تبليغاتX
عارفانه با شاعران

عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

سال مولوی می توانست ایرانی ترین پدیده جهانی باشد

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=462280

بی اعتنایی دولت به سال مولانا جای انتقاد دارد / سال مولوی می توانست ایرانی ترین پدیده جهانی باشد

سیدعلی ریاض با اشاره به اهتمام کشورهای ترکیه، افغانستان و مصر به عنوان متولیان سال مولوی از بی اعتنایی دولت ایران به این امر انتقاد کرد و گفت : مسئولان حوزه فرهنگ باید ماهها و بلکه سالها پیش برای برگزاری این بزرگداشت در داخل و خارج از کشور اقداماتی را انجام می دادند.

به گزارش خبرگزاری مهر، وی با انتقاد از برگزاری چند سمینار تشرفاتی و عدم شرکت دادن عموم مردم در داخل و خارج از کشور و بی اعتنایی به عرق ملی ایرانیان مقیم خارج از کشور، مولوی را شاعری متعلق به ملتها توصیف کرد و افزود : متاسفانه مسئولان فرهنگی کشور، بزرگداشتها را به یک کنگره یا چند سمینار در داخل و خارج از کشور محدود می کنند، آنها در شرایطی که مولوی در میان قشر جوان اروپا و غرب بیشترین طرفدار را دارد، حتی از نهادینه کردن مفهوم عرفان مولوی در میان جوانان کشور خود غافل مانده اند.

به گفته ریاض، نامه یک ایرانی مقیم استرالیا در اعتراض به بی اعتنایی دولت ایران نسبت به سال مولوی به عنوان شکایت در مجلس به ثبت رسیده است.

 رئیس فراکسیون پیگیری امور ایرانیان خارج از کشور و نایب رئیس اول کمیسیون اصل 90 در شرایطی که چندماهی بیشتر به سالروز تولد مولوی باقی نمانده و دیگر کشورها برنامه های مصوب خود درباره مولوی را اجرایی کرده اند، ریاست کمیته ای را برعهده گرفته است که قرار است در مجلس پیگیر این شکایت باشد.

سید علی ریاض گفت : نامه دکتر مجد ناصری، ازجمله نامه هایی بود که هموطنان ما در خارج از کشور با ارسال آن برای سایت فراکسیون پیگیری امور ایرانیان خارج از کشور، این فراکسیون را مورد خطاب قرار داده و با آن ارتباط برقرار کرده اند.

وی ابراز عقیده کرد : در شرایطی که هویت ایرانی بارها و توسط پدیده های متعدد از سینما گرفته تا کتاب و دیگر کالاهای فرهنگی و تبلیغاتی و رسانه ای به عمد نادیده گرفته می شود، عدم تمسک به هویت ایرانی خودمان و کوتاهی در پاسداشت بزرگان ادبی و فرهنگی مان به منزله پاسخ آری به تمامی دروغهای رسانه ای است که امروز برعلیه ایران در جهان سرداده می شود.
 
ریاض در خصوص نامه دکتر مجد ناصری به عنوان شکایت در کمیسیون اصل 90 اظهار داشت : از حدود 6 ماه قبل که سایت فراکسیون پیگیری امور ایرانیان خارج از کشور آغاز به کار کرد، نامه های بسیاری را از ایرانیان مقیم خارج از کشور دریافت کرده ایم که در حدود فراکسیون ما می گنجد و پیگیریهای لازم را درباره آنها انجام داده ایم که ازجمله این موارد می توان به نامه دکتر مجد ناصری اشاره کرد، مجد ناصری همزمان با ارسال این نامه از اینکه من نایب رئیس اول کمیسیون اصل 90 هستم نیز مطلع شد و این نامه را به عنوان شکایت هم مطرح کرد. من نیز با کمال افتخار پیگیری این شکایت را پذیرفتم و آن را به فال نیک گرفتم چراکه حکایت از عرق ملی یک ایرانی مقیم خارج از کشور و یک جریان فرهنگی عمیق که ریشه در فرهنگ اصیل مکتبی و ملی ایران دارد را نشان می داد و از نظر من کار زیبایی است.
 
وی در پاسخ به این سواکه آیا کمیسیون اصل 90 پیش از این هم از سوی ایرانیان مقیم خارج از کشور شکایتی را دریافت کرده بود، گفت: این نخستین شکایت رسمی یکی از ایرانیان مقیم خارج از کشور به کمیسیون اصل 90 است و به همین دلیل شخصاً آن را پیگیری می کنم و هنگامیکه تلفنی با دکتر مجد ناصری در این باره صحبت کردم، او را شخصیتی علمی، فرهنگی، فرهیخته و دانشمند و در عین حال دارای عِرق ملی و تعصب نسبت به کشور یافتم. این سبب شد که در پیگیری شکایت او حساسیت بیشتری به خرج دهم. 

نایب رئیس کمیسیون اصل 90 در پاسخ به سوال دیگری مبنی بر اینکه پیگیری شکایت دکتر مجد ناصری هم اکنون به چه مرحله ای رسیده است، اظهار داشت: نامه او را در کمیسیون اصل 90 ثبت کرده ایم و بر حسب اصول کاری به نهادها و دستگاه های مرتبط نامه هایی را در این زمینه ارسال کرده ایم و لذا  مقولات مکاتبه ای از سوی کمیسیون اصل 90 دستگاه ها را مکلف می کند که به ما پاسخ دهند و این به معنای همان اقتدار این کمیسیون است.
 
وی درباره اینکه تا کنون از چه نهادها و دستگاه هایی در این زمینه استعلام کرده اید، تصریح کرد: از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی، سازمان صدا و سیما و حتی کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی استعلام کرده ایم و آنها قرار است نظرات خود را به صورت مکتوب برای ما ارسال کنند تا آنها را بررسی کنیم و سپس با نمایندگان رسمی آن دستگاه ها گفتگو خواهیم داشت و بدین ترتیب پیگیری های لازم را انجام می دهیم.
 
ریاض همچنین حاصل این پیگیری ها را میمون و مبارک خواند وافزود: در عین حال شنیده ام که بعضی از دستگاه ها در ارتباط با سال مولانا اقداماتی را نیز انجام داده اند اما ما به عنوان کمیسیون اصل 90 درسطح خاص این موضوع را دنبال می کنیم.
 
وی گفت: مسلم این است که سال مولوی، می توانست ایرانی ترین پدیده جهانی باشد و این سال و تبلیغاتی که در این سال برای مولوی شد؛ می توانست با نام ایران دمساز و همراه باشد. اگر نماینده ایران در یونسکو در گفتگویی با یکی از روزنامه های سراسری کشور، برخی رسانه ها را متهم به جوسازی کرده و به صراحت بیان می کند که سالی به نام سال مولوی در یونسکو وجود ندارد، این به معنای آن است که ما کمترین جایگاهی برای بزرگان کشور و هویت خود قایل نیستیم. به اعتقاد من اگر حتی چنین سالی در یونسکو وجود نداشت، نمایندگان ما باید پیشنهاد آن را به مناسبت هشتصدمین سال مولوی به یونسکو ارایه می کردند نه آنکه در برابر آن موضع گیری کنند.

ریاض خاطرنشان کرد: چرا ما باید نسبت به ترجمه اشعار مولوی به 27 زبان زنده دنیا از روی ترجمه ترکی بی تفاوت باشیم؟ چرا باید تعداد زیادی فیلم، موسیقی و نمایش براساس مفاهیم مولوی در جهان ساخته شود و در هیچ یک نامی از ایران نباشد؟ چرا باید مفسران غربی مولوی در ایران حتی مشهورتر از مفسران ایرانی خودمان باشد؟ چرا کلمن بارکس و رابرت بلای به عنوان مترجمان و مفسران شعر مولوی این همه شهرت دارند اما کمتر مفسران ایرانی ما درجهان شناخته شده اند؟ چرا باید در اخبار بخوانیم که همسر یکی از مسئولان رده بالای ترکیه ترجمه اشعار مولوی را برای همسران تمامی سران کشورهای جهان به عنوان هدیه ارسال کرده و ما بی تفاوت مانده باشیم؟ چرا باید جایزه صلح و گفتگوی مولوی به نخست وزیر ترکیه اهدا شود حال آنکه مولوی ایرانی است و مسئولان فرهنگی ما باید چنین جایزه ای را دریافت می کردند؟!

 نایب رئیس کمیسیون اصل 90 ادامه داد: همه این سئوالات و بسیاری پرسشهای دیگر که قطعا پاسخ روشنی برای آن نداریم نشان می دهد که گاه باید هموطنان ما در خارج از کشور با طرح یک شکایت ما را از نقاط ضعفمان آگاه کنند. در چنین شرایطی باید با قبول نقاط ضعف، برای ماه ها و روزهای کوتاه باقی مانده فکری کرد و فارغ از سیاسی کاری یا ساختن حاشیه هایی که تنها قوای فرهنگی مان را تحلیل می برند، به پاسداشت مولوی فکری کرد. 

وی در پاسخ به سوال دیگری مبنی بر اینکه ایرانیان مقیم خارج از کشور تا چه میزان از وجود فراکسیون پیگیری امور خود در ایران اطلاع دارند، اظهار داشت: ایرانیان مقیم خارج حدود چند میلیون نفر هستند و برای ما همه آنها اهمیت دارند، حتی اگر سه، چهار نفر هم بودند، برای ما هم مهم و هم محترم بودند. در سالهای اخیر از طرف ایرانیان خارج از کشور بازخوردهای خوبی در ارتباط با ایران داشته ایم و خود من بانی ایجاد فراکسیون پیگیری امور ایرانیان خارج از کشور بودم و ایده و اهداف ایجاد آن را شخصاً نوشتم و سرانجام اعلام موجودیت کردیم. در سمیناری که تحت عنوان "ایرانیان همراه هم" توسط یک NGO ایرانی به نام "خورشید پارسان" در پاریس برگزار شد نیز حضور یافتم و با هموطنانمان در خارج از کشور در این باره صحبت کردم و گفتم که دل ما برای شما می تپد و ما به فکر شما هستیم و برحسب قانون اساسی، دینی و ملی مان باید به پیگیری امور شما اهتمام ورزیم، چه بسیار شخصیت های اندیشمند و نخبه ای از ایرانیان که در خارج از کشور زندگی می کنند.

ریاض در پاسخ به این سئوال که چطور شد که تصمیم به حضور در سمینار "ایرانیان همراه هم" در پاریس گرفتید، گفت: از طریق شورای عالی ایرانیان خارج از کشور در دولت از برگزاری این سمینار مطلع و به حضور در آن دعوت شدم. NGO برگزارکننده این سمینار، آن را به صورت خودجوش راه انداخته و ایرانیان اندیشمند سراسر دنیا را مورد خطاب قرار داده و از آنها مقالات متعددی دریافت کرده بود. من نه مقاله ای داشتم و نه عضو پانلها و هیأت رئیسه این سمینار بودم. اما تصمیم گرفتم به عنوان کسی که درباره موضوع ایرانیان خارج از کشور تحقیق می کنم و در حقیقت به عنوان یک گوش شنوا در آن حضور پیدا کنم. بنابراین برای حضور در این سمینار به پاریس رفتم و در آخر سالن نشستم و بدون اینکه جایگاه خودم را به عنوان نماینده مجلس و رئیس فراکسیون پیگیری امور ایرانیان خارج از کشور اعلام کنم، به نیازها، خواستها و مقالات آنها گوش سپردم و تا غروب که سمینار به پایان رسید، کسی از حضور من مطلع نبود.

در پایان سمینار، دکتر شعردوست حضور مرا اعلام کرد و من به عنوان نماینده ملت ایران و کسی که دغدغه ایرانیان را دارد و حامل پیام تمام نمایندگان و رئیس مجلس شورای اسلامی به ایرانیان خارج از کشور است، صحبت کردم. حدود 140 تا 150 نفر در آن سمینار حضور داشتند و من به آنها گفتم که آمده ام از شما احوالپرسی داشته باشم و به صورت رسمی اعلام کنم که ما به فکر شما هستیم و برای رفع هر گونه مشکل شما اعلام آمادگی می کنیم.

وی ادامه داد: من به عنوان نماینده قوه مقننه و دکتر شعردوست به عنوان نماینده قوه مجریه در این سمینار شرکت کرده بودیم و اعلام کردیم که ما می توانیم به عنوان پل ارتباطی عمل کنیم و در باب شرکت دادن آنها در توسعه کشور اعلام آمادگی کردیم.
در عین حال به آنها گفتم که بیایید به جای تقابل به سمت تعامل پیش برویم. زمینه برای این کار کاملاً باز و محیا است و افتخار می کنیم که این تعداد دانشمند ایرانی در خارج از کشور وجود دارد که می توانند در حکم سفیر ایران باشند و در صورت تمایل به فکر توسعه و پیشرفت کشور خودتان باشید که تاکنون هم بوده اید.


ریاض در خاتمه این سیمنار را بسیار مثبت ارزیابی کرد و گفت: احساس کردم که روح این ایرانیان هنوز در کشورشان است و شنیده ام که نظیر این همایشها قرار است در خارج از کشور و توسط NGO های ایرانی در آنجا تکرار شود لذا ما خوشحال می شویم اگر برگزارکنندگان این همایشها از ما هم برای شرکت دعوت کنند.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

مولانا و قرآن

مولانا و قرآن -  کانون توحید لندن

عبدالکريم سروش

 http://www.drsoroush.com/Lectures-85.htm

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

وحدت متعالی اديان - قسمت سوم

قسمت سوم: ازوتريسم

http://www.aftab-magazine.com/3/page2:3

اساسی‌ترين نکات دکترين ازوتريکی اين است که واقعيت دارای مراتب است (من اين‌جا کلمه واقعيت يا حقيقت-واقعيت را برای Reality با R بزرگ به‌کار می‌برم). مراتب پائين‌تر در مراتب بالاتر جذب و در نسبت با آن‌ها «نيست» می‌شوند. اين همان دکترين «وهم کيهانی» است که در اصطلاح ودانته «مايا» ناميده می‌شود:

انما الکون خيال و هو حق فی الحقيقه
والذی يفهم هذا حاز اسرار الطريقه١

از اين امر در عرفان اسلامی به «حضرات خمسه الهی» ياد می‌شود که يکی از زيباترين بيان‌های آن است -هر مرتبه‌ای از وجود، نحوه‌ای از تجلی خداوند است و ليس فی الدار غيره ديار!٢

«مراتب مختلف وجود» نيز نامی ديگر برای اين مبحث است. آن‌چه اساسی است، تمييز در «عالم الهی» بين مرتبه‌ی ذات و مرتبه‌ی صفات و افعال است، که مراتب احديت و واحديت نيز خوانده می‌شوند. مرتبه‌ی احديت مرتبه‌ی بی‌چونی است که حتی از هستی هم فراتر است. بی‌چونی دو جنبه‌ی مطلقيت و بی‌نهايتی را القا می‌کند که اين دو در اين مرتبه بدون افتراق‌اند، ولی عقل ما اين دو جنبه را تمييز می‌دهد. در اصل گفتن مطلق بالغ بر اين است که بگوييم بی‌نهايت، و بی‌نهايت ضرورتاً مطلق است.

اما در نظر گرفتن اين دو جنبه لازم است چون دوگان اصلی و ريشه‌ی همه دوگان‌های بعدی است. اين دوگان پايه‌ی جلال و جمال، يا جنبه‌های تذکير و تأنيث الهی است. بی‌نهايت با امکان کل يکی است و می‌تواند به عنوان بعد درونی مطلق در نظر گرفته شود. ضرورت و آزادی نيز ناشی از اين دوگان هستند. اولين تعين در «عالم الهی» هستی يا «شخص الهی» -Personal God- است و اين همان مرتبه‌ی واحديت است. بدين ترتيب ذات، فوق شخصی است، و اين فوق شخصی بودن کمبود نيست بلکه تعالی ذات را حتی نسبت به اولين تعين که رب باشد می‌رساند:
کان الله و لم يکن معه شیء، و هو الان -فی هذه المرتبه - کما کان٣

در صورتی که رب در ارتباط با مربوب است که رب است.

توجه شود که وقتی «شخصيت» را در اين‌جا به کار می‌بريم برای «شخص الهی» يا «من الهی» است - البته اگر چنين بيانی مجاز باشد - و به هيچ‌وجه منظور «خود الهی» -The divine Self - نيست، که اين «خود» اصل متعالی «من» است، و در اين صورت می‌توان از آن به شخصيت در مقابل فرديت سخن گفت.

