خشم و شهــــوت مرد را احول كند
| |
| |
| |
| |
| |
|
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
|
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
| |
| |
| |
|
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
از دفتر اول مثنوي
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
|
از دفتر اول مثنوي
| http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=242980 | |
|
خبرگزاری "مهر" - گروه دین و اندیشه : بحثهایی که «ویلیام جیمز» در باب تجارب عرفانی مطرح کرده، از مهمترین مباحثی است که در باب تجارب عرفانی در جهان جدید به منصه ظهور رسیده است. جیمز این مباحث را به طور عمده در کتاب «تنوع تجارب دینی» مطرح کرده است. این مباحث، مخالفان و موافقان بسیاری را برانگیخته و تا حدی دورنمای کلی مباحث تجربه عرفانی در این میان به چشم میخورد. | |
|
به گزارش گروه دین و اندیشه "مهر"، مباحث فراوانی در فلسفه دین معاصر درباره تجارب عرفانیmystical experiences مطرح شده است؛ ولی تعریف دقیقی از این نوع تجارب در مباحث مذکور به چشم نمیخورد. گاه این تجارب، آنچنان وسیع در نظر گرفته میشود که هر نوع حالت غیرعادی دینی، تجربه عرفانی به شمار میآید و گاه نیز چنان دایره این تجارب محدود است که تنها برخی از تجارب عرفانی بزرگ را در برمیگیرد. |
| یـــــاد ده ما را سخنهای رقیـق | که ترا رحـــــــم آورد آن ای رفیق | |
| هم دعا از تو اجــــابت هم ز تو | ایمـــــــــنی از تو مهابت هم ز تو | |
| گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن | مصلحی تو ای تو سلطان سخن | |
| کیـــمیا داری که تبدیلش کنی | گرچه جوی خون بود نیلش کنی | |
| این چنین میــناگریها کار تست | این چنین اکسیرها اسرار تست |
| چون کسی را خار در پایش جــهد | پای خود را بر ســـــــــــــــر زانو نهد | |
| وز سر سـوزن همی جوید سرش | ور نــــــــــــــیابد میکند با لـب ترش | |
| خار در پا شـــــد چنین دشواریـاب | خــــــــار در دل چون بود وا ده جواب | |
| خار در دل گـــر بدیدی هر خسـی | دست کــی بودی غمان را بر کسـی | |
| کـــــــس به زیر دم خر خاری نهـد | خـــــــــــــر نداند دفع آن بر میجـهد | |
| بر جـــــــــهد وان خار محکمتر زند | عاقــــــــــــــلی باید که خاری برکـند | |
| خر ز بهــــر دفع خار از سوز و درد | جفته میانداخـــت صد جا زخم کـرد |
| مشورت ادراک و هشیاری دهد | عقلها مر عقل را یاری دهد | |
| گفت پیـــــغامبر بکن ای رایزن | مشورت کالمستشار متمن |
| قصهی آن آبگیرست ای عــــنود | که درو ســـه ماهی اشگرف بود | |
| در کلـیله خوانده باشی لیک آن | قشـر قصه باشد و این مغـز جان | |
| چند صیـــــــادی سوی آن آبگیر | برگذشتنــــــد و بدیدند آن ضمیر | |
| پس شـــــــــتابیدند تا دام آورند | ماهیان واقف شدند و هوشـمند | |
| آنک عاقـــــــــل بود عزم راه کرد | عـــــــــزم راه مشکل ناخواه کرد | |
| گفت با اینهـــــــا ندارم مشورت | که یقین سستم کنند از مقـدرت | |
| مهـــــر زاد و بوم بر جانشان تند | کاهـــــلی و جهلشان بر من زند | |
| مشــــــــورت را زندهای باید نکو | که ترا زنـــــــده کند وان زنده کو | |
| ای مســـــافر با مسافر رای زن | زانک پایـــــــــت لنگ دارد رای زن | |
| گفت آن ماهی زیــــــــــــــرک ره کنم | دل ز رای و مشــــــــــــورتشان بر کنم | |
