خبرگزاري انتخاب : أنا قتيل العبرات
http://www.entekhab.ir/display/?ID=14494&page=
فصل دلكشى از تجربه دينى را «تضرع» و «اشك» تشكيل مى دهد. قرآن كريم در وصف مؤمنان حقيقى از «ديدگان اشك ريز» آنان ياد مى كند. آنان كه با دعا مأنوسند، همدم هميشگى اشك و ناله اند. امام على(ع) با همه قدرت و ولايتى كه در عالم داشت، آنگاه كه در برابر حقيقت مطلق به راز و نياز مى پرداخت، سر تا پاى هستى اش را عجز فرا مى گرفت و بدون تصنع و از عمق جان تنها سرمايه سفر به سوى خدا را، اميد به رحمت حق و اشك چشم مى دانست. در اسلام، اوج تجربه اشك در ماجراى امام حسين(ع) و كربلا پديد آمده است به طورى كه مى توان گفت عاشورا با اشك نگاهدارى شده است. امام حسين(ع) صريحاً فلسفه بزرگ شهادت خويش را «ريختن اشك ها» معرفى كرده است.مقاله حاضر مقوله اشك را در انديشه نام آورترين عارف اسلامى ايرانى يعنى ملاّى رومى تحليل كرده است. مولانا تجربه اى كه همه ما با آن انس داريم يعنى زارى و گريستن و نياز بردن به پاى معشوق را با تحليل هاى عميق حكمى و عرفانى به سطح شعور خودآگاه ارتقا مى دهد و بدين ترتيب پديده اشك را تحليل مى كند.
ماهيت اشك
شهود فراق
گريه از فراق، و شادى از وصال سر مى زند. بدون وصال روى روزافزون معشوق، عاشق بيچاره چگونه شب، بى روز ننالد.
گريه از هجران بود يا از فراق
با عزيزانم وصالست و عناق
(مثنوى، دفتر سوم بيت ۱۸۲۱)
مولانا در قصه جدايى آدم(ع) از بهشت برزخى، زارى و گريه را تحليل مى كند.
بهر گريه آمد آدم بر زمين
تا بود گريان و نالان و حزين
آدم از فردوس و از بالاى هفت
پاى ماچان از براى عذر رفت
( مثنوى، دفتر اول، بيت ۱۶۳۸- ۱۶۳۲)
طبرى در تفسيرش و نيز مجلسى در حليه المتقين اين حكايت را آورده اند كه «آدم پس از آنكه از بهشت رانده شد بر سر كوه سرنديب سر بر سجده نهاد و صدسال همى گريست، چندانكه از آب ديدگان او، جويبارانى روان گشت و پيرامون آن گياهان فراوانى روييد و به مرغزارى تبديل شد».
كه ز اشك چشم او روييد نبت
كه چرا اندر جريده لاست ثبت
( مثنوى، دفتر سوم، بيت ۲۸۵۴)
شهود عجز
آدم عاجز، با همه وجود در مى يابد كه تنها سرمايه اش تضرع در برابر موجود قاهر است. انسان اگر نيك بنگرد و بصيرتى به هم رسانيده باشد، زندانهايى كه وى را احاطه كرده اند خواهد ديد. نفس، دنيا، عالم طبيعت، جباريت حق، قضاى الهى، زنجيرها و زندانهايى است كه انسان در آن گرفتار آمده است. انسانها بنا به فهم و تجربه آگاهانه اى كه از هستى دارند، به شهود زنجيرهايى كه به دست و پايشان است، وقوف پيدا مى كنند. به نظر مولوى همان طور كه در دنيا فقير عاجز مى نالد و طفل بى پناه تضرع مى كند، در مراتب معنوى نيز اثر طبيعى ديدن عجز، تضرع و زارى است. جايى كه زورت نمى رسد، غير از زارى راهى نيست.حقيقت عجز و ناتوانى بشرى به صورت زنجير متمثل مى شود. اگر انسان به حدى از رشد انسانى رسيده باشد كه بتواند زنجيرهاى نامرئى را بر دست و پاى گردن خويش بنگرد، بى ترديد چشمانش به سوى زنجير نهنده باز خواهد گشت.
عجز زنجيرى است، زنجيرت نهاد
چشم در زنجير نه، بايد گشاد
پس تضرع كن كه اى هادى زيست
باز بودم، بسته گشتم، اين ز چيست؟
(مثنوى، دفتر ششم، بيت ۹- ۷۶۸)
مولانا آن دسته از مسلمانان را به سخره مى گيرد كه راهزن طريق هستند و اسماء الهى را بر زبان مى آورند اما حقيقتى از آن اسماء در آنان پيدا نيست. از جمله بسيارى از ما، از جبّاريت حق سخن مى گوييم بدون آنكه از اين نام اشكى در چشم و تضرعى در وجودمان يافته باشيم. كسى كه به شهود جباريت حق مى رسد، طبعاً خود را در حبس و فشار احساس مى كند و براى خلاصى از اين فشار، مى گريد و زارى مى كند. اما بسيارى خدا را با وصف جبار بر زبان مى آورند بدون آنكه فشارى احساس كنند. از آن عجيب تر آن است كه بسيارى از مقلدان، همان وقت كه از جباريت خدا سخن مى گويند، خود بر عاجزان زور مى گويند. مؤمن كه با نور الهى مى نگرد از دروغى كه اين گروه مى گويند شگفت زده شده و به خنده مى افتد.
پس تو سرهنگى مكن با عاجزان
زآنكه نبود طبع و خوى عاجز آن
چون تو جبر او نمى بينى، مگو
ور همى بينى، نشان ديد كو
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۴- ۶۳۳)
صداقت اقتضا مى كند كه قلب و زبان انسان يكى باشد. تا وقتى انسان عجز خويش را درك نمى كند، بهتر است از گفتن يا جبّار دم فرو برد.
مولانا براى تفهيم عميق معناى عجز، مثالهايى را در عالم انسانى مطرح كرده است. از جمله تجربه درد و بيمارى كه همگان به خوبى بدان آگاهند. به نظر وى طبيعى بودن تضرع به گاه بيمارى و درد از آن روست كه اساساً تضرع و اشك ميوه و ثمره درد است. چنين نيست كه به هنگام درد و بيمارى، توجه به گريه در انسان پديد آيد، بلكه درد و تضرع هردو به حوزه احساس انسان مربوطند و هردو حضوراً درك مى گردند و از مقوله فكر و آگاهى حصولى خارجند.
حسرت و زارى، گه بيمارى ست
وقت بيمارى همه بيدارى ست
آن زمان كه مى شوى بيمار، تو
مى كنى از جرم، استغفار تو
مى نمايد بر تو زشتى گنه
مى كنى نيت كه باز آيم به ره
عهد و پيمان مى كنى كه بعد از اين
جز كه طاعت نيست باز آيم به دين
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۶۲۰- ۶۱۷)
از اينجا مولانا نكته اى عميق را به خواننده مى آموزد. آگاهى انسان در سايه شهود عجز و درد و بيمارى پديد مى آيد و لذا آن را به صورت يك اصل روانشناسى عميق مطرح مى كند.
بس بدان اين اصل را اى اصل جو
هركه را دردست، او بردست بو
هركه او بيدارتر، پر دردتر
هركه او آگاه تر رخ زردتر
(مثنوى، دفتر اول، بيت ۳-۶۲۲ )
خواص اشك
آنچه مولانا را در ميان عارفان برجستگى خاص بخشيده و بيش از سايرين موفق گردانيده است، هنرمندى وى در تصويرسازى مفاهيم متعالى است. بدون شك عارفانى همچون بايزيد، عطار، ابن فارض، ابن عربى، در سطح معنا و محتواى عارفانه اگر بالاتر از مولانا نباشد هم رديف وى هستند، اما به دلايلى مولانا در جهان درخشيده است. مهمترين علت اين درخشندگى آن است كه آثار مولانا براى همگان قابل فهم است.
وى با نمونه هاى ساده اى كه در اطراف ما مى گذرد، معانى را درمى يابد و بر بشر عرضه مى كند، به طورى كه انسان مى تواند به سهولت آنها را حس كند. مولانا خواص اشك و تضرع را با مثالهايى كاملاً قابل فهم باز گفته است.
۱- هركجا آب روان سبزه بود.
همه موجودات درك مى كنند كه وجود سبزه زار و باغهاى پر ثمر از رودخانه و جويبارى حكايت مى كند.
و بالعكس زمين خشك و قحطى زده علامت فقدان آب است. مولوى يقيناً اين مثال را در عالم انسانى نيز جارى مى داند. به نظر وى دل انسان نمونه و مثال اعلايى از باغ است كه مى تواند خرم و يا خشك گردد. انسان وقتى به باغ مى رود، دلش صفا مى يابد و حالت بسط و خرمى در وى پديد مى آيد و بالعكس وقتى به شوره زار قدم مى نهد، دچار غم و گرفتگى مى شود. خداوند در عالم باطن نيز بسط و خرمى و قهر و دلتنگى پديد مى آورد. دلى كه همچون باغ پرميوه و سرسبز است، حكايت مى كند كه جويبارى به نام اشك چشم در آن جارى است. اما باغ دل اگر خشك و لم يزرع شد علامت آن است كه جويبار چشمان انسان خشك شده است. قهر دل، ناشى از عدم تضرع و خشكى چشمان است و بسط دل، از تضرع و زارى و روان شدن جويبارى به نام گريستن حاكى است.
اين دلم باغ است و چشمم اَبروَش
ابر گريد، باغ خندد شاد و خوش
سال قحط از آفتاب خيره خند
باغ ها در مرگ و جان كندن رسند
ز امر حق وابكو كثيراً خوانده اى
چون سر بريان چه خندان مانده اى؟
به نظر مولانا وقتى خداوند، بخواهد ما را يارى نموده و رحتمش را نصيب ما نمايد، كارى مى كند كه بگرييم. از جمله اين كارها آن است كه ما را به انواع بلاها مبتلا مى كند. در نزد آدمهاى خام، بلا، اهانت، تلقى مى شود اما جانهاى اولياء كه داراى بصيرت باطنى هستند، حقيقت آتش بلا را آب گوارا مى يابند.مولوى براى تفهيم اين مطلب، از تمثيل سبزه و آب به خوبى بهره مى برد. به نظر وى تا آدمى تضرع نكند، رحمت الهى نثارش نمى شود، همان طور كه تا باران نبارد، زمين سرسبز و خرم نمى شود. همين طور كه ابر پر باران به نظر عبوس مى آيد، بلاها نيز چهره اى تيره و عبوس دارند اگر چه در باطن موجد باران رحمت الهى اند.
چون خدا خواهد كه مان يارى كند
ميل ما را جانب زارى كند
اى خنك چشمى كه آن، گريان اوست
اى همايون دل، كه آن بريان اوست
آخر هر گريه، آخر خنده اى است
مرد آخر بين، مبارك بنده اى ست
اشك خواهى، رحم كن بر اشك بار
رحم خواهى، بر ضعيفان رحم آر
(مثنوى، دفتر دوم، بيت ۲۲- ۸۱۷)
۲-خنده ها در گريه ها آمد كتيم
تمثيل خوبى كه مولانا براى خاصيت گريه تبيين كرده است، گريه طفل به گاه ترشرويى پدر و مادر است. پدر و مادرى كه نگاهبان كودك هستند و نسبت به وى احساس مسؤوليت مى كنند، نگران كودك خود هستند. در عالم انسانى، آن ترشرويى بر اين لبخند ترجيح دارد. مولانا اين مثال را به عالم معانى ارتقا مى دهد. به نظر وى ترشروى جهنم، باعث حفظ اطفال دنيا مى شود تا در دنيا آسيب نبينند.
آن ترش رويّى مادر يا پدر
حافظ فرزند شد از هر ضرر
ذوق خنده ديده اى اى خيره خند
ذوق گريه بين، كه هست آن كان قند
چون جهنم گريه آرد ياد آن
پس جهنّم خوش تر آيد از جنان
خنده ها در گريه ها آمد كتيم
گنج در ويرانه ها جو اى سليم
ذوق در غمهاست، پى گم كرده اند
آب حيوان را به ظلمت برده اند
(مثنوى، دفتر ششم، بيت ۸۷- ۱۵۸۲)
۳-تا نگريد طفل، كى جوشد لبن؟
مولانا با تصوير سازى و نمادپردازى بى نظير خويش، تمثيل گريه طفل و شير مادر را قابل تطبيق با زارى اوليا و جوشش شير رحمت الهى مى داند.
كودك تا وقتى خواب است، مادر با وى كارى ندارد، وقتى كه گرسنه مى شود و نيازش را به سينه مادر، با آه و افغان و گريستن اعلام مى كند، فوراً مادر به فريادش مى رسد و شير را به لبهاى وى مى رساند، در عالم معنا نيز چنين است.
طفل يك روزه همى داند طريق
كه بگريم تا رسد دايه شفيق
تو نمى دانى كه دايه دايگان
كم دهد بى گريه شير او رايگان؟
گفت: فليبكو كثيراً گوش دار
تا بريزد شير فضل كردگار
گريه ابر است و سوز آفتاب
استن دنيا، همين دو رشته تاب
گر نبودى سوز مهر و اشك ابر
كى شدى جسم و عرض زفت و ستبر؟
كى بدى معمور اين هر چهار فصل
گر نبودى اين تف و اين گريه اصل
سوز مهر و گريه ابر جهان
چون همى دارد جهان را خوش دهان
آفتاب عقل را در سوز دار
چشم را چون ابر اشك افروز دار
چشم گريان بايدت، چون طفل خرد
كم خور آن نان را، كه نان آب تو برد
تأويل مولانا تفسير بسيار خوبى براى آيه ۵-۱ انجيل محسوب مى شود كه حضرت عيسى در پاسخ به سؤال حواريون كه پرسيدند چه كسى در ملكوت آسمان ها والاتر است فرمود: «هر آينه به شما مى گويم. تا بازگشت نكنيد و مثل طفل كوچك نشويد هرگز داخل ملكوت آسمان نخواهيد شد. بس هركه مثل اين كودك خود را فروتن سازد همان در ملكوت آسمان بزرگتر است» (انجيل، باب هجدهم).
۴-زارى و گريه، قوى سرمايه اى است
اولياى الهى كه انسان را فقير محض دانسته اند و به قول ملاصدرا عين ربط دانسته اند، از سر مسامحه سخن نگفته اند. واقعيت موجودات، جز نياز نيست. مولانا بر اساس مشرب عشقى كه دارد معتقد است، خداوند از هر پدر و مادر و دايه اى مهربان تر است و اساساً مهربانى همه دايگان عالم قطره اى از محبتى است كه خداوند به جهانيان نصيب كرده است. همان طور كه مادر همه وجودش وقف كودك است و پى بهانه مى گردد تا خود را نثار كودك نمايد، حق تعالى نيز با كوچكترين بهانه اى انسانها را به بهشت خواهد رساند. اين بهانه، از نوع قلدرى و تكبر نيست بلكه از سنخ شكستگى، زارى و نياز بردن به جانب معشوق است. بنابراين گريه در نزد مولانا سرمايه اى عظيم است كه خلعت ها و رحمت ها را نصيب انسان مى كند. در انديشه مولانا، نيازهايى كه انسانها دارند، به مثابه طفل هاى شيرخواره اند و راه برطرف شدنشان، زارى و احساس عجز و فروتنى در بارگاه الهى است.
زارى و گريه، قوى سرمايه اى است
رحمت كلّى، قوى تر دايه اى است
دايه ومادر، بهانه جو بود
تا كه كى آن طفل او گريان شود
طفل حاجات شما را آفريد
تا بناليد و شود شيرين پديد
گفت: ادعوا الله، بى زارى مباش
تا بجوشد شيرهاى مهرهاش
هوهوى باد و شير افشان ابر
در غم ما اند، يك ساعت تو صبر
فى السمّاء رزقكم نشنيده اى؟
اندرين پستى چه بر چفسيده اى؟
مثنوى، دفتر دوم، بيت ۵۶- ۱۹۵۰
مولوى وجه ديگر سرمايه بودن اشك را با تأويل قطرات اشك تبيين كرده است. به نظر وى اشكى كه به نظر آب مى آيد، حقيقتش گوهر است كه از درياى چشمان به دست مى آيد.
خاك غم را سرمه سازم بهر چشم
تا ز گوهر پر شود دو بحر چشم
اشك، كان از بهر او بارند خلق
گوهرست و اشك پندارند خلق
مثنوى، دفتر اول، بيت ۸۰- ۱۷۷۹
به اعتقاد مولانا در تجارتخانه دنيا، سرمايه اى جز اشك و نياز وجود ندارد. همانگونه كه سر مايه در تجارت دنيا پول و طلاست، در تجارت معنوى سرمايه جز عشق و چشمان اشكبار نيست. در دنيا بدون پول، نمى توان سود بدست آورد، در عالم معانى نيز بدون عشق و اشك، نبايد دست به تجارت زد.
۵-زانكه شمع از گريه، روشن تر شود
در مكتب مولانا عبادت، دعا، نيايش، زارى و تضرع و عرض حاجت به پيشگاه رب الارباب، صيقل عقل است. چشمان عقل، براى ديدن خورشيد جمال الهى، نبايد با رادع و مانعى روبرو باشد. همان طور كه در هواى غبارآلود، نمى توان درست تشخيص داد، آينه وجود آدمى نيز گرد و خاك مى گيرد. بحث هاى كلامى و نفسانى، غبارى بر عقل انسان است و نه تنها جان را روشنى نمى بخشند كه تيرگى مى آورد. به نظر عارفان بايد با باد آه و ابر اشك، آينه وجود را شست و تيرگى اش را برطرف نمود.
ز آتش دل و آب ديده نقل ساز
بوستان از ابر و خورشيدست باز
تو چه دانى ذوق آب ديدگان
عاشق نانى، تو چون ناديدگان
مثنوى، دفتر اول، بيت ۸- ۱۶۳۷
ابر گريان، باعث طراوت و شادابى و نشاط درختان است، باغ وجود آدمى نيز با اشك، صفا پيدا مى كند. و در پرتو صفا روشن بينى نيز پديد مى آيد. آدمى نيز مانند شمع است، همانگونه كه شمع با گريستن، نور مى پاشد و اطراف خود را روشن تر مى كند، آدمى با تضرع و زارى همچون شمعى باعث درخشش خود و جهان مى گردد.
ز ابر گريان، شاخ، سبز و تر شود
ز آنكه شمع از گريه، روشن تر شود
هركجا نوحه كنند، آنجا نشين
ز آنكه تو اوليترى اندر حنين
مثنوى، دفتر دوم، بيت ۴۸۱- ۴۸۰
فلسفه چشم در نزد عارفان براى ديدن حق است. چشمى كه نتواند خدا را ببيند، شايسته است كور بماند و كور هم هست. به تعبير زيباى امام حسين(ع) در دعاى عرفه «عميت عين لاتراه» كور باشد چشمى كه نتواند تو را بنگرد.
۶-خلق شد بر وى به رحمت يك دله
اشك و گريستن و تضرع، دل را نرم مى كند و فروتنى پديد مى آورد. و آدمى را نه تنها در پيشگاه الهى محبوب مى كند بلكه در نزد خلق نيز آبرو مى بخشد. انسانها از آدم متكبر بيزار، و اهل تواضع را دوست دارند. تواضع نه تنها سرمايه اى است كه در عالم آخرت خريدار دارد كه در جهان انسانى نيز مايه تجارت محسوب مى شود. مولانا در مثنوى داستان كورى بدصدا را مطرح مى كند كه در كوچه ها با ناله اى حزين بانگ برمى آورد كه خدايا رحم كن بركسى كه دو عيب دارد. مردم با كمال تعجب از وى پرسيدند كه ما عيب كورى تو را مى بينيم، عيب دوم چيست؟ گفت: بانگ زشتى است كه دارم. و مردم با شنيدن اعتراف وى، دلشان نسبت به وى نرم مى شد و به وى كمك مى كردند.
زشتى آواز كم شد زين گله
خلق شد بر وى به رحمت يك دله
كرد نيكو، چون بگفت او راز را
لطف آواز دلش، آواز را
و آنكه آواز دلش هم بد بود
آن سه كورى دورى سرمد بود
مثنوى، دفتر دوم، بيت ۲۰۰۲
مولوى و گريه بر امام حسين(ع)
مولوى ضمن آنكه اثرات نيكوى گريه و زارى را بر مى شمرد اما همه اين اثرات را معطوف به گريه هايى مى داند كه با منطق الهى باشند. وى اندوه هاى دنيوى و احساساتى را كه براى از دست دادن منافع دنيوى نثار مى شود، نكوهش مى كند. از نظر وى اين اشك ها اعتبارى ندارند. تضرع ها و چاپلوسى هاى مردم طماع دنياطلب منافق، در بارگاه الهى پشيزى نمى ارزد. شادى ها و اندوه هاى دنيوى در نزد مولانا شباهت به سفالهاى شكسته اى دارد كه در بازى اگر به كودكى بدهند شاد مى گردد و اگر از وى بگيرند، گريان مى شود. اين نوع گريه ها و خنده ها در امور اعتبارى است و موجد حقيقى نمى گردد.
چون نباشد طفل را دانش دثار
گريه و خنده ش ندارد اعتبار
مثنوى، دفتر سوم، بيت ۲۶۳۸
ملاك گريه ممدوح و مذموم در انديشه عرفانى آن است كه اگر گريه، آب ديده خوانده شده است بايد معلوم كرد كه چشم انسان چه ديده تا به گريه آمده است. اگر شوق خدا و عوالم معنوى را ديده، گريه براى آن سزاوار است و هر قطره اش گوهرى قيمتى است، امّا اگر دنيا و اندوههاى دنيوى را ديده و به ياد آن مى گريد، چنين گريه اى هدر است. در احاديث نيز وارد شده است كه نمازگزار در نماز بايد احساساتش را ضبط كند. گريه در نماز مبطل نماز است مگر براى شوق يا خوف از خدا باشد. البته چنين اشكى، آبى است كه آتش جهنم وجود آدمى را خاموش مى كند. پيامبر اكرم(ص) همواره از خداوند چشمان اشكبار طلب مى كردند.
«اللهم ارزقنى عينين هطّالتين تشفيان القلب بذروف الّدمع من خشيتك قبل ان يكون الدّموع دمّاً و الاضراس جمراً» خداوندا دو چشم اشكبار به من عطا فرما تا با اشكى كه از خوف تو ريزند قلبم را آرام گردانند، پيش از آنكه اشك به خون، دگر گردد و دندانها به اخگر.
قطره اى ز آن زين دوصد جيحون به است
كه بد آن يك قطره، انس و جن پرست
البته يك قطره اشك پيامبر(ص) از صدها جيحون برتر است، زيرا بخاطر همان يك قطره انسيان و جنيان از آتش برستند.
مولوى در داستان وارد شدن شاعرى به شهر حلب در روز عاشورا، فلسفه گريه بر ابا عبدالله(ع) را تبيين كرده است. به اعتقاد وى شهادت سالار شهيدان و اصحاب با وفايشان را بايد جشن گرفت، و موضع شهادت، موضع گريه نيست. چون گريه و ماتم ناشى از فراق است واصحاب كربلا به وصال خدا رسيدند. در موضع وصال بايد شاد بود نه گريست. زندان طبيعت دنيا جاى اندوه و ماتم است، اما جستن از زندان و پر كشيدن در فضاى لايتناهى لاهوت، خوف و حزنى ندارد.
روح سلطانى ز زندانى بجست
جامه چه درانيم؟ و چون خاييم دست؟
چونكه ايشان خسرو دين بوده اند
وقت شادى شد چو بشكستند بند
سوى شادروان دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
روز ملك است و گش و شاهنشهى
گر تو يك ذره از ايشان آگهى
به نظر مولانا گريه بر امام حسين(ع) ماهيت آگاهى بخش دارد. عزاداران حسينى در حقيقت به ياد كسانى كه حسين(ع) را تنها گزاردند، به حال خود مى گريند و نوحه سرايى مى كنند. اين گريه باعث تنبه عقل گرديده و هشدار دهنده است. عزادار امام حسين(ع) با خود بايد بينديشد كه چرا به خاك چسبيده و ميلى مانند ميل ياران امام حسين(ع) براى شهادت در وجودش نيست. عزادار حسينى اگر گريه اش بر غفلت خويش باشد، اين گريه يقيناً تأثيرگذار خواهد بود.
پس عزا برخود كنيد اى خفتگان
زآنكه بد مرگى است اين خواب گران
ورنه اى آگه، برو برخود گرى
زآنكه در انكار نقل و محشرى
بر دل و دين خرابت نوحه كن
كه نمى بيند جز اين خاك كهن
ور همى بيند، چرا نبود دلير
پشت دار و جان سپار و چشم سير
در رخت كو از مى دين فرّخى؟
گر بديدى بحر، كو كفّ سخى؟
آنكه جو ديد، آب را نكند دريغ
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ؟
مثنوى، دفتر ششم، بيت ۸۰۵-