عارفانه با شاعران

تو مگو ما را بدان شه بار نیست --- با کریمان کارها دشوار نیست - مولانا

تأثيرات مولانادرشرق و غرب

تأثيرات مولانادرشرق و غرب- آنه ماري شيمل

http://www.iran-newspaper.com/1382/820802/html/think.htm#s261567

 در تاريخ ۱۷دسامبر ۱۲۷۳ كه مولانا در قونيه درگذشت، درمراسم تدفين وي نه تنها مسلمين بلكه مسيحيان و يهوديان نيز شركت نمودند و برسرمزار مولانا سماع بزرگي به همراه همخواني برگزارگرديد.اين حقيقت كه وي نه تنها درميان هم كيشان مسلمان خود بلكه درميان مسيحيان و يهوديان قونيه محبوب بود و مقام والايي داشت، به معناي نقش آينده وي درگفت وگو ميان اديان تعبيرمي گردد.
همچنين براساس منابعي كه در دست است روشن گرديده كه مولانا با روحانيون يوناني كه در آناتولي مركزي ازمدت ها قبل فعاليت مي نمودند درارتباط و رفت وآمد بوده است.
روابط مولانا با يوناني ها بسيار خوب بوده و احتمالاً بعضي از آوازهاي محلي و بومي يونان وي را برانگيخته وشايد به همين علت وي نه به زبان فارسي بلكه به زبان يوناني قرون وسطي قطعاتي را سروده است. همچنين وي زبان رايج آن زمان يعني تركي قرون وسطي را در اشعارش به كار برده است.
سرودن حدود ۲۰۰غزل به زبان عربي نيز نمايانگر تسلط وي به ادبيات كلاسيك عرب مي باشد.
چنين به نظرمي رسد كه درزمان حيات و نيز بلافاصله پس از مرگ مولانا، گستره فكري و ديدگاه وي درنواحي كه دوستدار ادبيات فارسي بوده و از آن استفاده مي شده، اشاعه يافته بود.
اين اشاعه در نواحي هندوستان بارزتر و آشكارتر از نواحي ديگر بود و من معتقدم كه اين امر كه يك عارف هندي به نام علي كلكته اي به قونيه آمده و آنجا با پسر سالمند مولانا به نام سلطان ولد ملاقات نموده، حقيقت دارد.
وي يك نسخه از مثنوي را با خويش به هند مي برد اين امر را نمي توان ثابت كرد ولي حقيقت اين است كه مثنوي هاي كوتاه بوعلي قلندر به سبك و روان مثنوي معنوي نوشته شده ودرواقع ديدگاه و تفكر ساده شده مولانا مي تواند قلمدادشود. بدون شك طرز تفكر موجود در مثنوي در زمان حيات سلطان ولد يعني ۱۳۱۲ سال قبل در شبه جزيره هند شناخته شده بود.
پس از آن شاهد تأثيرات دائم اشعار مولوي در شبه قاره هند مي باشيم و اين تأثيرات به قدري عظيم است كه يك وقايع نگار هندو در قرن ۱۵ از بنگال گزارش مي دهد كه برهمن مقدس هم مثنوي رومي را مطالعه مي كند. بايد توجه نمود كه در شمال سرزمين هند از سال ۱۲۰۶ زبان و ادبيات فارسي زبان اداري آن منطقه به شمارمي رفت.
