كلاس درس تعصيل كرد و خود به شاگردي شمس نشست .آشنايي مولانا با شمس را شايد بتوان آغاز شاعري وي دانست.
سوالي كه مولانا را در هم ريخت
دكتر" زرين كوب" در مورد اين ديدار چنين مي گويد:"شمس تبريز"، هنگام بازگشت از مدرسه پنبه فروشان( جمادي آلاخر 642) با مولانا برخورد و با سوالي كه بر او طرح كرد بشدت او را تحت تاثير گرفت. سوال مشكل نبود. طرز طرح آن با صدايي چنان پر هيبت و در بين جمعي طالب علمان جوان كه خاطر شان آماده هر گونه ترديد وتزلزل بود، مولانا را دچار مشكل ساخت. درويشي ناشناس با هيئت و لباس بازاريان عنان استر مولاناي بزرگ شهر را گرفت و با صداي بلند بي بيم و تشويش بانگ برآورد كه: ها, صراف عالم معني, محمد بزرگتر بود يا بايزيد؟
مولانا در جواب لختي تامل كرد پرسيد محمد خاتم رسولان است وي را با يزيد چه نسبت؟ درويش سوال كرد پس چرا محمد ما عرفناك حق معرفتك مي‌‏گويد و با يزيد نعره سبحاني ما اعظم شاني بر مي زند؟
آن گونه كه از مقالات شمس كه مجموعه اقوال اوست بر مي‌‏آيد اول مكالمه كه بين آن‌‏ها رفت همين بود. اين روايت افلاكي مولف جامع‌‏ترين مناقب خاندان مولاناست كه خود از معاصران و دوستداران مولانا و فرزندان اوست و گفته خود شمس هم آن را تاييد مي‌‏كند.
پس روايت ديگر كه افسانه وش و آكنده از كرامات و غرايب است البته در خور اعتماد نيست فقط روايت جامي در خور يادآوري ست كه مي‌‏گويد: مولانا سر كلام محمد و با يزيد را بدين گونه بر شمس باز نمود كه، سخن محمد از سر شرح صدر و استسقاي عظيم روحاني بود و آنچه با يزيد گفت ناشي از آن بود كه عطش اندك داشت و حوصله‌‏اش اندك بود بر وفق اين روايت درويش تبريزي نعره‌‏اي بزد و بيفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمان داد تا او را به مدرسه بها ولد بردند و در آنجا بود كه بين آن‌‏ها صحبت روي داد و صحبت روحاني به دوستي كشيد ومنجر به آن شد كه روزها و هفته‌‏ها روز و شب با او به خلوت نشست و در ‏آن خلوت غير را مجال ورود نماند.
در اين روزها خلوت بود كه شمس مولانا را از مركب غرور عالمانه‌‏اي كه داشت فرود آورد، به او حالي كرد علم و دفتر و اوراق طالب حق را از حق باز مي‌‏دارد، اشتغال به بحث و تكرار علم فايده‌‏اي ندارد، علم آن است كه به معلوم رسد، اگر انسان را از خود باز نستاند و در ظلمت غرور عالمانه رها كند - جهل از آن علم به بود صدبار
تا ثير شمس بر مولانا آنقدر زياد بود كه مسير زندگي شاعر و عارف قونيه را تغيير داد و زماني كه" شمس" قونيه را ترك كرد و به دمشق رفته بود،"عشق و فراق سلطان العلما قونيه را شاعر كرده بود. او به جاي درس و وعظ و فقه و حديث كه در مدرسه‌‏ها القا مي‌‏كرد در خانه خلوت گزيده بود, شعر مشتاقانه به دمشق مي‌‏فرستاد و با اصرار و الحاح بازگشت آن محبوب بي‌‏همانند را مطالبه مي‌‏كرد.
كلام مولوي ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين كلام ساده، فصيح، منسجم، گاه در نهايت علو و استحكام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشني و دور از ابهام است. مولوي در استفاده از تمثيل‌‏ها و قصه‌‏ها ي متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاعات او نه تنها در دانش‌‏هاي گوناگون شرعي، بلكه در همه مسايل ادبي و مشكل‌‏هاي عرفاني و فرهنگ عمومي اسلامي حيرت انگيز است. كلام گيرنده وي كه دنباله سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تاثير آنانست‌‏، شيريني و زيبايي و جلايي خاص دارد و در درجه‌‏اي از دلچسبي و دل انگيزيست كه عارف و عامي و پير و جوان را با هر عقيدت و نظري كه باشند بخود مشغول مي‌‏سازد. مولانا در سال‌‏هاي اخير از جمله شاعران بزرگ جهان است كه بيشتر از همه درآمريكا و اروپا مورد توجه قرار گرفته و كتاب‌‏ها او از پرفروش ترين آثار بشمار مي‌‏رود.
مهمترين اثر منظوم مولوي "مثنوي" شريف است كه در شش دفتر و حدود 26000 بيت دارد. در اين منظومه مولانا مسايل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده وهنگام توضيح به ايراد آيه‌‏ها و حديث‌‏ها ويا تعريض بدان‌‏ها مبادرت جسته است .دومين اثر بزرگ مولوي"ديوان كبير" مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست ، زيرا مولوي بجاي نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل‌‏هاي خود نام مرادش شمس الدين تبريزي را آورده است. . غزل‌‏هاي مولانا مملو است از حقيقت‌‏هاي عالي عرفاني و درياهاي جوشانيست از عواطف حاد و انديشه‌‏هاي بلند. سومين اثر منظوم مولوي « رباعيات» اوست. از مولوي اثرهايي نيز به نثر باقي مانده كه داراي اهميت بسياري است، و آن شامل مجموعه " مكاتيب" و"مجالس" او و كتاب "فيه مافيه" است.
وفات مولانا جلال الدين در پنجم جمادي الاخر سال 672 اتفاق افتاد. مرگ وي در قونيه به‌‏صورت واقعه‌‏اي سخت تلقي شد، چندان‌‏كه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازه او را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاء الدين ولد بخاك سپردند و اكنون به"قبه الخضراء" معروفست.
به ياد اين شاعرِ عارف ابياتي از "ني نامه" او را باهم مرور مي‌‏كنيم:
بشنو اين ني چون شكايت مي‌‏كند
از جدايي‌‏ها حكايت مي‌‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌‏اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‌‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بريد
پرده‌‏هاش پرده‌‏هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كي ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كي ديد
ني حديث راه پر خون مي‌‏كند
قصه‌‏هاي عشق مجنون مي‌‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
گر بريزي بحر را در كوزه‌‏اي
چند گنجد قسمت يك روزه‌‏اي

منابع:
- تاريخ ادبيات ايران / تاليف دكتر ذبيح الله صفا
-از ني نامه(گزيده مثنوي معنوي)/ انتخاب و تو ضيح: دكتر عبدالحسين زرين كوب و دكتر قمر آريان
+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

نقد داستان كيمياگر

http://www.iichs.org/Baharestan/Bahar6/Azhardary.htm#1

 

 

كيمياگر

نوشته: پائولو كوئيلو

ترجمه: دل آرا قهرمان

نشرو پژوهش فرزان روز

چاپ پانزدهم: ارديبهشت 1379

“عرفان؛ زبان بدون مرز“

 فرهاد رستمي

 

 كيمياگر داستاني است براساس حكايتي از مثنوي مولانا: حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مي طلبي از يسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجي است در فلان خانه. چون به مصر آمد كسي گفت: من خواب ديده ام كه گنجي است به بغداد… آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خود نمي بايد جستن وليكن اين گنج، يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوي، دفتر ششم)

 

پائولو كوئيلو با ايجاد تغييراتي در اين حكايت، داستاني نو آفريده كه نو را حلاوتي دگر بايد. اما براي تطبيق آثار ادبي و هنري با يكديگر و يافتن چرايي مشابهتها، لزوما دليلي وجود ندارد كه نويسنده كيمياگر از تك تك ابيات اين حكايت گرته برداري كرده و داستاني ساخته باشد. و اين رمز بي مرز بودن زبان عشق، عرفان و انسان است كه زباني است جهاني. دو هنرمند مي توانند حتي بي آنكه از آثار هم آگاهي داشته باشند بي اشتراك در زمان و مكان، آثاري بيافرينند با جوهره و جاني يكسان. در نتيجه، تطبيق بخشهايي از كيمياگر با ادبيات و فرهنگ ما از اين دريچه، چشم انداري ديگر خواهد يافت.

 

كيمياگر داستان چوپان جواني است كه در پس “افسانه شخصي “ اش ره و رسم سفر پيشه مي كند. گوسفندان خود را مي فروشد و براي يافتن “گنج“ از سرزمينهاي دور به سوي سرزميني “بيگانه“ حركت مي كند. در راه، با زبان “نشانه“ها آشنا مي شود و كم كم درمي يابد كه براي رسيدن به “افسانه شخصي“، “نشانه ها“ به كمك او خواهند آمد. (نشانه ها در حقيقت الهاماتي هستند به سوي “افسانه شخصي“، با اين انديشه كه هر كس آهنگ “افسانه شخصي“اش را كند، جهان را مشحون از “نشانه“هايي خواهد يافت كه به ياري او مي آيند) در آستانه سفر با “پادشاه پير“ و پيرزن طالع بين“ روبه رو مي شود و براي رسيدن به “افسانه شخصي“ از ايشان مدد مي طلبد. آنان هر يك افزون بر آنكه بارقه هايي در او پديد مي آورند بر سرگشتگي او نيز مي افزايند. مقصد نهايي او سرزمين مصر است. آنجا كه بيگانه أي خواهد بود در سرزمين بيگانه. سفر مدت مديدي ادامه مي يابد. وي حتي مجبور مي شود چندين ماه در مغازه يك تاجر بلورفروش كار كند تا هزينه سفر را به دست آورد. سپس در راه صحرا تا رسيدن به مصر با كساني ديگر چون كيمياگر و مردان جنگي مواجه مي شود. اما آنچه اوج سفر او به شمار مي آيد؛ آشنايي با دختري است.

 

آهنگ داستان در آغاز بسيار كند و حتي سطحي به نظر مي رسد و گاه خواننده احساس مي كند “كيمياگر“ اغراق در افسانه أي شرقي است و با زمان خود فاصله بسياري دارد، و گويي مردمان امريكاي جنوبي بسيار خرافاتي تر از مردمان مشرق زمين اند، و اينكه چگونه آثار يك نويسنده “بيگانه“ در كشور ما چنين اقبال فزاينده أي يافته، آن هم براي دوباره مطرح ساختن سحر و ساحري و بيان شطح طامات، خاصه با آن نگاه كمابيش كولي وار و رنگ و بوي امريكاي جنوبي.

 

“پيرزن نشست و او را هم دعوت به نشستن كرد. بعد دستهاي پسر جوان را  در دست گرفت و شروع كرد به زير لب دعا خواندن. شبيه دعاي كوليها بود. او با كوليهاي زيادي برخورد كرده بود. آنها هم سفر مي كردند ولي گوسفند نداشتند. گفته مي شد كه كوليها وقتشان را صرف فريب دادن مردم مي كنند. همچنين مي گفتند كه با شيطان پيمان بسته اند و كودكان را مي دزدند تا آنها را در اردوگاههاي اسرارآميزشان به بردگي بكشند. چوپان جوان وقتي بچه بود همواره از اينكه كوليها او را بدزدند وحشت داشت و اين ترس قديمي حالا كه 1يرزن دستهاي او را در دست داشت دوباره بازگشته بود.“ (ص 15)

 

به تدريج كه به ادامه سفر مي پردازيم عبارات و مضاميني متفاوت با آنچه آهنگ داستان در ابتدا دارد، پديدار مي شود و خواننده را كمابيش به ادامه سفر برمي انگيزد. گريز از روزمرگي و گريز از تكرار ملال انگيز و ناخوشايند لحظه ها، دقايق، ساعتها، روزها، ماهها و حتي سالها؛ آن چيزي است كه آهنگ كيمياگر را تغيير مي دهد.

 

]چوپان جوان[ “مطمئن بود كه اگر پس فردا دختر بازرگان را ملاقات نمي كرد براي او همه روزها به هم شبيه بودند و وقتي همه روزها به هم شبيه هستند، يعني انسان ديگر متوجه پيشامدهاي خوبي كه در طي روز اتفاق مي افتد نمي شود.“ (ص 29)

 

اگرچه داستان كيمياگر تنها به يك حكايت از مثنوي پرداخته و به بخشي از مثنوي محدود شده اما “به صورت و معاني“ مفاهيم و مضاميني از مثنوي را در ذهن منعكس مي سازد، بدانسان كه كيمياگر پرتو نوري مي شود از انديشه مولانا:

 

هر نفس نو مي شود دنيا و ما

بي خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوي نونو مي رسد

مستمري مي نمايد در جسد

 

به سفر بازمي گرديم. مرد چوپان در ادامه با كساني برخورد مي كند. او اينان سارباني است. ]ساربان[ “من دارم مي خورم و تا وقتي كه در حال خوردن هستم حواسم فقط به اين كار است. وقتي راه مي رويم همين طور و اگر قرار باشد يك روز بجنگم خب، خواهم جنگيد، براي مردن روزها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگي مي كنم و نه در آينده من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برايم جالب است… اگر در زمان حال باشي زندگي تبديل به جشني دائمي مي شود، به عيدي بزرگ، چون هميشه در لحظه أي كه در آن زندگي مي كنيم جريان دارد و فقط در آن لحظه.“ (ص 82)

 

در آغاز، زبان داستان به نوعي سوررئاليسم مبهم گرايش دارد اما در زبان ساربان به رئاليسمي كاملا روشن مي رسيم از آن دست كه مولانا مي فرمايد:

 

عاشق آنم كه هر آن آن اوست

عقل و جان جاندار يك مرجان اوست

 

اما اين تكيه بر رئاليسم، باز شكلي فراگرايانه و سوررئاليستي به خود مي گيرد و به زيباترين تعبير در زبان “پيشگو“ تجلي مي يابد: “هر روز؛ ابديت را در خود دارد.“ (ص 99) طرفه تر آنكه اين انديشه، به لحظه ها و زمان محدود نمي شود و در ذرات و اشياء نيز جاري و ساري مي شود. وقتي: “يك دانه شن يك لحظه از آفرينش است“ (ص 125) و “صداي دريا را مي توان از يك صدف شنيد“ (ص 131)

 

درِّ چه دريا نهان در قطره أي

آفتابي مخفي اندر ذره أي (مولانا)

 

مرد چوپان در سفر، باز با “نشانه“ هايي روبه رو مي شود كه حكايت از يك گنج پنهان دارند و همچنان او را به سوي اهرام ثلاثه مي خوانند. حتي عشق به دختري شرقي با چشمان سياه جادويي، او را از اين سفر بازنمي دارد. او هنوز درنيافته كه: گنج مرد آزاد قلب اوست. “قلب تو هر جا باشد، گنج تو همان جا است“ (ص 123)

 

شايد تامل برانگيزترين بخش داستان گفت وگوي مرد چوپان با كيمياگر و “قلب“ خويش باشد. “هيچ قلبي وقتي به دنبال رويايش بوده است، هرگز رنج نكشيده، چون هر لحظهء اين جستجو، لحظهء ملاقات با خدا و ابديت است.“ (ص 124)

 

همچون “ابراهيم در آتش“:

 

در بلا هم مي چشم لذات او

مات اويم مات اويم مات او (مولانا)

 

“كيمياگر با نهايت لطف به ]چوپان جوان[ گفت: خودت را تسليم نااميدي نكن اين امر مانع از گفت وگوي تو با قلبت مي شود… ]چوپان جوان:[  اگر موفق نشدم چي؟ كيمياگر: تو در راه “افسانه شخصي“ ات مي ميري و اين مرگ به مراتب ارزنده تر از مرگ ميليونها آدمي است كه چيزي از “افسانه شخصي“ نمي دانند.“ (ص 135)

 

كيمياگر منادي اميد است:

انبيا گفتند نوميدي بدست

لطف و رحمتهاي باري بي حدست (مولانا)

 

وي “به راه باديه رفتن“ را “به از نشستن باطل“ مي داند و گويي “خواستن“ براي او همه چيز است بي دغدغهء وصال:

 

أي اخي دست از دعا كردن ندار

با اجابت يا رد اويت چه كار (مولانا)

 

مرد چوپان بعد از آشنايي با چشمهاي دختر شرقي، رنج شيرين عشق او را نيز دارد. و دل را چون پري در دست تندباد صحرا مي بيند.

 

در حديث آمد كه دل همچون پرست

در بياباني اسير صرصرست (مولانا)

 

او و كيمياگر در صحرا اسير مردان جنگي مي شوند و شرط رهايي آنان از اين “بند و بلا“ مسخر كردن باد است و برپا ساختن توفان، و تا سه روز مهلت داده مي شوند.

 

مرد چوپان پس از يك گفت وگوي شنيدني با “باد“، “صحرا“ و “آفتاب“، سرانجام “باد“ را تسخير مي كند و با برپا كردن توفاني از مهلكه مي رهند:

 

جمله ذرات زمين و آسمان

لشكر حقند گاه امتحان

با د را ديدي كه با عادان چه كرد

آب را ديدي كه در طوفان چه كرد (مولانا)

 

بدين ترتيب پس از گذشتن از چنگ مردان جنگي در صحرا و نجات دل همچون پر از گريبان صرصر بيابان به سوي مقصد خويش روان مي شود:

 

مرغ با پر مي پرد تا آشيان

پر مردم همت است أي مردمان (مولانا)

 

مرد چوپان از كيمياگر جدا مي شود و حال آنكه دريافته؛ ديگر لازم نيست آهن شبيه مس و مس شبيه طلا باشد. چرا كه هر يك وظيفه أي را كه در آن “شيء واحد“ دارد، انجام مي دهد. (ص 124)

 

اما به سرزمين موعود مي رسد و زمين را پس از تلاشي جانفرسا به “جد و جهد“ و به شتاب ممكن غرق در “عرقريزان روح“ حفر مي كند. تمام گنجي كه مي يابد شادي سرشاري است كه از قلبش مي جوشد:

 

چون ز چاهي مي كني هر روز خاك

عاقبت اندر رسي در آب پاك (مولانا)

 

گريز از بيهودگي و روزمرگي، اكسير اصلي كيمياگر است. چه، آنان كه چشمانشان به صحرا عادت نكرده مناظري را مي بينند كه صحرانشينان از آن غافلند و آنچه كيمياگر را دلنشين ساخته نگاه او به عرفان ما در همين فاصله هاست

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

قرآن در مثنوى

http://www.iraneconomist.com/Fa/ShowNewsFaV3.aspx?EntryID=131730

ايران اکونوميست:از نمودهاى آشكار وجلوه هاى برجسته مثنوي حضور گسترده وكم نظير قرآن در جاى جاى آن است كه خود نشان از تأثير عميق و بى چون و چراى صحيفه وحى برانديشه وتفكر انديشه وران و متفكران عالم وعارف دارد و نيز حكايت از قرآن آگاهى عميق وكم نظير مولوى به عنوان بزرگ پرورده مكتب عرفان دارد

مصطفى را وعده داد الطاف حق
> گربميرى تو نميرد اين سبق
من كتاب ومعجزت را رافعم
بيش وكم كن را زقرآن دافعم
كس نتاند بيش وكم كردن درو
> تو به از من حافظى ديگر مجو
تا قيامت باقيش داريم ما
> تو مترس از نسخ دين اى مصطفى
دفتر سوم

قرآن مجيد, كتاب دين وقانون زندگى است. حيات فردى واجتماعى مسلمانان در گستره تاريخ هزار وچند ساله خويش مبتنى بر قرآن وپيوند خورده با معارف بلند آن است. طلوع نور وحى از همان آغاز به فضاى تنفّس انسان, عطرى تازه بخشيد وپيام روحبخش آن براى مرده جانان, حياتى نو ين را به ارمغان آورد.
اين پيوند, چنان گسترده وعميق است كه امروزه نمى توان بعدى از ابعاد زندگى مسلمانان را جست كه قرآن در آن تأثير نگذاشته باشد وانديشه وحى درآن راه نيافته باشد. از جمله عرصه هاى آشكار اين تأثير گذارى, گستره ادب پارسى در تمامى بيكرانه آن است.
بى ترديد يكى از بزرگترين سرمايه هاى پرارزش وجاودانى ما ايرانيان, ادبيات سرشار وپربارى است كه از ديرباز در كنار زيبايى ولطافت, عمق واصالت معنى را نيز به همراه داشته است و انديشه هاى حكيمانه وتأمّلات عارفانه ودقايق هوشمندانه در جاى جاى آن موج مى زند.
پى جويى اصالت وعمقى چنين ديرپا وشگرف, انسان را با تأثير گذارى مستقيم باورهاى دينى و وحيانى براين فرهنگ روبه رو مى سازد. راه جستن دين وپيام توحيد در مسير حيات وپويايى فرهنگ كهن ايرانى, روند پيشين را تغيير داد و آهسته آهسته تأثير خويش را درزندگى فردى, اجتماعى وادبى اين ملت نمودار ساخت وبنايى مستحكم از فرهنگ وادب, با شالوده اى دينى پى ريخت. به گونه اى كه امروز نوشته ها و سروده هاى سخنوران و شاعران اين ملت در عبارت پردازى واستدلال, تمثيل, اشاره, اقتباس وديگر فنون وصناعات ادبى ونيز محتوا ومفهوم, سرشار از تأثير گذاريهاى قرآن وحديث است. وبس ناپذيرفتنى است كه فردى دعوى صاحب نظرى در ادب پارسى را بكند واز ظرايف ودقايق بهره منديهاى بزرگان ادب اين مرز و بوم چون مولوى, سعدى, حافظ, سنايى, عطّار و… از معارف والاى قرآن بى خبر باشد واگر بگوييم پيام جاودانه و زوال ناپذير قرآن, ديرپايى و بارورى را براى آثار اين بزرگان به ارمغان آورده است, سخنى به گزاف نگفته ايم.
يكى از گنجينه هاى ادب پارسى, مثنوى معنوى, سروده عارف نامى وشاعر متفكر, مولانا جلال الدّين محمد بلخى رومى است, كه بحق چون ستاره اى درخشنده بر تارك ادب اين مرز و بوم مى درخشد وبا اسلوبى زيبا وپيامى اديبانه و والا, به فرهنگ ملت ما توان مى بخشد.از نمودهاى آشكار وجلوه هاى برجسته اين اثر ادبى شگرف, حضور گسترده وكم نظير قرآن در جاى جاى آن است كه خود نشان از تأثير عميق وبى چون وچراى صحيفه وحى برانديشه وتفكر انديشه وران ومتفكران عالم وعارف دارد ونيز حكايت از قرآن آگاهى عميق وكم نظير مولوى به عنوان بزرگ پرورده مكتب عرفان دارد كه به ما اين اجازه را مى دهد تا از او به عنوان مفسّرى بلند مرتبه در كنار مقام عرفان وسلوكش نام ببريم.
به اعتراف تمامى عرفان شناسان واشراق مداران, قرآن وحديث آبشخور اصلى اين مكتب در معارف وتعاليم آن است. سنائى گويد:
قائد وسائق صراط اللّه
به زقرآن مدان وبه زاخبار
جزبه دست و دل محمّد(ص) نيست
حلّ وعقد خزينه اسرار
مولوى چون ديگرعارفان حقيقى وسالكان راستين, عارفى است كه از دوسرچشمه فياض قرآن وحديث سيراب مى شود وطريقت را در پيروى از شريعت مى جويد واعتنا به علوم حقيقت را بسته به وانزدن از ناحيه شريعت مى داند:
شرع چون كيل و ترازو دان يقين كه بدو خصمان رهند از جنگ وكين
گر ترازو نبود آن خصم از جدال كى رهد از وهم حيف واحتيال
انبيا در نظر وى طبيبان روح بشرند ودستورات ايشان شفابخش نابسامانيهاى وجودى انسان است كه از منشأى ربّانى سرچشمه گرفته و درجهت راهنمايى وى لباس نزول پوشيده است.
سراسر مثنوى خود برترين گواه براين سخن است كه مولوى يكى از عاشقان قرآن وهم از آگاهان از معارف وتفسير آن است. دامنه تأثير قرآن بر مثنوى, تنها محدود به الفاظ و تعبيرات آن كه بسيار برگرفته ازقرآن كريم است, خلاصه نمى شود, بلكه اوج بهره ورى مولوى از قرآن را در پيام ومحتواى مثنوى كه در قالبهاى مختلفى چون داستان, حكايت, تمثيل و پند و… نمودار مى شود, به خوبى مى توان ديد. اين نوشتار تصويرى است از تابش خورشيد تابناك قرآن بر تارك مثنوى

صور گوناگون تجلى قرآن در ادب پارسى

نويسندگان وسرايندگان مسلمان ايرانى به صورتهاى گوناگون از آيات مبارك قرآن بهره برده ودر هريك از فنون بلاغت ومباحث معانى, بيان وبديع به شاهدى از قرآن تمسك جسته اند كه يادآورى تمامى آنها به منزله تدوين يك دوره اين علوم است.
عرب زبانان در كتابهاى معروف خويش براى بيان انواع صناعات ادبى چون استعاره, مجاز, ايجاز, سلب, اشاره, تلميح, اقتباس و… از آيات قرآن كمك گرفته ومثال آورده اند. فارسى گويان نيز در اشعار ونوشته هاى خويش از اين صناعات بهره جسته ودر اين راه بسيار از فنون موجود درقرآن بهره گرفته اند. در اين ميان, كاربرد صناعاتى چون اقتباس, تلميح, حلّ, درج, ترجمه آيات واحاديث وتمثيل, از بقيه نمايان تر است. ما در نوشتار حاضر تنها به ذكر بخشى از اين فنون كه به گونه اى گسترده در مثنوى به كار رفته است, بسنده مى كنيم و خواهندگان شرح بيشتر را به متن مثنوى و سروده هاى مولوى ونيز نگاشته هاى مشروح در اين زمينه ارجاع مى دهيم.

* اقتباس
اقتباس در لغت به معنى پرتو نور و فروغ گرفتن است, چنانكه پاره اى از آتش را بگيرند وبا آن آتش ديگرى برافروزند يا از شعله چراغى, چراغ ديگر را روشن كنند وبه اين مناسبت فراگرفتن علم وهنر وادب آموختن يكى را از ديگرى (اقتباس) مى گويند ودر اصطلاح اهل ادب آن است كه حديثى يا آيتى ازكلام اللّه مجيد يا بيت معروفى را بگيرند وچنان در نظم ونثر بياورند كه معلوم باشد قصد (اقتباس) است, نه سرقت و انتحال1.
سعدى مى گويد:
دوچيز حاصل عمرست نام نيك و ثواب
وزين دو درگذرى كلّ من عليها فان
كه اقتباس است از آيه شريفه:
(كلّ من عليها فان ويبقى وجه ربّك ذوالجلال والاكرام) رحمن/ 26ـ 27
ونيز در جاى ديگر گويد:
چو دوزخ كه سيرت كند از وقيد
اگر بانگ دارد كه هل من مزيد
كه اقتباس است از آيه شريفه:
(يوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزيد) ق /30
مولوى به گونه اى گسترده وكم نظير در جاى جاى سروده هاى خويش از صنعت (اقتباس) بهره جسته است ودر پرتو نورانيت آيه هاى وحى, به چهره مثنوى فروغ وجاودانگى بخشيده است. چون ذكر تمامى اين موارد به تدوين دفترى مستقل ومشروح مى انجامد, تنها به ذكر نمونه هايى چند بسنده مى كنيم:
1. عرفان, شهود عظمت حقّ است با چشم دل وبا تكيه بر معرفت كه ارمغان آن محبت است ومحبت حقيقت عبادت, خضوع وخشوع, فقر ونياز ودر اوج اين فقر آزادى از خودپرستى و رهايى از اسارت ماديت ومنّور شدن جان به نور الهى را به دنبال دارد. وعارف آن انسان باكرامتى است كه با شعور ودرايت, با اراده وقدرت وبراساس معارف الهى در صراط مستقيم حقّ حركت كرده تا جايى كه قلبش عرش خدا گشته وخانه دلش به نور ملكوت منوّر شده است.
مولانا مى گويد:
ماالتّصوّف؟ قال وجدان الفرح
فى الفؤاد عند اتيان التّرح
آن عقابش را عقابى دان كه او
در ربوده موزه را زآن نيك خو
تا رهاند پاش را از زخم مار
ا ى خنك عقلى كه باشد بى غبار
گفت (لاتأسوا على ما فاتكم)
ا ن اتى السّرحان وأردى شاتكم
ليك گفت آن فوت شد غمگين مشو
ز آن كه گرشد كهنه آيد باز نو
گر بلا آيد ترا انده مبر
و رزيان بينى غم آن را مخور
كان بلا دفع بلاهاى بزرگ
وآ ن زيان منع زيانهاى سترگ
راحت جان آمد اى جان فوت مال
ما ل چون جمع آمد اى جان شد وبال
دفتر سوم
مولوى در اين اشعار, بدين حقيقت اشارت دارد كه عرفان واقعيتى است الهى كه به صورت جذبه وحال در نهاد انسان ريشه دارد وسرچشمه آن رحمت وعنايت خداست وعارف حقيقى كسى است كه از هرجهت تسليم حقّ و راضى به قضاى الهى است وخود را در پيشامدهاى روزگار در معرض امتحان وآزمون الهى مى بيند و دراين مسير درد ورنجها را, آگاهى وبيدارى مى بيند وهركس كه صاحب درد است به هراندازه كه در عالم درد دارد, بيدارتر وآگاهتر از آن كسى است كه دردى را احساس نمى كند.
درد بهتر آمد از ملك جهان تا بخوانى مرخدا را در نهان خواندن با درد از دل بُردگى است خواندن بى درد از افسردگى است
اين پيام بلند, برگرفته از مضمون كريمه قرآنى است كه مولوى آن را اقتباس كرده است:
(لكيلا تأسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لايحبّ كلّ مختال فخور)
حديد/ 3
تا به آنچه از شما فوت شده است, متأسّف نباشيد وبه آنچه خدا به شما داده است شادمان نگرديد وخداوند هيچ متكبّر وبه خود فخركننده اى را دوست ندارد.
2. انسان موجودى است كه در مسير كمالات وترقى آهسته آهسته سير مى كند. رسيدن به قلّه كمالات, امرى نيست كه دستيابى بدان بسادگى براى همگان ميسور باشد, بلكه همواره گروهى اندك بوده اند كه در گذرگاه بى نهايت هستى توانسته اند شخصيت حقيقى خود را دريابند. اين مهم حاصل نمى آيد مگر به كمك و دستگيرى راهبرى الهى كه انسان خاكى را به سرمنزل ماوراى طبيعى وپيشگاه ربوبى راهنمون گردد. از اين رو, به هنگام درك محضر اوليا درنگ روا نيست وآدمى را سزاست كه با كنار زدن پرده هاى غرور, دامان مربى الهى را چنگ زند وراه را با هدايت او جست وجو كند.
دامن او گير زوتر بى گمان
تا رهى از آفت آخرزمان
كيف مدّ الظّلّ نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد سماست
ا ندرين وادى مرو بى اين دليل
لااحبّ الآفلين گو چون خليل
و رحسد گيرد تو را ره در گلو
در حسد ابليس را باشد غلو
كو زآدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه اى زين صعبتر در راه نيست
اى خنك آن كش حسد همراه نيست
خاك شو مردان حقّ را زير پا
خاك برسركن حسد را همچو ما
دفتر اول
مولوى در افكندن اين پيام بلند و واقعيت راه سلوك, اقتباس از دو آيه كريمه قرآنى جسته است:
(ألم تر الى ربّك كيف مدّ الظّلّ ولو شاء لجعله ساكناً ثمّ جعلنا الشّمس عليه دليلاً ثمّ قبضناه الينا قبضاً يسيراً…) فرقان/ 45ـ 46
آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترانيد؟ واگر مى خواست آن را ساكن قرار مى داد, سپس خورشيد را بروجود آن دليل قرار داديم وسپس آن را آهسته جمع مى كنيم.
ييا:
(فلمّا جنّ عليه اللّيل رأى كوكباً قال هذا ربّى فلمّا أفل قال لااحبّ الآفلين)
انعام/ 76
هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد, ستاره اى ديد وگفت: اين خداى من است, امّا هنگامى كه آن ستاره غروب كرد, گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
3. انسان جهانى در درون دارد بسى برتر و شگفت تر از جهان بيرونى كه اگر ديده اى باطنى بر روى آن بگشايد خواهد ديد كه آن جهان پوشيده را كه در روح وى آشكار است ابرى وآبى وآفتابى وآسمانى ديگر است. انسان در آغاز آفرينش موجودى است كه از شمارى از عناصر به وجود آمده است وچون كم كم به مراتب تكامل وجودى و رشد شخصيت رسيد ودر مسير تعالى روحى گام نهاد, مرحله اى جديد و تولّدى دوباره دراين جهان براى او رخ مى دهد ودر اين تولّد عالمى مى شود مانند جهان عينى خارجى, امّا مشاهده اين جهان درونى ودرك حقايق آن ,تنها براى آنان ميسور است كه گام از خور و خواب و خشم وشهوت فراتر نهاده باشند:
گر تو بگشايى زباطن ديده اي
زود يابى سرمه اى بگزيده اى
غيب را ابرى وآبى ديگر است
آ سمان و آفتابى ديگر است
نايد آن الاّ كه برخاصان پديد با
قيان (فى لبس من خلق جديد)
دفتر اول
دراين سروده ها اقتباس جسته است از اين آيه شريفه:
(أفعيينا بالخلق الاوّل بل هم فى لبس من خل ق جديد) ق/15
آيا ما از آفريدن انسانها در نخستين بار ناتوان گشتيم؟ بلكه آنان در باره آفرينش جديد در اشتباهند.
4. پروردگار هستى ساختار وجودى عالم آفرينش واز جمله انسان را برحركت وتلاش پى ريخته است وحيات آدمى را وامدار تلاش وى ساخته است.
(لقد خلقنا الانسان فى كبد) بلد/ 4
(يا أيّها الانسان انّك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه) انشقاق/ 6
بنابراين دستيابى به هدفها و آرمانهاى والا با تن آسايى ودل به ركود وخمودى دادن ناسازگار است, چه والاترين هدف در زندگى, حركت وپويايى است.
آنچه مى تواند روح خفته و پژمرده آدمى را نسبت به اين حقيقت بيدار وحسّاس گرداند, توجه به اين دقيقه لطيف است كه خداوند آفريدگار هستى, دمى بيكار و ايستا نيست, پس چگونه آدمى كه موجودى حقير وضعيف در اين صحنه هستى است, مى تواند با ايستايى و ركود وبيكارگى به هدفها و آرمانهاى والا دست يابد:
مرد غرقه گشته جانى مى كند
دست را در هر گياهى مى زند
تا كدامش دست گيرد در خطر
دست وپايى مى زند از بيم سر
دوست دارد يار اين آشفتگي
كوشش بيهوده به از خفتگى
آ ن كه او شاه است او بيكار نيست
ناله از وى طرفه كو بيمار نيست
بهراين فرمود رحمان اى پسر
(كلّ يوم هو فى شأن) اى پسر
اندرين ره مى تراش و مى خراش
تا دم آخر دمى فارغ مباش
تا دم آخر دمى آخر بود
كه عنايت با تو صاحب سر بود
هر كه مى كوشد اگر مرد و زنست
گوش وچشم شاه جان بر روزنست
دفتراول
مولانا در اين ابيات, اقتباس. از اين آيه شريفه قرآن جسته است:
(يسئله من فى السّموات والأرض, كلّ يوم هو فى شأن) رحمن/ 29
تمام كسانى كه در آسمانها وزمين هستند از او تقاضا و سؤال مى كند و او هر روز در شأن و كارى است.
5. نفس امّاره عنصرى است كه در مثنوى بارها ازآن سخن به ميان آمده است ودر مسير معرفى چهره واقعى آن, تمثيلها به كار برده شده است. حيله پردازيهاى نفس نام و نشان معينى ندارد, مرزى نمى شناسد. هنگامى كه نفس انسانى موجوديت او را جولانگاه خواسته هاى خود بسازد به طورى كه تمامى موجوديت آدمى تحت سيطره نفس قرار بگيرد, حتّى تعقل و وجدان و گرايش مذهبى نيز در استخدام آن باشد, ديگر احتياجى نخواهد داشت كه دست به حيله ومكر و افسون دراز كند, بلكه اين قوا به شكل مأموران سرسپرده در خدمت اجراى فرمانهاى پايان ناپذير نفس درخواهند آمد:
اى شهان كشتيم ما خصم برون
ماند خصمى زو بتر در اندرون
كشتن اين كار عقل وهوش نيست
شير باطن سخره خرگوش نيست
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست
كو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را در آشامد هنوز
كم نگردد سوزشش آن خلق سوز
سنگها وكافران سنگ دل
اندر آيند اندرو زار وخجل
عالمى را لقمه كرد و در كشيد
معده اش نعره زنان (هل من مزيد)
مولانا دراين سروده ها ضمن معرفى گوشه اى از ماهيت دوزخى نفس وگوشزد خطر آن به انسان, (اقتباس) مى جويد از آيه كريمه قرآنى:
(يوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزيد) ق/ 30
روز رستاخيز به دوزخ خواهيم گفت آيا پر شدى؟ پاسخ خواهد داد: آيا افزونى هست؟

