چونك صـــد آمد نود هم پيش ماست  

اين سخـــن چون پوست و معني مغز دان
اين سخن چون نقش و معني همچو جان
 
پوست باشد مـــــــــــــــغز بد را عيب‌پوش
مــــــــــــــــــــغز نيكو را ز غيرت غيب‌پوش
 
چون قلم از باد بد دفـــــــــــــــــــــتر ز آب
هرچه بنويسي فنـــــــــــــــا گردد شتاب
 
نقـــــــــــــــــش آبست ار وفا جويي از آن
باز گــــــــــــــــــــردي دستهاي خود گزان
 
باد در مـــــــــــــــــــــــردم هوا و آرزوست
چون هــــــــــــوا بگراشتي پيغام هوست
 
خوش بود پيـــــــــــــــــــــــغامهاي كردگار
كو ز سر تا پاي باشـــــــــــــــــــــــد پايدار
 
خطــــــــــــــــــبهء شاهان بگردد و آن كيا
جز كيــــــــــــــــــــــــــا و خطبه‌هاي انبيا
 
زانـــــــــــــــك بوش پادشاهان از هواست
بارنامهء انــــــــــــــــــــــــــبيا از كبرياست
 
از درمها نام شـــــــــــــــــــــــاهان بركنند
نام احـــــــــــــــــــــــــمد تا ابد بر مي‌زنند
 
نام احـــــــــــــــــــمد نام جملهء انبياست
چونك صــــــــــد آمد نود هم پيش ماست
 

اول اي جــــــــــان دفع شر موش كن ---وانگهان در جـــــــمع گندم جوش كن

ما درين انبار گنــــــــــــــدم مي‌كنيم
گندم جمع آمده گــــــــــــم مي‌كنيم
 
مي‌نينديشـــــــــــــــيم آخر ما بهوش
كين خلل در گندمست از مــكر موش
 
موش تا انبار مـــــــــــــا حفره زدست
و از فنش انبـــــــار ما ويران شدست
 
اول اي جــــــــــان دفع شر موش كن
وانگهان در جـــــــمع گندم جوش كن
 
بشنو از اخبــــــــــــار آن صدر الصدور
لا صـــــــــــــــــــــــلوة تم الا بالحضور
 
گر نه مــــــوشي دزد در انبار ماست
گندم اعـــــــمال چل ساله كجاست
 
ريزه‌ريزه صــــــــــــــدق هر روزه چرا
جمـــــــــــــــــع مي‌نايد درين انبار ما

 از دفتر اول مثنوي

كريم زمانى جعفرى، محقق، قرآن پژوه و شارح مثنوى

درباره كريم زمانى
برلب
درياى مثنوى
- كريم زمانى جعفرى، محقق، قرآن پژوه و شارح مثنوى
- متولد ۱۳۳۰ تهران
- پايان تحصيلات متوسطه در دبيرستان هوشيار
- تلمذ و تحصيل در مجالس تفسير علوم قرآنى و مجالس درس مرحوم سيد مرتضى شبسترى
- ورود به دانشگاه تهران و تحصيل در رشته ادبيات عرب
- انتشار نخستين آثار و ترجمه كتب «قيام توابين»، «همگام با پيامبران در قرآن» و «قيام زنگيان» در دوران دانشجويى
- مؤلف «شرح جامع مثنوى معنوى» در هفت مجلد كه تاكنون به چاپ هفدهم رسيده است.
- از روى شرح جامع كريم زمانى، مثنوى به سه زبان ازبكى، آلمانى و چينى ترجمه شده است.
- حضور مستمر در مجامع فرهنگى داخل و خارج از كشور
- برخى از آثار ديگر او عبارتند از: ميناگر عشق (شرح موضوعى مثنوى معنوى)، بر لب درياى مثنوى معنوى (در دو جلد)، صنايع ادبى در كلام امام على (ع)، سيرى در فرهنگ لغات نهج البلاغه، ترجمه سرالاسرار و فتح الربانى اثر شيخ عبدالقادر گيلانى و...
 