| نیست وقت مشــــــورت هین راه کن | چون عــــــــــــــــلی تو آه اندر چاه کن | |
| محـــــــــــــــــرم آن آه کمیابست بس | شب رو و پنـهانروی کن چون عسس | |
| سوی دریا عـــــــــــــزم کن زین آبگیر | بـــــــــــــــحر جو و ترک این گرداب گیر | |
| سینه را پا ســاخت میرفت آن حذور | از مقـــــــــــــــــــــام با خطر تا بحر نور |
| پس چــــــــــو صیادان بیاوردند دام | نیمعاقل را از آن شـــد تلخ کام | |
| گفت اه من فـــــوت کردم فرصه را | چون نگـــشتم همره آن رهنما | |
| ناگهان رفت او ولیـکن چونک رفت | میببایستم شدن در پی بتفت | |
| بر گذشته حسرت آوردن خطاست | باز ناید رفتـــــــه یاد آن هباست |
| مشــــــورت در کارها واجب شود | تا پشـــــــــــیمانی در آخر کم بود | |
| حیلــــــــــــهها کردند بسیار انبیا | تا که گردان شد برین سنگ آسیا | |
| نفس میخواهد که تا ویـران کند | خلق را گــــــمراه و سرگردان کند | |
| گفــــت امت مشورت با کی کنیم | انبــــــــــــــــــیا گفتند با عقل امام |
| قطـــــرهی دل را یکی گوهر فتاد | کان به دریاهــــــــا و گردونها نداد | |
| چند صورت آخر ای صورتپرست | جان بیمعنیـــت از صورت نرست | |
| گر بصــــــورت آدمی انسان بدی | احمد و بوجهل خود یکــسان بدی | |
| نقش بر دیـــــــــوار مثل آدمست | بنگر از صـورت چه چیز او کمست | |
| جان کمـست آن صورت با تاب را | رو بجو آن گـــــــــــــوهر کمیاب را |
| وصف و صورت نیست اندر خامهها | عـــــــــــــالم و عادل بود در نامهها | |
| عالـــم و عادل همه معنیست بس | کــش نیابی در مکان و پیش و پس | |
| مــــــــــیزند بر تن ز سوی لامکان | مینگــــنجد در فلک خورشید جان |
| چون به صورت بنگری چشم تو دوست | تو به نورش در نگر کز چشم رسـت | |
| نور هر دو چشـــــــــــم نتوان فرق کرد | چونک در نـــــورش نظر انداخت مرد | |
| ده چـــــــــــــــراغ ار حاضر آید در مکان | هر یکی باشد بصـــــــــورت غیـر آن | |
| فرق نتــــــــــــــــــوان کرد نور هر یکی | چون به نــورش روی آری بیشکـی | |
| گر تو صـــــد سیب و صد آبی بشمری | صــــد نماند یک شود چون بفشـری | |
| در معانی قســــــــمت و اعداد نیست | در معـــــــانی تجزیه و افراد نیسـت | |
| اتحــــــــــــــــــاد یار با یاران خوشست | پای معنیگیـر صورت سرکشسـت | |
| صورت ســـــــــــرکش گدازان کن برنج | تا ببیــــــــنی زیر او وحدت چو گنـج | |
| ور تو نـــــــــــــــــــــگدازی عنایتهای او | خود گـــــــــــدازد ای دلم مولای او | |
| او نمــــــــــــــاید هم به دلها خویش را | او بــــــــــــــدوزد خرقهی درویش را | |
| منــــــــــــــبسط بودیم یک جوهر همه | بیسر و بی پــــا بدیم آن سر همه | |
| یک گـــــــــــــــهر بودیم همچون آفتاب | بی گــــره بودیم و صافی همچو آب |
حكايت آن گاو كي تنها در جزيره ايست بزرگ حق تعالي آن جزيره بزرگ را پر كند از نبات و رياحين كي علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون كوه پارهاي چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف كي همه صحرا را چريدم فردا چه خورم تا ازين غصه لاغر شود همچون خلال روز برخيزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بيند از دي باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگيرد سالهاست كي او همچنين ميبيند و اعتماد نميكند.
| یک جــــــزیرهی سبز هست اندر جهان | انـــــــــدرو گاویست تنها خوشدهان | |
| جمله صـــــــــحرا را چرد او تا به شب | تا شود زفـــــــــــت و عظیم و منتجب | |
| شب ز انــــــــــدیشه که فردا چه خورم | گـــــــردد او چون تار مو لاغر ز غم | |
| چون برآیــــــــــد صبح گردد سبز دشت | تا میان رسته قصــــــیل سبز و کشت | |
| اندر افــــــــــتد گاو با جوع الــــــــــبقر | تا به شب آن را چـــرد او سر به سر | |
| باز زفــــــــــــــــت و فربه و لمتر شود | آن تنـــــــــــش از پیه و قوت پر شود | |
| باز شــــــــــــــــب اندر تب افتد از فزع | تا شود لاغـــــــــــــــر ز خوف منتجع | |
| که چـــــه خواهم خورد فردا وقت خور | سالـــــــــــها اینست کار آن بــــــــــقر | |
| هیچ نـــــــــــــندیشد که چندین سال من | میخورم زین ســبزهزار و زین چمن | |
| هیچ روزی کـــــــــــــــــــم نیامد روزیم | چیـــــست این ترس و غم و دلسوزیم | |
| باز چــــــون شب میشود آن گاو زفت | میشود لاغـــــــــر که آوه رزق رفت | |
| نفس آن گاوست و آن دشت این جهان | کو هـــــــمی لاغر شود از خـوف نان | |
| که چه خواهم خورد مستــــــقبل عجب | لــــــــــوت فردا از کـــــجا سازم طلب | |
| سالها خـــــــــــوردی و کم نامد ز خور | ترک مستـــــــــــقبل کن و ماضی نگر | |
| لـــــوت و پـــــــوت خورده را هم یاد آر | منــــــــــگر اندر غابر و کم باش زار |
از دفتر پنجم كتاب مولانا
| |
| |
| |
|
ديوان شمس
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
از دفتر اول مثنوي |
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
آستانه بيستم مهر ماه روز بزرگداشت حافظ شيرازی، صد و سومين نشست کتاب ماه ادبيات و فلسفه با سخنرانی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن با عنوان 'معمای حافظ' پانزدهم مهر ماه در خانه کتاب برگزار شد.

در ابتدای اين نشست دکتر محمد علی اسلامی ندوشن با اشاره به اين مطلب که عنوان اين سخنرانی از بيت«وجود ما معمايیست حافظ که تحقيقش فسون است و فسانه»
اقتباس شده است، درباره اين بيت گفت: حافظ تقريبا در اين بيت تمام فلسفه وجودی خود را خلاصه کرده است.
دکتر ندوشن گفت فسون و فسانه در حقيقت کاری بی ثمر است که تحقيقی درباره آن نمی توان کرد و معمايی است که نمی توان آن را کشف کرد. در حقيقت بايد گفت که اين تنها معمای حافظ نيست بلکه معمای ايران و تا حدی کل بشريت است. يعنی انسان هيچ وقت به راز بزرگ آفرينش پی نخواهد برد، بنابراين، اين راز هميشه برايش به صورت معما باقی می ماند. چرا که در زندگی انسان يک سلسله مسايل متناقض وجود دارند که انسان در حل آنها می ماند.
"اين انديشه کهن در ايران باستان به نوعی مطرح بوده است. آنها برای آنکه موضوع را حل کنند کارهای جهان را بر دو نوع نيک و شر می دانستند که نماينده خوبی ها اهورامزدا و نماينده بدی ها اهريمن بود. می توان گفت اين ديد، واقع بينانه ترين ديد مذهبیای بود که در جهان باستان به وجود آمد. اما اين تقسيم بندی بدين صورت باقی نماند، چون اديان توحيدی نوع ديگری اين مساله را بيان کردند، يعنی همه چيز زاييده و ناشی از مشيت آسمانی است، اما اين ديدگاه باعث شد که بحث ادامه يابد و سراسر ادبيات فارسی دستخوش اين بحث است که چرا بايد بدی ها وجود داشته باشند؟
او در تبيين تفأل زدن به ديوان حافظ گفت: به دليل هاله عجيبی که پشت کلمات حافظ وجود دارد و موسيقی کلمات، به او لسان الغيب گفته اند و به همين جهت می توان با ديوان او فال گرفت. در اشعار او چيزی وجود دارد که خواننده را قانع می کند که مطابق با نيت اوست. حافظ غيبگو نيست اما زاويه و گوشه ای از زندگی را لمس کرده و بيان می کند. اين مساله با هاله ابهامی که در اطرافش وجود دارد شخص را قانع می کند که از ديوان او پاسخ گرفته است. اما ديگر آثار بزرگ زبان فارسی با تمام اهميتی که دارند، اين خاصيت چند پهلو بودن و ابهام را ندارند.
"اين ابهام زاييده تاريخ ايران است و حافظ کل تاريخ ايران را در غزلياتش گنجانده است. در واقع میتوان گفت ديوان حافظ کم حجم ترين و کوچک ترين کتابی است که در دنيا نوشته شده، اما مطالب بسياری در خود جای داده است. حافظ در اين غزليات بر زندگی انسان انگشت می نهد. بنابراين هر گوشه ای از زندگی که مدنظر باشد، حافظ جوابی برای آن دارد، در عين حال که هيچ جوابی به ما نمیدهد چون موضوع آن معماست و حل شدنی نيست. تنها تسکين خاطری می دهد که اين تسکين خاطر با کمک موسيقی کلمات میتواند مطلبی عادی را دلنشين کند. فقط موسيقی و هالهای از کلمات بودند که توانسته اند غزليات او را در بعدی قرار دهند که برای خواننده گيرا باشد و جذابيت داشته باشند.
دکتر اسلامی ندوشن درباره برخی ابعاد پيچيده شخصيت حافظ گفت: حرف تازه ای در ديوان حافظ به چشم نمی خورد و تمام آن حرف ها را به نحوی می توان در آثار عطار، فردوسی، سنايی، عراقی، سعدی، مولانا و متون منثور و منظوم يافت. اين از عجايب است که فردی که تقريباً هيچ حرف تازه ای نزده، توانسته است خود را بر فراز حرف های ديگران قرار دهد به صورتی که مردم حرف های ديگران را فراموش کنند و تنها به صحبتهای او توجه کنند. اين ويژگی تنها مختص حافظ است. حافظ در دوره انحطاط تاريخ ايران می زيسته است، حال آنکه معمولاً آثار بزرگ در دوران شکوفايی تاريخی پرورده می شوند. او در دوره انحطاط، در گوشه ای از فارس، در دوره خاندانی گمنام که به لطف او شناخته شده اند و با وجود انواع و اقسام مشکلات حقيقتا «کسب جمعيت از آن زلف پريشان» کرده است. از همه مهم تر اينکه او هم مطرود انديشه هايی که با او زيسته اند و سال ها از ديوانش فال گرفته اند نيزهست.
مولف کتاب ماجرای پايانناپذير حافظ در توضيح دنيايی که در ديوان حافظ تصوير میشود يادآور شد: حافظ توانسته است در اشعارش دنيايی ورای دنيای محسوس ايجاد کند. آن هم دنيای خاصی است که در عين زمينی بودن، فرا زمينی هم هست. او تقريباً در اشعارش اعمال محسوس انسانی را بيان می کند اما طرز بيان و ترکيبات او طوری است که نوعی حالت فرازمينی ايجاد می کند و خواننده احساس می کند که با عالم ديگری سر و کار دارد و اين سبک خاص گويندگی حافظ است که اکسير و جادويی خاص کلام دارد. او اين اکسير را در کلمات می ريزد و میتواند اين دو ترکيب متضاد زمينی و آسمانی را در کنار هم بگذارد و با اين کار موضوع را تکميل کند. چون انسان نه میخواهد زمينی زمينی باشد و نه می تواند آسمانی شود. اين جزو آرمان زندگیاش است که از شرايط محدود زمينی کنده شود و به بالاتر برود. اما اين يک آرمان است چون واقعيات انسان تحت شرايط زمينی خودش شکل می گيرد. بنابراين هميشه انسان بين دو قطب زمينی و آسمانی خود در نوسان است.
"انسان نه تنها زمينی است و نه تنها آسمانی. بلکه مخلوطی از هر دو است که البته درجات آن فرق می کند و در برخی از افراد يکی از اين دو بعد افزونی می گيرد. اما به طور خالص نه هيچ کس کاملاً زمينی است و نه کاملاً آسمانی. حافظ توانسته اين وضعيت را در اشعارش به خوبی نشان دهد."
دکتر اسلامی ندوشن واژه های کليدی شعر حافظ را پير مغان، راز، رند و مفهوم عشق دانست و در باب «راز» اظهار داشت: خلقت و زندگی انسان اصولا معما و راز است. راز آن چيزی است که انسان را در برابر يک دانستن، متوقف میکند. انسان وقتی نمی داند نام آن را راز می نهد. اما اين راز بسيار از نظر حافظ هم مهم است و در عرفان ايران نيز بسيار پرورده شده است. راز برای حافظ از اين جهت اهميت دارد که هستی انسان در گرو رازی است که نبايد به ترکيب آن دست زد.
او در توضيح دلايل تکرار «پير مغان» در اشعار حافظ گفت: پير مغان هيچ فرد خاصی نبوده و هيچ شخصی در دوران حافظ وجود نداشته که بتوان به او عنوان پير مغان داد. او يک فرد فرضی است. پير مغان قبل از حافظ در اشعار عطار و سنايی هم آمده است، اما هيچ کس مانند حافظ تا اين حد به تکرار اين ترکيب نپرداخته است. پير مغان نماينده کل فرزانگی ايران کهنسال است که از آغاز آنچه ما درباره انديشه ايرانی می دانيم، پيش آمده و در فردی فرضی، تجسم پيدا کرده است که آن را پير مغان ناميده اند. پير بودن يعنی تمام تجربيات جهانی را در خود جمع کرده و منبع يک سلسله تجربه است و ديگر اينکه وابسته به مغان است يعنی کهن ترين دوران ايران. بنابراين وقتی حافظ تمام سرنوشت دانستگی هايش را به پير مغان نسبت می دهد، می خواهد بگويد که کل اين دانستگی ها را مديون فردی هستم که تمام تجربه عمر دراز ايران را در خود جمع کرده است. البته او نامی از ايران نياورده، بلکه مقصود او کل ميراث اين کشور و زبان فارسی است.
مؤلف کتاب تأمل در حافظ درباره مفهوم رند در ديوان خواجه اظهار داشت: رند کسی است که فريب نمی خورد چون همه چيز را درک کرده و به اصل قضايا و جريان ها واقف است. حافظ نيز به اين جهت در ديوانش به رندی خود افتخار می کند. رند فردی است که برخلاف متعارف عمل میکند و آنچه ديگران باور دارند، باور نمی کند. اگر تمام لذايذ مادی را از دست بدهد به اين شاد است که رند است چون به اصل تمام وقايع پی برده است. دلخوشی خاص رند به اين است که آنچه ديگران نمیدانند، او می داند. بنابراين نوعی ارشديتی که رضايت نفس ايجاد میکند، برای خود قايل است.
او درباره تقبيح ريا در انديشه های حافظ تصريح کرد: جنبه اجتماعی حافظ که به شهرت او کمک کرده و به کارش وزن بسيار بخشيده، مساله مبارزه با ريا است. او دست بر روی درد اصلی جامعه ايرانی نهاده که اسير ريا شده است. جامعه ايرانی نمیخواسته تا اين حد رياکار باشد، اما ناگزير بوده در برابر دشمن بيرونی يک زره رنگ بر تن خود کند تا بتواند از تعرضات بيرونی در امان بماند. حتی خود حافظ ناچار بوده که به صورت ريايی، ريا بورزد، چون در غير اين صورت کشته میشد. پس در حقيقت حافظ از موضوع ريا تجربه دست اولی داشته و به همين دليل است که اين قدر از آن حرف می زند و می نالد. هر چند آن ريايی که حافظ با آن می جنگد در طی اين سال ها در خوانندگانش ادامه يافته است.
دکتر اسلامی ندوشن در پايان اين نشست با بيان اين مطلب که معمای حافظ تا بشر وجود دارد، حل نشدنی باقی خواهد ماند در اين باره گفت: معمای حافظ حل نشدنی باقی خواهد ماند، چون فاصله عميق بين آنچه انسان می خواهد و آنچه به دست میآورد، معما ناميده میشود. پس بدين جهت تا زمانی که اين فاصله وجود دارد حافظ باز هم خواننده خواهد داشت و مردم هميشه به دنبال اين خواهند بود که پاسخ های خود را از لابه لای اشعار او بيرون بکشند.
| |||
|
مولانا جلالالدين بلخي كه تاكنون موضوع صدها و بلكه هزاران پاياننامه در مقاطع عالي تحصيلي قرار گرفته است و ميليونها بار ابيات و كلمات او بر لبهاي مردمان پارسيزبان و پارسي خوان عام و خاص زمزمه شده است، چه بود و چه تحفه آورد كه حلاوت شعر و گفتار او قند مكرر است و هرگز ذائقهاي را دلزده نميكند. | |||
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
|
| صد هزاران خـــــــــــوی بد آموخته | دیدههای عقل و دل بر دوخته | |
| کمترین خوشان به زشتی آن حسد | آن حـــسد که گردن ابلیس زد |
| هر کرا دید او کمال از چپ و راست | از حسد قولنجش آمد درد خاست |
| زآنک هر بدبخت خرمنسوختـه | مینخواهد شمع کس افروخته | |
| هین کمالی دست آور تا تو هم | از کـــــمال دیگران نفتی به غم | |
| از خدا میخواه دفع این حسـد | تا خـــدایت وا رهاند از جــــــسد |
| آن مگــــــس بر برگ کاه و بول خر | همچو کشتیبان همی افراشــت سر | |
| گفت من دریا و کشــتی خواندهام | مدتی در فکـــــــــــــر آن میماندهام | |
| اینک این دریا و این کشــتی و من | مرد کشـــــــــــتیبان و اهــل و رایزن | |
| بر سر دریا هــــــــمی راند او عمد | مینــــــــــمودش آن قدر بیرون ز حد | |
| بود بیحد آن چــــمین نسبت بـدو | آن نظـــــــــر که بیند آن را راســت کو | |
| عالمش چندان بود کش بینشسـت | چشم چندین بحــر همچندیــــنشست | |
| صاحب تاویـــــــل باطل چون مگس | وهـــــــــــــم او بول خر و تصویر خس | |
| گر مگــــــــــــس تاویل بگذارد برای | آن مگـــــــــس را بخت گرداند هـــمای | |
| آن مگس نبـــود کش این عبرت بود | روح او نه در خــــــــــــــــور صورت بود |
| ای زبان تو بس زیانـــــی بر وری | چــون توی گویا چه گویم من ترا | |
| ای زبـان هم آتش و هم خرمنی | چـــند این آتش درین خرمن زنی | |
| در نهان جان از تو افـغان میکند | گرچه هر چه گویـیش آن میکند | |
| ای زبان هم گنــــج بیپایان توی | ای زبان هم رنـــج بیدرمان توی | |
| هم صفیر و خدعهی مرغان توی | هم انیـــس وحشت هجران توی |
| هر چه گوید مـرد عاشق بوی عشق | از دهـانش میجهد در کوی عشق | |
| گر بگـــوید فـــقه فـــقر آید هــــــمه | بـــــوی فقر آید از آن خوش دمدمه | |
| ور بــــــــگوید کــــــفر دارد بوی دین | آیـــــد از گفت شـــــکش بوی یقین | |
| کـــــف کژ کز بهر صدقی خاستست | اصـــــل صاف آن فرع را آراستست | |
| آن کفــــش را صافی و محقوق دان | همــــــچو دشنام لب معشوق دان | |
| گشـــــــــــته آن دشنام نامطلوب او | خــــــــوش ز بهر عارض محبوب او | |
| گر بگـــــــــــــــــوید کژ نماید راستی | ای کــــــــژی که راست را آراستی | |
| از شـــــــــکر گر شکل نانی میپزی | طعم قند آید نه نان چــون میمزی | |
| ور بـــــــــــیابد مــــــــمنی زرین وثن | کی هلـــــــــد آن را برای هر شمن | |
| بلک گــــــیرد اندر آتـــــــــــش افکند | صورت عـــــــــــــــاریتش را بشکند | |
| تا نمـــــــــــــــاند بر ذهب شکل وثن | زانک صـــــــورت مانعست و راهزن | |
| ذات زرش داد ربانیــــــــــــــــــتست | نقــــــــــش بت بر نقد زر عاریتست | |
| بهر کــــــــــیکی تو گلیمی را مسوز | وز صـــــــــداع هر مگس مگذار روز |
| کل عالم را سبــــــــــو دان ای پسر | کو بود از علــــــــم و خوبی تا بسر | |
| قطــــرهای از دجلهی خوبی اوست | کان نمیگنـــــجد ز پری زیر پـوست | |
| گنــج مخـــــــفی بد ز پری چاک کرد | خـــاک را تابانتر از افـــــــــلاک کرد | |
| گنــج مخـــــفی بد ز پری جوش کرد | خـــــاک را سلطان اطلسپوش کرد | |
| ور بدیدی شــــــاخی از دجلهی خدا | آن ســــــبو را او فنا کردی فــــــــنا | |
| آنک دیدندش همیــــــشه بی خودند | بیخــــــــودانه بر سبو سنگی زدند | |
| ای ز غیــــــــرت بر سبو سنگی زده | وان شکستت خـــــود درستی آمده | |
| خـــــم شکسته آب ازو نـــــــاریخته | صد درستی زین شکـــست انگیخته | |
| جزو جزو خـــــــم برقصست و بحال | عقــــل جـــزوی را نموده این محال | |
| نه ســــــــــبو پیدا درین حالت نه آب | خوش ببیــــــــن والله اعلم بالصواب | |
| چون در معــــــــــنی زنی بازت کنند | پر فکـــــرت زن که شـــــهبازت کنند | |
| پر فکــــــــــــرت شد گلآلود و گران | زانک گلخواری ترا گـــل شد چو نان | |
| نان گلـست و گوشت کمتر خور ازین | تا نمانی هـــــــــــمچو گل اندر زمین |
| همچنانک هر کسی در مـــــــعرفت | میکند مـــــــــوصوف غیبی را صفت | |
| فلــــــسفی از نوع دیگر کرده شرح | باحثـــــــــی مر گفت او را کرده جرح | |
| وآن دگــــــر در هر دو طعنه میزند | وآن دگـــــــــــر از زرق جانی میکند | |
| هر یک از ره این نشــــانها زان دهند | تا گـــــــــمان آید که ایشان زان دهاند | |
| این حقیقت دان نه حقاند این همه | نه به کــــــــــــلی گمرهانند این رمـه | |
| زانــــــــــک بی حق باطلی ناید پدید | قلــــــــــــــب را ابله به بوی زر خریـد | |
| گر نبـــــــــودی در جهان نقدی روان | قلبها را خــــــــــــــرج کردن کی توان | |
| تا نبــــــــاشد راست کی باشد دروغ | آن دروغ از راســـــــت میگیرد فروغ | |
| بر امیـــــــــــد راست کژ را میخرند | زهــــــــــــر در قندی رود آنگه خورند | |
| گر نباشد گنــــــــــــدم محبوبنوش | چه بـــــــــــــرد گندمنمای جو فروش | |
| پس مــــگو کین جمله دمها باطلاند | باطـــــــــــــلان بر بوی حق دام دلاند | |
| پس مگــــــو جمله خیالست و ضلال | بیحقـــــــــیقت نیست در عالم خیال | |
| حق شــــــب قدرست در شبها نهان | تا کند جـــــــــــان هر شبی را امتحان | |
| نه همه شــــــــبها بود قدر ای جوان | نه همه شــــــــــــبها بود خالی از آن | |
| در میان دلــــــــــــقپوشان یک فقیر | امتحان کن وانـــــــک حقست آن بگیر | |
| ممن کیــــــــــــــــس ممیز کو که تا | باز داند حـــــــــــــــــــیزکان را از فتی | |
| گرنه معیـــــــــــوبات باشد در جهان | تاجــــــــــــــــران باشند جمله ابلهان | |
| پس بود کالاشناسی ســـخت سهل | چونک عیبی نیست چـه نااهل و اهل | |
| ور هـمه عیبست دانش سود نیست | چون هــمه چوبست اینجا عود نیست | |
| آنک گوید جمـــله حقاند احمقیست | وانک گوید جـــــمله باطل او شقیست |
| تاجران انبــــــــــــیا کــردند سود | تاجــــــــــران رنگ و بو کور و کبود | |
| مینماید مـــــــار اندر چشم مال | هر دو چشم خویش را نیــکو بمال | |
| منگر اندر غبطهی این بیع و سود | بنگر اندر خســـــــر فرعون و ثمود | |
| اندرین گــــــــردون مکرر کن نظر | زانک حق فرمــــــود ثم ارجع بصر |
ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ يَنقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خَاسِأً وَهُوَ حَسِيرٌ
سپس بار ديگر بنگر تا ديده ات در حالى كه خسته وكمسو شده
[واز يافتن خلل، نابسامانى وناهم گونى فرو مانده] ودرمانده گشته است، به سويت باز گردد
| آن یکی نحوی به کشتی در نشست | رو به کشتیبان نهاد آن خــودپرست | |
| گفت هیچ از نحــــــو خواندی گفت لا | گفت نیم عــــــــــــمر تو شد در فنا | |
| دلشکسته گــــشت کشتیبان ز تاب | لیک آن دم کرد خــــــامش از جواب | |
| باد کشـــــــــــتی را به گردابی فکند | گفت کشــــــــتیبان بدان نحوی بلند | |
| هیـــــــــچ دانی آشنـــــــا کردن بگو | گــــفت نی ای خوشجواب خوبرو | |
| گفت کل عمرت ای نــــحوی فناست | زانک کشتی غـرق این گردابهاست | |
| محـــــو میباید نه نحـــــو اینجا بدان | گر تو مــــــحوی بیخطر در آب ران | |
| آب دریا مـــــــــــــــرده را بر سر نهد | ور بود زنــــــــــــــده ز دریا کی رهد | |
| چون بمردی تو ز اوصـــــــــــاف بشر | بحر اســـــــرارت نـــهد بر فرق سر | |
| ای که خلقان را تو خر میخوانـدهای | این زمان چون خر برین یخ ماندهای | |
| گر تو عـــــــــــــلامه زمانی در جهان | نک فنای این جهان بــــین وین زمان | |
| مرد نحـــــــــــوی را از آن در دوختیم | تا شما را نحــــــــــــو محو آموختیم | |
| فقـــه فقه و نـــحو نحو و صرف صرف | در کـــم آمد یابی ای یــــــار شگرف | |
|
ازدفتر اول مثنوی |
||