* تلميح
در لغت به معنى (سبك نگريستن) و (به گوشه چشم اشاره كردن) و در اصطلاح بديع, بدين معناست كه گوينده, نويسنده يا شاعر در ضمن كلام وسخن خود به داستان, مثل, آيه ويا حديثى اشاره كند بدون آن كه به مورد استفاده خويش تصريح كند..
حافظ كه خود مدعى است كه قرآن را به چهارده روايت مى داند, گويد. :
يا ربّ اين آتش كه درجان من است
سرد كن آن سان كه كردى بر خليل
كه تلميحى است به داستان حضرت ابراهيم خليل اللّه كه در آتشش افكندند وآتش, سرد وسلام گرديد وگزندى بدو نرسيد كه مأخوذ از آيه 69 سوره انبياست:
(قلنا يا نار كونى برداً وسلاماً على ابراهيم)
گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد وسلامت باش.
مولوى نيز بسان ديگر پارسى سرايان مسلمان, درياى مثنوى را با امواج قرآن خروشان ساخته, گاه گاه در بيتى ويا ابياتى اشارتى دارد به كريمه هاى قرآنى و لطايف وحيانى, از آن جمله است مواردى چند كه در ذيل اشاره وار مى آيد:
1. انسان در عالم خاك با همه وسعت وگستردگى, راه به سوى حقايق پشت پرده هستى مادّى وطبيعت خاكى ندارد, چگونه مى توان عظمت جهان خارج از رحم مادر را براى جنين ترسيم كرد وبه او فهماند كه در ماوراى اين محبس تنگ و تاريك, جهانى است پهناور كه با نظمى شگفت انگيز در جريان است وزمينى خرّم كه سرشار از نعمتهاست و آسمانها وكهكشانها و آفتاب وبادها و انسانهايى كه درآن به زندگى مشغولند, زندگى آميخته با غمها و شاديها, اندوهها ولذّتها, همراه با شگفتيهايى وصف ناپذير. همين گونه مغز نارسيده وفهم محدود انسان دنيا آشنا, هرگز نخواهد توانست اندازه داربودن وتنگى جهان مادّى را در برابر حقايق وعظمت آن سوى پرده طبيعت درك كند وچاه نشينان دنيا ودلبستگان به مزاياى حيوانى لذتهاى جسمانى زودگذر هرگز نخواهند توانست به حيات حقيقى راه يابند و بر آستان بلند آن قدم نهند وديدگان جان روحانى را روشن وحق بين گردانند:
گرجنين را كس بگفتى در رحم
هست بيرون عالمى بس منتظم
يك زمين خرّمى با عرض وطول
اندرو صد نعمت وچندين اكول
كوهها وبحرها و دشتها
بوستانها, باغها و كِشتها
آسمانى بس بلند و پر ضيا
آفتاب وماهتاب وصد سها
ازجنوب و از شمال واز دَبور
باغها دارد عروسى ها وسور
در صفت نايد عجايبهاى آن
تو درين ظلمت چه يى در امتحان؟
خون خورى در چارميخ تنگنا
در ميان حبس وأنجاس وعنا
او به حكم حال خود منكر بدي
زين رسالت معرض وكافر شدى
كاين محال است و فريب است وغرور
زان كه تصويرى ندارد وهم كور
جنس چيزى چون نديد ادراك او
نشنود ادراك منكر ناك او
همچنان كى خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال مى گويندشان
اين جهان چاهى است بس تاريك و تنگ
هست بيرون عالمى بى بو و رنگ
هيچ در گوش كسى زايشان نرفت
كاين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
دفتر سوم
اين سروده ها تلميحى است به آياتى در قرآن مجيد كه ملكوت و حقايق پنهان عالم هستى را براى خاكيان و دنيا زدگان يادآور مى شود:
(يعلمون ظاهراً من الحيوة الدّنيا وهم عن الآخرة هم غافلون) روم/ 7
بيشتر مردمان تنها ظاهرى از زندگانى اين جهان را مى دانند واز زندگانى آن جهان غافل مانده اند.
(وماهذه الحيوة الدّنيا الاّ لهو ولعب وانّ الدّار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون)
عنكبوت/ 64
اين حيات دنيا خيال وفريبى بيش نيست واگر مردم مى دانستند به خوبى مى يافتند كه منزل آخرت منزل حيات و عين حيات است.
آرى موجوديت حيات دنيا بر پايه جهل وغفلت ويژه اى است واگر اين جهل وغفلت برطرف شود وآدمى آگاه گردد, خيال وفريب بودن آن روشن شده, شاهد حقيقت رخ مى نمايد وانسان شيفته وجوينده آن حقيقت خواهد شد.
استن اين عالم اى جان غفلت است
هوشيارى اين جهان را آفت است
هوشيارى زان جهان است وچوآن
غالب آيد, نيست گردد اين جهان
هوشيارى آفتاب وحرص يخ
هوشيارى آب واين عالم وسخ
زان جهان اندك ترشّح مى رسد
تا نخيزد در جهان حرص وحسد
گر ترشّح بيشتر گردد ز غيب
نى هنر ماند درين عالم نه عيب
دفتر اول
2. برپايى جامعه اى اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى, از هدفهاى اساسى دين الهى است واز جمله آفتهاى اين معيارها, بى توجهى افراد جامعه است به وظايفى كه نسبت به يكديگر دارند و ويران كننده تر ازآن ,پرداختن برخى افراد به امورى است كه فضاى روانى حاكم بر جامعه دينى را آلوده مى كند وغبار تيرگيها و كدورتها را حجاب ديدگان مى سازد وجرقه اى خواهد بود كه به روشن شدن آتش جنگ و اختلاف منجر مى شود:
هر دهان را پيل بويى مى كند
گِرد معده هر بشر بر مى تنََد
تا كجا يابد كباب پور خويش
تا نمايد انتقام و زور خويش
تا كجا بوى كباب بچه را
يابد وزخمش زند اندر جزا
لحمهاى بندگان حقّ خوري
غيبت ايشان كنى كيفر برى
هان كه بوياى دهانتان خالق است
كى برد جان غير آن كو صادق است
واى آن افسوسيى كش بوى گير
باشد اندر گور منكر يا نكير
نى دهان دزديدن امكان زان جهان
نى توان خوش كردن از دارو دهان
آ ب و روغن نيست مر رو پوش را
راه حيلت نيست عقل وهوش را
دفتر سوم
پيام لطيف اين سروده ها اشارت و تلميحى است به كريمه قرآنى:
(يا أيّهاالّذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظّنّ انّ بعض الظّنّ اثم و لاتجسّسوا ولايغتب بعضكم بعضاً أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتاً فكرهتموه واتّقوا اللّه انّ اللّه تواب رحيم) حجرات/ 12
اى مؤمنان, از بسيارى گمانها پرهيز كنيد زيرا بعضى از آنها معصيت است وتجسس از يكديگر مكنيد. برخى از شما برخى ديگر را غيبت نكند. آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت مرده برادر خود را بخورد, البته خير, زيرا شما از خوردن گوشت مردار كراهت داريد. پس تقواى الهى پيشه كنيد كه او توبه پذيرى مهربان است.
قرآن در جهت استحكام بخشيدن به اركان جامعه و ايجاد فضايى سالم وايمن, مؤمنان را نسبت به امورى چند هشدار مى دهد و بديشان يادآور مى شود كه مباد كسى در زير نقاب خود برتر بينى, ديگران را وسيله تفريح وسخره قرار دهد ويا زبان به طعن وعيبجويى بگشايد ويا حرمت شخصيت افراد را با جارى ساختن القاب زشت بر زبان درهم بشكند.
اسلام در صدد است در جامعه اسلامى امنيتى كامل حكفرما باشد, مرزهاى چنين امنيتى, تنها محدود به پرهيز از تهاجمهاى جسمى به يكديگر نمى شود, بلكه بايد شخصيت افراد جامعه از تيررس زخم زبانها وتهمتها به دور باشد, ليكن همين انسان برخوردار از توانى است كه اگر در مسيرى شيطانى به خدمت گرفته شود او را بدانجا مى رساند كه آشكارترين نمودهاى زندگى طبيعى و روانى خود را در زير حجابهاى ضخيم(خودِ طبيعى) بپوشاند وحقيقت اصلى خود را به فراموشى سپارد. كارهاى زشت وپليد خود را آن چنان از انظار و ديده ها پنهان سازد كه گويى فرشته اى است در كالبد انسان.
امّا اين همه حق پوشى وحقيقت گريزى سرانجام روزى بر او رخ خواهد نمود. آن هنگام كه نفسهايش به شماره افتد و ديوار زندگى كه مستحكم وبلند جلوه مى كرد, شكاف بردارد وپرده ها كنار رود ومرگ براورخ بنمايد, درآن هنگامه است كه حوادث عمر, يك به يك و از پى يكديگر در جلوى ديدگانش مجسّم مى گردد وپوستهايى كه مغز حوادث زندگانى را پوشانيده بود, به كنارى رود وكژيها و بديها كه در حقّ ديگران روا داشته ,روح او را در حصار خود گيرد وظلمت مرگبارى بر سرش سايه افكند, كه تمنّا كند تا هرچه زودتر مرگ را در آغوش كشد:
چند كوبد زخمهاى گرزشان
برسر هر ژاژ خا وبرزشان
هم به صورت مى نمايد كه گهي
زان همان رنجور باشد آگهى
گويد آن رنجور كاى يار حرم
چيست اين شمشير بر فرق سرم
چون نمى بيند كس از ياران او
در جواب آيند ياران كاى عمو
مانمى بينيم باشد اين خيال
چه خيال است اين كه هست اين ارتحال
چه خيال است اين كه اين چرخ نگون
از نهيب اين خيالى شد كنون
گرزها و تيغها محسوس شد
پيش بيمار وسرش منكوس شد
او همى بيند كه آن از بهراوست
چشم دشمن بسته زان وچشم دوست
حرص دنيا رفت وچشمش تيز شد
چشم او روشن كه چون خونريز شد
مرغ بى هنگام شد آن چشم او
از نتيجه كبر او و خشم او
سربريدن واجب آمد مرغ را
كاو به غير وقت جنباند درا
هرزمان نزعى است جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ايمانت را
عمر تو مانند هميان زر است
روز وشب مانند دينار اشمراست
مى شمارد مى دهد زر بى وقوف
تا كه خالى گردد وآيد خسوف
عاقبت تو رفت خواهى ناتمام
كارهايت أبتر ونان تو خام
دفتر سوم
مولوى دراين سروده ها تلميحى دارد به آيه شريفه:
(لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) ق/ 22
بدرستى تو اى انسان از اين وضع شگفت در غفلت غوطه ور بودى, اكنون پرده را از مقابل ديدگانت برداشتيم وچشمان تو امروز تيزبين است..
3. انسان در جهانى زندگى مى كند سرشار از علل و عوامل وحوادث كه به او اين اجازه را نمى دهد تا در محدوده فردى خويش, تارى گرد وجود بتند وخود را مصون از تأثير وتأثّرات اين عوامل سازد, چه هيچ يك از موجودات در جهان از ارتباط با اين امور بركنار نمى ماند.
انسان گرچه براى مدّتى محدود وبا برخوردارى از ابزارهايى چند بتواند در برابر فرازو نشيبها مقاومت ورزد و درونمايه هاى وجودى خويش را بروز ندهد, ليكن سرانجام در برابر سير حوادث روزگار آواى حقيقى درونى وى به گوش جان ديگران خواهد رسيد وگذشت روزهاى پرغوغا چونان انگشتانى كه بر ظرفى سفالين نواخته مى شود, سرانجام طنين سالم ويا ناسالم وجود آدمى را پديدار خواهد ساخت.
درهرحال, اين حوادث وجريانات گونه گون وپر فراز ونشيب زندگى است كه جوهر وجودى انسان وشخصيت واقعى او را نمايان مى سازد وسرانجام زلال حقيقت ويا تيرگى نفاق رخ خواهد نمود:
گفت يزدان مر نبى را در مساق
يك نشان سهلتر زاهل نفاق
گرمنافق زفت باشد نغز و هول
واشناسى مرد را در لحن قول
چون سفالين كوزه ها را مى خري
امتحانى مى كنى اى مشترى
مى زنى دستى برآن كوزه چرا
تا شناسى از طنين اشكسته را
بانگ اشكسته دگرگون مى بود
بانگ چاووشى است پيشش مى رود
بانگ مى آيد كه تعريفش كند
همچو مصدر فعل تصريفش كند
دفتر سوم
مولانا در اين ابيات, حوادث روزگار را در فاش ساختن حقيقت درونى انسان به افعال و مشتقاتى تشبيه مى كند كه حقيقت مصدر را درجلوه هاى گوناگون وصورتهاى مختلف نمايان مى سازد و در مسير تبيين اين دقيقه ,تلميحى دارد به كريمه قرآنى:
(ولو نشاء لأريناكهم فلتعرفنّهم فى لحن القول) محمد/30
اگر بخواهيم نفاق پيشگان را به تو نشان مى دهيم تا ايشان را با قيافه وسيمايشان بشناسى وباطرز لحن كه در گفتار دارند, آنان را تشخيص خواهى داد.
4. هرموجودى با علم وشعورى كه دارد, به كمال بى انتها, يعنى حضرت حق علم دارد واو را مى يابد واز ديگر سو مى داند كه هرچه غيراوست از وجود و كمال در مرتبه اى محدود برخوردار است و آميخته با كاستيها ونداشتنهاست وآنچه از وجود وكمالات وجودى دارد نيز از حضرت حقّ است وقائم به او و جلوه اى از جمال وكمال بى حدّ او وتابشى است از اسماء وصفات او كه هرموجود به اندازه قابليت وجودى خويش ازآن خورشيد پرتو مى گيرد. هرموجودى بااينكه به موجوديت خود وكمال وجودى خويش عشق مى ورزد, به وجود بالاتر و در اصل به وجود و هستى بى نهايت عشق مى ورزد واز اندازه دارى وجود وهستى خود رنج مى برد وبراساس همين عشق واشتياق به كمال بى نهايت از نخستين دم حيات حركت را آغاز مى كند ودراين حركت تكاملى در هيچ مرزى نمى ايستد:
تو به هرحالى كه باشى مى طلب
آب مى جو دائماً اى خشك لب
كآن لب خشكت گواهى مى دهد
كو به آخر بر سر منبع رود
خشكى لب هست پيغامى از آب
كه به مات آرد يقين اين اضطراب
دفتر سوم
اين سير وحركت كه درتمامى مظاهر وجود هست, همان تسبيح است; تسبيح حضرت حقّ وحركت به سوى او. هركدام از موجودات در عشق وطلب او به هركمالى مى رسد, آن را محدود و ناقص ديده, گذرمى كند و آن را كه بى عيب و نقص و بى حدّ است مى خواهد و اين همــان تسبيح وتنزيه حقّ است ازهر عيب ونقص:
چون مسبّح كرده اى هرچيز را
ذات بى تمييز وبا تمييز را
هريكى تسبيح بر نوع دگر
گويد واز حال آن اين بى خبر
آدمى منكر ز تسبيح جماد
وآن جماد اندر عبادت اوستاد
بلكه هفتاد و دوملّت هريكي
بى خبر از يكدگر واندر شكى
چون دو ناطق را زحال هم دگر
نيست آگه چون بود ديوار ودر
چون من از تسبيح ناطق غافلم
چون بداند سبحه صامت دلم
دفتر سوم
مولوى درابيات فوق به اين حقيقت قرآنى اشارت دارد كه همه اشياء وهمه وجود, تسبيح حق مى گويند ودر عين حال حقيقت وكيفيّت اين تسبيح آن چنان كه هست براى انسانهاى معمولى ناشناخته وپنهان است:
(تسبّح له السّموات والأرض ومن فيهنّ وان من شئ الاّ يسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم انّه كان حليماً غفوراً) اسراء/ 44
آسمانهاى هفتگانه وزمين وكسانى كه درآنها هستند, همه تسبيح او مى گويند وهر موجودى تسبيح وحمد او مى گويد, ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد, او حليم وآمرزنده است.
پيداست كه تسبيح همه ذرّات وجود, آن چنان كه هست, براى همه انسانها شناخته نيست واين انبيا واوليا وارباب حقيقت وصاحبان بصيرت واصحاب كشف وشهودند كه با تفاوت درجات به كيفيت تسبيح و حقيقت آن در همه وجود علم دارند وآنها را مى يابند:
باش تا خورشيد حشر آيد عيان
تا ببينى جنبش جسم جهان
چون عصاى موسى اينجا مار شد(1)
عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره خاك تو را چون زنده ساخت(2)
خاكها را جملگى بايد شناخت
مرده زين سويند وزان سوزنده اند
خامش اينجا وان طرف گوينده اند
چون زآن سوشان فرستد سوى ما
آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى شود(3)
جوهر آهن به كف مومى شود(4)
باد حمّال سليمانى شود(5)
بحر با موسى سخندانى شود(6)
ماه با احمد اشارت بين شود(7)
نار ابراهيم را نسرين شود(8)
خاك قارون را چو مارى در كشد(9)
اُستن حنّانه آيد در رَشَد
سنگ احمد را سلامى مى كند
كوه يحيى را پيامى مى كند
جمله ذرات عالم در نهان
با تو مى گويند روزان وشبان
ما سميعيم و بصيريم وهشيم
از شما نامحرمان ما خامُشيم
چون شما سوى جمادى مى رويد
محرم جان جمادان كى شويد
از جمادى در جهان جان رويد
غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت
وسوسه تأويلها بربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها
بهر بينش كرده اى تأويلها.
دفتر سوم
آيه شريفه (وسخّرنا مع داود الجبال يسبّحن والطّير وكنّا فاعلين) أنبياء/ 79
با صراحت ناطق براين حقيقت است كه كوهها با حضرت داود به تسبيح حضرت حقّ مى پرداختند وآن حضرت براساس علم وشعور بالاتر وديد برتر وبراساس اين كه حجابها از برابر او برداشته شده بود, تسبيح همه وجود از كوهها وپرنده ها را دريافت مى كرد .در آيه 18 سوره(ص) نيز به همين حقيقت اشاره كرده است:
(انّا سخّرنا الجبال معه يسبّحن بالعشيّ والاشراق)
ماكوهها را مسخّر او ساختيم كه هرشامگاه وصبحگاه با او تسبيح مى گفتند.
وسرانجام در آيه 41 سوره (نور) مى فرمايد:
(ألم تر أنّ اللّه يسبّح له من فى السّموات والأرض والطّير صافّات كلّ قد علم صلوته وتسبيحه واللّه عليم بما يفعلون)
آيا نديدى كه براى خدا تسبيح مى كنند تمام آنان كه در آسمانها وزمينند وهمچنين پرندگان به هنگامى كه برفراز آسمان بال گسترده اند, هريك از آنها نماز وتسبيح خود را مى داند وخدا به آنچه انجام مى دهند عالم است.
نيست خود بى چشم تر كور از زمين
اين زمين از فضل حقّ شد خصم بين
نور موسى ديد و موسى را نواخت
خسف قارون كرد وقارون را گداخت
رجف كرد اندر هلاك هر دعي
فهم كرد از حق كه يا ارض ابلعى
آب وخاك وباد ونار با شرر
بى خبرازما واز حقّ با خبر
مابه عكس آن زغير حقّ خبير
بى خبر از حقّ و با چندين نذير
لاجرم اَشْفَقْنَ منها جمله شان|
كُند شد زاميز حيوان حمله شان
گفت بيزاريم جمله زين حيات
كو بود با خلق حيّ با حقّ موات
دفتر دوم
5. آن روز كه رستاخيز الهى برپا شود, يگانه سرمايه نجاتبخش انسان, قلب و روح پاك اوست; قلبى كه هم ايمان خالص ونيت پاك درآن وجود دارد و نيز هرگونه عمل صالح, چرا كه چنين قلب پاكى ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت. هم از اين روست كه درآيين الهى, بيش از هرچيز زير بناى فكرى وعقيدتى واخلاقى ارج نهاده شده است, زيرا كه تمامى برنامه هاى عملى انسان بازتابى ازآن است. همان گونه كه سلامت قلب ظاهرى عامل سلامت جسم وبيمارى آن, سبب بيمارى همه اعضاست, همين گونه سلامت وفساد برنامه هاى زندگى انسان, جلوه وبازتابى است از سلامت وفساد عقيده واخلاق وقلب باطنى:
صد جوال زر بيارى اى غني
حقّ بگويد دل بيار اى منحنى
گر زتو راضى است دل من راضيم
ور زتو معرض بود اعراضيم
ننگرم در تو درآن دل بنگرم
تحفه آن را آر اى جان در برم
با تو چون است؟ هستم من چنان
زير پاى مادران باشد جنان
مادر و بابا واصل خلق اوست
اى خنك آن كس كه دل داند زپوست
تو بگويى نك دل آوردم به تو
گويدت اين دل نيرزد يك تسو
از براى آن دل پرنور وبرّ
هست آن سلطان دلها منتظر
دفتر پنجم
پيام اين سروده ها اشارت وتلميحى است به اين آيه قرآن:
(يوم لاينفع مال ولابنون الاّ من أتى اللّه بقلب سليم) شعراء/ 88 ـ 89
درآن روزى كه مال وفرزندان سودى نمى بخشد مگر كسى كه با قلبى پاك به پيشگاه الهى حاضر شود.
آرى حقيقت اين است كه همه چيز در دل است. باب اجابت را خالق دل در خود دل قرارداده است ومفتاح آن را به دست صاحب دل نهاده است وسرانجام خدا همه چيز را دراين معماى خلقت كه(دل) ناميده مى شود قرار داده ودل را همه چيز:
گفت پيغمبر كه حقّ فرموده است
من نگنجم هيچ در بالا وپست
درزمين وآسمان وعرش نيز
من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
در دل مؤمن بگنجم اى عجب
گرمرا جويى درآن دلها طلب
گفت :(فادخل فى عبادى) تلتقي
جنّة من رؤيتى يا متّقى
دفتر اول