محسن شهرنازدار: گفته اند آدمى در كلام خويش تجلى مى يابد.
«ما چه خود را در سخن آغشته ايم
كز حكايت ما حكايت گشته ايم
من عدم و افسانه گردم در حنين
تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار
وصف حال است و حضور يار غار
مولوى بيان مى كند كه من خويشتن را تبديل به حكايت كرده ام و از آنجا كه تمام هستى خود را در فكر و سخن خود مى نهم و انديشه را به كلام در مى آورم و حكايت و افسانه مى سازم، پس هويت «من» در سخن من ذوب مى شود و من افسانه مى شوم و بر زبانها جريان مى يابم. هر كس مى خواهد مرا ببيند، كلام مرا بنگرد، تمام كسانى كه در آينده مى آيند و سخنان من بر زبان آنان جارى مى شود و تكيه بر لب آنان مى دهد، در حقيقت مرا بر لبان خويش مى نشانند. هستى من در يك كالبد جسمانى در قرن هفتم هجرى و در بلخ يا قونيه خلاصه نمى شود، بلكه من بر تمام زبانهايى كه پس از اين مثنوى را خواهند خواند، جارى خواهم بود و در حضورشان حاضر. اين حضور، حضورى مجازى نيست، بلكه پرده اى از پرده هاى وجود من و جلوه اى از جلوه هاى هستى من است. من خود را در اين جهان پايبند كرده ام، اما نه از طريق بقاى آثار، كه با حضور هويت اصلى خود در كسوت كلام.» (۱)
و آيا شارحين مثنوى و راويان صديق اين قرآن پارسى، شأنى از حضور مولانا جلال الدين را و پرده اى از پرده هاى وجود او را باز مى نمايانند؟
و در امروزه روز حيات انسان كه شتاب روزمرگى از او فرصت غوص و تفحص را در انديشه هاى عميق و بليغ سلب كرده است، مثنوى اين گنجينه انديشه قدسى و اين بحر بى پايان حكمت عرفانى، آيا شارحانى مى خواهد كه لب معانى يا صورت امروزى ترى از آن معنى را به ديده و سمع مستمع امروزى برساند؟ يكى از آن شارحان صديق و سرسپردگان طريق مولانا كه هم و همت خود را مصروف اين واسطه گرى و دلدارى و دلدادگى كرده، همانا كريم زمانى جعفرى است.
نامش را جمله آشنايان مولانا با مجموعه مبسوط و چندجلدى «شرح جامع مثنوى معنوى» مى شناسند.
كريم زمانى سطر روى سطر و خشت روى خشت اين عمارت وسيع را در چندين سال رقم زد و سال گذشته مجموعه شرح شش دفتر مثنوى به پايان رسيد، اما با آغاز انتشار اين مجموعه و نشر جلد نخست، كريم زمانى را هر آشنا به كلام مولانا و هر رهپوى طريق جلال الدين به عنوان شارحى معتمد پذيرفت. ساده نگارى او در عين پرهيز از ساده انگارى، جانمايه كلام مّلاى رومى را بى كم و كاست روايت مى كرد. هرچند ستايش از اين شرح سترگ كه بيش از هفده بار تا امروز تجديد چاپ شده و به زبانهاى ازبكى، چينى و آلمانى برگردانده شده است را كريم زمانى با خلق و خوى خاصى كه دارد، درخور خويش نمى داند و مى گويد: «نگارنده به دور از فروتنى هاى رياكارانه، بايد اعتراف كند كه لياقت شرح صحاف اشراقى مثنوى معنوى را نداشته، اما ارادت بى چون و چراى او بدان خورشيدى معرفت سبب آمد كه اين بار امانت را از سر نادانى و گستاخى به دوش كشد. چنان كه خود فرمايد:
كرد فضل عشق، انسان را فضول
زين فزون جويى، ظلوم است و جهول»
كريم زمانى در «شرح جامع مثنوى معنوى» بر هر بيتى تفسيرى نگاشته و برهان معانى و ويژگيهاى زبانى مثنوى را به زبان امروزين برگردانده و رد پا و نشانه هاى احاديث و روايات و آيات را بازشناسانده و در شرح و پانوشت ها قيد كرده است. با اين حال كلام سهل و آسان شده اين شرح نيز چنانچه در مقدمه دفتر ششم آمده، جز «با قلبى سليم و سينه اى زدوده از غم كين و آز و خودبينى» قابل درك نيست: «مثنوى همچون چراغى فروزان در شب ديجور اوهام و شكوك است. سالك در پرتو چنين چراغى مى تواند سياه چادر اوهام و خيالات فاسد را بدرد و بى پريشانى و اضطراب به سرمنزل مقصود رسد. [و] چون مثنوى معنوى دستورالعمل سلوك است، نمى توان مقاصد آن كتاب مستطاب را در عين تقيد به امور نفسانى درك كرد. يعنى مادام كه شخص اسير و بنده شهوات و خودبينى است و هنوز از مرتبه حيوان سيرتى نگذشته است، نمى تواند معارف معنوى مولانا را كما هو حقه دريابد، هرچند كه انباشته از معلومات و محفوظات مختلف باشد.»(۲)
در كنار شرح جامع، كريم زمانى نسخه ديگرى از مثنوى معنوى را بر اساس نسخه تصحيح شده رينلود نيكلسن به چاپ رساند و در آن به «بيان مقاصد ابيات» پرداخت. «بر لب درياى مثنوى معنوى» در دوجلد انتشار يافت كه در آن با تكلمه ها و جملاتى كوتاه و ساده در ابتداى هربند و يا مفهومى تازه، اشاره مستقيمى به نظر مولانا ومقاصد بيان ابيات مثنوى داشته است.
كريم زمانى در شرح مقصد و مقصود خويش در مقدمه آن نوشته است: «مى سزد كه پژوهندگان مثنوى، زين پس تلاش خود را در جهت تبيين مبانى و خطوط اصلى انديشه مولانا به كارگيرند و آن را به هنجارى بازگو كنند كه عموم علاقه  مندان معارف آسمانى مولانا بهره مند گردند، زيرا مولانا عارف و سخنورى مردمى بوده است. نگارنده با توجه بدين نياز كوشيده است كه در حد تيّسر و با تكيه بر بضاعت ناچيز خود،  مقاصد ابيات و امثال و حكايات و كليات انديشه مولانا را در عناوينى كوتاه و فشرده بيان دارد. گرچه دريا در سبو نگنجد اما مى تواند به قدر حاجت، سبو از آن پركرد و عطش معنوى را بدان تسكين بخشيد. نيز اگر به ژرفاى دريا نتوان اندر شد، مى توان بر لب دريا ايستاد و پهنه بى كران آن را نظاره كرد»
مينا گر عشق نيز كتاب ديگرى از اوست كه در همين راه و براساس همين تلقى و نگاه، نگاشته شده، ليكن به جاى اشارات كوتاه يا ارجاع سريع به مقاصد ابيات، براساس موضوعات، طبقه بندى شده و تفسير مثنوى را از خود مثنوى جسته است. در اين تفسير باارجاع مطالب اجمالى به مطالب تفصيلى و مطالب تفصيلى به مطالب اجمالى، سعى در تبيين وتفهيم انديشه هاى مولانا شده است. نمونه اى از نثر روان وتفسير قابل فهم و آسان اين كتاب چنين است: «شيطان خود را در شمار فرشتگان مقرب الهى مى داند و طرد و راندگى خود را موقتى مى شمرد و اين طرد و فراق از آن رو است كه قدر وصال بداند.
حضرت مولانا در دفتر دوم خود در گفت وگو با ابليس و معاويه چنين مى فرمايد:
گفت ما اول فرشته بوده ايم
راه طاعت را به جان پيموده ايم
.... ما هم از مستان اين مى   بوده ايم
عاشقان در گه وى بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما كاريده اند...
شيطان مى گويد سجده نياوردن من بر آدم از عصيان كافرانه نبوده است بلكه از غيرت عاشقانه بوده است و نمى توانستم ديگرى را در عرض پروردگار ببينم [مولانا در اينجا همنظر احمد غزالى و سنايى و حلاج بوده]
ترك سجده از حسد گيرم كه بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جمود
هر حسد از دوستى خيزد يقين
كه شود با دوست غير هم نشين...»
و اما چه شد كه كريم زمانى، قدم در راه مثنوى گذاشت و برلب اين دريافتاد و از عاشقان درگه وى شد؟
و به راستى سر آغاز و سرمنزل مجنونى را مجنون مى داند يا ليلى؟ گرچه
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت... ليكن چهارده سالگى را به ياد مى آورد كه آن چند بيت نخست مثنوى [بشنو از نى چون حكايت مى كند...] چون و چگونه  او را حيران خويش مى كند، آنچنان كه در پى بّناو بناى مثنوى شباب زندگى و عمر گرانمايه را ارزانى راه كرده است:« يك روح مرموز مرا به سوى اين ابيات جذب كرد.
اين ابتداى شور بود. به دنبال آن، پى جويى مى كردم تا كتاب اصلى مثنوى را بيابم. يكى از همكلاسى هاى مدرسه هوشيار مثنوى معنوى را از كتابخانه پدر به امانت گرفت و به من سپرد. ديباچه را رو نويسى كردم و به خاطر سپردم و مشعوف شدم. اين ابتداى حال بود، هرچند فهم و معرفت كافى نداشتم اما آن حال ايجاد شد و آن جذبه پديد آمد» محيط پيرامون نيز مساعد بود تا كريم نوجوان از چشمه هاى معرفت دينى سبو پركند، از آن نقبى به مثنوى بزند و باز از كلام گوهربار جلال الدين، راهى به معرفت دينى بجويد و در پى اين تكرار ها و آمد و شدها، به مكاشفه و شعف برسد؛ كريم زمانى كودكى اش را در كوچه پس كوچه هاى محله سلسبيل و آذربايجان تهران گذرانده است. تقيّدشرعى و شور و حال هيأت هاى مذهبى آن محلات، اين سالها و روزها نيز نمود و نماى پر رنگى دارد، چه رسد به آن گذشته هاى دور كه هنوز شتاب روز مرگى و مقيد هاى زندگى شهرى، همچون غبار سياه و ماتى، برچهره سنت هاى درخشان و باورهاى آميخته با جان، ننشسته بود؛ اين همان محيط مساعد بود. آرى كريم زمانى كودكى اش را از آنجا آغاز كرده است. ابتدايى را در مدرسه «فرمانيه» واقع در خيابان آذربايجان مى گذراند و شوق نوشتن را همانند بسيارى از همنسلان خويش، با روزنامه ديوارى هاى مدرسه تجربه مى كند. روزنامه ديوارى «برگ سبز» را در كلاس پنجم دبستان منتشر كرده است...
با كتاب كه مأنوس مى شود، خلاصه نويسى كتاب ها را نيز براى دوستان و هم هيأتى هاى محله آغاز مى كند. خودش علاقه دوبرادر بزرگ تر را كه اهل مطالعه بودند، در ميل و رغبت خود به كتاب و كتابخوانى بى اثر نمى داند.
كريمى زمانى دوره متوسطه را در دبيرستان دكترهوشيار در كوچه اى رو بروى دانشگاه صنعتى شريف گذرانده است. از كلاس دهم، روزها در مدرسه اى تدريس مى كند تا با حقوق ماهى سيصد تومان امورات زندگى اش را خود بگذراند و در شبانه به ادامه تحصيل بپردازد. «تقريباً دو سوم حقوقم را كه ماهى سيصد تومان بود، كتاب مى خريدم... بعدها به كوچه نايب راه پيدا كردم و مشترى كتاب هاى عربى شدم.»(۳)
او زبان عربى را از مجالس تفسير قرآن و علوم قرآنى آموخته است: «با علاقه اى فراوان در پى فهم تفسير قرآن و مثنوى بودم. كتابهايى كه به اين دو موضوع مربوط بود، مى خواندم و در مجالس تفسيرى شركت مى كردم.
از جمله در درس هاى مرحوم سيد مرتضى شبسترى و براى آن كه با زبان عربى آشنا شوم، جامع المقدمات وبعد شرح الفيه ابن سالك را در صرف و نحو فراگرفتم و با فقه و اصول در حد لمعه و كفاية الاصول آشنا شدم»
كريم زمانى با ميل و رغبت وصف ناپذيرى تفسيرها و شرح ها و كتب مرتبط با معارف قرآن و مثنوى را مى جويد تا راهى براى فهم عميق و سليم كلام مولانا بيابد. به موازات اين پى جويى ها، دانش زبان عرب او را به دانشگاه تهران مى كشاند تا در رشته ادبيات عرب تحصيل كند: «در دانشگاه تهران در رشته عربى به تحصيل پرداختم اما چون مى ديدم دانشگاه چيزى براى ارائه ندارد و من نيز ميلى به عناوين و مدارك بالاى تحصيلى ندارم، از ادامه تحصيل منصرف شدم و خط تحقيق و مطالعه را پيگيرى كردم.»
در همان دوران دانشجويى تسلط او با زبان و ادبيات عرب او را به سمت ترجمه كتبى همچون قيام توابين، همگام با پيامبران در قرآن و قيام زنگيان مى برد كه در همان سالها به چاپ مى رسد.
 