بنابراين اشاعه و گسترش تفكر مولوي در شبه قاره هند كار سهلي بود و زماني كه مولوي در مثنوي خويش آواز ني را مي آورد:
«بشنو از ني چون حكايت مي كند/ از جدايي ها شكايت مي كند/ آنگاه بنگالي ها آن را انعكاسي يا مقايسه اي با فلوتي كه كريشنا با اشتياق مي نوازد، مي بيند. فلوت به عنوان يك آلت موسيقي معنوي و عرفاني هردو در سنت زنده است و استفاده مي گردد. از سال ۱۵۰۰م. به بعد مثنوي وقسمت هايي از ديوان شمس روزبه روز در شبه قاره هند شناخته تر مي گردد. درعهد مغول در فاصله سال ۱۵۲۶ م تا اواسط قرن نوزدهم، ما شاهد تأثيرات روزافزون تفكرات مولانا در ادبيات هند و فارسي و پس از آن در ادبيات اردو مي باشيم. در دوران مغول به خصوص پس از اكبرشاه و در دوره شاه جهان تعدادزيادي از مفسران مذهبي وجودداشتند. شاهزاده جهان آرا دختر شاه جهان نيز به تعدادي از عالمان مأموريت داد تا درباره مثنوي تفسيرنويسي نمايند. در قرون ۱۷ و ۱۸ نمي توان هيچ آثار منظومي را در ادبيات فارسي يافت كه بي تأثير از مثنوي نوشته نشده باشند. اين نكته نيز بسيار مهم است كه حتي در ادبيات عاميانه نيز پژواك تفكرات مولانا به چشم مي خورد.
براساس ميراث فرهنگي موجود در سند در قسمت جنوبي پاكستان امروز كه از سال ۷۱۱ م تحت حكومت اسلام درآمد، مثنوي به طور دائم مطالعه مي شده است. شاعر بزرگ سندي زبان، شاه عبدالليف متوفي به سال ۱۷۵۱ در رساله اش كه اثر بزرگ نظمي وي است، به حدي منعكس كننده نحوه تفكرات مولانا است كه هربرت سلي مي نويسد: اين كافي است كه شاه عبدالليف با آثار مولانا آشنا باشد و از اين طريق بتوان آثار وي را درك نمود. به خاطر مي آورم كه اولين بار كه رساله سندي شاه عبدالليف را خواندم، به ناگهان قسمتي از جملات مثنوي را مشاهده كردم، به خصوص مصرع هايي از دفتر اول (مصرع۱۷۰۴) كه درآن مولوي از آب صحبت مي كند كه نه تنها تشنگان به دنبال آب مي گردند، بلكه آب نيز در جست وجوي تشنگان است. شاه عبدالليف رازعشق ميان چشمه آب و انسان تشنه را دررساله اش به شكل يك داستان عاشقانه مطرح نموده است و نمونه هايي از اين دست را در اثر وي بسيارمي توان يافت. در قديم نيز درمناطق مسلمان نشين چنين گفته مي شد كه عارفان بزرگ در كتابخانه هاي خويش اين سه كتاب راحتماً دارا هستند. يعني قرآن، مثنوي و ديوان حافظ. اين سه كتاب به شكلي استاندارد و سنتي نزد همه عارفان قرن ۱۸ در ايالت سند نيز يافت مي شد. در تمامي آثاري كه به صورت نثر در سند و پنجاب نوشته شدند، مثنوي مولانا نقش بسيارعميقي را ايفانموده اند. نيكلسون كه ما به خاطر ترجمه و چاپ كامل مثنوي از او سپاسگزاري مي نماييم، از تفسير عالم و محقق هندي «بحرالعلوم» به عنوان بهترين تفسير نوشته شده يادمي كند. بحرالعلوم به سال ۱۸۱۵ در شهر مدرس درگذشت.
اما مي توان نقش هاي بسيارمهمتر مثنوي و كليه اشعار مولانا را مشاهده كرد. هركسي كه آثار محمداقبال را مطالعه نموده باشد، مي داند كه اقبال تا چه اندازه متأثر از مولانا بوده است و درقبال وي احساس مسؤوليت مي نمايد.
به خاطر مي آورم زماني كه دانشجوي جواني بودم و براي اولين بار مقاله نيكلسون درباره اثر اقبال به نام «پيام مشرق» را مطالعه نمودم مشاهده كردم كه چگونه اقبال دراين اثر كه به سال ۱۹۲۳م منتشرگرديد براي اولين بار هردوشاعر محبوب خويش را دركنار هم قرارداده است.