* حلّ يا تحليل
اين واژه در لغت يعنى ازهم باز كردن وگشودن و در اصطلاح اديبان به كاربردن الفاظ آيات واحاديث ومثل در گفتار ونوشتار است كه به ضرورتهاى شعرى ومناسبات ديگر از وزن وعبارت اصلى به طور كامل يا ناقص خارج شود2. نمونه هاى صنعت حلّ را در ديوان حافظ به خوبى مى توان ديد:
كاروان رفت و تو در راه كمينگاه به خواب
وه كه بس بى خبر از غلغل چندين جرسى
لمع البرق من الطّور و آنست به
فلعلّى لك آت بشهاب قبس
كه در آن, آيه 7 سوره (نمل) را حلّ كرده ودرآن تغييراتى داده است. چه در اصل بوده است:
(اذ قال موسى لاهله انّى آنست ناراً سآتيكم منها بخبر أو آتيكم بشهاب قبس لعلّكم تصطلون)
زمانى كه موسى به خانواده خود گفت من آتشى ديدم, بزودى ازآن خبرى وگل آتشى براى شما مى آورم تا گرم شويد.
سروده هاى سعدى نيز از چنين ويژگى برخورداراست ونمونه هاى صنعت حلّ را به خوبى درآن مى توان ديد:
گو نظر بازكن وخلقت نارنج ببين
اى كه باور نكنى(فى الشّجر الأخضر نار)
كه درآ ن بخشى از آيه 81 سوره يس را به ضرورت شعرى از وزن وعبارت اصلى خارج ساخته است.
(الّذى جعل لكم فى الشّجر الأخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون)
كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد وشما به وسيله آن آتش مى افروزيد.
ونيز گويد:
چنان ماند قاضى به جورش اسير
كه گفت انّ هذا ليوم عسير
كه درآن آيه شريفه 8 قمر و 9 مدّثر را تحليل كرده ودر آن, تغييراتى داده است.
(مهطعين الى الدّاع يقول الكافرون هذا يوم عسر) و (فذلك يومئذ يوم عسير).
نمونه هاى صنعت(حلّ) را در مثنوى به روشنى و در موارد بسيار مى توان ديد كه ما در اين خلاصه تنها به ذكر مواردى چند بسنده مى كنيم:
1. گردونه حوادث زندگى هماره بدان صورت كه دلخواه آدمى است نمى چرخد ورويدادهاى آن هميشه به دلخواه وى رخ نمى دهد. گاه عزم خود را نسبت به انجام امرى جزم مى كند وبا دقت كامل وانتخاب هدف و وسايل قطعى ومنطقى تصميم به گفتار يا عملى مى گيرد, ليكن به يكباره آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مى شود ويا موانعى برسرراه ظهور مى كند كه به هيچ روى انتظار آن نمى رفت.
راز نهفته دراين دگرگونيها و برهم خوردن تصميمها ومحاسبات, نكته اى بس دقيق است كه درك درست و هوشمندانه آن روح آدمى را با واقعيتى مافوق خواسته هاى و رويدادهاى هستى پيوند مى زند واراده اى ناپيدا وحاكم بر روند عادى زندگى, به او نشان مى دهد و در نتيجه انسان را به جاى مبهوت ونوميد شدن به هشيارى واعتماد به قدرتى حكيم وچاره ساز فرا مى خواند:
عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهى راست مى آيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند
بار ديگر نيتت را بشكند
ور به كلّى بى مرادت داشتي
دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عوريش
كى شدى پيدا بر او مقهوريش
عاقلان از بى مراديهاى خويش
با خبرگشتند از مولاى خويش
چون مراداتت همه اشكسته پاست
پس كسى باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكسته اش آن صادقان
ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان بندگان بندى اند
عاشقانش شكّرى وقندى اند
(ائتيا كرهاً) مهار عاقلان
(ائتيا طوعاً) مهار بى دلان
دفتر سوم
مولوى در پى طرح اين دقيقه بدين نكته اشاره مى كند كه برهم خوردن تصميمها ومحاسبات ومحروم شدن از رسيدن به آرمانها وخواسته ها انواعى دارد ونتايجى, راستگويان وراست كرداران ازآن نتيجه اى مى گيرند و عاشقان دل باخته نتيجه اى ديگر, عاقلان وخردمندان دراين راه با پاى اجبار و اضطرار قدم مى زنند وبه كوى حقّ وحقيقت راه مى برند امّا عاشقان بى دل و خودباخته را اين آزادى روح است كه به سوى حقّ رهنمون مى شود. وى در طرح اين پيام از اين كريمه قرآنى بهره برده, آن را تحليل مى كند:
(ثمّ استوى الى السّماء وهى دخان فقال لها وللأرض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا أتينا طائعين) فصّلت/ 11
سپس خداوند متعال آسمان را كه دود بود مورد توجه وخطاب قرار داده وفرمود: اى آسمان وزمين خواه از روى اختيار واراده ويا به اجبار و اكراه بياييد, آنان گفتند: ما از روى اختيار آمديم.
اين جهان چون خس به دست باد غيب
عاجزى پيشه گرفت از داد غيب
گه به بحرش مى برد گاهى اش برّ
گاه خشكش مى كند گاهى اش تر
دست پنهان وقلم بين خط گزار
است در جولان وناپيدا سوار
گه بلندش مى كند گاهى اش پست
گه درستش مى كند گاهى شكست
گه يمينيش مى برد گاهى يسار
گه گلستانش كند گاهيش خار
تير پرّان بين وناپيدا كمان
جانها پيدا و پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهى است
نيست پرتابى زشست آگهى است
خشم خود بشكن تو مشكن تير را
چشم خشمت خون نمايد شير را
ماشكاريم اين چنين دامى كِراست
گوى چوگانيم چوگانى كجاست
مى درد مى دوزد اين خياط كو
مى دمد مى سوزد اين نفّاظ كو
دفتر دوم
2. جهان هستى واجزاى آن در نگاه و انديشه مولوى جلوه هاى گوناگونى دارد وعظمت وارزش آن در سخن وى به صورتهاى گوناگونى انعكاس يافته است:
گاه به زيبــايى هستى از دريچه اى مى نگرد كه انسان را محور قرار داده وملاك نيكى وبدى ولذّت وتلخى اشياء را در وجود آدمى وسازگارى با آن تحليل كرده است. در اين نگاه و برداشت, هستى واجزاى آن در ذات خود فاقد جلوه هاى گوناگون زشتى وزيبايى ولطافت وتنفّر زايى است واين انسان است كه جهان واجزاء ونمودهايش را لباس نيك وبد وزشت وزيبا مى پوشاند ودر حقيقت دل, اصل است وعالم, تابع و سايه:
لطف شير و انگبين عكس دل است
هرخوشى را آن خوش از دل حاصلست
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايه دل چون بود دل را غرض
آن دلى كو عاشق مال است وجاه
يازبون اين گل وآب سياه
يا خيالاتى كه در ظلمات او
مى پرستد شان براى گفتگو
دل نباشد غيرآن درياى نور
دل نظرگاه خدا وآن گاه كور
دفتر سوم
در نگاهى ديگر ,جلوه ها و زيباييهاى هستى مربوط به انسان نيست, بلكه عظمت وارزش آن ناشى از ربط وپيوند به موجود برين است. هستى از آن جهت كه آفريده حقّ است ومنسوب به او, با عظمت وارزش است, نه از آن رو كه ساخته خصوصيت وجودى انسان است. جرعه اى ازجام نهانى غيب براين خاك تيره افشانده شد ونشانى از كرم ربوبى برآن نقش بست. جرعه اى از حسن سرمدى كه آن را در اوج تيرگيها بياراست, جرعه اى كه برماه و خورشيد وستارگان اين گنبد مينا نيز افشانده شد وعرش وكرسى را همراه با عظمتى وصف ناشدنى برافراشت. اين جرعه كيميايى است حياتبخش كه از افاضه آن به اجزاى هستى, فناها ونيستها به بقاء مبدّل مى گردد. لذا شايسته است كه انسان اين كيميا را با جدّيت وتلاش بجويد, آن هم با پاكى وطهارت كه جز دست پاكان به اين كيميا نرسد:
اى قديم رازدان ذوالمنن
در ره تو عاجزيم وممتحن
اين دل سرگشته را تدبير بخش
وين كمانهاى دو تو را تيربخش
جرعه اى برريختى زآن خفيه جام
برزمين خاك من كأس الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان
خاك را شاهان همى ليسند از آن
جرعه خاك آميز چون مجنون كند
مر شما را صاف او تا چون كند
هركسى پيش كلوخى جامه پاك
كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه اى برماه وخورشيد وحمل
جرعه اى بر عرش وكرسى و زحل
جرعه گوييش اى عجب يا كيميا
كه زآسيبش فنا گردد بقا
جدّ طلب آسيب او اى ذوفنون
(لايمسّ ذاك الاّ الطّاهرون)
جرعه اى بر لعل وبر زر و درر
جرعه اى بر خمر وبر نقل وهمر
جرعه اى بر روى خوبان لطاف
تاچگونه باشد آن روّاق وصاف
دفتر پنجم
آن جرعه اى كه ساقى الست براين شوره خاك پست فرو ريخت وخاك را به جوشش آورد, ازآن جوش وخروش انسان زاده شد. اشارت لطيفى كه مولوى در اين سروده ها براى نيل به آن حقيقت سرمدى با طهارت وپاكى دارد, برگرفته اى است از آيات قرآن مجيد, آن جا كه مى فرمايد:
(انّه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسّه الاّ المطهّرون تنزيل من ربّ العالمين)
واقعه/ 77 ـ 80
بتحقيق اين قرآنى است با كرامت ومحفوظ در كتاب مخفى حقّ, كه جز پاكان را رخصت لمس ومسّ آن نيست, نازل شده اى ازجانب پروردگار عالميان.
كه وى آن را در قالب صنعت حلّ از شكل ووزن اصلى خويش خارج ساخته وبه اقتضاى ضرورت شعرى, ساختار لفظى جديدى بدان بخشيده است.
3. منطق اخلاقى اسلام, منطقى است واقع بينانه وهمراه با اعتدال. دراين مكتب, رهبانيت و انزوا طريق عفت وپاكدامنى در برابر طوفان هواها وهوسها نيست. فراهم آوردن زمينه هاى اجبار عملى در دورى و پرهيز از گناه اگر چه ممكن است ترك گناه را به همراه داشته باشد, امّا كمالى به شمار نمى آيد.
كمال حقيقى آن هنگام مطلوب است كه انسان بدون اجبار عملى وبا داشتن اسباب وآلات گناه وتوانايى برآن, آلوده بدان نشود. تكامل وجودى انسان چيزى نيست كه بتوان آن را به اجبار آفريد, بلكه راه طولانى وپرفراز ونشيبى است كه بايد با پاى اراده واختيار خود در برابر طوفانى از هواها وهوسها پيمود وبا ميل واراده خويش طرح آن را ريخت:
گاو كشتن هست از شرط طريق
تا شود از زخم دُمّش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفى زنده به هُش
دفتر دوم
دراين راه, ريشه كن كردن موجوديت طبيعى به همان مقدار امرى نابجا و نابودكننده است كه فرو رفتن در آزادى مطلق ورها كردن خود در برابر توسن باد پاى هوا وهوس. زندگى روحى وتكاملى انسان بى اختيار وتلاش وتقلاّ , فاقد عظمت وجلال وشكوفايى است, چونان زندگى طبيعى كه دستيابى به نتايج ثمربخش درآن بدون كار وكوشش وتحمّل دشواريها در سنگلاخ طبيعت امرى ناممكن است:
برمكن پر را و دل بركن ازاو
زآن كه شرط اين جهاد آمد عدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال
شهوت ار نبود نباشد انتسال
صبر نبود چون نباشد ميل تو
خصم چون نبود چه حاجت خيل تو
هين مكن خود را خصى رهبان مشو
زآن كه عفّت هست شهوت را گرو
بى هوى نهى ازهوى ممكن نبود
هم غزا با مردگان نتوان نمود
(أنفقوا) گفتست پس كسبى بكن
زآن كه نبود خرج بى دخل كهن
گرچه آورد(أنفقوا) را مطلق او
تو بخوان كه (اكسبوا ثمّ انفقوا)
همچنين چون شاه فرمود(اصبروا)
رغبتى بايد كزآن تابى تورو
پس (كلوا) از بهردام شهوتست
بعد ازآن (لاتسرفوا) زآن عفّت است
دفتر پنجم
مولوى در ابيات بالا, اين حقيقت را گوشزد مى كند كه انسان در مسير زندگى معنوى وروحى خويش به مبارزه با قانون طبيعت دعوت نشده است, بلكه تكليف انسان الهى تعديل موجوديت خود با مقتضيات طبيعت است كه جلوه گاه مشيت الهى است ونتيجه اش تكامل و بارور شدن شخصيت الهى انسان است. در طرح اين لطيفه اشارتى دارد به آيات شريفه قرآن كه برخى از آنها را درقالب صنعت (حلّ) از وزن و صورت اصلى خويش خارج ساخته است:
(ياايها الّذين آمنوا أنفقوا ممّا رزقناكم…) بقره/ 254
اى مؤمنان ازآنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد.
(يا ايّها الّذين آمنوا أنفقوا من طيّبات ما كسبتم…) بقره/ 267
اى مؤمنان از قسمتهاى پاكيزه اموالى كه به دست آورد ه ايد انفاق كنيد.
(يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا وصابروا و رابطوا…) آل عمران/ 200
اى مؤمنان استقامت پيشه كنيد واز مرزهاى خود مراقبت به عمل آوريد.
(وكلوا واشربوا ولاتسرفوا انّه لا يحبّ المسرفين…) اعراف/ 31
بخوريد وبياشاميد و اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست نمى دارد.
در بيت هفتم, صيغه ماضى(كسبتم) را به صورت امر درآورده و در بيت نهم با حذف (اشربوا) ميان (كلوا) و (لاتسرفوا) بنا به ضرورت شعرى, فاصله انداخته است.
4. يكى از پديده هايى كه همواره انديشه بشر را به خود مشغول داشته, پديده مرگ است. انديشه اى كه آميخته با نگرانى وبيمى مبهم است كه شايد زاييده گرايش به جاودانگى وخلود و برخاسته از انديشه وتصور ابديت باشد واز آن جا كه در نظام طبيعت هيچ گرايشى گزاف وبيهوده نيست, مى توان آن را دليل ونشانه اى بر بقاء بشر پس از مرگ دانست.
اين آرزو وبيم كه همواره دل مشغولى را به همراه داشته است, تجليات و تظاهرات نهاد فنا پذير آدمى است.نمود اين حالت روحى مانند نمود رؤياهاست كه تجلى ملكات ومشهودات انسان در عالم بيدارى است. واقعيت اين است كه انتقال انسان از اين جهان به جهان ديگر, تولد طفل از رحم مادر را ماند ودنيا چونان رحمى است كه درآن اندامها وجهازهاى روانى انسان ساخته مى شود واو را براى زندگى ديگر آماده مى سازد. استعدادهاى روانى انسان, بساطت وتجرّد, تقسيم ناپذيرى وثبات نسبى حقيقت وجودى آدمى, انديشه هاى وسيع ونامتناهى او, همه ساز وبرگهايى است متناسب با زندگى جاودان وزوال ناپذير. همين حقيقت است كه باعث شده كه انسان دراين جهان, غريب ونامتجانس باشد وخود را طاير گلشن قدس بداند ودنيا را كنج محنت آباد.
آرى مرگ پايانِ بخشى از زندگى انسان وآغاز مرحله اى نوين از زندگى است. مرگ نسبت به دنيا مرگ است ونسبت به جهان ديگر, تولّد.
درجوانى حمزه عمّ مصطفي
با زره مى شد مدام اندر وغا
اندر آخر حمزه چون در صف شدي
بى زره سرمست در غزو آمدى
سينه باز وتن برهنه بيش پيش
درفكندى در صف شمشير خويش
خلق پرسيدند كاى عمّ رسول
اى هژبر صف شكن شاه فحول
نى كه(لاتلقوا بايديكم الي
تهلكه) خواندى ز پيغام خدا
پس چرا تو خويش را در تهلكه
مى دراندازى چنين در معركه
چون جوان بودى و زفت وسخت زه
تو نمى رفتى سوى صف بى زره
چون شدى پير و ضعيف ومنحني
پرده هاى لاابالى مى زنى
لاابالى وار با تيغ وسنان
مى نمايى دار وگير و امتحان
تيغ حرمت مى ندارد پير را
كى بود تمييز تيغ وتير را
كى روا باشد كه شيرى همچو تو
كشته گردد راست بر دست عدو
زين نسق غم خوارگان بى خبر
پند مى دادند او را از عبر
گفت حمزه چون كه بودم من جوان
مرگ مى ديدم وداع اين جهان
سوى مردن كس به رغبت كى رود
پيش اژدرها برهنه كى شود؟
ليك از نور محمّد (ص) من كنون
نيستم اين شهر فانى را زبون
از برون حس لشكرگاه شاه
پُر همى بينم ز نور حقّ سپاه
آن كه مردن پيش چشمش تهلكه است
امر(لاتلقوا)بگيرد او به دست
وآن كه مردن پيش او شد فتح باب
(سارعوا) آيد مراو را در خطاب
ا لحذر اى مرگ بينان بارعوا
العجل اى حشربينان (سارعوا)
الصّلا اى لطف بينان افرحوا
البلا اى قهر بينان اترحوا
هركه يوسف ديد جان كردش فدا
هركه گرگش ديد برگشت از هدى
مرگ هريك اى پسر همرنگ اوست
آينه صافى يقين همرنگ اوست
دفتر سوم
اين سروده ها ترسيم جهان بينى مولوى در باره مرگ ومسائل آن است. در نگاه او مرگ برآمدن از قعر چاه تيرگيها وقدم گذاشتن به صحراى بيكران دولتسراى دوست است.
آياتى را كه وى در تبيين حقيقت مرگ واشتياق به رويارويى باآن نزد معاد باوران, مورد تحليل قرار داده است, عبارتند از:
(و أنفقوا فى سبيل اللّه ولاتلقوا بايديكم الى التّهلكة…) بقره/ 195
در راه خدا انفاق كنيد وخود را با دستهايتان به هلاكت نيفكنيد.
كه بخش پايانى كريمه را در ابيات پنجم وهفدهم از وزن وعبارت اصلى خويش بنا به ضرورت شعرى خارج ساخته است ونيز:
(وسارعوا الى مغفرة من ربّكم وجنّة عرضها السّموات والأرض اعدّت للمتّقين…)
آل عمران/ 133
شتاب كنيد به سوى بخشايشى از پروردگارتان وبه سوى بهشتى كه فراخى آن آسمانها وزمين است وبراى تقوا پيشگان آماده شده است.
(وللّه الأمر من قبل ومن بعد و يومئذ يفرح المؤمنون… ) روم/ 4
پيش از اين ونيز پس از آن, امر ازآن خداست ودر چنين روز مردم با ايمان خوشحال مى شوند.
اين آيات در ابيات هيجدهم ونوزدهم وبيستم مورد تحليل قرار گرفته و فعل مضارع (يفرح) به صورت امر(افرحوا) درآمده است و در نظم كلمات آيات نيز جابه جايى به چشم مى خورد.
5. دعا ونيايش, حالت روحانى شگرفى است كه ميان انسان ناچيز از سويى وخداوند بزرگ از سوى ديگر برقرار مى شود. مرغ سبكبال روح ما در حال نيايش از قفس تنگ تن رها مى گردد, پروبالى در بى نهايت مى گشايد. انسان در پرتو اين پيوند معنوى از ماوراى طبيعت نيرو مى گيرد وبه معرفتى ازهستى مى رسد كه مسير تكامل مادّى ومعنوى خويش را تنها با درنظر گرفتن علل و عوامل مادى مورد تحليل قرار نمى دهد ,بلكه علل پنهان ومحاسبه نشده اى كه از هرسو او را احاطه كرده است, در انديشه او راه مى يابد وبه تحرّك وتلاش او معنى ومفهومى جديد مى بخشد.
آرى در پرتو دعا ونيايش حقّ است كه بى نهايت كوچك با بى نهايت بزرگ پيوند مى خورد وبااين پيوند شگفت انگيز است كه جهان برون و درون وماده ومعنى هماهنگ مى گردد:
هركه او عصيان كند شيطان شود
كاو حسود دولت نيكان شود
چون كه در عهد خدا كردى وفا
از كرم عهدت نگهدارد خدا
از وفاى حقّ تو بسته ديده اي
(اذكروا اذكركم) نشنيده اى
گوش نه (اوفوا بعهدى) گوش دار
تا كه (اوف عهدكم) آيد ز يار
عهد وقرض ما چه باشد اى حزين
همچو دانه خشك كشتن در زمين
نى زمين را زان فروغ وكمتري
نى خداوند زمين را سرورى
جز اشارت كه ازاين مى بايدم
كه تو دادى اصل اين را از عدم
پس دعاى خشك هل اين نيك بخت
كه فشاند دانه مى خواهد درخت
گرندارى دانه ايزد زان دعا
بخشدت نخلى كه نعم ما سعى
چون كه مريم درد بودش دانه ني
سبز كرد آن نخل را صاحب فنى
زان كه وافى بود آن خاتون راد
بى مرادش داد يزدان صد مراد.
دفتر پنجم
مولانا دراين ابيات, يادآور اين دقيقه شده است كه خدا اين توفيق را به آدمى داده است تا اگر بخواهد تمامى لحظاتش را با دعا ومناجات با او سپرى كند ودل در گرو محبّت وعشق او بنهد, ليك بايد بداند معرفت بى عمل, وعشق ومحبّت بى تلاش, عقيم است وفاقد كارايى.
پيوند محبت وتلاش است كه پيوستگى حياتبخش را به وجود مى آورد وثمر بخش مى گرداند.
آياتى كه دراين ابيات در قالب صنعت حلّ از صورت اصلى خويش بنا به ضرورت شعرى خارج شده, عبارت است از:
(فاذكرونى أذكركم واشكروا لى ولاتكفرون) بقره/ 152
مرا به ياد آوريد تا شما را يادآور شوم وسپاسگزار من باشيد وبه من كفران نورزيد.
اين آيه در بيت سوم تحليل شده و در ساختار فعل امرآن (فاذكرونى) تغيير داده شده است.
(واوفوا بعهدى اوف بعهدكم وايّاى فارهبون) بقره/ 40
به عهد من وفا كنيد به عهدتان وفا خواهم كرد وخشيت مرا به دل داشته باشيد.
اين كريمه نيز در بيت چهارم به اقتضاى ضرورت شعرى مورد تغيير قرار گرفته است (اوف بعهدكم)وحرف جرّ درآن خذف شده است.
6. هوشيارى, تعقّل واختيار, عالى ترين وبا ارزش ترين قواى انسانى است كه او را در گستره زندگى بر طبيعت مسخّر و پيروز ساخته وبه تكاملى علمى, صنعتى هنرى موفّق گردانيده است. هدايت منطقى وصحيح اين استعدادها سعادت وآرامش را همراه با زندگى بايسته براى انسان به ارمغان خواهد آورد و در عين حال, بى توجهى وعدم مراعات وظيفه هدايت ورهبرى صحيح ومتّكى بر معنويت وفطرت, نوع جوامع بشرى را به سمت از خود گريزى وتخطئه هوش و عقل واختيار سوق داده است وفزونى و رشد اين قوا, افزايش دردهاى بشر وسردرگمى و احساس پوچى را به همراه داشته است, تا بدان جا كه گروهى تصور كرده اند بهبودى نابسامانيهاى روحى ورهايى از قفسهاى تنگ وتاريك پوچى, درگرو گريز از هوشيارى واختيار وگام نهادن به وادى بيهوشى وبيخودى, در قالب تخدير وترفه وآسايش طلبيهاى تصنّعى است, تا بدان جا كه حتّى وجود وضرورت اين استعدادها را مورد سؤال وانكار قرار داده است:
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مى گريزد در سر سرمست خود
تا دمى از هوشيارى وارهند
ننگ خمر وبنگ برخود مى نهند
جمله دانسته كه اين هستى فَخْ است
ذكر وفكر اختيارى دوزخ است
مى گريزد از خودى در بى خودي
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
نفس را زان نيستى وا مى كشي
زان كه بى فرمان شد اندر بيهشى
نيستى بايد كه آن از حقّ بود
تا كه بيند اندر آن حسن احد
(ليس للجنّ ولا للانس ان)
(ينفذوا من حبس أقطار الزّمن)
(لانفوذ الاّ بسلطان الهدى)
(من تجاويف السّموات العلى)
(لاهدى الاّ بسلطان يقى)
(من خراس الشّهب روح المّتقى)
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه كبريا
هست معراج فلك اين نيستي
عاشقان را مذهب ودين نيستى
دفتر ششم
مولوى دراين اشعار به اين حقيقت اشاره مى كند كه گريز از خود, چنانچه به فرمان حقّ باشد, در مسير تعالى روحى اين امكان را به انسان مى دهد كه قيود وزنجيرهايى را كه بر اثر حيات طبيعى ومادّى به دست وپاى روح پيچيده شده است, كنارى گذاشته ودرعالمى فراتر از زمان ومكان وفارغ از هشياريهاى دنيا به سر برد. ناهشيارى وبيخودى در اين معنى, انتقال روح آدمى است به معقولات عالى ترى كه هوش وتعقّل و اختيار او را از حدود وقيود معقولات نظرى رها ساخته ودر مرتبه اى عالى تر پرواز دهد.
آيه اى كه در اين سروده ها در قالب حلّ مورد تغيير ساختارى در وزن و عبارت قرار گرفته عبارت است از:
(يا معشر الجنّ والانس ان استطعتم أن تنفذوا من أقطار السّموات والأرض فانفذوا لاتنفذون الاّ بسلطان) رحمن/ 33
اى گروه جنّ وانس اگر مى توانيد كه از زواياى آسمانها وزمين به ملكوت اعلى نفوذ كنيد اين كار را بكنيد, ولى شما نمى توانيد مگر با سلطه اى كه خدا به شما عنايت كند.
اين آيه در ابيات هفتم وهشتم ونهم به گونه اى مورد تحليل ادبى وشعرى قرار گرفته است كه در سرتا سر مثنوى كمتر نظيرى براى آن مى توان يافت.

