شاد زيستن كار خردمندان است - دكتر عبدالحسين فرزاد*
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=37597
عمرخيام نيشابوري، يكي از شاعران و دانشمندان ايراني است كه درجنبش انسانگرايي ايراني - اسلامي، شعوبيه، شركت داشت. اساس كار شعوبيه تساوي انسانها با تكيه برآيه معروف قرآن كريم بود كه ميفرمايد ما شما را از يك زن و يك مرد آفريديم و شما را ملتها و قبايل مختلف قرار داديم.گرامي ترين شما نزد خداوند، پرهيزگارترين شماست.
براي رسيدن به چنين انديشه اي راهي به جز خردورزي و خردگرايي وجود ندارد.چنانچه در جامعه اي خردگرايي كمرنگ و يا تعطيل شود، تساوي انسانها از ديدگاه اومانيستي امكان پذير نخواهد بود؛ زيرا ژرف ساخت انسانگرايي خودآگاهي است و خودآگاهي هنگامي محقق ميشود كه شخص به شناخت ديگران بپردازد و خود و ديگران و ارزش انسان بودن را دريابد. درآن صورت است كه به سخن امام علي (ع) ميرسد كه به فرزندش فرمود: هرچه براي خود دوست ميداري براي ديگران هم دوست بدار و هرچه براي خود دوست نميداري براي ديگران نيز روا مدار!
سخن امام، اساس انسانگرايي و بنيان عدالت اجتماعي است. به بيان ديگر جامعه غيرخردگرا نميتواند جامعه اي دموكراتيك و عدالت محور باشد.
خيام در روزگاري ميزيسته است كه بيگانگاني چون غزنويان وسلجوقيان بر ايران حكم ميراندند. اينان اكثر غلاماني بودند كه حالا برمسند قدرت تكيه زده بودند و چون مردماني نادان و بي خرد بودند براي از ميدان به دركردن مخالف جدي خود يعني متفكران و علماي راستين، برخي از عالمان دين فروش را باخود همداستان كرده بودند. شاهان بيگانه به كمك همين وعّاظ السلاطين، مخالفان و روشنفكران را با القابي چون قرمطي، باطني، زنديق، كافر، دهري وامثال آن مهدورالدم و واجب القتل ميدانستند.
از آنجا كه شاهان و امراي تازه به دوران رسيده اكثرشان غلام بچه بودند به محض رسيدن به قدرت با قساوت وسنگدلي از جامعه انتقام ميگرفتند. از اين روي تجارت برده، شرابخواري، عياشي، فساد مالي، رياكاري، دروغ و همه آسيبهاي اجتماعي رواج كامل داشت. درحقيقت عمرخيام فرزند روزگار سفله سالاري است. يعني اتمسفري كه درآن براي درستكاران و متفكران، جايي براي تنفس وجود ندارد. اين سفلهسالاري با تعصبات ديني همراه بود، كه محمود غزنوي در حقيقت به راه انداخته بود و متفكران و اهل فلسفه را ميآزرد و درعصر سلجوقي نيز به شدت ادامه داشت.
صادق هدايت هم در < بوف كور > ميگويد: <حس ميكردم اين دنيا براي من نبود، براي يك دسته آدمهاي بي حيا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود. براي كساني كه به فراخور دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان...مثل سگ گرسنه جلو دكان قصابي كه براي يك تكه لثه دم ميجنبانند، گدايي ميكردند و تملق ميگفتند.>
اصول فلسفه خيام بر خردگرايي و تعقل استوار است. عقل تنها عنصر مورد علاقه اوست. او هرچيزي را كه با معيارهاي عقلي مخالفت كند قبول ندارد. اكثر يونانيان قديم و تا حد زيادي معتزله نيز هرچيزي را كه حجتهاي واضح عقلي نداشت قبول نداشتند. از اين روي است كه همواره خيام مورد انتقاد ايده آليستها قرار داشته است:
شمس تبريزي گويد: شيخ ابراهيم، برسخن خيام اشكال آورد كه او سرگردان بود،
باري برفلك مينهد تهمت،
باري بر روزگار
باري بربخت،
باري به حضرت حق،
باري نفي ميكند،
باري اثبات ميكند،
باري اگر هم ميگويد سخنهايي در (وهم تاريك) ميگويد.>
ميبينيم كه چون خيام رياضيدان بر والايي خرد و دانش پاي ميفشرده، مورد ايراد واقع ميشده است.
