زبان و انديشه مولوي با نگاهي تطبيقي به عطار
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-904576&Lang=P
خبرگزاري دانشجويان ايران - مشهد
سرويس: شهرستانها
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد گفت: پس از استاد فروزانفر در پهنه مولوي شناسي و شرح و تفسير مثنوي، پژوهشهاي بسيار صورت گرفته اما در بسياري، به جاي آن ژرف نگري و پرداختن به گفتنيها به توضيح واضحات پرداختهاند.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)- منطقه خراسان، دکتر رضا انزابي نژاد در همايش «زبان و انديشه مولوي با نگاهي تطبيقي به عطار» که امروز در تالار فردوسي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد برگزار شد، به ارايه مقالهاي با عنوان « جلال مولوي و کمال فروزانفر و بحثي پيرامون چند بيت مثنوي» پرداخت و گفت: اين مقاله حاوي نقد و تحليل ابياتي از دفتر سوم مثنوي است که نيازمند تامل و تعمقاند اما بيشتر شروح به شرح و توضيح آنها نپرداخته يا آنچه گفته اند، درست و قانع کننده نيست.
وي افزود: هر کس با مثنوي مولاناي بلخي اندک انسي دارد و با شرحهاي اين کتاب عظيم نيز آشناست و بي گمان از خطاهاي فاحش بعضي از شروح شگفت زده شده، نيز از دراز گوييهاي لاطائل بي فايده بعضي از شرحها و رها کردن توضيح و بحث درباره ابياتي که نيازمند توضيح است، ابرو در هم کشيده و بر زبانش رفته که: "کاش استاد فروزانفر با همان شيوه عالمانه تمام مثنوي را شرح و گزارش کرده بود!"
رضا انزابي نژاد ادامه داد: فروزانفر در اين 4 هزار بيت با آن نکته بيني و دقت باب مثنوي شناسي را به روي پسنيان گشوده است. هنر آن مرد در آن بود که هر گفتني را گفته، و دامن قلم را از ناگفتنيها و توضيح واضحات برچيده؛ از اين رو اين سخن در حق آن بديع روزگار اين سخن حسرت آگين بر زبان ميرود که "اگر مرد چنان نابهنگام و نابيوسان نميرفت در پهنه مثنوي شناسي چه کم داشتيم؟!" - خاک بر آن بزرگ عنبرين باد!
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد با بيان نمونههايي که چگونه از ورود در شرح ابياتي که نياز به شرح دارد به سادگي گذشتهاند، اذعان داشت: اينک نمونههايي از ابيات مثنوي که نيازمند تامل و تعمق هستند اما در بيشتر شروح، يا به شرح و توضيح آنها پرداخته نشده، يا آنچه گفتهاند درست و قانع کننده نمينمايد:
خواجه هر سالي ز زر و مال خويش
خرج او کردي گشادي بال خويش
بيت از داستان روستاي و شهري است. در اين داستان مردي روستايي با شهرياي باب دوستي ميگشايد و هر سال به شهر ميآيد و روزها و هفتهها - ناخوانده - مزاحم شهري ميگردد:
باز هر سالي چو لک لک آمدي
تا مقيم قبه شهري شدي
خواجه هر سالي ز زر و مال خويش
خرج او کردي، گشادي بال خويش
روستايي در اين آمدنها و مزاحمتها همواره ـ به زبان ـ شهري را به روستا دعوت ميکند تا جايي که مرد شهري فريب چرب زبانيهاي روستايي را ميخورد و راه ده را در پيش ميگيرد؛ اما روستايي با وي به گونهاي ناجوانمردانه برخورد مي کند و فراموش ميکند که خواجه شهري چگونه با گشاده رويي و فراخ دستي "خرج او کردي، گشادي بال خويش"
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد تصريح کرد: بحث و اختلاف نظر ميان شارحان مثنوي مربوط به بيت اخير بوده است به ويژه در کلمه "بال" به شرح زير:
دکتر شهيدي: بال در عربي به معناي خاطر است و "بال گشودن" يعني خاطر آسوده کردن (از کجا؟)، اين توضيح درست نمي نمايد و در فرهنگها چنين ترکيبي بدين معني نيامده است.