* صنعت ترجمه
ترجمه يعنى مطلبى را از زبانى به زبانى ديگر برگردانيدن واين كار خود هنرى در شمار هنرهاى گران ارج ادبى شمرده مى شود و در نظم ونثر, روا وشايع است. ترجمه بر دو قسم است:
1. (پايخوان) يعنى ترجمه (تحت اللفظ)كه آن را حرف به حرف وكلمه به كلمه حتيّ با صورت جمله بندى بى كم وزياد از زبانى به زبان ديگر نقل كرده باشند, چنانكه در ترجمه كتابهاى مذهبى آسمانى معمول است.
2. قسم ديگر, ترجمه به معنى كه روح مقصود وحاصل مراد گوينده ونويسنده اى را بگيرند وآن را درقالب زبانى ديگر بريزند, به گونه اى كه خصوصيات ادبى ودستورى زبان ترجمه هم كاملاً مراعات شده باشد واين خود هنرى بسيار عالى وگرانمايه است وجز از كسى كه در هر دو زبان, نهايت تبحّر وبراعت استادى داشته, از ذوق وسليقه مستقيم ادبى نيز كاملاً برخوردار باشد, ساخته و ميسّر نيست.
در كتابهاى بديع, صنعت ترجمه را به موردى اطلاق كرده اند كه مضمون شعرى از زبان عربى به نظم فارسى يا از فارسى به نظم عربى نقل گردد. اين عمل مخصوصاً در صورتى كه شاعر مترجم, استادى به خرج داده وتمام مضمون ومعنى يك بيت را در يك بيت بياورد و از جهت بلاغت و پروراندن مضمون وفكر, ترجمه از اصل بهتر درآمده باشد, نه تنها جزو (سرقات ادبى) شمرده نمى شود, بلكه هنرى است بسيار گرانقدر كه جزو محاسن وصنايع بديعى واز دلايل قدرت طبع ونيروى استادى شاعر سخندان در هر دو زبان است3. در ترجمه نثر عربى به فارسى واز جمله مضامين بلند قرآن كريم, گاهى شاعران واديبان زبردست باالهام از مضامين وپيام يك سوره ويا بخشى از آيات, آن را به رشته نظم كشيده اند كه پى بردن به اين تأثّر مستلزم اشراف , تسلّط و دقّت زياد به آيات است.
سعدى گويد:
شب از بهرآسايش تست و روز
مه روشن و مهرگيتى فروز
سپهر از براى تو فراش وار
همى گستراند بساط بهار
اگر باد وبرف است وباران وميغ
وگر رعد چوگان زند برق تيغ
همه كارداران فرمانبرند
كه تخم تو در خاك مى پرورند
اگر تشنه مانى زسختى مجوش
كه سقّاى ابر آبت آرد به دوش
زخاك آورد رنگ وبوى طعام
تماشاگه ديده ومغز وكام
عسل دادت از نحل و فنّ از هوا
رطب دادت از نخل ونخل از نوا
همه نخلبندان بخايند دست
زحيرت كه نخلى چنين كس نبست
خور وماه وپروين براى تواند
قناديل سقف سراى تواند
زخارت گل آورد واز نافه مشك
زر از كان وبرگ تراز چوب خشك
كليّات/ 368
اين سروده ها ترجمه اى است زيبا وروان از اين آيات شريفه:
(وجعلنا نومكم سباتاً وجعلنا اللّيل لباساً وجعلنا النّهار معاشاً وبنينا فوقكم سبعاً شداداً وجعلنا سراجاً وهّاجاً وأنزلنا من المعصرات ماء ثجّاجاً لنخرج به حبّاً ونباتاً وجنّات الفافاً) نبأ/ 9 ـ 17
ختام اين نوشتار را اختصاص مى دهيم به ذكر مواردى چند از كاربرد صعنت (ترجمه) در مثنوى:
1. بى شك حوادث مربوط به قيامت و چگونگى آن, امرى نيست كه حقيقت آن براى ما ,كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم, روشن باشد. انسان تنها مى تواند به تصويرى از آن روز در پرتو آيات الهى دست يابد; روزى كه همگى انسانها سر از خاك برداشته, در پيشگاه الهى حاضر مى شوند. در آن روز غيب و سرّ به شهود و ظهور تبديل مى شود. روز رسوايى بزرگِ بدكاران و سربلندى بى نظيرِ مؤمنان.
قرآن مجيد صحنه اى چنين عبرت آموز و تكان دهنده را در ضمن آياتى چند ترسيم كرده است:
(فإذا نفخ فى الصور نفخة واحدة وحملت الارض و الجبال فدكتّا دكة واحدة فيؤمئذِ وقعت الواقعة… يومئذِ تعرضون لاتخفى منكم خافية فأمّا من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤم اقرؤا كتابيه إنّى ظننت انّى ملاق حسابيه فهو فى عيشة راضية فى جنّةِ عالية قطوفها دانية كلوا واشربوا هنيئاً بما اسلفتم فى الأيام الخالية وأمّا من أوتى كتابه بشمالهِ فيقول ياليتنى لم أوت كتابيه و لم أدر ما حسابيه ياليتها كانت القاضية ما أغنى عنّى ماليه هلك عنّى سلطانيه…) حاقّه 13/ ـ 29
چون در صور دميده شود و زمين و كوهها از جا برداشته شوند آن واقعه عظيم رخ دهد… در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد. آن كه نامه عملش به دست راست است, فرياد مى زند كه بياييد نامه عمل مرا بخوانيد. من يقين داشتم كه سرانجام به حساب اعمال رسيدگى خواهد شد. او در يك زندگى رضايتبخش در بهشتى عالى قرار خواهد داشت.
امّا كسى كه نامه عملش به دست چپ داده شود, خواهد گفت: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد و نمى دانستم حساب من چيست, اى كاش مرگم فرا مى رسيد. مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد. قدرت من نيز از دست رفت….
مولوى مضمون اين ابيات را ترجمه وار در ضمن ابياتى چند به رشته نظم در آورده است:
در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكى تن را كه خيز
نفخ صوراست از يزدان پاك
كه برآريد اى ذراير سر زخاك
باز آيد جان هر يك در بدن
همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابه ٌخود در آيد چون كنوز
آ ن چنان كه جان بپرد سوى طين
نامه پرّد از يسار و از يمين
در كفش بنهند نامه بخل و جود
فسق و تقوى آنچه خود كرده بود
وَر بُد او دى پاك و با تقوا و دين
نامه باز آيد مراو را در يمين
ور بد او دى خام وزشت و باضلال
چون عزا نامه سيه يابد شمال
چون برآيد آفتاب رستخير
برجهند از خاك خوب وزشت تيز
سوى ديوان قضا پويان شوند
نقد نيك و بد به كوره درروند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز
نقد قلب اندر زحير و درگداز
چشمها بيرون جهيده از خطر
گشته ده چشمه زبيم مستّقر
باز مانده ديده ها در انتظار
تاكه نامه نايد از سوى يسار
چشم گردان سوى چپ و سوى راست
زان كه نبود بخت نامه راست كاست
نامه يى آيد به دست بنده يي
سرسيه از جرم و فسق آكنده يى
پر زسر تا پاى زشتى و گناه
تَسْخُر و خُنْبَك زدن بر اهل راه
چون بخواند نامه خود آن ثقيل
داند او كه سوى زندان شد رحيل
پس روان گردد چو دزدان سوى دار
جرم پيدا بسته راه اعتذار
پس روان گردد به زندان سعير
كه نباشد خار را زآتش گريز
دفتر پنجم
2. چگونگى خلقت انسان و مراحل مختلف آن در عالم جنين, پديده اى است عجيب و شگرف كه از يك سو, نشانگر عظمت و حكمت خداوندى است و از سوى ديگر, اين آفرينشهاى پى درپى كه هر روز چهره تازه اى به خود مى گيرد و اصولاً پيدايش انسانى كامل از قطره آبى گنديده, بيانگر قدرت خداوند بر مسأله معادو بازگشت انسان به زندگى دوباره است. خلقتى عجيب در مخفيگاه رحم كه در هر مرحله شكل و نقش تازه اى به خود مى گيرد. گوئيا جمعى نقّاش چيره دست, گروهى صنعتگر و ابداعگر ماهر, در كنار اين قطره آب نشسته اند و شب و روز روى آن كار مى كنند واين ذره ناچيز را در زمانى بسيار كوتاه با ظرافتى فوق العاده از مراحل و گذرگاههاى مختلف حيات مى گذرانند. قرآن مراحل تكامل جنين در رحم را ضمن آياتى چند در سوره (مؤمنون) برشمرده است:
(ولقد خلقنا الإنسان من سلالة من طين ثمّ جعلناه نطفة فى قرارِ مكين ثمّ خلقنا النطفة علقةً فخلقنا العلقه مضغةً فخلقنا المضغة عظاماً فكسونا العظام لحماً ثمّ انشأناه خلقاً آخر فتبارك اللّه أحسن الخالقين) مؤمنون/ 16 ـ 12
ما انسان را از عصاره اى از گل آفريديم, سپس آن را نطفه اى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم. سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهايى در آورديم. از آن پس, آن را آفرينشى تازه ايجاد كرديم. بزرگ است خدايى كه بهترين خلق كنندگان است.
مولوى همين آيات را به نظم در آورده است:
اى شده مغرور در كبر و مني
درفن و عجب و تكبّر صدمنى
گر بدانى از كجايى آمده ا
صل جسمت از چه نا ثابت شده
از برون خويش اين باد مني
با خود آيى وروان بيرون كنى
در مشيمه بد جنينى بوده اي
در عدم بس قرنها آسوده يى
پس خداوند جهانت بر فراخت
از منى در جاى تنگت نطفه ساخت
نطفه يى بودى و پس علقه شدي
پاره خيمه ازين سوتر زدى
آرميدى آرميدن نَز تو بود
بلكه از صنع خداوند ودود
درميان تو كيستى است آن اوست
هر چه هست از فضل و از احسان اوست
كرد از صنع لطيفش از بدا
پس (خلقنا النّطفة علقه) خدا
بعد از آن علقه حكيم حيّ فرد
ا ز كرمهاى شريفش مضغه كرد
بعد از آن , آن مضغه را كرد استخوان
از (خلقنا المضغة) برهان بخوان
پس برآن عظْمت لحوم و پى كشيد
وز (نفخت فيه) جان بر وى دميد
ثمّ (أنشأناه خلقاً آخره)
ساخته كافى دل و دين سره
مايه صحّت نهادت دركنار
پس فرستادت درين دارالقرار
تاجرى تو خواجه يى تو آن عزيز
هستيت داد و زر وجان عقل نيز
تاكنى كسبى درآن عالم بري
در جزا يابى كمال و سرورى4
3. ماجراى نوح (ع) و فرزند بى ايمان وى, يكى از فرازهاى عبرت آموز داستان نوح است. آن هنگام كه لحظه نهايى فرا رسيد و فرمان مجازات قوم سركش صادر شد, ابرهاى تيره وتار سراسر آسمان را فرا گرفت و آنچنان روى هم متراكم گرديد كه نظيرش هيچ گاه ديده نشده بود. صداى غرّش رعد و پرتو خيره كننده برق پى در پى در فضاى آسمان پراكنده مى شد و خبر از حادثه اى عظيم و وحشتناك مى داد.
طوفان آغاز شد. گويى تمام درهاى آسمان گشوده شده و اقيانوسى از آب از لابه لاى ابرها فرو مى ريزد.
آبهاى زمين و آسمان به هم پيوستند و دست به دست هم دادند وبر سطح زمين, كوهها و دشتها و درّه ها جارى شدند و بزودى سطح زمين به صورت اقيانوسى درآمد. در اين لحظات سخت بلا و عذاب , نوح اين پيامبر بزرگ, نه تنها به عنوان يك پدر بلكه به عنوان يك مربّى دلسوز و خستگى ناپذير و پراميد, حتى در آخرين لحظه دست از وظيفه الهى خويش بر نداشت و فرزندش را كه در كنارى جدا از پدر قرار گرفته بود, دعوت به همراهى با خيل مؤمنان كرد. اين فرزند لجوج و كوته نكر به گمان اين كه با خشم خدا مى توان مبارزه كرد از اين دعوت سرباز زده,ومغرورانه به نداى پدر پاسخ منفى داد5.
قرآن كريم در آيات 47 ـ 40 سوره (هود), ماجراى اين گفت وگو را چنين بيان مى كند:
(حتّى إذا جاء أمرنا و فار التّنوّر قلنا احمل فيها من كلّ زوجين اثنين و أهلك إلاّ من سبق عليه القول و من آمن و ما آمن معه إلاّ قليل و قال اركبوا فيها بسم اللّه مجريها ومرسيها إنّ ربّى لغفور رحيم و هى تجرى بهم فى موج كالجبال و نادى نوح ابنه و كان فى معزل يا بنى اركب معنا و لاتكن مع الكافرين قال سآوى إلى جبل يعصمنى من الماء قال لاعاصم اليوم من أمر اللّه إلاّ من رحم و حال بينهما الموج فكان من المغرقين… و نادى نوح ربّه فقال ربّ إنّ ابنى من أهلى و إنّ وعدك الحقّ و أنت أحكم الحاكمين قال يا نوح إنّه ليس من أهلك إنّه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لك به علم إنّى أعظك أن تكون من الجاهلين)
چون فرمان فرارسيد وتنور جوشيدن گرفت, به نوح گفتيم از هر جفتى يك زوج در كشتى حمل كن و نيز خانواده ات را, مگر آنان كه محكوم به هلاكتند. نوح گفت: به نام خدا بر كشتى سوار شويد و او را ياد كنيد. او آنها را از لابه لاى امواجى چون كوه حركت مى داد. نوح فرزندش را مخاطب ساخته, گفت: همراه ما سوار شو و با كافران مباش. او پاسخ داد: به كوهى پناه مى برم تا مرا حفظ كند. گفت: امروز هيچ حافظى در برابر فرمان خدا نيست, مگر آن كس را كه او رحم كند. در اين هنگام موجى ميان آن دو حايل شد واو در زمره غرق شدگان قرار گرفت… نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! پسر من از خاندان من است و وعده تو حقّ است.
فرمود: اى نوح, او از اهل تو نيست, بلكه عملى غير صالح است. بنابراين آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواه. به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى.
مولوى اين گفت وگو و تذكار الهى را به نوح, در قالب اشعارى چند, مترجم ساخته است:
همچو كنعان كاشنا مى كرد او
كه نخواهم كشتى نوح عدو
هين بيا دركشتى بابا نشين
تا نگردى غرق طوفان اى مهين
گفت نى من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كاين موج طوفان بلاست
دست و پاى آشنا امروز لاست
گفت نى رفتم برآن كوه بلند
عاصم است آن كُه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاه است اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كى پند تو بشنوده ام
كه طمع كردى كه من زين دوده ام
همچنين مى گفت او پند لطيف
همچنين مى گفت او دفع عنيف
نى پدر از نصح كنعان سير شد
نى دمى در گوش آن ادبير شد
اندرين گفتن بُدند و موج تيز
بر سر كنعان زد و شد ريز ريز
نوح گفت اى پادشاه بردبار
مرمرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردى مرمرا تو بارها
كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم براميدت من سليم
پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل خويشانت نبود
خود نديدى تو سفيدى او كبود
چون كه دندان ترا كرم اوفتاد
نيست دندان آن بركنش اى اوستاد
باقى تن تا نگردد زار ازو
گر چه بود آن , تو شو بيزار ازو
دفتر سوم
4. حسد رذيله اى است فراگير كه در طول تاريخ بشر, انگيزه بسيارى از خلافكاريهاى وى بوده است. تا بدان جا كه گاه برادرى به خاطر حسد دست به خون برادر خود مى آلايد. آنچنان كه در داستان فرزندان آدم (ع) و قتل يكى به وسيله ديگرى مشاهده مى شود. هنگامى كه هر يك, عملى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند, هابيل بهترين گوسفندان خويش را به رسم قربانى به پيشگاه الهى عرضه داشت, ولى قابيل بدترين قسمت زراعت خود را بدين منظور نثار كرد. صفا, خلوص و فداكارى هابيل, موجب پذيرفته شدن قربانى اش در درگاه الهى شد واز آن سو تاريكدلى و لجاج, مانع قبولى هديه قابيل به پيشگاه الهى گرديد. در پى اين ماجرا, طوفانى در دل قابيل به وجود آمد. از سويى آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى كشيد و او را به انتقامجويى دعوت مى كرد و از سوى ديگر, عاطفه برادرى و انسانى و نيز تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بيدادگرى و قتل نفس, او را از اين جنايت باز مى داشت. ولى سرانجام نفس سركش, آرام آرام مهار اختيار او را به كف گرفت ووجدان بيدار و آگاه او را رام كرد و به زنجير كشيد و دست به خون برادر آغشته ساخت.
بر طبق آنچه از روايات به دست مى آيد, هنگامى كه قابيل برادر خود را كشت, او را در بيابان افكنده بود ونمى دانست چه كند؟ چيزى نگذشت كه درندگان به سوى جسد هابيل هجوم آوردند و او براى نجات جسد برادر مدّتى آن را بردوش كشيد, ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و دراين انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك مى افكند تا به آن حمله ور شوند. دراين موقع, همان طور كه قرآن مى گويد, خداوند زاغى را فرستاد كه خاكهاى زمين را كنار بزند و با پنهان كردن جسد بى جان زاغى ديگر و يا با پنهان كردن قسمتى از طعمه خود, آنچنان كه عادت زاغ است, به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادر خويش را به خاك بسپارد. در اينجا بود كه قابيل از غفلت و بى خبرى خود فرياد برآورد كه اى واى بر من, آيا بايد از اين پرنده ناتوان تر باشم!6
قرآن در آيات 30 و 31 سوره (مائده) ماجرا را چنين شرح مى دهد:
(فطوّعت له نفسه قتل أخيه فقتله فأصبح من الخاسرين فبعث اللّه غراباً يبحث فى الأرض ليريه كيف يوارى سوأة أخيه قال يا ويلتى أعجزت أن أكون مثل هذا الغراب فاوارى سوأة أخى فأصبح من النّادمين)
نفس سركش تدريجاً او را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت واز زيانكاران شد. سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين كند و كاو مى كرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند, با ديدن اين صحنه [قابيل] گفت: واى بر من آيا نمى توانم مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم و سرانجام ازكرده خويش پشيمان شد.
مولوى اين داستان عجيب و عبرت انگيز قرآنى را در قالب ابياتى چند منظوم ساخته است:
كندن گورى كه كمتر پيشه بود
كى ز فكر وحيله و انديشه بود
گر بدى اين فهم مر قابيل را
كى نهادى بر سر او هابيل را
كه كجا غايب كنم اين كشته را
اين به خون و خاك در آغشته را
ديد زاغى زاغ مرده در دهان
بر گرفته در هوا گشته پران
از هوا زير آمد و شد او به فن
از پى تعليم او را گور كن
پس به چنگال از زمين انگيخت كرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك
زاغ از الهام حقّ بد علمناك
گفت قابيل آه شد بر عقل من
كه بود زاغى ز من افزون به فنّ
عقل كلّ را گفت (مازاغ البصر)
عقل جز وى مى كند هر سو نظر
عقل ما زاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استادگور مرده دان
دفتر چهارم
5. سر گذشت داود پيامبر, يكى از فرازهاى مهمّ در بيان سرگذشت انبياست. در قرآن, بارها از اين پيامبر بزرگ الهى ياد شده است. شايد اين تأكيد و تكرار از آن رو بوده است كه داود (ع) از جمله پيامبرانى است كه سرگذشت سراسر عصمت و معنويّت وى در گفته ها ونوشته هاى دين فروشان و سست مداران همراه باخرافات و بافته هاى عجيبى شده است و از رسالتهاى اساسى قرآن, زدودن زنگارهاى خرافه و جهل در هر زمينه و از جمله ساحت وحى و رسولان الهى است. قرآن در سوره (ص) آيه 26 مى فرمايد:
(يا داود انّا جعلناك خليفةً فى الأرض فأحكم بين النّاس بالحقّ ولاتتّبع الهوى فيضلّك عن سبيل اللّه, إنّ الّذين يضلّون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب)
اى داود ما تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم, در ميان مردم به حقّ داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد. كسانى كه از راه خدا گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.
خداوند در اين آيه, ضمن بيان مقام والاى داود, وظايف و مسؤوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع وتعبيراتى پر معنا در پنج فراز شرح مى دهد:
نخست مقام خلافت وى در زمين به معناى نمايندگى خدا در ميان بندگان و اجراى فرمانهاى او درزمين. در فراز دوم به وى دستور مى دهد كه به پاس اين موهبت بزرگ در ميان مردم به حقّ حكم كند ودر سومين بخش به مهم ترين خطرى كه ممكن است حاكمى الهى را تهديد كند اشاره كرده, مى گويد: هرگز از هواى نفس پيروى مكن و به دنبال آن, فلسفه چنين فرمانى را اين گونه بيان مى دارد كه پيروى از هواى نفس, آدمى را از راه خدا كه همان راه حقّ است باز مى دارد و سرانجام در آخرين فراز, بدين حقيقت اشاره مى كند كه گمراهى از راه حقّ از فراموشى روز حساب سرچشمه مى گيرد ونتيجه اش عذاب الهى است.
اين ترجمه تفسيرگونه از كريمه فوق, در مثنوى به رشته نظم در آمده است:
اين چنين فرمود داراى جهان
خالق و پروردگار انس و جان
كاى خليفه ٌارض داود دلير
در صف ناورد خصم ما چو شير
چون خليفه ارض كردم من ترا
آرى القاب تنزّل من سماء
بر كسانى حاكمى و ارجمند
گر به جسم و چهره هم جنس تواند
درميان اين چنين جمع عباد
پيشه گير آيين ورسم عدل وداد
داورى بر منهج انصاف كن
درد داد معدلت را صاف كن
تابع نفس و هواى خود مباش
از درون ارقام شهوت را تراش
هر كسى كو تابع نفس و هواست
او ز شرّ النّاس و مردودان ماست
جاده عدل است راه مستقيم
رو مگردان زآن ره اى شاه كريم
سرّ خير النّاس من ينفع تراست
در طريق عزّ و دولت رهنماست
سر مكش از چنبر نصفت برون
عدل آمد طاق گردون را ستون
دين و دولت را عمَد عدل است و داد
ظلم و عدوان است ملت را فساد8 7

1. جلال الدين همايى, فنون بلاغت و صناعات ادبى, (نشر هما)/8
2. تأثير قرآن و حديث در ادبيّات فارسى / 53
3. جلال الدين همايى, فنون بلاغت و صناعات ادبى / 373
4. مثنوى كلاله خاور / 447
5. ناصر مكارم, تفسير نمونه, (قم, انتشارات مدرسه اميرالمؤمنين),9/ 115
6. همان, 4/ 350
7. مثنوى كلاله خاور / 446
8. اشعارى كه در اين نوشتار به عنوان سروده هاى مولوى نوشته شده, منتخب از دو منبع زير است:
الف. مثنوى كلاله خاور, تصحيح محمّد رمضانى, (تهران, نشر خاور).
ب. مثنوى رينولد نيكلسون, (تهران, نشر طلوع).
ضمناً در ترجمه, شرح و توضيح اشعار, از شرح و تفسير گرانسنگ حضرت علاّمه, استاد محمد تقى جعفرى بر مثنوى بهره هاى بسيار برده ايم

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

مردى ازسرزمين فرزانگان

به مناسبت سالگرد وفات استاد محمد تقى جعفرى
http://www.resalat-news.com/Detail.aspx?cid=53246

ولادت
استاد محمد تقى جعفرى در سال 1304 ه- ش. در شهر تبريز به دنيا آمد. پدرش، «کريم» درس نخوانده بود، اما صدق و صفاى خاصى داشت. پدرش نانوا بود و هيچ وقت بدون وضو دست به خمير نان نمى‌زد. حافظه اين نانواى مکتب نرفته چنان قوى بود که اغلب سخنان واعظان شهر را با دقت و تفصيل، براى ديگران بيان مى‌کرد.
در روزگارى که تبريز دچار قحطى شده بود، در يکى از شب‌ها، ‌کريم با هزار زحمت دو عدد نان سنگگ و مقدارى شيرينى خريد، در بين راه منزل، دو نفر را در خرابه‌اى ديد که مشغول خوردن استخوان و لاشه گوسفند و مرغ مرده‌اى بوده‌اند،‌او که چنين ديد، دلش به حال آنان سوخت و يکى از نان‌ها و شيرينى را به آنها داد. چند قدمى دور نشده بود که به نزد آن دو برگشت تا شايد بتواند کمک ديگرى انجام دهد. در اين هنگام ديد که آنان دست به دعا بلند کردند و با سوز دل گفتند: اى مرد مهربان! خداى بزرگ و بخشنده به تو فرزندى صالح و نيک عنايت فرمايد. هم چنان که ما را خوشحال کردي، خداى رحيم چشم تو را روشن کند.
تحصيل
همسر کريم با سواد بود و قرآن را به خوبى مى‌خواند. او قرائت قرآن را به محمد تقى تعليم داد. محمد تقى چنان خوب قرائت قرآن را فرا گرفته بود که وقتى در 6 سالگي، در سال 1310 ه- ش براى اولين بار وارد مدرسه «اعتماد» تبريز شد، مدير مدرسه، آقاى جواد اقتصاد خواه، بعد از شنيدن قرائت قرآن او لبخندى زد و گفت: بارک الله! خيلى خوب خواندي! نيازى به درس‌هاى کلاس اول و دوم نداري؛ از فردا وارد کلاس سوم شو!
حافظه قوى محمد تقى همگان را به شگفتى وا مى‌داشت؛ به طورى که متن کليله و دمنه را از حفظ مى‌خواند و معناى عبارات مشکل را شرح مى‌داد. معلمان مدرسه اعتماد، همواره او را تشويق مى‌کردند.
تربيت و پرورش
روزى اقتصاد خواه مدير مدرسه، براى بازرسى به کلاس رفت و به همه بچه‌ها گفت: دفترهاى مشقتان را روى ميز بگذاريد. آقاى مدير وقتى دفتر مشق محمد تقى را ديد، آن را برداشت و با ناراحتى پرسيد: جعفري! اين چه خطى است که تو داري؟! محمد تقى با خونسردى پاسخ داد: من ايرادى در خطم نمى‌بينم. خيلى خوب است! آقاى اقتصاد خواه با تعجب گفت: پس خودت مى‌نويسى و خودت هم آن را تاييد مى‌کني؟! بيا بيرون ببينم! سپس با ترکه قرمز رنگ درخت آلبالو بر کف دست محمد تقى زد و گفت: اين خط از نظر من خيلى هم بد است. بايد از همين امروز ياد بگيرى که خوش خط ‌تر بنويسي! فهميدي؟! محمد تقى که دستش از شدت درد مى‌سوخت، اندکى رنجيد؛ ولى وقتى بيشتر در خط خود دقت کرد، به آقاى مدير حق داد و از آن به بعد تصميم گرفت خواناتر و بهتر بنويسد. ده‌ها سال بعد (حدود سالهاى 1340 - 1350) روزى دانشگاه مشهد، استاد محمد تقى جعفرى را دعوت کرد تا در آنجا سخنرانى کند. جمعيت بسيارى جمع شده و منتظر آمدن ايشان بودند؛ همه صندلى‌ها پر شده و عده فراوانى نيز ايستاده بودند. محمد تقى که ديگر «علامه جعفري» ناميده مى‌شد و اسلام شناس و صاحب نظرى مشهور شده بود؛ پشت ميکروفون قرار گرفت. در بين نگاه‌هاى مشتاق، چشمش به يک پير دانا خيره شد و حدود يک دقيقه به سکوت گذشت.
بعد از اتمام سخنراني، آن استاد کهن سال که کسى جز آقاى جواد اقتصاد خواه، مدير مدرسه اعتماد تبريز نبود، جلو آمد و در حلقه کسانى در آمد که بعد از سخنرانى به دور علامه جعفرى جمع شده بودند. علامه جعفرى بعد از سلام و احترام، پرسيد: يادتان هست با آن ترکه آلبالوى قرمز رنگ مرا زديد؟ آقاى اقتصاد خواه سر به زير انداخت، اما علامه جعفرى با احترام و مهربانى گفت: کاش خيلى از آن چوب‌ها به من مى‌زديد. اين مرکب بدن، تازيانه مى‌خواهد تا روح را حرکت بدهد و جلو ببرد. علامه جعفرى به گرمى دست استاد پيرش را گرفته و فشرد.
هجرت
محمد تقى در 15 سالگى و در سال 1319 ش. براى ادامه تحصيل، تبريز را به مقصد تهران ترک کرد.
مدرسه فيلسوف، واقع در جوار امامزاده اسماعيل و ابتداى يکى از ورودى‌هاى بازار قديمى تهران، اولين جايى بود که محمد تقى براى کسب دانش قدم به آنجا گذارد...
بعد از مدتي، محمد تقى براى ادامه تحصيل به قم رفت و در مدرسه دارالشفاء اقامت کرد. روزى آيت الله سيد محمد حجت کوه ‌کمرى‌اى (1310 - 1372 ه- ق) و آيت الله شهيد محمد صدوقى به حجره او آمدند و لباس روحانيت را به او پوشانيدند.
حضور در انقلاب
به تدريج، استاد جعفرى براى اقشار گوناگون مردم در دانشگاه‌ها و مساجد و... به سخنرانى پرداخت. ساواک براى کنترل اين جلسات، مامورانى را مى‌فرستاد تا از آن گزارش تهيه کنند. هم اکنون بيش از 180 سند گزارش‌هاى ساواک درباره علامه جعفرى در دست است که در کتاب «چراغ فروزان» منتشر شده است.
آشنايى با دکترحسابى
مدتى بعد از آن که استاد جعفرى از مشهد به تهران رفت، اطلاع يافت که در منزل دکتر محمود حسابى - فيزيکدان - جلسات علمى برگزار مى‌شود. استاد در اين جلسات هفتگي، شرکت مى‌کرد. اين جلسات 24 سال‌- تا پايان عمر دکتر حسابى - ادامه يافت. دکتر محمود حسابى نظريه جديدى درباره «ذرات بنيادي» داشت. در يکى از اين جلسه‌ها دکتر حسابى توضيحاتى درباره نظريه خود و ملاقاتش با انيشتين داد و گفت: هر ذره‌اى‌که در نظر گرفته شود؛ مثل الکترون‌ها يا پروتون‌ها، دامنه موجوديتش تا کهکشان‌ها نيز کشانده شده است و براى شناسايى دقيق آن بايد اجزاى ديگر عالم را نيز در نظر گرفت. استاد جعفرى گفت: شيخ محمود شبسترى مطلبى گفته است که شبيه به نظريه شماست:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر جزئى به جاى خويش نيکوست
اگر يک ذره را بر گيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى
استاد حسابى که بيشتر اهل سکوت بود و بسيار کم حرف مى‌زد، با وجد و هيجان بلند شد و فرياد زد: شبستر کجاست؟ شبسترى کيست؟! استاد جعفرى با احترام پاسخ داد: شبستر يکى از شهرهاى نزديک تبريز و شيخ محمود شبسترى از عرفاى بزرگ قرن هشتم است.
آثاراستاد
تا حال حاضر بيش از هشتاد اثر از آثار استاد به طبع رسيده است و چاپ بعضى از آنان همچون شرح مثنوى در 15 جلد مکرر را تجديد شده است.درضمن تحت نظارت ايشان و طى 12 سال کاملترين کشف الابيات مثنوى مولوى در 4 جلد رحلى تحت عنوان «از دريا به دريا» منتشر شده است.
از آثار برجسته ايشان شرح و تفسير بر نهج البلاغه مى باشد که 27 جلد آن به زبان فارسى چاپ و منتشر شده است. ديگر اثر نفيس استاد جعفري، در زمينه بررسى و مقايسه افکار مولانا با فلسفه ها و جهان بينى هاى شرق و غرب مى باشد که تحت عنوان مولوى و جهان بينى ها چاپ شده است.
در زمينه حقوق بشر و مقايسه آن با حقوق بشر در اسلام، کتاب مفصل و مشروحى به قلم ايشان منتشر شده که نظريات جديد آن در کنفرانس اسلامى طرح ومورد استفاده قرار گرفته است. کتاب مزبور به زبان انگليسى نيز ترجمه و چاپ شده است و به زبان ژاپنى توسط يکى از اساتيد دانشگاه ناکويا در دست ترجمه است.
...‌
بيش از 60 کتاب و مقاله ديگر استاد علامه جعفرى هنوز منتشر نشده و در آينده به طبع خواهند رسيد.
وفات
و سرانجام ،استاد فقيد علامه محمد تقى جعفرى (ره) بر اثر بيمارى در تاريخ 25/8/1377 به رحمت ايزدى پيوست. روحش شاد و يادش گرامى باد.

 