او در تفكر خويش ملاقاتي ميان گوته شاعر آلماني و مولانا در بهشت را تجسم مي نمايد و درباره حقيقت مولانا سخن مي راند و بدان جا مي رسد كه «زيركي و هوشمندي ازجانب شيطان مي آيد و عشق از جانب انسان». اقبال از اينكه مولانا به عنوان بزرگترين شاعر ايراني محسوب مي شود همواره به وجد مي آمد.
وي مولانا را به عنوان راهبر خويش در«جاويدنامه» مي شناسد و ازطريق رهبري مولانا عروج روح آدمي به بالا و درنهايت رسيدن به خداوند را تجربه مي كند، همان طوري كه دانته دركمدي الهي ورجيل را به عنوان راهبر خويش جهت عروج به آسمان انتخاب مي كند. تصور اقبال چنين است كه وي در مولانا هوا و روح زنده اسلام را مشاهده مي كند. من نسبتاً مطمئن هستم، ولي نمي توانم به اثبات برسانم كه تصوير به دست آمده از مولانا به توسط اقبال مرهون مجموعه كوچكي از آثار مولانا توسط نيكلسون بوده است و اين مجموعه به نام «اشعار انتخابي از ديوان شمس» در سال ۱۸۹۸م دركمبريج منتشرگرديد و اغلب تفسيرهايي كه وي از ديوان شمس داشته، براساس همين مجموعه انجام گرديده است.
مجموعه اي كه من در دوران دانشجويي نسخه اي از آن را براي خويش دست نويسي نمودم. من معتقدم كه انعكاس هايي كه درباره مولانا در اقبال ايجاد گرديد، به وجود همين منابع برمي گردد. مولانا براي اقبال به مثابه يك انسان ايده آل خداجوي تلقي مي گردد. قسمتي از اشعار برجسته وي كه همواره به مناسبت هاي مختلف تكرارمي شود چنين است:
«انسانم آرزوست» من به دنبال انساني مي گردم و اين چيزي است كه اقبال درمولانا آن را مي يابد كه دربرگيرنده نيروي محركه عشق خداوندي است. پس از اقبال نيز گروهي از شاعران بودند كه مولانا را سمبل خويش قرارداده اند كه البته نمي توانيم وارد جزئيات آثار آنها شويم و اين دسته از شعرا به زبان هاي هندوفارسي، اردو، سندي و يا حتي به زبان بنگالي شعرمي سرودند. اما تأثير مولانا در كشوري كه وي بيشتر ساليان عمر خويش را درآنجا سپري نموده است، چيست؟ از زمان هاي قديم تاكنون برروي آثارمولانا تحقيقات زيادي انجام گرفته است.
آداب و قواعد مولوي كه از جانب پسرش سلطان ولد اشاعه يافت،بيش از همه در روشنفكران و هنرمندان امپراتوري عثماني تأثير نهاد و رقص جمعي سماع در اغلب مناطق عثماني اشاعه يافت ولي سماع مولوي درهند وجودنداشت اگرچه صوفيان هندي به موسيقي علاقه داشتند.
البته قابل درك است كه تفسير و شرح مثنوي قبل از هرجا در تركيه آغازگرديد. دانشمندان و عالمان ترك و نيز بوسنيايي بيش از همه دراين زمينه سهم دارند و يكي از مقاصد آنها اين بود كه اين اثر را براي كساني كه به زبان فارسي آشنايي نداشتند در دسترس قراردهند. ميل ارائه و تفسير آثارمولانا به زبان تركي از دوره جمهوريت به بعد افزايش يافت.
به اين ترتيب كه امروزه به سختي مي توان خواننده ترك زباني را پيدانمود كه براي خواندن آثار مولانا زبان فارسي را بداند. درطول ۷۰ و يا ۸۰ سال اخير مثنوي و قسمت هايي از ديوان شمس به گونه هايي مختلف انتقال يافته است. دراينجا من از يكي از مترجمان عاليقدر به نام «شيخ عبدالباقي گول پينارلي» نام مي برم كه مثنوي و ديوان شمس را به زبان تركي جديد و گونه اي مدرن ترجمه نموده و تفاسير متعددي به صورت دست نوشته از وي موجوداست. اما به نظر من كاري كه بسياراهميت دارد وظيفه دانشمندان و عالمان است كه همواره سعي داشته و دارند كه آثار مولوي را به زبان مدرن تركي امروز برگردانند.
خوشنويسان ترك همواره سعي داشته اند كه با رقابت با ديگران جمله «ياحضرت مولانا» را به شكلي زيبا خوشنويسي نمايند و امروزه مي توان آويزهاي طلايي با اين مضمون را يافت. اما انسان متعجب خواهدگشت كه مشاهده نمايد كه در غزليات مدرن ترك كه در دهه هاي اخير سروده شده است همواره مولانا و آثارش در آنها انعكاس داشته است. بنابراين تنها ترجمه ها و تفاسير گول پينارلي و طارق يحيي و ديگران درباره مولانا نيست، بلكه شاعران مدرن امروز نيز همواره در آثار خويش بر وي اقتدا مي نمايند. هرشخصي كه با ادبيات مدرن ترك آشنايي دارد، مي داند كه يحيي كمال بيات لي، متوفي به سال ۱۹۵۸م يكي از بزرگ ترين نمايندگان ادبيات كلاسيك ترك مي باشد. يكي از آثار تقريباً ناشناخته ولي بسيار با ارزش وي به نام «سماع سماوي» به معناي رقص آسماني است كه در آن از تجربيات و احوال دراويش كه با رقص چرخان حول خويش، خود را در آسمان مي يابند، صحبت مي نمايد.
همچنين نيز شاعر سورآليست ديگري به نام آصف خان جلبي در مورد رقص سماع اثري بسيار ارزشمند در قالب اشعار نو دارد. از شاعر ديگري به نام نظيم حكمت نيز مي توان نام برد كه وي در دنياي غرب به عنوان پيشقراول سوسياليسم و منتقد سنن و رسوم شناخته مي گردد و در مسكو درگذشته است. وي در دوران جواني خويش شعري بسيار زيبا و مملو از احساسات به افتخار حضرت مولانا سروده است. به هر حال قونيه موضوع تعداد بسيار زيادي از كتب بوده است كه در دهه هاي ۴۰ و ۵۰ در تركيه به طبع رسيده اند. به خاطر مي آورم، البته از اينكه دوباره از خودم صحبت مي كنم از شما عذرخواهي مي كنم زماني كه براي اولين بار به عنوان يك شرقشناس جوان كه به تركيه آمدم و پول بسيار كمي به همراه داشتم همانطوري كه اغلب دانشجويان به اين معضل مبتلا هستند، سعي كردم تا آخرين فنيگ ها را پس انداز نمايم تا بتوانم به قونيه بروم. در آن زمان قونيه هنوز مأواي رؤيايي براي حيوانات بود و طبيعت زيباي خود را داشت. اگر انسان رعد و برق بهاري را در قونيه ديده باشد و اينكه يك شبه درختان سبز مي شوند و شهر از عطر مملو مي گردد، آنگاه مي توان به ناگهان پي برد كه چرا اشعار بهاري هميشه در آثار منظوم مولانا به كرات به چشم مي خورد، زيرا وي بهار را سمبل بيداري مي داند. من معتقدم كه اگر شخصي يك بار چنين روزي را در قونيه مشاهده نمايد، آنگاه مي تواند براحتي تصاوير ترسيم شده از جانب مولانا را درك نمايد.

http://www.iraninstitute.com/1382/820809/html/think.htm#s263793

 
همانطوري كه در ابتدا عرض نمودم تاكنون به تأثيرات ترجمه هامرـ پورگشتال و روكرت از رومي در ادبيات آلماني بسيار پرداخته ام. اما اين تأثيرات نه تنها در ادبيات آلماني از قرن ۱۹ با ترجمه «رومي» آغاز گرديد، بلكه همچنين در ادبيات انگليسي از همان زمان نيز براي اولين بار قابل مشاهده است. در اين جا ما شاهد اولين ترجمه از قسمت هايي از مثنوي به زبان انگليسي هستيم و به دليل ترجمه هامر ـ پورگشتال و روكرت از مثنوي، هگل ـ فيلسوف نيز به رومي علاقه مند گرديد و بعضي از عناصر اوليه تفكرات خويش را از وي الهام گرفت.