يادآوری اين نکته بد نيست که اصل اعلی می‌تواند به عنوان سوژه‌ی مطلق در نظر گرفته شود که در اين صورت به سانسکريت آتما - «خود» - خوانده می‌شود و اگر به‌عنوان ابژه‌ی مطلق در نظر گرفته شود، برهمه ناميده می‌شود.

در فصل سوم از کتاب مورد بحث که عنوان آن «ترانساندانس و اونيورساليته ازوتريسم» است. شوئون به تفصيل نشان می‌دهد که بسياری از مشکلات ارباب کلام به کمک در نظر گرفتن اين دو مرتبه، قابل حل است؛ مثلاً متناظر با اين دو مرتبه دو سوبژکتيويته‌ی الهی داريم که تصوير آن در کلام اسلامی مشيت تکوينی و مشيت تشريعی است، يا مسأله‌ی قِدَم يا حدوث عالم، و مسأله‌ی ديگر وجود شر است که ضرورت متافيزيکی آن توسط مفهوم امکان کل توضيح داده می‌شود. ولی ما در اين‌جا فرصت بحث در اين‌باره را نداريم.

نکته‌ی ديگری که اگزوتريسم از آن می‌گذرد يا حتی آن را انکار می‌کند و در ازوتريسم مطرح است، ايمنانسِ عقل است و بدين ترتيب ارگان‌شناختی اونيورسل و فوق طبيعی، و فوق فردی.

 

شوئون می‌نويسد: «ايده‌ی ديگری که اگزوتريسم نمی‌پذيرد ايمنانس عقل در هر باشنده است، عقلی که ميستر اکهارت چون «خلق ناشده و خلق ناشدنی» تعريفش کرده؛ روشن است که اين حقيقت در ديدگاه اگزوتريکی نمی‌گنجد همان‌گونه که ايده‌ی «تحقق متافيزيکی» - metaphysical realization -، تحققی که توسط آن انسان از آن واقعيتی «آگاه» می‌شود که هرگز جز آن نبوده و آن وحدت ذاتی انسان با اصل الهی است. اگزوتريسم از جانب خود مجبور به برپا نگه‌داشتن تفاوت بين عبد و رب است.» (صفحه ٣٨-٣٩) البته قيمتی که بايد برای آن پرداخت نوعی ثنويت خفی است.

حال چگونه ارتودوکسی يک دين را بررسی کنيم؟
شوئون می‌گويد که اين ارتودوکسی بايد درونی باشد، چون از بيرون صور را نمی‌توان با هم مقايسه کرد. معيار ارتودوکسی درونی را می‌توان با توحيد و نبوت و معاد خلاصه کرد؛ نخست بايد که دين دکترينی مکفی از مطلق به دست دهد - خواه اصل اعلی در بدو امر از جنبه‌ی شخصی درک شود يا فوق شخصی.

به‌علاوه دين بايد منشا الهی داشته باشد - نبوت- تا بتواند حامل برکت تقدس‌بخش باشد و تعليماتش راهی برای زندگی انسانی به‌دست دهد که ضامن تعادل زندگی دنيوی و رستگاری در آخرت باشد. توجه شود که صورت بيرونی دين صورتی اندام‌وار است و عناصر دو صورت را نمی‌توان متناظراً با هم مقايسه کرد.

اکنون اگر بخواهيم مثالی ارائه کنيم، می‌توانيم از بوديسم سخن بگوئيم که به علت عطف توجه به جنبه‌ی غيرشخصی اصل اعلی، در نظر مونوتئيست‌ها اصلاً دين به حساب نمی‌آيد و به عنوان يک فلسفه انگاشته می‌شود. مشکل مونوتئيست‌ها در درک بوديسم در اين است که الوهيت را به مرتبه‌ی «شخص الهی» محدود می‌سازند و در نتيجه هر چه به دنبال مفهوم «خدا» در بوديسم می‌گردند آن را نمی‌يابند. اهميت دکترين ازوتريکی در اين‌جا به وضوح ديده می‌شود. شوئون می‌نويسد: «چون يک نگرش غير آنتروپومورف، غيرشخصی و «ايستا» از بی‌نهايت، امکانی است؛ اين امکان در شرايط زمانی و مکانی معين می‌بايستی متجلی گردد.»

مثال ديگر تائوئيسم است، آن‌چه جالب است اين است که در چين آن زمان، ازوتريسم و اگزوتريسم توسط دو شخص آورده شدند؛ لائوتسه و کنفوسيوس. از اين رو تائوته کينگ همّ و غم «شريعت» ندارد و لذا می‌تواند از همان اول با متافيزيک محض شروع کند:

راهی که توانش نمودن راه جاودان نيست
نامی که توانش خواندن نام جاودان نيست

بی‌نام، منشأ آسمان و زمين است
بانام مادر ده هزار موجود است

گفتيم که صور اديان را نمی‌توان با هم مقايسه کرد، حتی اگر به ظاهر شباهتی بيشتر داشته باشند؛ مثلاً در اسلام و مسيحيت قرآن و انجيل با هم قابل مقايسه نيستند، چون قرآن کلام خدا - تجلی مستقيم آن - است و تجلی کلمه- به صورت انسانی- خود حضرت عيسی (ع) است. از اين رو برای تجلی مادری باکره می‌خواهد و قرآن بايد بر سينه‌ای امّی نازل شود. به عبارت ديگر، در اسلام وحی آسمانی قرآن است و سينه‌ی حضرت رسول (ص) پذيرای انسانی اين وحی آسمانی است. در مسيحيت وحی آسمانی خود حضرت عيسی (ع) است و حضرت مريم (ع) پذيرای انسانی کلمه‌ی الهی يا وحی آسمانی است.

ما در اين گفت‌وگو که از يک سو
شد ز ناقوس اين ترانه بلند

که يکی هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو


پاورقی‌ها

١ همانا که عالم خيال است ولی در حقيقت حق است و کسی که اين را بفهمد، اسرار طريقت را به‌دست آورده است (ابن عربی).
٢ در خانه غير از او کس ديگری نيست.
٣ خداوند بود و هيچ چيزی با او نبود، و اکنون نيز -در اين مرتبه- همان‌گونه است که بود.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

گفت‌وگوی آفتاب در تبيين نظريه‌ی وحدت متعالی اديان - بخش دوم

گفت‌وگوی آفتاب در تبيين نظريه‌ی وحدت متعالی اديان - بخش دوم

http://www.cs.uwaterloo.ca/~hzarrabi/aftab/4/page7:1:print

پيش درآمد

مقاله‌ی عالمانه‌ی «وحدت متعالی اديان» از دکتر بينای مطلق که بخش پايانی آن در شماره‌ی پيش آفتاب از نظر خوانندگان گذشت، فرصت مناسبی فراهم کرد برای تأمل دوباره درباره‌ی يکی از پرآوازه‌ترين، تأثيرگذارترين و در عين حال بحث‌برانگيزترين آراء متفکر نام‌آور معاصر، فريتهيوف شووان. آن‌چه در زير از ديد خوانندگان می‌گذرد، بخش دوم گفت‌وگويی است در واکاوی و تبيين زوايای اين نظريه. در اين گفت‌وگو آقايان دکتر مهرداد زرندی و اميرهوشنگ ناظريان، که هر دو از صاحب‌نظران در آراء فريتهيوف شووان هستند، مهمان آفتاب بوده‌اند.

بخش اول گفت‌وگو به اين سؤال خاتمه يافت که اين ادعا که اديان متعدد حاوی حقيقت واحدی هستند، يک ادعای پيشينی است يا يک ادعای پسينی؟ يعنی ما نگاه می‌کنيم به همين اديان و به شکل پسينی، می‌گوييم اين‌ها به يک جا می‌رسند و يا به لحاظ پيشينی می‌گوييم که چون خدای واحدی است و اديان متعددی آورده، حتماً بايد اين‌طور باشد که اين‌ها را به نقطه‌ی واحدی بکشاند؟

آقای زرندی: فکر می‌کنم تلفيق هر دو خواهد بود. زيرا به جای استفاده از واژه‌های پيشين و پسين از ديدگاه ابژه و سوژه می‌توان به مطلب نگاه کرد. همان طوری‌که يک حقيقت واحد جنبه‌های مختلف دارد، سوژه هم می‌تواند از نظرگاه‌های متفاوت به آن حقيقت نظر کند١.

بنابر اين از يک نظر هر دو مطلب در آن واحد وجود دارند. حقيقيت واحد جنبه‌های مختلفی دارد و پذيرای اين حقيقت که پذيرای انسانی هم هست پذيرای متفاوتی را داراست. در مورد عدم تعارض پلوراليسم دينی و وحدت متعالی اديان و فرمايشی که شما در مورد شعر مولانا فرموده‌ايد اين کاملاً با وحدت متعالی اديان می‌خواند.

آن برداشتی از پلوراليسم دينی که من معتقدم با وحدت متعالی اديان نمی‌خواند، آن برداشتی است که محدود باشد به استنادات کانتی. چون در کانت من اعتقاد به اين‌که صرفاً دست‌گيری الهی می‌تواند باعث رستگاری انسان و فراتر رفتن او از محدوده‌ی انسانی خود شود را نمی‌بينم. مِن‌جمله در زمينه‌ی اخلاقيات، کانت معتقد به مبنای مذهبی در مورد اخلاقيات نيست.

آن‌چه امر قطعی برای کانت است خودش می‌خواست وضع کند که قاعده‌ای اگر عام شود می‌تواند پايداری داشته باشد. اين‌جاست که من بين نظريه‌ی وحدت متعالی اديان وپلوراليسم که بر مبنای اين اعتقاد کانت باشد تعارض می‌بينم وگرنه فرمايش شما در مورد آن بيت مولانا به نظر من کاملاً با وحدت متعالی اديان می‌خواند.

آقای ناظريان: من نيز نمی‌خواهم از اين دو واژه‌ی پيشين و پسين استفاده کنم. زيرا آن چيزی که از وحدت متعالی اديان آقای شووان به نظرم می‌آيد اين است که ايشان به حقيقت دين متحقق شدند و آن را ديدند. وقتی خود آن حقيقت را ببينيد مانند اين است که شما رنگ آبی را بشناسيد. زمانی که اين شناخت حاصل شود شما هر چيز آبی رنگ را ببينيد می‌گوييد اين همان آبی است و آن را دوباره ديده‌ايد.

در اين نظريه‌ی شناخت، که آقای شوان مطرح می‌کنند در واقع همان چيزی است که افلاطون می‌گويد: «آموختن دوباره به خاطر آوردن است». به بيان افلاطون ما هر چيزی را که می‌بينيم، چون تصاوير آن حقيقت را در اين عالم می‌بينيم باعث می‌شود آن حقيقت را به خاطر بياوريم. آقای شووان حقيقت دين را ديده بودند. حال اين حقيقت دين خود را به صور مختلف بيان می‌کند. دين اسلام هست، يهوديت هست، بوديسم هست و تمام اديان ارتودوکس. همه‌ی اين‌ها بيان‌های مختلف يک امر واحد از دين هستند، که قرآن بيان دين حنيف را برايش به کار می‌برد. آن چيزی که آقای شووان از آن به «حکمت خالده» تعبير می‌کنند. وقتی کسی اين را بشناسد و شناختن اين‌جا يعنی با حقيقت آن يکی شدن يا دوباره حقيقت آن را در روح خود يافتن و به خاطر آوردن. وقتی با آن يکی شود خوب هر بار که آن را ببيند می‌شناسد. پس به يک معنا می‌توان گفت پسين است چون آن را می‌بينيد و به يک معنا ميتوان گفت پيشين است زيرا آن حقيقت را در وجود خود داريد. به همين ترتيب که آقای دکتر زرندی می‌فرمايند تلفيقی از اين دو است. اگر واقعاً می‌خواهيم خودمان را محدود کنيم به اين دو واژه و در اين زبان سخن بگوييم بايد گفت تلفيقی از اين دو است؛ چون به آن دليل که خود آن حقيقت وقتی شناخته شود ديگر هر جا آن را ببينند آن امر را مشاهده کرده‌اند.

«آموختن، دوباره به خاطر آوردن است». به بيان افلاطون ما هر چيزی را که می‌بينيم، چون تصاوير آن حقيقت را در اين عالم می‌بينيم باعث می‌شود آن حقيقت را به خاطر بياوريم. آقای شووان حقيقت دين را ديده بودند. حال اين حقيقت دين خود را به صور مختلف بيان می‌کند.
آقای ناظريان

مولانا در فيه‌مافيه يک صحبتی دارد می‌گويد: از يک سلامی بوی دوستی می‌آيد، بوی ريحان و مهربانی می‌آيد. از يک سلامی بوی نفرت می‌آيد. يعنی سلام مفهوم سلام را ندارد. صورت همان صورت است اما ماهيت چيز ديگری است. بنابراين اگر حقيقت آن چيز را کسی بشناسد، می‌تواند آن را در صور مختلف ببيند. من فکر می‌کنم اگر نظر کانت اين است که به خود حقيقت شیء نمی‌توانيم برسيم. اين‌جا يک تفاوت بنيادی بين نظريه‌ی وحدت متعالی اديان و پلوراليسم دينی از ديدگاه جان هيک وجود دارد. هدف چيست؟ خداوند چرا يک دين را می‌فرستد؟ دين که فی‌نفسه برای خودش هدف نيست. دين برای اين است که انسان را به رستگاری برساند و رستگاری درجات متفاوتی دارد. صوفيه جنّت (بهشت) صفات و جنّت ذات می‌گويند: چون دين می‌خواهد انسان را به رستگاری برساند، می‌خواهد آن را به خود حقيقيت برساند و معنای دين اين است که اگر شما به اين دين مؤمنانه بپيونديد و عمل کنيد و زندگانی خود را بر مبنای اين پيام آسمانی قرار دهيد، به خود حقيقت خواهيد رسيد.

حال اين‌جا درجات متفاوت به حقيقت رسيدن هست. همه‌ی انسان‌ها به واسطه‌ی اين‌که انسان هستند آن روح خدايی درونشان هست. ولی اين‌که انسان‌ها بتوانند اين حقيقت را تحقق ببخشند و تا چه اندازه تحقق ببخشند، متفاوت است. بنابراين درجات متفاوتی برای پيروان يک دين وجود دارد.

از پيروان يک دين ممکن است برگزيدگانشان کاملاً به خود حقيقت بی‌رنگ برسند، يا عده‌ای يک درجه پايين‌تر که ممکن است حقيقت را کاملاً در خود متحقق نکنند، اما مؤمنانه زندگی کنند گناهی نکنند و به بهشت هم بروند ولی حالا بهشت ذات نباشد. اين‌جا لازم است که پيام دين سمبليک باشد. هم چون خود حقيقت ورای صورت است و چون می‌خواهد برای اين طيف متعدد اين حقيقت را بيان کند. بنابر اين در خور مرد است که مولانا می‌گويد خيلی مهم است زيرا متناسب با اين زندگانی زمينی، فرد بايد پيامی را بدهد.

آفتاب: ببينيد در مورد اين تعبير پيشين و پسين اين ادعا قابل فهم است که مثلاً يک نفر مانند آقای شووان شخصاً به اين نتيجه رسيده‌اند و فی‌الواقع شهود کرده‌اند. رنگ آبی را ديده‌اند و حالا هر وقت رنگ آبی را می‌بينند، می‌گويند اين همان است. يک نفر شخصاً می‌تواند اين چنين باوری داشته باشد.

گزاره‌های عرفانی آزمون‌پذيری «بين الاذهانی» ندارند. يعنی چنين نيست که اذهان ديگر الزاماً بتوانند آن‌ها را آزمون کنند. باور عرفانی از اين جنبه يک باور شخصی می‌شود.