+ نوشته شده در  چهارم آذر 1385ساعت   توسط شریف  | 

درباره كريم زمانى

درباره كريم زمانى
برلب
درياى مثنوى
- كريم زمانى جعفرى، محقق، قرآن پژوه و شارح مثنوى
- متولد ۱۳۳۰ تهران
- پايان تحصيلات متوسطه در دبيرستان هوشيار
- تلمذ و تحصيل در مجالس تفسير علوم قرآنى و مجالس درس مرحوم سيد مرتضى شبسترى
- ورود به دانشگاه تهران و تحصيل در رشته ادبيات عرب
- انتشار نخستين آثار و ترجمه كتب «قيام توابين»، «همگام با پيامبران در قرآن» و «قيام زنگيان» در دوران دانشجويى
- مؤلف «شرح جامع مثنوى معنوى» در هفت مجلد كه تاكنون به چاپ هفدهم رسيده است.
- از روى شرح جامع كريم زمانى، مثنوى به سه زبان ازبكى، آلمانى و چينى ترجمه شده است.
- حضور مستمر در مجامع فرهنگى داخل و خارج از كشور
- برخى از آثار ديگر او عبارتند از: ميناگر عشق (شرح موضوعى مثنوى معنوى)، بر لب درياى مثنوى معنوى (در دو جلد)، صنايع ادبى در كلام امام على (ع)، سيرى در فرهنگ لغات نهج البلاغه، ترجمه سرالاسرار و فتح الربانى اثر شيخ عبدالقادر گيلانى و...
236043.jpg
محسن شهرنازدار: گفته اند آدمى در كلام خويش تجلى مى يابد.
«ما چه خود را در سخن آغشته ايم
كز حكايت ما حكايت گشته ايم
من عدم و افسانه گردم در حنين
تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار
وصف حال است و حضور يار غار
مولوى بيان مى كند كه من خويشتن را تبديل به حكايت كرده ام و از آنجا كه تمام هستى خود را در فكر و سخن خود مى نهم و انديشه را به كلام در مى آورم و حكايت و افسانه مى سازم، پس هويت «من» در سخن من ذوب مى شود و من افسانه مى شوم و بر زبانها جريان مى يابم. هر كس مى خواهد مرا ببيند، كلام مرا بنگرد، تمام كسانى كه در آينده مى آيند و سخنان من بر زبان آنان جارى مى شود و تكيه بر لب آنان مى دهد، در حقيقت مرا بر لبان خويش مى نشانند. هستى من در يك كالبد جسمانى در قرن هفتم هجرى و در بلخ يا قونيه خلاصه نمى شود، بلكه من بر تمام زبانهايى كه پس از اين مثنوى را خواهند خواند، جارى خواهم بود و در حضورشان حاضر. اين حضور، حضورى مجازى نيست، بلكه پرده اى از پرده هاى وجود من و جلوه اى از جلوه هاى هستى من است. من خود را در اين جهان پايبند كرده ام، اما نه از طريق بقاى آثار، كه با حضور هويت اصلى خود در كسوت كلام.» (۱)
و آيا شارحين مثنوى و راويان صديق اين قرآن پارسى، شأنى از حضور مولانا جلال الدين را و پرده اى از پرده هاى وجود او را باز مى نمايانند؟
و در امروزه روز حيات انسان كه شتاب روزمرگى از او فرصت غوص و تفحص را در انديشه هاى عميق و بليغ سلب كرده است، مثنوى اين گنجينه انديشه قدسى و اين بحر بى پايان حكمت عرفانى، آيا شارحانى مى خواهد كه لب معانى يا صورت امروزى ترى از آن معنى را به ديده و سمع مستمع امروزى برساند؟ يكى از آن شارحان صديق و سرسپردگان طريق مولانا كه هم و همت خود را مصروف اين واسطه گرى و دلدارى و دلدادگى كرده، همانا كريم زمانى جعفرى است.
نامش را جمله آشنايان مولانا با مجموعه مبسوط و چندجلدى «شرح جامع مثنوى معنوى» مى شناسند.
كريم زمانى سطر روى سطر و خشت روى خشت اين عمارت وسيع را در چندين سال رقم زد و سال گذشته مجموعه شرح شش دفتر مثنوى به پايان رسيد، اما با آغاز انتشار اين مجموعه و نشر جلد نخست، كريم زمانى را هر آشنا به كلام مولانا و هر رهپوى طريق جلال الدين به عنوان شارحى معتمد پذيرفت. ساده نگارى او در عين پرهيز از ساده انگارى، جانمايه كلام مّلاى رومى را بى كم و كاست روايت مى كرد. هرچند ستايش از اين شرح سترگ كه بيش از هفده بار تا امروز تجديد چاپ شده و به زبانهاى ازبكى، چينى و آلمانى برگردانده شده است را كريم زمانى با خلق و خوى خاصى كه دارد، درخور خويش نمى داند و مى گويد: «نگارنده به دور از فروتنى هاى رياكارانه، بايد اعتراف كند كه لياقت شرح صحاف اشراقى مثنوى معنوى را نداشته، اما ارادت بى چون و چراى او بدان خورشيدى معرفت سبب آمد كه اين بار امانت را از سر نادانى و گستاخى به دوش كشد. چنان كه خود فرمايد:
كرد فضل عشق، انسان را فضول
زين فزون جويى، ظلوم است و جهول»
كريم زمانى در «شرح جامع مثنوى معنوى» بر هر بيتى تفسيرى نگاشته و برهان معانى و ويژگيهاى زبانى مثنوى را به زبان امروزين برگردانده و رد پا و نشانه هاى احاديث و روايات و آيات را بازشناسانده و در شرح و پانوشت ها قيد كرده است. با اين حال كلام سهل و آسان شده اين شرح نيز چنانچه در مقدمه دفتر ششم آمده، جز «با قلبى سليم و سينه اى زدوده از غم كين و آز و خودبينى» قابل درك نيست: «مثنوى همچون چراغى فروزان در شب ديجور اوهام و شكوك است. سالك در پرتو چنين چراغى مى تواند سياه چادر اوهام و خيالات فاسد را بدرد و بى پريشانى و اضطراب به سرمنزل مقصود رسد. [و] چون مثنوى معنوى دستورالعمل سلوك است، نمى توان مقاصد آن كتاب مستطاب را در عين تقيد به امور نفسانى درك كرد. يعنى مادام كه شخص اسير و بنده شهوات و خودبينى است و هنوز از مرتبه حيوان سيرتى نگذشته است، نمى تواند معارف معنوى مولانا را كما هو حقه دريابد، هرچند كه انباشته از معلومات و محفوظات مختلف باشد.»(۲)
در كنار شرح جامع، كريم زمانى نسخه ديگرى از مثنوى معنوى را بر اساس نسخه تصحيح شده رينلود نيكلسن به چاپ رساند و در آن به «بيان مقاصد ابيات» پرداخت. «بر لب درياى مثنوى معنوى» در دوجلد انتشار يافت كه در آن با تكلمه ها و جملاتى كوتاه و ساده در ابتداى هربند و يا مفهومى تازه، اشاره مستقيمى به نظر مولانا ومقاصد بيان ابيات مثنوى داشته است.
كريم زمانى در شرح مقصد و مقصود خويش در مقدمه آن نوشته است: «مى سزد كه پژوهندگان مثنوى، زين پس تلاش خود را در جهت تبيين مبانى و خطوط اصلى انديشه مولانا به كارگيرند و آن را به هنجارى بازگو كنند كه عموم علاقه  مندان معارف آسمانى مولانا بهره مند گردند، زيرا مولانا عارف و سخنورى مردمى بوده است. نگارنده با توجه بدين نياز كوشيده است كه در حد تيّسر و با تكيه بر بضاعت ناچيز خود،  مقاصد ابيات و امثال و حكايات و كليات انديشه مولانا را در عناوينى كوتاه و فشرده بيان دارد. گرچه دريا در سبو نگنجد اما مى تواند به قدر حاجت، سبو از آن پركرد و عطش معنوى را بدان تسكين بخشيد. نيز اگر به ژرفاى دريا نتوان اندر شد، مى توان بر لب دريا ايستاد و پهنه بى كران آن را نظاره كرد»
مينا گر عشق نيز كتاب ديگرى از اوست كه در همين راه و براساس همين تلقى و نگاه، نگاشته شده، ليكن به جاى اشارات كوتاه يا ارجاع سريع به مقاصد ابيات، براساس موضوعات، طبقه بندى شده و تفسير مثنوى را از خود مثنوى جسته است. در اين تفسير باارجاع مطالب اجمالى به مطالب تفصيلى و مطالب تفصيلى به مطالب اجمالى، سعى در تبيين وتفهيم انديشه هاى مولانا شده است. نمونه اى از نثر روان وتفسير قابل فهم و آسان اين كتاب چنين است: «شيطان خود را در شمار فرشتگان مقرب الهى مى داند و طرد و راندگى خود را موقتى مى شمرد و اين طرد و فراق از آن رو است كه قدر وصال بداند.
حضرت مولانا در دفتر دوم خود در گفت وگو با ابليس و معاويه چنين مى فرمايد:
گفت ما اول فرشته بوده ايم
راه طاعت را به جان پيموده ايم
.... ما هم از مستان اين مى   بوده ايم
عاشقان در گه وى بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما كاريده اند...
شيطان مى گويد سجده نياوردن من بر آدم از عصيان كافرانه نبوده است بلكه از غيرت عاشقانه بوده است و نمى توانستم ديگرى را در عرض پروردگار ببينم [مولانا در اينجا همنظر احمد غزالى و سنايى و حلاج بوده]
ترك سجده از حسد گيرم كه بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جمود
هر حسد از دوستى خيزد يقين
كه شود با دوست غير هم نشين...»
و اما چه شد كه كريم زمانى، قدم در راه مثنوى گذاشت و برلب اين دريافتاد و از عاشقان درگه وى شد؟
و به راستى سر آغاز و سرمنزل مجنونى را مجنون مى داند يا ليلى؟ گرچه
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت... ليكن چهارده سالگى را به ياد مى آورد كه آن چند بيت نخست مثنوى [بشنو از نى چون حكايت مى كند...] چون و چگونه  او را حيران خويش مى كند، آنچنان كه در پى بّناو بناى مثنوى شباب زندگى و عمر گرانمايه را ارزانى راه كرده است:« يك روح مرموز مرا به سوى اين ابيات جذب كرد.
اين ابتداى شور بود. به دنبال آن، پى جويى مى كردم تا كتاب اصلى مثنوى را بيابم. يكى از همكلاسى هاى مدرسه هوشيار مثنوى معنوى را از كتابخانه پدر به امانت گرفت و به من سپرد. ديباچه را رو نويسى كردم و به خاطر سپردم و مشعوف شدم. اين ابتداى حال بود، هرچند فهم و معرفت كافى نداشتم اما آن حال ايجاد شد و آن جذبه پديد آمد» محيط پيرامون نيز مساعد بود تا كريم نوجوان از چشمه هاى معرفت دينى سبو پركند، از آن نقبى به مثنوى بزند و باز از كلام گوهربار جلال الدين، راهى به معرفت دينى بجويد و در پى اين تكرار ها و آمد و شدها، به مكاشفه و شعف برسد؛ كريم زمانى كودكى اش را در كوچه پس كوچه هاى محله سلسبيل و آذربايجان تهران گذرانده است. تقيّدشرعى و شور و حال هيأت هاى مذهبى آن محلات، اين سالها و روزها نيز نمود و نماى پر رنگى دارد، چه رسد به آن گذشته هاى دور كه هنوز شتاب روز مرگى و مقيد هاى زندگى شهرى، همچون غبار سياه و ماتى، برچهره سنت هاى درخشان و باورهاى آميخته با جان، ننشسته بود؛ اين همان محيط مساعد بود. آرى كريم زمانى كودكى اش را از آنجا آغاز كرده است. ابتدايى را در مدرسه «فرمانيه» واقع در خيابان آذربايجان مى گذراند و شوق نوشتن را همانند بسيارى از همنسلان خويش، با روزنامه ديوارى هاى مدرسه تجربه مى كند. روزنامه ديوارى «برگ سبز» را در كلاس پنجم دبستان منتشر كرده است...
با كتاب كه مأنوس مى شود، خلاصه نويسى كتاب ها را نيز براى دوستان و هم هيأتى هاى محله آغاز مى كند. خودش علاقه دوبرادر بزرگ تر را كه اهل مطالعه بودند، در ميل و رغبت خود به كتاب و كتابخوانى بى اثر نمى داند.
كريمى زمانى دوره متوسطه را در دبيرستان دكترهوشيار در كوچه اى رو بروى دانشگاه صنعتى شريف گذرانده است. از كلاس دهم، روزها در مدرسه اى تدريس مى كند تا با حقوق ماهى سيصد تومان امورات زندگى اش را خود بگذراند و در شبانه به ادامه تحصيل بپردازد. «تقريباً دو سوم حقوقم را كه ماهى سيصد تومان بود، كتاب مى خريدم... بعدها به كوچه نايب راه پيدا كردم و مشترى كتاب هاى عربى شدم.»(۳)
او زبان عربى را از مجالس تفسير قرآن و علوم قرآنى آموخته است: «با علاقه اى فراوان در پى فهم تفسير قرآن و مثنوى بودم. كتابهايى كه به اين دو موضوع مربوط بود، مى خواندم و در مجالس تفسيرى شركت مى كردم.
از جمله در درس هاى مرحوم سيد مرتضى شبسترى و براى آن كه با زبان عربى آشنا شوم، جامع المقدمات وبعد شرح الفيه ابن سالك را در صرف و نحو فراگرفتم و با فقه و اصول در حد لمعه و كفاية الاصول آشنا شدم»
كريم زمانى با ميل و رغبت وصف ناپذيرى تفسيرها و شرح ها و كتب مرتبط با معارف قرآن و مثنوى را مى جويد تا راهى براى فهم عميق و سليم كلام مولانا بيابد. به موازات اين پى جويى ها، دانش زبان عرب او را به دانشگاه تهران مى كشاند تا در رشته ادبيات عرب تحصيل كند: «در دانشگاه تهران در رشته عربى به تحصيل پرداختم اما چون مى ديدم دانشگاه چيزى براى ارائه ندارد و من نيز ميلى به عناوين و مدارك بالاى تحصيلى ندارم، از ادامه تحصيل منصرف شدم و خط تحقيق و مطالعه را پيگيرى كردم.»
در همان دوران دانشجويى تسلط او با زبان و ادبيات عرب او را به سمت ترجمه كتبى همچون قيام توابين، همگام با پيامبران در قرآن و قيام زنگيان مى برد كه در همان سالها به چاپ مى رسد.
 
امامثنوى نور چراغى مى شود كه راه زندگى كريم زمانى را روشن كرده است، او وقف مولانا مى شود و جز به غور و غوص در اين درياى بى ساحل نمى پردازد. «از آنجا كه شوق عرفان در دلم شرر افكنده بود، در مطالعات آثار عرفانى فارسى و عربى متمركز شدم و مثنوى حضرت مولانا را چراغ راه زندگى ام قرار دادم» و اين تمركز و سرسپردگى بود كه به انباشت معارف مثنوى انجاميد و شرح جامع مثنوى از آن بيرون تراويد. شرحى كه در آسان فهمى مفاهيم عميق مثنوى بى شك يك نمونه ويژه است. دقت نگارنده در انتقال معلومات ضرورى به مخاطب و پرهيز از اطاله كلام و زبان و انتخاب و گزينش زبانى روشن و روان و خالى از حشو و زوائد رايج در متون شارحان از مهمترين ويژگى هاى شرح جامع مثنوى است. با اين حال كريم زمانى از شروح و شارحين ديگر نيز به نيكى ياد مى كند و هر كدام را در حوزه اى در خور توجه و ستايش مى داند: «در بخش زندگى و احوال مولانا محققانه ترين اثر همان كتابى است كه مرحوم فروزانفر نوشت و «پله پله تا ملاقات خدا» به قلم مرحوم زرين كوب نيز از نظر انگيختن احساس و عاطفه كتاب جذابى است. زندگينامه مولانا به قلم مرحوم گولپينارلى خواندنى است. اما در بخش مشروح مثنوى از گذشتگان دور، شرح انقروى و اكبرآبادى را بهترين و راه گشاترين شرح مى دانم و از شروح معاصر، شرح مرحوم فروزانفر را بهترين مى دانم. فرصت نيافتن آن مرحوم براى اتمام شرح، الحق ضايعه اى است براى ادب دوستان و عارف پژوهان. جز آن، «مولوى نامه» مرحوم همايى نيز از آثار مهم مثنوى پژوهى است. همين طور «سّرنى» شادروان زرين كوب كريم زمانى مثنوى را گنجينه انديشه بشرى مى داند چرا كه ردى از همه مشرب هاى فلسفى و كلامى و مذهبى و همه نحله هاى فكرى و انديشگى در آن پرواضح و نمايان است. او شرح مثنوى را به سبب محدوديت كلام براى بيان مقاصد ژرف و عميق مولانا ضرورى مى داند و مى گويد: «بايد قبول كنيم كه مسائل مربوط به باطن انسان و ماوراى محسوسات، داراى غموض ذاتى است و قالب الفاظ براى انعكاس آن معانى ژرف و قاهر گنجايش و انعطاف لازم را ندارد. از اين رو موضوع خود به خود دشوار مى شود و خلاصه با توجه به مطالبى كه عرض كردم، مثنوى مولانا، نيازمند شرح و تفسير است»(۴) او مكتب فكرى و عرفانى مولانا را بر دو محور اساسى استوار مى داند و معتقد است تمامى آموزه ها و تعاليم اين پير معرفت و راهبر سالكان رهرو، بر آن دو محور استوار است: «آن دو عبارت از عشق و فناست. اما اين مقوله را بايد از ديدگاه خود او تعريف كنيم و به اصطلاح موضوع را از متن جدا نكنيم. تا مبادا دچار خلط مبحث شويم. زيرا به قول خود او «اشتراك لفظ، دائم رهزن است» چون در بسيارى از مواقع «عشق» سرپوش يا ابزارى است براى توجيه خودپرستى هاى انسان و معشوق نيز بهانه اى براى اين ميل سخيف است. در واقع انسان در خيلى از موارد، خودپرستى را با كلمه مقدس عشق تزئين مى كند درحالى كه عشق در زمان مولانا با وصف ذاتى «قهاريت» آمده است. و مراد از قهر عشق آن است كه عشق با خودپرستى و تفرعن شخص نمى سازد.
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد؟»(۵)
كريم زمانى مولانا جلال الدين را كيمياگر معنا و معنويت مى داند كه با اكسيرمحبت، كينه ها و دشمنانگى ها را به دوستى و صفا بدل مى كرده است: «آنطور كه از بيانات مولانا و نيز تذكره ها به دست مى آيد، مولانا شخصيتى حليم و بردبار با توسع نظرى كم نظير بوده است. از اين رو همه آحاد و اصناف جامعه از هر دين و فرقه، به او علاقه وافر داشتند و البته اين دوستى نيز متقابل بود. مثلاً نقل كرده اند كه ترسايى باده گساريد و به مجلس سماع او درآمد. و در اثناى سماع، خود را بارها به او زد. دوستان مولانا از فعل آن مرد خشمگين شدند و بر او نهيب زدند. مولانا به طنز و تعريض به يارانش گفت: او باده خورده و شما بد مستى مى كنيد؟! مرگ مولانا هم همه را داغدار كرد. مسلمان، مسيحى، يهودى و زرتشتى و ... همه در سوگ او گريستند و هر فرقه اى او را نماد بزرگ دينى خود مى دانست. سلطان ولد گفته است:
«عيسوى گفته اوست عيسى ما
موسوى گفته اوست موسى ما»(۶)
كريم زمانى جعفرى كه پسوند جعفرى را آخرين بار بر كتاب «سيرى بر فرهنگ لغات نهج البلاغه» مرقوم كرده و بعد از آن با نام كريم زمانى نوشته است، اين روزها در كنار تأليف شرح سترگى بر غزليات مولانا (و تحرير شرح هر ۵۰۰ غزل از ابتداى ديوان در هزار صفحه و كل غزليات در ۱۰ مجلد) به تفسير و تشريح مفاهيم پنهان در كلام وحى و تفسير قرآن نيز مى پردازد: «تفاسير مختلف شيعه و سنى را مقايسه مى كنم و از نظر زمخشرى تا امام فخر رازى و ديگران را جملگى انطباق مى دهم» تا شرحى روان منطبق بر آراى جميع بزرگان و دور از حشو و زوائد زبان، همچون ديگر آثار كريم زمانى فراهم شود. ناگفته پيداست كه او در تفسير كلام وحى نيز وامدار مثنوى مى شود و تفسير او بر قرآن نيز در درك معارف مثنوى، مددى به دلباختگان و مشتاقان جلال الدين خواهد داد كه برايشان نيز همچنان كه كريم زمانى معترف است، مثنوى كتابى براى مطالعه نبود بلكه شفاء لما فى الصدور نيز هست.
پى نوشت:
۱- اوصاف پارسايان، عبدالكريم سروش، صراط ۱۳۷۰ ۲- شرح جامع مثنوى، مقدمه دفتر ششم ۳- كتاب هفته، شماره ۱۱۷ ۴- همشهرى، ۱۰ تير ۱۳۸۰ ۵ و ۶- ايران ۸ مهر ۱۳۸۰
+ نوشته شده در  دوم آذر 1385ساعت   توسط شریف  |