تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

روش‏شناسى مولانا در مثنوى(1)

 http://bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=14062

 

نويسنده:حميد احمدى

منبع:فصلنامه كتاب روش، شماره 2و3

خبرگزاري فارس: جهان بينى مولانا، جهان‏بينى سيستماتيك و داراى چارچوب جهان بينى علمى معمولى نيست اما نبايد تصور كرد كه او از مرزهاى اسلام و جهان بينى دينى فراتر رفته است. استناد او به آيات قرآن و احاديث نبوى چه مستقيم و چه با اخذ مضمون آنها گواه بر اين مطلب است كه مولانا آموزه‏هاى قرآنى و شريعت نبوى را اساس و بنياد جهان‏بينى خود قرار داده است، در اين رهيافت تمام هستى، تجلى صفات اسماء حق هستند و چيزى جز وحدت تجلى اسم حق نمى‏باشند.

 

 

مثنوى اثر گرانسنگ محمد جلال الدين بلخى (672-604 ق) از همان آغاز تأليف مورد توجه خواص و خداوندان انديشه و عرفا بوده است. بحث و فحص درباره مثنوى سابقه‏اى طولانى به امتداد حيات آن دارد و از فرزانگانى كه در نهانخانه خلوت خويش، ماجراهاى شگرف عشق حقيقى را چشيده و سِرّ نهان از مكمن غيب شنيده‏اند، آثارى ارزنده به يادگار مانده است؛ اين صاحبان كمال به قدر درك و دريافت خويش و به حسب ذوق خود در ساحت‏هاى مختلف؛ دُرّ سخن سفته و راهى در شناساندن اين اثر ارزشمند بازكرده‏اند.

با اين همه، كارنامه پژوهش‏هاى روش‏شناختى و بازكاوى متدلوژى اين اثر بزرگ، نه پر برگ است و نه پر بار. به علت عدم شناخت يا اهتمام لازم به روش مولانا در مثنوى و در هم‏تنيدگى‏هاى خاص آن، فهم اين اثر بزرگ دچار مشكل شده است؛ گاهى معانى بلند مثنوى به دليل فقدان آگاهى بر زيرساخت‏هاى معرفتى مولانا و شيوه او در بيان و ارايه هيجانات روحى و انديشه، صيد صيادانى گرديده كه قامت ناساز و بى‏اندام انديشه‏ى آن مدعيان پوك و مغرضان كه آميخته به شبهات و شهوات است بر تشريف والاى اين عشق نامه، زيبنده نيامد؛ لذا اين كوته‏آستينان را بر آن داشت تا با دراز دستى به تحريف معنوى مثنوى روى آورند و آن را آلوده‏ى ابتذال كنند.

بنابراين، گام نخست و بنيادى در فهم و درك درست و جامع اين اثر جاويدى (كه با اطمينان مى‏توان گفت كه مجموعه‏اى گسترده‏اى از واقعيات و حقايق عميق مى‏باشد) وقوف بر كاربست متد جلال‏الدين در مثنوى است.

بدين منظور، در اين نوشتار سعى شده است و با مراجعه به مجموعه دفاتر مثنوى و ابيات پر نغز با امعان نظر به مبانى معرفتى و جهان‏بينى مولانا آن، فهم درست شيوه و مولانا در مثنوى بازشناخته شود.

علاوه بر بررسى در آن اثر گرانسنگ، از آثار ارزنده و نفيس حكيمان متأله و مثنوى‏شناسان سترگ همانند علامه فقيد، آية‏الله محمد تقى جعفرى ، استاد فرزانه سيد جلال الدين آشتيانى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، اديب و استاد ارجمند جلال الدين همايى، و فرزانه حكيم ملا محسن فيض كاشانى، اسلام‏شناس سخت‏كوش و خوش ذوق پرفسور آنِ مارى شيمل و اديب بزرگ دكتر فرزوانفر بهره گرفته شد. اميد است اين گام، هر چند ابتدايى و كوچك، دريچه و روزنه‏اى به روى پژوهشگران و كاوشگران اين تراث ادبى و معنوى بازنمايد.

 

جهان بينى مولوى

در شناخت و بازشناسى مثنوى، نخست بايد به جهانى بينى خاص مولانا توجه داشت؛ وقتى سخن از جهان‏بينى مولوى مى‏شود نبايد از آن متوقع جهان بينى سيستماتيك يا يك نگرش علمى معمولى بود. «با نظر به روش فكرى مولانا كه با يك هيجان فوق العاده روانى در آميخته است و به طور كلى با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهاى روانى يك مغز رشد يافته، انتظار يك مكتب سيستماتيك فلسفى و جهان بينى كلى و همچنين يك نگرش علمى معمولى كاملاً بى مورد و بيهوده است. كسانى كه مى‏خواهند اين كوه آتشفشان معرفت را در قالب‏هاى معمولى فلسفى و علمى مانند مشايى و اشراقى و ايده آليسم و رئاليسم معمول بگنجانند، يا از وضع روانى و مغزى مولانا اطلاع كافى ندارند و يا قالب‏گيرى معمول فلسفى و علمى براى خود آنان چنان مطلق جلوه كرده است كه تصور مافوق آن قالب‏گيرى، به ذهنشان خطور نمى‏كند.»(2) اما نبايد به خطا رفت و وى را فاقد جهان‏بينى عالى دانست؛ او را داراى بينش خاص، در نگرش به عالم هستى دانست. جهان بينى مولوى، يك جهان بينى عرفانى است كه «محور جهان بينى عرفانى وحدت وجود است.»(3) و اساس و محور اين جهان‏بينى، وحدت وجود و وحدت تجلى است؛ «يعنى جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است»(4)و در اين رهيافت تمام هستى يكجا به عنوان جلوه‏اى از ذات كمال الصفات حق تعالى است؛ «اصلاً عالم يعنى خدا در آيينه»(5)و راز اين تجلى عشق است؛ منشأ پيدايش جهان را عشق مى‏دانند و از حديث قدسى بهره مى‏گيرند كه خداوند مى‏گويد:

«كنت كنزا مخفيا فأحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف».(6) اين مطلب در جميع موجودات سريان دارد و «ذره‏اى نيست از آنچه كه آنها «عشق به حق» مى‏نامند خالى باشد» جلال مستغرق كننده‏ى خداوندى، بر تمام ذرات هستى و مستولى است؛ جلال و عظمت خداوندى كه خود در آية‏الكرسى به بهترين وجه بر مسلمانان پرهيزگار آشكار ساخت: «الله لا اله الا هوالحى القيوم...»(7) توجه به مسأله كشش و انجذاب روانى و عشق به دريافت حق (جل و علاه)، شناسايى يك پارچه بودن جهان هستى در يك وحدت عالى كه جهان با عظمت هستى، بدون شناسايى آن، فروغ واقعى الهى خود را به هيچ كس نشان نخواهد داد(8) همچنين در نزد ارباب معرفت و اصحاب حال، فارغ از قيل و قال از آنجا كه حق به اسم حىّ متجلى در ايشان از جمله در جمادات و طبايع سارى است، همه هستى مظهر تجلى اسم خداوندى است از اين رو در جهان بينى عارفانه مولوى جز جمال و زيبايى و جز عدل چيز ديگرى حكم‏فرمانيست؛ يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستى در كار جهان وجود ندارد.(9)

يكى ديگر از بنيان‏هاى معرفتى جهان بينى عرفانى عرفا از جمله مولانا، بازگشت اشياء به حق است، اشياء از همان مبدأيى كه بوجود آمده‏اند به همان مبدأ باز مى‏گردند چنانچه مولانا در ابياتى به زيبايى اين مسأله را ترسيم مى‏كند:

جزءها را رويها سوى كل است بلبلان را عشق با روى گل است

آنچه از دريا به دريا مى‏رود از همانجا كامد، آنجا مى‏رود

نگاه خاص به انسان و جايگاه ويژه او در جهان‏بينى عرفانى مسأله مهم ديگرى است كه در شيوه و روش مولوى در بيان حقايق انسانى مؤثر بوده است و در بسيارى از ابيات به خوبى خود را نشان مى‏دهد. گرچه از ديدگاه عرفا هر موجودى مظهر اسمى از اسماى الهى‏اند ولى انسان در اين جهان بينى عالم كبير است و جهان عالم صغير است:

چيست اندر خم كه اندر نهر نيست چيست اندر خانه كاندر شهر نيست

اين جهان خم است و دل چون جوى آب اين جهان خانه است دل شهرى عُجاب

چون انسان را مظهر تام و تمام اسماء صفات و مظهر كامل اسماء حق مى‏دانند و به تعببير دينى و قرآنى او را «خليفة‏الله الاعظم» و مظهر روح خدا مى‏دانند اين است كه براى انسان مقامى قايل هستند كه هيچ مكتبى چنان مقامى، براى انسان قايل نيست.(10)

غربت انسانى از ديگر مسايل مهم در جهان‏بينى عرفانى است اين كه «انسان در اين جهان يك موجود غريب و تنهاست يك موجودى است كه با اشيا نامتجانس است يعنى احساس عدم تجانس مى‏كند با هر اشياى ديگر».(11) نمونه اعلاى اين نگاه در ابيات آغازين مثنوى در بيان فراغ نى آمده است. اما باهمه اينها بايد توجه داشت كه زير ساخت معرفتى و جهان‏بينى مولانا ايدئولوژى و جهان‏بينى اسلام است چنانچه علامه فقيد محمدتقى‏جعفرى مى‏نويسد:

«هيچ محقق و بررسى كننده همه جانبه در آثار مولانا نمى‏تواند ترديدى داشته باشد در اين كه وى از ايدئولوژى اسلام تجاوز ننموده، با اعتقاد راسخ و قدم ثابت دراين ايدئولوژى به حركت خود ادامه داده است روش‏ترين دليل پايبندى جدى مولانا به اسلام استناد و تكيه فراوان وى بر آيات قرآنى و احاديث است كه مخصوصا در كتاب مثنوى ديده مى‏شود».(12)

درجهان بينى مولانا، جريان قوانين در جهان هستى به استمرار حفاظت خداوندى از آنها است ـ اين عقيده دليلى بر متناهى بودن جهان هستى نيز مى‏باشد ـ و جهان هستى از اين قوانين پيروى مى‏كند و نظم و ضابطه اجزا و روابط جهان مورد تأكيد قرار مى‏گيرد و از اين نگاه همانند يك عالم عينى‏گرا با طبيعت روبرو مى‏شود اما اين قوانين و نواميس پيرو عوامل زير بنايى يا فوق طبيعى است.(13)

سنگ بر آهن زنى آتش جهد هم به امر حق قدم بيرون نهد

آهن و سنگ خود سبب آمد وليك توبه بالاتر نگر اى مرد نيك

كاين سبب را آن سبب آورد پيش بى سبب كى شد سبب هرگز به خويش(14)

با نظر به مجموع تحريكاتى كه مولوى درباره جهان‏بينى از دو راه علمى و شهودى مى‏نمايد به خوبى ثابت مى‏شود كه وى گسترش دامنه علوم تحققى و متدهاى گوناگون وصول به جهان‏بينى را يك ضرورت حياتى مى‏داند، بدون اين كه انسان و فعاليت‏هاى همه ابعاد و استعدادهاى درك او را در شناخت جهان عينى منحصر نمايد.(15)

 

«بيان عرفانى» روش مولانا در مثنوى

مولوى قبل از هر چيز يك عارف است، لذا در درك و فهم مثنوى قبل از هر چيز بايد با زبان و بيان عارفان به خصوص ادبيات عرفانى مولوى آشنايى داشت؛ و بدون آگاهى از واژگان، مفاهيم، استعارات، كنايات و صور خيالى كه عارفان به كار مى‏بندند كه سراسر مثنوى، به كار برده است، مفاهمه‏اى با آموزه‏ها و معانى بلند ابيات مثنوى شريف ايجاد نخواهد شد.

درهم تنيدگى و آرايه‏بندى خاص زبان عرفانى و رمزدارى و نمودهاى زبانى فراساختارى و عرفى آن، همگى بر دشوارى فهم ادبيات عرفانى مثنوى مى‏افزايد، تا آنجا كه بزرگان عرفان نظرى، بر اين دشوارى معترفند:

هر بار كه آدمى اشعار او را مى‏خواند تنوع تعبيرات، آرايه بندى مطالب ساده و كيفيت بر رمز و راز خيالبندى مولوى، انسان را باز غرق در حيرت مى‏سازد.(16)

از اين رو در شناخت روش مولانا در مثنوى محقق مى‏بايست به اين مسأله توجه نمايد كه مولانا پيش از هر چيزى شاعرى عارف است، تفسير و شناخت زواياى شعرى او وابسته به ادراك درست روش او در زبان و بيان شعرى و بعد از آن انديشه عارفانه او مى‏باشد اين هر دو تصوير كه با هم تلفيق شوند مى‏تواند دست كم بخشى از شخصيت و آثار شعرى پايان‏ناپذير او را آشكار سازد.»(17)

بنابراين در فهم مراد و حقايق بلندى كه مولوى در مثنوى بيان داشته است نمى‏توان صرفا به زبان شعرى اكتفا نمود، بلكه بايد ادبيات و بيان عرفان را به خوبى شناخت؛ چرا كه «مولوى را ما نمى‏توانيم از عرفا جدا كنيم و تفسير كنيم»(18) بايد با زبان و بيان عرفا كه يك زبان سمبليك مى‏باشد، آشنا بود. در بيان سمبليك عرفا لفظ، ظاهرى دارد كه ظاهرش همه درست است و در بطن آن معنايى‏نهفته است، كه اين امر اقتباس از قرآن است: ظاهر و باطن. ظاهر و باطن معنايش اين نيست كه لفظ قرآن وضع شد براى معناى باطنى و معناى ظاهرى مجاز است بلكه در آن واحد بطون متعدده دارد يك ظاهر دارد و يك باطن. اهل ظاهر ظاهرش را مى‏فهمند و اهل باطن باطنش را.(19) از اين رو بيان عرفا را نمى‏توان صرفا به ظاهر آن حمل كرد و با سطحى‏نگرى از باطن چشم پوشيد؛ چنانچه استاد مطهرى مى‏گويد: مولوى خودمان با اينكه در مثنوى تغزل ندارد و با زبان ديگرى حرف مى‏زند ولى به اين مطلب توجه دارد و مى‏گويد مبادا تو حرفى را كه از عارف مى‏شنوى به ظاهرش توجه كنى. تشبيه خوبى مى‏كند، مى‏گويد آنها مرغ حق اند. مثل اينكه در كلمه «مرغ حق» اشاره دارد به منطق الطير عطار و... اين است كه سالكان را تشبيه به مرغان مى‏كنند كه حركت مى‏كنند براى رفتن به خانه سيمرغ، مولوى مى‏گويد:(20)

چون صفيرى بشنوى از مرغ حق ظاهرش را يادگيرى چون سبق

وانگهى از خود قياسات كنى مر خيال محض را ذاتى كنى

اصطلاحاتى است مر ابدال را كه نباشد زان خبر غفّال را

 

روش عرفانى مولانا در مثنوى

چنانچه گذشت، شيوه كاربست زبان مولانا در مثنوى بيان عرفانى است كه اين زبان در ادب غنى عرفانى فارسى و ديگر ادبيات عرفانى آشكار است. اما در بيان عرفانى مولانا، بايد به روش عرفانى او نيز توجه داشت؛ در روش و متد عرفانى مولانا، چيزى از جهان و انسان حذف نمى‏شود. «با نظر به مجموع آثارى كه از خود به يادگار گذاشته است، نه چيزى را از ابعاد و استعدادها و غرايز آدمى منفى ساخته است و نه واقعيتى را از جهان عينى،... بنابراين معرفت‏هاى مولانا همگى در سير عرفان مثبت به كار مى‏روند و همه معلوماتى كه از شناخت انسان و جهان به دست مى‏آورد در استخدام يك معرفت عالى درباره دريافت آهنگ ارغنون هستى كه خود موجى از آن قرار خواهد گرفت درمى‏آورد».(21)

مسأله ديگر در روش عرفانى جلال الدين، شور عرفانى است. او شورعرفانى را حالت زودگذرى كه در وجد و هيجان به وجود مى‏آيد محسوب نمى‏كند، بلكه اين شورگرايى را محكوم كرده، آن را حال پرستى مى‏داند و نه خداپرستى. عرفان مولانا حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبى محض، بلكه مستند به ريشه‏هاى اساسى نظم عينى جهان و موجوديت انسان، مطرح مى‏نمايد... و فرياد مى‏زند «ما در نمايشنامه بزرگ وجود هم بازيگريم و هم تماشاگر» اين يك نگرش واقع گرايانه عينى درباره حركت است.(22)

 

الهام مولانا از قرآن

از ابتكارات و روش‏هاى جاذب مولانا در مثنوى، شيوه الهام‏گيرى او از كلمات خداوند در قرآن كريم است. چنانچه قرآن كريم به نيكى و زيبايى تمام، صدها تمثيل و خيال را به ادبيات اسلامى وارد ساخته است و خود قرآن كريم مى‏گويد: «و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل»(23) «ما دراين قرآن هر گونه مثال وبيان براى هدايت خلق آورديم» قهرمانان قصص قرآنى به همان اندازه جزو لاينفك ادبيات مسلمانان شده انده مولانا با الهام‏گيرى از آنها درباره انسان و ابعاد و ساحت‏هاى حيات او و همچنين بكارگيرى انواع استعاره‏ها و اسامى مستعمل در قصص قرآن به خلق ابياتى پرنغز و دلكش دست زده است شمار آياتى كه مولانا در قرآن كريم صريحا به آنها استشهاد مى‏نمايد يا مورد تفسير قرار مى‏دهد، در حدود 2200 آيه است و اگر آن مقدار از محتويات مثنوى را كه مطابق مضامين آيات قرآنى است، در نظر بگيريم. به طور اطمينان مى‏توان گفت: دو سوم آيات قرآنى مورد استشهاد و استناد مولانا بوده است؛ به همين جهت است كه مرحوم حكيم حاج ملا هادى سبزواراى در هنگام توصيف و تمجيد از كتاب مثنوى، آن را تفسير قرآن مى‏نامد.(24)

كثرت شگفتى برانگيز مفاهيم قرآنى درمثنوى، حكايت از احاطه و اشراف كم نظير مولوى بر قرآن و مضامين آن دارد. مثنوى گذشته از آنكه فضاى فكريش، قرآنى است. در جزئيات خود نيز كمتر از مفاهيم و انديشه‏هاى قرآنى فاصله مى‏گيرد و علاوه بر آيات فراوانى كه در عنوان بسيارى از قصص و تمثيلات و استدلال‏هاى آن آمده است، هر يك از نواحى كوچك اين سرزمين گسترده نيز در سلطه مفهوم و محتوايى از قرآن است. اين مفاهيم و معانى چنان در جاى جاى مثنوى موج مى‏زنند كه كمتر صفحه‏اى از آن را مى‏توان يافت كه خالى از انديشه‏هاى قرآنى باشد.

ترديدى نيست كه آبشخور عمده افكار و انديشه‏هاى مولوى قرآن بوده است و آنچه مى‏تواند پشتوانه اين مدّعا قرار گيرد، علاوه بر وفور مضامين موضوعات قرآنى در مثنوى، شيوه و تبحر مولوى در استفاده از آيات و استدلال به آنها در دفترهاى ششگانه مثنوى است؛ زيرا شيوه‏هاى بكارگيرى اين مفاهيم و طرز استدلال به آنها، براى استحكام بخشى به باورهاى گوينده در موارد مختلف از يك هم جوشى عميق و همراهى ديرين با قرآن و وقوفى همه جانبه بر محتواى آن حكايت دارد(25).

علاوه بر شيوه بكارگيرى آيات و مضامين و پيام‏هاى آن در مثنوى، شيوه تفسيرى و برداشت خاصى كه مولانا ازآيات قرآن كريم دارد نيز بسيار حيرت‏انگيز است.

لازم است به نكته‏اى ظريف در شيوه كاربست آيات در مثنوى هم توجه داشت و آنكه، در مثنوى مواردى يافت مى‏شود كه مولوى آيه‏اى را با تغييراتى در ساختمان اصلى آن در قرآن، نقل كرده است؛ اين امر نبايد به معناى نادرست بودن ساختمان ظاهرى آن يا خطايى از جانب مثنوى در ضبط آيات تلقى شود، بلكه گذشته از وزن شعرى مثنوى در چنين مواردى تغييراتى را در نقل آيات ايجاب مى‏كرده است، هدف مولوى توجه دادن مخاطبان به جوهر و مغز و محتواى آيات بوده است نه طرح محفوظات ذهنى خود؛ بنابراين، آنچه غالب درون نمايه مثنوى و پايه‏هاى استدلالات مولوى را تشكيل مى‏دهد، انديشه‏هايى است برگرفته از قرآن، اما شكل و جامه‏اى كه اين انديشه‏ها، در مثنوى، به خود مى‏گيرند، همگى همرنگ و يكسان نيستند، بلكه گاهى خود آيه يا قسمتى از آن آورده مى‏شود. البته متحواى تمامى اين گونه ابيات، با مفاهيم قرآن آن سازگارى همه جانبه ندارد بلكه بعضى از آنها بيشتر با داستان‏هايى كه در كتب تفاسير يا قصص انبيا آمده است سازگارترند تا با شكل قرآنى همان قصص و داستان‏ها. همچنين بايد توجه كرد در اين شيوه صحنه‏پردازى‏ها نيز از خود مولوى است. بدين گونه كه وى نخست مفهومى را از قرآن مى‏گيرد و آنگاه به گونه كارگردان متبحر آن را در فضا و صحنه‏اى متناسب كه آفريده تخيل شگرف اوست قرار مى‏دهد و با اين كار بر ميزان تأثير سخن خود افزوده و داستان مزبور را ملموس‏تر مى‏سازد؛ همانند صحنه‏پردازى او در ابيات مربوط به قوم يونس:(26)

قوم يونس چو پيدا شد بلا ابر پر آتش جدا شد از سما

برق مى‏انداخت مى‏سوزيد سنگ ابر مى‏غريد رخ مى‏ريخت رنگ

لذا دربازشناسى مثنوى امعان نظر جدى و دقيق به كاربست شيوه الهام‏گيرى مولانا از آيات قرآن كريم ضرورت تام دارد و از طرفى فهم درست مثنوى بدون شناخت و معرفت به قرآن كريم امرى دشوار و ناممكن خواهد بود.

 



نکته : مولانا مثنوی روش شناسی جهان بینی عرفان هستی

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولانا از تمام القاب گذشت

نويسنده : عبدالکریم سروش‌
http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=4676&p=1

تهیه کننده مهري حقاني-اعتمادملی:دكتر سروش در ميان حلقه‌اي تنگ از ايراني‌ها در درگاه مولانا، سرانجام پذيرفت تا شبي ايراني‌ها را مهمان كلام گرم و حضور دور از تنش كند. اينبار پاي سخن اين فيلسوف و انديشمند ايراني نه دانشجويان دانشگاه‌ها يا جمع يكدستي از نخبگان و شاگردان او بلكه تركيبي متنوع از ايراني‌هاي عاشق مولانا، سياحت‌پيشگان، تجار، ايراني‌هاي مقيم آمريكا، استادان دانشگاه و برخي هنرمندان بودند.


افزون بر قاطبه مردمي كه اينك در خارج از كشور، توريسم و مولانا توانسته بود سعادت همنشيني با بزرگاني از اين رديف را نيز نصيب آنان كند، سروش زبان به روايت مكان و حال مولانا گشود و همانگونه كه مهارت هر روشنفكر حاضر در بطني است، درونمايه بحث را با زباني صميمي‌تر و آسان‌تر به رشته سخن كشيد و حتي پس از آن بي‌تكلف و پروايي با ايرانيان به سخن نشست، به درخواست آنان روبه دوربين‌هاي عكاسي‌شان ايستاد و شبانگاه سرد قونيه و دور از وطن را به نغز كلام مولانا در جمع كوچك مسافران گذراند. ‌ در محفلي كه گردهم آمده‌ايم با شعري از حافظ شروع مي‌كنم كه حافظ هم از اولياي خداوند و اهل طرب است و هم مولانا. معاشران گله از زلف يار بازكنيد شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد. ‌


اين غزل پيام طرب دارد پيام جمع شدن و مشاركت در مجلسي كه شادماني در آن وجود دارد. اين خوشبختي وقتي مضاعف مي‌شود كه بويژه در كنار مولانا است و همه ما براي اين آمدن انگيزه‌اي و انگيزاننده‌اي داشته‌ايم، با هر جنبنده‌اي جنبندانه‌اي است. روزي پسر مولانا، به پدرش گفت چطور است كه برخي بزرگان به ديدار ديگر مشايخ شهر مي‌روند ولي نزد شما كمتر مي‌آيند؟ گفت تو نيامدن را مي‌بيني ولي راندن را نمي‌بيني، نمي‌فهمي كه اين نيامدن از راندن ما است. پس به دفع خاطر اهل كمال - جان فرعونيان ماند در بحر ضلال، چه آمدن و چه نيامدن مبتني بر فلسفه‌اي است، از جايي ديگر فرمان مي‌گيرد و به سببي ديگر به‌وجود مي‌آيد. چو منصور از مراد آنان كه بردارند بردارند/ بدين درگاه حافظ چو را مي‌خوانند مي‌رانند. جاذبه و دافعه‌اي وجود دارد. حتي اگر دل‌هايي ‌به كمند تو رسيم ربوده شده و به تمناي سياحت هم به اينجا آمده اشكالي ندارد. در اين عالم كمندهاي زيادي وجود دارد. اعرابي رفت از چاه آب بكشد ولي يوسف بيرون آمد. مولوي از ايران بيرون آمد چون خانواده‌اش فهميده بودند مغول‌ها در راه حمله به ايران هستند. از كجا مي‌دانست اينجا شمس‌تبريزي را مي‌بيند و چنين تحول شخصيتي پديد مي‌آيد. در جهان كار از كار برمي‌خيزد. عمدتا هم وقتي صورت مي‌گيرد كه ملاقاتي صورت بگيرد. جرقه‌اي زده مي‌شود ناگهان آتشي افروخته مي‌شود. بصيرتي به‌وجود مي‌آيد و آدمي راه خودش را وا مي‌يابد. گويا عنايتي در كار بوده اما هزار اما وجود دارد. اما كه آدمي اهل طرب باشد حتي اگر به عزم سياحت و تفريح مي‌رود اما در دل چيز ديگري نيز بجويد. چون هميشه در جاهاي غيرمنتظره آدمي بدون انتظار و برنامه يكدفعه با گوهري روبه‌رو مي‌شود. آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند. در دم نهفته به ز طبيبان مدعي - باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند. اين شعر را حافظ در جواب شاه نعمت‌ا... ولي گفته بود كه سروده بود ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم... حافظ در اينجا نكته‌اي را از مولانا اقتباس كرده چنانكه مولانا گفته كاملي گرخاك گيرد زر شود - ناقصي گر زر برد خاكستر شود. يك انسان ناقص طلا را ضايع مي‌كند و دور مي‌ريزد آنقدر اين سخن نكته آميز است كه حتي ملا هادي بر آن شرحي نوشته معناي ديگري هم دارد سعدي مي‌گويد: شنيدي كه در روزگار قديم شدي سنگ در دست ابدال سيم - پنداري اين قول معقول نيست چو قانع شدي سيم و سنگت يكي است. اگر ظرفيتت را بالا بردي روحت غني شد، سيم و سنگ در برابرت يكسان مي‌شود نزد تو ديگر سيم و سنگ يك ارزش دارند، اين همان حرفي است كه مولانا مي‌گويد: شاه آن بود كه به خود شه بود نه به مخزن‌ها شه شود. يعني شاه آن است كه خودش شاه باشد نه به مخزن و ارتش شاه شود. مخزن آن دارد كه مخزن آن او است- شاه باشد آن كه واجويد مهمي، پيام‌نهايي آن است كه بايد غناي دروني داشته باشد انسان غني خاك را هم طلا مي‌كند. مصداق ديگر هم دارد و آن تربيت است. انسان نيازموده كه به انسان كاملي مي‌رسد از فرش به عرش كشيده مي‌شود. مولوي نيم‌نگاهي هم به رابطه خودش با شمس ‌دارد. مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم - دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم. ‌


مولوي در اين راه همه‌چيز را از دست داد مسخره ديگران شد. حلقه مريدان و شيخ و فقاهت را از دست داد. در حقيقت بندگان خدا اگر مي‌خواهند به جايي برسند بايد پا روي چيزي بگذارند كه تا به حال خيلي مهم بوده. پيام شمس به مولانا اين بود كه تو خيلي ورم كرده‌اي، خيلي فربه شده‌اي و خيلي چيزها به تو آويزان شده است. اين همه القاب، مريدان، توجه سلاطين، با اين همه چطور مي‌خواهي حركت كني؟ بايد از درون احساس فروتني كني، احساس نيستي و خلا كني، احساس استغنا مي‌كني. تا وقتي احساس پري مي‌كني، به جايي نمي‌رسي. مولوي اين گذشت را پيدا كرد و نشان داد هركس در حد خودش مي‌تواند اين گذشت را داشته باشد. جهان پرشمس تبريز است كه مردي چه مولانا، در حقيقت به نيكي و كمال نمي‌رسيد، مگر آنكه از آن چيزي كه دوست داريد، ببخشيد. از چيزي كه به جانت چسبيده را بتواني بگذري. در قرآن هم چنين چيزي آمده. مولانا از مدرس بودن و استاد بودن خود هم گذشت. خنك آن قماربازي كه ساخت هرچه بودش و نماند در سر الا هوس قمار ديگر - البته هركس مولا نمي‌شود يك جا بايد از ابرو از مال و از وقت بگذري، بعضي حتي از يك كلمه حرف ديگران هم نمي‌توانند بگذرند، بعضي جاها، بعضي حرف‌ها را حتي بايد فرو داد و حدي از گذشت لازم است.


حال در اينجا هم جاذبه‌اي و تناسب شخصيتي بوده است كه آدمي را بدينجا كشانده. اين ابيات سعدي را يك بار بر سر تربت حضرت رسول و بار اولي كه به اينجا آمده بودم، دائم در خاطرم مي‌آمد، به اميد آنكه جايي قدمي نهاده باشي، همه خاك‌هاي شيراز به آب ديده رفتم. تو چنين لطيف اگر از در بوستان درآيي... گل سرخ شرم دارد كه چرا همي شكفته باشم. مقال جايي است كه احتمال مي‌دهيم روزي بوده كه كساني كه امروز از گوهر وجود آنان بهره مي‌بريم، از آنجا گذشته باشند. عظمت آن عطر باقي مي‌ماند و شامه جان‌ها را نوازش مي‌دهد. هنوز در ميدان مغناطيس مرد بزرگي هستيد. اولياي خدا نمي‌ميرند، روح نمي‌ميرد و روحشان در اينجا نقش‌آفرين بود. آنجا هم نقش‌آفريني ديگري دارند. روزي روحشان اينجا بوده، الان در سراسر تاريخ است، اما كليد اين گنج زبان فارسي است كه در دستان ماست. اين جوي رواني است كه در آينده ازآن نسل‌هاي آينده است. الان ما لب اين رودخانه نشسته‌ايم و خيلي بد است كه خشك‌لب از كنار آن بلند شويم. مي‌توانيم سر عظمت اين بزرگان را ببينيم، چه رازي بوده كه او را به چنين شخص عظيمي در تاريخ تبديل كرده. نشستن با اين بزرگان، آدمي را بزرگ مي‌كند.


ما مولوي را نمي‌خوانيم كه كيف كنيم يا ذوق كنيم. البته ذوق هم دارد. خويشتن مشغول‌كردن از ملال، ولي اين كافي نيست. اين رويين‌ترين رويه كار است. بزرگترين كاري كه مولوي در عمرش كرد، همين بود. بزرگي آمد و گفت خود را سبك كن و مولوي رنجي برد، ولي پاداش حيات را برد. مولوي يك انسان عارف بود و اهل شريعت. پيامبر بود و خودش در اين وادي مي‌ديد و اعتقاد زيادي به فيوضات پيامبر داشت. اين هم حقيقتي است كه آدمي به دستگيري نياز دارد، بايد از بزرگان اين طريقه استفاده كرد. تنها يك نفر است كه استاد لازم ندارد و آن هم ذات خداوند است. مولوي با همه عظمتش در برابر پيامبر، خاضع بود. هر بار كه به نام پيامبر مي‌رسيد، مي‌گفت نامت هميشه بلند باد. اين همان جنبه شريعت مولاناست و جنبه حقيقت او همان عاشقي مولاناست. عاشقي متاع نادري است. گرچه دوريم، به ياد تو قدح مي‌گيريم، اگر كسي به آن مرتبه رسيد، بايد خدا را سپاس گويد و ولي ادعا نبايد كرد. اين عاشقي يك تحول بنياني در وجود آدم به‌وجود مي‌آورد و بهترين شارح مقام عاشقي خود مولاناست. ما زبردست‌تر از مولوي در اين زمينه نداشته‌ايم. مولوي خود مي‌گويد من حقايق و مطالبي را گفته‌ام كه اگر حلاج كه روزي خود پاي دار رفت، هم‌اكنون بود از تندي اسرارم مرا به دار مي‌زد. ديوان شمس و مثنوي پر از اسرار است. بالاترين رازها را ممكن است به شما بگويند، ولي نشنويد. تازه مولانا مي‌گويد من از صد نكته يكي را مي‌گويم.


در نهايت بين شريعت و حقيقت مقام واسطه‌اي هست و آن مقام طريقت است. طريقت همان اخلاقيات است. درس مهمي كه از كسي چون مولوي مي‌گيريم، اخلاقياتي است كه در پرتو اين نفس فروتن مي‌گيريم، مهمترين درسي كه مي‌دهد، درس تواضع است. سري كه به سجود مي‌آوري، بادي كه در سرداري بايد بر زمين بگذاري.


در نهايت مي‌گويد اگر صفاي آب را مي‌خواهي، بايد كف روي آب را بگذاري و يا آنكه طبعي به هم‌رسان كه رسي به عالمي يا طبعي كه گذري از عالمي.