امامثنوى نور چراغى مى شود كه راه زندگى كريم زمانى را روشن كرده است، او وقف مولانا مى شود و جز به غور و غوص در اين درياى بى ساحل نمى پردازد. «از آنجا كه شوق عرفان در دلم شرر افكنده بود، در مطالعات آثار عرفانى فارسى و عربى متمركز شدم و مثنوى حضرت مولانا را چراغ راه زندگى ام قرار دادم» و اين تمركز و سرسپردگى بود كه به انباشت معارف مثنوى انجاميد و شرح جامع مثنوى از آن بيرون تراويد. شرحى كه در آسان فهمى مفاهيم عميق مثنوى بى شك يك نمونه ويژه است. دقت نگارنده در انتقال معلومات ضرورى به مخاطب و پرهيز از اطاله كلام و زبان و انتخاب و گزينش زبانى روشن و روان و خالى از حشو و زوائد رايج در متون شارحان از مهمترين ويژگى هاى شرح جامع مثنوى است. با اين حال كريم زمانى از شروح و شارحين ديگر نيز به نيكى ياد مى كند و هر كدام را در حوزه اى در خور توجه و ستايش مى داند: «در بخش زندگى و احوال مولانا محققانه ترين اثر همان كتابى است كه مرحوم فروزانفر نوشت و «پله پله تا ملاقات خدا» به قلم مرحوم زرين كوب نيز از نظر انگيختن احساس و عاطفه كتاب جذابى است. زندگينامه مولانا به قلم مرحوم گولپينارلى خواندنى است. اما در بخش مشروح مثنوى از گذشتگان دور، شرح انقروى و اكبرآبادى را بهترين و راه گشاترين شرح مى دانم و از شروح معاصر، شرح مرحوم فروزانفر را بهترين مى دانم. فرصت نيافتن آن مرحوم براى اتمام شرح، الحق ضايعه اى است براى ادب دوستان و عارف پژوهان. جز آن، «مولوى نامه» مرحوم همايى نيز از آثار مهم مثنوى پژوهى است. همين طور «سّرنى» شادروان زرين كوب كريم زمانى مثنوى را گنجينه انديشه بشرى مى داند چرا كه ردى از همه مشرب هاى فلسفى و كلامى و مذهبى و همه نحله هاى فكرى و انديشگى در آن پرواضح و نمايان است. او شرح مثنوى را به سبب محدوديت كلام براى بيان مقاصد ژرف و عميق مولانا ضرورى مى داند و مى گويد: «بايد قبول كنيم كه مسائل مربوط به باطن انسان و ماوراى محسوسات، داراى غموض ذاتى است و قالب الفاظ براى انعكاس آن معانى ژرف و قاهر گنجايش و انعطاف لازم را ندارد. از اين رو موضوع خود به خود دشوار مى شود و خلاصه با توجه به مطالبى كه عرض كردم، مثنوى مولانا، نيازمند شرح و تفسير است»(۴) او مكتب فكرى و عرفانى مولانا را بر دو محور اساسى استوار مى داند و معتقد است تمامى آموزه ها و تعاليم اين پير معرفت و راهبر سالكان رهرو، بر آن دو محور استوار است: «آن دو عبارت از عشق و فناست. اما اين مقوله را بايد از ديدگاه خود او تعريف كنيم و به اصطلاح موضوع را از متن جدا نكنيم. تا مبادا دچار خلط مبحث شويم. زيرا به قول خود او «اشتراك لفظ، دائم رهزن است» چون در بسيارى از مواقع «عشق» سرپوش يا ابزارى است براى توجيه خودپرستى هاى انسان و معشوق نيز بهانه اى براى اين ميل سخيف است. در واقع انسان در خيلى از موارد، خودپرستى را با كلمه مقدس عشق تزئين مى كند درحالى كه عشق در زمان مولانا با وصف ذاتى «قهاريت» آمده است. و مراد از قهر عشق آن است كه عشق با خودپرستى و تفرعن شخص نمى سازد.
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد؟»(۵)
كريم زمانى مولانا جلال الدين را كيمياگر معنا و معنويت مى داند كه با اكسيرمحبت، كينه ها و دشمنانگى ها را به دوستى و صفا بدل مى كرده است: «آنطور كه از بيانات مولانا و نيز تذكره ها به دست مى آيد، مولانا شخصيتى حليم و بردبار با توسع نظرى كم نظير بوده است. از اين رو همه آحاد و اصناف جامعه از هر دين و فرقه، به او علاقه وافر داشتند و البته اين دوستى نيز متقابل بود. مثلاً نقل كرده اند كه ترسايى باده گساريد و به مجلس سماع او درآمد. و در اثناى سماع، خود را بارها به او زد. دوستان مولانا از فعل آن مرد خشمگين شدند و بر او نهيب زدند. مولانا به طنز و تعريض به يارانش گفت: او باده خورده و شما بد مستى مى كنيد؟! مرگ مولانا هم همه را داغدار كرد. مسلمان، مسيحى، يهودى و زرتشتى و ... همه در سوگ او گريستند و هر فرقه اى او را نماد بزرگ دينى خود مى دانست. سلطان ولد گفته است:
«عيسوى گفته اوست عيسى ما
موسوى گفته اوست موسى ما»(۶)
كريم زمانى جعفرى كه پسوند جعفرى را آخرين بار بر كتاب «سيرى بر فرهنگ لغات نهج البلاغه» مرقوم كرده و بعد از آن با نام كريم زمانى نوشته است، اين روزها در كنار تأليف شرح سترگى بر غزليات مولانا (و تحرير شرح هر ۵۰۰ غزل از ابتداى ديوان در هزار صفحه و كل غزليات در ۱۰ مجلد) به تفسير و تشريح مفاهيم پنهان در كلام وحى و تفسير قرآن نيز مى پردازد: «تفاسير مختلف شيعه و سنى را مقايسه مى كنم و از نظر زمخشرى تا امام فخر رازى و ديگران را جملگى انطباق مى دهم» تا شرحى روان منطبق بر آراى جميع بزرگان و دور از حشو و زوائد زبان، همچون ديگر آثار كريم زمانى فراهم شود. ناگفته پيداست كه او در تفسير كلام وحى نيز وامدار مثنوى مى شود و تفسير او بر قرآن نيز در درك معارف مثنوى، مددى به دلباختگان و مشتاقان جلال الدين خواهد داد كه برايشان نيز همچنان كه كريم زمانى معترف است، مثنوى كتابى براى مطالعه نبود بلكه شفاء لما فى الصدور نيز هست.
پى نوشت:
۱- اوصاف پارسايان، عبدالكريم سروش، صراط ۱۳۷۰ ۲- شرح جامع مثنوى، مقدمه دفتر ششم ۳- كتاب هفته، شماره ۱۱۷ ۴- همشهرى، ۱۰ تير ۱۳۸۰ ۵ و ۶- ايران ۸ مهر ۱۳۸۰