در سال ۱۸۲۱م كتابچه اي به زبان لاتين توسط يك تئولوگ جوان پروتستان تحت عنوان: Sufismus Sire Philosophia Persarum Pantheitica و به معناي «صوفي گري و يا پانته ايسم ايراني» منتشر گرديد كه در آن به اين مطلب كه صوفي گري با فلسفه پانته ايسم تفاوت دارد، پرداخته است.
اما وي با تمام بيزاري از تمام چيزهايي كه جنبه عرفاني داشته، همانطوري كه اغلب روحانيون، پروتستان چنين هستند، براي اولين بار در اين كتابچه يكي از معروف ترين داستان هاي مثنوي را بازگو نموده كه در آن يك عابد فكر مي كند كه دعاهايش مستجاب نمي گردد. اين يكي از زيباترين داستان هاي مثنوي مي باشد كه بنابر آن زاهد دائم و همواره خداوند را مي خواند تا اينكه شيطان بروي ظاهر گرديده مي گويد كه از خداوند پاسخي نخواهد شنيد و اين سعي و تلاش تو براي دريافت پاسخ از خدا بيهوده است پس تسليم من شو و دست از اين عمل بردار. سپس زاهد در خواب مي بيند كه از جانب خداوند پاسخ مي رسد كه «اي انسان صداكردن تو، صداكردن من است و من اين جا هستم» اين بدين معناست كه عبادت يك هديه خداوندي است و هرچه انسان در حين عبادت به جاي آورد در حقيقت از جانب خداوند برزبان آورده است.» در هر خطاب تو كه مي گويي كجا هستي خطاب من نيز مي باشد و در پي آن خداوند مي گويد لبيك من اين جا هستم. اين يكي از عميق ترين و زيباترين داستان هاي مثنوي مي باشد ولي وي نظرموافقي با اين داستان ندارد و آن را نمي پذيرد. وي اين مسأله را كه خداوند عبادت را تاحدودي در درون خود انسان قرارداده بي معنا مي داند. جالب توجه اين جاست كه اين داستان در يك اثر سوئدي كه درباره اديان مختلف نوشته شده است و اسقف بزرگ سوئدي به نام ناتان زودربلوم كه يكي از بانيان علوم ديني مقايسه اي مي باشد اين داستان را در آن اثر يافت، براي وي اين نشانه اي بود مبني براينكه اسلام نيز همانند مسيحيت به عفو و بخشش آشنايي داشته و معتقد است. زودربلوم اهميت اين داستان را در جهت تفاهم بيشتر ميان اديان متذكر گرديده و در ميان تمامي آثار داستاني ديني در اروپا، آن را به عنوان يك نمونه مهم براي عرفان اسلامي و نيز تمامي محافل عرفاني برشمرده است.
انگليسي ها قبل از همه مولانا و آثارش را پذيرفتند و اين پذيرش از طريق ترجمه هاي كامل و يا بخش هايي از مثنوي بوده است. در آلمان نيز همواره خلاصه هايي از آثار مولوي نوشته شده از جمله توسط گئورك روزن كه براساس ترجمه كتاب اول مثنوي انجام گرفت و اين كار توسط پسرش فريدريش روزن در سال ۱۹۱۳ م دنبال گرديد.
ولي پس از پايان جنگ جهاني اول گسترش و اشاعه مولانا و آثارش در اروپاي مركزي به شكلي جدي به جريان افتاد. در اين مقطع زماني ما تلاشهاي زيادي را شاهد هستيم كه سعي در فهم و درك مولانا دارند. مارتين بوبر مي گويد كه دو دانشمند سوئدي و روسي ترجمه هايي از اين آثار را انجام داده و پس از آن در جمهوري دموكراتيك آلمان (آلمان شرقي سابق) بعضي از آثار مولانا را به عنوان نماينده فلسفه ديالكتيك معرفي نموده اند.