موسي نثري: به سادگي گذشته و توضيح نداده است.
زماني: صاحبخانه هر سال براي پذيرايي از آن روستايي از طلا و اموال خود صرف ميکرد و از خود سخاوت و جوانمردي نشان ميداد؛ به بال و بال گشودن توجهي نشده است.
محمد تقي جعفري: روستايي هر سال و بنا به عادت ديرينه خويش ميآمد و بساط اقامت در خانه شهري ميانداخت؟! گشادي بال خويش مسکوت مانده!
وي با اشاره به اين که هيچ کدام از اين شرحها به ترکيب "بال گشودن" توجه نکردهاند، گفت: معناي پيشنهادي دکتر شهيدي نيز درست نمينمايد.
وي در بيان توضيح اين مطلب گفت: توضيح اينکه بال به همان معني "بال پرنده" به کار رفته و بال گشودن يا بال گستردن براي کسي يعني او را زير حمايت و محبت خود گرفتن و از او پرستاري کردن است.
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد يادآور شد: اين ترکيب با اين معناي کنايي از قرآن از ايه: "واخفض لهما جناح الذل من الرحمه" (اسراء،24) گرفته شده است، يعني (اي فرزند): از سر مهرباني ، بال فروتني بر سر پدري و مادر خويش بگستران؛ احتمالا مولانا نيز اين ترکيب کنايي را از قرآن گرفته است.
عمر تو مانند هميان زر است
روز و شب مانند دينار اشمر است
ميشمارد، ميدهد زر بي وقوف
تا که خالي گردد و آيد خسوف
پس بنه بر جاي هر دم را عوض
تا زو اسجد و اقترب يابي غرض
در تمامي کارها چندين مکوش
جز به کاري که بود در دين، مکوش
گورخانه و قبهها و کنگره
نبود از اصحاب معني، آن سره
بنگر اکنون زندهي اطلس پوش را
هيچ اطلس دست گيرد هوش را؟!
وي به بررسي نکتههاي موجود در ابيات فوق که مورد بيتوجهي، يا دريافت نادرست شارحان واقع شده پرداخت و گفت:
1- دينار اشمر (شمارنده دينار و دوم) به معني صراف و کسي که پول به نزول به مردم ميدهد.
مفهوم بيت چنين است: "روز و شب مانند صرافان سودجو هر روز و هر شب، بخشي از عمر تو را ميستاند."
2- بيوقوف: بيدرنگ، بي وقفه/ آمدن خسوف: گرفتن ماه است که در قرآن(سوره 75، قيامت ايه 8 و 9) جمع آمدن ماه و خورشيد ، نيز ماه گرفتگي نشانه وقوع رستاخيز است.
4- تمامي: تمام + ي مصدري: کامل و تمام گردانيدن، به پايان بردن.
5- سره (اينجا): نيکو، شايسته. نظامي - در ليلي و مجنون - به همين معني به کار برده:
صياد، سليح و ساز برداشت
صيدي سره ديد صيد بگذاشت
شگفتا که کريم زماني در توجيهي سخيف و ناروا - به نقل از اکبر آبادي - چنين نوشته است: "سره: سر است که "ه" بر آن اضافه شده و مفيد معني نسبت است مثل امروز که ميشود امروزه!
6- زنده اطلس پوش: خواجهاي که از بسياري ثروت در ناز و نعمت است و جادههاي اطلسي و ابريشمي بپوشد.
- مصراع دوم را هيچ کدام از شارحان - از شروح مورد مراجعه - در نيافتهاند.
وي به توضيح شارحان در اين موارد اشاره کرد:
کريم زماني: تو نگاه کن به آدم زندهاي که اکنون در اين دنيا جامههاي حريرين و فاخر بر تن ميکند؛ آيا اين جامه، بر هوش و عقل او ميافزايد؟!
حاج ملا هادي سبزواري: نه از اطلس پوشي، اهل جهل را غبطه است و نه از ژنده پوشي، زنده معرفت را غبني و نژندي(؟!)
محمد تقي جعفري: آن اشخاص نابخرد که با لباس اطلس و زيبا خود را ميآرايند، اين پيرايش کوچکترين اثري در هوشياري آنان ندارد. گاهي هم ميشود زيباترين افراد، بيهوش ترين مردم ميباشند.(؟!)
موسي نثري: در اين جهان نگاه کن کساني که زندهاند و اطلس ميپوشند - هيچ ممکن است لباس اطلس و حرير هوش و عقل آنها را زياد کند.
دکتر انزابي نژاد تصريح کرد: بي هيچ گماني همه اين شروح خطا کردهاند و گره کور بيت را که همانا کلمه "هوش" و به معناي "مرگ" است، در نيافتهاند.
وي با بيان اينکه براي کاربرد هوش بدين معني شواهد زياد داريم، ادامه داد: از جمله فردوسي در شاهنامه گفته:
ورا هوش در زابلستان بود
بدست تهم، پور دستان بود
و فخر الدين اسعد گرگاني نيز در اثر خود ـ ويس و رامين ـ گفته:
به جان من که گر آيد مرا هوش
بود چون زندگاني بر دلم نوش
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد در بيان مفهوم بيت چنين گفت: کساني که زندگاني پر ناز و نعمت دارند و جامههاي اطلسي فاخر و گرانبها ميپوشند آيا اين نعمت و مکنت و جامههاي اطلسي در برابر مرگ، دمي يار و دستگير آنان ميتواند باشد؟! مضافا يادآور ميشود که هوش {= مرگ} را، زنده در مصراع اول تاييد ميکند.
عج الي القلب و سر ياساريه
فيه اشجار و عين جاريه
وي همچنين در بيان توضيح و تفسير شرحها چنين گفت:
محمدتقي جعفري: اي سير کننده مشتاق، حرکت به سوي قلب را ادامه بدهيد.
حاج ملا هادي سبزواري: ميل کن به سوي سواد اعظم دل، و سير به آنجا اي سير کننده.
موسي نثري: اي کاروان به طرف دل متمايل شده و در آن کشور سير کن.
استعلامي: اي رهرو شب به دل باز گرد و در آن سير کن.
کريم زماني: اي شب رو به سوي عالم قلب بگراي و ره سپار.
دکتر شهيدي: به سوي دل باز گرد و اي رونده در شب، که در آن درختان و چشمه روان است.
وي با بيان اين که هيچ کدام از شش شرح بالا درست نمينمايد، اظهار داشت: توضيح اينکه "ساريه" نام يکي از صحابه و سرداران اسلام در روزگار عمر بن خطاب بود و اين ابيات تلميحي دارد به واقعهاي در اسلام که در تاريخ طبري نيز آمده است.
خلاصه اش چنين است:
"عمر رضي الله عنه" بيست هزار مرد به پارس {= ايران} فرستاد. به اول سال از بيست و سه ... و "ساريه بن زنيم الدئلي را اميري پسا {= فسا} و داراي گرد داد...
ساريه بن زنيم سوي پسا و دراب گرد {= يکي از پنج شهرستان ايالت فارس - دارابجرد} شد و ايشان {= اهالي دارابجرد} به حصار اندر شدند، و ساريه با سپاه مسلمانان بر در حصار بماند سه ماه. پس عجم خيل کردان را که به حدود پارس اندر بودند به مدد و ياري خواستند و سپاهي گران از کردان به ياري ايشان رفتند و ايشان از حصار بيرون آمدند و حرب کردند - حربي سخت - و از مسلمانان، بسياري کشته شدند.
روز آدينه بود وقت نماز، و حرب بر ساده دشت {= دشت هموار} بود. و نزديک مسلمانان، کوهي بود بزرگ، کافران گرد مسلمانان اندر آمدند و حرب و کشتن همي کردند و کار بر مسلمانان دشخوار شد و بيم هزيمت بود... آواز عمر شنيدند (رض) چنان که به آواز بلاند همي گفت:
"يا ساريه الجبل الجبل(اي ساريه کوه گير، به کوه پناه ببر)" ساريه لشکر را گفت: من آواز عمر همي شنوم ... و ساريه سپاه بکشيد و پشت، با ز کوه داد، و آن شب ايمن شدند پس ديگر روز حرب کردند و ظفر يافتند و عمر خبر ايشان نيافته بود، دلش مشغول بود. آن شب آدينه به خواب چنان ديد که ايشان همي کردند.
روز آدينه وقت نماز بود، عمر (رض) بر بالاي منبر شد و خطبه همي کرد و به خطبه اندر گفت: اي مردمان به خواب ديدم که بدين وقت ساريه حرب کردي؛ بي شک که اکنون همي حرب کنند.
پس عمر (رض) خاموش شد چنانکه کسي چيزي بيند و زماني بود گفتا اکنون ساريه در دشت گرفتار است از سپاه عجم و اگر پشت به کوه کردندي آسان تر بودي. پس گفت: <يا ساريه الجبل الجبل> پس چون يک زمان ببود، باز خطبه شد خداي -عزوجل- آواز عمر از مدينه به داراب گرد برد و مسلمانان را بشنوانيد.
تلخ از شيرين لبان خوش ميشود
خار از گلزار دلکش ميشود
حنظل از معشوق خرما ميشود
خانه از همخانه صحرا ميشود
اي بسا نازنينان خارکش
بر اميد گل عذرا ماه وش
اي بسا حمال، گشته پشت ريش
از براي دلبر مه روي خويش
کرده آهنگر جمال خود سياه
تا که شب آيد ببوسد روي ماه
خواجه تا شب بر دکاني چار ميخ
زان که سروي در دلش کرده است بيخ
تاجري دريا و خشکي ميرود
آن به مهر خانه شيني ميرود
هر که را با مرده سودايي بود
بر اميد زنده سيمايي بود
وي به نکتههاي قابل توجه و مهم که در شروح توجه نشده است، اشاره کرد و گفت: حرف اضافه "از" در هر دو مصراع بيت دوم «از» سببي است
خانه شين مخفف غير قياسي "خانه نشين" است و کنايه از زن و همسر مرد که کارهاي خانه بر عهده اوست؛ در اين ابيات بحث اصلي مربوط به بيت پاياني است:
هر که را با مرده سودايي بود
بر اميد زنده سيمايي بود
دکتر رضا انزابي نژاد با بيان اينکه هيچ کدام از شروح، توضيحي دلپذير براي اين بيت ندادهاند؛ در بيان دادههاي شروح چنين گفت:
زماني: هر کس با مرده - يعني جماد - سر و کاري دارد، اين کار را به اميد محبوبي زنده صورت ميدهد.
استعلامي: زاري براي مردگان دليل نياز ما به دلداري زندگان است.
دکتر شهيدي: " مرده، ظاهرا مولانا اين واژه را برابر "صامت" که در عربي به معني نقدينه است به کار برده، يا مطلق کالا و نقدينه{؟1} ... و بعد افزوده: "سودا با مرده، کنايت از حرفه مرده شويي است".
يک نگاه به پيوستگي ابيات مفهوم درست را پيش چشم ميآورد:
- سخن تلخ از زبان محبوب شيرين گفتار نه تنها تلخ نيست بلکه شيرين و دلپذير است.
- همچنين حنظل تلخ از دست محبوب، مانند خرما شيرين ميشود ...