موج خود را باز انــــدر بحـــــــــــر برد  

اين سخن و آواز از انديشه خاست
تو نداني بحر انديــــــــشه كجاست
 
ليك چون موج ســـخن ديدي لطيف
بحـــر آن داني كه باشد هم شريف
 
چون ز دانـــش موج انديـشه بتاخت
از سخن و آواز او صــــورت بساخت
 
از ســـــــخن صورت بــــزاد و باز مرد
موج خود را باز انــــدر بحـــــــــــر برد

از دفتر اول  مثنوي

که درو باشد خیال اجتماع

ناله‌ی ســــــــــــــــــــــرنا و تهدید دهل         چیـــــــــــــــزکی ماند بدان ناقور کل
پس حکـــــــــــیمان گفته‌اند این لحنها از دوار چــــــــــــــــــــــرخ بگرفتیم ما
بانگ گردشهای چرخست این که خلق می‌سرایندش به طنبور و به حــلق
ممنان گویند که آثار بهـــــــــــــــــــشت نغــــــــــــــــــز گردانید هر آواز زشت
ما هـــــــــــــــــــــمه اجزای آدم بوده‌ایم در بهشـــــــت آن لحنها بشنوده‌ایم
گرچه بر ما ریخــــــــــت آب و گل شکی یادمــــــــــــــــــان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیـــــــــــــــخت با خاک کرب کی دهند این زیر و آن بم آن طـــرب
 
پس غــــــــــــــدای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجـــــــــــــــــتماع
قوتی گــــــــــــــــــــــــــیرد خیالات ضمیر بلک صـــــــورت گردد از بانگ و صفیر
آتش عــــــــــــــــشق از نواها گشت تیز آن چــــــــــــــــنان که آتش آن جوزریز

از دفتر چهارم مثنوی

بـــوي كـــبر و بوي حـــرص و بوي آز

بـــوي كـــبر و بوي حـــرص و بوي آز
در ســــــــــخن گفتن بيايد چون پياز
 
گر خوري سوگنــد من كي خورده‌ام
از پيـــــاز و سيــــــــــر تقوي كرده‌ام
 
آن دم ســــــــــوگند غمــــــازي كند
بر دمـــــــــاغ همنـــــــشينان بر زند
 
پس دعاهـــــــــــا رد شود از بوي آن
آن دل كـــــــــــــــژ مي‌نمايد در زبان
 
اخــــــــــــــــــــسؤا آيد جواب آن دعا
چوب رد باشد جـــــــــــــزاي هر دغا
 
گر حديثـــــــت كژ بود معنيـت راست
آن كـــــــــــــژي لفظ مقبول خداست

دفتر سوم از كتاب مثنوي - بازگشتن به حكايت پيل

شطحیات عارفان -قصهء سبحاني ما اعظم شاني

با مـــــــــــــــــــــــــــریدان آن فقیر محتشم بـــــــــــایزید آمد که نک یزدان منم
گفت مستـــــــــــــــــــــانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انـــــــــــــــــا ها فاعبدون
چـــــــــــون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنیـــــن گفتی و این نبود صلاح
گفـــــــــــــــــــت این بار ار کنم من مشغله کــــــــاردها بر من زنید آن دم هله
حـــــــق مـــــــــــــنزه از تن و من با تنــــــم چون چنین گویم بــــــباید کشتنم
چون وصـــــــــــــــــــــیت کرد آن آزادمــــــرد هر مـــــــــــریدی کاردی آماده کرد
مســــــــت گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصــــــــــیتهاش از خاطر برفت
نقـــــــــــــــــل آمد عقـــــــــــل او آواره شد صــــــــبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه‌ست چون سلـطان رسید شحنه‌ی بیچــــاره در کنجی خزید
عقـــــــــــــــــل سایه‌ی حق بود حق آفتاب سایه را با آفـــــــــــتاب او چه تاب
چون پری غـــــــــــــــــــــالب شود بر آدمی گم شــــــــود از مرد وصف مردمی
هر چه گـــــــــــــوید آن پـــــــــری گفته بود زین ســری زان آن سری گفته بود
چون پــــــــــــــــــــری را این دم و قانون بود کــــــــــردگار آن پری خود چون بود
اوی او رفـــــــــــــــته پــــــری خود او شده ترک بی‌الـــــــــهام تـــازی‌گو شده

از دفتر چهارم مثنوي

جستجوی صلح و عشق در اشعار مولانا در دانشگاه لندن

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/051022_mf_rumi.shtml

مثنوی مولانا سرشار از شادی است که از عشق ناشی می شود و به صلح می انجامد 
                                                                                                 حسين الهی قمشه ای

مولانا در دوران فاجعه زده حمله مغول با تعاليم خود به مردم جنگزده دليلی برای زنده ماندن و ادامه بقا داد
                                                                                                        جيمز موريس

اصطلاح صلح در مثنوی از طريق واژه جنگ تعريف می شود
                                                                                                        سايمون ويتمن

اگر به جای نگاه لفظ گرايانه با رويکرد مفهوم گرايانه با مثنوی برخورد کنيم به محوريت صلح در آن پی بريم
                                                                                                       سيد سلمان صفوی

 

گر ســـــخن خواهی که گویی چون شکر --- صبر کن از حرص و این حلـــــوا مخور

این زبان چون سنگ و هم آهن وشست       وانچ بجهد از زبـــــــان چون آتشست
سنـــگ و آهن را مزن بر هــم گــــــــــزاف گــــــــــه ز روی نقـل و گه از روی لاف
زانک تاریکـــــــــــــــست و هر سو پنبه‌زار درمیــــــــــــان پنبه چون باشد شـرار
ظالــــم آن قومی که چــــــشمان دوختند زان ســـــــــخنها عالمی را سوختنـد
عالمــــــــــــــــــی را یک سخن ویران کند روبهان مــــــــــــــــــرده را شیران کند
جانها در اصــــــــــــــــل خود عیسی‌دمند یک زمان زخمـــــند و گاهی مرهمند
گر حجــــــــــــــــــــاب از جانها بر خاستی گفــــــــت هر جانی مسیح‌آساستی
گر ســـــخن خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرص و این حلـــــوا مخور
صــــــــــــــــــــــــبر باشد مشتهای زیرکان هـــــــــــــــــــست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صــــــــــــــبر آورد گـــــــــردون بر رود هر که حــــــــــلوا خــــورد واپس‌تر رود

از دفتر اول مثنوی

زانک زان رنجش همی‌دیدند سود  ---  حمل را هر یک ز دیگر می‌ربود  

کودکان خــــــــــــــــندان و دانایان ترش غــــــــم جگر را باشد و شادی ز شش
چشم کودک همــــــچو خر در آخرست چشم عاقـــــــــــل در حساب آخرست
او در آخــــــــــــــــر چرب می‌بیند علف وین ز قصـــــــــــــــــاب آخرش بیند تلف
آن علـــــــــــف تلخست کین قصاب داد بهر لحـــــــــــــم ما تـــــــــــرازویی نهاد
رو ز حکـــــــــمت خور علف کان را خدا بی غــــــــــــرض دادست از محض عطا
فهم نان کـــــــردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفــــــــــــــــتت کلوا من رزقه
رزق حق حــــــــــــــکمت بود در مرتبت کان گــــــــــــــــــلوگیرت نباشد عاقبت
این دهـــــــــــان بستی دهانی باز شد کو خورنده‌ی لقـــــــــــــمه‌های راز شد
گـــــــر ز شیر دیـــــــــــــو تن را وابـــری در فــــــــــطام اوبسی نعــــمت خوردی
ترک‌جوشــــــــــــش شرح کردم نیم‌خام از حکیم غزنــــــــــــــــــــوی بشنو تمام
در الهی‌نامه گوید شــــــــــــــــــــرح این آن حکــــــــیم غیــــــــب و فخرالعارفین
غـــــــــم خور و نان غم‌افـــــــزایان مخور زانک عاقل غـــــــــــم خورد کودک شکر
قند شـــــــــــــــادی میوه‌ی باغ غمست این فرح زخمـــست وآن غم مرهمست
غم چو بـــینی در کنارش کش به عشق از سر ربــــــــــــــــوه نظر کن در دمشق
عاقل از انگــــــــــــــــــور می بیند همی عاشق از معــــــــــدوم شی بیند همی
جنــــــــــــــــــــگ می‌کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حــملش چو شیر
زانک زان رنجـــــــــــش همی‌دیدند سود حمل را هر یک ز دیگـــــــــــــــر می‌ربود
مزد حــــــــــــــــق کو مزد آن بی‌مایه کو این دهد گنــــــــــــــجیت مزد و آن تسو
گـــــــــــــنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشـــــــــــد ان نباشد مردریــــــــگ
پیش پیش آن جنـــــــــــــــــازه‌ت می‌دود مونس گــــــــــــــــــور و غریبی می‌شود

 

بــهر روز مرگ این دم مــــــــرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه‌تاش
صبر می‌بــــــــــــیند ز پرده‌ی اجتهاد روی چون گلنــــــــــــار و زلفین مراد
غــــــــــم چو آیینه‌ست پیش مجتهد کاندرین ضــــــــــد می‌نماید روی ضد
بعد ضـــــــــــــــــد رنـــــج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشـــــــــــاد و کر و فر
این دو وصــف از پنجه‌ی دستت ببین بعد قبـــــــــض مشت بسط آید یقین
پنجه را گر قبــــــــــــــض باشد دایما یا همه بســـــــــــط او بود چون مبتلا
زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مـــــهم

چونک قبــــض آید تو در وی بسط بین

مصـــــــــــلحت آنسـت تا یک ساعتی   قــــــــــــــوتی گیرند و زور از راحتی
گر نبــــــــــودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختـــــــندی ز اهتزاز
از هـــــــــوس وز حرص سود اندوختن هر کســـــــی دادی بدن را سوختن
شب پــــــــــــدید آید چو گنج رحمتی تا رهــــــــند ازحرص خود یکساعتی
چونک قبـــــــــــــــضی آیدت ای راه‌رو آن صــــــــــلاح تست آتش دل مشو
زآنک در خـــرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخــــــــــــــلی بباید زاعـتداد
گر هـــــــــــــماره فصل تابستان بدی سوزش خورشـــید در بستان شدی
منــــــــــبتش را سوختی از بیخ و بن که دگـــــــــــر تازه نگشتی آن کهن
گر ترش‌رویست آن دی مشفق است صیــــــــف خندانست اما محرقست
چونک قبــــض آید تو در وی بسط بین تازه بـــــاش و چین میفکن در جبین

از  دفتر سوم کتاب مثنوی

در کــــــــــــــف هر کس اگر شمعی بدی ---  اختـــــــــــلاف از گفتشان بیرون شدی  

 

پیل اندر خانــــــــــــــــــــــــــه‌ی تاریک بود عرضـــــــــــــــــه را آورده بودندش هنود
از برای دیـــــــــــــــــــــــدنش مردم بسی اندر آن ظلمـــــت همی‌شد هر کسی
دیدنش با چـــــــــــــشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکـــــــــــــیش کف می‌بسود
آن یــــــــــــــــکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچــــــــــون ناودانست این نهاد
آن یکی را دســـــــــــت بر گوشش رسید آن برو چــــــــــــــــون بادبیزن شد پدید
آن یــــــــــــــکی را کف چو بر پایش بسود گفت شــــــــــکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پــــــــــــــــشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چــون تختی بدست
همچنین هـــــــــر یک به جزوی که رسید فهم آن می‌کــــــــــرد هر جا می‌شنید
از نظــــــــــــــــــرگه گفتشان شد مختلف آن یکــــــــــــی دالش لقب داد این الف
در کــــــــــــــف هر کس اگر شمعی بدی اختـــــــــــلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کــــف را بر همه‌ی او دست‌رس
چشـــــــــــــــم دریا دیگــرست و کف دگر کف بــــــــــــــــــــهل وز دیده‌ی دریا نگر
جنبش کفـــــــــــــــــــها ز دریا روز و شب کف همــــــــــــــی‌بینی و دریا نه عجب
ما چو کشــــــــــــــــــتیها بهم بر می‌زنیم تیره‌چشـــــــــــــــمیم و در آب روشنیم
ای تو در کـــــــــــــشتی تن رفته به خواب آب را دیـــــــــــــــــــــــدی نگر در آب آب
آب را آبیـــــــــــــــــــــــست کو می‌راندش روح را روحیســــــــــت کو می‌خواندش
موسی و عیـــــــــــــــسی کجا بد کفتاب کــــــــــــــــشت موجودات را می‌داد آب
آدم و حوا کــــــــــــــــــــــــــجا بد آن زمان که خدا افکـــــــــــــــند این زه در کمان
این سخن هم ناقـــــــص است و ابترست آن سخن که نیست ناقص آن سرست
گر بــــــــــــــگوید زان بلـــــــــــــغزد پای تو ور نگــــــــــوید هیـــــچ از آن ای وای تو

جهاني شدن مولانا

گفت وگو با فريد رادمهر، پژوهشگر و محقق
جهاني شدن مولانا
• فريال طهماسبي
مولانا عارف شهير ايراني،
يكي از ذخائر با ارزشي است كه امروزه در روند جهاني شدن،
اشعار وحكاياتش همچنان مورد توجه مستشرقين غربي است
و در محافل هنري و مردمي اين ديار مورد احترام فراوان است.
فريد رادمهر، محقق و پژوهشگر در گفت وگوي حاضر مي كوشد به علل توجه شرق شناسان به مولانا و افكار او اشاره كند
و اهميت وي را در سطح جهاني مورد بررسي قرار دهد.
•••
| منتقدان جهاني شدن مي گويند گلوباليزه كردن يك اقدام به نفع مروجان ليبرال دمكراسي است و بنابراين ملت هاي ديگر بايد در مقابل آن مقاومت كنند؛ چه آنكه در اين خصوص هيچ چيز براي عرضه ندارند. در چنين شرايطي شاهد آنيم كه مولانا و آثار او توسط همان كشورهايي كه در صدد جهاني سازي هستند مورد اقبال قرار گرفته است. اين اتفاق را چگونه بايد تحليل كرد؟
* آدم امروزي بالاخص در دنياي غرب نياز غريبي به مسائل روحاني دارد و چون نمي تواند به همان دين سابق خود كه مترادف با خرافه شده بود بازگردد، محتاج است كه مسائل روحاني را در قالب جديد ونويني دريابد و بفهمد. اين نياز همزمان با روند جهاني شدن ظاهر شده است و تلاقي اين دو مسأله، نياز روحاني و جهاني شدن، به نوعي سبب توجه به مكاتب عرفاني شده است. اگر تا قبل از اين دوره، مردم اين تصور را داشتند كه دين دردي از آنها دوا نمي كند ولي در عمل، اينك ، بنابر دشواري هاي فرهنگي و بي ثباتي اقتصادي و هرج و مرج هاي سياسي و اوضاع و احوال كلي كه حاكم بر جهان شده است، به اين نتيجه رسيده اند كه مسائل روحاني براي زندگي روزمره ضرورتي حياتي دارند.
حال از آنجا كه شخصيت مولانا آثار و افكار او سراسر مملو از مسائل عرفاني و روحاني و اخلاقي است و با زباني بسيار نزديك به زبان زندگي ما مطرح شده است و قالبي بسيار متفاوت با مذهب و دين و آئين سابق آنها دارد، بيش از پيش مورد توجه است. به عبارت ديگر آنها در دل و زبان مولانا ديني متفاوت با دين مهجور خود مي يابند.
|ولي آثار بسياري از شعرا و بزرگان ايراني داراي جنبه هاي عرفاني است. اين سؤال هنوز مطرح است كه چرا مولانا و افكار و اشعار او ، مخاطبيني بيشتر در غرب به خود جلب كرده است؟
* البته دلائل زيادي مي توان برشمرد. يكي از اين دلائل ساختار بيروني شناسايي مولانا به دنياي غرب است. زيرا نخستين مستشرقان ، بالاخص در ايران به مولانا بيش از ساير عارفان ديگر پرداختند و او را به زبان آكادميك و علمي روزگار خود معرفي كردند. به عنوان نمونه وقتي ادوارد براون شرق شناس انگليسي در اواخر قرن نوزدهم به ايران سفر كرد متوجه شد كه عمده مسائل ديني و روحاني در محافل درسي ايران، مربوط به مسائل عرفاني است، و در ضمن تحقيقات خود فهميد كه دو شخصيت بيش از ساير عرفا در اين محافل صاحب نفوذند. يكي از اين دو كه سايه بسيار سنگيني بر ديگران انداخته محي الدين ابن عربي و دومي مولانا است كه همه عرفا ريزه خوار سفره فكري اويند. سپس به شاگردان خود توجه به اين دو نفر را گوشزد كرد و باعث معرفي مولانا به كشورهاي انگليسي زيان وساير نقاط عالم شد.
بطوري كه نيكلسون شاگرد براون، به چاپ وترجمه مثنوي مولانا پرداخت ونخستين چاپ منقح ومفيد وعلمي مثنوي را به زبان فارسي انتشار داد. (۱۹۲۱ـ۱۹۰۷) اين چاپ آنقدر عالي بود كه محل توجه ايراني ها نيز قرار گرفت وهنوز بعداز صدسال چاپ مي شود ومورداستفاده هست وحتي مرحوم فروزانفر همين چاپ را اساس شرح و تفسير خود قرار داد. (بايد افزود: درسالهاي اخير چاپهاي بهتر وصحيح تري از مثنوي نيز منتشر شده است). به هرحال منظورم اين است كه غربي ها با مولانا بيش از ساير عرفاي ايراني واسلامي آشنا شدند. بعداز جنگ جهاني دوم اهل دانش و بينش اگر به جريانات فكري شرقي توجه مي كردند به مولانا نيز پرداختند واين گرايش درميان غربيان هنوز ادامه دارد. بطوري كه آخرين سعي آنان را مي توان در آمريكا ديد كه فردي به نام فرانكلين لويس Franklin D.Lewisدر سال ۲۰۰۰ كتابي به نام رومي Rumi نوشته كه در آن بطور جامع به زندگي مولانا وتأثير او در غرب پرداخته است . اين يكي از عوامل ساختاري توجه به مولانا بود.
| ولي عوامل مهم ديگري نيز هستند . مثلاً يكي از آنها، جنبه هنري بالاخص موسيقي آثار مولاناست.
* بله ابتدا قدري بايد به عقب برويم وبه وضع موسيقي نگاه كنيم. در غرب، موسيقي آزاد بود واستعداد موسيقي مي توانست شكوفا شود ودر دوران باروك وكلاسيك ورومانتيك ، شاهدظهور برجسته ترين نوابغ موسيقي در غرب هستيم، زيرا موسيقي نه تنها حرام نبود بلكه مورد تشويق دولت وملت قرار مي گرفت. اما درايران واسلام، غالباً موسيقي حرام بود ومورد فشار وتضييقات قرار داشت. به همين سبب امكاني براي رشد وشكوفايي پيدا نمي كرد. اما معدودي توانستند به موسيقي بپردازند وآن را در محافل واجتماعات خود زنده نگه دارند واينان صوفيه بودند. اگرچه اينان نيز موردفشار قرار داشتند ولي بالاخره موسيقي را حفظ كردند. مولانا ازاين جنبه، بيش از ساير عرفا بايد محل اعتنا قرار گيرد. موسيقي نزد مولانا اساس زندگي است :
«خدايا مطربان را انگبين ده
براي ضرب دست آهنين ده
چو دست وپاي وقف عشق كردند
توهمشان دست وپاي راستين ده»
او بيشترين كاربرد موسيقي را در اشعار خويش داشت ، بيشترين بحر عروضي را به كار برد وخود موسيقيدان بود ودر نواختن چندساز مهارت داشت وبه گوشه هاي آواز در شعرهاي خويش اشاره كرد و سازهاي موسيقي را رمز حقايق الهي وعرفاني گرفت (بشنو از ني چون حكايت مي كند ‎/ از جدايي ها شكايت مي كند) همين اعتناي مولانا به موسيقي وهنر، اكنون در غرب و شرق محل توجه است چنانكه درهمين حال حاضر، در آمريكا گروه موسيقي وجود دارد كه اشعار مولانا را اجرا مي كنند.
مطلب ديگر آن است كه بسياري از مردم نياز مبرمي به روحانيات و اخلاقيات دارند. اگرچه آنها را به شكل سنتي نمي پذيرند واز قالب هاي متداول در قرون عتيقه و وسطي ، دل آزرده شده اند، اينك مدعي علم و فرهيختگي هستند وديگر نمي توانند با زبان بزرگاني نظير توماس آكويناس فيلسوف قرون وسطايي يا في المثل سبك زباني برخي از علماي اسلامي آشنايي يابندو اغنا گردند، زيرا اصولاً دين وآيين را مخالف علم و روشن انديشي مي دانند بنابراين در چنين روزگاري زبان آسانتر وآشناتري نياز است كه همان مفاهيم روحاني واخلاقي وحتي ديني را بشنوند وبپذيرند. دراينجاست كه قالب هاي متعدد ومكاتب مختلفي مدعي برآوردن حاجات مردم اند كه ازميان آنها مكاتب صوفيه بيشترين جذابيت را دارند واز ميان آنها نيز مولانا بيش از همه خواهان دارد. زيرا زبانش ساده ، روان، عميق ، پخته واز همه مهمتر سراسر حكايت ورمز در قصه هاست. امروز در آمريكا خانقاه هاي بسيار هست، حتي صدها هزار نفر پيرو دارند، اما مولانا بيش از همه، نيازهاي عاطفي وروحاني واخلاقي والبته ديني مردم را برآورده مي كند.
اشعار مولاناچون آب روان است هميشه آدمي را با خود مي برد. خدا از نظر مولانا بسيار نزديك بشر است ، از او دور نيست ، خداي مولانا آدمي را هميشه كنار خود مي خواند.
مولانا از طرف ديگر به تمامي سطوح جامعه نظر دارد و اين از نظر مردم روزگار ما جذاب است، زيرا از نظر مولانا هر كسي، با هر سن و سالي، با هر شغل و پيشه اي با هر فرهنگ و دانشي، با هر طبقه اجتماعي كه باشد، مي تواند به خدا برسد و به ديدار خدا نايل آيد. او نه فقط با شاگردان خاص خود بلكه با همه مردم زمان خويش معاشرت مي كرد و سلوك عرفاني را براي مردم جايز مي شمرد. قهرمانان قصه هاي او همه نوع تيپ را شامل مي شود. گاهي در قصه هايش آنقدر وارد جزئيات زندگي روزمره مي شود كه پيداست كه خودش در ميان مردم مي زيسته، حتي عناصر شهوت وعشق انساني بسيارملموس است و گاهي ناسزاهايي كه بر زبان قهرمانان داستانهايش جاري مي شود نوعي همرنگي جمعي پديد مي آورد، خلاصه عرفان مولانا را مي توان ميان همه طبقات ديد، درست همين سيرت پيامبرگونه را مي توان در انبياي الهي سراغ گرفت. اينها را مي توان برخي از علل توجه مرم در شرق و غرب به مولانا دانست.
| يك بحثي كه در آسيب شناسي عرفاني مطرح است مبني بر آن است كه عرفان مولانا در زندگي يوميه مختص به افرادي خاص است و وصول به مراتب عرفاني كه مولانا ترسيم كرده براي همه امكانپذير نيست. اما ظاهراً اين خصوصيت هم مانع از جهاني شدن مولانا نيست!
* ببينيد! ما معتقديم كه عرفان جهت خاصي و روش خاصي دارد كه با علوم زمان خويش، قدري فاصله مي گيرد. به اين معنا كه هم فلسفه و هم عرفان، دوشاخه معرفتي، سر آن دارند كه به كمك عقل و قلب، زندگي معاد آدمي را براي او مفهوم كنند. ولي مولانا وانديشه شمس تبريزي كه مولانا بسيار به او وامدار است، قائل بر اين هستند كه عقل، آدمي را تا در خانه مي برد ولي به درون خانه نمي برد. بنا بر اين نياز به عنصر ديگري است كه آن عشق است، يعني براي ادامه راه تا ديدن خدا، لازم است كه آدمي خصوصيات ديگري پيدا كند، ولي اين به معناي آن نيست كه اين كار مختص عده اي است. اينجا فيلتر و صافي نيست كه يك طبقه را از طبقه ديگرجدا كنند، بلكه مولانا مي گويد كه اين خصوصيت نزد هر كسي كه باشد او شرط ديدار خدا را دارد، اين هركس، لزوماً طبقه روشنفكر و فيلسوف جامعه نيست. بله در اصل اين شرط، نوعي فيلتر و صافي هست ولي صافي براي كساني كه شرط وصول را دارند تا از كساني كه شرط را نيافته اند جدا شوند؛ فقط همين و بس. امتياز اجتماعي و اقتصادي در پي ندارد، ايجاد طبقات اجتماعي نمي كند. اين گروه واصلان درزندگي روزمره از امتيازات طبقاتي برخوردار نمي شوند، حقوقي در ميان مردم ندارند، بلكه مقرب درگاه خدا هستند. پيش خدا جا دارند حتي لازم نيست كه مردم آنها را بشناسند تا احترامشان كنند. زبان مولانا در ميان مردم كوچه وبازار قابل شنيدن وگفتن است ولي بايد بيفزايم كه سست وخام ومبتذل نيست. هم در مثنوي چنين است و هم در ديوان شمس.
| اگر حكايت هايي كه شما اشاره مي كنيد برگرفته از تمدن ايراني و اسلامي مولانا باشد، دليل توجه مستشرقين غربي به آنها و درك آنان از اين حكايات چيست؟
* حكاياتي كه در آثار مولانا طرح شده، بخشي از فرهنگ ايراني واسلامي اقتباس شده و حاكي از فضاي آشناي آن است. ولي اينكه از ساير فرهنگها نيز گرفته شده باشد، ممكن است بي وجه و مناسبت نباشد. مولانا مدتي بسيار در قونيه زندگي كرد و همانجا مرد. همان حوالي داد و ستد فرهنگي با غرب شروع شده بود و جنگهاي صليبي يكي از راههاي اين داد و ستد بود. عقايد و آراي شرقي ها و غربي ها در هم اثر گذاشت و البته برخي معتقدند كه سهم غرب در آن دوره، بيشتر گرفتن بودتا بخشيدن. پس چندان دور نيست كه حكايتهاي ورد زبان مردم، از غرب، به گوش مولانا خورده باشد و او به برخي از آنها البته نه زياد، اشاره كرده باشد. ولي آنچه مهم است اين است كه بر طبق تحقيقاتي كه درباره مأخذ قصه هاي مولانا صورت گرفته معلوم شده كه بسياري از آنها از چه منابعي به مولانا رسيده است.
اما مولانا از حكايت ها مرادي ديگر دارد و فقط نمي خواسته قصه بگويد. اين حكايت ها رمزي از عالم بالا هستند و گره اي از مشكلات روحاني ما را حل مي كنند. فهم دقايق سلوك را آسان مي كنند و آدمي از قصه ها به غصه ها پي مي برد تا كمتر آزرده شود. شايدنزد مولانا مهم نباشد كه اين قصه را از كجا گرفته وگفته است بلكه بيشتر برايش اين مهم بوده كه خواننده شعر او چگونه از حكايت نردبان مي سازد و خود را به عالم بالا مي رساند: «ما زبالاييم و بالا مي رويم/ ما ز درياييم و دريامي رويم
ما از آنجا و ازينجا نيستيم/ همچو لا ما هم به الا مي رويم/
همت عاليست در سرهاي ما/ از علي تا رب اعلي مي رويم»
او حتي اگر قصه هاي قديمي را مي گويد ولي نكته اي بديع و تازه بر آن مي افزايد.
| بنابراين مي توانيم بگوييم كه زبان مولانا صرفاً ريشه در فرهنگ فارسي ندارد!
* شايد به جرأت بتوان گفت بله، زيرا او بنا به گفته خودش مرغ آسماني است و مربوط به زمين نيست:
«اي مرغ آسماني، آمد گه پريدن/ وي آهوي معاني، آمد گه چريدن
اي عاشق جريده بر عاشقان گزيده/ بگذر ز آفريده بنگر در آفريدن»
او نه فقط به فرهنگ فارسي بسنده نكرده، البته بي اعتنايي هرگز نكرده، بلكه حتي مي توان گفت كه فرهنگ غني ايراني را غني تر هم كرده است، بايدگفت كه به همه انسانها توجه دارد و به همه فرهنگها به ديده احترام مي نگرد، هر فرهنگي كه نشان خدا داشته باشد برايش مرغوب است وهر زباني كه به ستايش خدا مشغول باشد و سر به زبان عشق بركشد برايش شيرين است:
پس زبان محرمي خود ديگرست
همدلي از همزباني بهترست
اي كاش مي شد كه مردم به جاي آنكه زبان هم ياد بگيرند به دلهاي هم توجه مي كردند و با هم همدل مي شدند. در همدل شدن يعني به زبان خدا حرف زدن وشايد جنبه جهاني شدن با انتخاب يك فرهنگ يا ادغام آنها وانتخاب يك زبان و در هم كردن زبانها به آساني صورت نگيرد ولي با همدل شدن و پذيرفتن يكديگر و هم را در آغوش محبت بگيريم، بسيار آسانتر مي توان به جهاني شدن رسيد. شايد يكي از اسرار مولانا و جذابيت فكر او همين باشد.
| سپاسگزارم.

تا كي از تـــزويـــر باشم خـــــــودنماي

عــــــزم آن دارم كه امشب نيم مست
پــــــاي كوبـــــان كوزه دردي به دست
 
ســـــر به بازار قلـــــــــــــــندر در نهم
پس به يك ساعت ببازم هرچه هست
 
تا كي از تـــزويـــر باشم خـــــــودنماي
تا كي از پنـــــــــــدار باشم خودپرست
 
پرده پنـــــــــــــــــــــــــدار مي‌بايد دريد
توبهء تـــزويـــر مي‌بايد شـــــــــــكست
 
وقـــــــــــــــت آن آمد كه دـــتي بر زنم
چند خواهــــــــــــم بودن آخر پاي‌بست

 

 

 

عطار

 
 
 
 

 

هرچه را خــــوب و خوش و زيبا كنند------از براي ديــــــــــده بيـــــــــــــــــنا كنند

اين سخـــــــن شيرست در پستان جان
بي كشــــــــــنده خوش نمي‌گردد روان
 

مستـــــــــمع چون تشنه و جوينده شد

واعــــــــــــــظ ار مرده بود گوينده شد

 
مستمع چون تـــــــــــــازه آمد بي‌ملال
صــــــد زبان گردد به گفتن گنگ و لال
 
چونــــــــــــــــك نامحرم در آيد از درم
پـــــــــــــرده در پنهان شوند اهل حرم
 
ور در آيـــــــــــد محرمي دور از گزند
برگشــــــــــــــايند آن ستيران روي‌بند
 
هرچه را خــــوب و خوش و زيبا كنند
از براي ديــــــــــده بيـــــــــــــــــنا كنند
 
كـــــــــــــي بود آواز چنگ و زير و بم
از براي گـــــــــــــــــوش بي‌حس اصم
 
مشـــــــك را بيهوده حق خوش‌دم نكرد
بهر حـــــــــــــس كرد و پي اخشم نكرد
 
حق زمين و آســـــــمان بر ساخته‌ست
در ميـــــان بس نار و نور افراخته‌ست
 
اين زمــــــــــــــين را از بـراي خاكيان
آســــــــــــــــــــمان را مسكن افلاكيان
 
مرد سفــــــــــــــــــــــلي دشمن بالا بود
مشـــــــــــــــــــــتري هر مكان پيدا بود
 
اي ســـــــــــــــــتيره هيچ تو بر خاستي
خويــــــــــــــــشتن را بهر كور آراستي
 
گر جهـــــــــــــــان را پر در مكنون كنم
روزي تو چـــــــــــــون نباشد چون كنم
 
ترك جنگ و ره‌زنـــــــــــي اي زن بگو
ور نمـــــــــــــــي‌گويي به ترك من بگو
 
مر مــــــــــــرا چه جـاي جنگ نيك و بد
كين دلم از صـــــــــــــــلحها هم مي‌رمد
 
گر خـــــــــــمش گردي و گر نه آن كنم
كه هميــــــــــن دم ترك خان و مان كنم

از  دفتر اول مثنوي

هر نفــــــــس نو مي‌شود دنيا و ما

فكر ما تيريست از هـــــــــو در هوا
در هــــــــوا كي پايد آيد تا خــــــدا
 
هر نفــــــــس نو مي‌شود دنيا و ما
بي‌خبـــــــــــــر از نو شدن اندر بقا
 
عمر هـــمچون جوي نو نو مي‌رسد
مســــــــــتمري مي‌نمايد در جسد
 
آن ز تيزي مستمر شكل آمده‌ست
چون شرر كش تيز جنباني بدست
 
شاخ آتــــــــــــش را بجنباني بساز
در نــــــــــــــظر آتش نمايد بس دراز
 
اين درازي مـــــــــــدت از تيزي صنع
مي‌نمــــــــــايد سرعت‌انگيزي صنع
 

  از دفتر اول مثنوي

خاربن دان هر یکی خوی بدت

فرمودن والي آن مرد را كي اين خاربن را كي نشانده‌اي بر سر راه بر كن

 

همچو آن شخص درشت خوش‌سخن در میــــــــــــــان ره نشاند او خاربن
ره گذریانـــــــــــــــش ملامت‌گر شدند پس بگفتــــــــندش بکن این را نکند
هـــــــــــر دمی آن خاربن افزون شدی پای خـلق از زخم آن پر خون شـدی
جامه‌هــــــــــــــای خلق بدریدی ز خار پای درویشــــــــــان بخستی زار زار
چــــــــون بجد حاکم بدو گفت این بکن گفــــــــــــت آری بر کنم روزیش من
مدتــــــــــــــــــی فردا و فردا وعده داد شــــــــــد درخت خار او محکم نهاد
گفــــــــت روزی حاکمش ای وعده کژ پیــــــــــــــش آ در کار ما واپس مغژ
گفـــــــــــــــــــــــــت الایام یا عم بیننا گفت عجــــــــــــــــل لا تماطل دیننا
تو که مـــــــــی‌گویی که فردا این بدان که بهـــــــــــر روزی که می‌آید زمان
آن درخـــــــــــــــت بد جوان‌تر می‌شود وین کنــــــــنده پیر و مضطر می‌شود
خاربـــــــــــــــــــن در قوت و برخاستن خارکـــــــــــــن در پیری و در کاستن
خاربــــــــــن هر روز و هر دم سبز و تر خارکـــــــــــن هر روز زار و خشک تر
او جـــــــــــــــــــوان‌تر می‌شود تو پیرتر زود باش و روزگــــــــــــــــار خود مبر
خاربن دان هـــــــــــــر یکی خوی بدت بارها در پـــــــــــــــــای خار آخر زدت
بارهــــــــــا از خوی خود خسته شدی حس نداری ســخت بی‌حس آمدی
گر ز خســـــــــــته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان
غافـــــــــــــــلی باری ز زخم خود نه‌ای تو عــــــــــذاب خویش و هر بیگانه‌ای
یا تبــــــــــــــــــــــر بر گیر و مردانه بزن تو عـــــــــــــــلی‌وار این در خیبر بکن
یا به گلبـــــــــــــن وصل کن این خار را وصـــــــــــــــــــــل کن با نار نور یار را
تا کــــــــــــــــــــــــه نور او کشد نار ترا وصـــــــــــــــل او گلشن کند خار ترا

ازدفتر دوم مثنوي