خيام بي پرده ، جاهل بودن و عوام بودن را جرم ميداند. نكته اين است كه همه انسانگرايان ايران درآثارشان، ناداني را جرم دانسته اند:
گاوي است درآسمان قرين پروين
گاوي است دگر نهفته درزير زمين
گر بينايي چشم حقيقت بگشاي
زير و زبر دوگاو مشتي خربين
خيام خودش ميگويد : < من گمان ميكنم جميع عقلا شايسته است اين اندازه از معقولات برايشان پوشيده نماند و هركس خود را در اين معني مقصر يافت به سبب امري وهمي، چشمش خيره شده و در غلط افتاده، پس بر اوست به رياضت كامل واستعانت به حسن توفيق ازخداي تعالي كه كفيل اجابت است.>
با اينكه خيام با اين صراحت عقل را قادر ميداند با اين حال همواره شك فلسفي يا همان شك دكارتي را با خود دارد. برخي به جهت همين شك، او را سرگردان وگاهي به<لاادريه>منسوب كرده اند.
در سير تفكر و شيوه انديشيدن خيام درفضاي رباعياتش، ميتوان سه مرحله را به وضوح دريافت. نخست مرحله خردگرايي مطلق است كه در توانايي عقل ترديدي ندارد و هيچ چيز را دربرابر خود نميبيند:
ايام زمانه ازكسي دارد ننگ
كو درغم ايام نشيند دلتنگ
مي خور تودرآبگينه وناله چنگ
زان پيش كه آبگينه آيد برسنگ
* * *
عالم اگر از بهر تو ميآرايند
مگر اي بدان كه عاقلان مگر آيند
بسيار چو تو روند و بسيارآيند
برباي نصيب خويش كت بربايند
درحقيقت نوعي انديشه اپيكوري و خوش باشيه كه اندوه بركار جهان را از ناداني ميداند. اين انديشه خيام برخلاف تفكر رايج است كه خردمند را همواره غمگين ميخواهند.
مرحله دوم، مرحله شك است كه خيام با قدرت در همه چيز حتي برخي بديهيات شك ميكند. او به جاي همه مردمان زمانش شك ميكند تا بينديشد. شك او شكي فردي و شخصي نيست :
ازجمله رفتگان اين راه دراز
بازآمده اي كو كه به ماگويد راز
هان برسر اين دو راهه از روي نياز
چيزي نگذاري كه نميآيد باز
مرحله سوم فلسفه خيام كه خردگرايي او را كامل ميكند،هنگامي است كه در برابر نادانستههايش اقرار ميكند و با قاطعيت ميگويد نميدانم:
دارنده چو تركيب طبايع آراست
باز ازچه قبل فكندش اندر كم وكاست
گرنيك آمد شكستن از بهر چه بود
ور نيك نيامد اين صور، عيب كراست
يكي از مسائل عمدهاي كه خيام آن را بيان ميكند مطلبي است كه به گمان من اعتراض به سخنان جبريون است و نه دليل بر جبري بودن خيام. زيرا خيام ميگويد اگر چنانچه من درهمه چيز مجبورباشم ديگر در روزقيامت با چه استدلال و حجتي مرا پاي ميز محاكمه ميكشانند:
برمن قلم قضا چو بي من رانند
پس نيك و بدش زمن چرا ميدانند
دي بي من و امروز چو دي بي من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
* * *
گر آمدنم به خود بدي نامدمي
ور نيز شدن به من بدي كي شدمي
به زان نبدي كه اندرين دير خراب
نه آمدمي نه شدمي نه بدمي
به بيان ديگر خيام كه ديدگاهي خردگرايانه دارد ميداند كه جبرهاي طبيعي، جبر نيست. در حقيقت او با اين انديشه ميخواهد مسأله مسووليت فرد را درباره كارهايش تأكيد كند، زيرا با تفكر اشاعره، عدالت الهي كم رنگ ميشود، زيرا چنانچه كسي مختار نباشد، در برابر اعمالش پاسخگو نيست.
