عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

زبان و انديشه مولوي با نگاهي تطبيقي به عطار

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-904576&Lang=P

خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: شهرستان‌ها

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد گفت: پس از استاد فروزانفر در پهنه مولوي شناسي و شرح و تفسير مثنوي، پژوهش‌هاي بسيار صورت گرفته اما در بسياري، به جاي آن ژرف نگري و پرداختن به گفتني‌ها به توضيح واضحات پرداخته‌اند.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)- منطقه خراسان، دکتر رضا انزابي نژاد در همايش «زبان و انديشه مولوي با نگاهي تطبيقي به عطار» که امروز در تالار فردوسي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد برگزار شد، به ارايه مقاله‌اي با عنوان « جلال مولوي و کمال فروزانفر و بحثي پيرامون چند بيت مثنوي» پرداخت و گفت: اين مقاله حاوي نقد و تحليل ابياتي از دفتر سوم مثنوي است که نيازمند تامل و تعمق‌اند اما بيشتر شروح به شرح و توضيح آن‌ها نپرداخته يا آنچه گفته اند، درست و قانع کننده نيست.

وي افزود: هر کس با مثنوي مولاناي بلخي اندک انسي دارد و با شرح‌هاي اين کتاب عظيم نيز آشناست و بي گمان از خطاهاي فاحش بعضي از شروح شگفت زده شده، نيز از دراز گويي‌هاي لاطائل بي فايده بعضي از شرح‌ها و رها کردن توضيح و بحث درباره ابياتي که نيازمند توضيح است، ابرو در هم کشيده و بر زبانش رفته که: "کاش استاد فروزانفر با همان شيوه عالمانه تمام مثنوي را شرح و گزارش کرده بود!"

رضا انزابي نژاد ادامه داد: فروزانفر در اين 4 هزار بيت با آن نکته بيني و دقت باب مثنوي شناسي را به روي پسنيان گشوده است. هنر آن مرد در آن بود که هر گفتني را گفته، و دامن قلم را از ناگفتني‌ها و توضيح واضحات برچيده؛ از اين رو اين سخن در حق آن بديع روزگار اين سخن حسرت آگين بر زبان مي‌رود که "اگر مرد چنان نابهنگام و نابيوسان نمي‌رفت در پهنه مثنوي شناسي چه کم داشتيم؟!" - خاک بر آن بزرگ عنبرين باد!

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد با بيان نمونه‌هايي که چگونه از ورود در شرح ابياتي که نياز به شرح دارد به سادگي گذشته‌اند، اذعان داشت: اينک نمونه‌هايي از ابيات مثنوي که نيازمند تامل و تعمق هستند اما در بيشتر شروح، يا به شرح و توضيح آن‌ها پرداخته نشده، يا آنچه گفته‌اند درست و قانع کننده نمي‌نمايد:

خواجه هر سالي ز زر و مال خويش

خرج او کردي گشادي بال خويش

بيت از داستان روستاي و شهري است. در اين داستان مردي روستايي با شهري‌اي باب دوستي مي‌گشايد و هر سال به شهر مي‌آيد و روزها و هفته‌ها - ناخوانده - مزاحم شهري مي‌گردد:

باز هر سالي چو لک لک آمدي

تا مقيم قبه شهري شدي

خواجه هر سالي ز زر و مال خويش

خرج او کردي، گشادي بال خويش

روستايي در اين آمدن‌ها و مزاحمت‌ها همواره ـ به زبان ـ شهري را به روستا دعوت مي‌کند تا جايي که مرد شهري فريب چرب زباني‌هاي روستايي را مي‌خورد و راه ده را در پيش مي‌گيرد؛ اما روستايي با وي به گونه‌اي ناجوانمردانه برخورد مي کند و فراموش مي‌کند که خواجه شهري چگونه با گشاده رويي و فراخ دستي "خرج او کردي، گشادي بال خويش"

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد تصريح کرد: بحث و اختلاف نظر ميان شارحان مثنوي مربوط به بيت اخير بوده است به ويژه در کلمه "بال" به شرح زير:

دکتر شهيدي: بال در عربي به معناي خاطر است و "بال گشودن" يعني خاطر آسوده کردن (از کجا؟)، اين توضيح درست نمي نمايد و در فرهنگ‌ها چنين ترکيبي بدين معني نيامده است.

موسي نثري: به سادگي گذشته و توضيح نداده است.

زماني: صاحبخانه هر سال براي پذيرايي از آن روستايي از طلا و اموال خود صرف مي‌کرد و از خود سخاوت و جوانمردي نشان مي‌داد؛ به بال و بال گشودن توجهي نشده است.

محمد تقي جعفري: روستايي هر سال و بنا به عادت ديرينه خويش مي‌آمد و بساط اقامت در خانه شهري مي‌انداخت؟! گشادي بال خويش مسکوت مانده!

وي با اشاره به اين که هيچ کدام از اين شرح‌ها به ترکيب "بال گشودن" توجه نکرده‌اند، گفت: معناي پيشنهادي دکتر شهيدي نيز درست نمي‌نمايد.

وي در بيان توضيح اين مطلب گفت: توضيح اينکه بال به همان معني "بال پرنده" به کار رفته و بال گشودن يا بال گستردن براي کسي يعني او را زير حمايت و محبت خود گرفتن و از او پرستاري کردن است.

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد يادآور شد: اين ترکيب با اين معناي کنايي از قرآن از ايه: "واخفض لهما جناح الذل من الرحمه" (اسراء،24) گرفته شده است، يعني (اي فرزند): از سر مهرباني ، بال فروتني بر سر پدري و مادر خويش بگستران؛ احتمالا مولانا نيز اين ترکيب کنايي را از قرآن گرفته است.

عمر تو مانند هميان زر است

روز و شب مانند دينار اشمر است

مي‌شمارد، مي‌دهد زر بي وقوف

تا که خالي گردد و آيد خسوف

پس بنه بر جاي هر دم را عوض

تا زو اسجد و اقترب يابي غرض

در تمامي کارها چندين مکوش

جز به کاري که بود در دين، مکوش

گورخانه و قبه‌ها و کنگره

نبود از اصحاب معني، آن سره

بنگر اکنون زنده‌ي اطلس پوش را

هيچ اطلس دست گيرد هوش را؟!

وي به بررسي نکته‌هاي موجود در ابيات فوق که مورد بي‌توجهي، يا دريافت نادرست شارحان واقع شده پرداخت و گفت:

1- دينار اشمر (شمارنده دينار و دوم) به معني صراف و کسي که پول به نزول به مردم مي‌دهد.

مفهوم بيت چنين است: "روز و شب مانند صرافان سودجو هر روز و هر شب، بخشي از عمر تو را مي‌ستاند."

2- بي‌وقوف: بي‌درنگ، بي وقفه/ آمدن خسوف: گرفتن ماه است که در قرآن(سوره 75، قيامت ايه 8 و 9) جمع آمدن ماه و خورشيد ، نيز ماه گرفتگي نشانه وقوع رستاخيز است.

4- تمامي: تمام + ي مصدري: کامل و تمام گردانيدن، به پايان بردن.

5- سره (اينجا): نيکو، شايسته. نظامي - در ليلي و مجنون - به همين معني به کار برده:

صياد، سليح و ساز برداشت

صيدي سره ديد صيد بگذاشت

شگفتا که کريم زماني در توجيهي سخيف و ناروا - به نقل از اکبر آبادي - چنين نوشته است: "سره: سر است که "ه" بر آن اضافه شده و مفيد معني نسبت است مثل امروز که مي‌شود امروزه!

6- زنده اطلس پوش: خواجه‌اي که از بسياري ثروت در ناز و نعمت است و جاده‌هاي اطلسي و ابريشمي بپوشد.

- مصراع دوم را هيچ کدام از شارحان - از شروح مورد مراجعه - در نيافته‌اند.

وي به توضيح شارحان در اين موارد اشاره کرد:

کريم زماني: تو نگاه کن به آدم زنده‌اي که اکنون در اين دنيا جامه‌هاي حريرين و فاخر بر تن مي‌کند؛ آيا اين جامه، بر هوش و عقل او مي‌افزايد؟!

حاج ملا هادي سبزواري: نه از اطلس پوشي، اهل جهل را غبطه است و نه از ژنده پوشي، زنده معرفت را غبني و نژندي(؟!)

محمد تقي جعفري: آن اشخاص نابخرد که با لباس اطلس و زيبا خود را مي‌آرايند، اين پيرايش کوچکترين اثري در هوشياري آنان ندارد. گاهي هم مي‌شود زيباترين افراد، بي‌هوش ترين مردم مي‌باشند.(؟!)

موسي نثري: در اين جهان نگاه کن کساني که زنده‌اند و اطلس مي‌پوشند - هيچ ممکن است لباس اطلس و حرير هوش و عقل آن‌ها را زياد کند.

دکتر انزابي نژاد تصريح کرد: بي هيچ گماني همه اين شروح خطا کرده‌اند و گره کور بيت را که همانا کلمه "هوش" و به معناي "مرگ" است، در نيافته‌اند.

وي با بيان اين‌که براي کاربرد هوش بدين معني شواهد زياد داريم، ادامه داد: از جمله فردوسي در شاهنامه گفته:

ورا هوش در زابلستان بود

بدست تهم، پور دستان بود

و فخر الدين اسعد گرگاني نيز در اثر خود ـ ويس و رامين ـ گفته:

به جان من که گر آيد مرا هوش

بود چون زندگاني بر دلم نوش

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد در بيان مفهوم بيت چنين گفت: کساني که زندگاني پر ناز و نعمت دارند و جامه‌هاي اطلسي فاخر و گرانبها مي‌پوشند آيا اين نعمت و مکنت و جامه‌هاي اطلسي در برابر مرگ، دمي يار و دستگير آنان مي‌تواند باشد؟! مضافا يادآور مي‌شود که هوش {= مرگ} را، زنده در مصراع اول تاييد مي‌کند.

عج الي القلب و سر ياساريه

فيه اشجار و عين جاريه

وي همچنين در بيان توضيح و تفسير شرح‌ها چنين گفت:

محمدتقي جعفري: اي سير کننده مشتاق، حرکت به سوي قلب را ادامه بدهيد.

حاج ملا هادي سبزواري: ميل کن به سوي سواد اعظم دل، و سير به آنجا اي سير کننده.

موسي نثري: اي کاروان به طرف دل متمايل شده و در آن کشور سير کن.

استعلامي: اي رهرو شب به دل باز گرد و در آن سير کن.

کريم زماني: اي شب رو به سوي عالم قلب بگراي و ره سپار.

دکتر شهيدي: به سوي دل باز گرد و اي رونده در شب، که در آن درختان و چشمه روان است.

وي با بيان اين که هيچ کدام از شش شرح بالا درست نمي‌نمايد، اظهار داشت: توضيح اينکه "ساريه" نام يکي از صحابه و سرداران اسلام در روزگار عمر بن خطاب بود و اين ابيات تلميحي دارد به واقعه‌اي در اسلام که در تاريخ طبري نيز آمده است.

خلاصه اش چنين است:

"عمر رضي الله عنه" بيست هزار مرد به پارس {= ايران} فرستاد. به اول سال از بيست و سه ... و "ساريه بن زنيم الدئلي را اميري پسا {= فسا} و داراي گرد داد...

ساريه بن زنيم سوي پسا و دراب گرد {= يکي از پنج شهرستان ايالت فارس - دارابجرد} شد و ايشان {= اهالي دارابجرد} به حصار اندر شدند، و ساريه با سپاه مسلمانان بر در حصار بماند سه ماه. پس عجم خيل کردان را که به حدود پارس اندر بودند به مدد و ياري خواستند و سپاهي گران از کردان به ياري ايشان رفتند و ايشان از حصار بيرون آمدند و حرب کردند - حربي سخت - و از مسلمانان، بسياري کشته شدند.

روز آدينه بود وقت نماز، و حرب بر ساده دشت {= دشت هموار} بود. و نزديک مسلمانان، کوهي بود بزرگ، کافران گرد مسلمانان اندر آمدند و حرب و کشتن همي کردند و کار بر مسلمانان دشخوار شد و بيم هزيمت بود... آواز عمر شنيدند (رض) چنان که به آواز بلاند همي گفت:

"يا ساريه الجبل الجبل(اي ساريه کوه گير، به کوه پناه ببر)" ساريه لشکر را گفت: من آواز عمر همي شنوم ... و ساريه سپاه بکشيد و پشت، با ز کوه داد، و آن شب ايمن شدند پس ديگر روز حرب کردند و ظفر يافتند و عمر خبر ايشان نيافته بود، دلش مشغول بود. آن شب آدينه به خواب چنان ديد که ايشان همي کردند.

روز آدينه وقت نماز بود، عمر (رض) بر بالاي منبر شد و خطبه همي کرد و به خطبه اندر گفت: اي مردمان به خواب ديدم که بدين وقت ساريه حرب کردي؛ بي شک که اکنون همي حرب کنند.

پس عمر (رض) خاموش شد چنانکه کسي چيزي بيند و زماني بود گفتا اکنون ساريه در دشت گرفتار است از سپاه عجم و اگر پشت به کوه کردندي آسان تر بودي. پس گفت: <يا ساريه الجبل الجبل> پس چون يک زمان ببود، باز خطبه شد خداي -عزوجل- آواز عمر از مدينه به داراب گرد برد و مسلمانان را بشنوانيد.

تلخ از شيرين لبان خوش مي‌شود

خار از گلزار دلکش مي‌شود

حنظل از معشوق خرما مي‌شود

خانه از همخانه صحرا مي‌شود

اي بسا نازنينان خارکش

بر اميد گل عذرا ماه وش

اي بسا حمال، گشته پشت ريش

از براي دلبر مه روي خويش

کرده آهنگر جمال خود سياه

تا که شب آيد ببوسد روي ماه

خواجه تا شب بر دکاني چار ميخ

زان که سروي در دلش کرده است بيخ

تاجري دريا و خشکي مي‌رود

آن به مهر خانه شيني مي‌رود

هر که را با مرده سودايي بود

بر اميد زنده سيمايي بود

وي به نکته‌هاي قابل توجه و مهم که در شروح توجه نشده است، اشاره کرد و گفت: حرف اضافه "از" در هر دو مصراع بيت دوم «از» سببي است

خانه شين مخفف غير قياسي "خانه نشين" است و کنايه از زن و همسر مرد که کارهاي خانه بر عهده اوست؛ در اين ابيات بحث اصلي مربوط به بيت پاياني است:

هر که را با مرده سودايي بود

بر اميد زنده سيمايي بود

دکتر رضا انزابي نژاد با بيان اين‌که هيچ کدام از شروح، توضيحي دلپذير براي اين بيت نداده‌اند؛ در بيان داده‌هاي شروح چنين گفت:

زماني: هر کس با مرده - يعني جماد - سر و کاري دارد، اين کار را به اميد محبوبي زنده صورت مي‌دهد.

استعلامي: زاري براي مردگان دليل نياز ما به دلداري زندگان است.

دکتر شهيدي: " مرده، ظاهرا مولانا اين واژه را برابر "صامت" که در عربي به معني نقدينه است به کار برده، يا مطلق کالا و نقدينه{؟1} ... و بعد افزوده: "سودا با مرده، کنايت از حرفه مرده شويي است".

يک نگاه به پيوستگي ابيات مفهوم درست را پيش چشم مي‌آورد:

- سخن تلخ از زبان محبوب شيرين گفتار نه تنها تلخ نيست بلکه شيرين و دلپذير است.

- همچنين حنظل تلخ از دست محبوب، مانند خرما شيرين مي‌شود ...

سپس پيشه‌هاي سخت و ناخوشايند را بر مي‌شمارد...:

حمال را براي همسر محبوب خود، سراسر روز، بارهاي سنگين حمل مي‌کند، چندان که پشتش زخم مي‌شود؛ آهنگر هم به خاطر همسر عزيز خويش، گرمي کوره و آهن گداخته را تحمل مي‌کند؛ بازرگان نيز در خشکي و دريا به سفرهاي پر مخاطره مي‌رود ... و سرانجام در بيت آخر مي‌گويد:

هر که را با مرده سودايي بود

بر اميد زنده سيمايي بود

وي در بيان مفهوم اين بيت گفت: حتي مرده شوي هم که کارش شستن مرده است بدان جهت روي به چنين کار نادلپذير آورده، تا وجه معيشتي به دست آورد و با همسر محبوبش همدمي و همدلي کند.

"حزم سوء الظن" گفته ست آن رسول

هر قدم را دام مي دان اي فضول

روي صحرا است هموار و فراخ

هر قدم دامي است، کم ران اوستاخ

چون به گورستان روي اي مرتضي

استخوانشان را بپرس از "ما مضي"

دکتر رضا انزابي نژاد ادامه داد: مقصود و مفهوم عام سه بيت معلوم است، اما بيت اخير اشارتي ضعيف به ماجرايي دارد که بي توجه بدان، به آن معناي ظريف و مقصود مولانا نمي‌توان رسيد، متاسفانه هيچ کدام از شارحان بدان اشارت توجه نکرده اند.

دريافت و سخن شارحان چنين است:

موسي نثري: وقتي به گورستان مي‌روي از استخوان هاشان بپرس که چه بر سر آن‌ها گذشته است

محمد تقي جعفري: گاهي به سوي گورستان گام بردار و سرگذشت نکبت بار آنان را از همان استخوان‌هاي پوسيده‌شان بپرس

کريم زماني: اي انسان پسنديده و برگزيده، هر گاه به قبرستان گام نهي احوال گذشتگان ايشان را از استخوان هاشان سوال کن

استعلامي: اي کسي که موجب رضايت خدا يا بندگان او هستي از استخوان مردگان سرگذشت آن‌ها را بپرس و بياموز

دکتر شهيدي: مسکوت گذاشته و گذشته است

حاج ملا هادي سبزواري: چيزي ننوشته است

توضيح و شرح بيت: بدون توجه به دو کلمه کليدي بيت، يعني «گورستان» و «مرتضي» به مدلول بيت نمي‌توان رسيد با اين توضيح که:

1-مرتضي به ويژه لقب حضرت علي (ع) است.

2-حضرت علي هنگامي که از جنگ صفين باز مي‌گشت چون به کناره کوفه رسيد خطاب به خفتگان گورستان خطبه‌اي بسيار گزنده و اثر گذار خواند که موي بر تن راست شود:

"اي مردم سراي تنهايي، و اي ساکنان تهي از زندگاني و اي خفتگان در گوره‌هاي تاريک، اي اسيران خاک و ساکنان ديار غربت... پس از شما در خانه‌هاي شما ديگران نشستند، همسران تان ديگري را شوي گزيدند و دارايي تان را ميراث - بران ميان خود تقسيم کردند... اين خبر شما بود پيش ما، اکنون بگوييد شما از ما چه خبر داريد؟! آنگاه مولا(ع) روي به پيرامونيان خويش کرد و فرمود: به خدا سوگند که اگر اين خفتگان در گور، رخصت سخن گفتن مي‌يافتند، مي‌گفتند: ره توشه تقوي با خود برداريد که بهترين توشه اين راه "تقوا" است.

عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ادامه داد: ملاحظه مي‌شود که از شروح معتبر و غير معتبر، هيچ کدام به اين نکته ظريف و در عين حال قابل اعتنا، توجه نکرده‌اند.

دکتر رضا انزابي نژاد همچنين گفت: ناگفته نمي‌شايد گذاشت که حرف "را" در مصراع دوم بيت مورد بحث حرف اضافه است به معني و برابر "از" که در زبان صاحب قلمان پيشينه کاربرد دارد، از جمله در لغت نامه دهخدا به اين معني اشاره شده و شاهدي نيز از تاريخ بخارا آمده است: "فضل{بن يحيي} يکي از خادمان خوايش را{= از} پرسيد...".

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  | 

و آن عمر باقي را بگو مستان سلامت ميکنند

رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند

مستي ز جامت ميکنند مستان سلامت ميکنند

غوغاي روحاني نگر، سيلاب طوفاني نگر

خورشيد رباني نگر ، مستان سلامت ميکنند

رو آن ربابي را بگو مستان سلامت ميکنند

آن مرد آبي را بگو مستان سلامت ميکنند

و آن مير ساقي را بگو مستان سلامت ميکنند

و آن عمر باقي را بگو مستان سلامت ميکنند

و آن مير غوغا را بگو مستان سلامت ميکنند

و آن شور و سودا را بگو مستان سلامت ميکنند

اي مه ز رخسارت خل، مستان سلامت ميکنند

وي راحت و آرام دل مستان سلامت ميکنند

اي جان جان واي جان جان مستان سلامت ميکنند

اي تو چنين و صد چنان مستان سلامت ميکنند

+ نوشته شده در  نوزدهم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  | 

مصطفای قندخو

گفتاری از پروفسور آن ماری شیمل در سیرت حضرت محمد(ص)

گروه کتاب و اندیشه؛ جایگاه رسول گرامی اکرم (ص) و پرتو نورانی سیره و سخن آن بزرگوار به قدری شکوه و خیرگی دارد که شعاع آن هر فرد منصف و اهل فکری را به خود جذب کرده و در بگیرد.

ازجمله بزرگانی که جذب سیره و سخن رسول گرامی اسلام شدند، پروفسور آن ماری شیمل، عرفان پژوه و مستشرق نامی است که همین جذبه و شور و عشق به پیامبر گرامی سبب شد تا وی کتابی نسبتا مفصل درباره حضرت محمد(ص) بنگارد که با عنوان محمد رسول خدا و با برگردان پاکیزه دکتر حسن لاهوتی از سوی انتشارات علمی و فرهنگی به بازار کتاب عرضه شد. فرازی از این کتاب را انتخاب کرده ایم که همزمان با زادروز آن بزرگوار و سبط گرامی شان (امام جعفر صادق(ع)) از نظر شما گرامیان می گذرانیم.

سیرت زیبای پیمبر(ص)

همآنگونه که گفتیم محمد(ص) را برترین نمونه زیبایی جسمانی می دانند. رخسارش، چنانکه شاعران متاخر گفته اند، «مصحف جمال» و خط عارضش «نص وحی منزل» است. اما زیبایی ظاهری او آینه جمال باطنی او بود. زیرا خداوند او را به خلق و خوی و فطرت، «خîلقا و خىلقا»، کامل آفریده بود. وقتی از عایشه، همسر دلخواهش، درباره خلق و خوی او پرسیدند، به همین بسنده کرد که «خلقش قرآن بود؛ خشنود به خشنودی قرآن بود و از خشم قرآن خشم می آورد.»

شاید خوانندگان مغرب زمینی که یا سنت آمیخته به نفرتی چندین قرنی نسبت به محمد(ص) پرورش یافته اند، انگشت تحیر گزند اگر دریابند که در همه خبرها و گزارش ها بر خصلتی که در وجود پیمبر (ص) به طور اخص تاکید رفته است، فروتنی و مهربانی اوست.

قاضی عیاض، یکی از بارزترین نمایندگان دانشمندانی که با احترام زبان به ستایش پیمبر گشوده و نمونه بارز دین داری به آیین اسلامند، می نویسد؛ خداوند قدر پیمبر خود را عظیم گردانیده و او را فضائل و محاسن و مناقب خاص عطا فرموده و منصب جلیل او را به چنان عظمتی ستوده است که نه زبان را رسد و نه قلم را غکه وصف آن گوید.ف

خداوند در کتابش مرتبه جلیل پیمبر را روشن و آشکار بیان کرده و او را به سبب اخلاق و آداب نکو ثنا گفته و بر بندگان خود واجب ساخته است تا به او پیوندند، فرمانش برند و پیروش باشند.

خداوند -جل جلاله- که پیمبر را فضل بخشید و برتری داد، سپس تطهیر و تزکیه اش کرد، آنگاه حمد و ثنایش گفت و جزای وافیش داد... و مکارم اخلاقش را که در نهایت کمال و جلال است در برابر دیدگان ما آورد؛ او را به محاسن جمیل، اخلاق حمید، رفتار کریم و فضائل بی شمار آراست و او را به معجزات باهر، براهین واضح و کرامات بین موید داشت.

همه اخبار از رفتار پرمهر و عطوفت و در عین حال، پروقار محمد(ص) سخن می گویند و خاطرنشان می کنند که کمتر به صدای بلند می خندید. (در یکی از احادیث نبوی که زاهدان نخستین روزگاران اسلام به کرات آن را نقل کرده اند، آمده است؛ اگر آنچه را من می دانم، می دانستید بسیار می گریستید و کم می خندید.) با این وصف، نیز، درباره او گفته اند لبخندی فریبا بر لب داشت که دل از پیروانش می ربود و حتی غزالی هم از خنده پیمبر یاد کرده است.

لطافت طبع او از خلال حکایات مربوط به اوایل روزگار اسلام، از قبیل حکایت زیر، مشهود است؛ «روزی پیرزنی کوچک اندام نزد او آمد تا بپرسد که پیرزنان ناتوان نیز به بهشت می روند یا نه.»

 پیمبر پاسخ داد؛ «نه، جای زنان سالخورده در بهشت نیست!» آنگاه چون به چهره غم گرفته پیرزن نگریست با لبخند به سخن ادامه داد؛ «در بهشت، سیمای آنان تغییر پیدا می کند، در آنجا همه به سن جوانی اند!» حکمت عملی که پیمبر در کار یاران خود می کرد، از تذکر او به ابوهریره آشکار است که عادت داشت بیش از اندازه به دیدار پیمبر آید؛ پس به او گفت؛ «زرغبا تزدد حبا، کمتر به دیدنم بیا تا مهرت افزون شود!»

منابع از التفات محمد (ص) به ضعیفان با ستایش یاد کرده و از عطوفت او همیشه با تاکید سخن گفته اند. چنانکه در اخبار آمده است؛ «هیچ خدمتکاری، چه زن و چه مرد، و هیچ یک از زنان خود را کتک نمی زد. با اندوه بسیار آشنا بود و در تفکر بسیار مستغرق؛ در بستر بسیار نمی آرمید، لحظات بلند خاموش می نشست و بی سبب لب به سخن نمی گشود.

گفتن را با عبارت بسم الله آغاز می کرد و با بسم الله به پایان می برد. گفتارش پرمغز بود، نه پیش از اندازه کوتاه و نه بیش از حد بلند، نه درشت سخن می گفت و نه آمیخته به هزل یا مزاج. نعمت های خدا را، اندک هم اگر بود، بزرگ می شمرد و شکر می گذارد، و هرگز در هیچ چیز نکوهیدگی نمی دید.»

پندهای عمل پذیری که به پیروان خود می داد نیز برجاست. وقتی، اعرابیی از او پرسید، حال که بر خدا توکل کرده است و بر صیانت او مطمئن است، می تواند شتر خود را بی افسار رها کند؟

و پیمبر در جوابش کوتاه گفت؛ «اعقلها و توکل اول مهارش زن و آنگاه توکل کن.» اهمیت کار و کوشش کردن در این دنیا، مخالف با آرای مخرب مکتب جبر که در نهایت به محو مسوولیت پذیری می کشد، به بهترین وجه در این حدیث فرصت بیان یافته که بسیار هم نقل شده است؛«این جهان مزرعه آخرت است» هر کاری که آدمی در این دنیا دست بدان یازد، میوه اش را - نیک یا بد- در آن دنیا، به رستاخیز، ثمر خواهد دید.

نه همین ها، بل، هر مسلمان با ایمان باید این دعای کوتاه پیمبر را آویزه گوش سازد و هماره چون او از خدا خواهد که؛ «پروردگار! دانش مرا افزون گردان.» علاوه بر این، پارسایان با اخلاص باید شیوه سلوک او با همروزگارانش و روش نشست و برخاست او با مردم را سرمشق خود سازند. نه مگر از قرآن (سوره 80)1 سرزنش شنید که چرا روی در هم کشید از آنکه نابینایی گفت وگوی مهم او را در میانه برید؟

این سرزنش الهی سبب شد تا پیمبر نسبت به همگان با مهربانی و مساوات رفتار کند؛«چون کسی نزدش می آمد و خواهشی داشت، تا کارش برنمی آورد یا دست کم کلامی مهرآمیز نثارش نمی کرد، روانه اش نمی ساخت. مهربانی و گشاده رویی پیمبر شامل حال همه می شد؛ یاران خود را چونان پدر بود.»

تا این نکته های موجز به تمثیل درآید، داستان های بلند و دلکش در طول قرن ها پدید آمد. از آن جمله است داستانی که مولانا در مثنوی معنوی حکایت کرده است؛ کافری میهمان پیمبر شد، و چنان که رسم کافران است «هفت شکم بخورد».

چون شکم از طعام انباشت در اتاق میهمان بخفت، جامه خواب را ملوث کرد، اتاق را آلوده بگذاشت و پیش از سپیده، چنانکه کس نبیند، از در برون خزید. اما مجبور شد بازگردد تا طلسمی را که در آن اتاق فراموش کرده بود بجوید؛ دید که پیمبر(ص) جامه خواب ملوث را به دست خویش می شوید.

البته، بی درنگ مسلمان شد و از این همه فروتنی و جوانمردی شرمگین. اینگونه داستان ها را غیرممکن است بی اساس ساخته باشند و شاید سابقه آنها به نخستین اشاراتی بازگردد که در تاریخ آمده و در روزگاران بعد، استادانه شاخ و برگ یافته است تا آرمان های زاهدان مسلمان و حلقه های عارفان را با شیوه زندگی پیمبر(ص) موافق سازد.

افزون بر این مسائل، به فقیری زیستن محمد(ص) و تنگی معیشت اعضای خاندان او موضوع اصلی سنت پسند مردم را به وجود آورد. نوشته اند که نانش را از جو نابیخته می پختند، و در برخی خبرها وصف کرده اند که چگونه اهل خانه او، خاصه دختر دلبندش فاطمه (ع)، «چند شب پیاپی گرسنه می ماندند» این خبر واقعیت دارد که پیمبر (ص) سنگ بر شکم می بست تا بر گرسنگی چیره شود، و از دست تنگی فاطمه (ع) حکایت های سینه سوز نقل کرده اند(بیشتر در روایات شیعه).

حتی روایت کرده اند که پیمبر بعد از آنکه از متعالی ترین مشاهده خویش، در سیر آسمانی، از معراج بازگشت، چون صبح رسید، ناگزیر قدری جو از بازرگانی یهودی و منافق بستاند تا گرسنگی رو بنشاند. عمربن خطاب که دست تقدیر چنان کرد تا دومین جانشین محمد(ص) شود، یک بار چون نگاهش بر اهل بیت مستمند پیمبر افتاد، بگریست؛ دلیل گریستنش چون پرسیدند، گفت تاب این اندیشه ندارم که خسرو و قیصر، فرمانروایان ایران و روم، به مکنت بسیار زیند و رسول خدا از فقر در گرسنگی به سر برد. پیمبر دلداری اش داد و فرمود؛«آنها صاحب این جهانند و ما آن جهان.»

مگر خداوند کلید همه خزاین روی زمین بر او عرضه نکرد؟ اما او نپذیرفت، چون می خواست که نزد پروردگار خود بماند؛ همان پروردگاری که «مرا داد تا بخورم و بیاشامم». مگر خداوند نمی خواست که او را مانند داوود و سلیمان پادشاهی دهد، اما او ترجیح داد که بنده خدا باشد؟ «چونان بندگان می خورم و چونان بندگان می نوشم، چون بنده ام (بنده خدا).»

دعایش به درگاه خداوند، که نزد عارفان و زاهدان موافق طبع آمد، این بود؛ «پروردگارا، یک روزم گرسنه بدار و روز دیگر سیر. چون گرسنه باشم دست به دعا بردارم و چون سیر باشم ثنایت گویم.» و آزاری که از منافقان مکه می کشید، منتهی به این سخن نغز شد که «بلاکش ترین مردم پیامبرانند و سپس صالحان و امثالشان، بر اندازه مرتبه ایشان».

حکایت کرده اند که کسی نزد پیمبر آمد و گفت؛ «دوستت دارم ای رسول خدا» و پیمبر پاسخش گفت؛ «مهیای فقیری شو!» بدین سبب دوست داشتن فقیران نشانه دوست داشتن پیمبر شد؛ بزرگ داشتن فقیران و معاشرت با آنان نه تنها به معنی پیروی از شیوه پیمبر، بلکه، به طور مسلم، به معنی تجلیل از پیمبر است به وجود ایشان. نصیحت پیمبر درخصوص رفتار با بردگان - از آنچه خود می پوشید بر تن ایشان کنید و از آنچه خود می خورید خوراکشان دهید - چنان که از چندین حکایت کوتاه برمی آید، در قرون متاخرتر، بسیار متداول بوده است.

در روزگاران بعد، این سخن پیمبر؛ «الفقر فخری»، «فقیری من افتخار من است»، شعار جویندگان عارف شد. فقر، اکنون، نه تنها به معنای تهدیستی مادی، بلکه بیشتر به معنای یکی از مراتب روحانی، به حساب می آمد به عبارت خواری و بینوایی در برابر خداوند یگانه بی نیاز («الغنی»)؛ زیرا در قرآن می گوید که «او غنی است و شما فقیرید» (سوره 35:15). به این ترتیب، پیمبر سلطان خاک نشین عالم اسلام شد، از مکنت دنیا برخاست و بر تخت استغنا نشست.

بخشی از این مفهوم عارفانه فقر شکرگزاری است. این سخن ایوب که گفت؛ «پروردگار داد و پروردگار گرفت - ستوده باد نام پروردگار!» بیان آرمان مقبول نظر مسلمانان است. بر این نحو بود که پیمبر شکر می گزارد و خطابش با حق تعالی که «نتوانم ثنای شایسته تو را برشمارم» محور اندیشه عارفان درباره سپاس و ثنای حق بوده است.

مهر عشق آمیز محمد شامل حال همه خلقان بود. عشق او به کودکان زبانزد است؛ در کوچه سلامشان می کرد و همبازی ایشان می شد. ترانه های عامیانه روزگاران بعد ابیاتی دل انگیز حکایت می کنند که چگونه دو نوه اش، حسن و حسین، هنگامی که نماز می گذارد، از پشت پدربزرگشان که پیمبر بود بالا می رفتند، اما خاطرش هرگز از این پسرکان پرنشاط که «گوشواره عرش» بودند، آزرده نمی شد.

آخر، جبرئیل فرشته از آینده و سرنوشت آنان به پیمبر خبر داده بود؛ این فرشته قبایی سبز برای حسن و قرمز برای حسین بیاورد؛ یعنی که آن یک به سم از دنیا رود و این یک، برادر کوچک تر، را در نبردگاه به تیغ ستم کشند.

از این بود که پیمبر دلبستگی خاصی به این نوه های خردسال خود داشت؛ گفته اند؛ وقتی یکی از صحابه دید که پیامبر بر رخسار حسن (ع) بوسه می زند، با لحنی حاکی از افتاده زبان برگشود که «مراده پسر است و هرگز یکی شان را نبوسیده ام.» پیمبر (ص) در پاسخش گفت؛ «هرکه رحمت نیاورد رحمت نبیند.»

محمد (ص) به سبب عشق به حیوانات نیز مشهور است. یک بار به زنی گنهکار و پلید، که با کشیدن آب از چاه، سگی را از مرگ رهانیده بود بهشت را بشارت داد. مگر آن روز که باید بهر نماز برمی خاست و نخواست که گربه خفته بر آستین قبایش را بیازارد، آستینش را نبرید؟ حتی یکی از گربه های خانه بر قبایش بچه زاییده؛ گربه ابوهریره را از پیمبر برکات خاص رسید؛ چون ماری را کشت که قصد داشت پیمبر را بفریبد و او را، به رغم محبتی که در حقش کرده بود، نیش زند.2

پانوشت؛

1 - «عبس و تولی، ان جاءه الاعمی...» «روی ترش کرد و سر برگردانید، چون آن نابینا به نزدش آمد...») (سوره80 ) ابوالفتوح (ج 20، ص 146) می نویسد که رسول با عتبه بن ربیع و ابوجهل بن هشام و عباس و عبدالمطلب و پسران امیه بن خلف بر سر دعوت ایشان به اسلام سخن می گفت که عبدالله ابن ام مکتوم از راه رسید و نابینا بود و در بین سخنان پیامبر چند بار از او خواست تا قرآن بر او خواند و شریعت به او آموزد، رسول (ص) روی بگردانید؛ او را از آن کراهت آمد که سخن او قطع می کرد. از سبب آن کراهت که در روی رسول پدید آمد خدای تعالی آیات عبس و تولی، ان جاءه الاعمی... را فرستاد.

بعضی از مفسران، شان نزول این آیات را جز این گفته اند. مولانا جلال الدین، چند جا در مثنوی معنوی این واقعه را «مثل» آورده است؛ ازجمله در دفتر 4 ابیات 2081 به بعد؛ «جواب گفتن مصطفی علیه السلام اعتراض کننده را»؛

در حضور مصطفای قند خو
چون ز حد برد آن عرب از گفت وگو
آن شه و النجم و سلطان عبس
لب گزید آن سرد دم را گفت بس
دست می زد بهر منعش بر دهان
چند گویی پیش دانای جهان؟
مولانا، از این داستان برای آن استفاده کرده است تا نشان دهد که؛
پیش بینایان خبر گفتن خطاست
کآن دلیل غفلت و نقصان ماست
پیش بینا شد خموشی نفع تو
بهر این آمد خطاب انتصتوا

مولانا، همین واقعه پیمبر و مرد نابینا را در دفتر دوم، ابیات 2067 به بعد نیز به نحوی آورده است که نشان دهد نابینای طالب حق نزد خداوند بر صاحبان ملت و مال منکر حق بسی رجحان دارد.

احمدا نزد خدا این یک ضربر
بهتر از صد قیصرست و صد وزیر...
احمدا این جا ندارد مال سود
سینه باید پر زعشق و درد و سوز
اعمی روشن دل آمد در مبند
پسند او را ده که حق اوست پند
گر دو سه ابله تو را منکر شدند
تلخ کی گردی چو هستی کان قند؟

2 - داستان ماری که از شر دشمنش، خارپشت، به مصطفی(ص) پناه آورد و مصطفی (ص) نجاتش داد، اما قصد داشت که مصطفی را «بی رحمانه زخمی زند»، نیز در مناقب العارفین، ج یک، ص 478 آمده است. به هر حال گربه ابوهریره آن مار را پاره پاره کرد.

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  | 

کلام بزرگان: پاسخ مولانا

http://www.aftab-magazine.com/articles/2007104.html

پاسخ مولانا به این پرسش که چرا انسان‌ها از برای کمال خود نمی‌کوشند؟ گفتنِ مهمانِ یوسف - علیه‌السَّلام - کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری رویِ خوبُِ خویش را بینی مرا یاد کنی

گفت یوسف هین بیاور ارمغان
او ز شرمِ این تقاضا زد فغان
گفت من چند ارمغان جُستم ترا
ارمغانی در نظر نامد مرا
حَبّه‌ای را جانبِ کان چون برم
قطره‌ای را سویِ عَمّان چون برم؟
زیره را من سویِ کرمان آورم
گر به پیشِ تو دل و جان آورم
نیست تخمی کاندرین انبار نیست
غیرِ حُسنِ تو که آن را یار نیست
لایق آن دیدم که من آیینه‌ای
پیشِ تو آرم چو نورِ سینه‌ای
تا ببینی رویِ خوبِ خود در آن
ای تو چون خورشیدْ شمعِ آسمان
آینه آوردمت ای روشنی
تا چو بینی رویِ خود، یادم کنی
آینه بیرون کشید او از بغل
خوب را آیینه باشد مُشتغَل۱
آینه‌ی هستی چه باشد؟ نیستی
نیستی بر، گر تو ابله نیستی
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مالْ‌داران بر فقیر آرند جود
آینه‌ی صافیِّ نان خود گرسنه‌ست
سوخته هم آینه‌ی آتش‌زنه‌ست
نیستی و نقص هر جایی که خاست
آینه‌ی خوبیِّ جمله پیشه‌هاست
چونک جامه چُست و دوزیده بود
مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود؟
ناتراشیده همی باید جُذوع۲
تا دروگر اصل سازد یا فروع
خواجه‌ی اِشکسته‌بند آنجا رود
کاندر آنجا پایِ اشکسته بود
کی شود چون نیست رنجورِ نزار
آن جمالِ صنعتِ طبّ آشکار؟
خواری و دونیِّ مِسها بر مَلا
گر نباشد، کی نماید کیمیا؟
نقصها آیینه‌ی وصفِ کمال
و آن حقارت آینه‌ی عزّ و جلال
زانک ضد را ضد کند پیدا یقین
زانک با سِرکه پدیدست انگبین
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ۳ خود دَه اسپه تاخت
زان نمی‌پرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال۴
از دل و از دیده‌ات بس خون رود
تا ز تو این معجبی۵ بیرون شود
علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست
گرچه خود را بس شکسته بیند او
آبِ صافی دان و سرگین زیرِ جو
چون بشوراند ترا در امتحان
آب سرگین رنگ گردد در زمان
در تگِ جو هست سرگین ای فتی
گرچه جو صافی نماید مر ترا
هست پیرِ راه‌دانِ پُر فِطَن۶
باغهایِ نَفْس کُلّ را جوی کَن
جویْ خود را کی تواند پاک کرد؟
نافع از علمِ خدا شد علمِ مرد
کی تَراشَد تیغ دسته‌ی خویش را؟
رَو به جرّاحی سپار این ریش را
بر سَرِ هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قُبحِ ریشِ خویش کس
آن مگس اندیشه‌ها وان مالِ تو
ریشِ تو آن ظلمتِ احوالِ تو
ور نهد مرهم بر آن ریشِ تو پیر
آن زمان ساکن شود درد و نفیر
تا که پندارد که صحّت یافتست
پرتوِ مرهم بر آنجا تافتست
هین ز مرهم سر مکش ای پشتْ‌ریش۷
و آن ز پرتو دان، مدان از اصلِ خویش

 

مرتد شدنِ کاتب وحی به سببِ آنک پرتوِ وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر - صلی الله علیه و سلم - بخواند گفت پس من هم محلِّ وَحْیَم مولانا جلال الدّین محمّد بلخیِ رومی، مثنوی معنوی، دفتر اول

پیشْ از عثمان یکی نَسّاخ بود
کو به نسخِ وَحْی جِدُّی می‌نمود
چون نبی از وحی فرمودی سبق
او همان را وا نبشتی بر ورق
پرتوِ آن وحی بر وی تافتی
او درونِ خویش حکمت یافتی
عینِ آن حکمت بفرمودی رسول
زین قَدَر گمراه شد آن بوٱلفضول
کانچه می‌گوید رسولِ مُستنیر
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
پرتوِ اندیشه‌اش زد بر رسول
قهرِ حقّ آورد بر جانش نزول
هم ز نَسّاخی بر آمد هم ز دین
شد عدوِّ مصطفی و دین بکین
مصطفی فرمود کای گبرِ عَنود
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟
گر تو ینبوعِ الهی بودیی
این چنین آب سیه نگشودیی
تا که ناموسش به پیشِ این و آن
نشکند، بر بست این او را دهان
اندرون می‌سوختش هم زین سبب
توبه کردن می‌نیارست این عجب
آه می‌کرد و نبودش آهْ سود
چون در آمد تیغ و سر را در رُبود
کرده حق ناموس را صد من حدید
ای بسا بسته به بندِ ناپدید
کبر و کفر آن سان بُبَست آن راه را
که نیارد کرد ظاهر آه را
گفت اَغْلاٰلاً فَهُم بِهْ مُقْمَحُون
نیست آن اغلال بر ما از برون
خَلْفَهُم سَدّاً فَاَغْشَیْنٰاهُمُ
می‌نبیند بند را پیش و پس او
رنگ صحرا دارد آن سدّی که خاست
او نمی‌داند که آن سدِّ قضاست
شاهدِ تو سدِّ رویِ شاهدست
مرشدِ تو سدِّ گفتِ مرشدست
ای بسا کفّار را سودایِ دین
بندشان ناموس و کبرِ آن و این
بندِ پنهان لیک از آهن بتر
بندِ آهن را کند پاره تبر
بندِ آهن را توان کردن جدا
بندِ غیبی را نداند کس دوا
مرد را زنبور اگر نیشی زند
طبعِ او آن لحظه بر دفعی تند
زخمِ نیش امّا چو از هستیِّ تست
غم قوی باشد، نگردد درد سست
شرحِ این از سینه بیرون می‌جهد
لیک می‌ترسم که نومیدی دهد
نی مشو نومید و خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرسْ فریاد کن
کای محبِّ عفو از ما عفو کن
ای طبیبِ رنجِ ِ کهن
عکسُِ حکمت آن شقی را یاوه کرد
خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ست
آن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ست
گرچه در خود خانه نوری یافتست
آن ز همسایه‌ی مُنوَّر تافتست
شکر کن، غرّه مشو، بینی مَکُن
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
صد دریغ و درد کین عاریّتی
امّتان را دور کرد از امّتی
من غلام آن که او در هر رِباط
خویش را واصل نداند بر سِماط
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست
پرتوِ عاریّتِ آتش‌زنیست
گر شود پر نور روزن یا سرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
هر در و دیوار گوید روشنم
پرتوِ غیری ندارم، این منم
پس بگوید آفتاب ای نارشید
چونک من غارب شوم، آید پدید
سبزه‌ها گویند ما سبز از خَودیم
شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
فصلِ تابستان بگوید ای اُمَم
خویش را بینید چون من بگذرم
تن همی‌نازد به خوبی و جمال
روحْ پنهان کرده فرّ و پرّ و بال
گویدش ای مزبله تو کیستی؟
یک دو روز از پرتوِ من زیستی
غُنج و نازت می‌نگنجد در جهان
باش تا که من شوم از تو جَهان
گرم‌دارانت ترا گوری کَنند
طعمه‌ی ماران و مورانت کُنند
بینی از گندِ تو گیرد آن کسی
کو به پیشِ تو همی‌ مُردی بسی
پرتوِ روحست نطق و چشم و گوش
پرتوِ آتش بود در آبْ جوش
آنچنانک پرتوِ جان بر تنست
پرتوِ ابدال بر جانِ منست


پاورقی‌ها:

۱ مایه‌ی مشغولی
۲ جمع جذع، شاخه های خرما، شاخه‌ها
۳ کمال‌خواهی
۴ نازدار، صاحب‌ناز، فریبکار
۵ خودپسندی
۶ بسیار دانا
۷ زخمی

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  | 

قصه‌ی بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان

http://www.aftab-magazine.com/articles/2007101.html

مولانا که دلش شراب‌خانه‌‌ی عالم بود و باده‌های جهان مست از او، قرن‌ها قبل روزی که در جمع محدود اصحاب خود مثنوی را می‌سرود، بصیرانه می‌دید که متاع آن جهانیش عالم‌گیر خواهد شد و می‌گفت

هین بگو که ناطقه جو می‌کند
تا به قرنی بعد ما آبی رسد

جوی‌باری که مولانا جاری ساخت از پس غبار هفت قرن هم‌چنان پرطراوت ماند و امروز نه جویی که بحری است. هم‌عصران ما اما غوطه‌وری در بحر اندیشه‌های آن رستخیز ناگهان و آن رحمت بی‌منتها را چندان سهل نمی‌یابند. نه فقط از آن‌رو که غوطه‌وری در آن بحر جسارتی می‌طلبد که با آموزه‌های حقیرپرور و جسارت‌ستان عصر ما سازگار نیست. چنان که مولانا خود ميگفت:

تخم بطی گر چه مرغ خانه‌ات
کرد زیر پر چو دایه تربیت
مادر تو بط آن دریا بدست
دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست
میل دریا که دل تو اندرست
آن طبیعت جانت را از مادرست
میل خشکی مر ترا زین دایه است
دایه را بگذار کو بدرایه است
دایه را بگذار در خشک و بران
اندر آ در بحر معنی چون بطان
گر ترا مادر بترساند ز آب
تو مترس و سوی دریا ران شتاب

این هست، اما آنان که خطر می‌کنند و دل به دریا می‌زنند نیز گاهی خود را در ميانه گردابی می‌بینند که رهایی از آن سهل نیست. مثنوی در همان نگاه اول پر است از قضاوت‌هایی در باب زنان که با قضاوت امروز ما سازگار نیست.

فضل مردان بر زن ای حالی‌پرست
زان بود که مرد پایان بین‌ترست
مرد کاندر عاقبت‌بینی خمست
او ز اهل عاقبت چون زن کمست
***
اصل صد یوسف جمال ذوالجلال
ای کم از زن شو فدای آن جمال
***
نفس می‌خواهد که تا ویران کند
خلق را گمراه و سرگردان کند
گفت امت مشورت با کی کنیم
انبیا گفتند با عقل امام
گفت گر کودک در آید یا زنی
کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانک زن جزویست نفست کل شر

و باز برعکس آموزه‌های حقوق بشری امروز که آدمی را برتر از اندیشه می‌نشانند و انسان را صرف‌نظر از افکار و اندیشه‌هایش مستوجب حرمت می‌شمارند، مولانا اندیشه را برتر از آدمی می‌بیند و کسانی را به‌سبب باورهایشان از دایره‌ی انسانیت خارج می‌داند.

خر نشاید کشت از بهر صلاح
چون شود وحشی شود خونش مباح
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بُود معذور ای يارِ سمی
لاجرم کفار را خون شد مباح
همچو وحشی پيش نشاب و رماح

بر این فهرست باز هم می‌توان افزود. اما این‌ها هیچ‌کدام اصل سخن ما نیست. از هر آن‌چه مولانا در تحفیف زنان، و در برتر شمردن اندیشه نسبت به انسان، و خرد شمردن علوم تجربی گفته است می‌توان قرا‌ٰئت متفاوتی ارائه کرد که با باورهای بشر امروز چندان در تناقض نیفتد. در هیچ‌یک از این موارد راه تفسیر و تأویل بسته نیست. از آن گذشته، هیچ‌کدام از این موارد از مقومات اصلی جهان مدرن نیستند. این فهرست را اما اگر ادامه دهیم به موردی بر خواهیم خورد که رستن از آن دست‌گم با تفسیر و تأویل‌های ساده امکان‌پذیر نیست.

عقل‌مداری از ارکان جهان مدرن است، چنان‌که کسانی مدرنیسم را عصر حاکمیت خدای عقل خوانده‌اند. می‌توان جهان مدرنی را تصور کرد که حقوق بشری متفاوت با حقوق بشر رايج در آن جاری باشد. اما نمی‌توان جهان مدرنی را در نظر آورد که عقل انتقادی را به ‌رسمیت نشناسد.

حال نگاهی به مفهوم عقل در مثنوی بیفکنید تا سهمگینی گردابی که انسان مدرن را از غوطه‌وری در اندیشه‌های مولانا به هراس می‌افکند آشکار شود. مولانا البته عقل را به عقل جزوی و کلی (عقل عقل) تقسیم می‌کند و با عقل کلی بی‌مهر که نیست هیچ، این جهان را فکرتی از آن می‌داند.

این جهان یک فکرت است از عقل کل
عقل شاهنشاه و صورت‌ها رسل

و

کل عالم صورت عقل کلست
کوست بابای هر آنک اهل قل است

اما گفتن ندارد عقلی که محور جهان جدیدست نسبتی با این عقل کلی ندارد و بلکه بیشتر به همان عقل جزوی شباهت دارد که ظاهراً مولانا با آن بر سر مهر نیست.

عقل جزوی آفتش وهمست و ظن
زانک در ظلمات شد او را وطن
***
آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست
عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
***
عقل جزوی گاه چیره گه نگون
عقل کلی آمن از ریب المنون
عقل بفروش و هنر حیرت بخر
رو به خواری نه بخارا ای پسر

عقل جزوی با عشق بر سر جنگ است و مولانا البته که در نزاع عقل و عشق، جانب عشق را می‌گیرد.

عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
عقل آن‌جا گم شود گم ای رفیق
عقل جزوی عشق را منکر بود
گرچه بنماید که صاحب‌سر بود

مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است و عقل را یارای فهم و شرح عشق نیست.

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

و چنین است که مولانا فتوی به قربان عقل در پای عشق می‌دهد.

عقل را قربان کن اندر عشق دوست
عقلها باری از آن سویست کوست

عشق اما یگانه معبدی نیست که باید عقل را در آستانش قربان کرد. وقتی که پای امر مقدسی در میان است مولانا گویی کمترین حجیتی را برای عقل به ‌رسمیت نمی‌شناسد.

عقل قربان کن به شرع مصطفی
حسبی الله گو که الله‌ام کفی

و باز

مصطفی اندر جهان آنگه کسی گويد ز عقل

یا

نقل آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه‌ست چون سلطان رسید
شحنه‌ی بیچاره در کنجی خزید
عقل سایه‌ی حق بود حق آفتاب
سایه را با آفتاب او چه تاب

از این برتر گویی حتی اگر از امر مقدس هم گذر کنیم و به عرصه‌ی امور کاملاً عرفی و این‌جهانی هم برسیم، باز عقل بسته و وابسته‌ی امر مقدس است و فارغ و آزاد از آن ره به هیچ گجا ندارد

این نجوم و طب ز وحی انبیاست
عقل و حس را سوی بی‌سو ره کجاست
عقل جزوی عقل استخراج نیست
جز پذیرای فن و محتاج نیست
قابل تعلیم و فهمست این خرد
لیک صاحب وحی تعلیمش دهد
***
این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصه‌ی عجایب نسپرد
زین قدم وین عقل رو بیزار شو
چشم غیبی جوی و برخوردار شو

تجربه‌ی تاریخی تلخ ما در این دیار گواه است که آن‌گاه که فتوای قربان کردن عقل درمی‌رسد قلیلی عقل را به‌پای عشق قربان می‌کنند و کثیری عقل را به‌پای جهل. مثنوی‌شناسان جهل‌ستیزی که سودای غوطه‌وری در بحر اندیشه‌های ژرف مولانا را دارند باید قرائتی از مفهوم عقل در مثنوی ارائه کنند که به کار همان کثیری بیاید که اهل عشق نیستند. برای اهل عشق اما بحر اندیشه‌های مولانا خود خون‌بهای عقل قربان‌شده را ضمانت کرده است.

پای در دریا بنه کم گوی از آن
بر لب دریا خمش کن لب گزان
گرچه صد چون من ندارد تاب بحر
لیک می‌نشکیبم از غرقاب بحر
جان و عقل من فدای بحر باد
خون‌بهای عقل و جان این بحر داد
تا که پایم می‌رود رانم درو
چون نماند پا چو بطانم درو
+ نوشته شده در  ششم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  | 

وابتغوا من فضل الله است امر

 

عالم اسباب و چیزی بی‌سبب می‌نباید پس مهم باشد طلب
وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم‌چو نمر
گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته‌ست و بر در قفلها
جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب
بی‌کلید این در گشادن راه نیست بی‌طلب نان سنت الله نیست

چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت
حد خود بشناس و بر بالا مپر تا نیفتی در نشیب شور و شر
+ نوشته شده در  چهارم فروردین 1386ساعت   توسط شریف  |