اما گزاره‌های عرفانی آزمون‌پذيری «بين الاذهانی» ندارند. يعنی چنين نيست که اذهان ديگر الزاماً بتوانند آن‌ها را آزمون کنند. باور عرفانی از اين جنبه يک باور شخصی می‌شود. يعنی يک نفر حقيقتی را شهود می‌کند که متعلق به خودش هست. می‌تواند اين حقيقت را برای ديگران بيان کند چنان‌که بطور مثال مولانا اين کار را می‌کند اما وقتی که مولانا اين کار را می‌کند. ما از او طلب دليل نمی‌کنيم، چون سخن مولانا را از مقوله‌ی عارفانه می‌بينيم. سخن مولانا از مقوله‌ی شهود است و فی‌الواقع مولانا اصلاً داعيه‌ی اين‌که استدلال در پس اين حرف هست را ندارد. تنها می‌گويد شهودش اين است وحقيقت را برای شما بيان می‌کند. شما هم ممکن است از مولانا طلب دليل نکنيد. طلب دليل از ديگر عرفا هم نمی‌کنيد. يا به اين شهود گردن می‌گذاريد يا نمی‌گذاريد اين از مقوله‌ی ايمان است. يا شما به حرف اين فرد مؤمنيد و اعتقاد قلبی داريد يا نداريد. اين از مقوله‌ای غير از مقوله‌ی عقلانی هست. عقلانی به مفهوم حداکثری، يعنی به اين مفهوم که به برهان و استدلال نياز ندارد. اما اگر از اين منظر صحبت نکنيد لازم هست که ادعاهای خود را مستدل کنيد.

حال وقتی ما ادعا می‌کنيم يا کسی ادعا می‌کند که اديان فی‌الواقع گوهر واحدی دارند و يکی هستند، اگر که اين شهود است، ما يا معتقديم و ايمان داريم به اين فرد و می‌پذيريم، يا معتقد نيستيم و نمی‌پذيريم. اما اگر غير از اين است، بعد ما می‌پرسيم که شما از کجا می‌دانيد که اين‌ها يکی است؟ آيا به لحاظ پسينی فهميديد، يعنی به اديان ديگر نگاه کرديد و فهميديد؟ يا نه، گفتيد خدای واحدی که اديان متعدد می‌فرستد، اين‌ها نمی‌توانند برای حقايق متعددی باشند حتماً حاوی حقيقت واحدی هستند، پس نتيجه می‌گيريد که اين‌ها گوهر واحدی دارند. يعنی مجدداً داريد توجيه و استدلال می‌آوريد اما به لحاظ پيشينی. از اين بابت بود که من اين دو لفظ را استفاده کردم.

حالا چرا اين سؤال، سؤال مهمی است؟ زيرا اگر ما به لحاظ پسينی به اديان مختلف نگاه کنيم، واقعاً مشخص نيست که بتوان اين ادعا را توجيه عقلی کرد. يعنی اهل اديان مختلف و نه فقط اهل شريعت اديان مختلف، بلکه اهل باطن در اديان مختلف گاهی اهل باطن اديان ديگر را به شدّت متهم می‌کنند و محکوم و نفی می‌کنند و گاهی اوقات خيلی فراتر از اين می‌روند و اظهار دشمنی می‌کنند. اهل باطن يک دين اهل باطن يک دين را متهم می‌کنند. شما البته می‌توانيد بگوييد اين نزاع‌ها به قول مولانا همه جنگ زرگری است. اما اين کمکی نخواهد کرد. يعنی اگر شما در مقام استدلال هستيد بايد برگرديد به همان موضع که ادعای من يک ادعايی است که من می‌خواهم آن را توجيه عقلانی کنم. اين ادعا که اين نزاع‌ها جنگ زرگری است، گزاره‌ی شما را ابطال ناپذير می‌کند و امکان قضاوت را از مخاطبين می‌گيرد. به همين دليل من به پيشينی و پسينی بودنش تأکيد کردم و به نظرم سؤال مهمی است بخاطر تناقضی که می‌بينم. زيرا زمانی‌که شما به لحاظ پسينی نگاه می‌کنيد به نظر می‌آيد که اهل باطن اين اديان خيلی هم اتفاق نظر ندارند. يعنی خودشان همديگر را در يک راستا و جهت نمی‌بينند.

آقای زرندی: اين‌جا بايد به رسالت تاريخی عرفای مختلف هم نگاه کرد. من قبل از اين‌که برگردم به اين مطلب دوست دارم به اين مثال دوباره اشاره کنم. فرض کنيد انسان عقل نداشت و صرفاً حس داشت، حقيقت بيرونی برای حواس جنبه‌های مختلفش متجلّی می‌شود. جنبه‌ی شامه‌اش به حس شامه‌ی ما متجلّی می‌شود، جنبه‌ی بصری‌اش به حس بينايی ما متجلی ميشود، و هيچ‌کدام از اين حواس از ديگر حواس اطلاعی ندارند. برای هر کدام از آن‌ها حقيقت يک سيستم خاص هست. حال اين‌ها نمی‌توانند با هم آشتی کنند. می‌توانند يک مقدار کوتاه بيابند و اين حس به ديگری بگويد من فقط می‌شنوم و بگويند که يک چيزی در آن بيرون به لحاظ پسينی وجود دارد، من يک جنبه از آن را می‌بينم و شما يک جنبه از آن را. اما اين صرفاً زمانی امکان دارد که يک قوه‌ای که ورای محدوديت حواس است در انسان وجود داشته باشد. قوه‌ی عاقله وجود داشته باشد، و اينجا من فکر می‌کنم که روی اين نکته بايد تأکيد کرد که از يک سو حقيقت مطلقی بصورت عينی وجود دارد که ورای محدوديت فردی انسان قرار دارد. من روی اين نکته می‌خواهم تأکيد کنم که به يک معنا می‌توان گفت مسير تجربی انسان برای رسيدن به وحدت متعالی اديان يک مسير پسينی است. زيرا بعد می‌آيد هر کدام از اين اديان را می‌بيند و می‌گويد که خوب اينها بيانهای مختلفی از آن حقيقتی هستند که من ديدم. ولی ريشه‌ی اين بايد يک ريشه‌ی پيشينی باشد برای اينکه اگر آن حقيقت واحد اين چنين بروزهايی نداشت انسان نمی‌توانست به آنجا برسد. ولی تجربه‌ی انسان يک تجربه‌ی پسينی است از آنچه وحدت متعالی اديان گفته می‌شود.

من می‌خواهم اينجا مطلب را قطع کنم، اگر شما فرمايشی داريد بفرماييد تا بهتر بتوانيم اين مطلب را مورد کنکاش قرار دهيم.

آقای ناظريان: در مورد استدلال و اثبات، ببينيد حتی عرفا هم استدلال می‌کنند، اما تا حدی می‌توان مستدل کرد. هر امری را می‌توان مستدل کرد اما تا يک جايی. خيلی پيش می‌آيد که من گزاره‌ای را استدلال می‌کنم، برای يک نفر اين استدلال قابل قبول است و آن را می‌پذيرد. همين استدلال را برای همين گزاره برای يک نفر ديگر می‌کنم و نمی‌پذيرد. يا رابطه بين اين گزاره و استدلال را نمی‌بيند و يا مبنای اين گزاره و اين استدلال را قبول ندارد و نمی‌تواند بپذيرد.

جالب است حضرت بودا می‌فرما يند من وقتی با انگشت ماه را نشان می‌دهم آن ماه را می‌خواهم نشان دهم به انگشت نبايد نگاه کرد، بايد ماه را ديد. استدلالی که عرفا می‌آورند تا آن‌جايی که استدلال کشش دارد، آن را بيان می‌کنند. دکترين و تعليمات در تمام اديان وجود دارد و آن را در جنبه‌ی باطنی همه‌ی اديان تا آن‌جا که بتوانند بيان می‌کنند، حرف آن‌ها به خاطر اين درست نيست که استدلال آ ن‌ها درست است بلکه آن حقيقت است که صحت و درستی را به آن استدلال می‌بخشد. به يک معنا استدلال حقيقت را ثابت نمی‌کند. آن حقيقت است که علت درستی آن استدلال می‌شود.

آقای زرندی: به يک معنا هم قابل آزمون هست. زيرا اگر که اين تذکر يا بيداری که اين استدلال در مخاطب ايجاد می‌کند باعث شود او به تحقق معنوی بپردازد به اين معنا قابل آزمون هست. اما هر آزمون شرايطی را دارد. اگر آن شرايطی که عرفا می‌گويند مانند تزکيه‌ی نفس و راه معنوی (سلوک) فراهم شود، نتيجه هم حاصل خواهد شد.

آقای ناظريان: خيلی ممنون از تذکری که داديد. ببينيد برای انجام يک آزمايش فيزيک مثلاً برای اندازه‌گيری جرم الکترون که نشان می‌دهد نظريه‌ای را آزموديم و درست است در فلان آزمايشگاه دانشگاه، ما ابتدا رفتيم مدرسه ابتدايی، راهنمايی و دبيرستان، درس‌های مورد نظر را خوانديم، بحث کرديم و قبول شديم و حالا فهميديم که فلان نظريه‌ی فيزيک چه می‌گويد. همين امر لوازم خودش را در عرفان و سير و سلوک دارد. يعنی گزاره هايی که عرفا می‌گويند و معتقد هستند ذوقی هم هست که انسان بايد خودش آن را طی کند. شيرينی را انسان خودش بايد بچشد. حالا هر چقدر با استدلال بخواهيم بگوييم چيست و صورت بندی کنيم باز تا ماهيت شيرينی را کسی شخصاً نچشد، نمی‌تواند درک کند. ذوقی است. خود شخص است که بايد به اين تحقق ببخشد.

هر چقدر هم عرفا يا پيامبران تلاش کنند باز تا انسان شخصاً اين مسير را طی نکند امکانش نخواهد بود. انسان سنگ و جماد نيست. يعنی لوازمش اگر فراهم شود کاملاً قابل آزمون است. شخص برود مراحل سير و سلوک را زير نظر استاد معنوی طی کند، آن وقت به حقيقت خواهد رسيد.
آقای ناظريان

هر چقدر هم عرفا يا پيامبران تلاش کنند باز تا انسان شخصاً اين مسير را طی نکند امکانش نخواهد بود. انسان سنگ و جماد نيست. يعنی لوازمش اگر فراهم شود کاملاً قابل آزمون است. شخص برود مراحل سير و سلوک را زير نظر استاد معنوی طی کند، آن وقت به حقيقت خواهد رسيد. هم‌چنان که قرن‌ها اين در تمام اديان رخ داده است و در حالی‌که عده‌ای بزرگترين رنج‌ها و شکنجه‌ها را کشيدند حتی يک ذره از آن سعادت و خوشی که ناشی از حقيقت است در آن‌ها کاسته نشد. آثارشان را که می‌خوانی می‌بينی غرق محبّت است نسبت به همه چيز. بنابر اين آزمون پذير است اما با لوازم خودش. هر آزمايشی نياز به لوازمی دارد. اين‌طور نيست که من سر جای خود بنيشينم و بگويم به هر نحوی که می‌توانی برای من اثبات کن. يک چيزی هم از طرف انسان لازم است. حقيقت برای اين‌که خودش را به انسان مکشوف کند تمامی وجود انسان را می‌طلبد.

آقای شووان يک جمله‌ی بسيار زيبايی دارند. به زبان فرانسوی می‌گويند: L'unicite de l'Objet exige la totalite de sujet يگانگی آن موضوع شناسايی که خداوند باشد تمام وجود شناسنده که انسان باشد را می‌طلبد. انسان زمانی می‌تواند به خدا برسد که تمامی وجودش را بدهد. جز اين ممکن نيست. در زبان عرفان اسلامی داريم که می‌گويند خداوند غيور است وقتی می‌خواهد در دل بنده بيايد شريک نمی‌پذيرد. اگر ببيند در دل انسان چيز ديگری هم هست می‌گويد من رفتم. انسان بايد تمامی دلش را بدهد. حضرت عيسی می‌فرمايند خدای خود را با تمامی قوتت بايد پرستش کنی.

آقای زرندی: اين سخن بيان قرآنی هم دارد. خداوند در قرآن می‌فرمايند ما در دل بنده دوتا قلب قرار نداديم. و مضمونش اين چنين است که چون انسان يک دل دارد بايد با تمامی دلش خدا را پرستش کند و به اصطلاح در جستجوی خداوند باشد. درارتباط با اين موضوع که مسأله‌ی تحقق معنوی شرايطی را لازم دارد، حافظ می‌گويد:

تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پيغام سروش

اين هستی رموزی دارد. چرا رمز هست، چون ما در پرده‌ايم نه اين‌که آن آوا وجود نداشته باشد. در آوای بلبل و در زيبايی يک گل می‌توان بدعت الهی و خلق الهی و به اصطلاح خداوند را در آن ديد. ولی اين بر هر چشمی آشکار نيست. برای اين بايد مراحل سلوک معنوی را طی کرد. يا تعبير سمعی‌اش اين است که آن رموز را شنيد و اگر کسی می‌گويد ببين، ديد.

آفتاب: فکر می‌کنم تعبيری که ما از آزمون، آزمون پذيری و تجربه پذيری يک امر داريم يک مقدار با هم متفاوت هست. اين‌گونه مدعيات کاملاً می‌توانند گزاره‌های صحيحی باشند اما فاقد دليل هستند. از مقوله‌ی ايمانيات هستند نه از مقوله‌ی عقل.

اما در توضيح اين آزمون پذيری که من عرض کردم، ببينيد اگر شما مفهوم آزمون پذيری را اين قدر بزرگ کنيد، تقريباً هر امری در عالم می‌تواند آزمون پذير باشد. بسياری از فيلسوفان مانند ويليام الستون و الوين يلنتينگا مبنای دين شناسی خود را براساس تجربه‌ی دينی بنيان می‌گذارند. يعنی اصلاً اسم تجربه، به فهم ما می‌دهند. اين‌ها خودشان هم آدم‌های دين‌داری هستند. به نظر اين‌ها خداوند و باور به خدا دليل عقلی به اين مفهوم که ما می‌گوييم ندارد. جزو باورهای بنيادين ماست و مبنايش تجربه‌ی دينی است. يعنی شما امر مقدس را تجربه می‌کنيد. اين تجربه ممکن است تجربه‌ی نبی باشد يا تجربه‌ای در سطح بسيار نازل تری باشد. اما نزد همين بزرگان هم علی رغم آن‌که اساس فهم دينی، تجربه‌ی دينی است، هم‌چنان گزاره‌های دينی تجربه پذير و يا آزمون پذير به اين مفهوم عمومی نيستند که گزاره‌های علمی آزمون پذيرند.

ما وقتی می‌گوييم آزمون پذيری، غرض ما يک نوع آزمون پذيری بين‌الاذهانی است. يعنی اذهان عرفی بايستی بتوانند آن را آزمون کنند. اگر شما مقدمات عديده‌ای برايش قائل شديد که بايد طی شود، و حد و حدود هم مشخص نکرديد و گفتند اگر شما اين کار را بکنيد می‌رسيد. يکی رفت و نرسيد، چنان که عرفان چنين عرصه‌ای است. عرصه‌ای که کسی به شما تضمين نمی‌دهد.

گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش

وقتی يکی رفت و نرسيد، شما چه می‌گوييد؟ می‌گوييد لياقت و سعادتش نبوده است؟ دستگيری از جانب خدا نبود؟ بالاخره شما هميشه می‌توانيد سر ادعای خود بمانيد و بگوييد ما حرفی که می‌زنيم درست است حالا تو نرسيده‌ای. يعنی به نظر من اين‌ها را بايد از مقوله‌ی آزمون پذيری خارج کنيم. يعنی حيطه‌ی آزمون پذيری را اگر اين قدر بزرگ کنيم که شما گفتيد، واقعاً همه چيز در عالم آزمون‌پذير خواهد بود و امر آزمون ناپذير نخواهيم داشت. و هر مدعايی را به اين صورت می‌توان آزمون‌پذير کرد.

ما اديان متفاوتی داريم. مؤمنين به اين اديان کسانی را به‌عنوان اهل باطن آن طريقت به رسميت می‌شناسند. آيا ما می‌توانيم تعداد قابل ملاحظه‌ای گزاره با محتوای قابل ملاحظه در بين اهل باطن اين اديان بيابيم که بدون تکلف و با قواعد عادی علم تفسير و هرمونتيک بتوان مفهوم واحدی را از آن استنباط کرد؟

من از آزمون‌پذيری اين مفهوم مد نظرم بود، که ما اديان متفاوتی داريم. مومنين به اين اديان کسانی را به عنوان اهل باطن آن طريقت به رسميت می‌شناسند. آيا ما می‌توانيم تعداد قابل ملاحظه‌ای گزاره بامحتوای قابل ملاحظه در بين اهل باطن اين اديان بيابيم که بدون تکلف و با قواعد عادی علم تفسير و هرمونتيک بتوان مفهوم واحدی را از آن استنباط کرد؟ اگر ما بتوانيم اين کار را انجام دهيم، از نظر من ما داريم از لحاظ پسينی نشان می‌دهيم که گوهر واحدی در بين اين‌ها وجود دارد.