خيام نيز همچون حافظ شيرازي به شيوه معكوس عمل ميكند و ارزشهاي برساخته جوامع تحت سلطه حكام و جبابره را به نقد ميكشد.
از آنجايي كه خيام نيشابوري در سرزمين ايران مسكن آرياييها زيسته است، اصولاً فيلسوفي شادمان است و مخاطبانش را به شادماني دعوت ميكند و با ميو معشوق روزگار ميگذراند، برخلاف ابوالعلاي مَعَرّي كه عرب بود و از نژاد غمگين سامي، ازدواج نميكند. گوشت ومحصولات حيواني نميخورد و خود را از لذات طبيعي و مشروع نيز محروم ميسازد. طبيعي است كه در نظر ابوالعلا جهان بدون شادي ماتمكده اي خواهد بود كه جز شيون و زاري در آن چيزي يافت نميشود.
ابوالعلا، ازدواج را جنايت ميداند و فرزند زادن را جرم ميپندارد و ميگويد چنانچه طاقت نداري، پس بهترين زن آن است كه نازا باشد. درحالي كه عمر خيام، زندگي را بدون آن به رسميت نميشناسد:
* * *
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است
* * *
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاك تو برخواهد رست
* * *
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يكدم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه ازين دير فنا درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم
درتمامي رباعيات خيام يك نكته اساسي وجود دارد وآن تأكيد بر اينكه درلحظه زندگي كنيم و زمان حال را دريابيم و فرصت را ازدست ندهيم. به بيان ديگر به حسرت خوردن از گذشته وهمه چيز را به آينده سپردن، روزگار را هدر ندهيم، بلكه اكنون را دريابيم وآن را ازخود سرشار كنيم.
دراينجا شادخواري خيام، درمعناي استفاده از ظرفيتهاي انسان براي بهره مندي از خرد ودانش است، نه درمعناي لاابالي گري و ولنگاري و بيهوده انگاشتن هستي. بلكه خيام به نوعي زيركانه خود را در دستان خردمندي بسياردقيق وظريف مياندازد كه اين جهان كار اوست. پس اظهار ناداني در برابر راز هستي و سرنوشت آينده درحقيقت اوج دانايي است.
خيام همچون هندوان به تناسخ و زندگي چندباره انسان اعتقادي ندارد بلكه زندگي انسان را در روي زمين همين يكبار ميداند.ازاين روي، راه را بر خطا ميبندد.
خيام رياضيدان بود و فيلسوفان رياضيدان، منطق اعداد را كه حاكم برجهان است، دليل بر منطقي بودن و عظمت كائنات ميدانستند. ازاين رو اينان درنجوم وهيئت نيز سرآمد بودندو تقويمي كه ما اكنون داريم از دانش سرشار خيام تراويده است.
از دي كه گذشت هيچ ازو ياد مكن
فردا كه نيامده ست فرياد مكن
برنامده و گذشته بنياد مكن
حالي خوش باش و عمر بر باد مكن
اين رباعي ياد آور انديشه معروفي است كه به امام علي(ع) نيز منسوب است :
مافات مضي، وما سيأتيك فأين؟
قم فاغتنم الفرصه بين العدمين
( گذشته، گذشته است وآينده نيز پيدا نيست. برخيز واكنون را غنيمت شمر كه ميان دو عدم، قراردارد.)
به بيان ديگر گذشته وآينده هردو معدوم اند، تنها، زمان حال است كه حضور دارد و دستمايه توست. پس برخيز و اين نقدينه گرانبهاي عمر را غنيمت شمر و داد انسانيت خويش بده : خرد بورز، شادباش و شادي ات را باديگران قسمت كن!
عمر خيام هم مانند حكيم ابوالقاسم فردوسي، انساني جامعه گرا است و شادي را بدون شركت ديگران و به دور از همنوعان به رسميت نميشناسد.
خيام با آگاهي خردمندانه از مرگ، ارزش زندگي را درك ميكند. بنابراين تأكيد ميكند كه هركدام از ما نوبتي در اين جهان داريم و نوبت خويشتن را كه حق مسلم ماست، بايد زندگي كنيم، همچنان كه ديگران آمدند و زيستند و رفتند:
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بي باده ارغوان نميبايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
* استاد پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي
