شمس تبريزى

 
شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد. در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد.

ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد.

تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:

در دست هميشه مصحفم بود در عشق گرفته ام چغانه

اندر دهني که بود تسبيح شعر است و دوبيتي و ترانه

حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند (زن خود را که از جبرئيلش غيرت آيد که در او نگرد محرم کرده، و پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره ايش نان بدهد) و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.

شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، بناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بيقراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است.

با وصول نامه شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.

پس از سفر قهر آميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد.

مولانا در اين باره سروده است:

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد

امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد

آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد

از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد

امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد

پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري خبري نيامد. اندوه و بيقراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد:

بانگ و افغان او به عرش رسيد ناله اش را بزرگ و خرد شنيد

منتهي در سفر اول شمس غم دوري مولانا را به سکوت و عزلت فرا مي خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روي از همگان درهم کشيد. ليکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگين و دژم و خاموش بود، و اين بار چون سيلاب بهاري خروشان و دمان و پر غريو و فرياد گرديد. مولانا که خيال مي کرد شمس اين بار نيز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ ليکن هر چه بيشتر جست، نشان او کمتر يافت و به هر جا که ميرفت و هر کس را که مي ديد سراغ شمس ميگرفت. غزليات اين دوره از زندگي مولانا از طوفان درد و شيدائي غريبي که در جان او بود حکايت مي کند.

ميخائيل اي. زند درباره هم جاني شمس تبريزي و مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين اظهار نظر مي کند: « بطور کلي علت اينکه مولوي ديوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود، بل به نام شمس تبريزي کرد، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعري و نه احترام ياد رفيق گمگشته را ملحوظ کرده بود. شاعر که رفيق جانان را در عالم کبير دنياي مادري گم کرده بود، وي در عالم صغير روح خويشتن مي يابد. و مرشدي را که رومي بدين طريق در اندرون خويش مي يابد، بر وي سرود ميخواند و شاعر تنها نقش يک راوي را رعايت مي کند. لکن از آنجا که اين اشعار در روح او زاده شده اند، پس در عين حال اشعار خود او هستند. بدين طريق جلال الدين رومي در عين حال هم شمس تبريزي است که سخنانش از زبان وي بيرون مي آيد و هم شمس تبريزي نيست. و شمس ذهنيت شعر است، آفريننده شعر است، قهرمان تغزلي اين اشعار است، و در عين حال در سطح اول، سطح تغزلي عاشقانه که در اينجا به طور کنايي پيچيده شده است، عينيت آن نيز بشمار ميرود. تمايل جلال الدين به سوي وحدت مطلق است. لکن شمس تبريزي به درک حقيقت آسماني نايل آمده بود، در آن محو شده بود، و بخشي از آن گرديد بود. بدين ترتيب نخستين سطح ادراک که در شعر صوفيانه معمولا به وسيله يک تعبير ثنوي از سطح دوم جدا ميشود، در اينجا به طور ديالکتيکي به سطح دوم تعالي مي يابد.

در هر حال زندگاني شمس تبريزي بسيار تاريک است. برخي ناپديد شدن وي را در سال 643 هجري دانسته اند و برخي درگذشت او را در سال 672 هجري ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوي مدفون شده است. (لازم به توضيخ است: نگارنده (رفيع) در سفري که به سال 1366 خورشيدي به قونيه کردم، آرامگاهي مجلل در شهر قونيه ترکيه بنام آرامگاه شمس تبريزي مشاهده نمودم).

اين عارف کم نظير ايراني يکي از آزاد انديشان جهان است که بشريت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقريرات و ملفوظات وي بنام مقالات موجود است که مريدانش آن را جمع کرده اند. از جمله گفته است:

« اين مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند، همه سخنم به وجه کبريا مي آيد، همه دعوي مي نمايد. قرآن و سخن محمد همه به وجه نياز آمده است، لاجرم همه معني مي نمايد. سخني ميشنوند، نه در طريق طلب و نه در نياز، از بلندي به مثابه اي که بر مي نگري کلاه مي افتد. اما اين تکبر در حق خدا هيچ عيب نيست، و اگر عيب کنند، چنانست که گويند خدا متکبرست، راست گويند و چه عيب باشد؟»

asalbanoo
11-13-2006, 08:21 PM
از"مقالات" شمس و "مناقب العارفين" بر مي آيد که شمس تبريزي اگر چه مشايخ زيادي را در شهرهاي گوناگون ديدار کرده و با برخي از آنان نظير "ابن عربي" مصاحبت داشته است، معذلک هيچ کدام را به عنوان "شيخ" و مراد خويش نام نبرده است، مگر رسول خدا(ص) که در واقعه اي معنوي، خرقه محبت بر وي پوشانده است.

در نزد عارفان اوامر شيخ از هر کس ديگري حتي از خدا و پيامبر(ص) و اوليائش، با اهميت تر است، چرا که در روابط خصوصي ميان مراد و مريد، آنکه حّي است و گوياست مراد است و آنکه مرده است و ساکت، مريد. بنابراين در سرتاسر مقالات، شمس از شيخ خويش يعني محمد مصطفي(ص) دم زده است.

وي رسول خدا(ص) را با لفظ "معشوق" هستي ياد مي کند. اما چون عقل در بيان محبوب سرگشته مي شود، مجازاً رسول خدا(ص) را عاشق مي خوانند.

به اعتقاد شمس سخن پيامبر(ص)، از سخن قرآن و هرعارف و وليي برتر است. قرآن تابع محمد(ص) است و نه محمد تابع قرآن. وي در کلام رسول(ص) اسرار بيشتري از قرآن مي مي جويد و مي گويد کلام محمد(ص) تاويل آيات الهي است.


1- هر کسي سخن از شيخ خويش گويد. ما را رسول(ص) در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرد، و ژنده شود و در تونها افتد، و بدان استنجا کنند. بلکه خرقه محبت. محبتي نه که در فهم گنجد، محبتي که آن رادي و امروز و فردا نيست."( مقالات ص 134)


2- اگر از من پرسند که رسول(ص) عاشق بود؟ گويم که عاشق نبود، معشوق و محبوب بود، اما عقل در بيان محبوب سرگشته مي شود، پس او را عاشق گوييم به معني معشوق ."(مقالات ص 134)


شمس بارها تصريح مي کند که "در سخن بزرگان اعتراض کردم، در سخن مصطفي صلوات 1- عليه خود اعتراض نکردم."(643) تنها در يک جا مي گويد در حديث "الدنيا سجن المومن" پيچيدم اما آن را هم در تفاوتي که ميان "عباد" و "مومن" است حل مي کند. (مقالات ص 643)



2-" در هيچ حديث پيامبر(ص) نه پيچيدم الا در اين حديث که الدنيا سجن المومن، چون من هيچ سجن نمي بينم. مي گويم:سجن کو؟ الا آنکه او نگفت که الدنيا سجن العباد،سجن المومن گفت. عباد، قومي ديگرند."(مقالات ص 611)


پيامبر (ص) و انبياء (ع)

شمس ضمن تشبيهي در باره خاتميت محمد مصطفي (ص) مي گويد: هر ميوه اي مي آيد ذوق آن ميوه پيشين نمايد.

اول گيلاس بود و مارول، آنکه قمرالديني آيد و بعد از آن خربزه و انگور، همچنانکه محمد(ص) آمد آن شريعت انبياء ديگر شوخ شد."(64) دعوت محمد(ص) اگر چه اندک بود اما چون دمي را با خداي آرند، دم باقي است، اين رسول(ص) جاودانه ماند.

به عقيده شمس انبياء سابق هيچکدام به سر مصطفي نرسيدند. و با آنکه تمام جان کندنشان طلب مقام او بود، اما بدان نرسيدند.(664) شمس در جايي ديگرمقام احديت را همان هستي محمد (ص) مي داند که هيچ نبي اي با وي در اين مقام شرکت ندارد.


محمد(ص) و آدم(ع)

محمد(ص) اگر چه به لحاظ زماني هزاران سال پس از آدم(ع) به دنيا آمد اما از نظر رتبه و شان علت وجودي آدم محسوب مي شود.

اوليت و آخريت از آن محمد(ص) است. وي مبدا پيدايش عالم و غايت آفرينش جهان است.

شمس با طنز مخصوص به خود مي گويد:

گفت: آخر من پدر توام، تو فرزند من.

گفتم: خراينجا مي خسبد که مرا فرزند مي داني.

خود را پدر مي داني. آنجا که محمد(ص) است آدم(ع) چه زند؟ (207)


محمد(ص) و نوح (ع)

شمس در مقايسه ميان محمد(ص) و نوح (ع)

به يک نکته مهم بسنده مي کند و از همين نکته خواننده مراتب اين دورا مي تواند خود حدس زند.

نوح(ع) آنگاه که قومش را ستيزه جو يافت و تحملش به پايان رسيد، دهان به نفرين کفار گشود."رب لا تذرعلي الارض من الکافرين دياراً" يعني خدا هرگز روي زمين کافري باقي مگذار اما محمد محبوب (ص) و رحمت هيچگاه لعن نکرد و تا واپسين دم از خداوند مي خواست تا قومش را از تاريکي جهل رهايي بخشد:"اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون."(مقالات ص 171)


محمد(ص) و موسي(ع)

به اعتقاد شمس، تقاضايي که موسي (ع) از خداوند کرد، و از جانب خداوند رد شد، مرتبه موسي و موسويان را نشان مي دهد. از تفاوتهاي مهم موسي(ع) محمد(ص) آن بود که موسي در مرتبه"شنيداري" قرار داشت اما محمد(ص) علاوه بر مقام "استماع"، از مقام رويت نيز برخوردار گرديد.

"کليم ا... مي گويد: ارني، چون دانست که از آن محمديانست، از اين مي خواست که اللهم اجعلني من امة محمد، از ارني همين مي خواست که اجعلني من امة محمد(ص).چون ديد که پرتو مردي بر آن کوه آمد، کوه خُرد شد، گفت: کار من نيست، اما اجعلني من امة محمد(ص)"(284)

از اين رو خداوند در دو موضع موسي(ع) را تاديب نموده است، يکي در تقاضاي رويت و ديگري در حديث نفسي که با خويش نمود: "از من عالمتر در جهان هست"


1- موسي عليه السلام، گفت از من کي باشد عالمتر در جهان؟ يوشع گفت تغرّک تغرّک که کسي هست در عالم از تو عالمتر، خشم نگرفت و بر او گرمي نکرد که چه سخن است، الا گفت: هاها چگونه گفتي؟ زيرا که طالب بود. يوشع هم نبي بود الا حکم نمي کرد، حکم در آن وقت موسي عليه السلام مي کرد. و اين سخن از طرف خود هم مي گويم، من نيز اگر مطلوبي بيابم همچنين کنم، و نگاهدارم تا بتوانم، تا حجابي در نه آيد. او امضي حقباً، به قولي چهل سال، به قولي چهل هزار سال، به قولي هشتاد سال، به قولي هشتاد هزار سال.

اين قصه موسي را که گرم بود، که از گرمي او آسمان مي سوخت، سرد سرد بگويند. چون بيامد به مجمع البحرين، بر قول اهل ظاهر نزديک انطاکيه، به قرب حلب، يا بر کوهي، نماز مي کرد، بر قولي بر اسب، خنگ بر روي دريا مي راند، از دور او را بديد. اکنون خداوند بر او ثنا مي گويد: "عبداً من عبادنا آتيناه رحمة من عندنا" که کسي ديگر را آن نباشد، و علّمناء من لدنا علماً که از مدرسه حاصل نشود، و در خانقاه نه، و به معلم نه، و از کتاب نه، و از واسطه مخلوقان نه. اکنون يوشع گفت: من نازکي کار خضر را مي دانم، تاو نياوردم. صحبت کردن، که از اين نيز بر آيم. تو چنان خواهي جدا افتادن که دگر او را هيچ نخواهي ديدن، او بازگشت. اکنون ماندند ايشان، با هم سخنها مي گويند، از او چيزها مي پرسد، و مي گويد که هل اتبعک؟ چه مي فرمايي متابعت کنم؟ نياز بين از آن کليم الله به حق رسيده!

سانبئک، بيدار کنم تو را، بيدار کننده خلايق را مي گويد، نبي يعني بيدار کننده، پس بيدار بود به حق، بيدارش مي کند به حقيقت حق. اکنون آن باقي بر من وام باشد. وقتي ديگر بگويم.

چون دوم بار سوال کرد، به غضب جوابش داد: الم اقل لک انک ... آن غضب نفساني نباشد. بندگان خدا را غضب نفساني کي باشد؟ نعوذ بالله. آن غضب خدا باشد. از آن حذر بايد کرد. ديگر همان عذر را باز نتوانست گفتن.

گفت: ان سالتک عن شي... خضر دستک زد و از شادي رقصي کرد، که آخر زود بگو، مرا باز رهان، خلاص کن... گفت: اگر اجرت اين بستديي، مي توانستي ... گفت: هذا فراق، دوري است ميان من و تو. موسي عليه السلام بيدار شد؛ ديد، دلبر شده، شمع مرده، ساقي خفته... خنک آنکه بنده اي را يافت و قصه موسي و خضر را پيش دل نگاهداشت، و امام خود ساخت.(757- 758)

mercedes
11-13-2006, 10:52 PM
چرخ اگر هزار سال دور زند به شرق و غرب از تو نشان کی آورد شمس منو خدای من
از تو به حق رسیده ام ای حق حق گسار من .......

asalbanoo
11-17-2006, 10:19 PM
«سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاق‌گونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نمي‌توان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آسان‌نماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد!
سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهره‌اي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138).
«سخن شمس»، ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پاره‌اي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچ‌گاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است.
«سخن شمس»، قالباً بي‌مقدمه آغاز مي‌شود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، به‌طور مستقم، به سوي هدف مي‌تازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد مي‌كند:
«اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).
«سخن شمس»، جهشي، خودبه‌خود، وحشي، تند، توفنده، كوبنده، و يكباره است. با اين وصف، گه‌گاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشكوه، خوش‌نوا و منظم، و پرذوق و لطيف ــ فرار پيش مي‌رود. و اين جا و آنجا، چه بسيار سخن منظوم فارسي، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فرومي‌بازد:
«اهل اين ربع مسكون، هر اشكال كه گويند، جواب بيابند ...: جواب، در جواب، قيد در قيد، و شرح در شرح!
سخن من، هريكي سؤال را ده جواب ]گويد[ كه در هيچ كتابي، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمك، چنانكه «مولانا» فرمايد كه:
«تا با تو آشنا شده‌ام، اين كتاب‌ها، در نظرم، بي‌ذوق شده است!» (ش85)
مردي، اينچنين ارزش‌ آگاه، نسبت به شخن خويش، ناچار، با همه آراستگي به راستيني و صميميت، چنانكه خود نيز به خوبي آگاه است، همه خودپسندانه جلوه مي‌كند. همه، «به وجه كبريا، مي‌آيد. همه دعوي، مي‌نمايد!» (ش302).
«شمس»، گزيده‌گوست. موقع‌شناس، و «مخاطب‌گزين» است. سخنش، هرجائي نيست. با هركس، و به‌هر هنگام، سخن نمي‌گويد. بلكه با شرط‌ها، و نازهاي ويژه، همراه است!
در سخن‌گوئي و مخاطب‌گزيني شمس، همچنان آشكارا، منش پيش‌رفته استخواني وي ــ خودگرائي، خوداصيل‌ بيني، و قياس به‌نفس او ــ به شدت منعكس است:
«سخن، با خود توانم گفتن، يا هركه خود را ديدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74).
مستمع بايد تابع شمس، شيوه استدلال، آرمان زيرساز سخن وي باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع «روانشناسي مستمع»، ميل او، منطق او، باور داشت‌هاي او، و سرانجام سطح درك او نيست. در غير اينصورت، خاموشي را، بر سخنگوئي، ترجيح مي‌دهد.
شمس، بگاه سخن نيز، سخنش بيشتر جنبه‌ي گفت تنها دارد، نه گفتگو. شمس را، مناظره نيست:
«اگر سخن من، چنان استماع خواهد كردن كه به‌طريق مناظره و بحث، و از كلام مشايخ، يا حديث، يا قرآن، نه او سخن تواند شنيدن، نه از من برخوردار شود! و اگر به طريق نياز، و استفادت خواهد آمدن، و شنيدن كه سرمايه نياز است، او را، فايده باشد!
و اگر نه، يك روز، نه، ده روز، ني، بلكه صد سال، مي‌گويد، ما، دست زير زنخ نهيم، مي‌شنويم!» (ش75).
شمس، تنگ‌حوصله است. بازارياب نيست. از پي مشتري نمي‌گردد، و عوام‌فريبي نمي‌كند. از اين‌رو، با كاربرد هرگونه دستورالعمل روانشناسي توده، به خاطر بازاريابي و جلب عوام، مخالف است. خواستار شيوه استثنائي دويدن صيد از پي صياد است، نه روش متداول پي‌جويي صياد از صيد! و ديرگيري‌ها و تنهايي‌هاي او نيز، همه از اين خوي، سرچشمه مي‌گيرد. حتي، زماني كه شمس را، بر اين خوي خودگرايي او، متذكر مي‌سازند، و از وي مي‌خواهند كه سخن بايد بر وفق صلاح، و درك مردم گويد، خشمگين مي‌شود، و گوينده را، فاقد صلاحيت چنين دستوري به خويش، مي‌خواند:
«آنجا، شيخي بود. مرا، نصيحت آغاز كرد كه:
ــ با خلق، به قدر حوصله ايشان، سخن‌ گوي! و به قدر صفا، و اتحاد ايشان، ناز كن!
گفتم:
ــ راست مي‌گويي! وليكن، نمي‌توانم گفتن جواب تو! چو، نصيحت كردي، و تو را، حوصله اين جواب، نمي‌بينم!» (ش79).
شمس، مخاطبان خود را مشخص كرده است. وي مي‌داند كه روي سخنش با كي است. از اين‌رو، به هنگام اعتراض، نسبت به پيچيدگي سخنش، آشكارا، اعلام مي‌دارد كه:
«صريح گفتم ... كه:
ــ سخن من، به فهم ايشان، نمي‌رسد!… مرا … دستوري نيست كه از اين نظير (مثال)هاي پست گويم! آن اصل را مي‌گويم، بر ايشان، سخت مشكل مي‌آيد! نظير آن، اصل دگر مي‌گويم، پوشش در پوشش، مي‌رود! … » (ش81).
«مخاطب شمس»، ابرمرد است، انسان والاست، شيخ كامل است، كسي است كه مسئول رهبري مردم است! روي سخن شمس، متوجه رهبران است، نه پيروان:
«مرا در اين عالم، با عوام، هيچ كاري نيست! براي ايشان، نيامدم! اين كساني كه رهنماي عالم‌اند، به حق، انگشت، بر رگ ايشان، مي‌نهم!» (ش82)
«من شيخ را مي‌گيرم، و مؤاخذه مي‌كنم، نه مريد را! آنگه، نه هر شيخ را، شيخ كامل را! ... » (ش83).
«شمس»، تنها به خاطر حرف، حرف نمي‌زند. وي را تا گفتني نباشد، و يا تا زمان و مكان را، مناسب نيابد، لب به سخن نمي‌گشايد (ش59، 61، 74، 75، 77). ليكن، هنگامي نيز كه ابلاغ پيامي را لازم مي‌شمارد، در خود، چيزي گفتني، احساس مي‌نمايد، آنگاه، بي‌پروا از مقتضيات زمان و مكان، با احساس مسئوليتي رهبرانه، لب به سخن مي‌گشايد، و مستمع خويش را، از فراسوي قرن‌ها، مخاطب قرار همي‌دهد:
«چون گفتني باشد، و همه عالم، از ريش من، درآويزد كه مگر نگويم ... ، اگرچه بعد از هزار سال باشد، اين سخن، بدان‌كس برسد كه من خواسته باشم!» (ش78)
با اين وصف، «شمس»، با اندوه مي‌داند كه همواره خواستن، توانستن نيست. وي را، پيوسته «گفتني»، بيشتر از «گفتار» است! هرچه را كه از شمس، شنيده‌ايم، تمام گفته‌هاي او، به شمار نمي‌روند. شمس، از گفتني‌هاي خود، بيشتر از ثلثي را، نگفته است (ش166). زيرا اظهار گفتني نيز ــ هرچند با اراده‌اي بس نيرومند، به عنوان پشتوانه همراه باشد ــ بدون رعايت هيچ شرط و قيد، همواره ميسر نيست. زيرا، نخست، عرصه سخن خود، بس تنگ‌تر است، از عرصه معني (ش256). و ديگر آنكه، در جهان شمس:
«هنوز ما را، اهليت گفت، نيست!
كاشكي اهليت شنيدن بودي! تمام ــ گفتن»، مي‌بايد، و «تمام ــ شنودن»؟
] اما سوكمندانه [ :
ــ بر دل‌ها، مُهر است
ــ بر زبان‌ها، مُهر است!
ــ و بر گوش‌ها، مُهر است!» (ش167)
در نظر «شمس»، كم و بيش، همه، احياناً بدون آنكه خود بدانند يا بخواهند، به‌گونه‌اي «منافق»اند ــ حتي ياران به ظاهر صميمي، و يكدل و همرنگ (ش،11). دورويي و نفاق، شيوه اضطراري زندگي، در جهان سوءِ تعبيرها و سوءِ تفاهم‌هاست! دورويي، وسيله‌اي دفاعي، در «نبرد ــ شيوه» زندگي است.
«شمس»، معترف است كه خود ناچار، بارها، به نفاق، به خودپنهان‌گري، به دوگويي، به خود بودن و ديگري جلوه نمودن، زيسته است (ش، 89، 90).
دامنه نفاق و دوگونه زيستي، معمولاً به شيوه رازگرايانه در سخن درونگرايان استخواني، سرايت مي‌كند. و شمس، ابايي ندارد از اينكه اعتراف نمايد كه سخنش پر از رمز و راز است. و هرگاه صلاح بداند، آن‌را بر ديگران آشكار مي‌سازد، و هرگاه كه نخواهد، آن‌را همچنان، ناگفته باقي مي‌گذارد:
1- «دلم مي‌خواهد كه با تو، شرح كنم! ] اما[ همين «رمز» مي‌گويم،
بس مي‌كنم! ... » (ش،137).
2- «روزي رمزي مي‌گفتم، و كشف مي‌كردم، و نمي‌خواستم كه معني بر وي (شهاب هريوه)، كشف نشود!» (مقالات، 285)
3- « ... من آن نيستم كه بحث توانم كردن! اگر تحت‌اللفظ، فهم كنم، آن‌را نشايد كه بحث كنم. و اگر به زبان خود، بحث كنم، بخندند و تكفير كنند! ... » (ش59).
«شمس» در جهاني سخت‌گير و متعصب به‌سر مي‌برد كه اقليت‌ها و حتي رهبران اكثريت، در كشاكش زندگي و تنازع براي بقا، «تقيه»، كتمان، رازداري، پنهان‌كاري، خود نبودن و ديگري جلوه نمودن، و ضرورت ماسك فريب دفاعي را، بر چهره خويش، به‌صورت سنت، صلاح‌انديشي، سياست، و دستوري مذهبي، پذيرفته‌اند. حتي «ملاحده الموت» ــ بي‌پرواترين جانبازان تاريخ، به خاطر عقيده و آرمان ــ نيز، چنانكه در بخش «شاهد زمان» خواهيم ديد ــ به تقيه و مصلحت، «نو مسلمان» مي‌شوند. خليفه عصر شمس ــ الناصرلدين‌الله (خلافت 622 – 576 هـ /1225-1180م) ــ بنابر 45 سال تجربه خلافت، با مكر تمام، از سوئي فدائيان مسخ شده الموت را به مزدوري، براي آدم‌كشي مي‌گيرد، و از سويي ديگر، به شيوه «اهل فتوت»، جامه مي‌پوشد و به «فقه شيعه»، روي مي‌آورد! در چنين جهاني، «شمس» نيز، ناگزير است، هر جا كه ديگر تخيل خلاق وي، از برقراري هماهنگي ميان اموزش مذهب خداسالاري، و آئين انسان سالاري زبون ماند، رسماً از شيوه «تقيه» پيروي كند. شمس، با افسوسي انگيخته از تجربه‌هايي تلخ، اعتراف مي‌كند كه:
1- «راست نتوانم گفتن، كه من، راستي آغاز كردم، مرا بيرون كردند!
اگر تمام، راست كنمي، به يك‌بار، همه شهر، مرا بيرون كردندي!» (ش،90).
2- «تو را، يك سخن بگويم!:
ــ اين مردمان، به «نفاق»، خوش‌دل مي‌شوند، و به «راستي»، غمگين مي‌شوند!
او را گفتم:
ــ مرد بزرگي، و در عصر، يگانه‌اي!، خوش‌دل شد، و دست من گرفت، و گفت:
ــ مشتاق ] تو [ بودم، و مقصر بودم!
و پارسال، با او راستي گفتم، خصم من شد، و دشمن شد. عجب نيست اين؟!
با مردمان، به نفاق مي‌بايد زيست، تا در ميان ايشان، با خوشي باشي! ...
ــ راستي آغاز كردي؟!
ــ به كوه و بيابان بايد رفت!» (مقالات 61)
شمس، يادآور مي‌شود كه شيوه احتياط و مصلحت‌گرايي، و پاس درك شنونده، نكته‌اي نيست كه او تنها به تجربه دريافته باشد. بلكه آن‌را، ديگران نيز، از مردان راه، به وي توصيه كرده‌اند، هرچند كه او آن‌را، در آغاز، با بي‌اعتنايي تلقي كرده است! (ش79).