اين که ما می‌بينيم اهل باطن اديان مختلف باهم درگير می‌شوند و همديگر را تکذيب می‌کنند، اين را بايد بتوانيم به يک طريقی حل کنيم. يعنی بايد اين را به يک طريقی توضيح بدهيم که تئوری ما دچار خلل نشود. نزاع اهل شريعت اديان مختلف در نظريه‌ی وحدت متعالی اديان قابل توضيح است. شرايع قرار است در نزاع باشند. ولی اهل باطن قاعدتاً نبايد اين کار را بکنند. چون همه دارند آبی را می‌بينند. ما بايد به صورتی بتوانيم اين را توضيح دهيم. يک توضيح به تعبير مولانا می‌تواند اين باشد که اين‌ها دارند جنگ زرگری می‌کنند يعنی همان تعبيری که مولانا از جنگ موسی و فرعون دارد.

يا نه جنگ است اين برای حکمت است
همچو جنگ خرفروشان صنعت است

ممکن است چنين تعبيری داشته باشيم. ولی اين تعبير فوراً نظريه‌ی را از موضع آزمون پذيری خارج می‌کند.

آقای زرندی: يعنی هر چيزی در نظر شما بايد قابل توجيه باشد؟

آفتاب: به نظر من اين طور نيست که همه‌ی امور بايد آزمون پذير باشند. من حرف مولانا را می‌پذيرم. به عنوان يک امر آزمون ناپذير. از مولانا می‌پذيرم، چون معتقدم او آبی را می‌بيند. از او طلب دليل نمی‌کنم چون او در حيطه‌ی فلسفه سخن نمی‌گويد. ولی اگر کسی مدعی دليل آوردن است بايد بتواند اين تناقضات را توضيح دهد. يعنی بايد توضيح دهد اين‌ها که اهل باطن هستند چرا هم‌ديگر را تکذيب می‌کنند.

آقای زرندی: در مورد تعارضات بين اهل باطن اديان مختلف، آقای شووان در يکی از مقاله‌های خود از چند ديدگاه اين مسئله را مورد بحث قرار داده‌اند. يکی از مقالات مهم ايشان هم‌زيستی شريعت و طريقت است. چون باطن دين مراحل مختلفی دارد و همواره درجاتی از سالکين معنوی وجود دارند که آن حقيقت مطلق را حاصل نکرده‌اند و ليکن به نوعی و در درجات محدودی ورای صورت رفته‌اند. به جهت اين هم‌زيستی شريعت و طريقت در بعضی مقاطع تاريخی و جغرافيايی اين کوته نظری را از جانب اهل باطن می‌بينيم. در عين حال در بين آن‌هايی که واقعاً آن تحقق معنوی را حاصل کرده‌اند ما نزديکی بسيار زيادی را در اهل باطن ايمان می‌بينيم. شما می‌توانيد جملاتی از گيتا، جملاتی از رومی و حضرت علی و حضرت عيسی را در کنار هم بگذاريد و اگر صرفاً تفاوت سبک بيان را يک مقدار حذف کنيد، آن وقت اين که چه جمله‌ای را چه کسی گفته، غيرقابل تشخيص می‌شود.

آقای ناظريان: در رابطه با همين فرمايش شما ببينيد راه باطن يا اهل باطن اديان مختلف هم درجاتی دارد. شما طيف نور را نگاه کنيد می‌بينيد به صورت طيف هست. برای همين هم می‌توان گفت زمانی که دارد از شريعت به سمت آن حقيقت می‌رود، طريقتی بايد باشد. اين طريقت هم تا به آن حقيقت بی‌رنگ برسد باز يک مقدار رنگ شريعت را داراست. رنگی که جنبه‌ی محدودش مورد نظر ماست. اين رنگ کم رنگ و کم رنگ‌تر می‌شود تا به خود حقيقت که می‌رسد بی‌رنگ می‌شود. در اين نقطه – حالا از يک شريعت ديگر هم شروع شده باشد همين حالت را دارد– آن هايی که به آن مرکز رسيده‌اند صحبتشان کاملاً يکی است. ولی اين وسطها دقيقاً اين‌ها رنگ دارند، محدوديت دارند و هنوز نمی‌توانند ببينند که آن يکی دارد دقيقاً اين حرف را می‌زند.

در سطح طريقت بايد بدانيم عرفان درجات مختلفی دارد. عرفان متوسط و عرفان محض داريم. که در آن درجه‌ی عرفان محض هست که آن هايی که به قله‌اش رسيده‌اند آن‌ها دقيقاً صحت حتی شريعت و طرق اديان ديگر را می‌بينند و نفی نمی‌کنند.
آقای ناظريان

بنابراين در سطح عرفانی يا اگر بخواهيم به زبان اسلامی بگوييم در سطح طريقت بايد بدانيم عرفان درجات مختلفی دارد. عرفان متوسط و عرفان محض داريم. که در آن درجه‌ی عرفان محض هست که آن هايی که به قله‌اش رسيده‌اند آن‌ها دقيقاً صحت حتی شريعت و طرق اديان ديگر را می‌بينند و نفی نمی‌کنند. و همان طور که شما فرموديد اگر قطعاتی از گفتار و نوشته‌های اين افراد که در اديان مختلف وجود دارند را در کنار هم بگذاريم می‌توان به يک متن واحدی رسيد که اگر آن را بدهيم يک نفر بخواند فکر می‌کند که اين‌ها را يک نفر نوشته است. درمقاله The Symbolism of the Mirror در کتاب Mirror of the Intellect از آقای Titus Burkhardt ايشان پاراگرافی را نقل کردند که اگر شما به نويسنده‌ی آن توجه نکنيد همان طور که نويسنده نيز به آن اشاره کرده بسيار به دکترين تصوف شباهت دارد.

Just as it is in the nature of a mirror to shine, so all beings at their origin possess spiritual illumination. When, however, passions obscure the mirror, it becomes covered over, as if with dust. When false thoughts, under the direction of the master, are overcome and destroyed, they cease to proclaim themselves. Then is the Intellect illumined, in accordance with its nature, and nothing remains unknown. It is like the polishing of the mirror ... (Tsung-mi)

سمبوليسم آيينه و اين که آيينه‌ی دل آدم غبار گرفته و بايستی با سير و سلوک اين گرد و غبار را برطرف کرد و زدود، در همه‌ی اديان وجود دارد. واقعيت اين است که بين قلل عرفان در تمامی اديان وحدت کامل وجود دارد. اما عرفان متوسط که به آن مرحله نرسيده است ممکن است نفی کند و اين نيز تاحدی لازم است. زيرا برای يک عده از افراد پاسخ گوست. ببينيد اين خيلی مهم است که ما از دين چه انتظاری داريم. دين وظيفه‌ی خودش را اين نمی‌بيند که تمام حقيقت آبژکتيو را برای مردم بيان کند. چون در اين دوره‌ی آخرالزمان، که ما در آن هستيم تمام مردم پذيرای اين حقيقت نمی‌توانند باشند. زيرا به دنبال شهوات نفسانی هستند. ولی تا آن‌جا که می‌توان بايد آن‌ها را جذب کرد. بنابراين حضرت بودا تعبير «اوپايه» را به کار می‌برند. خود دين در کل می‌شود يک اوپايه. يک سراب رهايی بخش. دين نمی‌آيد تمام حقيقت را به صورت عريان بيان کند در حالی که تمامی حقيقت را در درونش دارد.

در مورد فرمايشات ديگر شما بايد بگويم مولانا هم در مثنوی دارد استدلال می‌کند. من مثنوی را به عنوان يک دکترين می‌بينم. تمام صحبت او استدلال است. زبانش شعر است، اما اين اشکالی ندارد. اما همه‌ی آن استدلال است و سعی دارد با استدلالش مخاطبين را قانع کند که اين حرف‌ها صحيح است و حقيقت دارد.

آقای زرندی: در مورد جدال هايی که در طول تاريخ می‌بينيم. قسمت اعظمش را می‌توان به مسأله‌ی هم‌زيستی اهل شريعت و اهل طريقت يا عرفان متوسط به اصطلاح رجوع داد. در عين حال بايد دانست که از نظر مذهب، هدف زندگانی انسان يک زندگانی زمينی نيست. زندگانی زمينی صرفاً سکويی است برای عروج به زندگانی آسمانی و وقايعی که در زندگی افراد مقدس رخ می‌دهد. به نوعی درس عبرتی است برای آدميان. در نتيجه در سطوح مختلف مثل اصحاب حضرت رسول اين جنگ و جدال را می‌بينيم. در آن سطح اين درامی است از subjectivity انسانی که غيرقابل اجتناب است و طبع انسانی و رسالت‌های خارجی اين‌ها را در راستای يکديگر قرار می‌دهد.

آقای ناظريان: به يک معنا می‌توان گفت يک تئاتر هم هست و رسالتی هم دارند و بعضاً محدوديت هايی است که بايد باشد. وگرنه پيروان بعدی نمی‌توانند از آن دين پيروی کنند. مثلاً حضرت عيسی نمی‌گويد مردم بياييد يهودی شويد يا حضرت رسول نمی‌گويند بياييد مسيحی شويد. هرکدام يک دين جديدی را پايه گذاری می‌کنند و طبيعتاً شما نمی‌توانيد از بنيان گذار يک دين بيان صريح وحدت متعالی اديان را انتظار داشته باشيد. اين خيلی مهم است که عامه‌ی مردمی که پيرو يک دين هستند با اعتقاد به اين‌که اين دين مطلق است و تنها همين دين است که دينِ درست است مؤمنانه دين ورزی می‌کنند و آن وقت به رستگاری در سطحی که برايشان ممکن است می‌رسند. وحدت متعالی اديان برای عامه‌ی مردم در زمانی که سنن هنوز پويا و زنده هستند اصلاً لزومی ندارد. زيرا نمی‌تواند کمک به رستگاری فرد کند. تا همين صد سال اخير به آن صورت تماسی بين پيروان اديان مختلف وجود نداشت.

آقای زرندی: تا قبل از دنيای امروزی مرزهای بين تمدن‌ها از نظر فرهنگی و جغرافيايی تا حدود زيادی بسته بود. در زندگی روزمره‌ی يک انسان که فرض کنيد در يک ده در مرکز ايران زندگی می‌کند، اصلاً اين که مسيحيت چه نقشی می‌تواند داشته باشد مطرح نمی‌شود. پس چه لزومی دارد که بنيان‌گذار دين اسلام برای اين فرد صحبت از وحدت متعالی اديان بکند. يا مثلاً بگويد در ده‌ها هزار کيلومتر از تو دين ديگری هم وجود دارد. پيروان آن دين هم برحقند. آن‌ها طور ديگری از خدا صحبت می‌کنند و غيره. اين تنها در عهد اخير که مرزهای بين تمدن‌ها گسسته شده به شکل مبسوط ضرورت پيدا می‌کند. مولانا هم می‌گويد:

آن جا که الست آمد ارواح بلی گفتند
اين مذهب و ملت‌ها می‌دان که نبود آن جا

در حالی که مولانا به همين يک بيت اکتفا می‌کند، آقای شووان اين تعاليم را در ده‌ها کتاب بيان می‌کنند.

آفتاب: بسيار متشکرم از توضيحات شما. علی‌الظاهر عمده‌ی اختلاف بر سر قالب و چگونگی بيان ادعای نظريه وحدت متعالی اديان است، اين‌که اين ادعا را از مقوله‌ی عرفان بدانيم يا از مقوله‌ی فلسفه بدانيم. از مقوله‌ی علوم که نياز به بيان دلايل عقلی دارد بدانيم يا از مقوله‌ی شهود بدانيم که به هر حال شخص به آن رسيده و الزامی نيست که قابليت آزمون برای ديگران هم داشته باشد. و بقيه می‌توانند ايمان پيدا کنند يا نکنند.


پاورقی:

١ Different aspects of the reality corresponds to different points of views


+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

گفت‌وگوی آفتاب در تبيين نظريه‌ی وحدت متعالی اديان - بخش اول

http://www.aftab-magazine.com/3/page7:1

مقاله‌ی عالمانه‌ی «وحدت متعالی اديان» از دکتر بينای مطلق که بخش پايانی آن در همين شماره از نظر خوانندگان گذشت، فرصت مناسبی فراهم کرد برای تأمل دوباره درباره‌ی يکی از پرآوازه‌ترين، تأثيرگذارترين و در عين حال بحث‌برانگيزترين آراء متفکر نام‌آور معاصر، فريتهيوف شووان. آن‌چه در زير از ديد خوانندگان می‌گذرد، حاصل گفت‌وگويی است در واکاوی و تبيين زوايای اين نظريه. در اين گفت‌وگو آقايان دکتر مهرداد زرندی و اميرهوشنگ ناظريان، که هر دو از صاحب‌نظران در آراء فريتهيوف شووان هستند، مهمان آفتاب بوده‌اند.

*****

آفتاب: شما چه تفاوتی می‌بينيد بين پلورالسيم دينی و نظريه‌ی وحدت متعالی اديان؟ آيا اين دو نظريه مدعيات يکسانی دارند؟ يا ادعاهای متفاوتی هستند که تنها از نظر ظاهری به هم شباهت دارند؟

آقای زرندی: وقتی صحبت از پلوراليسم می‌شود بايد ديد که چه معنايی از آن را مد نظر داريد. به يک معنا می‌توان گفت تعارضی بين اين دو نظرگاه وجود ندارد و بسياری از افرادی که به وحدت متعالی اديان معتقد هستند به نوعی ممکن است بگويند ما می‌توانيم اين را پلوراليسم مذهبی بدانيم وليکن پلورالسيم به معنايی که الان متداول شده، بعد از بحرانی که کليسای مسيحيت بعد از جنگ جهانی دوم داشت، به نوعی بر مبنای درک دقيق مذهب استوار نيست. وقتی صحبت از وحدت متعالی اديان می‌شود در اين نظرگاه اعتقاد به يک حقيقت مطلق، محوری است. اين حقيقت مطلق می‌تواند بيا‌ن‌های متفاوتی داشته باشد. اين را می‌توان يک نماد بصری هم برايش در نظر گرفت که مثلاً نور که بی‌رنگ است وقتی از يک منشوری می‌گذرد به رنگ‌های مختلفی شکسته می‌شود هر کدام از اين رنگ‌ها نور هستند، روشنگر هستند و به ما کمک می‌کنند که حقيقت را ببينيم در عين حال صرفاً يک وجه از آن نور بی‌رنگ هستند. مولانا اين را چنين بيان می‌کند:

چون که بی‌رنگی اسير رنگ شد
موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد
چون به بی‌رنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی

در اين‌جا اعتقاد به آن نور بی‌رنگ و يا اصل مطلقی که منشأ اين صورت‌های مختلف بوده اساس است. در پلوراليسمی که برخی در اين چند دهه‌ی اخير مطرح می‌کنند مسئله بيشتر کوتاه آمدن بين نظرگاه‌های مختلف است يعنی حقيقت مطلقی به آن شکل مطرح نمی‌شود و از يک ديدگاه نسبی به حقيقت مذهبی نگاه می‌شود و آن‌وقت چون اين نظرگاه‌های نسبی با يک‌ديگر تفاوت‌هايی دارند و زمانی با هم جنگ و جدل داشته‌اند که حرف خود را به کرسی بنشانند، حالا به اين نتيجه رسيده‌اند که بهتر است به نوعی با هم کنار بيايند. اين نظرگاه با نظرگاه وحدت متعالی اديان از بنياد متفاوت است. وحدت متعالی اديان اعتقاد به آن اصل مطلق برايش محوری است و اين در پلوراليسم به معنای متعارفش که کليسای کاتوليک بعد از کنسول دوم واتيکان در سال ١٩٦٥ اتخاذ کرد، وجود ندارد.

آفتاب: بله، پلوراليسم تعابير کاملاً متفاوتی می‌تواند داشته باشد. در اين‌جا منظور پلوراليسم به تعبير جان هيک١ را در نظر می‌گيريم. در ديدگاه جان هيک بسياری از وجوه با نظريه‌ی وحدت متعالی اديان مشابه به نظر می‌رسد. از نظر جان هيک تمايزی که ما بين اديان می‌بينيم تمايز بين شريعت اديان است و نه تفاوت در گوهر اديان. اتفاقاً جان هيک در برخی از مقالاتش و يا کتاب‌هايش به پاره‌ای از اشعار مولانا از جمله شعری که شما استفاده کرديد استناد می‌کند و بعضی از تمثيلات مولانا را برای اثبات ادعای خودش بيان می‌کند که نشان می‌دهد قائل به يک حقيقت واحد و متعالی برای اديان است. از جمله به اين تمثيل مولانا اشاره می‌کند که تا وقتی ده تا چراغ داريد اگر به چراغ‌ها نگاه کنيد ده‌تا می‌بينيد و اگر به نور چراغ‌ها نگاه کنيد يکی می‌بينيد. اديان مختلف مثل همين چراغ‌ها هستند و خلاصه اين‌که رای جان هيک از نسبی‌گرايی به‌دور است و به نظر نمی‌رسد که غرض لا‌اقل اين روايت از پلوراليسم نزد جان هيک اين باشد که بخواهد تسامحی به‌وجود بياورد که نظرگاه‌های مختلف بتوانند با هم کنار بيايند.حالا با اين قرائت از پلوراليسم شما فکر می‌کنيد بالاخره می‌توان اين دو ديدگاه را نزديک تصور کرد؟

انسان صرفاً با مطالعه‌ی عالم بيرون نمی‌تواند ره به عالم ماورا ببرد، اگر عالم ماورا دستش را به سوی او دراز نکند ...
اين‌طور نيست که انسان‌های مختلف، وجوه متفاوتی از حقيقت را می‌بينند، بلکه خداوند خود را در قالب‌های متفاوتی آشکار کرده است.
دکتر محمودی زرندی

آقای زرندی: همان‌طور که من از ابتدا گفتم بايد ديد که چه مفهومی از پلوراليسم مد نظر است. و به يک معنا می‌توان گفت تعارضی بين دو ديدگاه وجود ندارد. من پلوراليسم را به معنای خاصی که کليسای کاتوليک در چهل سال اخير اتخاذ کرده با نظريه‌ی وحدت متعالی اديان متعارض ميبينيم اما آن‌چه که شما از جان هيک ياد کرديد در واقع در زمره‌ی تعابيری قرار دارد که ممکن است قائلين به وحدت متعالی اديان هم به کار ببرند و با آن موافق باشند.

آفتاب: به نظرمی‌آيد که لااقل اين قرائت از پلوراليسم و وحدت متعالی اديان به هم نزديک‌اند اما نکته‌ی قابل تأمل اين است که اين‌ها از دو مبنای کاملاً متفاوت شروع می‌کنند اما به نقطه‌ی واحدی می‌رسند. يعنی مثلاً در آثار شووان نقدی را که نسبت به فلسفه به‌ويژه به فلسفه‌ی کانت دارد می‌بينيد درحالی‌که جان هيک کاملاً با يک مبنای کانتی شروع می‌کند. هم کانتی بودن را می‌توان در آثارش ديد و هم تصريح می‌کند که موافق کانت است و حتی در دين‌شناسی هم يک مبنای کانتی دارد، به اين معنی که تفاوتی است ميان آن چيزی که در نفس‌الامر هست و آن چيزی که ما می‌شناسيم و اين در مورد دين هم صادق است. در واقع دينی را که ما به آن قائل هستيم دينی است که ما می‌شناسيم نه آن‌چه که در نفس‌الامر است. از اين‌جا آغاز می‌کند و يکی از مبانی‌ای که او را به پلوراسيم می‌رساند همين نکته است.

يعنی فی‌الواقع يکی از وجوه اين‌که حقيقت واحد، تجليات متفاوت دارد، اين است که از نظر اشخاص متفاوتی مورد شناسايی قرار گرفته است. بنابراين ممکن است که وجوه متفاوتی از آن حقيقت واحد درک شده باشد و در اين‌جا است که هيک از همان تمثيل فيل در تاريکی مولانا هم استفاده می‌کند. يعنی از ديد جان هيک يکی از وجوه پلوراسيم فربه بودن حقيقت است. چون حقيقت بسيار بزرگ و عظيم است و هر يک از شرايع مختلف ممکن است وجهی از حقيقت را ببينند و حتی اگر که اين‌طور نباشد که وجوه مختلفی را ببينند، از پشت عينک‌های مختلفی حقيقت را می‌بينند و به هر جهت شبيه منشوری که شما گفتيد هر کدام رنگی از آن نور را می‌بينند يعنی با يک مبنای کاملاً کانتی به همان نقطه‌ای می‌رسد که شووان با رد فلسفه‌ی کانتی يا فلسفه‌ی جديد به آن می‌رسد.

آقای زرندی: يک مسئله‌ی اساسی در کسی که به مسئله‌ی ارتدوکس معتقد است اين است که صرفاً انسان با مطالعه‌ی عالم بيرون نمی‌تواند ره به عالم ماورا ببرد، اگر عالم ماورا دستش را به سوی او دراز نکند. حافظ می‌گويد:

به رحمت سر زلف تو واقفم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن

 

مطلب برای کسی که به مذهب معتقد است اين نيست که انسان‌های مختلف وجوه متفاوتی از حقيقت را می‌بينند بلکه آن‌ها معتقدند که خداوند خودش را در قالب‌های متفاوتی آشکار کرده است. البته اين قالب‌هايی که خداوند می‌گيرد متناسب با نفس آن قوم و يا به اصطلاح کسانی که پذيرای اين قالب هستند، می‌باشد. حال من در مورد جان هيک با توجه به اين‌که با ظرايف تفکرش آشنا نيستم قضاوت نمی‌کنم اما در آن‌چه که شما فرموديد اين مسئله متفاوت به نظر می‌رسد، بين آن‌چه که از جان هيک فرموديد و آن‌چه قائلين به وحدت متعالی اديان به مفهوم شووانی به آن معتقدند، چون شوان يک آدم مؤمن بود و برای او تحقق معنوی، محور زندگی بود و از ديد او وظيفه‌ی هر انسان رستگاری است که اين رستگاری تنها با تلاش خود آدم ممکن نيست اگر خداوند دستش را به سمت او دراز نکند و اين دراز کردن دست خداوند همان وحی آسمانی است که در صورت‌های مختلفی جلوه‌گر می‌شود.

آقای ناظريان: نکته‌ای که وجود دارد و تفاوتی که به نظر می‌آيد اين است که در نظريه‌ی وحدت متعالی اديان اين اعتقاد وجود ندارد که هميشه يک اختلاف بين ماهيت واقعی اشياء و آن‌چه ما می‌فهميم وجود دارد. می‌تواند اين اختلاف وجود نداشته باشد. يعنی اين نيست که بگوييم که ذاتاً يک مانعی بين رابطه شناسانده و موضوع شناسايی وجود دارد. چون حقيقت همه اشياء در ذات روح آدمی هست و ذات و روح آدمی از خود حقيقت سرشته شده است. بنابرين آدمی حقيقت هر شیء را می‌تواند بشناسد.

پس اعتقاد وحدت متعالی اديان اين نيست که يک حقيقتی وجود دارد ولی ما نمی‌توانيم هرگز آن را درک کنيم و چون اين حقيقت قابل شناسايی نيست و هر کس به نحوی اين حقيقت را توصيف می‌کند پس می‌توانيم بگوييم اديان ديگر هم درست هستند چون من نمی‌توانم شناخت دقيقی بدست بياورم و شما هم که از دين ديگری هستيد نمی‌توانيد.

هر دينی در واقع تمام حقيقت را بيان می‌کند ولی با نحوه‌ی خاص خودش. اين نحوه نمی‌تواند نحوه‌ی ديگری را هم شامل شود چون هر نحوه‌ای يک صورت‌بندی است که ممکن است اين صورت‌بندی صورت ديگری را نفی کند.

در اصل شروع دين همان‌طور که آقای زرندی فرمودند از طرف خداوند پيام آسمانی برای مردم آمده است و هر قومی همانند ظرفی هست برای اين مظروف که پيام الهی است و خداوند که اين ظرف يعنی مردم را خلق کرده است خودش به بهترين نحو می‌داند که چه پيامی متناسب با چه ظرفی است. اين است که تفاوت اديان در سطح شرايع در واقع اين است که ظرف آن‌ها متفاوت است تفاوت‌ها، تفاوت‌های ذاتی نيستند چرا که همه انسان‌ها دارای روحی الهی هستند و آن تمثيل نور که صحبت شد، در آن‌جا که می‌گوييم همه‌ی اين‌ها نقش منور کردن دارند، اين همان وحدت است يعنی نور اين شناسايی را می‌دهد که اين خيلی مهم است.

آقای زرندی: همه اديان ربط به اين حقيقت دارند. می‌توان مسئله را با اين مثال بيان کرد که مثلا ًما دو قوه‌ی بينايی و شنوايی داريم. قوه‌ی بينايی نمی‌تواند جنبه‌ی صوتی حقيقت بيرون را به ما اطلاع بدهد. قوه‌ی شنوايی نمی‌تواند جنبه‌ی بصری حقيقت بيرون را به ما اطلاع بدهد در نتيجه اين‌ها يک محدوديت ذاتی دارند. حالا حقيقت بيرون، هم جنبه‌ی بينايی دارد و هم شنوايی و اين به نظر من به ديدگاه کانتی نزديک می‌شود درحالی‌که در ديدگاه قائل به مذهب، درست ممکن است که يک قومی مثل قوم زردپوست بيشتر بصری باشند و يک قومی مثل قوم سفيدپوست ذهن‌گرا باشند. در نتيجه به اصطلاح، مذهب قوم سفيدپوست بيشتر به صورت تئوری و تعليمات مکتوب يا شفاهی می‌باشد درحالی‌که در قوم زردپوست اين مفاهيم نمادهايی بصری دارند. مثلاً مفهوم لا اله الا الله در فرهنگ چينی يين يانگ٢ است که يک تصوير و نماد بصری است. حالا درست است که اين چنين است اما هر کدام از اين‌ها به آن حقيقت فوق صورت مرتبط است. از طريق تعاليم معنوی انسان می‌تواند شناخت لازم را برای آن بارقه‌ای از نور الهی که در عمق دلش نهفته است پيدا کند که شناسنده‌ی واقعی همان بارقه‌ی الهی در آدمی است و نه آن نفس فردی ما. اين تفاوتی است که به ذهن من می‌رسد.

آقای ناظريان: فقط من صحبت‌های جناب زرندی را اين طور تکميل می‌کنم که با توجه به شعر مولانا که:

 

در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بيرون شدی

در اين‌جا شمع به معنای عقل آدمی و چشم دل است و آن است که حقيقت را می‌بيند. درحالی‌که افراد مختلفی هستند که فقط بخشی از حقيقت را می‌بينند. در ديدگاه وحدت متعالی اديان اين‌طور نيست که هر دينی تنها بخشی از حقيقت را می‌بيند و فاقد حقيقت کلی می‌باشد. مثلاً ما در فارسی می‌گوييم سلام. در فرانسه Bon Jour و در انگليسی Hello. اين‌ها همه يک مفهوم را می‌رسانند ولی هر کدام با يک زبان خاصی می‌گويند. آوای صوتی اين سه کلمه با هم متفاو‌ت‌اند يعنی دارای ساختارهای صوتی، يا به عبارت ديگر، دارای صورت يا صورت‌بندی‌های متفاو‌تی هستند که همين حقيقت واحد را به نحو متفاو‌تی بيان می‌کنند. Hello ساختار صوتی خودش را دارد و ساختار صوتی «سلام» را که همان حقيقت را در بردارد، نمی‌تواند دارا باشد زيرا هر صورت فقط می‌تواند خود آن صورت باشد و نه صورتی ديگر، و بدين معنی می‌توان گفت که هر صورت صورتی ديگر را نفی می‌کند. ولی Hello نيز همان حقيقت را به صورت کامل بيان می‌کند و چيزی را فروگذار نمی‌کند. از اين جنبه فرقی بين اين‌ها نيست.

پس هر دينی در واقع تمام حقيقت را بيان می‌کند ولی با نحوه‌ی خاص خودش. اين نحوه نمی‌تواند نحوه‌ی ديگری را هم شامل شود، چون هر نحوه‌ای يک صورت‌بندی است که ممکن است اين صورت‌بندی صورت ديگری را نفی کند.

آفتاب: فی‌الواقع در پلوارسيم يک بعد سلبی وجود دارد و يک بعد ايجابی. يعنی وقتی شما تفاوت می‌بينيد، يکی از دلايل اين تفاوت اين است که: «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند»، يعنی چون آن حقيقت کاملاً روشن نيست اين وجوه ممکن است مثل هم نباشند. اين يک جنبه است. اما يک جنبه‌ی ديگری جنبه‌ی ايجابی است و همان‌طور که مولانا می‌گويد:

پس حقيقت در حقيقت غرقه شد
زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد

با توجه به اين جنبه از پلوارسيم، به نظر می‌رسد که تفاوت محوری بين پلورالسيم و وحدت متعالی اديان وجود ندارد. آن جنبه ديگری هم که شما فرموديد در باب اين‌که اين‌جا دستگيری الهی است تضادی ديده نمی‌شود. اين‌که اديان مختلف مظروف‌های مختلفی هستند برای يک مفهوم واحد، و صورت‌های متفاوتی می‌دهند به امر بی‌صورت واحدی، می‌تواند با پلوارسيم کاملاً قابل جمع باشد. مثلاً همين تعبيری که مولانا دارد:

دم که مرد نايی اندر نای کرد
در خور نای است نی در خور مرد

آن امر بی‌صورت يعنی آن دم و آن حقيقت الهی، وقتی به نی دميده می‌شود، در خور نای است نه در خور مرد يا خود حقيقت. آن‌جا هم شما می‌توانيد قائل باشيد که هدايت از اوست و اوست که در ظروف مختلف به صورت‌های مختلف ظاهر می‌شود. با توجه به ظرفيت اين نی‌ها به اشکال مختلفی می‌دمد و ما صداهای مختلفی از آن می‌شنويم. دم واحدی است، نی‌های متفاوت‌اند.

اما به هر جهت در اين مباحثی که با مبانی متفاوتی شروع می‌شود و به نوعی به نتايج کاملاً مشابهی می‌رسد -که البته شايد به نظر دوستان چندان هم يکسان به نظر نرسند- نکته‌ی قابل توجه اين است که اين ادعا که اديان متعدد حاوی حقيقت واحدی هستند، يک ادعای پيشينی است يا يک ادعای پسينی؟ يعنی ما نگاه می‌کنيم به همين اديان و به شکل پسينی، می‌گوييم اين‌ها به يک جا می‌رسند و يا به لحاظ پيشينی می‌گوييم که چون خدای واحدی است و اديان متعددی آورده، حتماً بايد اين‌طور باشد که اين‌ها را به نقطه‌ی واحدی بکشاند؟


پاورقی‌ها

١ John Hick: فيلسوف برجسته‌ی مسيحی که صاحب تأليفات متعددی در باب تکثرگرايی و پلوراليسم دينی است.

٢ «يين يانگ» نماد بنيادی سنت چين است.

 
«يين» اصل مونث و «يانگ» اصل مذکر می‌باشد که هرکدام جنبه‌ای از قطب مکمل را در خود دارد. اين نماد -به مانند لا اله الا الله- در سطوح مختلف قابل تفسير و کاربرد است و به يک معنا تمامی متافيزيک و جهان‌شناسی از آن قابل استخراج است. چهار بخش اين نماد با چهار کلمه‌ی شهادت متناظر است. برای مطالعه‌ی بيشتر به مقاله‌ی The Five Divine Presences در کتاب Form and Substance in Religions اثر Frithjof Schuon مراجعه نماييد.
+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

" مولوي " شمس انديشه " اقبال " است

http://www.poetry.ir/archives/000631.php

حمد بقايي ماکان‌‏:
تهران- خبرگزاري كار ايران

"مولانا" 300 سال پيش از "لوتر" ايجاد واسطه ميان مخلوق و معشوق سرمدي را نفي كرد.
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, در دومين روز همايش آموزه‌‏هاي "مولانا" در جهان معاصر كه در دانشكده كشاورزي كرج برگزار شد، "دكتر محمد بقايي" ( ماكان ) در سخناني با عنوان "مولوي شمس انديشه اقبال" از "اقبال لاهوري" به عنوان "مولوي" عصر حاضر ياد كرد كه پس از او كسي همتراز "مولانا" نيست كه با فلسفه جديد و قديم , عرفان , تفكرات شرق و غرب , نظريه‌‏هاي اجتماعي , سياسي و اخلاقي و تمام پديده‌‏هاي نظري و عملي و علوم جديد آشنا باشد و گفت‌‏: به اضافه اينكه "اقبال لاهوري" 700 سال اطلاعات پس از "مولانا" را در چنته داشت، "اقبال" همه اينها را در چرخشت خمخانه خود به هم آميخت و از آن فلسفه خودي را پديد آورد.
بقايي با بيان اينكه تاثير "اقبال" از "مولانا" را مي‌‏توان در دو قسمت ساختاري و مضموني تقسيم بندي كرد، در مورد تاثير ساختاري "اقبال" از "مولانا" اظهارداشت‌‏: به جز "گلشن راز" جديد همه مثنوي‌‏هاي وي در بحر "مثنوي مولانا" يعني رمل مسدس است. او 15 غزل در استقبال از غزل هاي "مولانا" سرود، او بسياري از مفردات "مثنوي مولانا" را در آثار خود به كار گرفت.
مترجم "اقبال و 6 فيلسوف غربي" با اشاره به تاثيرات مضموني "مولانا" بر "اقبال" در مورد مهمترين مضامين و مفاهيم مشترك گفت: "اقبال" در تمام آثارش از "اسرار خودي" تا "ارمغان مجاز" دلبستگي شديد خود را به افكار "مولانا" ابراز مي داد تا جايي كه از او با نام‌‏هاي مرشد و پير ياد مي‌‏كند تا آنجا كه گفت‌‏:
/ فكر من در آستانش در سجود /
"اقبال" در "جاويد نامه" خود كه به سبك "ارداوير افنامه" , "سير العباد سنايي" و "كمدي الهي دانته" به نگارش درآورد،"مولوي" را به عنوان راهنماي سفر خيال خود بر مي گزيند و اين مبين احترام عظيم براي مرشد و مراد خود است و عقل و عشق را در او مي‌‏جويد.
مولف مجموعه 24 جلدي "بازشناسي افكار و آثار اقبال"،"مولوي" را شمس انديشه "اقبال" ناميد و اظهارداشت‌‏: "اقبال لاهوري" در "ارمغان مجاز" چنين مي گويد‌‏: گره از كار اين ناكاره وا كرد
غبار رهگذر را كيميا كرد
ني آن ني نواز پاك باز
مرا با عشق و مستي آشنا كرد
"اقبال" در جاي جاي آثارش فوايد آموزه‌‏هاي عرفاني , اجتماعي و فلسفي "مولانا" را برگرفته و بيان مي كند."اقبال" خود را مبلغ انديشه‌‏هاي "مولانا" مي داند و رسالت خود را اين مي داند كه با ترويج "مولانا" و افكارش در شرق عالم (مسلمانان ) تحرك پديد آورد تا حركتي را كه از خود دارند ز بيگانه بجويند.
بقايي ماكان با بيان اينكه "اقبال" عصر خود و "مولانا" را از بسياري جهات هماهنگ مي داند در توضيح گفت‌‏: در زمان "مولانا" به دنبال استيلاي مغولان فضائل اخلاقي در انحطاط به سر مي برد، مغولان سبب از بين رفتن قدرت سياسي شرق شدند، "اقبال" هم معتقد بود در دنياي امروز مغولان تازه‌‏اي آمدند‌‏: عقل گرايي مفرط و فناوري غرب.از اين رو "اقبال" رسالت خود را در آن ديد كه به مانند "مولانا" به مقابله با اين خطر برخيزد."مولانا" در زمان چيرگي "مولانا" و حتي زماني كه "معين الدين پروانه"، وزير آنان بود، آشكارا از آنان بد مي گفت و مردم را به ايستادگي ترغيب مي كرد تا استقلال يابند. اين انديشه از مضامين محوري افكار "اقبال" است. به بيان ديگر او نقش "مولوي" را در 700 سال پيش براي خود قائل است.
مولف "لعل روان" افزود : "اقبال" از "مولانا" آموخت كه جوامع بشري جز با عشق فعال نمي شوند، اين عشقي است كه "اقبال" در كتاب "بازسازي انديشه ديني" آن را راه حياتي مي‌‏داند.او آموخت كه انسان واقعي بايد پيوسته در طلب آرمان‌‏هاي انساني باشد كه پويايي و تلاش سرلوحه آن است و اين انديشه حضور خود را در همه سروده‌‏هاي "اقبال" نشان مي‌‏داد.
بقايي ماكان انسان آرماني "اقبال" را كسي دانست كه صفات شاهين و شاهباز دارد، زيرا داراي مناعت طبع است، از صيد ديگري ارتزاق نكرده و زندگي آزاد دارد , آشيانه نمي سازد، بلند پرواز است و تنهايي را دوست دارد. از طرفي "مولوي" در يكي از غزل هايش خود را به شاهباز تشبيه مي كند‌‏:
باز سپيد حضرتم , تيهو چه باشد پيش من
تيهو اگر شوخي كند , چو باز بر تيهو زنم
مولف "در شبستان ابد" وجه ديگر تشابه "مولانا" و "اقبال لاهوري" را اينگونه ابراز داشت كه هر دو آدمي را آنگونه باور دارند كه قرآن توصيف مي كند و افزود‌‏: به نظر هر دو تقدير اين نيست كه افعال هر فردي از پيش تعيين شده باشد، "اقبال" و "مولوي" هر دو متفكري پويا و تكامل طلب هستند . به نظر هر دو آدمي از اسفل به اعلي مي رود و براي پيشرفت انسان محدوديتي نيست.
"اقبال" مي گويد : به پاي خود مزن زنجير تقدير
كه اين گنبد گردان رهي هست
اگر باور نداري خيز و درياب
كه چون پا واكني جولانگهي هست
"مولانا" و "اقبال" تلاش را زندگي و عدم تحرك را مرگ مي دانند و هر دو رسيدن به جاودانگي را به ميزان تلاش آدمي مي دانند، هر دو با زمينه تفكرات پيش از خود آشنا بودند، هر دو در قلمرو عقل حضور دارند، ولي نمي خواهند ماوراء عقل را تجربه كنند.هر دو شاعر جهاني اند , شعر شان فلسفي, اجتماعي و عرفاني است.
بقايي ماكان تصريح كرد‌‏: "اقبال" بر خلاف صوفيه وحدت وجودي معتقد به مقام فنا في الله نيست، بلكه معتقدست خود انسان پس از طي مراحل سلوك در كنار خود اعلي جاي مي گيرد و خداي گونه مي شود. در اين مورد از تمثيل زيباي "مثنوي مولوي" استناد مي جويد كه آهن پس از در افتادن به آتش همانند آتش مي شود، ولي هويت و ذات خود را از دست نمي دهد."اقبال" با اعتقاد به چنين انديشه‌‏اي به تصوفي معتقدست كه بنيادش بر عمل , طريقتش بر تلاش دائم و هدفش در سيدن به كمال من نا متناهي باشد، نه آنكه جهان را محل گذر بداند و دلش به حق حق و هو هو خوش باشد.از ديد "اقبال" خدا نيازمند انسان متعالي و كمال يافته است.
اين محقق ادبيات و فلسفه با بيان اينكه "اقبال" از انا الحق "حلاج" فراتر رفت، در ادامه افزود : "اقبال" به مانند "مولانا" كسي را عارف مي داند كه وقتي بر چنان منزلت و مرتبتي نائل آمد، به دنياي ملموسات باز مي گردد و آنچه كه در سير و سلوك تجربه كرده براي بهبود وضعيت جامعه به كار مي برد و لذت خود را به جامعه مي چشاند.پيرو اين طريقت خلوت نشين نيست، بلكه مرد غوغاست و چنين عرفاني از انديشه "مولوي" نشات مي گيرد كه مبتني بر استغنا روحي و الفقر فخري است.
مولف "ميكده لاهور" به دوره اي از زندگي "اقبال لاهوري"، سال 1905 تا 1908 كه در كمبريج مشغول به تحصيل در دوره دكترا بود، اشاره و تصريح كرد‌‏: "اقبال" طي اين سال ها با مطالعه بر روي "مولانا"پي برد كه او افكار "نيچه" و "برگسون" را 7 قرن پيش مطرح كرده بود. به بيان او فاصله ميان "نيچه" و "مولانا" از لحاظ فكر عملي بسيار اندك است. اصل مهم "نيچه" در اين جمله خلاصه مي شود كه : امروز ديگر مساله آن نيست كه بشر چگونه باقي مي ماند، بلكه بايد ديد كه چگونه به كمال مي رسد."مولانا" هم به مانند عكس العملي كه "نيچه" به فساد و زوال انسان پيرامون خود داد، به بي لياقتي هاي اجتماعي , تنگناهاي زندگي و نقايص و فسادهاي اجتماعي و ادبيات به ظاهر زيبا، ولي فلج كننده زمان مغولان عكس العمل نشان داد و سعي داشت بيماري همه گير جامعه خود را بازگو كند. از اين رو "اقبال" با يافتن آراء فلاسفه قرن 20 در "مولانا" او را الگوي افكارش قرار داد و تا واپسين دقايق با او طي طريق كرد.
مولف "سونش دينار" در ادامه به تصور "اقبال" از مابعدالطبيعه و خدا و شطحيات حيرت آور او كه به "مولانا" شباهت دارد، اشاره و افزود : "اقبال" معتقدست خدا را نبايد با ندبه و زاري طلب كرد، زيرا مبين ضعف و درماندگي است.در نظر او تقرب به خدا بايد با شان و مرتبه خدادادي انسان سازگار باشد و انسان بايد با قدرت اراده به جستجوي او بر آيد و او را مثل صيادي به كمند آورد. "اقبال" همچنين به مانند
"مولانا" معتقدست كه در جهان بد مطلق وجود ندارد و بدي امري نسبي است." اقبال" در خصوص فهم حقايق قرآن معتقدست بايد قرآن را چنان خواند كه گويي به خود خواننده نازل شده است، "مولانا" در اين باره گفت‌‏:
ما ز قرآن مغز را آموختيم
پوست را بحر خسان انداختيم
به عقيده "اقبال" و "مولوي" برداشت عوامانه از قرآن را كساني ترويج كردند كه طالب دبدبه و شوكت خود از طريق عوام گرايي بودند كه خلق را از تحرك و ابداع باز دارند.
بقايي ماكان كه در تالار امام خميني دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران واقع در كرج سخن مي گفت، با بيان اينكه "مولانا" 300 سال پيش از "لوتر" ايجاد واسطه ميان مخلوق و معشوق سرمدي را نفي مي كند افزود‌‏: "مولانا" در اين رابطه مي گويد‌‏:
من نخواهم لطف حق از واسطه
كه هلاك قوم شد اين رابطه
"اقبال" هم مي گويد :
از همه كس كناره گير , صحبت آشنا طلب
هم ز خدا خودي طلب هم ز خودي خدا طلب
به عقيده "اقبال" قوه ادراك كسي كه خدا را به راه خويشتن مي جويد، راكد نمي ماند و اين به امري قلبي و ارادي تبديل مي شود و هر دو بر ارزش انديشه آدمي تاكيد مي ورزند.
اگر آن مي گويد‌‏:
اي برادر تو هم انديشه اي
اين يكي مي گويد‌‏:
آدم از انديشه مي گيرد مقام
بقايي ماكان تصريح كرد‌‏: "مولوي" 400 سال قبل از "دكارت" و 600 سال پيش از "هايز نبرگ" انسان را ميزان همه چيز قرار داد. اين مفهوم نهايي فلسفه "اقبال" است كه در جاي جاي آثارش آن را مي توان يافت. هر دو دين را براي انسان مي خواهند، نه انسان را براي دين، هر دو چهره هاي بزرگ دين را مي ستايند و مسلمانان را از تعصب و فرقه گرايي بر حذر مي دارند.
بقايي ماكان در پايان سخن خود از عشق پنهاني "مولانا" و "اقبال لاهوري" به زبان فارسي يعني نهاد فرهنگ و هويت سرزمين ايران به نكته اي كه در افكار اين دو كمتر مورد بررسي قرار مي گيرد، اشاره كرد و گفت‌‏: عصاره آموزه هاي اين دو را مي توان در عشق به ايران جستجو كرد و اين برترين آموزه آنهاست كه سبب شده ما نيز شيفته آنان شويم.اين دو تجسم اين خاك شدند و نامشان ياد آور نام ايران و كلامشان مبين قدرت و توانايي زبان ماست.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

از درون ني منم گويان

http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=9185 

" تنها كلمه است كه مي ماند"  و اين سخن چه مايه از راستي و حقيقت كه با خود ندارد ،  كلام و سخن، نه تنها خود ماندگار است كه راز جاودانگي را نيز با خود به همراه دارد . شايد از آن رو كه سخن حاصل انديشه و قلم است و خداوند بر قلم و برآنچه مي نگارد قسم ياد مي كند ( ن والقلم و ما يسطرون ) ، و چه بسا اين قسم خود سرآغاز بركتي است كه بر سرزمين سخن و انديشه هر دم مي بارد اگرچند ، آنچه به ظاهر مي نمايد ، جز اين باشد – سختي و صعوبت زندگي آنان كه از راه قلم خويش مي زيند ، تحمل ناپذيري وخوش نداشتن هماره قدرت ها، سخندانان و انديشمندان را - . چه بسيارند كساني كه جاودان شدند و به نام نيك  شهره ، نه با توسل به كشورگشايي ها و فتوحات و يا قدرتمندي ها و ثروت ها كه در سايه انديشه اي نيك در جامه سخني خوش ، يا فكري بلند در قالب كلامي شيوا . نمونه هاي اين كسان را در تاريخ ادب ايران به فراواني و وفور مي توان جست و يافت كه نامشان و فراتر از آن ، راهشان در اذهان جستجوگران معاني بلند و متعالي ، جاودان مانده است . بسيار كسان را مي يابيم كه در بيش از يك هزار سال قبل زيسته اند ولي چنان در زيستن كوتاه خود از سالها و قرن ها گذشته اند كه افكارشان هنوز به كار انسان ره گم كرده مي آيد . نامه هاي عين القضات همداني - در اوايل قرن چهارم مي زيسته و به جواني ، در سي و دو ، سه  سالگي " شمع آجين " شده - همچنان راهنماي جويندگان عرفان و انديشه است .

به گزاف نخواهد بود اگر بگوييم ، ماندگارترين و درخشان ترين اين بزرگمردان ، حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي است ، كه با افكار بلند و با دايره المعارف عرفان ايراني – اسلامي خويش ( مثنوي معنوي ) نه تنها در تاريخ انديشه ايران كه در تاريخ انديشه دنيا تابنده و جاودان است و هنوز هم با گذشت هشت سده از ايام زندگي او، آراء و نظراتش انسان عصر پيشرفت و تكنولوژي را به حيرت وامي دارد . به راستي و به كدامين دليل كلام اين راست مردان با گذشت اين همه سال كهنه نشده است ؟. به چه علت هنوز مي توان از اشعار مولانا لذت برد و گاه كه نه ، در بسياري موارد براي درك آنچه گفته به شرح هاي عريض و طويل بر اشعار او نياز است؟ " اقبال عظيمى كه مردم دنيا در اين ساليان‏اخير به مولانا كرده‏اند سِرّش چيست؟ مولانا چه دارد كه بر دل مردم امروز دنيا مى‏نشيند يا مردم‏امروز دنيا چه مى‏خواهند و چه مى‏جويند كه پژواك آن را در كلام مولانا مى‏ يابند. البته نمى‏توان‏گفت كه اين مردم همه آثار مولانا را خوانده‏اند و يا درست خوانده‏اند و درست فهميده‏اند اما اين‏قدر هست كه يك احساس مبهم همدلى با او دارند. روح زمان به گونه‏اى مبهم به سوى مولانا جذب مى‏شود." (1)

آنچه در شعر مولاناست ، روح مواج لطيفي است كه هر انساني را به خود فرا مي خواند ، انسان امروز ، قلمرو خارج و مرزهاي جهان را در نورديده ، ولي آيا به همان ميزان در عالم درون و كشف اقليم جان نيز كوشيده و موفق شده است ؟ انسان اعصار پيشين همواره با دو مجهول دست به گريبان بوده : عالم بيرون و عالم درون . روزگاري كه بر هر دو نادان و جاهل بود ، اين ساحران و شمنان بودند كه به مجهولات آدمي با اوراد و اذكار پاسخ مي گفتند ولي جان تشنه و ذهن آشفته او را آبي ديگر نياز بود ، با ورود به عرصه تعقل و انديشه، آدمي ابتدا و پيش از آنكه بر عالم مادي وقوف يابد بر جهان معنا و جان خويش ، بر حوزه انديشه و ايمان وقوف يافت ، شعرا و فلاسفه بزرگ  شرق و غرب همه متعلق به اين دورانند ، ولي با شروع دوره رنسانس به يكباره انسان از جهان معنا دست شست و به كشف پديده هاي مادي رو آورد ، و در اين غفلت چندان پيش رفت كه امروزه دريافت اشعار آن شعرا و گفته هاي آن فيلسوفان جز به مدد شرح بر آنها براي ما قابل فهم نيست .  " ما امروز با جهان مولانا فاصله گرفته‏ايم و اين فاصله تاريخى، فاصله كوچكى نيست و جهان ما، جهان متفاوتى است و جد و جهد بسيار مى‏خواهد كه خودمان را به او نزديك كنيم و بهترين كسى كه مى‏تواند اين نزديكى را فراهم كند، خود مولاناست " (2)

شايد انسان امروز آرمانشهري را كه آرزومي كند و يا راه رسيدن به آن را مي جويد در اشعار مولانا مي يابد و يا شرح اندوه سنگين خويش را در همان اشعار با شيوه اي نغز و دلكش مي خواند . " انسان امروزى وقتى اين شهرهاى درندشت بى ‏در وپيكر و پر ازدحام و پرغوغا و پرتنش و پرگند و دود و دم و آلودگى‏ها و بيمارى‏ها را مى‏بيند بى‏اختيار مى‏خواهد چون مولانا فرياد برآورد كه:

 

اندرين شهر قحط خورشيد است

سايه شهريار بايستى‏

شهر سرگين ‏پرست پُر گشته ‏ست‏

مشكِ نافه تتار بايستى‏

   

وقتى گروه گروه آدميان را مى‏بيند كه در چرخه پرتب و تابِ شتابان و بى‏امانِ زندگى در كمين ‏يكديگر ايستاده‏اند و روز و شب براى همديگر پاپوش مى‏دوزند، پوستين هم مى‏بَرند و پوست‏هم مى‏درند، دلش مى‏گيرد و فغان مى‏كند:

 

زين همرهانِ سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستمِ دستانم آرزوست

دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست‏

گفتم كه يافت مى‏نشود جسته‏ايم ما

 گفت آن كه يافت مى‏نشود آنم آرزوست‏ "(3)

 

مولانا از گفتني هايي سخن رانده كه هماره براي آدمي دلنشين است، چرا كه روحش گرايش به پاكي ها و زيبايي ها دارد ، عرش آشيان است و در هواي آن ديار مي گدازد ، ني خشك فغان كننده اي است كه از دوري نيستان مي گريد ؛ و مولوي خود نواي آن ني محزوني است كه از فراغ نيستان مي نالد و در هواي بازگشت به آن مي سوزد و داستان مي سازد .  در مثنوي مولوي براي سخن گفتن با معبود نيازي به ادعيه و آداب و رسوم خاص نيست ، مولوي در اشعار خود بشارت مي دهد كه مي توان چون آن چوپان روستايي ساده دل پاك ايمان به زبان خويش و از دل با خدا راز گفت و مطمئن بود كه خدا آن ستايش را نه تنها مي پذيرد كه مي پسندد . مي توان در مثنوي ، شور ايمان و اخلاص عمل يك عالم  دين و عارف سالك را با انديشه هاي مصلحي اجتماعي و معلمي اهل مدارا همراه ديد . مولوي عالمي ديندار است كه بر اعتقادات ديني خود پاي مي فشرد و چون غزالي " عارف خائف " است ، ولي اينها همه پيش از ملاقات با شمس است ، چراكه شمس با تابيدن بر دين و دنياي مولانا ، او را به " عارف عاشق " بدل مي كند ." تحولى ... از عرفان زهدى به عرفان عشقى.  خود مولوى هم در اين باره مى‏گويد كه: سجاده ‏نشين باوقارى بودم/ بازيچه كوى كودكانم كردى "(4) اين مولوي است كه زهد و سجاده و درس وبحث را ، مقام بلند علمي و ديني را به يك باره در پيشگاه " حضرت عشق " به قربان مي برد و مگر نه اينكه در راه خدا انفاق و قربان به جز عزيزترين ها نيست و مولوي نيز به راه قرآن مي رود و عزيزترين هاي خويش را كه وقار و سنگين جاييِ پيرِ عابدِ زاهدي است در پيشگاه حق فدا مي كند. از اين روست كه اشعار مولانا آكنده از عشق است ، او از هر آنچه داشته ، تهي گشته و از چشمه شور و مستي به وفور نوشيده است " اگر بخواهيم اعمال مولانا را در يك كلمه توصيف كنيم همان به كه بگوييم  خوش مردى بوده است. چراكه غم نمى‏شناخته و سراپا آكنده از شادى و خرمى بوده است كه اين شادى و خرمى هم خود محصول وصال بود. برخلاف شاعران ديگر ما كه عموماً شاعران فراق بودند، ابتهاج از وصال در روح مولانا و در سخنان نغز او موج مى‏زند." (5) زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش است كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. " مولانا در ساحت‏آفرينش فكرى و هنرى از سرآمدان و برجستگان عالم است و خصيصه اصلى شاهكارهاى تفكرو هنر آن است كه سر از چنبره زمان و مكان برمى‏كشند و در هر دور و زمان مى‏توانند با مردم آن‏دور و زمان همزبان گردند. قابل بازخوانى و بازشناسى هستند. مولانا را كه شهسوار عرصه‏خلاقيت است بايد از نو خواند و از نو شناخت" (6) كاري كه متاسفانه در ميان ملتي كه افتخار هم ميهني با اين بزرگمرد ، دارند كمتر ديده مي شود . به راستي كداميك از ما مثنوي معنوي يا ديوان شمس را خوانده ايم ؟ كداميك از ما لحظه اي در آن بحر عميق غوطه خورده ايم ؟

خوشبختانه براي آن دسته از علاقمنداني كه آشنايي با اين دايره المعارف بزرگ عرفاني و ساير آثار مولانا را خواستارند، كتب فراواني در تصحيح ، تشريح و خلاصه اين آثار فرهم آمده است . نخستين خلاصه اي كه از مثنوي تنظيم شده متعلق به قرن نهم است  " چكيده مثنوى كه ملاحسين كاشفى در قرن 9 و اوايل قرن دهم پديد آورد، شايد بهترين خلاصه‏اى از مثنوى باشد كه تاكنون پديد آمده است."  (7) اين خلاصه از آن رو كه به زمان مولوي نزديك و بالنتيجه به زبان او نيز آشناست بهترين و گزيده ترين خلاصه ها ي مثنوي است .

مولانا شاعر عرفان و اشراق است و در نتيجه از اسلاف خويش يعني غزالي و عطار بسيار آموخته است ، لذا آن كه در صدد دريافت سخن مولوي است ابتدا بايد با اشعار و متون عرفاني در ادبيات فارسي آشنا شود . علاوه بر اين " مثنوى يك كتاب بسيار جدى است؛ هم معناً و هم لفظاً و حقيقتاً اگر كسى به جد كمر همت نبندد و عزم قطعى بر فهم كلام اين بزرگ نورزد، از دريافت مراد عاجز خواهد ماند. پاره‏اى پيچيدگى‏هاى لفظى در مثنوى هست و از آن بالاتر در معنا، كه اينها بايد قدم به قدم برداشته شود تا آدمى به كعبه مقصود نزديكتر شود" (8) تعدادي از كتاب هايي كه در فهم و شناخت بيشتر اشعار و احوال مولانا مي تواند خواننده را ياري رساند در زير مي آيد ، بادا  كه براي جويندگان ، راهگشا باشد .

مولوي نامه يا مولوي چه مي گويد تاليف مرحوم جلال همايي كه شرح مختصر و البته بدون تدويني بر مثنوي است و خواننده مي تواند در اين مجموعه نكات نغز فراواني بيابد.

پله پله تا ملاقات خدا  تاليف دكتر زرين كوب است . ايشان خود عشق فراواني به مولوي داشتند و تحقيقات دامنه داري نيز در اين باره انجام دادند. اين كتاب شرح احوالات كودكي به نام جلال الدين محمد است كه در بلخ زاده شده و طي ساليان تلاش و مشاهده و ادراك به مولانا تبديل مي شود.

از شرح هاي مفيدي كه بر مثنوي نگاشته شده است مي توان به شرح نيمه تمام  دكتر فروزانفر اشاره كرد و توسط دوست و همكار ايشان دكتر شهيدي به اتمام رسيد.

شرح مفيد ديگري كه فهم مثنوي را در گام اول ساده مي كند شرحي است كه  دكتر استعلامي بر اين كتاب عظيم نگاشته اند، توضيحات اين كتاب طولاني نيست و مشكلات اوليه را از پيش پاي فهم خواننده بر مي دارد.

آقاي كريم زماني  شرح عاشقانه و مفصلي بر مثنوي نگاشته اند كه براي خوانندگان مي تواند مفيد واقع شود .

شرح  ملا هادي سبزواري  بر مثنوي با استفاده از " مشرب عرفانى ابن عربى و مشرب فلسفى ملاصدراى شيرازى " تنظيم شده است .

شرح نيكلسن  شرح مشهوري بر مثنوي است ولي" شرح به معناى متعارف كلمه نيست؛ يعنى بيت بيت آنها را ترجمه و شرح نكرده. ثانياً در بعضى از جاها ايشان به ادبيات كلاسيك اروپا، يونان و روم، اشاره كرده و توارد خاطرها و مشابهت‏ها را نشان داده است ، اين كتاب براى محققان كار بسيار خوبى است، اما به كسانى كه آغاز به خواندن مثنوى مى‏كنند، كمكى نمى‏كند "

نقد و تفسير مثنوي در كتاب تمثيل در شعر مولانا و همچنين تصحيح مثنوي بر اساس نسخه قونيه و كتاب قمار عاشقانه شمس و مولانا تاليف دكتر عبدالكريم سروش در شرح مثنوي و تفسير عشق در ادبيات فارسي كتاب بسيار ارزشمندي است .

البته آنچه گفته شد تنها كتاب ها و شرح هايي  بر مثنوي معنوي است و نبايد ديوان شمس و كتاب فيه ما فيه مولانا را كه حاوي داستان هاي عرفاني است مغفول نهاد . به هر حال گنجينه هاي يك ملت تنها آن اشيائي نيست كه در موزه هاي نگهداري مي شود و يا ذخايري نيست كه در خاك و اعماق زيمن آن خاك و بوم نهفته است ، درعين حال كه بايد در حفظ و نگهداري اين منابع خداداد كوشيد بايد در شناخت گنجينه هاي عظيم معنوي نيز سعي وافر مبذول داشت . به راستي آيا مي توان پس از قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه، كتاب ديگري را همانند مثنوي معنوي يافت كه حاوي نكات نغز و معاني باريك باشد ؟ زندگي كردن با مثنوي و دم زدن در هواي آن زندگي تازه و سراسر شور و عشقي را به همراه خواهد آورد . امتحان كنيد .

 

سايت تبيان - فريبا کاظم نيا 

پي نوشت ها :

  1. نشريه بخارا ، شماره 33، موحد ، محمد علي ، " نياز هاي وجودي انسان معاصر و انعكاس آن در كلام مولانا"

  2. از وبلاگ سيد ابوالحسن مختاباد  ،" نقد شروح مثنوي ، گفت وگو با دكتر عبد الكريم سروش "

  3. نشريه بخارا

  4. گفتگو با عبدالكريم سروش

  5. همان

  6. نشريه بخارا

  7. سروش

  8. همان

+ نوشته شده در  چهارم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

تحليلي درباره حكايت شاعر شيعه اهل حلب در مثنوي معنوي

علت‌ عاشق ز علت‌ها جداست

http://www.ido.ir/myhtml/tahlil/1384/13841213a.htm

حميد قنبري


داستان شاعر شيعه اهل حلب و عاشورا كه مولانا آن را در دفتر ششم مثنوي آورده است، سؤالاتي چند را به ذهن متبادر مي‌سازد. مهم‌ترين سؤال اين است كه اصولاً چرا مولوي اين داستان را در مثنوي خود ذكر مي‌كند؟ به نظر مي‌رسد در پاسخ به اين سؤال، نخست بايد به چند سؤال ديگر پاسخ داد. شايد از خلال پاسخ به آنها، تا حدودي علت پرداختن مولوي به اين حكايت نيز مشخص گردد. اصولاً مذهب مولانا چيست؟ آيا مولوي به خاطر ماهيت مذهب خود كه شيعه اماميه اثناعشريه است، به روايت عاشورا اشاره مي‌كند؟ اينك وجوهي كه به ذهن متبادر مي‌شود:

1- در پاسخ بايد گفت: تعلق خاطر مولانا به حضرت اميرالمومنين عليه‌السلام در جاي جاي مثنوي و ديوان كبير كه در آن حتي اشاره‌اي مستقيم به شهيدان كربلا (كجاييد اي شهيدان خدايي/ بلاجويان دشت نينوايي) مشاهده مي‌شود، اين ديدگاه را كه مولوي شيعه بوده، تقويت نموده است. حتي مرحوم جلال‌الدين همايي در «مولوي‌نامه1» تحت عناويني چون: تشيع مولوي، داستان خدو انداختن خصم بر روي اميرالمومنين عليه‌السلام، عقيده مولوي در حق خاندان و اهل بيت عليهم‌السلام و داستان باغبان و جدا كردن صوفي و فقيه و علوي از يكديگر در دفتر دوم مثنوي و موارد ديگر، در اين خصوص در صدد است تا موضوع مذهب مولوي را روشن و آشكار نمايد.

اشعاري نظير:

راز بگشا اي علي مرتضي
اي پس از سوء القضا حسن القضا

و يا:

از علي آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل

و نيز اشاره او به حديث: من كنت مولا فهذا علي مولاه در جريان غديرخم:

زين سبب پيغمبر با اجتهاد
نام خود و آن علي مولا نهاد
گفت هركو را منم مولا و دوست
ابن‌عم من علي، مولاي اوست

و اينكه امام حسن عليه‌السلام و امام حسين عليه‌السلام را گوشواره عرش رباني مي‌خواند:

چون كه سبطين از سرش واقف بدند
گوشوار عرش رباني شدند

كه در جريان حكايت شاعر شيعي اهل حلب هم تكرار شد:

پيش مؤمن كي بود اين قصد خوار
قدر عشق گوش، عشق گوشوار

منظور از قصه، واقعه كربلا و عشق گوشوار، عشق امام حسين عليه‌السلام به عنوان گوشواره عرش الهي بر مفاد حديث نبوي صلي‌‌الله عليه ‌و آله است.