ما بيشترين قدرداني را از پروفسور نيكلسون مي نماييم و ترجمه ارزنده و تفسير بسيار خوب از مثنوي را مرهون تلاش و زحمات وي مي دانيم. وي در عين حال آثار كوچكي درباره «رومي» تأليف نموده و جانشين وي آرتور جان آربري فعاليتهاي استادش را ادامه داد و داستانهاي مختلفي از مثنوي، اشعار و رباعيات را به زبان انگليسي ترجمه نمود.
در آلمان پس از روكرت، تنها قسمت هايي از رومي در دوره هايي موردتوجه قرارگرفتند. البته شايد توجه و علاقه به رومي بيشتر از آن بود، اما قبل از جنگ جهاني دوم كارهاي عملي زيادي در اين زمينه صورت نگرفته بود.
هلموت ريتر، دانشمند بزرگ، همت خويش را مشغول مولانا نمود. خود من نيز شخصاً در دوران شور و شوق جواني ام مجموعه اي از آثار ديوان را ترجمه نموده و كتابچه اي را در مورد چيزي كه در قلبم جاي دارد، يعني همان گفتار جلال الدين رومي را به رشته تحرير درآوردم. پس از آن همان طوري كه در كارهايم نشان دادم، چيزي كه رومي را متمايز از ديگران مي نمايد همان نحوه و شيوه گفتار وي است. او داراي زيباترين تفكرات فلسفي و ديني است اما اينكه وي چگونه اين تفكرات را به زبان مي آورد به نظر من مهمترين و اصلي ترين نكته است. فكر مي كنم كه وي بهترين مثال و تعبير و نماينده براي سوره ۴۱ آيه ۵۳ از قرآن مي باشد. جايي كه خداوند مي فرمايد:
«ما به شما آيات و نشانه هاي خويش را نشان داديم، در افق و در روح شما» اين بدين معني است كه هرچه انسان در اين جهان مشاهده مي كند، تماماً نشانه هاي وجود خداوند است. همان طوري كه در مثل قديمي عرب داريم «در هركس نشانه اي وجود دارد كه نشاندهنده آن است كه او يك وجود است.»
اگر آثار رومي را مطالعه نماييد، خواهيد يافت كه هرچيزي كه در اين جهان وجود دارد، از آشپزخانه تا فيل و از مورچه تا ابر، از منازل تاموش كور، همه و همه آياتي از خداوند مي باشند. اينها براي شعراي عارف كه تنهابه اصول نظري بسنده نكرده بلكه هرچه را كه مشاهده مي كنند به عنوان اثبات وجود خدا و عشق الهي قلمداد مي كنند، مهم هستند.
همكار من، كريستف كنوبل، در برن نيز خود را صرف كار و تحقيق در اشعار مولانا نموده و در آمريكا نيز مجموعه اي از رساله هاي دكتري وجود دارد. يكي از دانشجويان من درباره علم پيشگويي رومي رساله اش را نوشته و ديگر دانشجويانم درباره استعداد و قوه شاعرانه رومي در سرودن اشعار به زبان فارسي و عربي تحقيق نموده و در سال ۱۹۸۷م نيز سمپوزيوم بسيار خوبي در لوس آنجلس برگزار گرديد كه به ديدگاههاي مختلف آثار رومي پرداخت.
همان طوري كه قبلاً نيز متذكر شدم، رومي در اين ميان تبديل به يك سمبل فرهنگي گرديده است طوري كه نام وي بر سر زبان هاجاري است. اما زماني كه اشعاري را كه در رثاي وي سروده شده و مي شود را به عنوان يك شرق شناس كنترل مي نمايم، تقريباً شوكه مي گردم. ازجانب ديگر مولوي نيز در ميان مردم بسيار محبوب گرديده است، به خصوص از سال ۱۹۵۴ كه گارد قديمي قونيه در انظار عمومي وارد گشت و پس از آن همواره مردم بيشتري به جمع دوستداران مولانا مي پيوندند و گروههاي دوستداران مولانا در همه جا وجود دارند و در آمريكا نيز محلي به نام مركز مولانا برپا گرديده است.
در تركيه نيز مشتاقان فراوان مولانا وجود دارند كه زبان فارسي را نمي دانند، اما حداقل با زمينه هاي اسلامي آشنا هستند و از جانب ديگر انسانهاي فراوان و متجدد كه مشتاق مولانا بوده ولي هيچ گونه آشنايي و اطلاعي از اسلام و فرهنگ اسلامي ندارند. آنها احتمالاً مايل اند تا قطعاتي از مثنوي و يا ديوان را ترجمه نمايند، ولي با روح آنها چيزي كه حتماً بايد در آثار و اشعار مولانا درك و فهميده شود، آشنايي ندارند و اين مسأله را من بسيار غم انگيز مي بينم.
به هرحال نام وي، نامي آشنا بوده وبسياري از جنبش و جماعات مشتاق وي، نام مولانا را در غرب شناسانده اند.
در اين جا بايد از كارهاي همكارم اوا دوويتاري در پاريس ياد نمايم. وي به شكل بسيار فشرده اي در زمينه آثار مولانا كار و تحقيق نموده و ما به خاطر مجموعه اي از ترجمه هاي مثنوي به خصوص كتاب «فيه مافيه» كه توسط وي انجام گرديده است، از ايشان تشكر مي نماييم. در ايتاليا و چكسلواكي تعدادي ترجمه از مولوي وجود دارد.

جالب توجه است كه آهنگساز بزرگ لهستاني به نام شيما نوفسكي به همين ترتيب مولانا را به عنوان يك الگو و مدل شناخته و يكي از كارهاي خويش را به رومي اختصاص داده است. اين بدين معني است كه تأثيرات مولانا در همه جا قابل لمس است. همواره آثار وي تفسير مي گردد و ما او را به عنوان يك عارف بزرگ مي شناسيم. بعضي وي را به عنوان مترجم تعدادي از اشعار ابن عربي به زبان فارسي شناخته اند كه البته من اين امر را درست نمي دانم و بعضي وي را به عنوان يك پانته ايست مي شناسند كه در اين مورد بسيار شك دارم. درواقع براي من، هر زماني كه بخواهم درباره وي صحبت نموده و توضيح دهم، مي توانم از وي به عنوان يك مفسر قرآني نيز نام ببرم. يك انسان كه در تمام عرصه هستي همه چيز را دال بر وجود خداوند بداند و جهان را انعكاس وجود وي تلقي نمايد، هيچ چيزي بهتر از قطعه شعري كه در پايان مثنوي آمده، گوياي حالش نمي تواند باشد.
آنهايي كه با مثنوي آشنايي دارند، مي توانند صفحه اي كه در آن زليخا عشق و شوق خويش را نسبت به يوسف ابراز مي نمايد را به خاطر آورند كه هرچه كه زليخا به زبان مي آورد، مفهوم يوسف در آن نهفته بود. اگر زليخا مي گفت: «آفتاب چه زيبا مي تابد» و يا هنوز نان آماده نيست و يا باغبان ميوه هايي را آورد. هرچه و هرچه كه او بيان مي كرد تماماً نشانه هايي براي وجود يوسف مي ديد. بايد بگويم كه هر كلمه كه وي گفته نشانه وجود معشوق وي است. «خوش تر آن باشد كه سر دلبران گفته آيد در حديث ديگران.» بهتر آن است كه اسرار معشوق را بازكرد كه در آن از ديگري صحبت مي شود. انسان اجازه ندارد تا راز را باز گويد، اما مي تواند بدان اشاراتي نمايد حال اين اشارات به وسيله حكايتي درباره يك پشه ويا حكايتي از خورشيد باشد. مولانا هميشه راهبر ما به سوي خداوند است. من فكر مي كنم كه اين آن چيزي است كه ما بايد از وي فراگرفته و الهامات خويش را برپايه آن قراردهيم

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1384ساعت   توسط شریف  |