خودپنهان‌گري و مردم‌آزمائي: دو شيوه دفاعي شمس
كوتاه سخن، «شخصيت شمس»، مرموز و «رازگرا» است. او انساني «درونزي» است. بيشتر از آنچه كه بيرون از خود زيسته باشد، در خويش زندگي كرده است. وي نه‌تنها، از نظر نظام رواني خويش، چنين است، بلكه در خود زيستي را، ضمناً به‌عنوان يك روش دفاعي لازم، به عنوان يك نبرد شيوه‌اي ايمن تر در زندگي، در جهاني بي‌تفاهم و نا ايمن، براي خويش برگزيده است. «خودپنهان‌گري»، و «مردم‌آزمائي»، دو شيوه‌ي مكمّل يكديگر، و دفاعي شمس‌اند (2-آ، 4-آ، 6-آ، 8-آ، 12-آ، 17-آ، 19-آ، 20-آ، ش 75، 83، 93، 95، 102)!
«شمس»، در خود پنهان مي‌شود، و در فراسوي دژ ناشناسي و گمنامي خويش، كمين مي‌كشد. كسي را در نظر مي‌گيرد. انگاه، ناگهاني و پرخاشگرانه، چون يك شكارچي ماهر، حمله ضربتي را بسوي هدف، آغاز مي‌كند. اگر هدف، آزمايش ضربتي شمس را، با خوش‌روئي و قبول، پاسخ گويد، شمس يكباره از آن او مي‌شود. «شمس»، خود «شكار صيد خويش» مي‌گردد!:
«هركه را دوست دارم، جفا پيش آرم! آن‌را قبول كرد، من ... از آن او، باشم!» (ش123)
«آري، مرا قاعده اينست‌كه: هر كه را دوست دارم، از آغاز، با او، همه قهر كنم!» (ش112)
«اكنون، همه جفا، با آنكس كنم كه دوستش دارم!» (ش124).
«شمس»، خود را مي‌شناسد، و روش خويشتن را، نيز آزموده است. به‌خود اعتماد دارد، و نيز نسبت به واكنش ديگران، در برابر جاذبه شخصيت خويش، اطمينان مي‌دهد. تصريح مي‌كند كه در عين خودپنهان‌گري، كيمن‌گري، و پيچيده‌نمائي ظاهري:
«من، همچنينم كه كف دست! اگر كسي، خوي مرا بداند، بياسايد، ظاهراً، باطناَ!» (ش116)
«به هركه روي آريم، روي از همه‌جهان، بگرداند! مگركه نمائيم، اما، روي به او، نياريم! ...
«گوهر» داريم، به هر كه روي آن، به او كنيم، از همه ياران، و دوستان، بيگانه شود!» (ش122)
«شمس»، آگاهانه معتقد است كه همه‌چيز را براي همه‌كس نمي‌تواند گفت، و نيز نبايد گفت. واكنش توده‌هاي بي‌تفاهم، اگر متعصب باشند، «تكفير» است، و اگر لاابالي و بي‌تعصب باشند، «نيشخند» و «تحقير» است (ش،59). از اينروي، سرانجام، پس از همه گفت‌هاي خود، تأكيد مي‌كند كه سخن، بيش از اين نيارم گفتن. تنها «ثلثتي، گفته شد» (ش 166).
به پندار «شمس»، خود را بايد پنهان ساخت. مردمان را بايد سخت آزمود، آنگاه به حريم شخصي خويشتن، اجازه‌ي ورودشان داد! لكن آيا اين آزمايش، كاري آسان است؟
«شمس»، خود آن‌را، كاري بس دشوار مي‌داند. تا جائيكه مي‌گويد:
ــ «شناخت اين قوم، مشكل‌تر است از شناخت حق!» (ش225).
و معتقد است كه:
ــ«همه‌كس، دوست‌شناس، نَبُوَد، و دشمن‌شناس، نَبُوَد! …
پس زندگاني، دوبار بايستي ] تا انسان[ … دشمن را شناسد، دوست را شناسد!» (ش214).
و «شمس» براي تائيد لزوم «زندگاني دوباره»، براي «شناخت مردمان»، همزمان با «سعدي»، تا اندكي پيش از وي، بدين شعر كه نمي‌دانيم از خود اوست، يا از ديگري، استناد مي‌جويد كه:
تا بدانستمي ز دشمن، دوست،
زندگاني، دوبار بايستي!
دشمن دوست‌روي، بسيارند،
دوستي غمگسار بايستي! (مقالات، 372).
با اين وصف، در خود زيستي و «تنهائي شمس»، شيوه‌‌اي اضطراري بوده است، نه انتخابي و دل‌خواسته. شمس پيوسته، براي همزيستي، براي معاشرت، براي مصاحبت با مردمان، با تشنگي و نياز تمام، در تلاش و پويان بوده است!
احساس تنهائي، عدم هماهنگي و سنخيت، هويت‌جوئي و سرگشتگي شمس، همه‌جا، در سخن او، اندوه‌آفرين است. چنانكه يادآور شديم ــ همين كتاب، ص77-آ تا 79-آ ــ شمس از كودكي خود، بعنوان كودكي عجب، كودكي دگرگونه، كودكي منفرد، همانند جوجه مرغابي‌يي تنها، كه فقط با جوجگاني ديگر، در زير ماكياني خانگي پرورش يافته است، ليكن صرف‌نظر از زايش و پيدايش خود ديگر با آنها، هيچگونه پيوندي نداشته است، ياد مي‌كند (ش67).
«دوران بلوغ شمس» نيز ــ همين كتاب ص80-آ تا 82-! ــ با شوريدگي و شيفتگي، و گمگشته‌جوئي عرفاني، همراه با بي‌تابي، بي‌اشتهائي و رنج، سپري شده است (ش70،71). تا جائيكه موجبات نگراني خانواده‌ي خود را فراهم مي‌آورد.
«شمس» به‌زودي درمي‌يابد كه حتي شيخ راهنميا او، از درك ويژگي‌هاي وي، عاجز است (23-آ). از اين‌رو، «شمس»، در جستجوي راهبري كامل، در پژوهش خويش، از خانه و زادگاه مي‌برد، و راهي سفر مي‌شود اندك‌اندك، در برابر مردمان، به‌ويژه مدعيان پيشوائي و رهنموني، شيوه‌ي دفاعي و مردآزمائي در پيش مي‌گيرد. آنها را به مردي و پختگي مي‌آزمايد . اگر انها را كامل يافت، سر بر آستانشان فرو مي‌سايد. و اگر آنان را، نابالغ و تهي از حقيقت ديد، پرخاشگري مي‌آغازد، و از آنها در مي‌گريزد (36-آ، ش95).
«مردآزمائي شمس»، از معاصران درمي‌گذرد، و به تجديد داوري، درباره‌ي پيشوايان گذشته گسترش مي‌يابد. شمس، ديگر هيچ‌چيز را، تعبدي و تقليدي نمي‌پذيرد. بايزيد، حلاج، عين‌القضاة، ابن‌سينا، خيام، شهاب‌الدين سهروردي، و از معاصران، محيي‌الدين عربي، و فخر رازي، هر يك را نارسائي، ناپختگي، و فقدان بلوغي است كي نمي‌توان ناديده انگاشت. و به عنوان الگو، و نمونه آنان را، دربست پذيرفت. ديد انتقادي، و داوري براي شمس، تا مرز برندگي شمشير تيز، و كوبندگي گرز گران، بي‌محابا، به پيش مي‌تازد (ش52-28، 95، 104).

asalbanoo
11-22-2006, 01:51 PM
شمس: پرخاشگر مهربان
«شمس» كم‌حوصله، تندخو، يكدنده، پرخاشگر، سختگير و انعطاف‌پذير است. به هنگام معلمي و مكتب‌داري، اين تندخوئي و انعطاف‌ناپذيري خويشتن را آزموده است. به هنگام تنبيه، به هيچگونه، از سختگيري‌هاي خود، نمي‌كاهد. ليكن در دل آرزو دارد كه اي كاش، درباره‌ي رفتار خارج از مرز، و بيرون از اصول تربيتي كودكي كه به قمار دست آلوده است، وي را آگاه نمي‌ساختند. و يا اي كاش، زمانيكه او به جستجوي كودك، در حين انجام خلاف، مي‌رود، كودك را آگاه مي‌ساختند، و از خشم او مي‌گريزاندند (ش115). ليكن به هنگام عمد، و يا جهل و ناشناسي عوام، نسبت به او حتي با همه اهانت‌هاي خويش، نمي‌توانند خشم او را برانگيزند (ش60). شمس، در عمق دل، حتي توان ديدار شكنجه‌هاي تباهكاران را نيز ندارد (ش107)
.
شمس: دشمن تقليد
تيپ استخواني «خودگرا»ست. متكي به خويش، استقلال‌طلب، و گريزان از تابعيت و تقليد است. «تقليد» در نظر او، بمراتب از «نفاق اضطراري» بدتر است. فسادها، بيشتر از تقليد، سرچشمه مي‌گيرند.زيرا تقليد، يعني خود نبودن، يعني خود فروختن،يعني كوركورانه سرسپردن! تقليد يعني بردگي، يعني گوسفند صفتي، يعني تائيد استعمار، يعني تشويق استثمار، يعني زورگوپروري، و اعانت به ظالم!
از اينروي هر فسادي كه در جامعه پديد آيد، منشاء آن‌را كم و بيش، به گمان شمس، در تقليد، بايد جستجو نمود! و از نظر شمس، تقليد، تقليد است، ديگر چه الگوي آن «كفر» ــ ايمان ناراستين ــ و چه «ايمان» ــ باورداشت راستين ــ باشد! موضوع تقليد، هرچه باشد، نمي‌توان آب پاكي بر سر تقليد، فرو ريزد، و از پليدي آن، بكاهد (ش190). شمس، در «نفي تقليد» تا آنجا پيش مي‌رود كه مي‌پرسد:
ــ «كسي روا باشد، مقلّد را، مسلمان داشتن؟» ]يا دانستن ؟[ (ش190).
و آنگاه در مورد خود، تأكيد مي‌كند كه وي، هرگز مقلد نبوده است. بلكه هموراه جستجوگري مشكل پسند، بر خويشتن سختگير، و انعطاف‌پذير، به‌شمار مي‌رفته است (2-آ ش 57، 58،‌ 71):
«اين داعي، مقلد نباشد! ... بسيار درويشان عزيز، ديدم، و خدمت ايشان، دريافتم، و فرق ميان صادق و كاذب ــ هم از روي قول، و هم از روي حركات ــ معلوم شده، تا سخت، پسنديده و گزيده نباشد، دل اين ضعيف، به هرجا فرود نيايد، و اين مرغ، هر دانه را، برنگيرد!» (ش93).

شمس: سنت‌شكن، انقلابي مستمر
استقلال‌طلبي، بيزاري از تقليد، و گريز از تابعيت، طبعاً با «سنت‌شكني» همراه است. سنت‌شكن، ناچار انقلابي و نوجوست. استقرار هر چيز تازه، خود بزودي سنت مي‌شود. از اينروي، سنت‌شكن اصيل، خواهان انقلاب مستمر، و نوجوئي و بهخواهي پيوسته است. «جان‌نگري» او، «تكاپوئي» و پويا است. نه ايستا، و راكد و بي‌جنش!
«شمس»، عموماً سنت‌شكني اين‌چنين است. شمس، سنت‌گرايان را «اهل متابعت»، اهل پيروي و تقليد از سنت و شرع، مي‌خواند. و آنگاه با لحني مثبت، همواره از بزرگان سنت‌شكن ــ از آنان كه هرگز اهل متبعت نبوده‌اند ــ و از عصيان و عدم پيروي آنان، ياد مي‌كند:
«نيكو همدرد بود!
نيكو مونس بود!
شگرف مردي بود، شيخ محمد ]محيي الدين عربي[ ! اما در «متابعت» نبود! عين متابعت خود آن بود، ني متابعت نمي‌كرد!» (ش29)
«شهاب هريوه»، در دمشق كه گبر خاندان]پيامبر[ بود ... قيامت را منكر بودي! ...
آن شهاب، اگرچه كفر مي‌گفت، اما، صافي و روحاني بود!» (ش44-42)
اسلام و «ايمان» را كه ديگران، پس از يكبار بدست آوردن و تحصيل، ديگر كيفيتي استوار مي‌پندارند، «شمس»، امري بي‌قرار و ناپايدار، مي‌خواند. «آرمان»، از نظر شمس، طبيعتي پويا، تكاپوئي، ديناميك، و دگرگوني‌پذير دارد، و از اينرو، پيوسته به تائيد، پيوسته به نوسازي، و پيوسته به تحصيل مجدد، نيازمند است. طبيعت دين، طبيعت آرمان و ايده‌ئولژي، «ثابت» نيست. «متغير» است (ش194، 204). و پاسداري آن، ناچار، به كوشش پويسته نيازمند است:
«پيش ما، يكبار، مسلمان، نتوان شدن! مسلمان مي‌شود، و كافر مي‌شود، و باز، مسلمان مي‌شود! و هرباري از «هوي» (خواست‌هاي پست نفساني) چيزي بيرون مي‌آيد، تا آن‌وقت كه «كامل» شود!» (ش191).
بدين ترتيب، از نظر شمس، «آرمان‌گرائي»، «كمال‌پذيري» است. و كمال‌پذيري، مجاهده‌ي پيوسته، نوسازي مكرر، و انقلاب مستمر دروني، بسوي يك كمال مطلوب آرماني است

asalbanoo
11-22-2006, 05:27 PM
«شمس»، پي‌آمد نفوذ سوفسطائي‌گري، بي‌ياسائي، تباهي فرهنگي و فساد عمومي جهان خود را، در يكايك طبقات به اصطلاح روشنفكر زمان خويش، لمي و احساس كرده است. و از اين‌رو، طبعش به يك نوع «نيهيليسم انقلابي»، نفي وضع موجود، واژگون‌گري ارزش‌ها، براي نوسازي جامعه و فرهنگ آن، متمايل مي‌گردد!
«نيچه» (1900- 1844) در نقد خود از سنت‌ها و ارزش‌ها، به «نيهيليسم»، به نفي اعتبارها، به پس‌نهاد معيارها، به پوچي‌نمائي به‌ظاهر مقبول و معتبر، مي‌گرايد. «شمس» نيز چنين است! به عقيده‌ي «شمس»، در جائيكه سراسر ادراك ما را «حجاب» فراگرفته است، معرفت راستين، حقيقت تمام، چگونه مي تواند چهره نمايد؟ و معارف بازاري را، چگونه اعتباري تواند بود؟:
ــ «اين طريق را، چگونه …مي‌بايد؟
اين‌همه … پرده‌ها و حجاب، گرد آدمي درآمده!
عرش، غلاف او!
كرسي، غلاف او!
هفت آسمان، غلاف او!
كره‌ي زمين، غلاف او!
روح حيواني،
غلاف!...
غلاف، در غلاف،
و حجاب، در حجاب،
تا آنجا كه معرفت است ...»
غلاف است! هيچ نيست!» (ش21)
ــ دست‌آورد راستين انسان چيست؟
ــ جز سرگشتگي، جز تنهائي، جز حسرت، جز حيرت؟ (ش12، 17، 18، 21، 53، 58- 56، 61).
ــ واعظان به‌ما، چه اندرز مي‌دهند؟
ــ جز هراس، جز بي‌اعتمادي، جز دوگوئي، جز دوانديشي، جز تزلزل و نااستواري؟! (ش158)
ــ فيلسوفان به ما چه مي‌اموزند؟
ــ جز جدل‌بازي، جز ياوه‌سرائي؟
ــ ميراث آنان چيست؟
ــ جز سخن‌هائي در وهم تاريك؟ فيلسوف كيست؟ جز ژاژ خوايي بيهوده‌گوي؟ (ش52، 181، 185).
ــ فقيهان عمر را، به چه اتلاف مي‌كنند؟!
ــ جز به‌خاطر رنجي بيهوده؟ جز به‌خاطر آموزش شيوه‌هاي استنجاء، و جز به‌خاطر جز به‌خاطر كشف نصاب پليدي حوپي چهار در چهار، و يا مسائلي همانند آن؟ (ش53، 182، 185).
ــ ميراث علم رسمي چيست؟
ــ جز بازاريابي و سوداگري؟ جز جاه‌جوئي و شهرت‌طلبي؟ جز دور راندن و غافل ساختن از مقصوداساسي در حيات بشري؟! (ش20، 195، 196).
ــ تعلم چيست؟
ــ جز فراگستري حجابي بزرگ، پيرامون خويش؟ جز فراگيري قالبي سترگ، فرا گرد ذهني شكوفا؟ جز فروكندن چاهي براي سقوط انديشه، فراراه آزادي جستجو؟ جز ايجاد قيدي اسارتبار، در مسير تكاپوي انديشه‌ي خلاق؟ (ش،183، 185).
آنانكه دعوي «تحقيق» مي‌كنند، راستي را، جز «تقليد» چه مي‌كنند؟! (ش261).
ــ انكار و قبل مردمان چيست؟
ــ جز از روي تقليد، جز از روي پيش‌داوري‌هاي بي‌بررسي، جز از روي نوسان‌هاي عطافي، جز از روي خوشايندها و بدآيندهاي آني و غيرمنطقي؟! (ش45، 59، 151، 190).
ــ عقل چيست؟
ــ جز سست‌پائي زبون و زبون‌گر، جز نامحرمي بي‌استقلال و متكّي؟ جز بيگانه‌اي در حريم صدق و صفا؟! (ش265-262).
مردمان را، اهليت چه گفت و شنود است؟ جز ناگفتن و ناشنودن، جز نارسا گفتن و ناقص شنيدن؟
ــ بر زبان‌ها، چيست؟ جز مُهر خاموشي؟
ــ بر دل‌ها، چيست؟ جز مُهر فراموشي؟
ــ و بر گوش‌ها، چيست؟ جز مُهر نانيوشي؟! (ش59، 81، 167، 171).
ــ گرايش ها و گريزها، ستايش‌ها و نكوهش‌ها، حمله‌ها و دفاع‌ها، برچه استوارند؟
ــ جز بر بادي و دمي، جز بر وهمي و انگاري، جز بر خوشايند و بدآيند بي‌بنيادي؟ (ش94،165)
درويشي را به دلق چه تعلق است؟ (ش231). درويشي چيست؟ جز خود ماندن و در عين حال با مردمان بودن؟ (ش232). و درويشان كيستند؟ جز مردم‌گريزاني لاف‌زن؟ جز خودگراياني بي‌حقيقت كه خويشتن را بيشتر به حشيش و پندار ديو، سرگرم مي‌دارند؟ (ش250، 292). و زاهدان كيستند؟ جز مردم-بيگانگاني «شهرت‌طلب»؟ (ش159،232). حتي آنانكه دعوي «اناالحق» مي‌زنند، جز خامي خويش، چه ابراز مي‌دارند؟ (ش31، 32، 34).
مدعيان دين، كيستند، جز «مسلمان-برونانِ كافر اندرون»؟ (ش97، 98)
مسلماني چيست؟ جز مخالفت با هواي نفس كه همه بنده‌ي آنند؟! (ش، 270، 276).
آزادي در چيست؟ جز در بي‌آرزوئي؟ در حاليكه همگان اسير آرزوها، و قرباني شهوت‌هاي خويشتن‌اند؟ (ش260، 270).
و خداپرستي چيست؟ جز رهائي از خويشتن‌پرستي؟ (ش، 269).
كسب چيست، جز سودجوئي يك جانبه، و كم‌فروشي و فريب؟ (ش156).
سياست چيست؟ جز اعمال قدرت مطلق؟ جز زهر چشم‌گيري؟ جز پاي‌مالي لطيف‌ترين عواطف راستين بشري، جز درگذشتن، از روي كالبد سرد عزيزان بخاطر تحكيم مباني قدرت شخصي؟ (ش154، 155).
حقيقت امرها، و نهي‌هاي سياسي چيست؟ جز از ديگران دريغ كردن‌ها، و به خود روا داشتن‌ها؟ (ش،141)
حكمرانان كيستند؟ جز خودكامگاني بي‌خبر از رنج زيردستان؟ جز خودپرستاني تنها دربند بزرگداشت خويشتن؟ (ش35، 55). و در حقيقت، حكومت چيست، جز تسلط بر نفس خويشتن؟ جز فرمانروائي بر خودخواهي‌ها، جز سلطه بر خودكامگي‌ها، جز غلبه بر قهرها، و جز پيروزي بر ديگر آزادي‌هاي خويش؟ (ش216).
كوتاه سخن، بر روابط انسان‌ها، چه‌چيز حكمفرماست؟ جز نفاق، جز دوروئي، جز بيگانگي از حقيقت، جز آزمندي و سوءِ نظر، جز خودخواهي، و بي‌اعتنائي نسبت به رنج ديگران؟ جز فريب؟ جز دعوي‌هاي درون‌تهي؟ (ش،57، 194، 207، 226، 237)
و در اين ميان، سهم مردان راستين چيست؟ جز خون‌دل خوردن؟ و با آنان چه مي‌كنند؟ جز دشمن‌كامي و كينه‌توزي؟ (ش25)
اين، جوهر، و درونمايه‌ي «نيهيليسم شمس» است: نفي بنيادي جامعه‌اي بيمار، روابط نادرست و نااستوار، و معيارهائي پريشان و رياكار!
«نيهيليسم شمس»، نفي‌گري، و ناپذيري او، كينه‌توزانه نيست. تباهي‌گرانه نيست. خودخواهانه نيست. زائيده از رشك و عقده نيست! بلكه بشردوستانه است. غمخوارانه است. سوته‌دلانه است. انگيخته از تكاپوئي سبب‌جويانه، پژواك انديشه‌اي آسيب‌شناسانه است!
«شمس»، با دريغي گرانبار، از خود مي‌پرسد كه آخر:
ــ نظام جامعه، و طبقات آن، چرا چنين فاسد شده‌اند؟!
ــ تلاش‌ها، چرا بيشتر خودخواهانه‌اند؟!
ــ رهبران، چرا بي‌خبراند؟!
ــ واعظان چرا، هراس‌انگيزند؟!
ــ اندرزها، چرا، زهرآگين‌اند؟!
ــ مردمان بر سر گنج، چرا تنگدست‌اند؟!
ــ نيازمندان بر لب آب، چرا تشنه‌اند؟!
ــ مردمان، با آنكه همه از يك منشاءاند، ديگر چرا، همه تنهائي زده، همه جدا، جدا، از يكديگرند؟!
ــ گره‌گشايان، چرا بر انبوه گره‌ها، افزوده‌اند، و مددجويان، چرا همه بي‌پناه مانده‌اند؟!.
در «جهان شمس»، نه بر مرده، بر زنده بايد گريست! «شمس»، گوئي بر گورستان تاريخ، رهسپر است ــ در گورستان آرزوها و ناكامي‌ها، در گورستان حسرت‌ها و اشتياق‌ها! «شمس»، خود را با آدم نماهائي دلمرده، با مردگاني زنده‌نما، با انساني‌هائي از هم گسسته، روبرو مي‌بيند. و آنان‌را مخاطب قرار داده، سوگوارانه زمزمه مي‌كند كه:
«تو، در عالم تفرقه‌اي!
صدهزار، ذرّه‌اي!
در عالم‌ها، پراكنده،
پژمرده،
فرو فسرده‌اي!» (ش199)
«اي! در طلب گره‌گشائي،
مرده!
در وصل، بزاده، در جدائي مرده!
اي بر لب بحر، تشنه،
در خواب شده!
اي بر سر گنج، وزگدائي مرده!» (مقالات، 300)
«شمس»، آنگاه گوئي، لحظه‌اي ديگر چند به‌خود آمده، حاصل اين همه زيان و غبن و پريشاني را، ارزيابي كرده ــ به شعري كه به درستي نمي‌دانيم از خود اوست، يا از سراينده‌ي زبان دل اوست ــ از خود باز مي‌پرسد كه:
«خود حال دلي،
بود پريشان‌تر از اين؟!
يا واقعه‌يي،
بي‌سرو سامان‌تر از اين؟!
اندر عالم، كه ديد، محنت زده‌اي،
سرگشته‌ي روزگار،
حيران‌تر از اين؟!» (مقالات، 314)
«نيهيليسم شمس»، ارزيابي پررنج يك فرهنگ آفل است. آسيب‌شناسي يك تمدن بيمار است. پوچ بيني دعوي‌هاي كاذب است. هشياري است. روشنگري است. نهيب بيداري از خواب غفلت است. ابلاغ رسالت، براي روزي بهتر است. به خاطر رهائي تنها ماندگان معاصر (ش126، 221)، و آگاهي آيندگان درمانده است. شمس، آنچه را مي‌بيند، بازگو مي‌كند، اگرچه معاصران نخواهند، كه او بگويد، و يا نفهمند كه او چه مي‌گويد:
ــ «چون گفتني باشد،
و همه عالم، از ريش من درآويزند،
كه مگر نگويم...،
اگر چه بعد از هزار سال باشد،
اين سخن،
بدان كس برسد كه من، خواسته باشم!» (ش78).
به گمان «شمس»، بشرها، بايد به‌خود بازگرند. مشكل آنان خود ايشانند (ش273). گنج را بيرون از خود نبايد بجويند. گنج در خود ايشان است (ش4).
«بازگشت به‌خود!»، در «تمدني از خود بيگانه»، در فرهنگ «انساني از خود گريخته»! اينست پاسخ شمس، به مسئله‌ي بشريت از خود غافل! (ش2، 8، 9، 13).
انسان بايد خود، هم كاتب وحي، و هم خود محل وحي باشد (ش10). خود رهبري كند. خود رهبر، و خود پيرو خويشتن باشد! همه بايد در رهبري دسته‌جمعي با يكديگر تشريك مساعي كنند: تو رهبر ديگراني، و ديگران رهبر تواند! (ش،3).
«شمس»، با بي‌پروائي، «انسان‌سالاري» را، در «تمدني خدا سالار»، مذهب مختار خود، آرمان درخور ابلاغ خويش، معرفي مي‌دارد. از متافيزيك، همانند «مكتب بودائي زِن»، اعراض مي‌جويد. مقصود جستجو را، ديگر نه «خدا»، بلكه «انسان»، معرفي مي‌كند (ش2، 5، 9، 20). ليكن انسان سالاريش، «توده سالاري»، نيست! او خود پيام‌آور توده‌ها، «رسول عوام»، نمي‌شمارد. بلكه او «شيخ» را، رهبر را، آنهم شيخ كامل را، ابرمرد را،مي‌جويد، و براي او، سخن مي‌گويد. و در اينجا، پيشتاز انديشه‌ي «نيچه»، در «مرگ خداوند» ــ دست كم در نظام انسان‌سالاري ــ و لزوم پيدايش ابرمرد، و «انسان كامل»، از ميان انبوه عوام مي‌گردد (ش82).
سوءِ تعبير نشود! شمس اگر به مردم‌سالاري نمي‌انديشد، انسان سالاريش، ضد توده‌ها نيست. بلكه در حمايت آنهاست! او، «ابرمرد» را، به بهاي تباهي توده‌ها نمي‌خواهد. بلكه به‌خاطر رفاه، زهنموني و دستگيري از آنها، مي‌خواهد. يك نشان بزرگ «ابرمردي»، در مكتب شمس، «توده‌داري»، حمايت از بينوايان، شباني راستينِ رمه‌هاي گرگ‌زده، در تاريخ شكنجه و اميد انساني است!
شمس، چنانكه ديديم، با اندوهي جانگداز، در همدردي با رمه‌هاي گرگ‌زده، ما را با روحيه‌ي آنتوانت گونه‌ي زمامداران ايران، در آستانه‌ي مسلخ مغول، آشنا مي‌سازد. و با روايتي بس كوتاه، و گوياتر از هر تحليلي تاريخي، پرده از «ابر-انگيزه»ي طوفان مغول در ايران ــزمامداري خوارزمشاهيان ــ بيك سو مي‌زند (ش55). «شمس» در اين رهگذر، نقد والاي خود را از سوء تعبير از قرآن، و جبهه‌گيري ظريف عرفان را، در پيكار با سودجويان از دين به‌زيان توده‌ها، در برخورد «ابوالحسن خرقاني» و «محمود غزنوي» (ح420-388 هـ/1029-998م) و نيز در برخورد خود با شيخي بزرگ، هماواز با فردوسي، عرضه مي‌دارد (ش35، 164) كه:
زيان كسان از پي سود خويش،
بجويند و دين، اندر آرند، پيش!
« راه حلشمس»، در روابط انساني، حدي فاصل يا آميخته‌اي از «سوسياليسم» و «اندي وي دو آليسم»، يا توده‌گرائي و فردگرائي است. از نظر شمس، نه «فرد» بايد قرباني «جمع» شود، شخصيتش يكسره در گروه، تحليل رود، و نه «جمع» بايد فداي «فرد» گردد!:
ــ ميان باش و تنها باش! (ش232)
اين پاسخ «شمس» به مسئله‌ي حفظ استقلال فردي، در عين همزيستي، و زندگاني اجتماعي است!
و آيا، بزرگ‌ترين مسئله نيز در روابط انساني، همين نيست كه:
ــ چگونه ما، هم خودمان باشيم، و هم با ديگران زندگي كنيم؟!
و همين هم بزرگ‌ترين مسئله‌ي تصوف عشق، و معماي آموزش شمس است ــ معياري براي جهاني پريشان، براي انسان‌هائي رميده، خودخواه يا خودباخته، جداجدا، يا گله‌گله!:
ــ ميان باش و تنها باش!

asalbanoo
11-22-2006, 05:29 PM
بسياري از چيز‌ها را كه ديگران، بد و «شر مطلق» مي‌شمارند، مانند «عدم متابعت از شريعت» و «سماع» را، شمس، بطور مشروط، «نيك» مي‌داند. شمس، حتي آب توبه، بر سر «ابليس» ــ مظهر شر مطلق ــ مي‌ريزد. او را، بهنگام، محجوب، آرزمگين، مددكار، و دلسوز انسانش، معرفي مي‌كند:
«آن شخص … توبه كرد، و عزم حج كرد… در باديه، پاي آن مرد، از خار مغيلان، بشكست. قافله رفته، در آن حال نوميدي، ديد كه آينده‌اي، از دور مي‌آيد. ] به دعا[ گفت:
ــ به حرمت اين خضر كه مي‌آيد، مرا خلاص كن! ] آن رهرو[ پاي در هم پيوست، و او را به كاروان، رسانيد. در حال، گفت:
ــ بدان خدائي كه بي‌‌هنباز (شريك) است، بگو كه تو كيستي كه اين فضيلت تراست؟
او دامن مي‌كشيد، و سرخ مي‌شد، و مي‌گفت:
ــ ترا با اين تجسس، چه‌كار؟ از بلا، خلاص يافتي، و به مقصود رسيدي!
گفت:
ــ بخدا كه دست از تو ندارم، تا نگوئي!
گفت:
ــ من ابليسم! …» (ش139)
اگر آدمي، خود پاك باشد، «ابليس» را، چه ياراي آنست كه گرداگرد او گردد، و او را زياني رساند؟! (ش160)
«شمس»، همانند بسياري از صوفيان، نه تنها «كعبه‌ي دل» را، در برابر «كعبه‌ي گل» مي‌نهد، بلكه، حتي پا را از اين نيز فراتر نهاده خانه‌ي راستين خدا را، كعبه‌ي دل، و خانه‌ي اسمي، ولي تهي از خدا را، كعبه‌ي گل، معرفي مي‌كند. شمس، در اين مورد، «بايزيد بسطامي» (261-هـ/874-م) را، بهانه‌ي نقل كفر خود، و واژگون‌گري ارزش‌هاي خويش، قرار مي‌دهد:
«ابايزيد ... به حج مي‌رفت. و او را عادت بود كه در هر شهري كه درآمدي، اول، زيارت مشايخ كردي آنگه كار ديگر.
سيد، به بصره به‌خدمت درويشي رفت. ]درويش[ گفت كه:
ــ يا ابا يزيد كجا مي‌روي؟
گفت:
ــ به مكه، به زيارت خانه‌ي خدا!
گفت:
ــ با تو زادراه، چيست؟
گفت:
ــ دويست درم!
گفت:
ــ برخيز، و هفت‌بار، گرد من طواف كن، و آن سيم را به‌من ده!
]بايزيد[ برجست، و سيم بگشاد از ميان، بوسه داد، و پيش او نهاد.
]درويش[ گفت:
ــ آن خانه‌ي خداست، و اين دل من ]هم[ خانه‌ي خدا! اما بدان خدايي كه خداوند آن خانه است، و خداوند اين، كه تا آن خانه را بنا كرده‌اند، در آن خانه درنيامده است. و از آن روز كه اين خانه را بنا كرده، از اين خانه خالي نشده است!» (مقالات،320)
شمس، «حرمت كفر» را، درهم مي‌شكند. و فاصله‌ي ميان «كفر» و «ايمان» را، طبق داوري مردمان، از ميانه برمي‌گيرد.
شمس نخست، كفربيني سخن مردان والا را، ناشي از نارسائي فهم مردمان، و «خيال‌انديشي» ايشان، معرفي مي‌كند:
«اسرار اولياءِ حق را بدانند؟!
رساله‌ي ايشان، مطالعه مي‌كنند. هركسي، خيالي مي‌انگيزد. گوينده‌ي آن سخن را متهم مي‌كنند. خود را هرگز متهم نكنند. و نگويند كه:
ــ اين كفر و خطا، در آن سخن نيست. در جهل و خيال‌انديشي ماست!؟» (مقالات،326)
پس از بي‌اعتنائي به «ارزش شايعه» و داوري‌هاي كارناشناسانه، «شمس»، طنزآلوده، از «اصل جُربزه و قدرت»، براي درهم شكستن مرز كفر و ايمان، بنام «خليفه»، سود مي‌جويد. و در جهان تفتيش عقايد، به آزادي ابراز انديشه، ارج مي‌نهد:
«گفتند كه:
ــ فلاني كفر مي‌گويد فاش، و خلق را، گم‌ره مي‌كند!
بارها، اين تشنيع مي‌زدند، خليفه، دفع مي‌گفت. بعد از آن گفتند كه:
ــ اينك خلقي با او يار شدند، و گمشده شدند! اين، ترا مبارك نيست كه در عهد تو، كفر ظاهر شود. دين محمدي، ويران شود!
خليفه، او را حاضر كرد. روي باروي شدند. فرمود كه او را، درشط اندازند. سبوئي در پاي او بندند!
بازگشت، مي‌گويد خليفه را:
ــ در حق من، چرا ]چنين[ مي‌كني؟
خليفه گفت:
ــ جهت مصلحت خلق، ترا، در آب اندازم!
گفت:
ــ خود جهت مصلحت من، خلق را در آب انداز! مرا پيش تو چندان حرمت نيست؟
ازين سخن، خليفه را هيبتي آمد، و وقتي ظاهر شد. گفت:
ــ بعد از اين هركه سخن او گويد پيش من، آن كنم با او كه او مي‌گويد!» (مقالات 315-314)
«گناه» و «ثواب» را، در «جهان شمس»، امري «مطلق» مي‌دانند. گناه، گناه است، و ثواب، ثواب! ليكن شمس، گناه و ثواب را، امري «نسبي»، و داراي ارزشي مشروط و اعتباري، مي‌شناسد.
«هركسي را، معصيتي است، لايق او. يكي را معصيت آن باشد كه رندي كند، و فسق كند، لايق حال او باشد!
يكي را معصيت آن باشد كه از حضور حضرت، غايب باشد!» (مقالات311)
«بر بعضي، لباس فسق، عاريتي است. بر بعضي، لباس صلاح، عاريتي است!» (ش299)
«شمس»، مسئله دگرگوني ارزش ها را آنچنان جدي مي‌گيرد، و تا آنجا پيش مي‌تازد كه حتي شرط اساسي دوستي با خود را، «تغيير ديد»، «تغيير روش»، و تغيير ارزش‌ها، تا كرانه‌ي نهائي حد متضاد آنها، مي‌شمارد:
«آنرا كه خشوعي باشد، چون با من دوستي كند، بايد كه آن خشوع، و آن «تعبد» افزون كند!
در جانب معصيت، اگر تاكنون، از «حرام»، پرهيز مي‌كردي، مي‌بايد كه بعد از اين، از «حلال» پرهيز كني!» (ش102)
«جهان»، برخلاف پندار بسياري از مردمان، بخودي خود نه «خير» است، و نه «شر». بلكه «بشر»، خود «معيار» اين سنجش است. اوست كه تعيين ارزش مي‌كند. و هموست كه دنيا را، پليد و زشت، يا زيبا و ستوده مي‌بيند (ش148). بشر، انسان والا و كامل، از نظر شمس، خود آفريننده، و در عين حال، خود واژگونگر ارزش‌ها و اعتبارهاست.

magmagf
11-24-2006, 09:26 AM
خود حال دلی بود پریشان تر از این ! یا واقعه یی بی سروسا مان تر از این ؟

اندر عالم که دید محنت زده ای ! سرگشته ی روزگار حیران تر از این ؟

نه بدرستی می دانیم که شمس کجا در چه خانواده ای و کی به دنیا آمد ونه می دانیم که دقیقا و به چه طریقی بدرود حیات گفته است . گروهی بر این باورند که او به دست حکومتیان با همدستی فرزند مولانا به شهادت رسیده است و گروهی بر این عقیده اند که قبل از واقعه ایشان به طریقی گریخته و قونیه را برای همیشه نرک کرده است و از ایشان دیگر خبری در دست نیست . این ابهام در زندگی و مرگ شمس شاید بی ارتباط با زمانه پر آشوب و بی سروسامان عصری که شمس در آن می زیسته نباشد . عصری که در آن فدائیان الموت به تاخت و تاز می پرداختند و هر که از آنان متابعت نمی کرد سروکارش با کارد فدائیان بود. کارد به تعبیر فخر رازی برهان قاطع فدائیان ا لموت بود . وقتی یکی از شاگردان فخر رازی از وی می پرسد که شما قبلا به ایشان لعنت می فرستادید حال چه شده که به خلافا لل اسماعیلیه( بر خلاف اسماعیلیه ) بسنده می کنید . می فرماید که ای یار ایشان برهان قاطع دارند مصلحت نیست با ایشان به لعنت خطاب و عتاب کردن . ( جامعه التواریخ . خواجه رشید الدین فضل الله )



مولوی در حدود چهل ساله گی با شمس آشنا شد مردی که مولوی تمام تحولات روحی خود را مرهون او می داند . مولوی , در هر دو غیبت صغرا و کبرای شمس به کرات بی تابی خود را بیان می کند :

دلبر ویار من توئی ‚ رونق کار من تویی

باغ و بهار من توئی ‚ بهر تو بود بود من

کعبه ی من , کنشت من , دوزخ من , بهشت من

مونس روزگار من ¸ شمس من و خدای من

شمس تبریزی که به واسطه نزدیکی به مولوی یکی از چهره های ادبی ایران شناخته شده در عین حال یکی از بزرگترین عارفانی است که جامعه ما اطلاعات بسیار اندکی از این مرد دارد .



" آن وقتی که با عام سخن گویم آن را گوش دار که آن همه اسرار باشد .

هر که " سخن عام " مرا رها کند که : " این سخن ‚ ظاهر است ‚ سهل است "

ار من و سخن من‚ برنخورد !

هیچ نصیبش نباشد . بیشتر اسرار در آ ن سخن عام گرفته شود !

مقالات شمس . 80



در دوره حمله مغول که مردم از فشار اقتصادی به تنگ آمد ه ا ند شمس می گوید :

خورازمشاه را گفتند که : خلق فریاد می کنند از قحط که نان گران است

گفت: چونست ! چونست !

گفتند : یک من نان به جوی بود . به دو دانگ ( دو ششم درهم یا چل پول ) آمد !

که خورازمشاه در ادامه خطاب به مردم تنگ آمده می گوید :

_ تف‚ تف ! این چه خسیسی است ! شرمتان نیست !

و شمس در ادامه می فرماید: پیش او دو دانگ ارزان بود . پیش او آنگاه گران بودی که گفتند که یک شکم سیری به همه ملک تو می دهند آنگاه بترسیدی بگفتی یکبار شکم سیر کنم ‚ دیگر چندین ملک از کجا آرم ؟

عمری بایست تا این به دست آید .

شمس در چنین اوضاعی عرفان خاص خود را به مردم آن دوره عرضه می دارد . عرفان شمس برآمده از لابه لای کتاب ها و از رابطه مقولات ذهنی نیست . عرفان شمس بر آمد ه از دل عام ترین خواست ها و خصیصه های انسانی است .

در عرفان شمس مطلق ها یک سره نفی می شوند . نفی ای که انسان ها از طریق آن خویشتن را باز شناسند .

عرفان شمس نیاز زمانه اوست . عرفان شمس نیاز معابر پر آشوب خسته گی است . عرفان شمس عرفان ساده ترین و در عین حال بزرگ ترین انسان های عادی است .



چون گفتی باشد

و همه عالم از ریش من ‚ در آویزد

که مگر بگویم :

اگر چه بعد از هزار سال باشد

این سخن ‚ بدان کس برسد که

من خواسته باشم

magmagf
11-24-2006, 09:27 AM
شمس الدین تبریزی محمد بن ملک داد صبح روز شنبه 26 جمادی الاخر سال 642 به شهر قونیه در آمد و در کاروانسرای شکر فروشان حجره ای بگرفت و خود را به مشابه یک سودا گر در آورد ـ

به قول افلکی روزی مولانا بر استری راهوار نشسته و گروهی از طالبان علم در رکاب او حرکت می کردند ـ ناگاه شمس الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: آیا یزید بزرگتر است یا محمد ؟ مولانا گفت وی را با ابویزید چه نسبت محمد خاتم پیغمبران است ـ شمس الدین گفت : پس چرا محمد میگوید : ما عرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم ـ باز یزد گفت: سبحانی ما اعظم شانی یعنی من پاک و ستوده ام و چه مقام و شان والایی دارم ـ مولانا از هیبت این سوال بیفتاد و از هوش رفت و چون به هوش آمد دست شمس ادین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خود آورد و او را به حجره خویش برد و در آنجا چهل روز با وی خلوت کرد ـ مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا و شمس در حجره صلاح ادین زرکوب چله گرفتند ـ از این تاریخ تغیر نمایانی در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمی گرفت و درس و بحث را یکباره کنار گذاشت ـ

دولتشاه سمرقندی در تذکره خود می نویسد که شمس تبریزی که به اشارت رکن الدین سجاسی به روم رفته بود روزی در قونیه مولانا را دید بر استری نشسته و گروهی از غلامان را در رکاب او دوران دید که از مدرسه به خانه میرفت ـ در عنان مولانا روان شد و پرسید که غرض از مجاهدت و ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست ؟ مولانا گفت : مقصود از آن یافتن روش سنت و آداب شریعت است ـ شمس گفت آینها همه از روی ظاهر است ـ مولانا گفت ورای این چیست ؟ شمس گفت مقصود از علم آنست که به معلوم رسی و از دیوان سنائی این بیت را خواندـ

علم کز تو ترا بنستاند ـ ـ ـ جهل از آن علم به بود صدبار

مولانا از این سخن متحیر شد و پیش آن بزرگ افتاد و از تکرار درس افاده به طلاب بازماند ـ این لبن بطوطه در کتاب رحله خود می نوسد که : مولانا در آغاز کار فقیهی مدرس بود در یکی از مدارس قونیه تدریس می کرد ـ روزی مردی حلوا فروش که طبقی حلوای بریده بر سر داشت و هر پاره ای را به یک پول می فروخت به مدرسه در آمد مولانا چون او را بدید گفت ای مرد حلوای خود را اینجا بیاور حلوا فروش پاره ای حلوا بر گرفت و به وی داد ـ مولانا بستد و بخورد ـ حلوا فروش برفت و به هیچکس از آن حلوا نداد ـ مولاناپس از خوردن حلوا درس و بحث را بگذاشت و از پی او برفت و مدت غیبت او دیر کشید ـ طلاب بسی در انتظار نشستند چون او را نیافتند به جسجوی استاد خود پرداختند ـ مولانا چند سال از ایشان غایب بود پس از باز گشت و جز شعر پارسی نا مفهومی سخن نمی گفت ـ طلاب پیش او می رفتند و آنچه می گفت می نوشتند و از آن گفته ها کتابی به نام مثنوی جمع کردند ـ

ُنظیر همین روایات بعضی او را اسماعیل مذهب و از فرزندان جلال الدین نو مسلمان که از امرای باطنیه الموت بود و سپس به مذهب سنت در آمد دانسته اند ـ ظاهراً روایات ولدنامه که قدیمترین است در باره ملاقات مولانا با شمس و آشفتگی حال او صحیح تر باشد ـ وی می نویسد مولانا با شمس الدین مانند جستجوی موسی است از خضر که با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب میکرد مولانا نیز با همه کمال و جلال در طلب مرد کاملتری بود تا اینکه شمس تبریزی را بدید و مرید وی شد و سر در قدم او نهاد ـ

گویند شمس تبریزی نخست مرید شیخ جمالا ایدین سله باف بود ـ سپس در همه جا به طلب شیخی دیگر به راه افتاد و از کثرت سفر او را شمس پرنده و کامل تبریزی می گفتند و نیز گویند که مدتی در ارزنه الروم مکتب داری میکرد و زمانی به حلب و شام رفته و مصاحب ابن عربی شد ـ در آنگاه که به قونیه به نزد مولانا آمد پیری سالخورده بود ـ

چنانچه مولانا در دیوان می فرماید

بازم ز تو خوش جوان و خرم ـ ـ ـ ـ ای شمس الدین سالخورده

در اینکه شمس الدین به مولانا چه آموخت و چه افسونی به کار برد و چه معجونی در او کرد که وی چندان فریفته و شیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلون شیوه کار و رفتار خود را دگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعر های عارفه خواندن پرداخت ـ

یاران و شاگردان و خویشان مولانا با نظری غرش آلود به شمس الدین تبریزی می نگریستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهر شریعت می دانستند از شفیفتگی مولانا به وی سخت آزرده خاطر شدند و به ملامت و سر زنش او برخاستند ولی مولانا سرگرم کار خود بود و آنهمه پندها و اندرز ها در گوش او جز بادی نمی نمود ـ

شمس الدین از تعصب عوام و یاران مولانا که او را جادو گر می خواندند رنجیده و برآن شد که از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اسرار کرد و شعر های عاشقانه خواند در او کارگر نیفتـــــــــاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونیه به سوی دمشق رهسپار شد ـ

مولانا پس از رفتن شمس از فراق او به سرودن غزلهای پرداخت و نامه هایی پیاپی به وی فرستاد ـ یاران مولانا که استادشان را در فراق محبوب خود دلشکسته یافتند از کرده خود پشیمان شدند و از او خواستند که شمس را دیگر باره به قونیه دعوت کند ـ اقامت شمس در دمشق بیش از پانزده ماه طول نکشید تا اینکه سلطان ولد شمس الدین را در دمشق بیافت و شرح مشتاقی پدرش را با وی باز گفت و وی را به اســــــــــــــرار در ســال 644 به قونیه باز آورد ـ

مولانا به شکرانه وصال شمس بساط سماع می گسترد و با شمس خلوتها می نمود تا اینکه باز مریدان و عوام قونیه به خشم آمده به زشتیاد و بد گویی از شمس آغاز کردند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند و به دشمنی شمس الدین کمر بستند و به قول افلاکی روزی کمین کرده و او را کارد زدند و پس از این واقعه معلوم نشد شمس الدین به کجا رفته؟ آیا وی از آن زخم به هلاکت رسده و یا به شهری دیگر گریخته است ـ حتی انجام کار او به درستی معلوم نیست و سال عیبتش به اتفاق تذکره نویسان در 645 هجری بوده است ـ علت مسافرت مولانا به شام که چهرمین سفر او به دمشق است دلتنگی از قونیه و مردم آن شهر بوده است و ظاهراً اخباری که بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسیده و بدین جهت دیگر بار شهر خود را گذارده و در طلب او به دمشق رفته است ـ این سفر ها در فاصله سالهای 645 و 647 واقع شده است ـ

چون مولانا از وجود شمس نا امید شد و از جستن او مایوس گشت از آن حال انقلاب و غلیان رفته رفته تسکین یافت تا آنکه به خود آمد و به روش مشایخ صوفیه به تربیت و ارشاد مردم مشغول شد و بنای نوینی در شیوه کار خود نهاد ـ وی از سال 647 تا 672 سال مرگش به نشر معارف الهی مشغول بود ولی نظر به استغراقی که در کمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشاد مریدان چنانکه سنت مشایخ و معمول پیران است عمل نمی کرد و پیوسته یکی از یاران برگزیده خود را بدی نامر بر می گماشت و نخستین بار صلاح الدین زرکوب قونوی را منصب شیخی داد

asalbanoo
11-24-2006, 11:53 AM
دگرگوني، خلاقيت و زايائي هنري مولوي در زندگاني دومش، تنها در شاعري او، خلاصه نمي‌شود. بلكه در موسيقي، و تأثيرپذيري شعر و موسيقي و رقص از يكديگر، ظاهر مي‌گردد.
تصريح شده است كه مولوي، موسيقي مي‌دانسته است. و رباب مي‌نواخته است. (افلاكي3/83) و حتي به دستور او، تاري بر سه‌تار سنتي رباب مي‌افزايند. همچنين نيز تأكيد شده است كه تنوع گسترده‌ي مولوي در انتخاب وزن و قالب شعر، از موسيقي‌شناسي او پربار گشته است. ليكن از طرفي ديگر نيز جاي ابهامي نيست كه مولوي، تا پيش از آشنائي با شمس، حتي سماع نمي‌دانسته است. و آئين رقص چرخان را شمس به وي آموخته است (40-آ): رقصي دائره‌وار كه هم امروز نيز بنا بر شيوه‌ي آن، درويشان مولوي را، بنام «درويشان چرخان»، مي‌شناسند!
بدينسان، ورود شمس به «قونيه»، و برخورد او با مولوي در 642 هجري/1244 ميلادي، يك رويداد بزرگ پربار ادبي و هنري در تاريخ ادب ايران است.
شمس سازنده‌ي «مكتب مولوي»، و پدر دو قلوي آن است. و در تاريخ تصوف ايران، تنها نيز در مكتب مولوي است كه شعر، موسيقي، رقص، و عرفان، همه در هم مي‌آميزند. از يكديگر متأثر مي‌شوند، و از همدگر، كمال و اثر مي‌پذيرند!
شمس، «موسيقي» را تا حد «وحي ناطق پاك»، و نواي چنگ را، تا حد«قرآن فارسي»، بالا مي‌برد و مي‌ستايد (ش،110). و «مكتب مولوي»، ميراث اين آموزش و ستايش را، به بهاي همه تعصب ورزي‌ها، قرن‌ها، بجان مي‌خردع و تا به امروز آن را، همچنان زنده مي‌دارد.
«مولوي»، پس از برخورد با شمس، موسيقي دوستي و سماع را، تابدان حد گسترش مي‌دهد كه حتي بطور هفتگي، مجلسي ويژه‌ي سماع بانوان، همراه با گل افشاني و رقص و پاي‌كوبي زنان، در قونيه برپا مي‌دارد (افلاكي، 3/468، 3/591). و اين‌ها، همه از مردي مشاهده مي‌شود كه تا سي و هشت سالگي خود، مجتهدي بزرگ، و يك «مفتي حنبلي» بشمار مي‌رفته است! تا جائيكه حتي در مواردي، چون سرگرم رباب و موسيقي مي‌شده است، نمازش قضا مي‌شده است، و با وجود تذكار به وي، موسيقي را رها نمي‌كرده است، بلكه نماز را ترك مي‌گفته است (افلاكي 3/328) كه:
سماع آرام جان زندگاني است!
كسي داند كه او را،
جان جان است (سپهسالار، 68).
شمس، «سماع» را، «فريضه‌ي اهل حال» مي‌خواند، و چون پنج نماز، و روزه‌ي ماه رمضانش، براي اهل دل، واجب مي‌شمارد (ش251). زيرا، خواص را، دل، سليم است. و «از دل سليم، اگر دشنام، به كافر صد ساله رود، مؤمن شود! اگر به «مؤمن» رسد، «ولي» شود!» (ش252).
سماع اهل حال، رقص راستيناني كه دلي سليم دارند، به گمان «شمس»، بزم كائنات است:
«هفت آسمان و زمين، و خلقان، همه در رقص مي‌آيند، آن ساعت كه صادقي، در رقص آيد!
اگر، در «مشرق»، «موسي»...، بُوَد، هم در رقص بُوَد، و در شادي!» (ش253)
«رقص مردان خدا، لطيف باشد و، سبك!
گويي، برگ است كه بر روي آب مي‌رود! _ اندرون، چون كوه!...و برون، چون كاه!...» (ش255).
آيا از اين گستاخ‌تر، و در عين حال، لطيف‌تر، در محيطي خشك و پرتعصب، مي‌توان «رقص» را، ستود، و بدان جنبه‌ي تقدس و شكوه آسماني بخشيد؟
آري، آن صداي شمس در ستايش از سماع است، و اين پژواك مولوي به استاد است: فراخوان به سماع، دعوت به «بزم خدا»!:
«...قاضي عزالدين (مقتول در 654 يا 656 ه‍/ 1256 يا 1258م)، در اوايل حال، به غايت منكر سماع درويشان بود. روزي...مولانا، شور عظيم كرده، سماع‌كنان از مدرسه‌ي خود بيرون آمده، به سر وقت قاضي عزالدين درآمد، و بانكي بر وي زد، و از گريبان قاضي را بگرفت، و فرمود كه:
_ برخيز! به «بزم خدا»، بيا!
كشان كشان، تا مجمع عاشقان، بياوردش، و نمودش، آنچه لايق حوصله‌ي او بود.
... ]قاضي عزالدين] جامه‌ها را چاك زده به سماع درآمد، و چرخ‌ها، مي‌زد، و فريادها مي‌كرد...» (افلاكي 3/33)
چرخ‌زدن در رقص، از آموزش‌ها و نوآوري‌هاي شمس در قونيه است. و بدينسان، در حقيقت شمس، به دستياري مولوي، برتر از كاونات، قاضي مخالف را، در «بزم خدا»، به رقص درمي‌آورد. و اين‌چنين، سد بند تعصب را خود، سدشكن مي‌سازد!

شمس: كودك استثنائي
شمس، كودكي پيش‌رس و استثنائي بوده است. از همسالان خود، كناره مي‌گرفته است. تفريحات آنان، دلش را خوش نمي‌داشته است. مانند كودكان ديگر، بازي نمي‌كرده است. آنهم نه از روي ترس و جبر، بلكه از روي طبع و طيب خاطر. پيوسته، به وعظ و درس، روي مي‌آورده است (ش،69). خواندن كتاب را به شدت، دوست مي‌داشته است. و از همان كودكي، درباره‌ي شرح حال مشايخ بزرگ صوفيه، مطالعه مي‌كرده است (ش160).
گوشه‌گيري، و زندگاني پر رياضت شمس، در كودكي موجب شگفتي خانواده‌ي او مي‌گردد. تا جائيكه پدرش با حيرت در كار او، به وي مي‌گويد:
_ آخر، تو چه روش داري؟!
_ تربيت كه رياضت نيست. و تو نيز، ديوانه نيستي!؟ (ش67)
شمس از همان كودكي درمي‌يابد كه هيچكس او را درك نمي‌كند. همه، از سبب دلتنگي‌اش بيخبرند. مي‌پندارند كه دلتنگي او نيز، از نوع افسردگي‌هاي ديگر كودكان است:
«مرا گفتند به خردكي:
_ چرا دلتنگي؟ مگر جامه‌ات مي‌بايد با سيم (نقره)؟
گفتمي:
_ اي كاشكي اين جامه نيز كه دارم، بستندي!» (ش68)
در ميان بي‌تفاهمي‌ها، تنها يكي از «عقلاي مجانين»، يكي از ديوانگان فرزانه كه از چيزهاي ناديده آگهي مي‌داده است _ مردي كه چون براي آزمايش، در خانه‌اي دربسته‌اش، فرومي‌بندند، با شگفتي تمام بيرونش مي‌يابند _ به شمس، در كودكي احترام مي‌گذارد. و چون مي‌بيند، پدر شمس، بي‌اعتنا به فرزند خود، پشت به او، با ديگران گفتگو مي‌دارد، مشت‌هاي خود را گره كرده، تهديدگرانه، با خشم به پدر شمس مي‌نگرد. و به او مي‌گويد:
_ اگر بخاطر فرزندت نبود، ترا براي اين گستاخي، تنبيه مي‌كردم!
و آنگاه، رو به شمس كرده، به شيوه‌ي وداع درويشان، به وي اظهار مي‌دارد كه:
_ وقت خوش باد!
و سپس تعظيم كرده مي‌رود (ش66).
شمس، بزودي امكان روشن‌بيني، و استعداد كشف و بينشمندي، و درك امور غيبي را در خود احساس مي‌كند. تنها در آغاز مي‌پندارد كه كودكان ديگر نيز همه، مانند اويند. ليكن بزودي، به تفاوت و امتياز خود نسبت به آنان پي مي‌برد.
اين تجربيات و خاطرات، در ذهن شمس، نقش مي‌بندد، و از همان كودكي وي را، خودبرتربين و خودآگاه، مي‌سازد. تا جائيكه در برابر شگفتي پدر خود، از دگرگوني خويش، به وي مي‌گويد:
_ تو مانند مرغ خانگي هستي كه زير وي، در ميان چندين تخم‌مرغ، يكي دو تخم مرغابي نيز نهاده باشند! جوجگان چون، به درآيند، همه بسوي آب مي‌روند. ليكن جوجه مرغابي، بر روي آب مي‌رود، و مرغ ماكيان، و جوجگان ديگر، همه بر كنار آب، فرو در مي‌مانند!
اكنون اي پدر، من آن جوجه مرغابي‌ام كه مركبش درياي معرفت‌ست:
«ظن و حال من، اينست:
_ اگر تو از مني؟
_ يا من از تو؟
_ درآ! در اين آب دريا!
و اگر نه، برو بَرِ مرغان خانگي!» (ش،67).
پدر شمس، تنها با حيرت و تأثر، در پاسخ فرزند، مي‌گويد:
_ «با دوست چنين‌كني، به دشمن چه كني؟» (ش67).
.
شمس، در تب بلوغ
«دوران نوجواني»، و برزخ كودكي و «بلوغ شمس» نيز، دوره‌اي بحراني بوده است.
شمس درنوجواني، يك دوره‌ي سي چهل روزه‌ي بي‌اشتهائي شديد را مي‌گذراند. از خواب و خوراك مي‌افتد. هرگاه به وي پيشنهاد غذا خوردن مي‌شود، او، از تمكين، سر باز مي‌كشد (ش70). جهان تعبّديش واژگون مي‌شود. تب حقيقت، و تشنگي كشف رازها ـ راز زندگي، هدف از پديد آمدن، فلسفه‌ي حيات، و فرجام زندگي ـ سراپاي او را، فرا مي‌گيرد. ترديد، دلش را مي‌شكافد، و از خواب و خوراكش باز مي‌دارد. شمس، در اين لحظات بحراني بلوغ فكري و جسمي، بخود مي‌گويد:
« ــ مرا چه جاي خوردن و خفتن؟ تا آن خدا كه مرا، همچنين آفريد، با من، سخن نگويد، بي‌هيچ واسطه‌‌اي، و من از او چيزها نپرسم، و نگويد!،
ــ مرا خفتن و خوردن؟
…چون چنين شود، و من با او، بگويم، و بشنوم…، آنگه بخورم، و بخسبم!
ــ بدانم كه چگونه آمده‌م؟
ــ و كجا مي‌روم؟
ــ و عواقب من، چيست؟…» (ش71).
شمس، از اين «تب فلسفي»، و «بحران فكري دوره‌ي نوجواني» خود، بعنوان «اين عشق»، عشقي كه از خواب و خوراك باز مي‌دارد، و نوجوان را به اعتصاب غذائي برمي‌گمارد، و او را به عناد با خود، و لجبازي با ديگران، برمي‌انگزد، ياد مي‌كند (ش70). ليكن مي‌بيند كه با اين وصف، در محفل اهل دل، هنوز وي را، به جد نمي‌گيرند. و با وجود درگيري در لهيب اين‌چنين عشق سوزاني، آواز درمي‌دهند كه او:
ــ «هنوز خام است!
ــ بگوشه‌ئي‌اش رها كن، تا برخود… ] به[ سوزد!، ]پخته گردد![» (ش70)
اين جستجوگري، همچنان با شمس، در سراسر زندگي‌اش همراه است. شمس، در سراسر زندگي‌اش همراه است. شمس، هيچگاه از جستجو، براي گذشتن از تيرگي{هاي غبار، دست فرو باز نمي‌شويد. و در حقيقت جستجوگري، بصورت مهم‌ترين وظيفه‌ي زندگي‌اشت مي‌گردد. همه‌چيز او، در سايه‌ي گمشده‌جوئي او، حالتي جانبي و فرعي را بخود مي‌گيرد. هيچ‌چيز ديگر ــ نه شغل، نه مقام، نه دارائي، و نه حتي تشكيل خانواده ــ براي شمس، جز جستجو‌گري، جز رهنموني، جز بيدارباش خفتگان، جز تحرّك بخشي به خواب‌زدگان، و مخالفت با هر انديشه، يا داروي تخديركننده، مانند حشيش، هدف اصلي و جدّي وي نمي‌تواند باشد. شمس، براي خود، مقام «رسالت اجتماعي»، تكميل ناقصان، تائيد كاملان، حمايت از بينوايان، رسوائي فريب‌كاران، و مخالفت با ستمبارگان را، قائل است.
«شمس»، را از نوجواني، به زنبيل‌بافي عارف ــ «ابوبكر سلّه‌باف تبريزي» ــ در زادگاهي ــ تبريز ــ مي‌سپارند. شمس، از او چيزهاي بسيار، فرا مي‌گيرد. ليكن به مقامي مي‌رسد كه درمي‌يابد، ابوبكر سلّه‌باف نيز ديگر از تربيت او عاجز است. او بايد، پرورشگري بزرگ‌تر را براي خود بيابد. و از اين‌رو، به سير و سفر مي‌پردازد، و در پي گمشده‌ي خود همچنان، شهر به شهر، مي‌گردد (2-آ).
در عين «حيرت»،«احساس برتري» نيز، همچنان همواره همراه شمس است. پس از آنكه مطلوب خود را، نزد مولانا، جلال‌الدين مولوي مي‌يابد، مي‌گويد كه:
ــ «در من چيزي بود كه شيخم ] ابوبكر[، آن‌را در من، نمي‌ديد، و هيچكس، نديده بود! آن‌چيز را…مولانا ديد!» (23-آ)
.
شمس: آواره‌اي در جستجوي گمشده!
«شمس» براي جستجوي خويش، رنج سفرهاي طولاني را بر خود هموار مي‌دارد. و در اين سفرها، به سير آفاق، و انفس، نائل مي‌گردد. تا جائيكه صاحب‌دلانش، «شمس‌پرنده»، و بدانديشان، «شمس‌آفاقي»، يعني ولگرد و غربتيش، لقب مي‌دهند (2-آ، 45-آ).
شمس، در سفرهاي خود، به ماجراهاي تلخ و شيرين بسيار، برخورد مي‌كند. گرسنگي مي‌كشد. بخاطر امرار معاش، مي‌كوشد تا فعله‌گي كند، ليكن به سبب ضعف بنيه، و لاغري چشمگيرش، او را به فعله‌گي هم نمي‌گيرند (ش112). بدانسان كه از بي‌تفاوتي انبوه مسلمانان، نسبت به گرسنگي و تنهائي خود با تأثر تمام، به ستوه مي‌آيد (ش194).
«شمس» با آزمايش‌ها و خطاهائي شگفت، روبرو مي‌شود. راست‌گوئي مي‌كند، از شهر بيرونش مي‌كنند (ش90). ضعف اندامش را كه زائيده‌ي گرسنگي و فقر است، بر وي خورده مي‌گيرند. دشنامش مي‌دهند. طويل و درازش مي‌خوانند. طردش مي‌كنند، و به وي، نهيب مي‌زنند كه:
ــ «اي طويل، برو! تا دشنامت ندهيم!» (ش91).
اگر درمي چند داشته باشد، در كاروان‌سراها، مي‌خوابد. اگر نداشته باشد، مي‌كوشد تا مگر به مسجدي پناه آورد، و لحظه‌اي چند، در خانه‌ي خدا ــ در پناه بي‌پناهان ــ برآسايد! ليكن با شگفتي و اندوه فراوان، درمي‌يابد كه خانه‌ي خدا هم، خانه‌ي شخصي خدا نيست. بلكه خانه‌اي اجاره‌اي است. و صاحب و خادمي ضعيف‌كش، بي‌رحم، و ظاهرپرست دارد. در برابر همه‌ي التماس‌هايش كه مردي غريب است، پاره‌پوش گرسنه‌ي بي‌خانمان را، با خشونت تمام، بي‌شرمانه و اهانت‌آميز، از خانه‌ي خدا هم، بيرون مي‌افكنند! (7-آ).
دگرباره، با همه اشتياقش براي «زبان فارسي» (ش174)، چون تبريزيش مي‌يابند، پيشداورانه، زادگاهش را بر وي خورده مي‌گيرند، و بدون انگه بخواهند، خود او را بشناسند، و درباره‌ي وي حكمي جاري سازند، تنها به جرم «تبريزي بودن»، جاهلانه خرش مي‌خوانند (ش117). آفاقي و ولگردش مي‌گويند (45-آ). ديوانه‌اش مي‌نامند، و مردم‌آزارانه، شب‌هنگام، بر در حجره‌اش، مدفوع آدمي، فرو مي‌پاشند (ش60)! و نه تنها، در مسجد و در مدرسه، بلكه در خانقاه درويشانش نيز، در حين جذبه‌ي سماع اهل دل، آزادش نمي‌گذارند. توانگران متظاهر به درويشي، در سماع هم از آزار و اهانتش، دست فرو باز نمي‌دارند. تحقيرگرانه و كينه‌توزانه، در ميان حرفش مي‌دوند، به وي تنه مي‌زنند، و موجبات آسيب وي، و رنجش خاطر حامي او، مولانا را، فراهم مي‌آورند! (14-آ، 47-آ)
«شمس» بارها، به زيبائي زندگي تصريح مي‌كند (ش86، 110). از خوش بودن و رضايت خاطر خويش، دم مي‌زند (ش87، 96، 114، 119). ليكن، با اين وصف، بارها نيز طعم تلخ ملالت، نوميدي، دلتنگي، تحمل مشقت، فراق، آوارگي و گرسنگي را كشيده است (ش72، 120، 127، 134، 194). و جهان را، عميقاَ پليد و پست، ديده است (ش203). در فراسوي چهره‌ي خويش، قلب رنج ديده و اندوهبارش، بارها، آرزوي مرگ كرده است. چنانكه روزي در برابر جنازه‌ي نوجواني كه به اتفاق، آن‌را از كنارش مي‌برند، حسرت‌زده اظهار مي‌دارد كه:
ــ « اين نامراد ر حسرت را كجا برند؟! …ما را ببرند كه سال‌ها، درين حسرت، خون جگر خوريم، و آن، دست نمي‌دهد! (44-آ).
«شمس»، علي‌رغم بيزاري خود از «تجمل و دنياپرستي»، گاه، بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر مقاصدي سياسي يا انساني، ناگزير مي‌شود تا مگر به توانگري و تجمل، تظاهر نمايد! در عين گرسنگي، و تهي‌مايگي اندرون‌خانه، به جامه‌ي بازرگانان درآيد، و بر در حجره‌ي خود، در كاروانسرا، قفل گرانقدر زند (9-آ، 12-آ). خود را، پيوسته پنهان داردو ناشناخته زندگي كند. تا جائيكه عموماً معاصران وي، همه از ناشناسي او، همه از هويت مجهول وي، شكايت سردهند (1-آ، 3-آ، 8-آ)!

saye
12-05-2006, 06:23 PM
سلطانالاوليا و الاقطاب تاج المعشوقين شمس الدين والحق، محمدبن علی بن ملك تبريزی به سال 582هجری قمری در تبريز قدم به عرصة هستی نهاده است نسب شريفش به تركان قبچاق منتهی ميگردد در اينرابطه مولوی ميگويد (زهی بزم خداوندی زهی ميهايشاهانه - زهی يغما كه ميآرد شه قبچاق تركانه) دردوران جوانی در تبريز به (شيخ ابوبكر سلهباف) عارفمشهور آن عصر اظهار ارادت نموده و در محضرش ازرموز طی مراحل عرفان به كسب اطلاعاتی موفق گرديدهاست و از اين مصاحبت شورسر و جنب و جوشی بر اوعارض شده كه نتوانسته است در وضع زندگی آسايشيداشته باشد و خودش گفته كه تمام ولايتها را از شيحابوبكر سلهباف دريافتم معالوصف از حضور او استغناياحساس كرده به فكر درك حضور شيوخ شهرهای ديگرميافتد از تبريز رخت سفر بربسته سياحت در عالم را درجستجوی اوتاد وجهة همت خود قرار ميدهد و در جاييقرار نميگيرد. عدهيی از ساكنين طريقت عرفان او راملقب به (كامل تبريز)ی ميگردانند و جماعتی ازمسافران صاحبدل احتمالاً برطی الارض او، او را مستمي'به (طاير) يعنی پرنده مينمايند مخالفانش او را (شمسآفاقي) لقب ميدهند هدفشان نسبت ولگرد دادن بر اوبوده است شمس چون بر حلب وارد ميشود مقيم يكی ازحجرههای مدرسةيی آن شهر ميشود و در آنجا متحملچهارده ماه رياضت ميگردد و از نمط سياه لباس بر تنميكند شمس را در سير سلوك عرفان افراط استيلاداشته ولی از يك جهت منزهترين دامن را در طريقت بهخود اختصاص داده آن هم اين است كه در رديف اماماحمد غزالي، ركنالدين عراقي، كمال فجندی و امثالهمقرار نگرفته است تا به صبيان بازی از خود تمايل نشانبدهد وقتی كه به بغداد وارد ميشود و با اوحدالدينكرمانی شيخ يكی از خانقاههای مهم بغداد ملاقاتمينمايد از او استفساد ميكند در چيستی شيخاوحدالدين ميگويد ماه را در ميان آب طشت ميبينم(يعنی در رخ غلام زيبا جمال حق را) شمس تبريزيميگويد اگر در پشت گردنت دنبل نداشتی به آسمانمينگريستی خود ماه را در آنجا ميديدی ضمناً پس ازرسيدن در قونيه به محضر جلالالدين مولوی در شصتسالگی با دختری بنام كيميا ازدواج ميكند كه اين كار راغلام بارگان مبادرت نورزيدهاند. شمس تبريزی دستارادت به شيخ ركنالدين سجاسی متوفای 606 هجريقمری داده او به شمس اشاره نموده كه به قونيه رفته وجلال مولوی را به طريقت هدايت نمايد. دربارة شرح حال شمس تبريزی ميتوان از سه مأخذمهم استفاده نمود اين سه مأخذ مثنوی بهاءالدين سلطانولد فرزند مولانا جلالالدين مولوی و رسالة فريدونبناحمد سپهسالار و كتاب مناقبالعارفين شمسالديناحمد افلاكی است كه به سال 718 هجری قمری نوشتهاين سه مأخذ مخصوصاً مناقبالعارفين شمستبريزی رادر سير سلوك عرفان آنچنان در فراز و نشيب قراردادهاند كه جهت صحيح بر حركت او معين نيست و آثارخودش هم حاكی از سرگردانی او در شريعت و طريقتاوست او از سران معتقدين وحدت وجود به افراطميباشد و در شريعت اين قول افلاكی كه شمس گفت (هركس در عهد خود به مسند مردی نشسته بعضی كاتبوحی بودند و بعضی محل وحی اكنون جهد كن كه هر دوباشی هم محل وحی حق و هم كاتب وحی خود) حق وحساب او را تصفيه ميكند. گفتيم شمس جهت مجذوب ساختن جلالالدين مولويبه اشارة شيخ سجاسی ميبايست به شهر قونيه برودولی عدهيی بر اين سرند كه شمس تبريزی اقاليم را زيرپا نهاد و نظير خود را در لفظ و معنا نيافت چون كمالاتاو به حدّ كمال رسيده بود در جستجوی اكملی بود كهروز شنبه بيست و ششم جماديالاخرای 642 هجريقمری كه مصادف بود با 26/9/623 شمسی در قونيهحضور مولانا جلالالدين بلختی ثم رومی را درك نمودمولوی فقيه حنبلی و مدرس علوم دينی بود شمس او راچنان مجذوب خود ساخت كه از تدريس علوم منقول دلبر داشت و به تقديس قديس اعظم نوظهور خود يعنيشمس تبريزی پرداخت سه ماه هر دو در حجرة خلوتنشستند و بر كسی ظاهر نشدند النهايه اين ملاقات يكفقيه حنبلی را به اعرفالعارفين و اشعرالشاعرين مبدلساخت كه مثنوی و ديوان شمس تبريزی و فيه و مافيه وساير آثار مولوی ثمرة شجرة اين ملاقات ميباشند. شمس در مولوی چنان شور درسر و سودا در دل بهجوشش ميآورد كه تنها خودش را در نظر او مجسمميدارد تا آنجا كه مولوی ميگويد (پير من و مراد من -درد من و دوای من فاش بگفتم اين سخن - شمس من وخدای من - كعبة من كنشت من - مونس روزگار من -دوزخ من بهشت من - شمس من و خدای من) الی آخردر چنين حال مولوی ديگر از آن خود نيست از شريعتدل برداشته است مدرسه شريعت او بر مركز سماع ورقص مبدل گرديده است شمستبريزی هم دم از انسانسالاری ميزند و حديث (مَنْ عَرَفَ نفسه فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ)را تفسير به رأی ميكند و ميگويد وقتی خودش راشناخت خدا را شناخت پس خودش همين خداست سخنرا به جايی ميكشاند كه در مقالاتش ميگويد (او (يعنيپيغمبر) ندانم از چه حيا داشت كه نگفت مَنْ عَرَفَ نفسيفَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ هر كه مرا شناخت پس خدايش را شناخت)اين بيان نمونهيی از مقالات اوست در ساير مقالاتمسلك وحدت وجودی و انسان سالاری خود را درمراحل خطرناك قرار ميدهد و پا از هندوئيسم هم كه در(الله، انسان، عشق) خلاصه است فراتر مينهد بر سرشيطان كه در نظام الله سالاری شرّ مطلق و عدوالله وعدوالناس مسلّم است غسل توبه ميريزد و رئوفالناس ميگرداند كار به جايی ميانجامد كه مردم شهرقونيه و علما و بعضی از عرفا از همه بيشتر فرزند دوممولوی علاءالدين محمد عليه شمس تبريزی قيام كرده واذيت آزارش را وجهة همت خود قرار ميدهند در اينحئص و بئص كيميا زن فرشته جمالش هم در اثر ايجادحادثهئی هستی خود را از دست ميدهد. يك هفته پساز فوت او روز پنجشنبه بيست يك ماه شوال سال 643پس از مرور 457 روز سكونتش در قونيه ناگهان ازابصارالناس غايب ميگردد جلال الدين مولوی در آتشمفارقتش ميسوزد و ميسازد و ميگويد: (ای صباحالی زخدّ و خال شمس الدين بيار - عنبر ومشك ختن از چين به قسطنطين بيار - من نه تنهاميسُرايم شمس دين و شمس دين - ميسرايد عندليباز باغ و كبك از كوهسار) الی آخر كه غزل زيباييميباشد تاب مفارقت او را نياورده فرزندش سلطان ولدرا مأمور بر جستجوی شمس ميگرداند او پس ازانقضای پانزده ماه شمس را از دمشق به قونيه ميآورد وبر دل پدرش آرامش ميبخشد اما كار در اينجا خاتمهنميپذيرد آتش كينه و ديك مخالفين را بر جوششميافزايد ميكوشند كه غيبت صغرای شمس را به غيبتكبری مبدل گردانند تحمل ندارند كه شمس موسيقی راتا حدودی (وحی ناطق پاك) و نوای چنگ را تا حد(قرآن فارسي) انگاشته و به مولوی بر گفتن اين بيت ولوبعد از ناپديد شدنش هم باشد بگو يا ند (خشك سيم وخشم چوب و خشك پوست از كجا ميآيد اين آوازدوست) و تحمل ندارند شمس بگويد (آن لحظه كهصادقی بر قصد موسی اگر در مشرق بود محمد در مغربهر دو بر قصند و وجدشان حاصل شود) چگونه بر غيبتكبرايش مخالفين موفق شدند اقوال گوناگون ذكر شدهاست كه به نقل يكی پرداخته ميشود. مولوی را با شمسمجالستی بود چند نفر از دراويش آمدند شمس را احضارنمودند شمس از جای برخاست در حالی كه متذكر اينذكر بود (به پای مرگ ميبرندم) او را به محلی آوردندكه طرح كشتنش را در آنجا كشيد بودند ضرباتی بر اووارد ساخته به حياتش خاتمه دادند و جسدش را درچاهی افكندند كه بعدها پسر بزرگ مولوی او را بيرونكشيد و در جوار جدش به خاك سپرد اين حادثه به سال645 هجری قمری اتفاق افتاد گروهی هم بر اين قولند كهاز نظر ايشان غايب گرديد كه باوری بيش نيستعبدالرحمن جامی هم در نفحات الانس متذكر شده كه شمس را به سال 645 در قونيه كشتند.

magmagf
12-06-2006, 06:39 AM
تيپ استخواني «خودگرا»ست. متكي به خويش، استقلال‌طلب، و گريزان از تابعيت و تقليد است. «تقليد» در نظر او، بمراتب از «نفاق اضطراري» بدتر است. فسادها، بيشتر از تقليد، سرچشمه مي‌گيرند.زيرا تقليد، يعني خود نبودن، يعني خود فروختن،يعني كوركورانه سرسپردن! تقليد يعني بردگي، يعني گوسفند صفتي، يعني تائيد استعمار، يعني تشويق استثمار، يعني زورگوپروري، و اعانت به ظالم!

از اينروي هر فسادي كه در جامعه پديد آيد، منشاء آن‌را كم و بيش، به گمان شمس، در تقليد، بايد جستجو نمود! و از نظر شمس، تقليد، تقليد است، ديگر چه الگوي آن «كفر» ــ ايمان ناراستين ــ و چه «ايمان» ــ باورداشت راستين ــ باشد! موضوع تقليد، هرچه باشد، نمي‌توان آب پاكي بر سر تقليد، فرو ريزد، و از پليدي آن، بكاهد (ش190). شمس، در «نفي تقليد» تا آنجا پيش مي‌رود كه مي‌پرسد:

ــ «كسي روا باشد، مقلّد را، مسلمان داشتن؟» ]يا دانستن ؟[ (ش190).

و آنگاه در مورد خود، تأكيد مي‌كند كه وي، هرگز مقلد نبوده است. بلكه هموراه جستجوگري مشكل پسند، بر خويشتن سختگير، و انعطاف‌پذير، به‌شمار مي‌رفته است (2-آ ش 57، 58،‌ 71):

«اين داعي، مقلد نباشد! ... بسيار درويشان عزيز، ديدم، و خدمت ايشان، دريافتم، و فرق ميان صادق و كاذب ــ هم از روي قول، و هم از روي حركات ــ معلوم شده، تا سخت، پسنديده و گزيده نباشد، دل اين ضعيف، به هرجا فرود نيايد، و اين مرغ، هر دانه را، برنگيرد!»

magmagf
12-06-2006, 06:41 AM
شمس، كودكي پيش‌رس و استثنائي بوده است. از همسالان خود، كناره مي‌گرفته است. تفريحات آنان، دلش را خوش نمي‌داشته است. مانند كودكان ديگر، بازي نمي‌كرده است. آنهم نه از روي ترس و جبر، بلكه از روي طبع و طيب خاطر. پيوسته، به وعظ و درس، روي مي‌آورده است (ش،69). خواندن كتاب را به شدت، دوست مي‌داشته است. و از همان كودكي، درباره‌ي شرح حال مشايخ بزرگ صوفيه، مطالعه مي‌كرده است (ش160).

گوشه‌گيري، و زندگاني پر رياضت شمس، در كودكي موجب شگفتي خانواده‌ي او مي‌گردد. تا جائيكه پدرش با حيرت در كار او، به وي مي‌گويد:

_ آخر، تو چه روش داري؟!

_ تربيت كه رياضت نيست. و تو نيز، ديوانه نيستي!؟ (ش67)

شمس از همان كودكي درمي‌يابد كه هيچكس او را درك نمي‌كند. همه، از سبب دلتنگي‌اش بيخبرند. مي‌پندارند كه دلتنگي او نيز، از نوع افسردگي‌هاي ديگر كودكان است:

«مرا گفتند به خردكي:

_ چرا دلتنگي؟ مگر جامه‌ات مي‌بايد با سيم (نقره)؟

گفتمي:

_ اي كاشكي اين جامه نيز كه دارم، بستندي!» (ش68)

در ميان بي‌تفاهمي‌ها، تنها يكي از «عقلاي مجانين»، يكي از ديوانگان فرزانه كه از چيزهاي ناديده آگهي مي‌داده است _ مردي كه چون براي آزمايش، در خانه‌اي دربسته‌اش، فرومي‌بندند، با شگفتي تمام بيرونش مي‌يابند _ به شمس، در كودكي احترام مي‌گذارد. و چون مي‌بيند، پدر شمس، بي‌اعتنا به فرزند خود، پشت به او، با ديگران گفتگو مي‌دارد، مشت‌هاي خود را گره كرده، تهديدگرانه، با خشم به پدر شمس مي‌نگرد. و به او مي‌گويد:

_ اگر بخاطر فرزندت نبود، ترا براي اين گستاخي، تنبيه مي‌كردم!

و آنگاه، رو به شمس كرده، به شيوه‌ي وداع درويشان، به وي اظهار مي‌دارد كه:

_ وقت خوش باد!

و سپس تعظيم كرده مي‌رود (ش66).

شمس، بزودي امكان روشن‌بيني، و استعداد كشف و بينشمندي، و درك امور غيبي را در خود احساس مي‌كند. تنها در آغاز مي‌پندارد كه كودكان ديگر نيز همه، مانند اويند. ليكن بزودي، به تفاوت و امتياز خود نسبت به آنان پي مي‌برد.

اين تجربيات و خاطرات، در ذهن شمس، نقش مي‌بندد، و از همان كودكي وي را، خودبرتربين و خودآگاه، مي‌سازد. تا جائيكه در برابر شگفتي پدر خود، از دگرگوني خويش، به وي مي‌گويد:

_ تو مانند مرغ خانگي هستي كه زير وي، در ميان چندين تخم‌مرغ، يكي دو تخم مرغابي نيز نهاده باشند! جوجگان چون، به درآيند، همه بسوي آب مي‌روند. ليكن جوجه مرغابي، بر روي آب مي‌رود، و مرغ ماكيان، و جوجگان ديگر، همه بر كنار آب، فرو در مي‌مانند!

اكنون اي پدر، من آن جوجه مرغابي‌ام كه مركبش درياي معرفت‌ست:

«ظن و حال من، اينست:

_ اگر تو از مني؟

_ يا من از تو؟

_ درآ! در اين آب دريا!

و اگر نه، برو بَرِ مرغان خانگي!» (ش،67).

پدر شمس، تنها با حيرت و تأثر، در پاسخ فرزند، مي‌گويد:

_ «با دوست چنين‌كني، به دشمن چه كني؟» (ش67).

magmagf
12-07-2006, 06:39 AM
دوران نوجواني»، و برزخ كودكي و «بلوغ شمس» نيز، دوره‌اي بحراني بوده است.

شمس درنوجواني، يك دوره‌ي سي چهل روزه‌ي بي‌اشتهائي شديد را مي‌گذراند. از خواب و خوراك مي‌افتد. هرگاه به وي پيشنهاد غذا خوردن مي‌شود، او، از تمكين، سر باز مي‌كشد (ش70). جهان تعبّديش واژگون مي‌شود. تب حقيقت، و تشنگي كشف رازها ـ راز زندگي، هدف از پديد آمدن، فلسفه‌ي حيات، و فرجام زندگي ـ سراپاي او را، فرا مي‌گيرد. ترديد، دلش را مي‌شكافد، و از خواب و خوراكش باز مي‌دارد. شمس، در اين لحظات بحراني بلوغ فكري و جسمي، بخود مي‌گويد:

« ــ مرا چه جاي خوردن و خفتن؟ تا آن خدا كه مرا، همچنين آفريد، با من، سخن نگويد، بي‌هيچ واسطه‌‌اي، و من از او چيزها نپرسم، و نگويد!،

ــ مرا خفتن و خوردن؟

…چون چنين شود، و من با او، بگويم، و بشنوم…، آنگه بخورم، و بخسبم!

ــ بدانم كه چگونه آمده‌م؟

ــ و كجا مي‌روم؟

ــ و عواقب من، چيست؟…» (ش71).

شمس، از اين «تب فلسفي»، و «بحران فكري دوره‌ي نوجواني» خود، بعنوان «اين عشق»، عشقي كه از خواب و خوراك باز مي‌دارد، و نوجوان را به اعتصاب غذائي برمي‌گمارد، و او را به عناد با خود، و لجبازي با ديگران، برمي‌انگزد، ياد مي‌كند (ش70). ليكن مي‌بيند كه با اين وصف، در محفل اهل دل، هنوز وي را، به جد نمي‌گيرند. و با وجود درگيري در لهيب اين‌چنين عشق سوزاني، آواز درمي‌دهند كه او:

ــ «هنوز خام است!

ــ بگوشه‌ئي‌اش رها كن، تا برخود… ] به[ سوزد!، ]پخته گردد![» (ش70)

اين جستجوگري، همچنان با شمس، در سراسر زندگي‌اش همراه است. شمس، در سراسر زندگي‌اش همراه است. شمس، هيچگاه از جستجو، براي گذشتن از تيرگي{هاي غبار، دست فرو باز نمي‌شويد. و در حقيقت جستجوگري، بصورت مهم‌ترين وظيفه‌ي زندگي‌اشت مي‌گردد. همه‌چيز او، در سايه‌ي گمشده‌جوئي او، حالتي جانبي و فرعي را بخود مي‌گيرد. هيچ‌چيز ديگر ــ نه شغل، نه مقام، نه دارائي، و نه حتي تشكيل خانواده ــ براي شمس، جز جستجو‌گري، جز رهنموني، جز بيدارباش خفتگان، جز تحرّك بخشي به خواب‌زدگان، و مخالفت با هر انديشه، يا داروي تخديركننده، مانند حشيش، هدف اصلي و جدّي وي نمي‌تواند باشد. شمس، براي خود، مقام «رسالت اجتماعي»، تكميل ناقصان، تائيد كاملان، حمايت از بينوايان، رسوائي فريب‌كاران، و مخالفت با ستمبارگان را، قائل است.

«شمس»، را از نوجواني، به زنبيل‌بافي عارف ــ «ابوبكر سلّه‌باف تبريزي» ــ در زادگاهي ــ تبريز ــ مي‌سپارند. شمس، از او چيزهاي بسيار، فرا مي‌گيرد. ليكن به مقامي مي‌رسد كه درمي‌يابد، ابوبكر سلّه‌باف نيز ديگر از تربيت او عاجز است. او بايد، پرورشگري بزرگ‌تر را براي خود بيابد. و از اين‌رو، به سير و سفر مي‌پردازد، و در پي گمشده‌ي خود همچنان، شهر به شهر، مي‌گردد (2-آ).

در عين «حيرت»،«احساس برتري» نيز، همچنان همواره همراه شمس است. پس از آنكه مطلوب خود را، نزد مولانا، جلال‌الدين مولوي مي‌يابد، مي‌گويد كه:

ــ «در من چيزي بود كه شيخم ] ابوبكر[، آن‌را در من، نمي‌ديد، و هيچكس، نديده بود! آن‌چيز را…مولانا ديد!»

magmagf
12-09-2006, 06:31 AM
شمس» براي جستجوي خويش، رنج سفرهاي طولاني را بر خود هموار مي‌دارد. و در اين سفرها، به سير آفاق، و انفس، نائل مي‌گردد. تا جائيكه صاحب‌دلانش، «شمس‌پرنده»، و بدانديشان، «شمس‌آفاقي»، يعني ولگرد و غربتيش، لقب مي‌دهند (2-آ، 45-آ).

شمس، در سفرهاي خود، به ماجراهاي تلخ و شيرين بسيار، برخورد مي‌كند. گرسنگي مي‌كشد. بخاطر امرار معاش، مي‌كوشد تا فعله‌گي كند، ليكن به سبب ضعف بنيه، و لاغري چشمگيرش، او را به فعله‌گي هم نمي‌گيرند (ش112). بدانسان كه از بي‌تفاوتي انبوه مسلمانان، نسبت به گرسنگي و تنهائي خود با تأثر تمام، به ستوه مي‌آيد (ش194).

«شمس» با آزمايش‌ها و خطاهائي شگفت، روبرو مي‌شود. راست‌گوئي مي‌كند، از شهر بيرونش مي‌كنند (ش90). ضعف اندامش را كه زائيده‌ي گرسنگي و فقر است، بر وي خورده مي‌گيرند. دشنامش مي‌دهند. طويل و درازش مي‌خوانند. طردش مي‌كنند، و به وي، نهيب مي‌زنند كه:

ــ «اي طويل، برو! تا دشنامت ندهيم!» (ش91).

اگر درمي چند داشته باشد، در كاروان‌سراها، مي‌خوابد. اگر نداشته باشد، مي‌كوشد تا مگر به مسجدي پناه آورد، و لحظه‌اي چند، در خانه‌ي خدا ــ در پناه بي‌پناهان ــ برآسايد! ليكن با شگفتي و اندوه فراوان، درمي‌يابد كه خانه‌ي خدا هم، خانه‌ي شخصي خدا نيست. بلكه خانه‌اي اجاره‌اي است. و صاحب و خادمي ضعيف‌كش، بي‌رحم، و ظاهرپرست دارد. در برابر همه‌ي التماس‌هايش كه مردي غريب است، پاره‌پوش گرسنه‌ي بي‌خانمان را، با خشونت تمام، بي‌شرمانه و اهانت‌آميز، از خانه‌ي خدا هم، بيرون مي‌افكنند! (7-آ).

دگرباره، با همه اشتياقش براي «زبان فارسي» (ش174)، چون تبريزيش مي‌يابند، پيشداورانه، زادگاهش را بر وي خورده مي‌گيرند، و بدون انگه بخواهند، خود او را بشناسند، و درباره‌ي وي حكمي جاري سازند، تنها به جرم «تبريزي بودن»، جاهلانه خرش مي‌خوانند (ش117). آفاقي و ولگردش مي‌گويند (45-آ). ديوانه‌اش مي‌نامند، و مردم‌آزارانه، شب‌هنگام، بر در حجره‌اش، مدفوع آدمي، فرو مي‌پاشند (ش60)! و نه تنها، در مسجد و در مدرسه، بلكه در خانقاه درويشانش نيز، در حين جذبه‌ي سماع اهل دل، آزادش نمي‌گذارند. توانگران متظاهر به درويشي، در سماع هم از آزار و اهانتش، دست فرو باز نمي‌دارند. تحقيرگرانه و كينه‌توزانه، در ميان حرفش مي‌دوند، به وي تنه مي‌زنند، و موجبات آسيب وي، و رنجش خاطر حامي او، مولانا را، فراهم مي‌آورند! (14-آ، 47-آ)

«شمس» بارها، به زيبائي زندگي تصريح مي‌كند (ش86، 110). از خوش بودن و رضايت خاطر خويش، دم مي‌زند (ش87، 96، 114، 119). ليكن، با اين وصف، بارها نيز طعم تلخ ملالت، نوميدي، دلتنگي، تحمل مشقت، فراق، آوارگي و گرسنگي را كشيده است (ش72، 120، 127، 134، 194). و جهان را، عميقاَ پليد و پست، ديده است (ش203). در فراسوي چهره‌ي خويش، قلب رنج ديده و اندوهبارش، بارها، آرزوي مرگ كرده است. چنانكه روزي در برابر جنازه‌ي نوجواني كه به اتفاق، آن‌را از كنارش مي‌برند، حسرت‌زده اظهار مي‌دارد كه:

ــ « اين نامراد ر حسرت را كجا برند؟! …ما را ببرند كه سال‌ها، درين حسرت، خون جگر خوريم، و آن، دست نمي‌دهد! (44-آ).

«شمس»، علي‌رغم بيزاري خود از «تجمل و دنياپرستي»، گاه، بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر پرهيز از اهانت خلق، و يا شايد بخاطر جلب قبول ايشان، و يا احياناً بخاطر مقاصدي سياسي يا انساني، ناگزير مي‌شود تا مگر به توانگري و تجمل، تظاهر نمايد! در عين گرسنگي، و تهي‌مايگي اندرون‌خانه، به جامه‌ي بازرگانان درآيد، و بر در حجره‌ي خود، در كاروانسرا، قفل گرانقدر زند (9-آ، 12-آ). خود را، پيوسته پنهان داردو ناشناخته زندگي كند. تا جائيكه عموماً معاصران وي، همه از ناشناسي او، همه از هويت مجهول وي، شكايت سردهند

«عنكبوت» در قرآن تمثيل انسان متکی به قدرت‌های غيرالهی است

ادبیات تمثیلی قرآن/7
 

گروه ادب: انسان‌هايی كه غیر خدا را به عنوان ولی انتخاب می‌كنند و به قدرت‌های غير الهی، كاذب و فناپذير اتكا دارند، در قرآن به عنكبوت تشبيه شده‌اند.

 

دكتر «سيدمحمد برهانی» مولوی‌شناس، پژوهشگر دينی و مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ضمن بيان اين مطلب گفت: قرآن در 27 مورد برای رساندن پيام‌های خود از مثل و مثال استفاده كرده كه نمونه‌ی عنكبوت كه ذكر كردم، يكی از اين موارد است.

قرآن بیابان سفت را تمثیل افراد متکی به غیر خدا می‌داند

وی در ادامه افزود: سوره‌ی بقره نيز افرادی را كه به غير خدا تكيه می‌كنند، به سنگ و بيابان سفت و محكم كه آب باران را نمی‌تواند جذب خود كند، تشبيه و در مقابل افرادی كه به خداوند متكی می‌شوند را به باغی سرسبز تشبيه كرده است.

اين پژوهشگر اضافه كرد: خداوند اسلام را كه به معنای تسليم‌پذير است، مثال تمامی دين‌ها می‌داند و در قرآن می‌فرمايد: «آن الدين عندالله الاسلام» يعنی «همانا دين در نزد خدا، اسلام است».

 تأثير قرآن بر ضرب‌المثل‌های فارسی
مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، ضرب‌المثل «دست بالای دست بسيار است» را اقتباسی از آيه‌ی «يدالله فوق ايديهم» و ضرب‌المثل «چاه‌ نكن بهر كسی اول خودت دوم كسی» را برگرفته از آيه‌ای از قرآن با اين مضمون كه «نتيجه‌ی ظلم تو به ديگران، به خودت باز می‌گردد» دانست.

عضو انجمن قلم ايران با اشاره به سوره‌ی «نحل» گفت: آيه‌ی «فلا تضرب الله الامثال ان الله عليم و انتم لاتعلمون» به افراد می‌گويد: «شما از مثل‌ها استفاده نكنيد و بگذاريد خداوند از اين امثال استفاده كند»؛ ما نيز برای رساندن پيام دين و قرآن به ساير انسان‌ها می‌توانيم از تمثيلات قرآن كمك بگيريم.

دكتر برهانی، تمثيل نعمت در قرآن را متبلور در آيه‌ی «الذين انعمهه الله عليهم من نبيين و صديقيين و شهدا و الصالحين» دانست و گفت: خداوند در سوره‌ی نحل تمدنی را مثال می‌زند كه در امنيت بود و بعد به كفر كشيده شد و خداوند لباس گرسنگی و وحشت را به آن‌ها پوشانيد و اين تمدن را از بين برد.

وی از نوع ديگری از تمثيل در سوره‌ی مريم ياد كرد و افزود: خداوند در آيه‌‌ای از سوره‌ی مريم می‌فرمايد: «فاتخذت من دونهم حجاباً فأرسلنا اليها روحنا فتمثل لها شراً سويا: هنگامی كه مريم از مردم دور شد، خداوند از روح خود يك تمثيل و صورت زيبا برای او فرستاد».

خالق «در مكتب مولانا» بسياری از اشعار فارسی را متأثر از تمثيلات قرآن دانست و گفت: در شعری می‌خوانيم:

از بهاران كی شود سرسبز سنگ

خاك شو تا گل بروبی ‌رنگ‌رنگ

سال‌ها تو سنگ بودی دلخراش

آزمون را يك زمانی خاك باش

اين بيت‌ها به سوره‌ی بقره اشاره دارد، آن‌جا كه می‌گويد: اگر زمين خشك باشد نمی‌تواند از باران استفاده كند و سرسبز شود و اگر انسان مغرور باشد از هدايت خدا برخوردار نمی‌شود اما اگر متواضع باشد از نعمت‌های خدا استفاده می‌كند و خودبه‌خود به مراتب بالا می‌رسد.

 تأثير قرآن بر شعر فارسی
بيت «فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» از آيه‌ی «الله لا اله الا هو الحی القيوم» و مصراع «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» از آيه‌ی «انی جاعل فی الارض خليفه» متأثر است.

وی اضافه كرد: آيه‌ی «يضل بهی كثيراً و يهدی بهی كثراً» در سوره‌ی بقره اين مطلب را می‌رساند كه: عده‌ی زيادی گمراه می‌شوند، همان‌هايی كه دلشان سنگ است و مانند شوره‌زار هستند. پيامبر نيز می‌فرمايد: «موتوا قبل ان تموتوا» و مولانا متأثر از اين حديث می‌سرايد: «مرده شو تا مخرج حی صمد/ زنده‌ای زين مرده بيرون آورد».

دكتر سيدمحمد برهانی بيت «فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» را از آيه‌ی «الله لا اله الا هو الحی القيوم» و مصراع «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» را از آيه‌ی «انی جاعل فی الارض خليفه» متأثر دانست.

اين استاد دانشگاه شعر ديگری را برگرفته از داستان سليمانِ قرآن، عنوان كرد كه اين شعر را می‌خوانيم:

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر كه از كجا به كجا می‌فرستمت

حيف است طايری چو تو در خاكدان غم

زين جا به آشيان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست

می‌بينمت عيان و دعا می‌فرستمت.

مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی هم‌چنين ضرب‌المثل «دست بالای دست بسيار است» را اقتباسی از آيه‌ی «يدالله فوق ايديهم» و ضرب‌المثل «چاه‌ نكن بهر كسی اول خودت دوم كسی» را برگرفته از آيه‌ای از قرآن با اين مضمون كه «نتيجه‌ی ظلم تو به ديگران، به خودت باز می‌گردد» دانست.

 تأثير احادیث بر شعر فارسی
پيامبر(ص) می‌فرمايد: «موتوا قبل ان تموتوا» و مولانا متأثر از اين حديث می‌سرايد: «مرده شو تا مخرج حی صمد/ زنده‌ای زين مرده بيرون آورد».

خداوند در ابتدای سوره‌ی بقره، پیامبران و امت‌های پیشین را تصدیق می‌کند

مؤلف كتاب «احيای تفكر دينی» در پاسخ به اين سؤال كه «قرآن تا چه حد به ساير كتاب‌های آسمانی و حوادث تاريخی بشر استناد كرده است؟» گفت: خداوند در آغاز قرآن و در ابتدای سوره‌ی بقره هنگامی‌كه می‌فرمايد «ذلك الكتاب لاريب فيه»، از انجيل و تورات ياد و در آن جايی كه می‌فرمايد «مصدقاً بما بينهم» پيامبران و امت‌های پيشين را تصديق می‌كند.

وی در پايان تصريح كرد: نام سوره‌هايی نظير هود(ع)، يونس(ع)، يوسف(ع)، ابراهيم(ع) و ... مبين اين است كه قرآن، انبياء قبل از حضرت محمد(ص) و آيين‌هايشان را درست می‌داند.

«سيدمحمد برهانی» استاد دانشگاه، مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، عضو انجمن قلم و از اعضای كانون نويسندگان ارشاد است كه تاكنون آثاری نظير «در مكتب مولانا»، «احيای تفكر دينی» و «اسلام و انديشه توحيد» را تأليف كرده است.

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی

 www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=7138/4

كامران شرفشاهی: استفاده از مفاهيم قرآنی باعث ماندگاری شعر مولانا شده است

گروه ادب: مولانا كه وامدار آموخته‌های قرآن كريم است، يكی از قله‌های بزرگ شعر و ادبيات و عرفان جهان محسوب می‌شود.

 

«كاظم كامران شرفشاهی» شاعر در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مولانا شاعری نيست كه تنها با تكيه بر ذوق ادبی خويش و به مدد احساس، آثاری را عرضه كرده باشد؛ شعر مولانا بر يك انديشه‌ی بسيار بزرگ و شگفت كه نشأت‌گرفته از قرآن كريم و معارف اسلامی و احاديث و روايات است، تكيه دارد؛ به همين دليل می‌بينيم كه مولانا در آثار خودش، پيامی فراتر از آن‌چه كه بسياری از شاعران در طول تاريخ داشته‌اند، دارد و در واقع به نوعی همانند قرآن كريم، هرچه روزگار می‌گذرد، جلوه‌های تازه‌ای از اثر آشكار می‌شود و طراوات و تازگی خود را از دست نمی‌دهد.

وی هم‌چنين افزود: مولانا در مثنوی خود كوشيده است تا با زبان قصه، مفاهيم والا و باارزشی را كه فلسفی و پيچيده هم هست، به‌نحو دل‌انگيز و ملموسی عرضه كند؛ در خلال همين آثار گهگاه از تشبيه و استعاره و فضاسازی استفاده می‌كند و هم‌چنين اشاراتی به برخی از داستان‌های قرآن كريم يا بعضی از شخصيت‌های داستانی قرآن كريم دارد؛ هم‌چنين روش نقل داستان در مثنوی به اين صورت است كه مولانا در بين داستان ـ برای اين‌كه خستگی را از ذهن مخاطب رفع بكند ـ داستان ديگری طرح می‌كند و اين روش براساس شناخت عميق از ذهن تنوع طلب انسان صورت گرفته است. مولانا با استفاده از اين روش‌ها كه از قرآن كريم الهام گرفته، توانسته است بسيار زودتر از ادبيات مدرن جهان به اين ريزه‌كاری‌ها پی ببرد و پيام خود را به بشر عرضه كند.

 مولانادرباره‌ی‌تماعناصر‌جهانشعرسروده‌است
در اشعار خود درباره‌ی تمامی عناصر جهان سخن گفته است هم‌چنان‌كه وقتی شما قرآن كريم را مطالعه می‌كنيد، درباره‌ی همه‌ی مسائل در درون اين كتاب سخن گفته شده است

خالق مجموعه شعر «رسول صبح» اظهار كرد: مولانا شخصيت بسيار دردمند و دغدغه‌های بزرگی دارد و يقيناً استفاده از شيوه‌ی داستان‌سرايی در اثار مولانا، نشان‌دهنده‌ی محبت و علاقه‌ی اين شاعر بزرگ به مخاطب خويش و جلب توجه او بوده است؛ وگرنه اصولاً مولانا شاعری شورمند است و با وجود شور فراوان درونش، اين دغدغه را دارد كه تا جايی‌كه می‌تواند و تا آخرين لحظات زندگی، بخشی از اين اقيانوس كه در وجودش متراكم است را به جامعه و نسل‌های آينده منتقل كند.

وی درباره‌ی خصوصيت آثار مولانا تصريح كرد: مولانا شاعر بسيار اخلاق‌گرايی است و با توجه به اين‌كه او يك عالم دينی است، كوشش كرده تا انسان را به تعالی برساند و يقيناً در راه رسيدن به مرحله‌ی انسان كامل، انسان را موجودی ديده است كه بايد مراحل مختلف را طی بكند.

اين شاعر افزود: آثار مولانا برای همه‌نوع ذائقه‌ای اثر دارد و با توجه به اين‌كه شاعر عارف‌مسلكی بوده اما نسبت به مسائل اجتماعی عصر خودش بيگانه نبوده است؛ در واقع مولانا در اشعار خود درباره‌ی تمامی عناصر جهان سخن گفته است هم‌چنان‌كه وقتی شما قرآن كريم را مطالعه می‌كنيد، درباره‌ی همه‌ی مسائل در درون اين كتاب سخن گفته شده است.

 مولانابازبان‌قصه‌مفاهيم‌باارزش‌را‌بيان‌كرده‌است
مولانا در مثنوی خود كوشيده است تا با زبان قصه، مفاهيم والا و باارزشی را كه فلسفی و پيچيده هم هست، به‌نحو دل‌انگيز و ملموسی عرضه كند

شاعر مجموعه‌ی «آينه‌های بی‌قرار» درباره‌ی تأثير آثار مولانا بر آثار شاعران پس از خود و شاعران معاصر گفت: مولانا بر بسياری از شاعران پس از خود تأثير داشته است حتی بررسی اشعار شاعر بزرگی چون حافظ، نشان می‌دهد كه حافظ در جاهای بسيار زيادی به‌طور مستقيم حتی از شعر مولانا وام گرفته است.

شرفشاهی در پايان تصريح كرد: در روزگار معاصر، ما شاهد يك تجديدنظر در بعضی از قالب‌های شعر كلاسيك فارسی از جمله مثنوی بوده‌ايم و جريان احيا شدن مثنوی بی‌ربط به انديشه و حس و حال مولانا نيست؛ بنابراين مثنوی رويكردی است كه همواره تازه می‌شود و خوشايند ذائقه‌ی مردم هر عصری است.

زندگي‌ سياسي‌ -اجتماعي‌ مولوي‌ بلخي‌ ‌ بخش دوم وپاياني‌

http://www.ettelaat.com/local/ettelaat/rooznameh/1384/13840712/13840712_ETTELAAT+006_01.HTM

مولانا و مغولان‌تو ز تاتار هراسي‌ كه‌ خدا را نشناسي‌كه‌ دو صد را‡يت‌ ايمان‌ سوي‌ تاتار برآرم‌مولانا جلال‌الدين‌ نيز چون‌ پدر، يكي‌ از مهمترين‌ علل‌ حمله‌ مغولان‌ را نتيجه‌ اشتباهات‌ سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ مي‌دانست. از جمله‌ اين‌ اشتباهات، آزردن‌ سلطان‌ العلما بهاء ولد و هجرت‌ وي‌ و خاندانش‌ از بلخ‌ بود. روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چند سال‌ پس‌ از تهاجم‌ مغولان، روزي‌ كه‌ به‌ مولانا حالت‌ جذبه‌اي‌ دست‌ داده‌ بود، گفت: «زماني‌ است‌ كه‌ دل‌ صاحبدلي‌ به‌ درد آمده‌ بود و هنوز خراسان‌ مسكين‌ انتقام‌ آن‌ را مي‌كشد؛ و روي‌ به‌ خرابي‌ نهاده‌ و اصلا عمارت‌پذير نيست‌» و اين‌ بيتها گفت:تا دل ‌ مرد خدا نايد به‌ دردهيچ ‌ قرني ‌ را خدا رسوا نكردخشم‌ مردان‌ خشك‌ گرداند سحاب‌خشم‌ دلها كرد عالم‌ را خراب21و به‌ دنبال‌ اين‌ نظر، مي‌افزود: «به‌ دليل‌ وجود خاندان‌ من‌ در قونيه، مغولان‌ اين‌ شهر را خراب‌ نخواهند كرد» و چنين‌ نيز شد! در اين‌ زمان‌ تقريبا سراسر آسياي‌ صغير زير سم‌ ستوران‌ مغول‌ پايمال‌ شد و ويراني‌هاي‌ بسيار به‌ بار آمد. ناامني، قتل‌ و غارت‌ و قحطي، چند دستگي، عصيان‌ بزرگان‌ و قتل‌ وزيران‌ از اين‌ نوع‌ دستاوردها بود. آن‌ چنان‌ عرصه‌ بر مردم‌ تنگ‌ گرديده‌ بود كه‌ ادعاي‌ ظهور مهدي(عج) اوج‌ گرفت‌ و مدعيان‌ مهدويت‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ «خروج» مي‌كردند. قرن‌ هفتم‌ هجري‌ در شبه‌ جزيره‌ آناطولي‌ نيز مانند سراسر ايران، قرن‌ پيشرفت‌ و توسعه‌ تصوف‌ بود. تسامح‌ و تساهل‌ فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌ و سهل‌انگاري‌ مغولان‌ نسبت‌ به‌ عقايد و انديشه‌هاي‌ مذهبي‌ به‌ اين‌ توسعه‌ دامن‌ مي‌زد. گروههايي‌ از تركمن‌ها، تركها، قرامانيان‌ و ساير اقوام؛ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ تصوف‌ را پي‌ريزي‌ كردند و يا به‌ آنها كه‌ وجود داشتند، نيرو بخشيدند. چون‌ طريقتهاي‌ قلندريه، حيدريه، ادهميه، بابائيه، بكتاشيه‌ و غيره. به‌ علت‌ اين‌ عنايت‌ و رونق‌ به‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ تصوف‌ بود كه‌ شخصيت‌هايي‌ چون‌ فخرالدين‌ عراقي، اوحدالدين‌ كرماني‌ و نظير آن‌ به‌ آسياي‌ صغير روي‌ آوردند.مولانا تهاجم‌ مغول‌ را به‌ سيلاب‌ خروشان‌ و عالمگيري‌ تشبيه‌ مي‌كرد كه‌ سرانجام‌ فروخواهد نشست؛ ولي‌ معتقد بود كه‌ اين‌ واقعه‌ به‌ دنياي‌ شرق‌ جان‌ تازه‌اي‌ خواهد بخشيد و فرسودگي‌ و جمود گذشته‌ را برطرف‌ خواهد كرد؛ و منطقه‌ از نو، جواني‌ و شادابي‌ خواهد يافت. وي‌ اين‌ پديده‌ شگرف‌ را نيز همچون‌ پديده‌هاي‌ ديگر عالم‌ مي‌نگريست‌ و با اعتقاد بر اين‌ اصل‌ كه‌ جهان‌ پيوسته‌ رو به‌ نو شدن‌ دارد؛ و تضاد اصلي‌ است‌ كه‌ خود را بر جامعه‌ تحميل‌ مي‌كند، با وجود نفرت‌ از آن، آن‌ را واقعه‌اي‌ اجتناب‌ناپذير مي‌انگاشت‌ كه‌ از انجامش‌ چاره‌اي‌ نبود و مي‌بايست‌ كه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد. او به‌ درستي‌ و با ژرف‌نگري‌ خاص‌ خود دريافته‌ بود كه‌ ستمگريها و خونريزيهاي‌ مغول‌ ناشي‌ از فرسودگي‌ و خواب‌ ماندگي‌ دنياي‌ شرق‌ و ندانم‌ كاري‌هاي‌ دست‌ اندركاران‌ اداري‌ و سپاهي‌ و روحاني‌ بوده‌ است. در نظر او حمله‌ مغول‌ به‌ منزله‌ فصدي‌ براي‌ يك‌ بيمار بدحال‌ بود كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌ چشم‌هايش‌ را مي‌گشود. مولانا در كتاب‌ «فيه‌ مافيه» خود به‌ درستي‌ گفته‌ است: هنگامي‌ كه‌ مغولان‌ آمدند، «عور و برهنه‌ بودند و مركوب‌ ايشان‌ گاو بود و سلاحشان‌ چوبين؛ و اكنون‌ محتشم‌ شده‌اند و بدكاريها و فساد بسيار مي‌كنند؛ و بدين‌ جهت‌ حق‌ تعالي‌ با ضعف‌ خُلق، ايشان‌ را هلاك‌ كند» . او نيز مانند ديگران‌ بر اين‌ عقيده‌ بود كه‌ كشتن‌ بازرگانان‌ مغولي‌ به‌ فرمان‌ خوارزمشاه‌ انگيزه‌ ورود مغولان‌ بود كه‌ چنگيز به‌ درگاه‌ خدا استغاثه‌ كرد و مغولان‌ «به‌ امر حق، منصور شدند و عالم‌ را گرفتند» ؛22 ولي‌ به‌ دنبال‌ آن‌ بسيار بديها كردند و ويراني‌ها به‌ بار آوردند. مردم‌ شبه‌ جزيره‌ آناطولي‌ معتقد بودند كه: «عمارت‌ مخصوص‌ است‌ به‌ روميان‌ و خرابي‌ جهان‌ مقصور است‌ به‌ تركان.» 23مولانا خوشبينانه‌ و واقع‌ گرايانه‌ معتقد بود كه‌ مغولان‌ چون‌ تمدني‌ والا و برتر ندارند، لذا به‌ زودي‌ رنگ‌ فرهنگ‌ كشورهاي‌ فتح‌ شده‌ را به‌ خود خواهند گرفت‌ و سپس‌ در آن‌ مستحيل‌ خواهند گشت؛ چنان‌ كه‌ شد. او از آثار حمله‌ مغول‌ كه‌ تلفيق‌ جهاني‌ فرهنگها و در نتيجه‌ نوآوريهاي‌ شگرف‌ بود، آگاهي‌ داشت. مي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ مولانا خود تحت‌ تاثير عوامل‌ فرهنگ‌ جديد قرار گرفت‌ كه‌ به‌ دنبال‌ دگرگوني‌ منطقه‌ ايجاد گشته‌ بود؛ و انديشه‌هايش‌ تلفيقي‌ از فرهنگهاي‌ شرق‌ دور، شرق‌ ميانه‌ و غرب‌ بود؛ و خمير مايه‌ آن‌ را فرهنگ‌ ايران‌ تشكيل‌ مي‌داد. مولانا اين‌ خط‌ سير را درنورديده‌ و خود مظهر و جوهر اين‌ فرهنگ‌ جهاني‌ گشته‌ بود.در اشعار وي‌ وقايع‌ تاريخي، به‌ خصوص‌ جنبه‌هاي‌ اجتماعي‌ آن‌ انعكاس‌ يافته‌ است. در آنها تهاجم‌ مغول، شهرهاي‌ ويران‌ شده، روستاهاي‌ نابود گشته، سرهاي‌ بريده، شحنه‌ و محتسب‌ و راهزن، زنان‌ حرم‌نشين، مستان‌ و رندان‌ ميخانه، روحانيان‌ قشري، صوفيان‌ دروغين، علم‌ جامد و خلاصه‌ همه‌ زندگي‌ اين‌ عهد به‌ نمايش‌ گذاشته‌ شده‌ است. او شاعري‌ است‌ كه‌ در آثار خود، نه‌ تنها كل‌ كائنات‌ را به‌ نظم‌ كشيده، بلكه‌ در عين‌ حال‌ زندگيهاي‌ روزمره‌ مردمان‌ خاك‌نشين‌ نيز در آن‌ گنجانيده‌ شده‌ است. مولانا خود را يكي‌ از همين‌ افراد مي‌دانست‌ و با مردم‌ كوچه‌ و بازار اخت‌ و قرين‌ و جليس‌ بود؛ و در اصطلاح‌ امروزي‌ مي‌توان‌ او را «شاعري‌ مردمي» دانست. گذشته‌ از آن‌ در زمينه‌ طريقت، بايد او را يك‌ مصلح‌ اجتماعي‌ نيز دانست‌ كه‌ دستورالعمل‌ جديدي‌ با خود آورده‌ بود.مولانا جلال‌ الدين‌ مغولان‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و معتقد بود كه‌ «خدا براي‌ هر تخريبي‌ تركان‌ را مي‌فرستد.» 24 او به‌ شيوه‌ ايران‌ كهن‌ «دستار» به‌ طرز «شكرآويز» بر سر مي‌بست.25 «شكرآويز» به‌ آن‌ معني‌ كه‌ دستار را به‌ گونه‌اي‌ مي‌پيچند كه‌ بالاي‌ آن‌ تنگ‌ و پايين‌ آن‌ گشاد قرار گيرد.26 كتاب‌ «مثنوي‌ معنوي» او چكيده‌ فرهنگ‌ ايران‌ اسلامي‌ است. مولانا حمله‌ مغول‌ به‌ قونيه‌ را كه‌ در روز شنبه‌ پنجم‌ذي‌ القعدهِ‌ سال‌ 654ق‌ اتفاق‌ افتاد، پيشگويي‌ كرده‌ بود. فرمانده‌ اين‌ جنگ، بايجو نويان‌ بود كه‌ ابتدا در خارج‌ شهر زير تپه‌اي‌ اردو زد تا مقدمات‌ حمله‌ را فراهم‌ سازد. مولانا بالاي‌ آن‌ تپه‌ رفت‌ و دستار بر سر، در برابر ديدگان‌ سپاه‌ دشمن‌ به‌ نماز ايستاد. بعدها درباره‌ اين‌ نبرد و كرامت‌ او شايع‌ شد كه‌ آنان‌ به‌ سمتش‌ تيراندازي‌ كردند؛ ولي‌ تيرها به‌ وي‌ اصابت‌ نكرد. مغولان‌ از هيبت‌ او و بيم‌ كراماتش‌ دست‌ از جنگ‌ كشيدند و تنها به‌ ويران‌ كردن‌ برج‌ و باروي‌ شهر بسنده‌ كردند. شهر بدون‌ جنگ‌ اطاعت‌ مغول‌ را پذيرفت. هنگامي‌ كه‌ ياران‌ از مولانا سبب‌ اين‌ شجاعت‌ را پرسيدند، او غزلي‌ سرود كه‌ دو بيت‌ آن‌ را نقل‌ مي‌كنيم:به‌ دستم‌ يرلغي‌ آمد از آن‌ قان‌ همه‌ قانان‌من‌ اين‌ «باجو» و «باتو» را نمي‌دانم، نمي‌دانم‌چو رومي‌ چهرگان‌ دارم، چو تركان‌ نهان‌ دارم‌چه‌ عيب‌ است‌ آن‌ «هلائو» را نمي‌دانم، نمي‌دانم27مردم‌ براي‌ تشكر از مولانا بسيار پيشكش‌ها تقديمش‌ داشتند؛ و او گفت‌ كه‌ از اين‌ پس‌ قونيه‌ را «مدينه`‌ الاولياء لقب‌ نهيد» ؛ زيرا اين‌ شهر ديگر هرگز ويران‌ نخواهد شد.افلاكي‌ كه‌ اين‌ روايت‌ را نقل‌ مي‌كند، با روش‌ غلوآميز خود مي‌افزايد: آنگاه‌ مولانا جلال‌ الدين‌ اين‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ نبايد كسي‌ با خاندان‌ او مخالفت‌ ورزد؛ زيرا به‌ بركت‌ اين‌ خاندان‌ است‌ كه‌ قونيه‌ آباد خواهد ماند؛ و بدين‌ ترتيب‌ يكي‌ از بزرگان‌ شهر او را «پهلوان‌ عظيم» خواند. بدين‌ ترتيب‌ و به‌ مرور ايام، بسياري‌ از فرماندهان‌ و كارگزاران‌ مغولي‌ مريد او و پس‌ از او مريد خاندانش‌ شدند و توسط‌ آنان‌ به‌ اسلام‌ گرويدند:تو ز تاتار هراسي‌ كه‌ خدا را نشناسي‌كه‌ دو صد رايت‌ ايمان‌ سوي‌ تاتار برآرم‌مولانا جلال‌ الدين‌ كه‌ چنان‌ كه‌ ديديم‌ با سياست‌ نيز سر و كار داشت، از سويي‌ دولتمردان‌ و ديوانسالاران‌ و از سوي‌ ديگر مردم‌ عادي‌ را به‌ دشمني‌ و ستيز با مغول‌ ترغيب‌ و تشويق‌ كرد. در بحثهايي‌ كه‌ در مجالس‌ درس‌ و غير درس‌ خود داشت، اين‌ مسأله‌ به‌ وضوح‌ نمايان‌ است. در جواب‌ كسي‌ كه‌ از وي‌ پرسيده‌ بود: «مغولها مال‌ مي‌ستانند و گاهي‌ هم‌ به‌ ما مي‌دهند؛ تكليف‌ اين‌ مال‌ چگونه‌ است؟» او در جواب‌ گفته‌ بود: «مال‌ ما برايشان‌ حرام‌ است؛ و مال‌ ايشان‌ بر ما حلال‌ است.» 28 اين‌ سخن‌ كوچكي‌ نيست‌ و مي‌توانست‌ مشكل‌ساز باشد. و در مجلسي‌ ديگر گفته‌ بود: مردم‌ مي‌گويند چرا مغولان‌ را سجده‌ مي‌كنيم؟مانند كافران‌ كه‌ بت‌ سجده‌ مي‌كنند و به‌ آنان‌ خدمت‌ مي‌كنيم‌ و خود را مسلمان‌ مي‌دانيم؟!29معين‌الدين‌ پروانه، مريدي‌ كه‌ در دشمني‌ با مغول‌ جان‌ باخت‌شگفت‌ آنكه‌ اولين‌ بحث‌ مولانا جلال‌الدين‌ در كتاب‌ ارزشمند «فيه‌ مافيه» با نام‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ و موضوع‌ مغول‌ آغاز مي‌گردد. در اين‌ مبحث‌ از اينكه‌ معين‌الدين‌ با مغولان‌ سازش‌ و مدارا مي‌كند و از تسلط‌ آنان‌ بر آسياي‌ صغير و حكومت‌ سلجوقي‌ روم‌ مخالفت‌ ننموده، و به‌ خصوص‌ از اين‌ طريق‌ مغولان‌ در كار حمله‌ به‌ شامات‌ و مصراند، خشمگين‌ است. او كه‌ شامات‌ را بسيار دوست‌ مي‌داشت، از اينكه‌ اين‌ سرزمين‌ نيز كه‌ مأمن‌ انديشمندان، عارفان، دانشمندان‌ بود و يكي‌ از مهمترين‌ كانونهاي‌ معرفت‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار مي‌آمد، در معرض‌ تعرض‌ مغول‌ قرار گرفته، بسيار نگران‌ است؛ اين‌ چنين‌ خطاب‌ به‌ معين‌الدين‌ مي‌گويد: تو مي‌گفتي‌ كه‌ من‌ مسلماني‌ هستم‌ كه‌ براي‌ بقاي‌ اسلام‌ تدبير مي‌كنم‌ و خود را فدا مي‌نمايم‌ تا اسلام‌ باقي‌ بماند؛ و تو اينك‌ «با تاتار يكي‌ شده‌اي‌ و ياري‌ مي‌دهي‌ تا شاميان‌ و مصريان‌ را فنا كني‌ و ولايت‌ اسلام‌ را خراب‌ كني. آن‌ سبب‌ را كه‌ بقاي‌ اسلام‌ بود، سبب‌ نقص‌ اسلام‌ كرد... پس‌ در اين‌ حالت‌ روي‌ به‌ خداي‌ عز و جل‌ آور كه‌ محل‌ خوف‌ است‌ و صدقه‌ها ده‌ تا تو را از اين‌ حالت‌ بد كه‌ خوف‌ است، برهاند؛ و از او اميد مبر. اگرچه‌ تو را از چنان‌ طاعت در چنين‌ معصيت‌ انداخت. آن‌ طاعت‌ را از خود ديدي‌ براي‌ آن‌ در اين‌ معصيت‌ افتادي! اكنون‌ در اين‌ معصيت‌ نيز اميد مبر و تضرع‌ كن‌ كه‌ او قادر است‌ كه‌ همان‌ گونه‌ كه‌ از طاعت‌ به‌ معصيت‌ افتادي، از معصيت‌ به‌ طاعت‌ افتي. و تو را از اين‌ پشيماني‌ دهد و اسبابي‌ پيش‌ آرد كه‌ تو باز در شركت‌ مسلماني‌ كوشي‌ و قوت‌ مسلماني‌ باشي، اميد مبر... و غرضم‌ اين‌ بود كه‌ او صدقه‌ها دهد و تضرع‌ كند تا راه‌ درست‌ در پيش‌ گيرد.» 30 اين‌ راه‌ درست‌ چه‌ بود؟ آيا غير از آنكه‌ بر مشركاني‌ كه‌ بر سرزمين‌ اسلام‌ تاختن‌ آورده‌ و مصائب‌ فراوان‌ برآن‌ افكنده‌ بودند، بتازد و شر دشمنان‌ را كوتاه‌ سازد؟ مي‌دانيم‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ مغولان‌ با شام‌ و مصر، كه‌ تنها سرزمينهاي‌ باقي‌ مانده‌ فتح‌ نشده‌ در جهان‌ اسلام‌ بود، جنگ‌ داشتند و از طريق‌ آسياي‌ صغير و پشتيباني‌ حكومت‌ سلجوقي‌ روم‌ پيشرفتهايي‌ نيز نصيبشان‌ گشته‌ بود.31 درگذشته، زماني‌ كه‌ هلاكوخان‌ بر دمشق‌ دست‌ يافت‌ و به‌ دنبال‌ اين‌ پيروزي،‌ مردم كار جهان‌ اسلام‌ را تمام‌ شده‌ انگاشتند و سپس‌ معجزه‌آسا، شكست‌ نصيب‌ مغولان‌ گرديد و خطر تا حد بسيار مرتفع‌ شد، چنين‌ شايع‌ گشت‌ كه‌ اين‌ شكست‌ براثر كرامات‌ مولانا بوده‌ است‌ كه‌ به‌ گونه‌ سواري‌ در بين‌ سپاهيان‌ ظاهر شده‌ بود؛ زيرا او نظري‌ خاص‌ نسبت‌ به‌ دمشق‌ داشت. چون‌ اين‌ شايعه‌ را براي‌ مولانا باز گفتند، او چنين‌ سرود:آن ‌ سواري‌ كو سپه‌ را شد ظفراهل‌ دين‌ را كيست؟ سلطان‌ بصرو به‌ قول‌ افلاكي‌ مردم‌ از اين‌ كرامت‌ «شورها كردند» . از اين‌ نوع‌ كرامات‌ در جنگهاي‌ مغولان‌ در منطقه، بازهم‌ از او نقل‌ شده‌ است.32 روزي‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ از مولانا پرسيد: «انقضاي‌ مدت‌ دولت‌ (چنگيزخان) كي‌ خواهد بودن‌ و عاقبت‌ ايشان‌ چه‌ شود؟ فرمود: چون‌ پدر من‌ از خوارزمشاه‌ رنجيده‌ شده‌ و به‌ غايت‌ رنجيده‌ از بلخ‌ عزيمت‌ كرد» ، از خدا خواست‌ كه‌ از او انتقام‌ كشد و اين‌ انتقام‌ كشيدن‌ كه‌ همان‌ تهاجم‌ مغول‌ بود، «حق‌ تعالي‌ از جانب‌ مشرق‌ بيرون‌ آورد و تختگاه‌ بلخ‌ در خراسان‌ را خراب‌ كردند» و در اين‌ زمينه‌ با پروانه‌ گفتگوي‌ مفصل‌ كرد و سرانجام‌ گفت: «سبب‌ زوال‌ دولت‌ آن‌ طايفه‌ وقتي‌ باشد كه‌ اولاد و اخلاف‌ و احفاد ما را خوار دارند و بديشان‌ جفا كنند و زحمتي‌ رسانند... و جزاي‌ ظالمان‌ را عالميان‌ مشاهده‌ كنند:چاه‌ مظلم‌ گشت‌ ظلم‌ ظالمان‌اين ‌ چنين‌ گفتند جمله‌ عالمان‌هرك‌ ظالمتر، چهش ‌ با هولترعدل‌ فرموده ‌ است‌ بتر ر ا بترو:گر ضعيفي‌ در زمين‌ خواهد امان‌غلغل‌ افتد در سپاه‌ آسمان‌ «پروانه‌ گريان‌ سر نهاد و روانه‌ شد.» 34 از اين‌ گفته‌ غلوآميز چنين‌ برمي‌آيد كه‌ جلال‌الدين، پروانه‌ را به‌ خونخواهي‌ مظالمي‌ كه‌ بر سرزمينهاي‌ اشغال‌ شده، بر فرهنگ‌ ايراني‌ -اسلامي‌ و بر او و خاندانش‌ رفته‌ است، برانگيخته‌ و او تهييج‌ شده‌ «گريان‌ سر نهاده‌ و روانه‌ شده» ؛ تا از سويي‌ انتقام‌ مردم‌ و اسلام‌ و از سوي‌ ديگر انتقام‌ ويراني‌ بلخ، سرزمين‌ خاندان‌ مراد خود را بگيرد.روزي‌ درجمع‌ ياران‌ از عدل‌ و داد معين‌الدين‌ پروانه‌ و اينكه‌ در زمان‌ او امنيت‌ برقرار گشته‌ است، گفتگو در ميان‌ بود. مولانا گفت: اين‌ صفات‌ و محاسني‌ كه‌ درباره‌ معين‌الدين‌ برشمرده‌ شد، بدين‌ جهت‌ است‌ كه‌ ما در كنار او هستيم. اگر نبوديم، او هم‌ اين‌ چنين‌ نبود.35 مولانا آشكار معين‌الدين‌ را برضد مغولان‌ برمي‌انگيخت، اين‌ گونه: «مولانا دعاها كرده، فرمود كه‌ در پيشاني‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ نوري‌ هست‌ سليماني‌ (نام‌ او سليمان‌ بود) كه‌ اگر آهنگ‌ كند، ملك‌ مغرب‌ و مشرق‌ را فرو گيرد... و آن‌ نور عشق‌ ماست.» ياران‌ خبر اين‌ گفت‌ و شنود رانزد پروانه‌ بردند. در عوض‌ او براي‌ مولانا «شكرانه‌ها» فرستاد و سجده‌ شكر به‌ جاي‌ آورد.36چنان كه‌ گفته‌ شد، معين‌ الدين‌ در دوران‌ اوليه‌ حكومت‌ مغول‌ حاكم‌ حقيقي‌ روم‌ بود و سعي‌ مي‌كرد حتي‌المقدور راه‌ و رسم‌ مغولي‌ در آن‌ سرزمين‌ راه‌ نيايد و آسياي‌ صغير پايگاهي‌ براي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ايراني‌ باقي‌ بماند. مغولان‌ پس‌ از ورود به‌ ايران‌ و دنبال‌ كردن‌ فتوحات‌ خود در آسياي‌ صغير تا شامات‌ و دروازه‌ مصر به‌ ندرت‌ شكست‌ خوردند؛ و تنها در اين‌ بخش‌ از جهان‌ اسلام‌ بود كه‌ فتوحاتشان‌ متوقف‌ گرديد. يكي‌ از مهمترين‌ و اولين‌ شكست‌هاي‌ مغولان‌ پس‌ از شكست‌ دمشق‌ در زمان‌ اباقا و در محلي‌ بنام‌ اَبُلَستين‌ بود كه‌ اين‌ شكست‌ شهرت‌ فوق‌العاده‌ يافت‌ و نقش‌ كارساز معين‌الدين‌ پروانه‌ در اين‌ ميان‌ به‌ وضوح‌ نمايان‌ است‌ و سرانجام‌ نيز جان‌ خود را در اين‌ راه‌ از دست‌ داد. توضيح‌ آنكه‌ او كه‌ همواره‌ در سر خيال‌ استقلال‌ روم‌ و خارج‌ شدن‌ از زير يوغ‌ عنصر بيگانه‌ را مي‌پرورانيد، در قدرت‌ گرفتن‌ و شوكت‌ يافتن‌ از سويي‌ و دور نگاه‌ داشتن‌ هرچه‌ بيشتر مغولان‌ در اداره‌ امور از سوي‌ ديگر كوششي‌ خستگي‌ ناپذير مبذول‌ مي‌داشت؛ و از روي‌ كارآمدن‌ اباقاي‌ بودايي‌ مذهب‌ بيمناك‌ بود.37 او خود را به‌ مصر نزديك‌ ساخت‌ كه‌ بزرگترين‌ دشمن‌ ايلخانان‌ به‌شمار مي‌رفت‌ كه‌ تحت‌ تعليم‌ مولانا اين‌ كار انجام‌ گرفت. اگر به‌ ياد آوريم‌ كه‌ مولانا به‌ او گفته‌ بود: «تو با تاتار يكي‌ شده‌اي‌ و ياري‌ مي‌دهي‌ تا شاميان‌ و مصريان‌ را فنا كني‌ و ولايت‌ اسلام‌ خراب‌ كني؟» سپاهيان‌ مغول‌ كه‌ براي‌ فتح‌ شام‌ به‌ پشتيباني‌ روم‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بودند، در صحراي‌ اُبُلسَتين‌ در مرز روم، واقع‌ در شرق‌ قيساريه، شكست‌ سختي‌ خوردند و كشته‌ بسيار دادند. معين‌ الدين‌ پروانه‌ كه‌ همراه‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو در اين‌ جنگ‌ شركت‌ داشتند و به‌ نفع‌ مغولان‌ مي‌بايست‌ نبرد مي‌كردند، به‌ پايتخت‌ بازگشتند. اين‌ پيروزي‌ براي‌ شاميان‌ و به‌ خصوص‌ سلطان‌ مصر كه‌ درگير اين‌ جنگ‌ روياروي‌ بود، توفيقي‌ عظيم‌ به‌شمار مي‌آمد. به‌ دنبال‌ اين‌ شكست، اباقاخان‌ در سال‌ 676 شخصاً به‌ ابلستين‌ آمد و از عرصهِ‌ نبرد و كشتگان‌ بازديد به‌عمل‌ آورد و خشمگين‌ بازگشت. معين‌الدين‌ پروانه‌ در شكست‌ مغولان‌ در ابلستين، مهمترين‌ نقش‌ را ايفا كرده‌ بود و مغولان‌ اين‌ را دريافته‌ بودند. در اينجا بار ديگر يكي‌ از سفارشهاي‌ مولانا به‌ پروانه‌ را به‌ ياد مي‌آوريم‌ كه‌ گفته‌ بود: خوف‌ مغول‌ را از سر به‌ در كن‌ و صدقه‌ها بده‌ كه‌ خدا تو را از اين‌ خوف‌ برهاند. «تضرع‌ مي‌كن» ، اگر شكست‌ خوردي، «در آن‌ خوف‌ وبيچارگي‌ هم‌ از او نااميد مباش.» 38سرانجام‌ اباقاخان‌ او را به‌ نزد خود فراخواند. در جلسه‌ محاكمه‌اي‌ خيانت‌ وي‌ به‌ مغولان‌ به‌ اثبات‌ رسيد و خان‌ با تضرع‌ خاتونان‌ همسر را دست‌ داده، دستور قتل‌ وي‌ را صادر كرد. در آن‌ مجلس، اباقا به‌ او شراب‌ نوشانيد؛ در حالي‌ كه‌ او هيچ‌گاه‌ شراب‌ نياشاميده‌ بود. سربازاني‌ كه‌ در بيرون‌ خرگاه‌ منتظر بودند، به‌ فرمان‌ خان‌ ابتدا دست‌ و پايش‌ را قطع‌ كردند. سپس‌ در حالي‌ كه‌ هنوز زنده‌ بود، قطعه‌ قطعه‌اش‌ كردند! ‌پي نوشتها:21- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 16.22 - مولانا جلال‌ الدين، فيه‌ مافيه، ص65 و 66.23 - الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج1، ص235.24 - همان، ج2، ص721، 722.25 - الافلاكي، همان‌ كتاب، ج1، ص188.26 - گولپينارلي، همان‌ كتاب، ص158.27 - الافلاكي، همان‌ كتاب، ج1، 262.28- مولانا جلال‌الدين، فيه‌ مافيه، ص‌ 64.29- همان‌ كتاب، ص‌ 77.30- همان‌ كتاب، ص‌ 6.31- براي‌ توضيح‌ بيشتر رك.شيرين‌ بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، فصل‌ مربوط‌ به‌ نبردهاي‌ شامات‌ و مصر.32- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 95 و ص‌ 257، و ج‌ 2، ص‌ 544.34. همان‌ كتاب‌ ج‌ 2، ص‌ 981، 982، 983.35. همان‌ كتاب‌ ج‌ 1، ص‌ 311.36. همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 218.37. دكتر بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 921، 922.38. مولانا جلال‌الدين، فيه‌ مافيه، ص‌ 5 و 6.‌به نقل از : دمساز دو صد كيش‌ ‌ دكتر شيرين‌ بياني

‌زندگي‌ سياسي‌ -اجتماعي‌ مولوي‌ بلخي‌ دكتر شيرين‌ بياني ‌

http://www.ettelaat.com/local/ettelaat/rooznameh/1384/13840711/13840711_ETTELAAT+006_01.HTM

زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌تصور نمي‌رود كه‌ شخصيت‌ تاريخي‌ ديگري‌ در طول‌ زندگي‌ به‌ حد مولانا جلال‌الدين‌ مورد اعتقاد و علاقه، گروههاي‌ متعدد بوده‌ باشد. او مقام‌ دنيايي‌ نداشت. در جوار مدرسه‌اي‌ كه‌ برايش‌ ساخته‌ بودند، زندگي‌ مي‌كرد و در آن‌ به‌ اشاعه‌ مشرب‌ عرفاني‌ خود مي‌پرداخت. اغلب‌ به‌ دعوت‌ مريدان‌ و دوستان‌ به‌ خانقاهها و يا منازل‌ ايشان‌ مي‌رفت‌ و درجلسات‌ سماع‌ و بحث‌ شركت‌ مي‌جست؛ و اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در يك‌ شب‌ او را به‌ «چهل‌ مجلس‌ سماع» دعوت‌ كنند. در سر راهها و گذرگاهها و كوي‌ و بازار با مردم‌ گفتگو مي‌داشت‌ و گاه‌ به‌ دعوت‌ و گاه‌ بي‌دعوت، به‌ خانه‌هاي‌ آنان‌ و حتي‌ خراباتها و شرابخانه‌ها سر مي‌زد. از بعضي‌ از قشريون‌ كه‌ بگذريم، تقريبا همه‌ شخصيت‌هاي‌ سپاهي، اداري، روحاني‌ و انبوه‌ مردم، از اصناف‌ و گروههاي‌ گوناگون، معتقد مولانا جلالدين‌ بودند. از ميان‌ عمده‌ترين‌ آنان‌ مي‌توان‌ سلطان‌ كيقباد، سلطان‌ ركن‌الدين، سلطان‌ عزالدين، معين‌الدين‌ پروانه‌ (بزرگترين‌ شخصيت‌ ديواني‌ - سپاهي‌ وقت)، امير بدرالدين‌ گهرتاش، اتابك‌ سلطان‌ علاءالدين‌ كه‌ بعدها وزير دربار شد، جلال‌الدين‌ قرطاي‌ وزير، شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ وزير، نورالدين‌ جاجا حاكم‌ شهر قير، تاج‌الدين‌ معتز خراساني، امير و فرمانده‌ را برشمرد. در عوض‌ با صاحب‌ مقامات‌ كج‌رو ميانه‌اي‌ نداشت. دوستان‌ واقعي‌ مولانا مردم‌ كوچه‌ و بازار بودند كه‌ از تعاليم‌ او بهره‌ مي‌بردند، مورد حمايتش‌ قرار مي‌گرفتند و دردهايشان‌ را با او در ميان‌ مي‌گذاشتند. كودكان‌ او را مي‌شناختند و در سر راهها به‌ او روي‌ مي‌بردند.1 گوماج‌ خاتو همسر سلطان‌ ركن‌الدين‌ از مريدانش‌ بود و از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ بود: «پايهاي‌ خداوندگار را بوسه‌ها دادم.» 2به‌ طور كلي‌ اعتقاد مولانا جلال‌الدين‌ درباره‌ نظام‌ حكومتي‌ برمبناي‌ باورهاي‌ زمانه‌ بود. بدين‌ معني‌ كه‌ فرمانرواي‌ ناشايست، جامعه‌ و مملكت‌ را به‌ فساد و تباهي‌ مي‌كشاند و اصلاح‌ ملك‌ و ملت‌ بستگي‌ به‌ رفتار او دارد. او مي‌گفت: خوي‌ پادشاهان‌ در مردم‌ اثر مي‌كند و ايشان‌ حكم‌ حوضي‌ را دارند كه‌ مردم‌ به‌ مثابه‌ لوله‌هاي‌ وابسته‌ به‌ آنند؛ و برحسب‌ آنكه‌ حوض‌ پاك‌ يا آلوده‌ باشد، آب‌ لوله‌ها نيز چنين‌ خواهد بود. پادشاهان‌ خوب‌ و شايسته‌ را مي‌ستايد و بدها را نكوهش‌ مي‌كند. در نزد وي‌ دو نوع‌ گروه‌ وجود دارند: فرعونيان‌ و سليمانيان؛ كه‌ گروه‌ اول‌ مظهر پادشاهان‌ بد و گروه‌ دوم‌ مظهر پادشاهان‌ خوب‌اند. با پذيرفتن‌ اصل‌ «الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم» رابطه‌اي‌ را كه‌ بين‌ صلاح‌ و فساد و مردم‌ و صلاح‌ و فساد سلطان‌ وجود دارد، از نظر دور نمي‌دارد،3 و دركار ملك‌ «عدالت» را مي‌ستايد:او همي‌ دانست‌ كان‌ كو عادل‌ است‌فارغ‌ است‌ از واقعه، ايمن‌ دل‌ است‌بدين‌ جهت‌ سعي‌ در تربيت‌ و اصلاح‌ فرمانروايان‌ و دولتمردان‌ مي‌داشت. قدرتمندان‌ كشور از مولانا كمك‌ و نيروي‌ فكري‌ مي‌گرفتند و نصايحش‌ را به‌ كار مي‌بستند. معين‌الدين‌ پروانه‌ در كارها، دستورهاي‌ وي‌ را مدنظر مي‌داشت‌ و در امور سياسي، مريدوار تحت‌ تاثير وي‌ بود. گرجي‌ خاتون، شاهزاده‌ و همسر معين‌الدين‌ نيز از جمله‌ مريدان‌ مولانا بود و در راهش‌ صدقات‌ و نذرهاي‌ فراوان‌ مي‌داد. در مباحث‌ گوناگون‌ به‌ خصوص‌ در ميان‌ خيل‌ مريدان، مولانا با مهمترين‌ شخصيت‌هاي‌ فرهنگي‌ -- سياسي‌ زمان‌ خود، به‌ گونه‌اي‌ مرتبط‌ بودو با آنان‌ ملاقات‌ و يا مراوده‌ داشت. اگر اين‌ روايت‌ درست‌ باشد، در ابتداي‌ كار و بر سر راه‌ بلخ‌ به‌ مكه، در نيشابور با عطار ديدن‌ كرد، و از آنجا بود كه‌ در نوجواني‌ شيفته‌ و فريفته‌ انديشه‌هاي‌ عرفاني‌ او گشت. عطار نسخه‌اي‌ از «اسرارنامه» خود را به‌ او داد كه‌ مورد استفاده‌ فراوان‌ مولانا قرار گرفت؛ و بعدها بعضي‌ از حكايات‌ مثنوي‌ را از آن‌ اقتباس‌ كرد. دولتشاه‌ سمرقندي‌ در اين‌ باره‌ ‌‌روايت‌ مي‌كند زماني‌ كه‌ عطار جلال‌ الدين‌ را كه‌ كودك‌ بود، ديد به‌ بهاءولد گفت: «زود باشد كه‌ اين‌ پسر تو آتش‌ در سوختگان‌ عالم‌ زند» . اوحدالدين‌ كرماني، صوفي‌ بزرگ‌ زمان، به‌ سال‌ 635ه' در قونيه‌ با مولانا ملاقات‌ داشت‌ و بين‌ آنان‌ مسائلي‌ مورد بحث‌ قرار گرفت؛ هر چند كه‌ شمس‌ الدين‌ تبريزي‌ و سپس‌ مولانا به‌ گونه‌ كامل‌ موافق‌ طريقت‌ اوحدالدين‌ نبودند؛ زيرا كه‌ شمس‌ در او كمبودها و كاستي‌هايي‌ يافته‌ بود. صوفي‌ بزرگ‌ نجم‌ الدين‌ رازي‌ (دايه، وفات‌ 645 ه') صاحب‌ كتاب‌ معروف‌ «مرصادالعباد» كه‌ از برابر تهاجم‌ مغول‌ به‌ شام‌ مي‌گريخت، بر سر راه‌ مدتي‌ در آسياي‌ صغير توقف‌ كرد و به‌ ديدن‌ مولانا رفت‌ و به‌ او سر سپرد. مولانا نسبت‌ به‌ وي‌ احترام‌ فراوان‌ مبذول‌ مي‌داشت؛ چنان‌ كه‌ آن‌ دو به‌ اتفاق‌ اقامه‌ نماز كردند. از جمله‌ مريدان‌ مولانا، فخرالدين‌عراقي‌ (وفات‌ 688 ه') شاعر صوفي‌ مسلك‌ بود كه‌ مدتي‌ در سلك‌ فرقه‌ قلندران‌ و همراه‌ آنان‌ به‌ سير آفاق‌ و انفس‌ پرداخت. او شاگرد محيي‌الدين‌ عربي‌ بود؛ ولي‌ بعدها آن‌ مقدار اهميت‌ يافت‌ كه‌ صدرالدين‌ قونيوي‌ -- خليفه‌ ابن‌ عربي‌ -- مدتي‌ نزد وي‌ شاگردي‌ مي‌كرد. عراقي‌ كه‌ سفرهاي‌ متعدد مي‌كرد، توانسته‌ بود در اشاعه‌ انديشه‌ هاي‌ مولانا موثر باشد. ديگر از اين‌ نوع‌ شخصيت‌ ها، قاضي‌ سراج‌ الدين‌ ابوالثناء محمود ارموي‌ (وفات‌ 682 ه') بود كه‌ در اواخر عمر به‌ قونيه‌ رفت. او ابتدا در موصل‌ تدريس‌ مي‌كرد. همين‌ فقيه‌ عاليقدر بود كه‌ بر جنازه‌ مولانا نماز گزارد و آنقدر به‌ وي‌ احترام، علاقه‌ و اعتقاد مي‌داشت‌ كه‌ پس‌ از مرگش‌ مانع‌ از اقدام‌ فقهايي‌ شد كه‌ مي‌خواستند نواختن‌ رباب‌ را حرام‌ و ممنوع‌ اعلام‌ دارند.4امير ايرنجين‌ -- سردار معروف‌ و بزرگ‌ مغول‌ مستقر در روم‌ -- نيز بر اثر نزديكي‌ با دستگاه‌ مولانا و مصاحبت‌ با سلطان‌ ولد، اسلام‌ آورد و از دين‌ آبا و اجدادي‌ دست‌ كشيد.5 همچنين‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ بار اتفاق‌ افتاد كه‌ در راه‌ شام، دزدان‌ به‌ كاروان‌ مولانا و همراهانش‌ حمله‌ بردند؛ ولي‌ نه‌ تنها از هيبت‌ او نتوانستند چيزي‌ بردارند، بلكه‌ وقتي‌ دريافتند كه‌ كيست، هر چه‌ از اموال‌ دزدي‌ با خود داشتند نثارش‌ كردند و تا حلب‌ همراه‌ كاروان‌ رفتند.6 مغولان‌ چندين‌ بار قونيه‌ را محاصره‌ كردند. چه‌ در زمان‌ مولانا و چه‌ پس‌ از او؛ ولي‌ هيچ‌ گاه‌ نتوانستند شهر را متصرف‌ شوند. مردم‌ اين‌ توفيق‌ را در شمار كرامات‌ او به‌ حساب‌ مي‌آوردند.مولانا جلال‌ الدين‌ از خود ثروتي‌ نداشت. هر چند كه‌ نذور و صدقات‌ خاص‌ و عام‌ به‌ طور مداوم‌ بر در مدرسه‌ روان‌ بود. اين‌ اموال‌ در راه‌ مردم، امور خير و مخارج‌ مدرسه‌ مصرف‌ مي‌شد و خود وي‌ جز مقرري‌ مدرسه‌ كه‌ در قبال‌ تدريس‌ مي‌گرفت‌ و روزي‌ نيم‌ دينار بود،7 عايدي‌ ديگر نداشت. گاه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در آشپزخانه‌ او خوراكي‌ يافت‌ نشود. هنگام‌ مرگ‌ پنجاه‌ و دو درهم‌ قرض‌ داشت‌ كه‌ طلبكار او را بخشيد.8در خانه‌ اش‌ از كنيز و غلام‌ اثري‌ نبود. در دستگاه‌ وي‌ از حفاظ‌ و موذنان‌ و مثنوي‌خوانان‌ و قوالان‌ و خدام، همواره‌ عده‌ اي‌ حاضر بودند. به‌ قول‌ افلاكي: «قرب‌ 500 يار فرجي‌پوش‌ متمول‌ و سيصد يار عارف‌ عالم‌ متبحر و چندين‌ كتاب‌ فاخر و مكتب‌ داران‌ ماهر» يافت‌ مي‌شدند كه‌ به‌ كار مشغول‌ بودند. بعد از اقامه‌ نماز جمعه‌ تلاوت‌ قرآن‌ مي‌كردند و تلاوت‌ مثنوي‌ و سماع‌ همواره‌ در كار بود. خانواده‌ مولانا نيز داراي‌ نفوذ فراوان‌ بودند. با اين‌ حال‌ وي‌ از شهرتي‌ كه‌ داشت، سود نمي‌جست‌ و هيچ‌ گاه‌ مايل‌ نبود كه‌ شوكت‌ و قدرت‌ خود را بنماياند:خويش ‌ را رنجور سازي‌ زارزار‌‌تا تو را بيرون ‌ كند از اشتهاركاشتهار خلق‌ بند محكم‌ است‌‌‌در ره‌ اين، از بند آهن‌ كي‌ كم‌ است؟روزي‌ در جواب‌ پسرش‌ سلطان‌ ولد كه‌ از پدر سؤ‌ال‌ كرده‌ بود: «چرا از عظمت‌ و پادشاهي‌ خود هيچ‌ نمي‌گوييد؟» ، فرموده‌ بود: «بهاءالدين‌ سهل‌ گير، نمي‌داني‌ كه:مادح‌ خورشيد مداح‌ خود است‌‌‌كه‌ دو چشمم‌ روشن‌ و نامُرمَد است؟» 9همين‌ فرزند درباره‌ پدر حكايتي‌ دارد كه‌ چنين‌ است: «روز عيد بزرگ‌ با حضرت‌ والدم‌ به‌ ميدان‌ مي‌رفتيم‌ و به‌ هر كوچه‌ و محله‌ اي‌ كه‌ مي‌رسيديم، خلايق‌ جوق‌ جوق‌ صلوات‌ مي‌دادند و سر مي‌نهادند؛ و چون‌ به‌ ميدان‌ رسيديم، ديدم‌ كه‌ تمامت‌ مردم، فوج‌فوج، غلو كردند و صلوات‌ مي‌دادند و نعره‌ها مي‌زدند؛ و همه‌ سواران‌ فرود مي‌آمدند و سر مي‌نهادند. تاحدي‌ كه‌ من‌ و ياران‌ در آن‌ عظمت‌ حيران‌ مانده‌ بوديم؛ و من‌ دامن‌ پدرم‌ را محكم‌ گرفته‌ بودم‌ كه: خدايا، چه‌ كسي‌ و چگونه‌ جاني‌ و تو را چه‌ گويم‌ و به‌ چه‌ صفت‌ خوانم؛ و اين‌ چه‌ قوت‌ و قدرت‌ و جلالت‌ و حالت‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ بزرگي‌ حق‌ تعالي‌ نداده‌ است‌ كه‌ در تو مشاهده‌ مي‌كنم؟» 10مولانا جلال‌ الدين‌ توانسته‌ بود نيروي‌ خود و خانواده‌ اش‌ را در جامعه، كه‌ در مورد پدرش‌ با نيروي‌ سلاطين‌ برابري‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حفظ‌ كند، بلكه‌ افزايش‌ دهد و بر جانها و انديشه‌ها حكم‌ راند. با اين‌ همه، از كج‌انديشي، خردنگري‌ و منافق‌ صفتي‌ بعضي‌ مردمان، به‌ خصوص‌ دولتمردان‌ در آن‌ وانفساي‌ زمانه‌ كه‌ مغول‌ بر آسياي‌ صغير سيطره‌ يافته، آداب‌ اجتماعي‌ و به‌ خصوص‌ سنتهاي‌ اخلاقي‌ دگرگوني‌ يافته‌ بود، در عذاب‌ بود و با همه‌ سعي‌ و كوشش‌ خود در اصلاح‌ اين‌ چنين‌ جامعه‌ اي‌ و پيش‌ راندن‌ مردمان‌ به‌ سوي‌ تعالي‌ و تكامل، گاه‌ دل‌ زده‌ مي‌شود و اين‌ چنين‌ مي‌سرود:زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌‌‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌زين‌ خلق‌ پر شكايت‌ گريان‌ شدم‌ ملول‌‌‌آن‌ هاي‌هوي‌ و نعرهِ‌ مستانم‌ آرزوست‌دي‌ شيخ‌ با چراغ‌ همي‌ گشت‌ گرد شهر‌‌كز ديو و دَد ملولم‌ و انسانم‌ آرزوست‌و در حسرت‌ ديدار شمس‌ تبريزي‌ روزگار مي‌گذرانيد كه‌ وي‌ را نمونه‌ انسان‌ كامل‌ خويش‌ مي‌دانست‌ و غزل‌ خود را اين‌ چنين‌ به‌ پايان‌ مي‌رسانيد:بنماي‌ شمس‌ مفخر تبريز، رو ز شرق‌‌‌من‌ هدهدم، حضور سليمانم‌ آرزوست‌‌‌‌‌روابط‌ مولانا با فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌ را بايد به‌ موج‌ سواراني‌ تشبيه‌ كرد كه‌ در دوران‌ آشفته‌ تهاجم‌ مغول، مي‌خواستند آسياي‌ صغير را چون‌ جزيره‌ آرامشي‌ در درياي‌ طوفان‌ زا از سلطه‌ بيگانه‌ محفوظ‌ بدارند. هر چند از لحاظ‌ فرهنگي‌ و تمدني‌ اين‌ توفيق‌ نصيبشان‌ شد؛ ولي‌ از لحاظ‌ سياسي، به‌ علت‌ موقع‌ سوق‌ الجيشي‌ بسيار مهم‌ اين‌ سرزمين‌ كه‌ براي‌ مغولان‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ بود، شكست‌ خوردند و مهاجمان‌ بر اين‌ منطقه‌ حساس‌ و ثروتمند دست‌ يافتند. در اين‌ دوران‌ پرفراز و نشيب‌ حفظ‌ حكومت‌ و فرهنگ‌ ايراني، نقش‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ از سويي‌ و مولانا جلال‌ الدين‌ از سوي‌ ديگر بسيار موثر بوده. زماني‌ كه‌ جلال‌ الدين‌ همراه‌ با پدرش‌ وارد آسياي‌ صغير شد، علاءالدين‌ كيقباد (616 تا 636ه') فرمانرواي‌ روم‌ بود و مريدگونه‌ به‌ خدمت‌ سلطان‌العلما بهاءولد گردن‌ نهاد. او مانند ساير فرمانروايان‌ قبلي‌ و بعدي، دانش‌ پرور و فرهنگ‌ دوست‌ بود و از اين‌ روي‌ در زمان‌ وي‌ سلطان‌ العلماء و مولانا جلال‌ الدين‌ دوران‌ راحت‌و مقرون‌ با احترامي‌ را سپري‌ مي‌كردند.11 به‌ مواردي‌ برمي‌خورديم‌ كه‌ علاءالدين‌ در امور سياسي‌ با سلطان‌ العلما مشورت‌ مي‌كرد.12پس‌ از درگذشت‌ وي، علاءالدين‌ كيقباد احترام‌ مريدگونه‌ خود را معطوف‌ جلال‌ الدين‌ گردانيد و مولانا نيز متقابلاً همان‌ شيوه‌ پدر را نسبت‌ به‌ وي‌ در پيش‌ گرفت. روزي‌ سلطان‌ به‌ ديدنش‌ رفت؛ ا و به‌ سبك‌ پدر، به‌ جاي‌ دست، عصاي‌ خود را به‌ سوي‌ او دراز كرد. علاءالدين‌ با خود گفت: «چه‌ متكبر مردي‌ است!» مولانا دريافت‌ و گفت: «آن‌ تملق‌ و تواضع‌ را دانشمندان‌ كنند، نه‌ سلطانان‌ دين؛ كه‌ ايشان‌ اصل‌ را گرفته‌ اند، سَيَران‌ در آن‌ مي‌كنند.» علاءالدين‌ شرمنده‌ شد و سرسپردگي‌اش‌ نسبت‌ به‌ مولانا افزون‌ گرديد.13 به‌ تبع‌ اين‌ فرمانروا، اغلب‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ كارگزاران‌ حكومتي، مطيع‌ و مريد مولانا بودند و براي‌ مدرسه‌ وي‌ هدايا و نذور فراوان‌ و گرانبها ارسال‌ مي‌داشتند؛ چنان‌ كه‌ علاءالدين‌ خود همواره‌ مراقب‌ حفظ‌ شئون‌ و مقام‌ خاندان‌ جلال‌ الدين‌ بود.بدين‌ ترتيب‌ مولانا جلال‌ الدين‌ ابتدا به‌ دليل‌ نيروي‌ معنوي‌ پدرش‌ و سپس‌ به‌ دليل‌ موقع‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ خاص‌ خود، مورد توجه‌ بسيار مادي‌ و معنوي‌ فرمانروايان‌ سلجوقي‌ قرار گرفت.پس‌ از پايان‌ حكومت‌ علاءالدين‌ كيقباد، در زمان‌ هلاكوخان، مغولان‌ در آسياي‌ صغير پيش‌ راندند و ويرانيهاي‌ بسيار برجاي‌ گذاشتند. فرمانرواي‌ وقت‌ سلجوقي، سلطان‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ (643-655 ق) از مغولان‌ شكست‌ خورد؛ ولي‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ كه‌ حاجب‌ يا «پروانه» بود، به‌ طريق‌ صحيح‌ سياسي، با دشمنان‌ روشن‌ رفق‌ و حتي‌ دوستي‌ را در پيش‌ گرفت. به‌ زودي‌ حكومت‌ به‌ گونه‌ توامان‌ به‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ و برادرش‌ ركن‌الدين‌ واگذار شد؛ و آنان‌ تحت‌ تابعيت‌ مغول؛ ولي‌ با حفظ‌ استقلال‌ داخلي، به‌ فرمانروايي‌ پرداختند. سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌هاي‌ درباري، عزالدين‌ از سلطنت‌ خلع‌ شد و ركن‌الدين‌ به‌ حكومت‌ رسيد؛ در حالي‌ كه‌ صدارت‌ و فرماندهي‌ سپاه‌ در دست‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود. روابط‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ را با مولانا جلال‌الدين‌ بسيار كمرنگ‌ مي‌يابيم،14 زيرا احتمالا مولانا او را سياستمداري‌ قابل‌ و هوشيار نيافته‌ بود. عزالدين‌ ابتدا از عظمت‌ نيروي‌ مولانا غافل‌ و غرور فرمانروايي‌ بر او فائق‌ بود. روزي‌ از يكي‌ از نزديكان‌ خود دليل‌ ارادت‌ بسيار و مريدگونه‌ او را نسبت‌ به‌ مولانا پرسيد؛ و او شمه‌اي‌ از اهميت‌ و كرامات‌ وي‌ بازگفت. پس‌ سلطان‌ تمايل‌ يافت‌ كه‌ مولانا را ببيند. به‌ خانه‌ او رفت؛ ولي‌ نه‌ تنها مورد احترام‌ قرار نگرفت، بلكه‌ مورد بي‌مهري‌ نيز واقع‌ شد. افلاكي‌ اين‌ روايت‌ را به‌ تفصيل‌ شرح‌ داده‌ است.15 اين‌ بي‌اعتنايي‌ از يك‌ سو و ارادت‌ورزي‌ سلطان‌ از سوي‌ ديگر نمايانگر عدم‌ توفيق‌ عزالدين‌ در كار مملكت‌ و نيروي‌ سياسي‌ --- اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ مي‌باشد كه‌ توانسته‌ بود بر شوكت‌ و اقتدار نابجاي‌ او فائق‌ آيد. صاحب‌ شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ كه‌ زماني‌ وزير اين‌ فرمانروا و به‌ قول‌ افلاكي‌ «مردي‌ عالي‌همت‌ بود» و با مولانا سوابق‌ دوستي‌ داشت‌ و اينك‌ نسبت‌ به‌ وي‌ سرسپرده‌ بود، در قونيه‌ مسجد جامعي‌ براي‌ وي‌ بنا كرده‌ بود. روزي‌ اين‌ وزير از مولانا پرسيد: «هرچه‌ تو خوانده‌اي، من‌ هم‌ خوانده‌ام؛ ولي‌ چرا مانند تو نشده‌ام؟» مولانا در جواب‌ گفت: «آري، ما يك‌ دو ورقي‌ از علم‌ اقبال‌ كه‌ علم‌ والاست، مطالعه‌ كرده‌ايم‌ كه‌ آن‌ به‌ خدمت‌ شما و سمع‌ شما نرسيده‌ است.» صاحب‌ شمس‌الدين‌ با سماع‌ مخالف‌ بود؛ ولي‌ عاقبت‌ مولانا او را به‌ اين‌ كار واداشت‌ و از آن‌ پس‌ وزير در مجالس‌ سماع‌ نيز شركت‌ مي‌كرد.16سلطان‌ ركن‌الدين: بيشترين‌ آگاهي‌ ما از روابط‌ سلجوقيان‌ روم‌ معاصر با مولانا و ارتباط‌ آنان، از سلطان‌ ركن‌الدين‌ بن‌ سليمان‌ شاه‌ (644 --- 655 ه') مي‌باشد كه‌ او و همسرش‌ گوماج‌ خاتون‌ از مريدان‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رفتند. افلاكي‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ ركن‌الدين: «به‌ اخلاص‌ تمام‌ سرنهاد و مريد شد و خدمات‌ پادشاهانه‌ نمود» ؛ و از آن‌ پس‌ مولانا را «پدر» خطاب‌ مي‌كرد. روايت‌ كرده‌اند كه‌ روزي‌ ركن‌الدين‌ شيوخ‌ و اكابر شهر را دعوت‌ كرده‌ بود. ناگاه‌ مولانا با ياران‌ خود از در وارد شد. بالاي‌ مجلس‌ نشست‌ و سپس‌ سماعي‌ بزرگ‌ برپا داشت‌ و مجلس‌ حالتي‌ ديگر به‌ خود گرفت. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ «ياران‌ خود» منظور مردم‌ كوچه‌ و بازار بوده‌اند؛ زيرا «اكابر شهر» كه‌ در مجلس‌ حاضر بودند. ركن‌الدين‌ نماز جماعت‌ را در مسجد قلعه‌ محل‌ اقامت‌ خود - ارگ‌ شهر - برپا مي‌داشت‌ و گاهي‌ مولانا به‌ آنجا مي‌رفت‌ و اقامه‌ نماز مي‌كرد؛ و زمان‌ درازي‌ برسر نماز مي‌ايستاد.پس‌ از چندي‌ سلطان‌ به‌ مراد ديگري‌ سرسپرد كه‌ اين‌ كار سبب‌ رنجش‌ عميق‌ مولانا گرديد؛ و از آن‌ پس‌ در كار وي‌ خلل‌ وارد شد. از اين‌ روي‌ براي‌ استمالت‌ از مولانا «پنج‌ هميان‌ سيم‌ سلطاني» به‌ مدرسه‌ فرستاد؛ ولي‌ او آنها را نپذيرفت‌ و دستور داد تا كيسه‌ها را بيرون‌ از مدرسه‌ گذارند تا هركه‌ خواهد از آن‌ بردارد.17چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اين‌ زمان‌ در كار سياسي‌ ركن‌الدين‌ خلل‌ وارد شده‌ بود و براثر ندانم‌كاري‌ها، مغولان‌ را به‌ جنگ‌ برانگيخته‌ بود كه‌ روش‌ او مورد تاييد معين‌الدين‌ پروانه‌ نيز نبود. مغولان‌ در روم‌ نيروي‌ فراوان‌ يافته، برآسياي‌ صغير مسلط‌ شده‌ بودند و عملا حكومت‌ از دست‌ سلجوقيان‌ بيرون‌ رفته‌ بود. ركن‌الدين‌ براي‌ جلوگيري‌ از اين‌ نيروي‌ روزافزون‌ از قونيه‌ به‌ شهر آق‌سرا رفت. مولانا او را از اين‌ سفر و اين‌ اقدام‌ منع‌ كرد و برحذر داشت؛ ولي‌ سلطان‌ اين‌ راهنمايي‌ را نپذيرفت‌ و رفت‌ و سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌اي، در همان‌ شهر به‌ دست‌ دشمنان‌ به‌ قتل‌ رسيد. او را با زه‌كمان‌ خفه‌ كردند و چنين‌ شايع‌ شد كه‌ چون‌ مولانا از او رنجيده‌ خاطر گشته‌ بود، عاقبت‌ به‌ دنبال‌ مسائل‌ سياسي‌ به‌ قتل‌ رسيد. آيا نمي‌توان‌ انگاشت‌ كه‌ علت‌ رويگرداني‌ سلطان‌ از مولانا و برگزيدن‌ مريدي‌ ديگر مربوط‌ به‌ دسته‌بنديهاي‌ سياسي‌ بوده‌ است؟ در هر صورت‌ بعدها، به‌ گونه‌اي‌ اغراق‌آميز شايع‌ شد كه‌ در آن‌ لحظه‌ كه‌ مي‌خواستند ركن‌الدين‌ را خفه‌ كنند، او فرياد زد: «مولانا، مولانا» و مولانا در مدرسه‌اش‌ دو انگشت‌ خود را در گوشها نهاد و غزلي‌ سرود كه‌ مطلعش‌ اين‌ است:نگفتمت‌ مرو آنجا كه‌ آشنات‌ منم‌در اين‌ سراي‌ فنا، چشمه‌ حيات‌ منم؟‌‌و سپس‌ افزود: «در آن‌ عالم، احوالش‌ نيكو باشد» 18 با در نظر گرفتن‌ اين‌ مسأله‌ كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ در قتل‌ ركن‌الدين، معين‌ الدين‌ پروانه‌ دخالت‌ داشت؛ 19 و اين‌ شخصيت‌ مهم، تحت‌ تاءثير فراوان‌ مولانا بود مي‌توان‌ چنين‌ تصور كرد كه‌ در فعل‌ و انفعالات‌ سياسي‌ دربار، نظر مولانا ملحوظ‌ مي‌گشت. پس‌ از اين‌ واقعه، معين‌الدين، پسر شش‌ساله‌ و يا به‌ قولي‌ دو ساله‌ سلطان‌ ركن‌الدين‌ را كه‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو نام‌ گرفت، به‌ سلطنت‌ نشانيد و عملا كارهاي‌ حكومت‌ را خود در دست‌ گرفت. اين‌ زمان‌ دوره‌ اوج‌ قدرت‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود واين‌ چنين‌ مولانا با واسطه‌ او مي‌توانسته‌ در امور سياسي‌ و اجتماعي‌ دخالت‌ نمايد.افلاكي‌ مي‌نويسد: روزي‌ مولانا مجلسي‌ ترتيب‌ داده‌ بود و «همه‌ بزرگان‌ دولت» در خدمتش‌ بودند و او پيوسته‌ آنان‌ را به‌ تواضع‌ در برابر «مردان‌ خدا» توصيه‌ مي‌كرد.20 رفتار سياسي‌ - اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ آنچنان‌ آمرانه‌ و احترام‌ برانگيز بود كه‌ گويي‌ از فرمانروايان‌ چيزي‌ كم‌ نداشت.پي نوشتها:1- الافلاكي، مناقب‌العارفين‌ ج‌ 1 ص‌ 146، 151، 153، 183، 225، 262، و ج‌ 2، ص‌ 706، 708. رك. گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 354.2- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 201.3- دكتر زرين‌كوب، سرني، ج‌ ص، ص‌ 643، 644.4- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 48 و ص‌ 387، 388، 3895- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 2، ص‌ 797، 798.6- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 214.7- همان‌ ص‌ 4398- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 581.9- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 235.10- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 479.11- فروزانفر، رسال‌ در احوال...، ص‌ 28، 29.12- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 44، 45.13- همان، ص‌ 55.14- شيرين‌ بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 919، 920.15- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 443، 444، و ج‌ 2، ص‌ 706، 707.16- همان، ج‌ 1، ص‌ 103، 104، ج‌ 2، ص‌ 706، 707.17- الافلاكي، ج‌ 1، ص‌ 337، 339، 389.18- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 148، 149، 389، 449.19- دكتر بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 920.20- سلطان‌ ولد، معارف، ص‌ 128، 129.