*گزارش سخنراني عبدالكريم سروش در قونيه

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولوی و هرمنوتيك فلسفی، دكتر عبدالله نصری

http://www.paarsi.com/article_view.asp?ID=91

چكيده
براي فيلسوفان هرمنوتيك، مسئله فهم اهميت بسزايي دارد. بسياري از آنها فقط به فهم متن و تفسير و تأويل آن توجه دارند، اما قليلي چون هيدگر و گادامر خود مسئله فهم را مورد موشكافي قرار داده‌اند. به بيان ديگر براي آنها هستي شناسي فهم و شرايط حصول فهم بيشتر مطرح است تا اينكه يك متن را چگونه و با چه روشي فهم‌پذير سازيم.
از آنجا كه مولوي بيشتر به عنوان يك شاعر در جامعه فكري ما مطرح كرده است، كمتر به زواياي مختلف انديشه و تفكرات عميق او توجه شده است.
در اين مقاله سعي بر آن است تا نشان داده شود كه مولوي از پيشگامان طرح مسأله هرمنوتيك فلسفي است، چرا كه او در كتاب مثنوي مطالب عميقي را پيرامون فهم و شرايط و موانع تحقق آن مطرح كرده است. به بيان اصحاب هرمنوتيك او از هستي شناسي فهم سخن به ميان آورده و نسبت آن را با نحوه وجود انسان تبيين نموده است.
كليد واژه‌ها: هرمنوتيك، فهم، ابزار فهم، عناصر فهم، فهم عميق
***
امروزه فيلسوفان طرفدار هرمنوتيك مسئله فهم و تفسير را جدي تلقي مي‌كنند. اينكه چگونه انسان مي‌تواند به فهم يك متن نايل شود، براي آنها مسئله مهمي است. آنها در باب شرايط فهم و تفسير يك متن بحث و گفت‌وگوهاي بسيار دارند. برخي از آنها نيز چون هيدگر و گادامر درباب هستي شناسي فهم بحث و گفتگو كرده‌اند. ( نصري، ص83)
با توجه به اينكه برخي از فيلسوفان هرمنوتيك براي متن معناي وسيعي قائل شده و آن را فقط شامل يك اثر نوشتاري يا گفتاري نمي‌دانند، بلكه از آثار هنري گرفته تا رؤياها و حيات انساني را متن تلقي مي‌كنند، (Routledge 1992, Vol 4, pp3845) مي‌توان از هرمنوتيك مولوي نيز سخن به ميان آورد.
البته براي مولانا متن فقط يك اثر نوشتاري يا گفتاري نيست، بلكه كل عالم هستي يك متن است كه بايد به تفسير و فهم آن نايل شد. به بيان ديگر همه موجودات جهان آفرينش از خدا و جهان گرفته تا حيات انسان به عنوان يك متن براي مولانا قابل مطالعه و تفسير و تأويل است.
با توجه به آنكه خواننده يا مفسر بايد به فهم يك متن نايل شود، بحث از شرايط و عوامل مؤثر در فهم جايگاه مهمي براي اصحاب هرمنوتيك دارد. مطالعه كتاب مثنوي نشانگر آن است كه براي مولانا مسئله فهم امري جدي است و در جاي‌جاي اين اثر ابعاد گوناگونان آن را مورد بحث قرار داده است. اينكه انسان چه ابزارهايي براي فهم دارد، چه عوامل و عناصري در فهم او دخالت دارند، چه موانعي سد راه فهم او مي‌باشند و ريشه اختلاف فهم‌ها در چيست، از جمله مباحثي است كه مي‌توان آنها را از ديدگاه مولوي مورد بحث و بررسي قرار داد.
با توجه به تقسيمي كه درباب هرمنوتيك انجام شده و آن را به خاص و عام و فلسفي تقسيم كرده‌اند، و در هرمنوتيك فلسفي درباب اصل پديده فهم بحث مي‌شود، تا قواعد و روش‌هاي تفسير و فهم، به بيان ديگر از مباني فهم و شرايط وجودي آن سخن به ميان مي‌آيد، بايد هرمنوتيك مولوي را هرمنوتيك فلسفي دانست. مولوي نيز چونان هيدگر و گادامربراي هستي‌شناسي فهم و شرايط آن اهميت بسزايي قائل است. مطالعه ديدگاه‌هاي او در باب هرمنوتيك فلسفي حكايت از برخي وجوه مشترك تفكر وي با طرفداران اين نحله از هرمنوتيك دارد.
ارزش فهم و انديشه
فهم و انديشه يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي انسان و از وجوه تمايز او بر ساير موجودات است. از نظر مولانا انسانيت انسان به انديشه اوست و اگر انديشه را از وجود انسان حذف كنيم، جز مشتي استخوان و مواد طبيعي چيز ديگري نخواهد بود.
اي برادر تو همين انديشه‌اي/ مابقي تو استخوان و ريشه‌اي
گر گل است انديشه تو، گلشني/ و ربود خاري، تو هيمه گلخني
به زعم مولانا ملاك ضعف و قدرت جان انسان، فهم و آگاهي اوست. هر اندازه فهم آدمي قوي‌تر باشد، مرتبه وجودي وي بالاتر خواهد بود.
چون سرّ و ماهيت ما مخبر است/ هر كه او آگاه تر با جان‌تر است
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است/ هر كه آگه تر بود جانش قوي است
روح را تأثير آگاهي بود/ هر كه را اين بيش اللهي بود
آدمي به گونه‌اي آفريده شده تا توان درك حقايق جهان هستي را داشته باشد. به بيان ديگر خداوند انسان را مجهز به ابزارهاي خاص معرفتي نموده كه به مدد آنها مي‌تواند خود و خدا و جهان را درك كند. ضرورت بهره‌برداري صحيح از اين ابزارها به گونه‌اي است كه آدمي در برابر آنها مسئوليت اخروي دارد، يعني در جهان ديگر بايد پاسخگوي نحوه بهره‌برداري از قواي ادراكي خود باشد.
حق همي گويد چه آوردي مرا/ اندرين مهلت كه دادم مر ترا
عمر خود را در چه پايان برده‌اي/ قوت و قوت در چه فاني كرده‌اي
گوهر ديده كجا فرسوده‌اي/ پنج حس را در كجا پالوده‌اي
گوش و چشم و هوش و گوهرهاي‌عرش/ خرج كردي چه خريدي تو ز فرش
هر چندانسان قدرت فهم حقايق عالم هستي را دارد، اما انديشه او در شناسايي ذات خدا ناتوان است.
هر چه انديشي پذيراي فناست/ و آن كه در انديشه نايد آن خداست
از همين جاست كه مولانا تفكر در ذات الهي را موجب گمراهي آدمي مي‌داند.
زين وصيت كرد ما را مصطفي/ بحث كم جوئيد در ذات خدا
آن كه در ذاتش تفكر كردني است/ در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به راه/ صد هزاران پرده آمد تا اله

اختلاف فهم‌ها
از نظر مولوي اختلاف انسان‌ها در فهم حقايق امري طبيعي است، چرا كه ريشه بسياري از اختلاف فهم‌ها را بايد در اختلاف در استعدادها و ظرفيت‌هاي ادراكي افراد جستجو كرد.
آن تفاوت هست در عقل بشر/ كه ميان شاهدان اندر صور
زين قبل فرمود احمد در مقال/ در زبان پنهان بود حسن رجال
اختلاف عقل‌ها در اصل بود/ بر و فاق سنيان بايد شنود
برخلاف قول اهل اعتزال/ كه عقول از اصل دارند اعتدال
در اين ابيات مولانا اشاره به اختلاف معتزله با اشاعره دارد. معتزله بر خلاف اشاعره اعتقاد دارند كه عدل الهي اقتضاء مي‌كند كه همه انسان‌ها از عقول يكسان برخودار باشند. (نيكلسون، ج3، ص441) با توجه به محدوديت ظرفيت اشخاص است كه مولانا برخي از حقايق را به مخاطبان خود نمي‌گويد.
آن چه مي‌گويم به قدر فهم توست/ مردم اندر حسرت فهم درست
همه افراد نبايد به دنبال همه مسائل معرفتي بروند. براي درك برخي از حقايق علمي و فلسفي و عرفاني، بايد استعداد لازم را دارا بود، چرا كه در غير اين صورت كسب معرفت نه تنها مفيد نيست كه مضر هم خواهد بود.
نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز/ گر نداري تو سپر وا پس گريز
هر فردي مطابق با ظرفيت وجودي خود مي‌تواند حقايق عالم را درك كند. نبايد انتظار داشت كه همه انسان‌ها حقايق را درك كنند.
عالم از هژده هزار است و فزون/ هر نظر را نيست اين هژده زبون
در مواردي كه آدمي توانايي درك برخي حقايق عالي را ندارد، بايد از ورود به آنها خودداري كند. افراد بايد مطابق با هوش و استعداد خود به شكار حقايق بروند.
احتمي‌كن احتمي‌كن زانديشه‌ها/ زآنكه شيرانند در اين بيشه‌ها
از ‎آن جا كه همه افراد توانايي درك حقايق عالي را ندارند، لذا لزومي ندارد كه آنها را براي همگان ابراز كرد. اگر گوينده دريابد كه مخاطب توانايي درك برخي از حقايق را ندارد بايد از ابراز آن خودداري كند. به تعبير مولوي آن مطلب را به منبع اصلي خود باز گرداند.
رفتن اين آب فوق آسياست/ رفتنش در آسيا بهر شماست
چون شما را حاجت طاحون نماند/ آب را در جوي اصلي باز راند
برخي از بزرگان حقايق بسياري براي گفتن دارند كه چون افراد شايسته را نمي‌يابند، لذا آنها را اظهار نمي‌دارند.
سر پنهان است اندر زير و بم/ فاش اگر گويم جهان بر هم زنم
* * *
با لب دمساز خود گر جفتمي/ هم چون من گفتني‌ها گفتمي
هر كه او از هم زباني باشد جدا/ بينوا شد گر چه دار صد نوا
چون كه گل رفت وگلستان درگذشت/ نشنوي ديگر ز بلبل سرگذشت

ابزار فهم و معرفت
مولوي ابزارهاي درك واقعيات عالم هستي را حس و عقل و دل مي‌داند. در اين جا به اختصار به شرح اين ابزارها مي‌پردازيم :
1. حواس: مولوي براي انسان دو نوع حس قائل است. يكي حس ظاهري و ديگري حس باطني. حس ظاهري داراي محدوديت‌هايي است. از جمله آنكه فقط سطوح واقعيات را درك كرده و به ژرفاي حقيقت راه نمي‌يابد. اين جان و حس باطني است كه به اعماق حقايق هستي نفوذ مي‌كند. اگر بناست كه فهم آدمي از سطوح جهان طبيعت فراتر رفته و به فهم عميق نايل شود بايد كاري كند كه امواج درياي حق درون آدمي جاري شود.
حس خشكي ديد كز خشكي بزاد/ موسي جان پاي در دريا نهاد
چون كه عمر اندر ره خشكي گذشت/ گاه كوه و گاه صحرا، گاه دشت
سير جسم خشك بر خشكي فتاد/ سير جان پا در دل دريا نهاد
آب حيوان را كجا خواهي تو يافت/ موج دريا را كجا خواهي شكافت
موج خاكي و هم و فهم و فكر ماست/ موج آبي صحو و سكر است و فنا
تا در اين فكري از آن سكري تو دور/ تا از اين مستي، از آن جامي ‌نفور
اگر آدمي فقط به حواس ظاهري توجه كند، يعني اصالت را از آن حس بداند، توان درك بسياري از حقايق را از دست خواهد داد. به زعم مولانا مخالفت بسياري از مردم با پيامبران به اين جهت بوده كه فقط به حس ظاهري خود توجه كرده، حس دروني را از كار انداخته بودند.
كافران ديدند احمد را بشر/ چون نديدند از وي انشق القمر
خاك زن در ديده حس‌بين خويش/ ديده حس دشمن عقل است و كيش
ديده حس را خدا اعماش خواند/ بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
زآنكه او كف ديد دريا را نديد/ زآنكه حالي ديد و فردا را نديد
علم ناشي از حواس ظاهري ناقص بوده و انسان را به اشتباه مي‌اندازد.
علم‌هاي اهل حس شد پوزبند/ تا نگيرد شير زان علم بند
مولانا براي بيان محدوديت حواس ظاهري انسان تشبيهي را بيان مي‌كند. وي احوال انسان‌هاي ظاهر بين را به مگسي تشبيه مي‌كند كه اموري چون دريا و كشتي و كشتيبان را بر خود تطبيق مي‌كند.
ماند احوالت بدان طرفه مگس/ كو همي پنداشت خود را هست كس
از خودي سرمست گشته بي‌شراب/ ذره‌اي خود را شمرده آفتاب
وصف بازان را شنيده درزمان/ گفته من عنقاي وقتم بي‌گمان
آن مگس بر برگ و كاه و بول خر/ همچو كشتيبان همي افراشت سر
گفت من دريا و كشتي خوانده‌ام/ مدتي در فكر آن مي‌مانده‌ام
مولانا حس ظاهري را نفي نمي‌كند، بلكه حدود و ثغور آن را نشان مي‌دهد. و در عين حال بر اين نكته پاي مي‌فشارد كه حس باطني يا حس دل، ارزش و عظمت بسيار دارد.
در هزاران لقمه يك خاشاك خرد/ چون درآمد حس زنده پي‌ببرد
حس دنيا نردبان اين جهان/ حس عقبا نردبان آسمان
صحت اين حس بجوئيد از طبيب/ صحت آن حس بجوئيد از حبيب
صحت اين حس ز معموري تن/ صحت آن حس ز تخريب بدن

لازمه به كار افتادن حس دل، بي‌توجهي به حس ظاهري است.
پنبه آن گوش سِرّ گوش سَر است/ تا نگردد اين كر، آن باطن كر است
*
نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس/ كز ستم‌ها گوش حس باشد نجس
*
چشم حس همچون كف دست است و بس/ نيست كف را بر همه او دسترس
*
چنبره ديد جهان ادراك تست/ پرده پاكان، حس ناپاك تست

از آن جا كه آدمي در حواس ظاهري با حيوانات مشترك است، اگر فقط به اين حواس توجه كرده و به حواس‌ باطني خود بي‌اعتنا باشد راه حيوانات را پيشه كرده است
راه حس، راه خران است اي سوار/ اي خران را تو مزاحم شرم دار
*
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر/ كين سخن را در نيابد گوش خر
«گوش خر، گوشي است كه به محسوسات قناعت كند و سخن غيب نشنود و يا گوشي كه از علوم نقلي و از تقليد نگذشته باشد.» ( فروزانفر، ص395)
حس ابدان قوت ظلمت مي‌خورد/ حس جان از آفتابي مي‌چرد
با حس دل است كه انسان اشرف بر عالم هستي پيدا كرده و آهنگ هستي را به گوش جان مي‌شنود.
مر دلم را پنج حس ديگر است/ حس دل را هر دو عالم منظر است
*
پنج حسي هست جز اين پنج حس/ آن چو زر سرخ وين حس‌ها چو مس
اندر آن بازار كايشان ماهرند/ حس مس را چون حس زر كي خرند
ارزش انسان به حواس ظاهري او نيست. اين حس دل است كه انسان را از مقام حيواني بالاتر بوده و او را صاحب كرامت مي‌سازد. حس دل انسان را به اطاعت خدا وامي‌دارد. به بيان ديگر آدمي را بر آن مي‌داد تا طبق دريافت‌هاي خود عمل كند.
هركه از حس خدا ديد آيتي/ در بر حق داشت بهره طاعتي
گر بديدي حس حيوان شاه را/ پس بديدي گاو و خر الله را
گر نبودي حس ديگر مرا ترا/ جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بني‌آدم مكرم كي بدي؟/ كي به حس مشترك محرم شدي؟
اگر حس دل در انسان بيدار شود، حواس ظاهري نيز در دريافت واقعيات فعاليت‌هاي بهتري از خود بروز خواهد داد، چرا كه همين حس ظاهري، رنگ الهي به خود خواهد گرفت.

2. عقل: يكي ديگر از ابزارهاي فهم ومعرفت انسان عقل است. عقل درياي بي‌كران است. با شنا در اين درياي پهناور مي‌توان به عظمت آن پي‌برد.
تا چه عالم‌هاست در سوداي عقل/ تا چه با پهناست اين درياي عقل
بحر بي‌پايان بود عقل بشر/ بحر را غواص بايد اي بشر
صورت ما اندرين بحر عذاب/ مي‌رود چون كاسه‌ها بر روي آب
تا نشد پر، بر سر دريا چو طشت/ چون كه پر شد طشت در وي غرق گشت
عقل پنهان است و ظاهر عالمي/ صورت ماموج يا از وي نمي
مولانا، انسان را به شتر و عقل را به شتربان تشبيه مي‌كند، چرا كه عقل‌ هادي انسان است:
عقل تو همچون شتربان تو شتر/ مي‌كشاند هر طرف در حكم مر
مولوي عقل را بر دو قسم عقل جزوي و عقل كلي تقسيم مي‌كند. عقل جزوي را مذمت و عقل كلي را تأئيد مي‌كند. عقل جزوي كه همان عقل معاش‌انديش و حسابگر است، همواره سرگردان و حيران است:
عقل جزوي، گاه چيره، گه نگون/ عقل كلي، ايمن از ريب المنون
عقلي كه مولوي مذمت مي‌كند، عقل حسابگري است كه فقط به مصالح شخصي و آني فرد توجه داشته و از مصلحت كلي و پايدار انسان غافل است. اين عقل همه «امور ناپسند و نامشروع را براي نيل به هدف قابل قبول تلقي مي‌كند.» (فروزانفر، ص565)
بحث عقل است اين چه عقل آن حيله‌گر/ تا ضعيفي ره برد آن جا مگر
بحث عقلي گر دُر و مرجان بود/ آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامي ديگرست/ باده جان را قوامي ديگرست
افق ديد عقل جزوي محدود به اين دنيا است و به ماوراي اين عالم توجهي ندارد.
پيش بيني اين خرد تا گور بود/ و آنِ صاحب دل به نفع صور بود
اين خرد از گور و خاكي نگذرد/ وين قدم عرصه عجايب نسپرد
عقل جزوي مانع سير انسان به سوي كمال و لقاي حق است. عقل جزوي چونان پاي‌بند شتر (عقيله) و مار و كژدم است:
چون كه عقل تو عقيله مردم است/ آن نه عقل است كه مار و كژدم است
*
خصم ظلم و مكر تو الله باد / مكر عقل تو ز ما كوتاه باد

عقل جزوي سد راه فعاليت عقل كلي است:
عقل جزوي، عقل را بند نام كرد/ كام دنيا مرد را بي‌كام كرد

عقل جزوي حقيقت عشق را درك نمي‌كند. اين عقل نمي‌تواند حالات عاشقاني را كه از باده الهي سرمست شده‌اند، درك كند.
عقل جزوي عشق را منكر بود/ گرچه بنمايد كه صاحب سرّ بود
هر چند عقل جزوي ادعاي زيركي مي‌كند، اما از آن جا كه مانند فرشته‌ در حق فاني نشده، لذا مانند اهريمن در مقام خودبيني است:
زيرك و داناست، اما نيست نيست/ تا فرشته لا نشد اهرمني است
عقل جزوي نمي‌تواند مقام فنا را درك كند، لذا به وادي گمراهي مي‌افتد. مولانا بزرگاني چون فخررازي را كه اسير عقل جزوي هستند، رازدان دين به شمار نمي‌آورد.
اندرين بحث ار خرد ره بين بدي/ فخررازي رازدان دين بدي
ليك چون من لَمْ يَذُق لَمْ يَدْر بود/ عقل و تخييلات او حيرت فزود
كي شود كشف از تفكر اين انا/ آن انا مكشوف شد بعد از فنا
مي‌فتد اين عقل‌ها در افتقاد/ در مغاكي حلول و اتحاد
مولانا عقل جزوي را عقل فلسفي، عقل بند معقولات و قشر عقل مي‌داند، اما عقل كلي را عقل عقل و نور و ماه و شب قدر به شمار مي‌آورد.
بند معقولات آمد فلسفي/ شهسوار عقل عقل آمد صفي
عقل عقلت مغز و عقل توست پوست/ معده حيوان هميشه پوست جوست
مغز جوي، از پوست دارد صد ملال/ مغز، نغزان را حلال آمد، حلال
چون كه قشر عقل صد برهان دهد/ عقل كلي كي گام بي ايقان زند

اگر آدمي از عقل كلي دوري جويد به مرحله حيوانيت سقوط خواهد كرد.
باز عقلي كو رمد از عقل عقل/ كرد از عقلي به حيوانات نقل
عقل كلي صيد حق است و حسن صيادي وي را رويت مي‌كند، در حالي كه عقل جزوي هر چند خود را صياد فرض مي‌كند، اما صيد خود شده است، عقل جزوي چونان فرعون است كه از انا نيت رها نشده است.
عقل جزوي عقل را بدنام كرد/ كام دنيا مرد را بي‌كام كرد
آن زصيدي حسن صيادي بديد/ وين زصيادي غم صيدي كشيد
آن زفرعوني اسير آب شد/ وز اسيري، سبط صد سهراب شد
مولانا گاه عقل را بر دو قسم عقل كسبي و عقل موهوبي تقسيم مي‌كند. عقل كسبي همان عقل جزوي است كه با حصول معلومات حاصل مي‌شود، اما عقل موهوبي همان عقل شهودي است كه با فيض و عنايت الهي نصيب انسان مي‌شود.
عقل، دو عقل است، اول مكسبي/ كه در آموزي چو در مكتب صبي
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر/ از معاني و ز علوم خوب و بكر
عقل ديگر بخشش يزدان بود/ چشمه آن در ميان جان بود
چون زسينه آبِ دانش جوش كرد/ نه شود گنده، نه ديرينه، نه زرد
ور ره نبعش بود بسته چه غم/ كو همي جوشد زخانه دم به دم
عقل تحصيلي مثال جوي‌ها/ كان رود در خانه از كوي‌ها
راه آبش بسته شد، شد بينوا/ از درون خويشتن جو چشمه را

همنشيني با اولياي الهي كه عقل عقل‌اند، مي‌تواند عقل جزوي انسان‌ها را به سوي عقل كلي راهنمايي كند.
عقل عقلند اولياء و انبياء/ بر مثال اشتران تا انتها
اندر ايشان بنگر آخر ز اعتبار/ يك قلا ورز است جان صد هزاران

3. دل: يكي ديگر از ابزارهاي مهم حصول معرفت، دل آدمي است. صفاي دل موجب مي‌شود تا چشم دل انسان به روي حقايق گشوده شود. در اين مقام آدمي ديگر به علومي كه به تواتر از ديگران رسيده قانع نمي شود.
آن كه او را چشم دل شد ديده‌بان/ ديد خواهد چشم او عين‌العيان
با تواتر نيست قانع جان او/ بل زچشم دل رسد ايقان او
دل انسان عرش الهي است، چنان‌كه رسول (ص) فرمود: قلبُ المؤمن عرشُ الرحمن.
گفت پيغمبر كه حق فرموده است/ من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز/ من نگنجم، اين يقين دان اي عزيز
در دل مؤمن بگنجم اي عجب/ گر مرا جويي، در آن دل‌ها طلب

دل آدمي گوهري نوراني و قطب عالم است.
آن دلي آور كه قطب عالم اوست/ جانِ جانِ جانِ جان آدم اوست
شب زنده‌داري‌هاي خالصانه و گريه‌هاي سحرگاهان مي‌تواند دل را آماده ظهور انوار الهي بگرداند.
گريه با صدق بر جا نها زند/ تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دل‌هايي گماني عرشي‌اند/ در حجاب از نور عرشي مي‌زيند
براي نشان دادن اهميت دل در مقابل حس و عقل جزوي، مولانا قصه‌اي را درباب نقاشان چيني و رومي نقل مي‌كند. هر يك از اين دو گروه ادعا مي‌كرد كه صورتگري ماهرتر است. سلطان وقت براي ارزيابي دستور به امتحان مي‌دهد.
چينيان گفتند ما نقاش‌تر/ روميان گفتند ما را كر و فر
گفت سلطان، امتحان خواهم درين/ كز شماها كيست در دعوي گزين
چينيان پيشنهاد مي‌كنند كه سلطان به هر يك خانه‌اي بدهد تا در آن به هنر نمايي بپردازند. به دستور سلطان به هر يك خانه‌اي داده مي‌شود. اين دو خانه در مقابل يكديگر قرار داشتند.
چينيان گفتند يك خانه به ما/ خاصه بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل در به در/ آن يكي چيني ستد رومي دگر
چينيان رنگ‌هاي مختلف را به كار گرفتند و تصويري زيبا بر روي ديوار كشيدند. اما روميان جز صيقل دادن ديوار كار ديگري نكردند.
چينيان صد رنگ از شه خواستند/ شه خزينه باز كرد آن تاستند
هر صباحي از خزانه رنگ‌ها/ چينيان را راتبه بود و عطا
روميان گفتند ني نقش و نه رنگ/ در خور آيد كار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صيقل مي‌زدند/ همچو گردون ساده و صافي شدند
پس از اتمام كار به دستور پادشاه درها گشوده شد. در اين حال نقش و نگاري كه در نگارخانه چينيان ترسيم شده بود به صورت شفاف‌تري بر ديوارهاي صيقلي شده روميان افتاد و سر انجام آنها پيروز شدند.
عكس آن تصوير و آن كردارها/ زدبر اين صافي شده ديوارها
هرچه آن جا بود اين جا به نمود/ ديده را از ديده خانه مي‌ربود
مراد مولانا از چينيان، اهل علم‌اند كه به حس و عقل تكيه و منظور از روميان عارفان‌اند كه به دل توجه دارند.
روميان آن صوفيانند اي پسر/ بي ز تكرار و كتاب و بي‌هنر
ليك صيقل كرده‌اند آن سينه‌ها/ پاك ز آز و بخل و حرص و كينه‌ها
اهل صيقل رسته‌اند از بو و رنگ/ هر دمي ‌بينند خوبي بي‌درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند/ رايت عين اليقين افراشتند

عناصر فهم
از نظر مولوي عواملي چند در فهم آدمي مؤثر است. به بيان ديگر شرايطي لازم است تا آدمي بتواند به درك حقايق نايل شود.
تكاپو در مسير حيات طيبه: بدون حركت و تكاپوي انسان، ادراك بسياري از حقايق امكان‌پذير نيست. تكاپو و تلاش انسان موجب افزايش آگاهي و فهم او مي‌شود. كوشش براي نيل به حيات طيبه موجب مي‌شود، تا قدرت درك و فهم انسان نسبت به حقايق افزايش يابد. فعاليت‌هاي گسترده انسان موجب مي‌شود، تا آفاق بيشتري در برابر ديدگان آدمي گشوده شود.
اندكي جنبش بكن هم چون جنين/ تا ببخشندت حواس نوربين

گوش شنوا: آدمي براي درك حقايق بايد گوش نيوشا داشته باشد. مشكل بسياري از انسان‌ها در درك حقايق نه فقدان استعداد كه گوش شنوا نداشتن است.
گوش خر بفروش ديگر گوش خر/ كاين سخن را در نيابد گوش خر
رو تو روبه بازي خرگوش بين/ مكرو شير اندازي خرگوش بين

پرسش‌گري: بسياري از فهم‌ها حاصل پرسش‌هاست. آدمي بايد ذهن خود را به پرسش‌گري عادت دهد. فهم بسياري از ابعاد يك متن فقط با پرسش‌هاي خواننده و مفسر امكان‌پذير است.
ور بگويي شكل استفسار گو/ با شهنشاهان تو مسكين وار گو

فكر و ذكر: آدمي بايد همواره به انديشه بپردازد و چنانچه در مسير انديشيدن با مشكلاتي مواجه شد، بايد به ذكر خداوندي بپردازد. گاه موانعي چون خيالات و تداعي معاني‌هاي بي‌ربط، انديشه آدمي را با دشواري‌هايي مواجه مي‌سازد كه ذكر خداوندي مي‌تواند آن موانع را از ميان ببرد.
اين قدر گفتيم باقي فكر كن/ فكر اگر جامد بود رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتراز/ ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

صفاي درون: اگر درون انسان مانند آينه صاف شود، حقايق بسياري نصيب وي خواهد شد.
آينه تو جست بيرون از غلاف/ آينه و ميزان كجا گويد خلاف
رشد شخصيت زمينه ساز درك حقايق عالي است. اگر زنگارهاي دروني يعني تمايلات حيواني كنار زده شود و آينه دل پاك شود، آدمي حقايق بسياري را ادراك خواهد كرد، با كنار رفتن ز نگار‌هاي تمايلات حيواني، آدمي هم نقش را مي‌بيند و هم نقاش را.
آينه دل چون شود صافي و پاك/ نقش‌ها بيني برون از آب و خاك
هم ببيني نقش و هم نقاش را/ فرش دولت را و هم فراش را
*
هر كه را هست از هوس‌ها جان پاك/ زود بيند حضرت ايوان پاك

اگر آدمي دل را از آ‎لودگي‌ها پاك سازد، دل او جايگاه نور الهي خواهد شد.
تخت دل معمور شد پاك از هوا/ بر وي الرحمن علي العرش استوي

از نظر مولوي لقمه حلال شرط صفاي باطن است. لقمه حلال عامل علم و حكمت و عشق است و لقمه حرام موجب جهل و غفلت و هواهاي نفساني.
علم وحكمت زايد از لقمه حلال/ عشق و رقّت آيد از لقمه حلال
چون ز لقمه تو حسد بيني و دام/ جهل و غفلت زايد آن را دان حرام
هيچ گندم كاري و جو بر دهد/ ديده اسبي كه كرّه خر دهد

بهره‌برداري صحيح از ابزارهاي ادراكي: نيروهاي دروني انسان چون و هم خيال و ادراكاتي چون تداعي معاني و تجسيم‌ها، وسايل و ابزارهايي هستند كه نحوه استفاده از آنها در فهم حقايق بسيار مؤثر است. اين ابزارها، هم مي‌توانند آدمي را با حقايق آشنا سازند و هم مي‌توانند چونان چوب‌هايي باشند كه كودكان آنها را اسب تصور كرده و سوار بر آنها در كوچه‌ها مي‌دوند.
وهم و حس و فكر و ادراكات ما/ همچو ني دان مركب كودك هلا
به زعم مولانا ،آدمي گاه اجازه نمي‌دهد تا قواي ادراكي وي فعاليت‌هاي خود را درست انجام دهند. يعني در قواي ادراكي خود دست‌كاري كرده و جلوي فعاليت‌هاي واقعي آ‎نها را مي‌گيرد. براي بيان اين مطلب مولوي تشبيه زيبايي را مطرح مي‌كند.
چشم كج كردي دويدي قرص ماه/ چون سؤال است اين نظر در اشتباه
راست گردان چشم را در ماهتاب/ تا يكي بيني تو مه را نك جواب
در واقع قواي ادراكي انسان در اختيار وي بوده و با دخل و تصرف در آن فهم حقايق دگرگون مي‌شود. اگر انديشه از خيالات و وسوسه‌هاي آدمي بر كنار بماند، آن قوه فعاليت‌هاي خود را به نحو درست انجام خواهد داد.
فكرتت را كژ مبين نيكو نگر/ هست هم نور و شعاع آن گهر

ديدگاه‌ها و موقعيت‌ها: آدمي مطابق وضعيتي كه در آن قرار گرفته با حقايق هستي ارتباط برقرار مي‌كند. برخي از اين موقعيت‌ها، شناخت‌هاي وارونه به انسان ارائه مي‌دهد. براي مثال اگر انسان در بالاي يك درخت قرار گيرد، زمين را به گونه‌اي خواهد ديد كه اگر در زمين قرار داشته باشد هرگز آن گونه نخواهد ديد. يا اگر انسان به دور خود بگردد احساس مي‌كند كه خانه به دور او مي‌گردد.
از سر امرود بن بيني چنان/ زان فرود آ تا نماند اين گمان
چونكه برگردي و سر گشته شوي/ خانه را گردنده بيني آن توي
از همين جاست كه مولوي مي‌گويد افراد متناسب با شخصيت خود واقعيات را مشاهده مي‌كنند. يعني عناصر دروني شخصيت انسان در فهم حقايق دخالت مي‌كند. براي مثال انساني كه افسرده است گمان مي‌كند كه ديگران هم مانند او دچار افسردگي شده‌اند.
هركه را آينه باشد پيش رو/ زشت و خوب خويش را بيند در او
خيالات و تصورات آدمي موجب مي‌شود تا در مورد يك فرد، قضاوت‌هاي مختلف صورت گيرد. براي مثال فلان فرد در نظر برخي مانند مار تلقي مي شود، اما در نزد ديگري چونان نگاري محبوب.
آن يكي در چشم تو باشد چو مار/ هم وي اندر چشم آن ديگر نگار
زآنكه در چشمت خيال كفر اوست/ و آن خيال مؤمني در چشم دوست
همين اختلاف ديدگاه‌هاست كه يوسف براي برادرش اسباب نفرت بود، اما براي يعقوب نور.
از جمال يوسف اخوان در نفور/ ليك اندر ديده يعقوب نور
از خيال بد مراو را زشت ديد/ چشم فرع و چشم اصلي ناپديد
در داستان اختلاف پيدا كردن در چگونگي و شكل فيل اين قصه را نقل مي‌كند كه هندي‌ها فيلي را به شهر آورده و در خانه‌اي تاريك قرار دادند. افرادي كه براي ديدن فيل به آن محل تاريك مي‌آمدند، چون فيل را با چشم نمي‌ديدند، لذا با دست آن را لمس مي‌كردند. كسي كه به خرطوم آن دست مي‌زد فيل را شبيه به ناودان تصور مي‌كرد. ديگري كه به گوش آن دست مي‌كشيد، آن را باد بزن درك مي‌كرد. شخص سوم كه پاي فيل را لمس مي‌كرد آن را به صورت يك ستون تصور مي‌كرد. فرد چهارم كه به پشت فيل دست مي‌زد، آن را شبيه به يك تخت به شمار مي آورد.
هم چنان هر يك به جزيي كورسيد/ فهم آن مي‌كرد و بر آن مي‌تپيد
اين افراد به جهت اختلافي كه در موقعيت خود داشتند، هر يك فيل را به صورت خاصي مي‌ديد. در واقع چون ديدگاه‌ها مختلف بود، فهم‌هاي متكثر حاصل شده بود. البته مولانا برخلاف تكثرگرايان امكان فهم واحد را انكار نمي كند.
از نظرگه گفتشان شد مختلف/ آن يكي دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي/ اختلاف از گفتشان بيرون شدي
نوع نگاه انسان در تفسير انسان و جهان مؤثر است. اگر كسي با ديده پاك به عالم نگاه كند، به آن عاشق خواهد شد.
ديده مجنون اگر بودي ترا/ هر دو عالم بي خطر بودي ترا
هدفگيري‌ها هم كه اختلاف در ديدگاه را به وجود مي‌آورد در فهم حقايق نقش بسزايي دارد. انساني كه هدفگيري صحيح ندارد، قواي اداراكي خود را در امور بيهوده به كار مي‌گيرد. چه بسا اهل دانشي كه به جاي حل معضلات و مشكلات واقعي، خود را سرگرم امور واهي سازد. اين افراد براي خودنمايي و ابراز وجود به نادره‌ها مي‌پردازند.
آن كه روزي نيست اش بخت و نجات/ ننگرد عقلش مگر درنادرات
از نظر مولوي برخي از افراد براي پنهان كردن نهاد زشت و پليد خود به معما باز يها و اشكال تراشي‌ها مي‌پردازند. اين افراد به طرح مسائل نادر و بيهوده‌اي مي‌پردازند كه نه تنها ضروري نيست كه موجب انحراف هم مي‌شود.
عاشق هر جا شكال و مشكلي است/ دشمن هر جا چراغ مقبلي است
ظلمت اشكال را جويد دلش/ تا كه افزون‌تر نمايد حاصلش
تا تو را مشغول آن مشكل كند/ وز نهاد زشت خود غافل كند
تابش نور الهي: اگر انسان حيات خود را براي خدا بخواهد و در مسير او گام بردارد، عنايات الهي شامل حال او خواهد شد. و اگر عنايت خدا نصيب انسان شود، نور الهي بر او تابيدن گرفته و مشكلات آدمي حل خواهد شد.
چون شدي من كان لله از وله/ حق تو را باشد كه كان الله له
هر كجا تابد زمشكاتت دمي/ حل شد آن جا مشكلات عالمي
اگر نور الهي بر وجود انسان بتابد واقعيات جهان به گونه‌ ديگري بر انسان ظهور پيدا خواهد كرد. به بيان ديگر، آدمي انسان و جهان را عميق‌تر خواهد فهميد. به گونه‌اي كه آدمي از محسوسات گذر كرده و به ادراكات بالاتر دست خواهد يافت. مولانا در نيايش با خدا چنين مي‌گويد :
باز بعضي را رهايي داده‌اي/ زين غم و شادي جدايي داده‌اي
برده‌اي از خويش و پيوند و سرشت/ كرده‌اي در چشم او هر خوب زشت
هرچه محسوس است او رد مي‌كند/ و آنچه نا پيداست مسند مي‌كند
همان گونه كه آدمي براي مشاهده مبصرات نياز به نور دارد، يعني نور شرط رويت اشياء است، حواس دروني نيز بدون برخورداري از شرايط لازم، فعاليت درست نخواهند داشت. در واقع نور الهي بايد بر درون انسان بتابد تا آدمي حقايق بسياري را با حس درون درك كند.
در درون خود بيافزا درد را/ تا ببيني سرخ و سبز و زرد را
كي ببيني سبز و سرخ و بور را/ تا ببيني پيش از اين سه نور را
نيست ديد رنگ بي‌نور برون/ همچنين رنگ خيال اندرون
نور نور چشم خود نور دل است/ نور چشم از نور دل‌ها حاصل است
باز نور نور دل، نور خداست/ كاو زنور عقل و حس پاك و جداست
اگر درون آدمي از خودخواهي‌ها رهايي يافته و به مرحله خدا خواهي برسد، نور طبيعي كه عامل بينايي است از نور الهي مدد خواهد گرفت.
نور حق بر نور حس راكب شود/ آن گهي جان سوي حق راغب شود

از افاضات وارد بر دل، مولانا تعبير به وحي دل مي‌كند.
«وحي دل كه وحي القلوب هم خوانده مي‌شود، عبارت است از انكشاف معاني كه از سوي حق و بي‌واسطه‌اي بر دل سالك القاء مي‌شود و تابشي از ارتباط بي‌تكيف و بي‌قياس است كه خداوند با جان انسان دارد.» (سر ني، ج1، ص199)
نيست آن ينظر بنور الله گزاف/ تور ربايي بود گردون شكاف
به زعم مولانا انديشه‌هايي كه از پشتيباني وحي و انكشافات روحي برخوردار نباشد، چون ناوداني مي‌ماند كه براي افراد مزاحمت ايجاد مي‌كند.
«انديشه‌اي كه از جوشش دروني و پيوستگي به منابع اصيل وحي و انكشاف نصيبي ندارد، كاري جز كار آئينه محدود نمي‌تواند انجام بدهد، انعكاس صورت و نمود يك جسم در آئينه، به هيچ وجه به خود آئينه عظمت و ارزشي نخواهد داد، زيرا آئينه چيزي را بدون آنكه از ساير اشياء بگسلد نشان نمي‌دهد، وقتي كه آيئنه يك سيب را نشان مي‌دهد كاري با اين ندارد كه سيب از كجا و در چه شرايطي به وجود آمده است و سرنوشت بي‌نمود آن چه در گذشته و چه در حال حاضر و چه در آينده چيست؟» (جعفري ج12، ص161)

موانع فهم
به زعم مولوي، كوچك‌ترين عامل مي‌تواند اختلال در فهم و درك انسان ايجاد كند. براي مثال اگر انسان دو سر انگشت خود را در برابر چشمان خويش قرار دهد، روشنايي خورشيد را نخواهد ديد.
گفت يك اصبع چو بر چشمي نهي/ بيني از خورشيد عالم را تهي
مولوي همواره تأكيد دارد كه موانع فهم بايد كنار برود. گويي وي بر موانع فهم بيش از عناصر آن تأكيد دارد.
چون كه يك مو كژ شد از ابروي او/ شكل ماه نمود آن موي او
موي كژ چون پرده گردون شود/ چون همه اجزات كژ شد چون بود
اگر يك موي ابرو كژ شود آدمي آن مو را به شكل ماه تصور خواهد كرد. يعني جهان طبيعت براي وي دگرگون خواهد شد، واي بر آن روزي كه موهاي فراواني بر ديدگان روح و باطن آدمي قرار گيرد. خارهاي روح همه فعاليت‌هاي آن را مختل ساخته و سد راه مشاهده حقايق عالم خواهد شد. اگر يك موي ابرو كج شود ماه دروغين بر انسان آشكار خواهد شد، در صورتي كه همه قوا و فعاليت‌هاي روحي آدمي انحراف پيدا كند بر سر راه درك و فهم آدمي چه خواهد آمد؟
از آن جا كه ساختار شخصيت دروني انسان در فهم حقايق بسيار مؤثر است، چنانچه شخصيت آدمي آسيب ببيند فهم او نيز دچار اختلال خواهد شد.
اگر بد گماني نسبت به فردي سطوح روان آدمي را در بر گيرد فهم آدمي نسبت به آن فرد نادرست خواهد بود. با استدلال و دليل هم به سادگي نمي‌توان آن فهم را تصحيح كرد.
هر دروني كه خيال انديش شد/ چون دليل آري خيالش بيش شد
از جمله حالات دروني انسان كه مانع فهم حقايق است، خشم و غضب است. در حال خشم، آدمي دچار فهم نادرست مي‌شود.
خشم خود بشكن تو، مشكن تير را/ چشم خشمت خون نمايد شير را
غرض ورزي نيز سد راه معرفت و فهم حقايق است.
و آن دو عالم را غرضشان كور كرد/ علمشان را علت اندر گور كرد
ديده كژ بين نيز آدمي را از درك و فهم حقايق ناتوان مي سازد. براي مثال آدم لوچ به جاي آنكه ماه را يكي ببيند، اصرار مي‌ورزد كه دو تاست.
گفت اينك راست پذرفتم به جان/ كژ نمايد راست در پيش كژان
گر بگويي احولي را مه يكي است/ گويدت اين دوست در وحدت شكي است
وسوسه‌ها و خيالات آدمي نيز از بزرگترين موانع فهم واقعيات است. در داستان مواجهه موسي (ع) با فرد گوساله برست چنين مي گويد :
گفت موسي با يكي مست خيال/ كاي بد انديش از شقاوت و ز ضلال
صد گمانت بود در پيغمبريم/ با چنين برهان و اين خلق كريم
صد هزاران معجزه ديدي ز من/ صد خيالت مي‌فزود و شك و ظن
از خيال و وسوسه تنگ آمدي/ طعن بر پيغمبري‌ام مي‌زدي
صورت‌پرستي و ظاهربيني هم موجب مي‌شود تا آدمي از فهم حقايق دور بماند. در طول تاريخ حقايق بسياري از نظر و فهم انسان‌ها پنهان مانده است كه ريشه آن را بايد در ظاهر پرستي‌هاي ناشي از عادات و رسومات غلط حاكم براذهان‌ دانست.
چند صورت آخر اي صورت پرست/ جان بي‌معصيت از صورت نرست
خيرگي نسبت به يك موضوع نيز موجب مي‌شود تا آدمي از موضوعات ديگر غافل شده و از فهم آنها باز ماند.
پاره پاره كرده ساعدهاي خويش/ روح و اله كه نه پس داند، نه پيش
دانش اندك هم گاه موجب مي‌شود تا آدمي از فهم حقايق باز مانده و گاه به انكار آنها بپردازند.
چون شناسد اندك او منكر شود/ منكري‌اش پرده ساتر شود
برخي از افراد انكار واقعيات را اثبات شخصيت خود تلقي مي‌كنند. بيماري ابراز وجود نيز يكي از موانع فهم و درك برخي از واقعيات است. اينكه آدمي درنيابد كه انكار واقعيات، آسيب جدي به شخصيت انسان وارد مي‌سازد، خود نشانه عدم فهم يكي از حقايق حياتي انسان است.
هيچ نبود منكري گر بنگري/ منكري‌اش بهر عين منكري
هيچ نبود پس چو بيني در جهان/ منكري را منكريش از بهر آن
بل براي قهر خصم اندر حسد/ يا فزوني جستن و اظهار خود

تقليد نيز يكي ديگر از موانع فهم است.
چشم داري تو به چشم خود نگر/ منگر از چشم سفيه بي‌هنر
گوش داري تو به گوش خود شنو/ گوش گولان را چرا باشي گرو
بي ز تقليد، نظر را پيشه كن/ هم به راي و عقل خود انديشه كن

قياس‌هاي بي‌اساس هم يكي از موانع فهم حقايق است.
كار پاكان را قياس از خود مگير/ گر چه ماند در نوشتن شير، شير
سخن پردازي‌ها و بازي‌هاي با الفاظ يكي ديگر از موانع فهم است. سخنان خويشايندي كه گاه از زبان اهل انديشه براي خودنمايي ارائه مي‌شود مانع فهم برخي از واقعيات است. به زعم مولانا برخي از افراد خودپرست با الفاظ خود جلوي اظهار حقايق را مي‌گيرند.
حرف گفتن بستن آن روزن است / عين اظهار سخن پوشيدن است
بلبلانه نعره زن بر روي گل/ تا كني مشغولشان از بوي گل
تا به قل مشغول گردد گوششان/ سوي روي گل نپرد هوششان

فلسفه بافي‌هاي حرفه‌اي نيز از ديگر موانع فهم است.
حرف حكمت بر زبان ناحكيم/ حيله‌هاي عاريت دان ‌اي سليم

فهم عميق
در مجموع بحث‌هايي كه مولانا در باب فهم و معرفت انسان مطرح مي‌كند، توجه او بيشتر به فهم عميق است، نه سطحي. تمامي تلاش مولوي اين است كه آدمي را به سوي فهم عميق بكشاند. بحث‌هايي كه از مولانا در باب ابزار فهم، عناصر فهم و موانع فهم نقل كرديم همه نشانگر آن است كه وي معرفت سطحي را در شأن آدمي نمي‌داند. انسان‌شناسي مولانا نشانگر آن است كه آدمي از نقطه نظر وجودي داراي آن چنان قوا و استعدادي است كه اگر به فعليت برسند، فهم‌هاي بسيار گسترده و ژرف را نصيب وي خواهند كرد ؛ آن هم فهم‌هايي كه انسان را به سوي عمل مي‌كشانند. يعني افراد مطابق آن فهم‌هاي عميق خود زندگي خواهند كرد. در واقع فهم عميق از يك سوي نشانه تحول دروني انسان است، از سوي ديگر موجب دگرگوني شخصيت انسان مي‌شود. اين فهم‌هاي عميق ريشه در نحوه وجود انسان و مراتب وي دارند. به زعم مولانا هر اندازه كه انسان از مراتب بالاي كمال برخودار شود به فهم‌هاي عميق‌تري دست خواهد يافت. هر فهم عميقي مساوق با مرتبه‌اي از مراتب وجود انسان است.
اگر تحول عميق درون انسان حاصل شود، عالم و آدم به گونه‌اي ديگر براي او فهم‌پذير خواهند شد.
با تحولات دروني، آدمي جهان والايي را درك خواهد كرد كه حتي صوفيان نيز با رياصنت‌ها و چله نشيني‌هاي خود به آن دست نخواهند يافت. در اين هنگام در و ديوار و سنگ و كوه مانند اناري خندان بر انسان جلوه‌گر مي‌شوند. هر ذره اي از ذرات نيز چون خورشيد درخشاني براي آدمي نمودار خواهد شد.
در دل خود يافت عالي عالمي/ كان نبايد كس به صد خلوت همي
در دل خود يافت عالي غلغله/ كه نيابد صوفي آن درصد چله
عرصه و ديوار و سنگ و كوه يافت/ پيش او چون نار خندان مي‌شكافت
ذره ذره پيش او چون آفتاب/ دم به دم مي‌كرد صد گون فتح باب
باب گه روزن شدي و گه شعاع/ خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد/ پيش چشمش هر دمي خلقي جديد
به زعم مولانا نه تنها جهان هستي در تحول دائمي است كه انديشه و فهم آدمي نيز داراي دگرگوني و در معرض نوشدن است. دگرگوني فهم و انديشه، موجب دگرگوني در ساير ابعاد وجودي انسان است. تغيير و تحول انديشه به معناي نفي همه فهم‌ها و آگاهي‌هاي قبلي انسان نيست ،بلكه بر آگاهي گذشته انسان افزوده شده و فهم‌هاي دقيق‌تري را نصيب انسان خواهد كرد. و چه بسا آدمي ابعادي از يك واقعيت را درك كند كه قبلاًَ به آن توجه نداشته است.
حال امروزي به دي مانند ني/ همچو جو اندر روش كش بندني
شادي هر روز از نوع دگر/ فكرت هر روز را ديگر اثر
از آن جا كه فهم و آگاهي انسان هماهنگ با شخصيت وي مي‌باشد، لذا برخي علم‌ها و آگاهي موجب كمال وي شده و برخي ديگر چونان بار سنگيني براي روح آدمي تلقي خواهد بود.
علم‌هاي اهل دل حمالشان/ علم‌هاي اهل تن احمالشان
ليك چون اين بار را نيكو كشي/ بار برگيرند و بخشندت خوشي

منابع و مآخذ:
جعفري، محمدتقي: تفسير و نقد و تحليل مثنوي، 55-1349
جعفري، محمدتقي: مولوي و جهان بيني‌ها، 1355
جعفري، محمدتقي: علل جذابيت مولوي، 1382
فروزانفر، بديع الزمان: شرح مثنوي شريف، 1349.
فروزانفر، بديع الزمان: احاديث مثنوي، 1334
فروزانفر، بديع الزمان: ماخذ قصص و تمثيلات مثنوي، 1362
شيمل، آن ماري: شكوه شمس، ترجمه حسن لاهوتي، 1375
زرين كوب، عبدالحسين: سرني، 1364
زرين كوب، عبدالحسين: بحر در كوزه، 1365.
زرين كوب، عبدالحسين: نردبان شكسته، 1383.
نيكلسن، رنيولد آلين: شرح مثنوي معنوي مولوي، ترجمه حسن لاهوتي، 1378
مشير سليمي، علي اكبر: ياد نامه مولوي، 1337.
نصري، عبدالله، رازمتن، 1381.
همايي، جلال‌الدين: مولوي نامه، 1360.
- به نقل از مجله «ادب و زبان»، فصلنامه‌ي دانشكده‌ي ادبيات فارسي و زبانهاي خارجي دانشگاه علامه طباطبايي، شماره25، پاييز1384

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولانا

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2253



اشاره:

مولانا:

كيست اين عارفِ عالمِ نوجوانِ شيرين‏كارِ در چله تحبيب نشسته بلخى كه ازدروازه نيشابور ناآمده شميم عشق مى‏پراكند و عطار را به اهداء اسرارنامه وامى‏دارد؟
كيست(161) اين جوانك شوريده كه در كسوت پيران ظاهر مى‏شود و از نيشابورگذر نكرده آوازه مجالس تبريز و دمشق و قونيه‏اش عالم‏گير مى‏شود.
كيست اين پير خرقه‏پوش شيدايى كه مثنوى معنوى‏اش به لحن خوش زابل ومويه فرياد مى‏شود و حدى خوان و دست‏افشان سرود عشق سر مى‏دهد كه سلسله‏جنبان عشق را جز عشقبازى نشايد.
كيست اين واعظ غير متعظ كه چون سواره از مدرسه پنبه‏فروشان بيرون‏مى‏رود. شكوه و هيمنه و جلال روحانى‏اش را به يكباره به پاى ژوليده‏اى از راه‏رسيده مى‏ريزد و چون به چشمان نافذ و سيماى پرهيبتش مى‏نگرد به خود مى‏لرزدو با شنيدن «ما عرفناك حق معرفتك» و از پس آن «سبحانى ما اعظم شانى» ازهوش مى‏رود و از مركب فرو مى‏افتد و لاجرم به حلقه ارادت يك‏لاقباى ژوليده‏درمى‏آيد كه:

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

كيست اين نائى خوش نغمه كه شكايت و حكايت دل از بندبند ناى وجودش‏فرياد مى‏شود و زمان و زمين را به شور وشعف عرفانى مى‏كشاند كه:

بشنو اين نى چون شكايت مى‏كند
از جداييها حكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه‏شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتى نالان شدم
جفت بد حالان و خوش‏حالان شدم
هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد
جوشش عشق است كاندر مى فتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد
پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد
همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد
نى حديث راهِ پر خون مى‏كند
قصه‏هاى عشقِ مجنون مى‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشترى جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد
هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام(162)

چه شب مباركى بود آن خلوت كه حسام‏الدين چلپى از حضرت مولانا سرودن‏مثنوى را درخواست نمود. و چه رقعه شريفى بود آن كاغذپاره كه مولانا فى‏الحال‏از دستار خود برآورد و به او داد. و چه 18 بيت پرسوز و گدازى بود آنچه در سرآغازسخن آورديم و خميرمايه 6 دفتر مثنوى شريف گرديد.
مولانا جلال‏الدين محمد بلخى همان حضرت مولاناى خودمان است كه درسال 604 ه . ق در بلخ زاده شد و به سال 672 ه . ق در قونيه چشم فرو بست ودوران حيات را به جذبه و شوق و كشش و كوشش گذرانيد و آثار ارجمند وشريفى چون مثنوى معنوى و ديوان كبير يا ديوان شمس و فيه مافيه و مجالس‏سبعه و مكاتيب مولانا از او به يادگار مانده است.
حدود بيست و پنج هزار بيت ديوان شمس و قريب بيست و شش هزار بيت‏مثنوى(163) معنوى سراسر شور و سرمستى و بى‏قرارى او را حكايت مى‏كند.

ما در «كجاوه سخن» سر آن داشتيم تا از هر شاعرى شعرى انتخاب و هديه‏احباب كنيم اما در مورد اركان ادب و عرفان فارسى و اسلامى مگر كسى را چنين‏توانى است و چون حضرت مولانا در كنار فردوسى بزرگ و سعدى و حافظشيرين‏سخن و نظامى قصه‏پرداز 5 ركن طارم فيروزه‏اى ادب پارسى را تشكيل‏مى‏دهند بهتر آن مى‏بينيم تا از عنوان و رسم و عرف سرلوحه كار نيز درگذريم و به‏گلچينى هر چند مختصر در مثنوى معنوى پردازيم و هر چه فراهم آورديم يك‏دسته گل سازيم كه حلاوت شكرستان شعر او آستين‏فشانى شكرفروشان(164) را ناديده‏مى‏انگارد.

از خدا جوئيم توفيق ادب
بى‏ادب محروم ماند از لطف رب


عاشقى پيداست از زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بى‏زبان روشن‏تر است


من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن يارى كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
گفتمش پوشيده خوش‏تر سرّ يار
خود تو در ضمن حكايت گوش‏دار
خوش‏تر آن باشد كه سرّ دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
گفتم ار عريان شود او در عيان
نى تو مانى نى كنارت نى ميان
آفتابى كز وى اين عالم فروخت
اندكى گر بيش تابد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزى مجو
بيش از اين از شمس تبريزى مگو


دانه چون اندر زمين پنهان شود
سر آن سرسبزى بستان شود


اين جهان كوهست و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا


تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست


جان و دل را طاقت اين جوش نيست
با كه گويم در جهان يك گوش نيست
هر كه او بيدارتر پردردتر
هر كه او آگاه‏تر رخ زردتر


چون‏كه گل بگذشت‏وگلشن شدخراب
بوى گل را از كه جوئيم از گلاب


گر انارى مى‏خرى خندان بخر
تا دهد خنده ز دانه او خبر
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت چون مردان كند
مهر پاكان در ميان جان نشان
دل مده الا به مهر دل‏خوشان


گفت پيغمبر به آواز بلند
با توكل زانوى اشتر ببند
آنكه او از آسمان باران دهد
هم تواند كو ز رحمت نان دهد


اين‏قدر عقلى كه دارى گم شود
سر كه عقل از وى بپرّد دُم شود
گر توكل مى‏كنى در كار كن
كسب كن پس تكيه بر جبار كن
از كه بگريزيم از خود اى محال
از كه برتابيم از حق اين وبال
گر به صورت آدمى انسان بدى
احمد و بوجهل خود يكسان بدى
نقش بر ديوار مثل آدم است
بنگر از صورت چه چيز او را كم است


پيش چشمت داشتى شيشه كبود
زان سبب عالم كبودت مى‏نمود


ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ
اى عجب من عاشق اين هر دو ضد


هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
غرق عشقى‏ام كه غرقست اندرين
عشقهاى اولين و آخرين
مجملش گفتم نكردم من بيان
ورنه هم لبها بسوزد هم دهان
من چو لب گويم لب دريا بود
من چو لا گويم مراد الا بود
من ز شيرينى نشستم روترش
من ز بسيارىّ گفتارم خمش
تا كه در هر گوش نايد اين سخن
يك همى گويم ز صد سرّ لدن


باده در جوشش گداى جوش ماست
چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شد نى ما از او
قالب از ما هست شد نى ما از او


پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود


گر يكى كفش از دو تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار نايد مر ترا
پا تهى گشتن به است از كفش تنگ
رنج غربت به كه اندر خانه جنگ
زاغ اگر زشتى خود بشناختى
همچو برف از درد و غم بگداختى
هر كه را آيينه باشد پيش رو
زشت و خوب خويش را بيند در او


چون كه بى‏رنگى اسير رنگ شد
موسئى با موسئى در جنگ شد


يار بايد راه را تنها مرو
از سر خود اندر اين صحرا مرو


چون كه من من نيستم اين دم زهوست
پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست


علم چون بر دل زند يارى شود
علم چون بر تن زند بارى شود
هيچ ناى بى‏حقيقت ديده‏اى
يا ز كاف و لام گل، گل چيده‏اى
اسم خواندى رو مسمى را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو


آب بگذاريد و نان قسمت كنيد
بخل بگذاريد اگر آنِ منيد


از على‏آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل
گفت من تيغ از پى‏حق مى‏زنم
بنده حقم نه مأمور تنم


مرگ بى‏مرگى بود ما را حلال
برگ بى‏برگى بود ما را نوال
آنكه مردن پيش جانش تهلكه است
حكم لاتلقوا نگيرد او به دست


مدتى اين مثنوى تأخير شد
مهلتى بايست تا خون شير شد
خلوت از اغيار بايد نى ز يار
پوستين بهر دى آمد نى بهار
آينه دل چون شود صافى و پاك
نقشها بينى برون از آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فرّاش را
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد
گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
گفتم اى دل آينه كل را بجو
رو به دريا كار برنايد ز جو
آينه كلى برآوردم ز دود
ديدم اندر آينه نقش تو بود
آنچه تو در آينه بينى عيان
پير اندر خشت بيند بيش از آن


فكرت از ماضى و مستقبل بود
چون از اين دو رست مشكل حل شود
پيش‏تر از خلقت انگورها
خورده مى‏ها و نموده شورها
چون‏كه من از خال خوبش دم زنم
نطق مى‏خواهد كه بشكافد تنم


اى برادر تو همان انديشه‏اى
مابقى تو استخوان و ريشه‏اى
بس كلام پاك در دلهاى كور
مى‏نپايد مى‏رود تا اصل نور


تا نگريد ابر كى خندد چمن
تا نگريد طفل كى نوشد لبن
تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر بخشايش نمى‏آيد به جوش
كام تو موقوف زارى دل است
بى‏تضرع كاميابى مشكل است


از هزاران اندكى زين صوفيند
باقيان در دولت او مى‏زيند
مر مرا تقليدشان بر باد داد
كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد
گر ترازو را طمع بودى به مال
راست كى گفتى ترازو وصف حال
هر كه از ديدار برخوردار شد
اين جهان در چشم او مردار شد
هر كه دور از رحمت رحمان بود
او گداچشم است اگر سلطان بود
تو مكانى، اصل تو در لامكان
اين دكان بربند و بگشا آن دكان


اى خداى پاك بى‏انباز و يار
دستگير و جرم ما را در گذار
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمنى از تو مهابت هم ز تو


از درون خويش اين آوازها
منع كن تا كشف گردد رازها
آدمى مخفى‏ست در زير زبان
اين زبان پرده است بر درگاه جان
چون‏كه بادى پرده را در هم كشيد
سرّ صحن خانه شد بر ما پديد
چند باشى عاشق صورت بگو
طالب معنى شو و معنى بجو
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنى بماند جاودان


خلق را طاق و طرم عاريتى است
امر را طاق و طرم ماهيتى است
از پى طاق و طرم خوارى كشند
بر اميد عزّ در خوارى خوشند
مشرق خورشيد برج قيرگون
آفتاب ما ز مشرقها برون
صد هزاران بار ببريدم اميد
از كه از شمس اين شما باور كنيد
تو مرا باور مكن كز آفتاب
صبر دارم من و يا ماهى ز آب


اى ضياءالحق حسام‏الدين بيار
اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
قوتت از قوت حق مى‏زهد
نز عروقى كز حرارت مى‏جهد
سقف گردون كو چنين دايم بود
نز طناب و اُستنى قايم بود
همچنين اين قوت ابدال حق
هم ز حق دان نز طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته‏اند
تا ز روح و از ملك بگذشته‏اند


گفت معشوقى به عاشق كاى فتى
تو به غربت ديده‏اى بس شهرها
پس كدامين شهر از آنها خوش‏تر است
گفت آن شهرى كه در وى دلبر است
هر كجا يوسف‏رخى باشد چو ماه
جنت است آن گرچه باشد قعر چاه
خوش‏تر از هر دو جهان آن‏جا بود
كه مرا با تو سر و سودا بود
گفت اى ناصح خمش كن چند پند
پند كم ده زآنكه بس سختست بند
تو مكن تهديدم از كشتن كه من
تشنه زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنيست
مردن عشاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از جان هدى
وان دو صد را مى‏كند هر دم فدا
گر بريزد خون من آن خوبرو
پاى كوبان جان برافشانم بر او
آزمودم مرگ من در زندگى است
چون رهم زين زندگى پايندگى است
اقتلونى اقتلونى يا ثقات
اِنّ فى قتلى حياتاً فى‏حيات
پارسى گو گرچه تازى خوش‏تر است
عشق را خود صد زبان ديگر است
بوى آن دلبر چو پران مى‏شود
اين زبانها جمله حيران مى‏شود
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روى اوست
خامشند و نعره تكرارشان
مى‏رود تا عرش و تخت يارشان
گفت من مستسقيم آبم كِشد
گرچه مى‏دانم كه هم آبم كُشد
گر بياماسد مرا دست و شكم
عشق آب از من نخواهد گشت كم
چون زمين‏وچون جنين خون‏خواره‏ام
تا كه عاشق گشته‏ام اين كاره‏ام
از جمادى(165) مردم و نامى شدم
وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملايك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيى‏ء هالك الّا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون
سوى تيغ عشقش اى ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستك زنان
جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز
آب را از جوى كى باشد گريز
آب كوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وى و جو او شود


اى ضياء الحق حسام‏الدين تويى
كه گذشت از مه به‏نورت مثنوى
گردن اين مثنوى را بسته‏اى
مى‏كشى آن سو كه تو دانسته‏اى
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم دارى هين بكش تا مى‏كشيم
خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اى امير صبر و مفتاح‏الفرج
حج زيارت كردن خانه بود
حجّ رب‏الّبيت مردانه بود


چون كه بد كردى بترس ايمن مباش
زان‏كه تخمست و بروياند خداش


گر نبودى ميل و اميد ثمر
كى نشاندى باغبان هر سو شجر


مغز را خالى كن از انكار يار
تا كه ريحان يابد از گلزار يار
تا بيابى بوى خلد از يار من
چون محمد بوى رحمن از يمن


مستمع چون نيست خاموشى به است
نكته از نااهل اگر پوشى به است
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ است دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه آيد علم ناكس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آرد در كف بد گوهران
چون قلم در دست غدّارى فتاد
لاجرم منصور بر دارى فتاد
احمقان سرور شدستند و زبيم
عاقلان سرها كشيده در گليم
گر بگويم تا قيامت زين كلام
صد قيامت بگذرد و اين ناتمام


شه حسام‏الدين كه نور انجم است
طالب آغاز سفر پنجم است
شرح تو غيب است بر اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
مدح تو حيف است با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
مادح خورشيد مدّاح خود است
كه دو چشمم روشن و نامرمد است
ذم خورشيد جهان ذمّ خود است
كه دو چشمم كور و تاريك و بد است
گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان
عاجزانه جنبشى بايد در آن
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد


عشق مى‏گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوش‏تر از صياديست
آنكه ارزد صيد را عشق است و بس
ليك او كى گنجد اندر دام كس


لب فرو بند از طعام و از شراب
سوى خوان آسمانى كن شتاب
جهد كن تا اين طلب افزون شود
تا دلت زين چاه تن بيرون رود


هر كه اندر عشق يابد زندگى
كفر باشد پيش او جز بندگى
يك دهان خواهم به پهناى فلك
تا بگويم وصف آن رشك ملك
در دهان يابم چنين و صد چنين
تنگ آيد در فغان اين چنين
من سر هر ماه سه روز اى صنم
بى‏گمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است
روز پيروز است نى پيروزه است
هر دلى كاندر غم شه مى‏بود
دم به دم او را سر مه مى‏بود


اى حيات دل حسام‏الدين بسى
ميل مى‏جوشد به قسم سادسى
گشت از جذب چو تو علامه
در جهان گردان حسامى نامه
عشق را با پنج و با شش كار نيست
مقصد او جز كه جذب يار نيست
هست بى‏رنگى اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها


عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر روشن شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم تا كجا خواهم فتاد
عاشقان در سيل تند افتاده‏اند
بر قضاى عشق دل بنهاده‏اند
زان شراب لعل و لعل جان‏فزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
نعره مستانه خوش مى‏آيدم
تا ابد جانا چنين مى‏بايدم
بوى جانى سوى جانم مى‏رسد
بوى يار مهربانم مى‏رسد


عقل راه نااميدى كى رود
عشق باشد كان طرف بر سر رود
لااُبالى عشق باشد نه خرد
عقل آن جويد كز آن سودى برد
در دل عاشق به جز معشوق نيست
در ميانشان فارق و مفروق نيست
زو حيات عشق خواه و جان مخواه
تو از او آن رزق خواه و نان مخواه


آنكه عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند اى صاحب‏نظر
صورت عاشق چو فانى شد در او
پس در آب اكنون كرا بيند بگو(166)


طاقت من ز اين صبورى طاق شد
واقعه من عبرت عشاق شد
من ز جان سير آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بكشد مرا
سر ببُر تا عشق سر بخشد مرا
دين من از عشق زنده بودن است
زندگى ز اين جان و سر ننگ من است
من در اين ره عمر خود كردم گرو
هر چه باداباد اى خواجه برو
صدر را صبرى بُد اكنون آن نماند
بر مقام صبر عشق آتش فشاند
صبر من مُرد آن شبى كه عشق زاد
درگذشت او حاضران را عمر باد

مولانا، دل به عشق شمس داد و شيفتگى و شيدايى خود را در قالب غزلهاى‏جانگداز ديوان شمس و مثنوى معنوى جاودانه ساخت. شش دفتر خوش مثنوى‏بارها تلخيص گرديده و از آن ميان لب لباب مثنوى، انتخابى است كه كاشفى از اين‏مجموعه بديع فراهم آورده است. ما در اين مقال سر آن داريم تا از اين درياى‏جوشان ديوان كبير چند جام برگيريم و به كام تشنه صاحبدلان ريزيم كه غزليات‏ديوان شمس نيز چونان مثنوى معنوى تشنه كامى را فرو مى‏نشاند:

مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده سير است مرا، جان دلير است مرا
زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم
گفت كه ديوانه نه‏اى لايق اين خانه نه‏اى
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت كه سرمست نه‏اى، رو كه از اين دست نه‏اى
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو كشته نه‏اى در طرب آغشته نه‏اى
پيش رخ زنده كنش، كشته و افكنده شدم
گفت كه تو زيرككى، مست خيالى و شكى
گول شدم، هول شدم وز همه بركنده شدم
گفت كه تو شمع شدى، قبله اين جمع شدى
جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخى و سرى، پيشرو و راهبرى
شيخ نيم، پيش نيم، امر ترا بنده شدم
گفت كه با بال و پرى، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بى‏پر و پركنده شدم
گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو
زانكه من از لطف و كرم، سوى تو آينده شدم


اى خدا اين وصل را هجران مكن
سرخوشانِ عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد اين مستان و اين بُستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سرگردان مكن
اين طناب خيمه را بر هم مزن
خيمه تست آخر اى سلطان مكن
بر درختى كآشيان مرغ توست
شاخ مشكن مرغ را پراّن مكن
جمعِ شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را كور كن شادان مكن
گرچه دزدان خصم روز روشن‏اند
آنچه مى‏خواهد دل ايشان مكن
كعبه اقبال، اين حلقه‏ست و بس
كعبه امّيد را ويران مكن
نيست در عالم ز هجران تلخ‏تر
هرچه خواهى كن وليكن آن مكن(167)


با من صنما دل يكدله كن
گر سر ننهم آنگه گِله كن
مجنون شده‏ام از بهر خدا
زان زلفِ خوشت يك سلسله كن
سى پاره(168) به كف در چلّه شدى
سى پاره منم تركِ چله كن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله كن
اى مطرب دل زآن نغمه خوش
اين مغزِ مرا پر مشغله كن
اى زهره و مه زآن شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله كن
اى موسىِ جان چوپان شده‏اى
بر طور برو ترك گله كن
نعلين ز دو پا بيرون كن و رو
در دشت طُوى پا آبله كن
تكيه‏گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را يله كن
فرعون هوى چون شد حيوان
در گردن او رو زَنگُله كن


هله نوميد نباشى كه ترا يار براند
گرت امروز براند نه كه فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا
ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرّد
نهلد كشته خود را كُشد آن‏گاه كِشاند
چو دم ميش نماند ز دم خود كندش پر
تو ببينى دم يزدان به كجاهات رساند
به مثل گفتم اين را و اگر نه كرم او
نكشد هيچ كسى را و ز كشتن برهاند
همگى ملك سليمان به يكى مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلى را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به كه ماند به كه ماند به كه ماند به كه ماند
هله خاموش كه بى‏گفت ازين مى همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
يار تويى، غار تويى، خواجه نگهدار مرا
نوح تويى، روح تويى، فاتح و مفتوح تويى
سينه مشروح تويى، بر در اسرار مرا
نور تويى، سور تويى دولت منصور تويى
مرغ كُه طور تويى خسته به منقار مرا
قطره تويى، بحر تويى، لطف تويى، قهر تويى
قند تويى، زهر تويى، بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويى، خانه ناهيد تويى
روضه اميد تويى، راه ده اى يار مرا
روز تويى، روزه تويى، حاصل دريوزه تويى
آب تويى، كوزه تويى، آب ده اى يار مرا
دانه تويى، دام تويى، باده تويى، جام تويى
پخته تويى، خام تويى، خام بمگذار مرا
اين تن اگر كم تَنَدى، راه دلم كم زندى
راه شدى تا نبدى، اين همه گفتار مرا


خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد
خبرت هست كه دى گم شد و تابستان شد
خبرت هست كه ريحان و قرنفل در باغ
زير لب خنده‏زنانند كه كار آسان شد
خبرت هست كه بلبل ز سفر باز رسيد
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست كه در باغ كنون شاخ درخت
مژده نو بشنيد از گل و دست‏افشان شد
خبرت هست كه جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص‏كنان در حرم سلطان شد
خبرت هست كه لاله رخ پرخون آمد
خبرت هست كه گل خاصبك ديوان شد
خبرت هست ز دزدى دى ديوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از ديوان
تا زمين سبز شد و با سر و با سامان شد
شاهدان چمن ار پار قيامت كردند
هر يك امسال به زيبايى صد چندان شد
گل‏رخانى ز عدم چرخ‏زنان آمده‏اند
كانجم چرخ نثار قدم ايشان شد
ناظر ملك شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عيسى فطن و خطخوان شد
بزم آن عشرتيان بار دگر زيب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقشها بود پس پرده دل پنهانى
باغها آينه سّرِ دل ايشان شد
آنچ بينى تو ز دل جوى ز آيينه مجوى
آينه نقش شود ليك نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
كفرهاشان همه از رحمت حق ايمان شد
باقيان در لحدند و همه جنبان شده‏اند
زانك زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس كن كه من اين را به از اين شرح كنم
من دهان بستم كو آمد و پابندان شد
هم لب شاه بگويد صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در كنف كتمان شد


من بيخود و تو بيخود ما را كه برد خانه(169)
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكى كس را هشيار نمى‏بينم
هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بينى
جان را چه خوشى باشد بى‏صحبت جانانه
هر گوشه يكى مستى دستى ز بر دستى
وان ساقى هر هستى با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتى دخلت مى و خرجت مى
زين وقف به هشياران مسپار يكى دانه
اى لولى بربط زن تو مست‏ترى يا من
اى پيش چو تو مستى افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتى بى‏لنگر كژ مى‏شد و مژ مى‏شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز كجايى تو تسخر زد و گفت اى جان
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمى همه دردانه
گفتم كه رفيقى كن با من كه منم خويشت
گفتا كه بنَشْناسم من خويش ز بيگانه
من بى‏دل و دستارم در خانه خمارم
يك سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
در حلقه لنگانى مى‏بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدى از خواجه عليانه
سرمست چنان خوبى كى كم بود از چوبى
برخاست فغان آخر از اُستن حنانه
شمس الحق تبريزى از خلق چه پرهيزى
اكنون كه درافكندى صد فتنه فتانه


جز من اگرت عاشق شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو، نيست بگو، راست بگو!


اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مُهره مِهرِ خويش مى‏باخت مرا
چون من همه او(170) شدم برانداخت مرا


در دل و جان خانه كردى عاقبت
هر دو را ديوانه كردى عاقبت
آمدى كاتش درين عالم زنى
وا نگشتى تا نكردى عاقبت
اى ز عشقت عالمى ويران شده
قصد اين ويرانه كردى عاقبت
من ترا مشغول مى‏كردم دلا
ياد آن افسانه كردى عاقبت
عشق را بى‏خويش بردى در حرم
عقل را بيگانه كردى عاقبت
يا رسول‏الله ستون صبر را
استن حنانه كردى عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره‏گر
شمع را پروانه كردى عاقبت
يك سرم اين‏سوست يك سر سوى تو
دو سرم چون شانه كردى عاقبت
دانه‏اى بيچاره بودم زير خاك
دانه را دردانه كردى عاقبت
دانه‏اى را باغ و بستان ساختى
خاك را كاشانه كردى عاقبت
اى دل مجنون و از مجنون بتر
مردىِ مردانه كردى عاقبت
كاسه سر از تو پر، از تو تهى
كاسه را پيمانه كردى عاقبت
جان جانداران سركش را به علم
عاشق جانانه كردى عاقبت
شمس تبريزى كه مر هر ذره را
روشن و فرزانه كردى عاقبت(171)


روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده‏ام، آمدنم بهر چه بود
به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بودست مراد وى از اين ساختنم
جان كه از عالم علويست يقين مى‏دانم
رخت خود باز برآنم كه همان‏جا فكنم
يا مرا بر دَرِ خمخانه آن شاه بريد
كه خمار من از آنجاست همان‏جا شكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا در دوست
به اميد سر كويش پر و بالى بزنم
كيست در گوش كه او مى‏شنود آوازم
يا كدامست سخن مى‏كند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد
يا چه جانست نگويى كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايى
يكدم آرام نگيرم، نفسى دم نزنم
مى وصلم بچشان تا درِ زندان ابد
از سر عربده مستانه به‏هم در شكنم
من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم
آنكه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود مى‏گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكى دم نزنم


زهى عشق زهى عشق كه ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهى ماه زهى ماه زهى باده همراه
كه جان را و جهان را بياراست خدايا
زهى شور زهى شور كه انگيخته عالم
زهى كار زهى بار كه آنجاست خدايا
فرو ريخت فرو ريخت شهنشاه سواران
زهى گرد زهى گرد كه برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان‏سان كه نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر كوى ز هر كوى يكى دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه دامى است نه زنجير همه بسته چرائيم؟
چه بندست چه زنجير كه برپاست خدايا
چه نقشى است چه نقشى است در اين تابه دلها
غريب است غريب است ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد كه تا فاش نگرديد
كه اغيار گرفتست چپ و راست خدايا


اى يار مقامر دل، پيش آوْ و دمى كم زن
زخمى كه زنى بر ما، مردانه و محكم زن
گر تخت نهى ما را، بر سينه دريا نه
ور دار زنى ما را، بر گنبد اعظم زن
ازواج موافق را، شربت ده و دم دم ده
امشاج منافق را، در هم زن و بر هم زن
اكسير لدنى را، بر خاطر جامد نه
مخمور يتيمى را، بر جام محرم زن
در ديده عالم نه، عدلى نو و عقلى نو
و آن آهوى ياهو را، بر كلب معلم زن
اندر گل بسرشته يك نفخ دگر در دم
وان سنبل ناكشته، بر طينت آدم زن
گر صادق صديقى، در غار سعادت رو
چون مرد مسلمانى، برملك مسلم زن
جان خواسته‏اى، اى جان، اينك من و اينك جان
جانى كه تو را نبود، بر قعر جهنم زن
خواهى كه به هر ساعت عيسى نوى زايد
زان گلشن خود بادى بر چادر مريم زن
گر دار فنا خواهى، تا دار بقا گردد
آن آتش عمرانى، در خرمن ماتم زن
خواهى تو دو عالم را، هم‏كاسه و هم‏ياسه(172)
آن كحل اناالله را، در مين دو عالم زن
من بس كنم اما تو، اى مطرب روشن دل
از زير چو سير آيى، بر زمزمه بم زن
تو دشمن غمهايى، خاموش نمى‏شايى
هر لحظه يكى سنگى، بر مغز سر غم زن


گر رود ديده و عقل و خرد و جان تو مرو
كه مَرا ديدن تو بهتر از ايشان تو مرو
آفتاب و فلك اندر كنف سايه تست
گر رود اين فلك و اختر تابان تو مرو
اى كه دُردِ سخنت صاف‏تر از طبع لطيف
گر رود صفوت اين طبع سخندان تو مرو
اهل ايمان همه در خوفِ دَم خاتمتند
خوفم از رفتن تست اى شه ايمان تو مرو
تو مرو گر بروى، جان مرا با خود بر
ور مرا مى‏نبرى با خود ازين خوان تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان تو مرو
هجر خويشم منما هجر تو بس سنگدل است
اى شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو
كه بود ذره كه گويد تو مرو اى خورشيد؟
كه بود بنده كه گويد به‏تو سلطان تو مرو
ليك تو آب حياتى همه خلقان ماهى
از كمال كرم و رحمت و احسان تو مرو
هست طومار دل من به درازاى اَبد
بر نوشته ز سرش تا سوىِ پايان تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بيت
كه ز صد بهتر و ز هجده هزاران تو مرو

مطلع غزلهاى انتخابى ديوان كبير شمس:

- اى يوسف خوش‏نام ما، خوش مى‏روى بر بام ما
اى در شكسته جام ما، اى بردريده دام ما
- معشوقه به سامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
- زهى عشق، زهى عشق كه ماراست خدايا
چه نغزست چه خوبست چه زيباست خدايا
- تو مرا جان و جهانى چه كنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانى چه كنم سود و زيان را
- درخت اگر متحرّك بُدى ز جان بر جا
نه رنج اره كشيدى نه زخمهاى جفا
- در هوايت بى‏قرارم روز و شب
سر ز پايت بر ندارم روز و شب
- آمده‏ام كه تا به خود گوش كشان كشانمت
بى‏دل و بى‏خودت كنم در دل و جان نشانمت
- آن نفسى كه با خودى، يار چو خار آيدت
وان نفسى كه بى‏خودى يار چه كار آيدت
- بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
- عشق جز دولتِ عنايت نيست
جز گشاد دل و هدايت نيست
- اى لوليان اى لوليان يك لوليى ديوانه شد
طشتش فتاد از بام ما، نك سوى مجنون خانه شد
- آب زنيد راه را، هين كه نگار مى‏رسد
مژده دهيد باغ را بوى بهار مى‏رسد
- بى‏همگان به سر شود، بى‏تو به سر نمى‏شود
داغ تو دارد اين دلم جاى دگر نمى‏شود
- شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سيمبرم آمد، وان كان زرم آمد
- بميريد، بميريد، در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
- اى قوم به حج رفته كجاييد، كجاييد
معشوق همين‏جاست، بياييد بياييد
- دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مى‏كشد
غرق درياييم و ما را موج دريا مى‏كشد
- صنما، جفا رها كن كرم اين روا ندارد
بنگر به سوى دردى كه ز كس دوا ندارد
- همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
- ما نه زان محتشمانيم كه ساغر گيرند
و نه زان مفلسكان كز بز لاغر گيرند
- اندك اندك جمع مستان مى‏رسند
اندك اندك مى‏پرستان مى‏رسند
- خياط روزگار به بالاى هيچ مرد
پيراهنى ندوخت كه آن را قبا نكرد
- اين عشق جمله عاقل و بيدار مى‏كشد
بى‏تيغ مى‏بُرد سر و بى‏دار مى‏كشد(173)
- غرّه مشو گر ز چرخ كار تو گردد بلند
زانك بلندت كند تا بتواند فكند
- شدم ز عشق به جايى كه عشق نيز نداند
رسيد كار به جايى كه عقل خيره بماند
- عيد بر عاشقان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
- عشق مرا بر همگان برگزيد
آمد و مستانه رخم را گزيد


- چنان مستم، چنان مستم من امروز
كه از چنبر، برون جستم من امروز
- عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش
خون انگورى نخورده باده‏شان هم خون خويش


- اى عاشقان اى عاشقان پيمانه را گم كرده‏ام
زان مى كه در پيمانه‏ها اندر نگنجد خورده‏ام


- آمده‏ام كه سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم كه نى، نى شكنم شكر برم


- صورتگر نقّاشم، هر لحظه بتى سازم
وانگه همه بتها را در پيش تو اندازم


- بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم


- من سَرِ خُم را ببستم باز شد پهلوى خم
آنكه خم را ساخت هم او مى‏شناسد خوى خم


- من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اينم نه از آنم من از آن شهر كلانم


- ما ز بالاييم و بالا مى‏رويم
ما ز درياييم و دريا مى‏رويم


- رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن


- مى‏بينمت كه عزم جفا مى‏كنى، مكن
عزم عتاب و فرقت ما مى‏كنى، مكن

 

+ نوشته شده در  هفدهم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

افغانستان در تدارک هشتصدمين سال تولد مولانا

http://www.bbc.net.uk/persian/afghanistan/story/2007/01/070104_s-maulana-anniversary.shtml
دولت افغانستان در نظر دارد در سال جاری ميلادی، از هشتصدمين سال تولد مولانا جلال الدين بلخی، شاعر پارسی گوی قرن هفتم هجری تجليل کند.

حامد کرزی رييس جمهور افغانستان، کميسيونی را موظف به تهيه مقدمات برگزاری يک سمينار بين المللی به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانای بلخی کرده است.

به گزارش باختر خبرگزاری دولتی افغانستان، آقای کرزی در اين فرمان، کميسيون چهل نفره ای را مامور برگزاری مراسم بزرگداشت مولوی و برگزاری سميناری به اين منظور کرده است.

باختر اين سمينار را، "سيمينار بين المللی علمی، تحقيقاتی، برای گراميداشت شخصيت علمی و فرهنگی مولانا" ناميده است.

در کميسيون چهل و نفره ای که به رياست عبدالکريم خرم وزير فرهنگ و جوانان تشکيل شده، شماری از شاعران، نويسندگان و پژوهشگران افغان مانند حيدری وجودی (شاعر)، رهنورد زرياب (داستان نويس)، سعادتملوک تابش (شاعر)، عبدالقيوم قويم (استاد دانشگاه)، نيلاب رحيمی (نويسنده)، پرتو نادری (شاعر)، عبدالله بختانی (پژوهشگر ادبی)، شفيقه يارقين (شاعر)، سامعه عبادی (مورخ)، پويا فاريابی (پژوهشگر ادبی)، سرور همايون (استاد دانشگاه) و عده ای ديگر، از جمله نمايندگانی از وزارتهای خارجه و ماليه حضور دارند.

مولانا جلال الدين محمد بلخی، عارف و شاعر نامدار پارسی گوی، در سال ۶۰۴ هجری در بلخ زاده شد.

او بعدها به همراه پدرش به قونيه در روم شرقی مهاجرت کرد و به اين دليل، در برخی منابع از جمله غرب، "مولانای روم" يا "رومی" نام گرفته است.

مثنوی معنوی و ديوان غزليات شمس، از آثار مشهور مولانای بلخ است که در شرق و غرب شناخته شده است.

مولانا در سال ۶۷۲ هجری در قونيه (شهری در ترکيه امروز) در گذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

یونسکو سالی را به نام "مولانا" اعلام نکرده است

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=354609

یونسکو سالی را به نام "مولانا" اعلام نکرده است

یونسکو هیچگاه سالی را به نام شخصیتی نامگذاری نکرده و نمی کند. در یونسکو هر دو سال یکبار بزرگداشت تعدادی از بزرگان علم و فرهنگ طی قطعنامه ای تصویب می شود و در سال 2005 نیز در متن یک قطعنامه واحد، بزرگداشت 63 شخصیت از مناطق مختلف جهان برای سالهای 2006 و 2007 تصویب شده است که در ردیف 61 آن، فقط در یک سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین بلخی رومی .

دکتر احمد جلالی، نماینده ایران در یونسکو، در گفتگو با خبرنگار "مهر" در خصوص سالی به نام مولانا که در برخی از رسانه ها عنوان شده اظهار داشت: در اینجا و آنجا گفته شده که یونسکو سال 2007 را سال مولانا اعلام کرده است. این اطلاع درستی نیست، زیرا اساساً یونسکو هیچگاه سالی را به نام شخصیتی اعم از اینکه مولانا باشد یا شکسپیر یا بتهوون یا ارسطو یا افلاطون نامگذاری نکرده و نمی کند. در یونسکو هر دو سال یکبار بزرگداشت تعدادی از بزرگان علم و فرهنگ طی قطعنامه ای تصویب می شود و در سال 2005 نیز در متن یک قطعنامه واحد، بزرگداشت 63 شخصیت از مناطق مختلف جهان برای سالهای 2006 و 2007 تصویب شده است که در ردیف 61 آن، فقط در یک سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین بلخی رومی .

دکتر جلالی تصریح کرد: متاسفانه مولانا در جهان غالباً با نام رومی شناخته شده و حتی در ادبیات علمای خودمان هم عنوان ملای روم برای او به کار می رود که انتساب او را به روم (ترکیه فعلی که حتی تا زمان صفویه هم روم خوانده می شد) می رساند. در حالی که نام اصلی او جلال الدین محمد بلخی است. در جریان تصویب قطعنامه مورد بحث تلاش شد تا در سند یونسکو نام او به عنوان جلال الدین بلخی رومی بیاید که خوشبختانه چنین شد. این قطعنامه شامل نام این 63 شخصیت در اجلاس 171 و 172 شورای اجرایی یونسکو به تصویب رسیده است و سه کشور ترکیه، مصر و افغانستان هم که در این دوره عضو شورای اجرایی هستند به هنگام طرح در جلسه شورا از آن حمایت کرده اند. ایران در این دوره عضو شورای اجرایی نیست.

نماینده ایران در یونسکو در ادامه افزود: همچنین بعضی رسانه ها خبرهایی منتشر کردند که گویی یونسکو مصر و ترکیه و افغانستان را به عنوان متولیان مولانا به رسمیت شناخته و … که به کلی و از اساس نادرست است. اصلاً کار یونسکو این نیست که چنین اموری را به رسمیت بشناسد یا نشناسد. معنای تصویب فهرست نام این 63 شخصیت این است که هرکشوری که علاقه مند باشد برای این افراد مراسم بزرگداشت بگذارد، می تواند با استناد به آن، در پوسترها و دعوتنامه ها و یا آثاری که چاپ می کند آرم و نام یونسکو را هم بگنجاند و از این راه اهمیت بین المللی این مواریث را نشان دهد.

آرامگاه مولانا در قونیه

وی با تاکید بر این نکته که بدون وجود قطعنامه نمی توان از نام یونسکو استفاده کرد افزود: خود سازمان یونسکو رأساً هیچ اقدامی در بزرگداشتها نمی کند. نه متولی این امر می شود و نه متولی تعیین می کند. اساساً هدف این قطعنامه ها و این رویه در یونسکو این است که ملتها را تشویق کند تا برای شناخت مفاخر دیگر فرهنگها و تمدنها تلاش کنند و یک احساس عام جهانی و بشری مشترک برای شناخت و حرمت این مواریث برانگیزد و از این راه ملتها را به هم نزدیک کند.

دکتر جلالی با اشاره به این مطلب که هنوز نه ایران، نه ترکیه و نه افغانستان هیچ برنامه ای برای بزرگداشت مولانا در یونسکو در سال 2007 ارائه نکرده اند گفت: میدان برای مشارکت کاملاً باز است که بیایند و برنامه هایی اجرا کنند. مقتضی موجود و مانع مفقود است. 

نماینده ایران در یونسکو ضمن اشاره به دیدار خود با نمایندگان افغانستان و ترکیه گفت : نتیجه همفکری ما سه نفر این شد که هر کدام به کشور متبوع خود پیشنهاد کنیم که در سال 2007 حداقل یک کنفرانس علمی و تحقیقی در هر یک از این سه کشور برگزار شود که در آن حداقل سه نفر از مولانا شناسان دو کشور دیگر و نیز از تاجیکستان و دیگر حوزه های نفوذ زبان فارسی و نیز محققان و اساتید مولوی شناس همه جهان دعوت شوند و طوری برنامه ریزی شود که حداقل 2 ماه میان این سه همایش فاصله باشد تا محققان این کشورها بتوانند در همه آنها شرکت کنند. و بعد حداقل یک همایش علمی هم در یونسکو با همکاری ایران و افغانستان و ترکیه برگزار شود. به علاوه یک برنامه فرهنگی ـ هنری در تالار اصلی یونسکو که هنرمندان سه کشور در قالب تئاتر و موسیقی به معرفی آثار و اشعار مولانا بپردازند. این یک پیشنهاد مشترک است که در صورت تصویب مقامات مربوط در سه کشور، می تواند عملی شود.

دکتر جلالی با اظهار امیدواری که ایران نیز هرچه زودتر برنامه های خود را مشخص کند گفت: این قبیل کارها اگر بخواهد درست و آبرومند انجام شود محتاج اراده سیاسی جدی، تخصیص امکانات، برنامه ریزی و قدرت اجرائی حرفه ای و کاراست. بنده برنامه ها و پیشنهادهائی را در سطح ملی و نیز در مقر یونسکو در پاریس و در سطح بین المللی برای مقامات عالی نهادهای ذیربط مسئول فرستاده ام که امیدوارم با علاقه ای که در آنها مشاهده می شود بررسی شود و در ترکیب با نظرات دیگر در داخل کشور تکمیل گردد و به تحقق بپیوندد.

نماینده ایران در یونسکو اظهار داشت: البته برنامه های مشترک سه کشور مانع از آن نخواهد شد که ایران مستقلاً برنامه دیگری در ایران یا در هر کجای جهان با استناد به قطعنامه یونسکو در بزرگداشت مولانا نداشته باشد. مسلماً از ایران انتظار هست که علاوه بر همکاری و اقدامات مشترک با دیگران، به تنهائی نیز در این راه پیشرو و قافله سالار باشدکه لازمه آن، چنانکه گفته شد، برنامه ریزی اساسی و حمایت های همه جانبه نهادهای مربوط در ایران است.