سپس پيشههاي سخت و ناخوشايند را بر ميشمارد...:
حمال را براي همسر محبوب خود، سراسر روز، بارهاي سنگين حمل ميکند، چندان که پشتش زخم ميشود؛ آهنگر هم به خاطر همسر عزيز خويش، گرمي کوره و آهن گداخته را تحمل ميکند؛ بازرگان نيز در خشکي و دريا به سفرهاي پر مخاطره ميرود ... و سرانجام در بيت آخر ميگويد:
هر که را با مرده سودايي بود
بر اميد زنده سيمايي بود
وي در بيان مفهوم اين بيت گفت: حتي مرده شوي هم که کارش شستن مرده است بدان جهت روي به چنين کار نادلپذير آورده، تا وجه معيشتي به دست آورد و با همسر محبوبش همدمي و همدلي کند.
"حزم سوء الظن" گفته ست آن رسول
هر قدم را دام مي دان اي فضول
روي صحرا است هموار و فراخ
هر قدم دامي است، کم ران اوستاخ
چون به گورستان روي اي مرتضي
استخوانشان را بپرس از "ما مضي"
دکتر رضا انزابي نژاد ادامه داد: مقصود و مفهوم عام سه بيت معلوم است، اما بيت اخير اشارتي ضعيف به ماجرايي دارد که بي توجه بدان، به آن معناي ظريف و مقصود مولانا نميتوان رسيد، متاسفانه هيچ کدام از شارحان بدان اشارت توجه نکرده اند.
دريافت و سخن شارحان چنين است:
موسي نثري: وقتي به گورستان ميروي از استخوان هاشان بپرس که چه بر سر آنها گذشته است
محمد تقي جعفري: گاهي به سوي گورستان گام بردار و سرگذشت نکبت بار آنان را از همان استخوانهاي پوسيدهشان بپرس
کريم زماني: اي انسان پسنديده و برگزيده، هر گاه به قبرستان گام نهي احوال گذشتگان ايشان را از استخوان هاشان سوال کن
استعلامي: اي کسي که موجب رضايت خدا يا بندگان او هستي از استخوان مردگان سرگذشت آنها را بپرس و بياموز
دکتر شهيدي: مسکوت گذاشته و گذشته است
حاج ملا هادي سبزواري: چيزي ننوشته است
توضيح و شرح بيت: بدون توجه به دو کلمه کليدي بيت، يعني «گورستان» و «مرتضي» به مدلول بيت نميتوان رسيد با اين توضيح که:
1-مرتضي به ويژه لقب حضرت علي (ع) است.
2-حضرت علي هنگامي که از جنگ صفين باز ميگشت چون به کناره کوفه رسيد خطاب به خفتگان گورستان خطبهاي بسيار گزنده و اثر گذار خواند که موي بر تن راست شود:
"اي مردم سراي تنهايي، و اي ساکنان تهي از زندگاني و اي خفتگان در گورههاي تاريک، اي اسيران خاک و ساکنان ديار غربت... پس از شما در خانههاي شما ديگران نشستند، همسران تان ديگري را شوي گزيدند و دارايي تان را ميراث - بران ميان خود تقسيم کردند... اين خبر شما بود پيش ما، اکنون بگوييد شما از ما چه خبر داريد؟! آنگاه مولا(ع) روي به پيرامونيان خويش کرد و فرمود: به خدا سوگند که اگر اين خفتگان در گور، رخصت سخن گفتن مييافتند، ميگفتند: ره توشه تقوي با خود برداريد که بهترين توشه اين راه "تقوا" است.
عضو هيات علمي دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد ادامه داد: ملاحظه ميشود که از شروح معتبر و غير معتبر، هيچ کدام به اين نکته ظريف و در عين حال قابل اعتنا، توجه نکردهاند.
دکتر رضا انزابي نژاد همچنين گفت: ناگفته نميشايد گذاشت که حرف "را" در مصراع دوم بيت مورد بحث حرف اضافه است به معني و برابر "از" که در زبان صاحب قلمان پيشينه کاربرد دارد، از جمله در لغت نامه دهخدا به اين معني اشاره شده و شاهدي نيز از تاريخ بخارا آمده است: "فضل{بن يحيي} يکي از خادمان خوايش را{= از} پرسيد...".