مرحوم جلال‌الدين همايي، با اشاره به موارد فوق در مثنوي مي‌گويد: در عمق افكار و عقايد مولوي و گفته‌هاي او در مثنوي جنبه‌يي از محبت و هواخواهي علي و آل علي و خاندان پيغمبر اكرم صلوات الله عليهم اجمعين دريافته‌ام كه مي‌توان آن را با اساس و پايه اصلي تشيع به معني عام كلمه تطبيق كرد.2 البته مقصود استاد همايي همان تشيع مصطلح نيست. زيرا مولوي از لحاظ مذهب فقهي بيش‌تر به آرا حنفي و شافعي متمايل است و به عقيده مرحوم فروزانفر از آنجا كه مولانا بخشي از دوران تحصيل علوم ديني خود را در مدرسه حلاويد كه مركز عمده حنفي‌ها بوده و استاد كمال الدين ابوالقاسم فقيه حنفي آن مدرسه بوده، لذا بايد مولانا رشته فقه و علوم مذهب را در نزد وي تحصيل كرده باشد.3 اما نبايد ترديد كرد كه مذهب مولانا پس از آشنايي با شمس تبريزي و غيبت او، مذهبي ديگر است كه مذهب عشق گفته مي‌شود:

علت عاشق ز علت‌‌ها جداست
عشق، اسطرلاب اسرار خداست

در نفحات‌الانس جامي نقل شده كه وقتي نزد سراج‌الدين قونوي تقرير كردند: مولانا گفته است كه من با هفتادوسه مذهب يكي‌ام، چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بي‌حرمت كند، يكي از نزديكان خود كه دانشمند بزرگي بود بفرستاد كه بر سر جمع از مولانا بپرس كه تو چنين گفته‌اي؟ اگر اقرار كند او را دشنام بده و برنجان. آن كس بيامد و برملا سؤال كرد كه شما چنين گفته‌ايد كه من با هفتادوسه مذهب يكي‌ام، گفت: گفته‌ام. آن كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد. مولانا بخنديد و گفت: با اين نيز كه تو مي‌گويي يكي‌‌ام.4

2- وجه ديگري كه براي نقل اين داستان در مثنوي به ذهن مي‌رسد، همان ديدگاهي است كه مولانا به خاطر آن حكايت و داستان‌هاي ديگر مثنوي را آورده و به تحليل و اغلب عبرت‌گيري و تذكر عرفاني و معنوي را خلاقي و تأويلي آنها پرداخته است. احتمالاً شكايت شاعر شيعه حلب و عاشورا نخستين بار در مثنوي ذكر شده و از آنجا كه جنبه‌اي از طنزي نيز داشته، عبيد زاكاني نيز آن را از مولانا گرفته و و در كتاب‌هاي خود آورده است.5 بنابراين تنها نكته‌اي كه مولانا را به سوي اين داستان جلب كرده همان وجه طنزي كه در غالب حكايات مثنوي جاري است، مي‌باشد. ضمن آنكه مولانا از موضوع غفلت مردم در خبر يافتن از واقعه كربلا پس از چند قول استفاده مي‌كند و آن را مورد نكوهش قرار مي‌دهد:

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان
زان كه بد مرگي‌‌ست اين خواب گران
ور نه‌اي آگه برو بر خود گري
زآنكه در انكار نقل و محشري

همين وجه طنزي به نوعي پرداختن به آسيب‌شناسي نهضت عاشورا را تداعي مي‌كند. چرا كه شيعيان واقعي از اين ديدگاه از اخبار روز جهان اسلام و آنچه بر سر اسلام و مسلمين مي‌آيد، بي‌خبر مي‌مانند و بايد همواره وقايع انساني را كه به نوعي بازندگي معنوي و اعتقادي آنان مربوط است پيگيري نمايند و در برابر آنها واكنش نشان دهند. پيامبر اسلام صلي‌‌الله عليه‌ و آله فرموده است: من سلم ولم يهتم به امور المسلمين فليس بمسلم. (مسلماني كه به امور مسلمانان اهتمامي نداشته باشد، در واقع مسلمان نيست.) مولانا ذيل همين حكايت اين مطلب را به خوبي بيان نموده است:

بايد دانست كه در مثنوي واژه كربلا پنج بار ذكر شده كه هيچ‌كدام به معناي مصطلح آن كه همان اشاره به فاجعه كربلا است، نيامده مانند اشعار زير:

گفت دانم كز تجوع ور خلا
جمع آور رنجتان زين كربلا...6
هين مدو گستاخ در دشت بلا
هين مران كورانه اندر كربلا...7
مسجد ار كرب و بلاي من شوي
كعبه حاجت‌رواي من شوي...8

3- وجه ديگري نيز براي اشاره مولانا به اين واقعه مي‌توان تصور كرد. از آنجا كه ديدگاه مولانا مبتني بر عشق و عرفان به خصوص تحت تأثير جذبات شمس تبريزي بوده كه در مثنوي مكرراً به آن برمي‌خوريم و واقعه كربلا نيز در تحليل حقيقي همان عشق به حقيقت و شهادت در راه محبوب حقيقي و وصال معشوق ازلي است، مولانا به اين واقعه كه اوج از خودگذشتگي و ايثار و فناي في‌الله است علاقه‌مند بوده و با ذكر آن در واقع پيام قلبي خود را به مخاطبين ابلاغ و القاء مي‌كند. البته اين موضوع خاص مولانا هم نبوده و در طول تاريخ ادبيات و شعر عربي و فارسي شاعران و عارفان اسلامي به اين واقعه از بعد عرفاني پرداخته‌اند كه به اشعار عمان ساماني و طالب آملي و محتشم كاشاني و ديگر شاعران مي‌توان اشاره كرد، از جمله طالب آملي در مورد شهيد كربلا سروده است:

به تيغ غمزه از خيل شهيدان
به هر سو كربلا در كربلا داشت
و «نسيمي» مي‌سرايد:
در كربلاي عشق شهيدي كه تشنه رفت
از كوثر زلال تو آب زلال يافت

اصولاً نقش و وظيفه ادبيات، همان تلطيف و بيان متعالي از وقايع و رخدادهاست و تأثيري كه شعر در اين موضوع دارد بر كسي پوشيده نيست، چنانكه ائمه عليهم‌السلام و حضرت اباعبدالله الحسين عليه‌السلام بالاخص خود در جريان واقعه عاشورا و قبل از آن بارها اشعاري از خود و ديگران را به لحاظ اثرگذاري در مخاطب را قرائت كرده‌اند كه برخي تعداد اشعار سروده شده و تمثيل جسته توسط امام حسين عليه‌السلام را بيش از 300 بيت هم دانسته‌اند.9

از جمله اين سروده مشهور كه در روز عاشورا برابر لشكر دشمن خواندند:

الموت خير من ركوب العار
والعار اولي من دخول النار
والله ما هذا و هذا جاري...

(مرگ بهتر از زندگي ننگين است و زندگي در ننگ ولي همراه با اقرار به حق بهتر از ورود در آتش است. به خدا سوگند ننگ و آتش پناه من نخواهند بود.)

به نظر نگارنده اشاره مولانا به اين حكايت، قدر متيقني از هر سه وجه مفروض ياد شده را در بر داشته باشد. به عبارت ديگر مي‌توان چنين انگاشت كه مولانا هنگام سرودن اين حكايت و اشعار، هم در عقيده و مذهب، هم از جهت ديدگاه عبرتي و تأويلي و نيز از بابت اشراف بر محتوا و مضمون واقعه كربلا كه مشحون از عشق و عرفان و ارادت و رابطه مريد و مرادي و سير مراحل كمال (من البقا الي الفنا في الله) واقعه و حماسه بزرگ عاشورا در نظر داشته است.


پي‌نوشت‌ها:

1- مولوي‌نامه(مولوي چه مي‌گويد؟) جلال‌الدين همايي، نشر هما، 1366، چاپ ششم
2- همان، ص51
3- زندگاني مولانا جلال‌الدين محمد مشهور به مولوي، بديع الزمان فروزانفر، كتابفروشي زوّار، 1361، ص 40 و41
4- همان، ص143
5- شرح مثنوي، دكتر محمد استعلامي، جلد ششم، چاپ ششم، 1379، انتشارات دانشگاه تهران.
6- مثنوي مولوي، تصحيح نيكلسون، ج3، ش77
7- مثنوي مولوي، تصحيح نيكلسون، ج3، ش831
8- مثنوي مولوي، تصحيح نيكلسون، ج3، ش4213
9- ر.ك: فرهنگ جامع سخنان امام حسين عليه‌السلام، ترجمه علي مويدي، گروه حديث پژوهشكده باقرالعلوم عليه‌السلام، قم، 1381، (بخش پاياني و ديگر بخش‌ها)

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  | 

دمي با مولانا !

وحيد خليلي اردلي

 

 

جان فشان اي آفتاب معنوي                     مرجهان كهنه را بنما نُوي

ازبزرگ مرد شوريده اي چون مولانا، باتمام وجوه آشكار ونهان وشخصيت شكوهمندوافكار ژرف و وسيع اش سخن گفتن چونان  دل بستن به شنا دراقيانوسي است به هم نفسي جاني خسته ،ودست وپايي بسته،اما بي شك مي توان از درياي زلال سخن وانديشه اش آبي به صورت زد ونوميد نبايد بود و كه :

آب دريا را  اگر نتوان كشيد                 هم به قدر تشنگي بايد چشيد

درروزگار ماكه گشتن درپي انسان كامل وجستن دياري كه كاملان درآن نفس مي كشند در لابلاي هياهوي ماشين و سياست گم شده، بيش از هرزمان ديگري جاي بزرگ انديشاني مثل جلال الدين محمد بلخي خالي است. ازروزي كه استاد گران سنگي اين حكايت را تعريف كرد تاكنون،هرگاه نام اين شاعربزرگ را مي شنوم حتما و بي درنگ ،به ياد آن حكايت مي افتم كه : از رينولد نيكلسون ، دانشمند ، خاور شناس،اديب انگليسي و شارح ابيات مولوي و غواص درياي پر گهر افكار وي ،مي پرسندكه به كدام دليل اين همه با مولوي انس گرفتي و اشعارش را بركاوي و ترجمه كردي ؟ گفت : من حيفم آمد مردم انگلستان ( مغرب زمين) از انديشه اين مرد بزرگ محروم باشند!

اين جاست كه ازخود مي پرسيم پس مغرب زميني ها درشرق شناسي و شرق كاوي خويش فقط در پي طلا و نفت و...نبوده و نيستند كه در حوزه دانش و معنا هم اگرجنس درخشاني يافتند،آن را براي هم وطنان خويش سوغات مي برند. و پاسخ اين پرسش ،كه براستي چرا دردنياي مدرن و پسامدرن امروزي روزبه روز جاي خالي مولانا بيشتر احساس مي شود را بايد هم ازاين گذرگاه رد يابي كرد ونيز دريافت.

مولوي ،آن متفكربزرگ ايراني وانديشمند بلند آوازه كه  شوريدگي را برتعصب و خشك مغزي شورانده و گهرهاي فراواني را ازمعرفت و دانش ودانايي در پيمانه داستان و شعر و سخن نغزپيمانده و به فراخورتمناي هرمخاطبي،عشق را پيش كش مي كند ، بر بلنداي كلمه ايستاده و عالميان را از بدحال و خوشحال خطاب مي كند و بي آنكه  در قيد اين بماند كه چه برداشتي ازاومي كنند و هركسي به چه ظني بر ساحل  درياي انديشه اش مي نشيند،خود را وآبروي خود را ! برجانان عرضه مي كند.

من به  هر جمعيتي نالان  شدم           جفت بدحالان وخوش حالان شدم

هركسي از ظن خود شد يار من          از درون  من  نجست  اسرار  من

والبته  مولوي با خويشتن خويش هم همين سودا و سوال را دارد و مدام با  آن كه در درونش به فغان و غوغا ايستاده است در گفتگو ست:

چه تدبير اي مسلمانان ؟كه من خود را نمي دانم

ني لبك عرفان برآتشستان حنجره اش مي نهد،اين ني جدايي سرا،خود،تحت تاثيرعشق،حرف ها مي زند و قصه ها فاش مي كند:

آتش عشق است كاندر ني فتاد!

و چنگ غريب معرفت را به آهنگي عاشقانه كوك مي كند وجنون را برتارهاي شعروداستان مي نوازد و بدين اتفاق مرزهاي شرق و غرب را در مي نوردد و با بيرق كلام و كلمه بر بلنداي جهان دانش و انديشه ، براي هميشه تاريخ رخ مي نمايد و نور مي تاباند. توجه بي نظيرجهاني به اشعار مولوي كه در بردارنده ي هزاران نكته نغز و اشارات لطيف است نشان ازاين دارد كه جهان امروز عطشناك بهره گيري از سخنان فراتر ازماده وماشين شده است . جاي اين پرسش باقي است كه ، براستي مردمان زمانه از سست عنصران دلشان نگرفته است؟ ومولوي وار اين  نمي خواهند؟ :

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت        شير خدا و رستم دستانم آرزوست

دي شيخ باچراغ همي گشت گردشهر        كزديو دد ملولم و انسانم آرزوست

...اما مهمترين حادثه اي كه درانقلاب  مولوي نقش دارد، طلوع شمس در قونيه است و آتشي كه اين مرد شگفت برجان مولانا برمي افروزد.يا بهتر بگوييم در آتش نهفته در دل دردمند مولانا به دمِ آشنا و غريب خود مي دمد وبه ناگهان آتشفشان خفته در كوچه هاي قونيه شعله مي كشد و يخناي فسرده ي مدرسه وقيل و قالش،ازهم مي گشايد.درست در روزدوشنبه بيست وششم جمادي الثاني سال 642هـ . يك مرد غريبه با اين جهان و مردمان اين جهاني و آگاه ازعلوم شرعي ورياضي وحكمت، كه دنبال «آدمي» مي گشت.

گمشده ي خود را مي يابد و اتفاقاتي مي افتد وآن دوشوريده ماه ها دور از جماعت مردمان و مريدان ، خلوت مي كنند و لابد شمس تبريز پرسش هاي معطل مانده جلال الدين را پاسخ مي گفت ...از آن پس مولوي ، ردا و كتاب و مدرسه را به ديگرسومي نهد و خاموشانه(خاموش تخلص مولاناست) بلندترين آوازها را فرياد مي كند.   

ملاي بلخ ، در حاليكه «پله پله » «ملاقات خدا» را براي سينه هاي شرحه شرحه تشريح مي كند وگذرگاه اندك دنيارا جز دستمايه اي براي لابه هاي عاجزانه و ناله هاي عاشقانه نمي بيند، شعر و قصه و پيمان و پيمانه را در آب و لعاب عرفان شرقي شسته ودرمكتبي كه شمس تبريز وحسام الدين و ديگران حضور دارند ومحي الدين ها بدان گوشه نظر مي كنندبه تعليم همگان دست مي زندتابراي هميشه،هرگاه انسان وانسانيت به غبارغريوهاي ناخوش زمانه گرفتارآمده خورشيد درستي و رستگاري را نشانه كند و نقش سعادت وآرامش زند.  

اگرچه شرح هاي زيادي بر ابيات حضرتش رقم زده شده اما انس گرفتن با كلام او چه با آشنايي شروح ، چه بي آن ، درروزگاردرد آلود بشرمي تواند آرام بخشي با معنا و تكسين دهنده اي لطيف  باشد...

آري اين خامه ي خميده ، از آن خمنده ي كمان عاشقي به اشاره چيزي مي گويد و قلم بر مي زند اما خود چشم برآوازهاي مولوي شناساني دارد كه بلبلانه، اين ترانه هاي  روح بخش را تكرارمي كنند. وبسا مي ترسم، صوت نازيباي اين شكسته ناي و خسته ني ،حق مطلب را ادا نكرده و قار قار قلمش شيفتگان آهنگ هاي شيرين را دلزده كند. پس بهتر است جلوتر نرود و تنها به ياد آوري ومعرفي شناسنامه اي گذرا ونيز روزشمار اتفاقات مهم زندگي آن بزرگ اكتفا كند وهمگان را به قدم زدن در كوچه باغهاي دلرباي آن ملاي ملاحت آفرين وسايه هاي فرح بخش باغ مثنوي دعوت كند ...

همگان‌   را  بچشاند ،  بچشاند ،  بچشاند

هله‌ خاموش‌ که‌ شمس‌ الحق‌ تبریزازاین‌ می

به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟به كه ماند؟

 دل‌  من‌ گرد  جهان ‌ گشت‌  و  نیابید مثالی‌

اما:

نام :  جلال الدین محمد بلخی رومی

تخلص: «خاموش»،« خموش»،«خامش ،«خمش»

تولد: ۶ ربیع الاول ۶۰۴، بلخ( سي ام سپتامبر 1207 ميلادي)

هجرت: سال 616هـ . يا 617هـ .آغاز مسافرت هاي طولاني بهاءولد پدرمولانا به همراه خانواده همزمان با گسترش يورش هاي مغولان.

مرگ پدر: هجدهم ربيع الثاني 628هـ . (1231 ميلادي)

ملاقات باشمس تبریزی:روزشنبه۲۶جمادی الثاني۶۴۲ هـ.ق كه پس ازشانزده ماه هم نشيني بامولوي در بيست و يكم 643 هـ .ق قونيه را ترك مي كند.

وفات صلاح الدين: اول محرم 657 هـ .ق يكي ديگر از معلمان مولوي چشم از جهان مي بندد.

آغاز مثنوي: اواخر سال 657 يا اوايل 658 هـ . ق

عزم تماشا !:غروب روز ۵جمادی الاخر۶۷۲ه.ق درسن ۶۸ سالگی،دسامبر1273 ميلادي ، به قول دكترمحمداستعلامي،دوآفتاب در افق قونيه فرو نشست.

معروفترین کتابهای مولانا: مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه ما فیه

آثار به‌جا مانده‌ی دیگر:مجالس سبعه، مکتوبات

 منابع:

1-    تصحيح وشرح دكتر محمد استعلامي ،انتشارات سخن، چاپ ششم 1379

2-    گزيده مثنوي ، به انتخاب استاد فروزانفر، انتشارات جامي ، 1373

3-    جان جان ، منتخبي از ديوان شمس ، رينولد نيكلسن ،انتشارت نامك،1381

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1385ساعت   توسط شریف  |