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

دريا در پيمانه

http://sharghnewspaper.com/850509/html/hekmat.htm

چندى پيش در برخى از رسانه ها گفته شد كه يونسكو سال ۲۰۰۷ را سال مولانا اعلام كرده است. اما پس از مدتى احمد جلالى نماينده ايران در يونسكو، در گفت وگو با خبرگزارى مهر، در خصوص سالى به نام مولانا اعلام كرد:«يونسكو هيچگاه سالى را به نام شخصيتى نامگذارى نكرده و نمى كند.» جلالى در خصوص فرآيند تصويب بزرگداشت شخصيت هاى فرهنگى در يونسكو توضيح داد: «اساساً يونسكو هيچگاه سالى را به نام شخصيتى اعم از اينكه مولانا باشد يا شكسپير يا بتهوون يا ارسطو يا افلاطون نامگذارى نكرده و نمى كند. در يونسكو هر دو سال يك بار بزرگداشت تعدادى از بزرگان علم و فرهنگ طى قطعنامه اى تصويب مى شود و در سال ۲۰۰۵ نيز در متن يك قطعنامه واحد، بزرگداشت ۶۳ شخصيت از مناطق مختلف جهان براى سال هاى ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ تصويب شده است كه در رديف ۶۱ آن، فقط در يك سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا جلال الدين بلخى رومى.» گروه انديشه هفته گذشته اطلاعات دقيقى را از برنامه هاى بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا ارائه كرد؛ ستاد بزرگداشت مقام مولانا به رياست غلامرضا اعوانى قرار است كنگره اى را در آبان ماه ۸۶ برگزار كند كه جزئيات آن را در همين صفحه خوانديد. اما شهر كتاب مركزى به مناسبت فرا رسيدن هشتصدمين سال تولد مولانا، درس گفتارهايى را براى تبيين آرا و انديشه هاى جلال الدين محمد بلخى در طول سال جارى در نظر گرفته است. تدريس نخستين درس گفتار با عنوان «دريا در پيمانه» بر عهده كريم زمانى است كه در شش جلسه متوالى به خودشناسى، زيبايى شناسى، دعا و نيايش، زندگى برين، موسيقى و مكتب مولانا مى پردازد.
•••
آناهيد خزير: هشتصدمين سال تولد مولانا فرا مى رسد و در ايران و ساير كشورهاى جهان، برنامه هاى مختلفى براى بزرگداشت مولانا اجرا مى شود. شهر كتاب مجموعه درس گفتارهايى درباره مولوى و آثارش تدارك ديده است كه در روزهاى چهارشنبه برگزار مى شود. اولين جلسه از اين نشست ها چهارشنبه ۴ مردادماه برگزار شد. كريم زمانى مفسر و شارح مثنوى، در ابتداى جلسه به ويژگى هاى شخصيت هاى برجسته و مؤثر در جهت گيرى به جوامع انسانى اشاره كرد: شخصيت هاى بزرگ پيش از روزگار خود متولد مى شوند به اين معنى كه مردم هم عصر اين شخصيت هاى برجسته هر قدر هم كه بكوشند توانايى شناخت اين افراد را ندارند بلكه بايد دوران ها بگذرد، قرون سپرى شود تا چهره حقيقى آنها نمايان شود مانند كلامى از على بن ابى طالب در خطبه ۱۴۹ نهج البلاغه كه خطاب به ياران قدر ناشناس خود فرمود: «مرا وقتى خواهيد شناخت كه آن زمان من ديگر وجود ندارم.» زمانى سپس به زنده بودن كلام شخصيت هاى بزرگ به خصوص مولانا اشاره كرد و ياد آور شد : افراد برجسته حصارهاى زمان و مكان را از پيش روى خود برمى دارند و به آفاق ناپيداى آينده پيوند مى خورند از همين رو كلامشان هميشه تازه و زنده است و براى انسان هاى هر عصرى پيامى دارند. مولانا نيز اين حصارشكنى زمانى و مكانى را اصطلاحاً شكستن شيشه مى داند:
زين دو هزاران من و ما  اى عجبا من چه منم‎/ گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون كه من از دست شدم در ره من شيشه منه‎/ ور بنهى پا بنهم هر چه بيابم شكنم
زمانى در خصوص اقبال عموم به مولانا در دوران معاصر مطالبى ذكر كرد و اذعان داشت: اين اشتياق و شوق ها كه گرد محور مولانا طواف مى كنند به اين دليل نيست كه او سخنور ماهر و چيره دستى بوده بلكه علتش اين است كه مولانا براى درمان سرگشتگى بشر امروز جواب و نسخه دارد و آثارش نيز آثارى نيست كه در موزه ها نگهدارى شود و فقط به بعضى از پژوهشگران كه جهت آشنايى با زبان عصر مولانا تحقيق مى كنند اختصاص داشته باشد بلكه مثنوى كتاب زندگى براى هر عصر و زمانى است. سخنورى در داخل و خارج كشور وجود ندارد كه بتواند قوى تر از كلام مولانا با تمثيلات بسيار لطيف، از بازگشت به خويشتن انسان كه درد امروز بشرى است صحبت كند. خويشتن حقيقى كه بشر امروز آن را گم كرده و در كلام و پيام مولانا درمان مى يابد و نگرانى و دغدغه اى كه در جميع انسان ها وجود دارد و به دنبال نوعى آرامش و سعادت حقيقى هستند با كلام مولانا رفع مى شود.وى با اشاره به شخصيت هاى بزرگى مانند مولانا كه نمى توان آنها را نمى توان به لحاظ جغرافيايى و فرهنگى به زمان و مكانى خاص محدود كرد، گفت: ما خوشحاليم كه مولانا به زبان فارسى صحبت كرده و آثارش تماماً به زبان فارسى است. ما از لحاظ جغرافيايى به مولانا نزديكتريم و بهتر مى توانيم با او ارتباط برقرار كنيم ولى مولانا متعلق به همه انسان ها و نوع بشر است و هر كه از نظر زبانى و فكرى به اين جغرافياى عظيم فرهنگى نزديكتر باشد بهتر مى تواند از انوار آن استفاده كند مانند اينكه هر كس به خط استوا نزديك تر باشد بهتر مى تواند از پرتو آفتاب بهره مند شود اما خورشيد متعلق به همه كره زمين است. كريم زمانى درباره دلايل جاودانگى اشعار مولانا يادآور شد: اولين شرط براى بقاى كلام صدق آن است و سخنان مولانا از روى صدق باطن است، همان زبانى كه چوپان و خدا را به تصوير كشيد، در هفتاد هزار بيت از اشعارش يك كلمه در مدح شاهان و صاحبان قدرت نيست و كلامش فقط براى دردهاى بشرى است او سخنورى نبود كه بخواهد براى نام و نان حرف بزند. از سوى ديگر شعر مولانا آينه شخصيت او و شخصيتش آينه شعر اوست، اشعارش مفسر زندگى او و نحوه زندگى اش مفسر اشعار اوست و تقارنى بين يكى بودن اين ويژگى ها در اشعار مولانا به وضوح مشخص است. مثنوى جامع جميع معارف بشرى است و هر انديشه و مكتبى را در مثنوى مى توانيد بيابيد. مولانا بقاياى انديشه بشرى را در هاضمه عارفانه خود هضم كرده و آثارى ارزنده و ماندگار متولد كرده است كه در جامعيت محتوايى و موضوعى مثنوى و ديگر آثارش نمايان است. زيبايى كلام مولانا زيبايى طبيعى است نه تصنعى و تفاوت شاعران حرفه اى با مولانا در اين است كه شاعران حرفه اى كلامشان را با يك سلسله سبك ها و كلمات ظريف بيان مى كنند ولى شعر از وجود مولانا مى جوشد و سرازير مى شود و مى توان مثنوى و غزليات شمس را در مقايسه با باغى كه باغبان آن را زيبا مى سازد به جنگلى تشبيه كرد كه به خودى خود زيباست. از ويژگى هاى مادر علوم ادبى كلامى است كه روان، روشن و سليس باشد و همچنين محتوا داشته باشد كه جزيل ناميده مى شود كه اكثر شاعران به يكى از اين دو ويژگى مى پردازند، يا با نثرى روان و سليس اشعارشان را مى سرايند به طورى كه در ظواهر كلمات متمركز مى شوند و از محتوا غافل مى مانند، يا به محتوا توجه مى كنند و سبك نگارش آنها عبوس و سركش مى شود. نوابغى مانند مولانا انگشت شمارند كه هر دو ويژگى را در اشعارشان دارا باشند. زمانى در پايان جلسه خطاب به افرادى كه غزليات مولانا را تكرارى تلقى مى كنند با اشاره به بيتى از مولانا اظهار داشت: تكرارى كه در كلام مولاناست القاى عاطفه و احساس مى كند مانند ضربه زرگر كه تكرارى است ولى با هر ضربه طلاى بى شكل را به شكلى زيبا مى رساند، تكرار اگر موجب احساس و معنا شود پسنديده است. جلسات شناخت مولانا هر چهارشنبه، در شهر كتاب برگزار مى شود و كريم زمانى تا پنج هفته آينده، سخنران اين نشست ها خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

سهراب سپهري

در دل من چيزي است
مثل يك بيشه ي نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم ميخواهد بروم تا سر كوه بدوم تا ته دشت....
دور ها آوايي ايست كه مرا ميخواند
-------------------------------------------------------------------------------------------------
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت
+ نوشته شده در  دهم دی 1385ساعت   توسط شریف  | 

و بدين‌سان، عيسي مسيح (ع) تولد يافت

http://www.kowsarnoor.net/knn/html/akhbar/detail.php?type=5&id=4965

 نوشته‌ي حاضر، ترجمه بخشي کوتاه از کتاب «جايگاه مسيح (ع) و مريم (س) در عرفان اسلامي»، تأليف پروفسور آنه‌ماري شيمل است که خسرو ناقد - نويسنده و پژوهشگر تاريخ - ترجمه کامل آن را چندي است به‌پايان رسانده‌ است و اميد دارد به‌زودي منتشر شود. اکنون اما اين بخش را که در آن روايت قرآني ميلاد مسيح (ع) به‌تصوير کشيده شده، به‌مناسبت فرارسيدن ميلاد پيامبر صلح و دوستي، از يكي از كشورهاي اروپايي و از طريق ايسنا، به‌ هم‌وطنان مسيحي تقديم كرده است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، خسرو ناقد در اين نوشتار آورده است:
«پارسايان ما خاضعانه مرقد و مزار مقدسان شما را، که ما نيز ايشان را در زمر‌ه‌ي پيامبران خدا به‌شمار مي‌آريم، عزيز و ارجمند مي‌داشتند؛ و تربت مقدس او [عيسي مسيح] چه زيبنده و برازنده، مي‌توانست مهد وفاقي خوش‌طالع و مايه ميثاق جاودانه‌ي احسان و نيکوکاري شود».
اين سخنان را «نوواليس» (Novalis )- شاعر و داستان‌سراي شهير آلماني - در رمان صليبي خود که با عنوان «هاينريش فون افتردينگن» به سال 1802 ميلادي منتشر کرد، بر زبان «سازان ظلميه» - يکي از شخصيت‌هاي رمانش - مي‌نهد؛ بانوي مسلماني که در جنگ‌هاي صليبي در بيت‌المقدس اسير عيسويان گشته است. نواليس از اين طريق به ‌واقعيتي اشاره مي‌کند که متأسفانه در مغرب‌زمين همواره به‌دست فراموشي سپرده شده و يا هرگز به‌ آن توجه نشده است، اين واقعيت که در 15 سوره از قرآن، از عيسي مسيح نام برده شده است، يعني دقيقا در 93 آيه. مسيح و مريم بر اساس نص صريح قرآن، و پيرو آن در کل فرهنگ اسلامي، بندگان با حرمت و عزت خداوندند و مورد تکريم او. عيسي در قرآن، «روح الله» و «روحي از اوست» (سوره النسا، آيه 171) که با دم روح‌الامين در رحم مادرش جاي گرفت. اين‌که در گستره‌ي فرهنگ اسلامي از او اغلب با نام «مسيح» ياد مي‌شود، به‌هيچ وجه به‌معناي «ناجي»
(Massias)، يعني آن‌چه در سنت مسيحي از آن منظور نظر است، نيست؛ بلکه فقط کنيه‌اي است به‌منظور تعظيم و تکريم بيشتر.
«حمل بکر»، چنان‌که در سوره‌ي مريم آشکار مي‌شود، جزو يکي از عقايد مسلم ديني در اسلام است. من به‌ ياد دارم، زماني که در آنکارا به ‌دانشجويان مسلمانِ رشته‌ي الهيات اسلامي متذکر شدم که امروزه بسياري از مسيحيان، ديگر به «حمل بکر» اعتقاد ندارند، دختر دانشجويي برخاست و برآشفته گفت: «بنابراين ما نسبت به‌ آنان مسيحيانِ بهتري هستيم!».
در سوره‌ي مريم، روايت قرآني آبستن شدن مريم و ميلاد مسيح از مادر عذرايش چنين آمده است:

«در اين کتاب مريم را ياد کن، آن‌گاه که از خاندان خويش به‌ مکاني رو به‌سوي برآمدن آفتاب، دوري گزيد. ميان خود و آنان پرده‌اي کشيد و ما روح خود را نزدش فرستاديم و چون انساني تمام بر او نمودار شد، مريم گفت: از تو به ‌خداي رحمان پناه مي‌برم که پرهيزکار باشي. گفت: من فرستاده‌ي پروردگار تو هستم، تا تو را پسري پاکيزه ببخشم. گفت: از کجا مرا فرزندي باشد، حال آن‌که هيچ بشري به‌ من دست نزده است و من بدکاره هم نبوده‌ام. گفت: پروردگار تو اين چنين گفته است: اين براي من آسان است. ما آن پسر را براي مردم آيتي و بخشايشي مي‌کنيم و اين کاري است که بدان حکم رانده‌اند. پس به ‌او آبستن شد و او را با خود به ‌مکاني دورافتاده برد». (قرآن مجيد، سوره مريم، آيات 16تا 22).
در روايتي ديگر آمده است که وقتي مريم در حال شست‌وشوي بدن خود بود، روح‌الامين در پيراهن او که از تن به ‌در کرده بود، دميد. مولانا جلال‌الدين رومي، روايت بشارت مريم را با زيبايي ويژه‌اي در يکي از داستان‌هاي «مثنوي معنوي» به‌ نظم کشيده است که يادآور تصويرسازي‌هاي مسيحي در قرون وسطا است و با اين ابيات آغاز مي‌شود:
ديد مريم صورتي بس جان‌فزا
جان‌فزايي، دل‌ربايي در خلا
پيش او بررست از روي زمين
چون مه و خورشيد آن روح‌الامين
ما بعداً به شرح اين روايت در «مثنوي مولانا» خواهيم پرداخت. اما روايت قرآني بشارت مريم با توصيف تأثرانگيز تولد مسيح اين چنين ادامه مي‌يابد:
«درد زاييدن او را به‌سوي تنه‌ي درخت خرمايي کشاند. گفت: اي کاش پيش از اين مرده بودم و از يادها فراموش شده بودم. کودک از زير او ندا داد: محزون مباش، پروردگارت از زير پاي تو جوي آبي روان ساخت. نخل را بجنبان تا خرماي تازه‌ چيده برايت فرو ريزد. پس اي زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از ميان آدميان کسي را ديدي بگوي: براي خداي رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با هيچ بشري سخن نمي‌گويم. (سوره‌ي مريم، آيات 23 تا 26).
اين‌که به‌ناگاه از درخت خشکيده‌ي نخل، خرمايِ رسيده‌ي شيرين فرو مي‌ريزد، به‌ معجزه‌اي تعبير مي‌شود که با آن مژده‌ي ظهور پيامبري جديد داده مي‌شود. تلخ‌گواري درد گران زايمان با خرماي شيرين التيام مي‌يابد. تأثير پايدار اين روايت قرآني را در شعري زيبا از «پل والري» با عنوان «نخل» نيز مي‌توان ديد که در آن دريافت اين عطيه الهي از راه ايستادگي صبورانه‌ي مريم، به‌خوبي توصيف شده است :
Patience, patience
!Patience dans l’azur
Chaque atome de silence
!Est la chance d’un fruit mur
:Viendra l’heureuse surprise
,Une colombe, la brise
,L’ebranlement le plus doux
,Une femme qui s’appuie
Feront tomber cette pluie
!Ou l’on se jette a genoux
به‌موازات روايت اصلي بشارت و ميلاد مسيح، در سوره‌ي آل‌عمران نيز آيات مشابهي يافت مي‌شود که در آن فرشتگان به ‌مريم نويد مي‌دهند که «نام او مسيح، عيسي‌بن مريم، است و در اين جهان و آن جهان، آبرومند و از مقربان است».
بارداري مريم شش ماه بيشتر به‌درازا نمي‌کشد؛ درست همانند خويشاوندش «اليصابات» [اليزابت] - زوجه‌ي زکريا - که به‌رغم نازا بودن و نيز کهولت همسرش، به‌پاس دعا و نيايش زکريا به‌ درگاه خداوند، باردار مي‌شود. قرآن از حضور «يوسف نجار» - نامزد مريم - سخني به‌ميان نمي‌آورد؛ اما «علي بن‌ حمزه کسايي» در کتاب «قصص الانبياء» خبر مي‌دهد که با آشکار شدن علايم بارداري در مريم، آثار شک و بدگماني در يوسف پيدا مي‌شود و عيسي از رحم مادرش يوسف را به‌خاطر اين شک و بدگُماني، ملامت و سرزنش مي‌کند. روايت «قصص الانبياء» البته تصويري و توصيفي غيرقرآني از اين صحنه است.
«افضل‌الدين خاقاني شيرواني» در ديوان خود پاکي مريم و باکره بودنش را چنان واضح و آشکار و مسلم مي‌داند که معتقد است حتا مي‌توان به ‌آن سوگند ياد کرد:
مسيحا خصلتا قيصرنژادا!
تورا سوگند خواهم داد حقا
به ‌روح القدس و نفخ روح مريم
به انجيل و حواري مسيحا
به ‌مهد راستين و حامل بکر
به‌ دست و آستين، باد مجزا
(ديوان خاقاني، به تصحيح ضياءالدين سجادي، تهران، 1338).
مولانا در مثنوي معنوي توصيفي هيجان‌انگيز و تکان‌دهنده از ديدار اين دو مادرِ باردار به‌دست مي‌دهد که در آن اليصابات به‌مريم مي‌گويد که چون در برابر او قرار گرفت، جنين در رحمش به‌ جنين رحم مريم سجده کرد؛ آن‌چنان که از سجودش در تن او درد اوفتاد.
مادر يحيي به مريم در نهفت
پيشتر از وضع حمل خويش گفت
که يقين ديدم درون تو شهيست
کو الوالعزم و رسول آگهيست
چون برابر اوفتادم با تو من
کرد سجده حمل من اي ذوالفطَن
اين جنين مر آن جنين را سجده کرد
کز سجودش در تنم افتاد درد
(مثنوي معنوي، نسخة خطي قونيه، تهران 1371).
اين داستان را - چنان‌که مولانا نيز شرح مي‌دهد - ظاهراً برخي متکلمان يا دين‌داران ساده‌انديش، جدي نيانگاشته‌اند؛ زيرا قرآن هيچ اشاره‌اي به‌ديدار اين دو بانوي باردار ندارد.
در ادامه سوره‌ي نوزدهم قرآن آمده است که مريم نوزادش را با خويش به ‌نزد قوم خود مي‌آورد. در آن‌جاست که خويشاوندانش از او پرسش‌ها دارند و به ‌پاکي و بي‌گناهي‌اش ترديد مي‌کنند. اما او نذر کرده است که امروز با هيچ بني‌بشري سخن نگويد. در قرآن آمده است که آن‌گاه مريم:
«به فرزندش [عيسي] اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکي که در گهواره است سخن بگوييم؟ کودک گفت: من بنده‌ي خدايم، به‌من کتاب داده و مرا پيامبر گردانيده است. و هر جا که باشم مرا برکت داده و تا زنده‌ام به‌ نماز و زکات وصيت کرده است. و نيکي کردن به‌مادرم. و مرا جبار و شقي نساخته است.
سلام بر من؛ روزي که زاده شدم و روزي که مي‌ميرم و روزي که ديگر بار زنده برانگيخته مي‌شوم. اين است عيسي بن مريم - به‌سخن حق - همان که درباره‌ي او ترديد بود. (سوره مريم، آيات 29تا 34).
و بدين‌سان عيسي مسيح تولد يافت."

+ نوشته شده در  سوم دی 1385ساعت   توسط شریف  |