بررسي طنز آميخته به هزل در مثنوي معنوي مولانا

http://www.mahmag.org/farsi/reviews.php?itemid=486

وحید ضیایی---بررسي طنز آميخته به هزل در مثنوي
فصل سوم كتاب هزل تعليم است.
پيش تاليف:مولانا را عموماً شاعري عرفاني مي شناسند، گاه مانند بسياري از شاعران به آسمانها مي برند و زمينيان را در نا كجا آباد نوشته هايش سرگردان مي خواهند گاه او را به ورطه ي نقد كشيده نوع ديگرش را در خاورها و باخترهايي دور به بحث و جدل يا قبول و تغيير مي نشينند.

بحث هزل در ادب فارسي كه عموماً آنرا خلاف جمع ادبيات شمرده اند گسترده بوده و در سالهاي نزديك با بازخواني ادبيات به قلم نويسندگان در چر و تعديل اين آثار حرف ها زده و كوشش ها شده است. براي نخستين بار سنائي است كه هزل خود را تعليم ميخواند و بافاصله گذاشن بين هزل صرف و طنز به نوعي از گفتار صادقانه دست مي يابد كه به تفهيم عوام از طريق زبان خاص خودشان به زبان كوچه بازار عموما هزل – مي پردازد اعتقاد به اينكه علاوه بر جنبه ي اخلاقي و وجهه سياسي اجتماعي هزل ها كه در آثاري مثل مثنوي يا آثار سنائي ديده شده مي توان به برداشتي نو از اين مقوله رسيد يعني هزل را بعنوان ژانر يا قالب يا هنري در بيان آراست و در نظر گرفت شايد به زماني فراخ نيازمند است تا تعاريف روشن تر شده به ديدگاهي نو در اين زمينه ها برسيم تا سنت ادبي جايش را به تفكر مدرن بدهد و تعاريف از نوع تعريف شوند
در اين مجال با بررسي سه حكايت هزل آميخته به طنز مولانا سعي داريم نشان دهيم كه مولانا به عنوان بزرگترين شاعر و آرماني ترين آنها در ذهنيت ايراني خود از اين شيوه بهره ها برده و نسبت به بسياري از اديبان معاصر روشنفكرتر بوده است مولانا، حكايات خود را به نوعي داستان واره گي مي آرايد و در بيان اين داستانها حتي از پوشيده گوئي نيز دست مي كشد روشي كه بنا به دلايلي جايش را به هزل داده و به نوعي ديگر در ادبيات ايران سر بر آورده است اين مقاله به اشاره و نقد اين حكايتها و واژه هاي كليدي، تصاوير و نحوه ي بيان و گاه نقد و بررسي اشعار او مي پردازد تا از خلال واژگان، مفاهيم و انديشه ها گاه جرقه هائي از سوالاتي برسد و در نهايت به بررسي هزل در ذهن مولاناي بزرگ بپردازد.
در انتخاب اين سه حكايت سه دليل نهفته است اولين حكايت بعدي فلسفي و عرفاني از زباني هزل آميز است آميخته به حكايات كوچك و گاه بلند، حكايات خاتون و خر اجتماعي ترين هزل موجود در اشعار اوست هزلي كه بيشترين خصوصيات روايي داستاني را به خود دارد و نهايتاً داستان يا حكايت سوم كه تداوم داستاني تاريخي داشته از هر دو باب ميشود به تفسير نشست اين فصل بررسي اين حكايات از منظر هزل و تعليم و نقد است.

حكايت اول: تعليم مولانا به ادب هزليات
از ميان حكاياتي كه به قلم زيبايي مولانا در معراج هاي ناگهاني اش و در پستي و بلندي زبان و عروجش به ميان مي آيد حكايت معروف به امرودبن است. در ظاهر امرودبن درختي است كه هر كس بر بالاي ان ميرود گمان و ظن بد در حق دوستارش مي برد اما اين نه از راه درست كه از راه خلاف است.
حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مي نمايد ترا كه چنينها نمايد چشم آدمي را سر آن مرودبن فرود آي تا آن خيالها برود و اگر كسي گويد كه آنچه آن مرد مي ديد خيال نبود جواب اين مثال است نه مثل، در مثال همين قدربس بود كه اگر بر سرا امرودبن نرفتي هرگز آنها نديدي خواه خيال و خواه حقيقت.
در بيان عبارات يا زبان شعر كه فن مهم و بي همتاي مولانا در زمان خويش است و هيچ يك از همدورگانش اينگونه زبان را به بازيچه ي انديشه نبرده اند هر چند نسبت به حكايت كنيزك و خرالفاظ استفاده شده، پرده پوش تر و عورت تر است اما نحوه ي حركت مولانا و روايت از سر خواسته يا اجبار گويي به تراژدي مي ماند كه از اول قصد شاعر براي بيان امري ديگر به چشم مي خورد (آن زني مي خواست تا با مول خود/ بر زنده در پيش شوي گول خود )
از جنبه جامعه شناسانه اين رفتارها يعني خيانت زنان به شوهران كه در جاي جاي ادب فارسي بدان شاهديم شايد يكي از معمولاترين پروسه هاي شعري ايراني مي باشد اگر چه زن به مفهوم نمونه و كامل در چهره ي اسطوره هاي شاهنامه اي و ديني ستوده شده است اما گويي نگاه مرد سالارانه اي تاريخ ايران هرگز اجازه ي موشكافي اين امر را به شاعراني هر چند آگاه مانند مولانا نداده است.
در جامعه ي فئودالتيه آن زمان كه ايران مركز فتنه و تجاوز بود و اكثر مردان اين سرزمين به گواهي تاريخ در سفرها و جنگها روزگار مي گذارند و زنان جز عورتاني پرده نشين و كارخانه اي براي توليد مثل نبودند در حالي مورد بهره كشي قرار مي گرفتند كه انواع فجايع اخلاقي را آزادي نسبي مردان برخوردار بوده و زنان در جامعه ايراني جز در مواردي كه در سايه ي خانقاه ها يا مراكز علمي ديني قرار ميگرفتند تا همپاي مردان به آموزش و پرورش روحي بپردازند. امكان بروز و ظهور عادي ترين نيازهاي خود را نداشتند پروسه خيانت زن همزمان با حمله مغول به ايران شروع ميشود هر چند در شاهنامه نيز زن واژدها هر دو در خاك جا مي گيرند اما اين در خاك بودگي در شاهنامه را نمي توان معياري براي جايگاه زن در كل ادبيات قبل از اسلام دانست زيرا شاهنامه بر خلاف كتب شعري ديگر فرهنگ نامه اي سترگ است كه نه مرام نامه اخلاقي نه مصلح انگاري يك توبه كار و نه واقعيت صرف كه نگارنده اي سترگ مانند فردوسي دست به خلق شاهكاري مي زد كه همه ي اين موارد را در كتابي بگنجاند تا تاريخ و ادب و هنر و سرزمينش را در آن به رشته ي تحرير در آورد. اگر در جايي شاهنامه زن را پست مي خواند اين پروسه را نمي توان تعميم داد بلكه حقيقت امر اينست. كه شاهنامه در وجود « گرد آفريد» خلاصه مي شود وزن اسطوره اي و اثيري شاهنامه و همه ي قهرمانهايش نه در سخنان منظوم آن كه در بستر شخصيت سازي فردوسي نقد ميشوند به هر حال با حمله مغول ايراني زن اثيري گرد‌ آفريد نشانش را به ورطه ي فراموشي مي سپارد چنانچه رستم را نيز ورد گوشه هاي خود بيني و خود محوري و خود مداري و تنهايي گرايي خانقاه ها دور از هر چه شور و شعر است مي و شاد خواري است از هر چه شادماني است به غم پناه مي برد و عكس العمل زبوني اش را در مقابل حمله ي مغول به تحكم در برابر زن مي كشاند. از اينجاست كه بحث خيانت زن اوج مي گيرد و كمتر متن طنز و هزل وجه ي را ميتوان سراغ گرفت كه بحثي در اين مورد نداشته باشد. از طرفي بحث حيله گري زنان است كه گمان ميرود ربط به نگاه كتاب مقدس اسلام نسبت به زن بوده و به خصوص جائي كه مستقيما ابولهب را در كنار زنش لعنت فرستاده ميشود و آيه اي درباب جادوگري و حسد زنان باز مي شود اگر چه شايد بتوان گفت كه ثم كلي اسلام ارج نهادن به مقام زن حتي در مورد زنده به گور كردن دختران نيز مي باشد اما تاريخ اين ارج نهادن را ناديده گرفته و اجراي اصول فقهي بيشتر به بسته بودن مقررات در مورد آنها اشاره داشته است حيله گري از صفات است كه اينگونه به نقد كشيده ميشود.
پس به شوهر گفت زن كاي نيكبخت من بر آلم ميوه چيدن بر درخت
چون بر‌‌آمد بر درخت آن زن گريست
ج چون ز بالا سوي شوهر بنگريست
گفت شوهر را كه اي مابون رد
ج كيست آن لوطي كه بر تو مي فتد
تو به زير او چوزن بغنوده اي
اي فلان تو خود مخنث بوده اي؟
بعد از بيان حيله گري زنانه آغاز ماجرا در توالي بدون حرف و حديث اضافه، پيش گرفته ميشود و زن از بالاي درخت مرد رامابون مي نامد.
مابون: در فرهنگ ادب فارسي اين لغت در كنار شاهد و لوطي بچه، غلام بچه و غيره بكار رفته و اشاره اي دارد به فرهنگ همجنس گرايي در ادب فارسي كه دكتر سيروس شيسا در كتاب ارزشمند شاهد بازي در ادب فارسي اشاراتي نيك بدان كرده اند. اين فرهنگ نيز اگر چه در بين تمامي ملل مرسوم بوده است اما در دوره اي از تاريخ ايران شيوه پيدا مي كند كه باز به مقوله ي زن بي توجهي ميشود اشاره به داستاني بجاست كه در دوران قاجاريه در قزوين هنگاميكه زني از زنان حكام يا از فرودستان از ميان آنها مي گذشت توجه بدين نكته باشد كه زنان حق خروج از خانه را بي حضور شوهر حجاب يا كامل نداشتند شخصي بعنوان دور باش ندا در مي داد ك دور شويد- كور شويد و بدين گونه مردم و بخصوص مردان مجبور بودند تا صورت خود را پشت ديوار كرده و از نگاه كردن به زنان خود داري كنند اينگونه ميشود كه فرهنگ مردگرايي بي هيچ ريشه اي از تفكر مربوط به ( sodomy) در ايران شكل مي گيرد و از زمان ورود تركان تا زمان حاضر ادامه مي يابد. لوطي، بچه باز، درويش، رقيب و كلماتي مانند اين نيز به يك مضمون در اين گونه اشعار بكار ميروند.
گفت شوهر نه سرت گويي بگشت

از سر امرودبن من همچنان

هين فرودا تا ببيني هيچ نيست
و رنه اينجا نيست غير من به دشت
كژهمي ديدم كه تو اي قلبتان جج

اين همه تخييل از امرودبني است


در اين داستان كوتاه كه روايت خيانت زن و حيله بازي او در فريفتن است به مصداق تاويل متن شايد بتوان مانند هر داستان ديگري در رواياتي مختلف به بحث در مورد آن پرداخت از لحاظ اخلاقي- جامعه شناسي – تفاسير عرفاني و حتي فقهي اما بحث و منظور اين مقاله نه بحث بر سر اين قضايا كه تحليل رويكرد هزل پردازانه مولانا به عنوان شاعري ست كه اهل ادب و قاطبه ي آن ايشان را به عنوان مراد و شيخ شاعران پذيرفته اند و حتي آنگونه كه به زندگي بسياري از شاعران از لحاظ اخلاق ايراد وارد مي آيد و آمده است جز در مواردي در مواجهه باسمش حرف و حديث كمتر است غرض بيان نحوه و شيوه ي گفتار اوست كه مولانا در اولين نوع از اين نوشتار خود پاسخ روشن را آشكار مي سازد و به بحث در چرايي بيان

حكايت به اين روال مي كند:
هزل تعليم است آنرا جدشنو

هرجدي هزل است پيش هازلان
توشو بر ظاهر هزلش گرو
جهزلها جداست پيش عاقلان

اين ابيات به تمامي منظور و هدف مولانا را در مواجهه با مخاطب كه عادت به زبان تعليمي و مذهبي و اسطوره اي مولانا دارد مي رساند. مولانا خوب مي داند كه بيان چنين مباحثي در جامعه ي طبقاتي تاريخ ايران شايد به نحوي مورد عتاب واقع شود و همين مهلت و پرس وجوي مريدان باعث پاسخ روشن او ميشود كه البته نه از خود او كه برگرفته از نوشتار صريح و شعر دقيق سنائي است كه فرمود:
بيت من بيت نيست اقليم است
هزل من هزل نيست تعليم است

ادب طبقاتي
در جامعه ايراني از دير باز رسم بر اين بوده است كه نازل ترين شوخي ها و عناوين را در محافل خصوصي رد و بدل گردانيده در محافل عموم از ذكر اين لطافت و نوادر دوري جويم و حتي شخص بسيار مذاح كننده را فردي پرور و بسيار گو بپنداريم. اين طرز فكر غلط كه به نحوي به ادب طبقاتي مشهور است. از آنجا ناشي ميشود كه ايراني ها براي خود شخصيتهايي دو گانه قايل بودند و ارباب و رعيت، بزرگ و كوچك خان و مخدوم، ظالم و مظلومي بوده كه در حفظ شان و مرتبه ي طبقه ي خويش لاجرم بوده است از اين روست كه بيان اين نقاط در جمع اي كه از هر گروه و طبقه اي حضور داشته اند مجاز نمي بوده است. از مقوله دور نيفتيم مولانا در اين دو بيت فاصله هزل و تعليم را مي شكند و به نوعي شعار هدف وسيله را توجيه مي كند را مي پذيرد زيرا زماني كه چاره اي جز بيان آشكار مسائل نباشد- چه به لحاظ هدف اخلاقي – چه تربيتي و چه بيان صريح رذايل اين گروه بزرگ عوامند كه ايهام و استعاره را پذيرفته با دهان فراخ در مجلس ايشان حضور بهم مي رسانند: حتي نگرش به اين مقوله خود نوعي جامعه شناسي ادوار تاريخي ايران را مي طلبد و شخص گوينده بايد به سطح كساني كه حرفي را مي زنند توجه كنند از همين روست كه خود مولانا در جايي ديگر مي سرايد:
چون كه با كودك سروكارت فتاد پس زبان كودكي بايد نهاد
ج
به هر حال مولانا از مخاطب و خواننده بي خويش ميخواهد كه خود را فاضل تر از ضعيف انگاري نوشته اش بپندارد و پيش فرض عاقلي را بر گرده ي مخاطبش مي گذارد!
هزل به عنوان يك تعليم دهنده زماني پابه عرصه مي گذارد كه به علت اختناق موجود يا بيان صريح نكته اي دور از عقل و حفظ جان باشد يا سطح فهم مخاطب پائين تر از گفتار فرد قاضي بسياري از داستانها و حكايتها بخصوص ايراني در وجهي پديد آمده اند كه اين مقوله را دارا باشند يعني مقوله ي هنر براي هنر كه در فرهنگ غرب بدان آشنايم در هيچ مورد سازگار با ادبيات كلاسيك ايران نمي تواند باشد چنانچه ادبيات جهان نيز، بايد توجه داشت كه بيان داستاني بياني است كه از ظرفيت هاي داستان استفاده مي كند تا مغز كلام را به مخاطب انتقال دهد. به همين دليل كافي است كه گاهي در تاويل متون فارسي اگر به نظريه مرگ مخاطب توجه كنيم و اين نظريه جديد را در آن استفاده كنيم به طرز مضحكي ادبيات ايران علت وسوئي ديگر گونه بخود مي گيرد. اكنون و در جهان معاصر يكي از دلايل بوجود آمدن طنز در اجتماع علاوه بر وجود تضادها موقعيت ها، تضاد گفتارها و كردارها همين اختناق موجود مي توانست باشد، عبيدزاكاني به عنوان يكي از بزرگترين شاعران و طنزپردازان ايران كه در نقطه ي رفيع تر از دهخدا ايستاده است اين طنز پردازي را حاصل اختناق موجود در زمانه اش مي داند تا با بيان صريح موضوع به اشاره اي به جا به ظلمي تعديي يا اعتراضي بپردازد كه چه بسا در عالم واقع بيان آن مورد مي تواند دردسرساز باشد. مولانا در اين حكايت هنوز به پرده دري كلمات نرسيده است و گويي مقدمه چيني مي كند براي داستان بعدي اش تا بتواند به روايت پردازي خود عمق و جان داده به سبك ويژه اش در طرح و بحث معراج دست يابد. داستان امرودبن اگر چه بيان حادثه اي غير اخلاقي است. اما زباني دريده ندارد زباني كه لازمه ي طرح مباحث هزل گونه است و اين دليل با ذكر علت مولانا نيز عجين شده خواننده را به فكر فرو مي برد كه اگر بيشتر داستانهاي عرفاني مولانا مي توانست با چنان تركيبي از وضع موجود جامعه گره بخورد چه معجوني مي توانست باشد معجوني كه عبيدزاكاني تنها نمونه ي شيرينش را ارائه داده است.

روايت دوم نگارگري پير روحي در هزل
گويي هيچ فسادي از آدمي تازه و نو نيست و اگر هر مريض و دوايي هر فكر و خطايي و هر انكار و گريزي كه نو مي نمايد شاخه اي در تنه ي پهن و ريشه ي فراخ تاريخ مي تواند داشته باشد. حكايت شهوت راني كنيزك با خر يكي از حكاياتي است كه اگر بصورت داستاني صرف بيان و باز آ‌فريني شود به تصور نمي آيد كه اين روايت كهن فارسي است يا داستاني از نوع داستانهاي اروتيك (Erotic) جديد كه خود داراي ادبيات و تعريفي در فرهنگ معاصر جهان است.

ادبيات اروتيك
ادبيات قرون وسطي به نوعي از نقاشي و شعر و مجسمه سازي روي آورد و اين هجمه بعد از انقلاب فكري رنسانس و پس زدن كليسا از امور زندگي مردم مغرب زمين بود، گوئي مردمي كه چون فنري زير استبداد شديد و توضيح و توبيخ كليسا به منكر و نامنكر و كافر و بي دين، انسان و حيوان تقسيم شده بودند در فرار از اين دورنگي سياه و سفيد بعد از باران رنسانس رنگين كماني را متولد كردند كه به جذبه اي زميني- و نه آسماني – بر فراز ابرهاي شك و دو دلي آسماني مغرب زمين را به كشف فضاهايي نو مجبور كرد در اين مقوله به دوشيوه نگارش بر مي خوريم.
1= پرنوگرافي (Pornography) يا دريده نويسي كه بيان عرياني، بي پرده و عاري از تكنيك هاي فني و هنري در نگاه به مسايل جنسي و حيواني آدمي است. در اين روش در همه ي شيوهاي (شعر و داستان ) نقاشي و مجسمه سازي بوجود آثاري پرداخت. بعد از گذشتن از اين ورطه به نوعي دوم از اين نوشتار يا فن مي رسيم كه به نوعي فرهيخته دست مي يابد.
ادبيات اروتيزم (Erotic literature) نوع خاصي از ادبيات شفاهي و كتبي است كه به مقوله ي سكس(sex) و زوايا و زوائد آن از چشم هنر نگاه مي كند . به زبان ساده تر بيان احوال و حالات رواني ، هنري ، زيبائي شناختي و حتي انسان شناختي با اين موضوع امتزاج پيدا كرده و حاصل آن نوعي از ادبيات است كه ديدگاهي انسان گرايانه و زيبائي شناختي بر اين امر ساده اما پيچيده بشري دارد امري كه بقاي نسل آدمي در گرو آن بوده پس مقدس اما وحشي ترين وجود وجهه آدمي نيز در نظر گرفته شده است. در اين نمونه داستان هم روايت مولانا روايت روايتي ناب از وجه اي غير انساني است كه نمونه اش در ادبيات اطو كشيده ي ايراني بسيار نادر است. «داستان آن كنيزك كه باخر خاتون شهوت مي راند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه و كدويي در قصيب خر مي كرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف يافت ليكن دقيقه كدو رانديد كنيزك را به بهانه به راه كرد جايي دور و باخر جمع شد بي كدو و هلاك شد به فضيحت كنيزك بيگاه باز آمد و نوحه كرد كه اي جانم واي چشم روشنم اير ديدي كدو نديدي ذكر ديدي آن دگر نديدي كل ناقص ملعون يعني كل نظر و فهم ناقص ملعون و گرنه ناقصان چشم ظاهر مرحومند معلون نه اند بر خوان ليس علي الادعمي حرج نهي حرج و نفي لعنت و نفي عتاب و غضب كرد. » نحوه ي بيان مولانا و داستان گونگي مبحث چنان گيراست و ناب و نتيجه ي موجود چنان كوبنده و تعليم چنان دور از عقل كه قدرت مولانا را در نمودن و جمع تضادها نشان مي دهد. اين حكايت به نظرم خود طنزي شگرف دارد يعني بيان چنين تابويي بصورتي بسيار خواندني (!) و ذكر تعليم از آ‌ن موقعيتي خاص بوجود مي آورد كه بسيار خواندني است و از لحاظ تعريف اهل طنز معاصر از نمونه هاي شاخص طنزاست كه نمي شود امكان ادامه ي آنرا جست زيرا گوينده به عظمت مولانا مي خواهد تا از زير تيغ اهل توبه و تذكير اهل سياست دور مانده باشد. چه دور نيست كساني كه مثنوي را هنوز نجس پنداشته خواندنش را غير اصولي و مرتدانه مي خوانند زيرا همين نمونه را اقدامات مولاناست كه هم اكنون بعد از سالها بعنوان هنر متفاوت ذكر ميشود به اعتباري هنگاميكه نوشتار و گفتاري ديداري يا شنيداري را مي بينيم كه از ديدگاهي كاملاً متفاوت به مقوله اي ديني يا اسطوره اي مي رسد حاصل تفكر غرب محور و رنسانس فكري است كه اتفاق افتاده موردي كه در سيماي غرب بيشتر بدان مواجهيم و طرز نگرش و افكار مولانا از اين لحاظ بسيار ستودني ست
آن خرند را به گان خو كرده بود
يك كنيزك يك اخري بر خود افكند
آن خرنر را به گان خو كرده بود
از وفور شهوت و فرط گزند
آن خرند را به گان خو كرده بود


نكته ي نخست: حسادت كنيزك و خاتون – از بين رفتن اختلاف طبقاتي در موضوع جنسي بحث دليل تراشي مولانا براي عمل كنيزك شهوت و زياده روي در اميال، تغيير خوي حيواني خر با عادت و تربيت انساني ، تيز هوشي كنيزك دريافتن راهي براي ايفاي عمل پليد ( رابطه اي آزادي ذهن در شكستن تابوها) تماميت انگاري خاتون حتي در موارد شنيع، طمع و آز ديوان فريبنده ي انسان جهت راندن خاتون بسوي عمل، دادن صفات تشخيص به خر در شمردن وصف بي قراري خر نسبت به كنيزك، بيان حيله بازي هاي خاتون و كنيز به نسبت يكديگر و استفاده بر عليه آنها جهت تاييد مكر زنان، عشق و شهوتي كه هر دو مجذوب و عاشق را كرو كور مي كنند- نوع تصوير سازي رابطه بين خاتون و خر، عوض شدن سخن مولانا در اواخر نسبت و استهزا و طنز شديد او در شمردن مردان نامرد روزگار و نمونه آوردن براي آنها
الف) حسادت كنيزك و خاتون:
بحثي كه در قسمتهاي قبلي مقاله نيز ذكر شد اشاره به حسادت زنان در كنار مكر آنان دارد و مولانا نيز با استفاده از اين حربه سعي مي كند دلايلي براي اثبات اين نظر بياورد و در محور داستاني نيز خلق حادثه هاي بعدي در راستاي اين خصيصه انجام مي پذيرد مولانا در روايت اين داستان به نحوي سعي كرده تا با قرار دادن پيش فرض هاي ذهني سنتي داستان را پيش برده و حرف خود را به كرسي بنشاند.
ب) از بين رفتن اختلاف طبقاتي در موضوع شهوت:
مولانا با بيان اين موضوع به نوعي به اين نظر مي رسد كه در مقابل برخي موارد مانند عشق يا شهوت كه بسيار شبيه به هم اند و موارد كه در ادب كلاسيك مجذوبان هر دو بدان مبتلا ميشوند يكي مي توان شمرد نوعي بي طبقه اي و وارستگي ( البته از نوع منفي را ) در اين داستان بيان مي كند. اين وارستگي در ادبيات مغرب زمين جايگاه هي رفيع دارد تا جائي كه بسياري از رمانهاي مدرن و عشق هاي اين چنين بر پايه ي همين وارستگي برنامه ريزي و پايه ريزي شده اند. اين رها شدگي مخصوصاً در رمانهاي آنها ديده ميشود.
ج) شهوت و زياده روي در اميال دليل مولانا، در غلبه نفس بر كنيز
از دير باز حتي پيش تر از روزگار تيره ي مغول و بعد از او بر ايران وجود عواملي بسيار قوي در بيرون درون و آرگيستا نتيزم ( بزرگ نمائي) اين عوامل در مقابل قدرت انسان تا بجايي پيش رفته كه بشر از اژدها وافعي و مار عقرب شهوت به ديو و هيولا و سگ و گرگ نفس در مقابل رستم ها و پرومته ها و سهراب ها كاسته شده است. گوئي به روند هزاره هاي قبل از هر موجود فرا زميني به خدايگاني تبديل ميشد براي پرستش اين باز عوامل بيروني ردايي براي پوشش عدم كوشش و جهل و خمودگي انساني مي شوند. انفعال آدمهاي قرون گذشته از طرفي و ترس از اعتلاي انديشه ها در جامعه ي قالب گرفته – قالبهاي مذهبي – فكري – سياسي و اجتماعي ايران و جهان دليلي براي اين نامگذاري ها ميشود. مولانا نيز خارج از اين محدوده نبوده و نيست بگذاريم از ابياتي چون
بخوردي مي كشد سوي درم– دخل و اخرجي ببايد لاجرم
شهوت از خوردن بود كم كن زخور – يا نگاهي كن گريزان شو زشر
كه در مباحث جامعه شناسانه و بحث تجزيه و نقد مكاتب عرفانه قرون ششم و هفتم و بعد از آن مباحثي ديگر را مي طلبد
هـ) تغيير خوي حيواني خر با عادت و تربيت انساني:
تاثير تربيت بر انسان و حيوان در روزگار ما ثابت شده است و اشاره مولانا به اين عمل نوعي پيش گويي بحساب مي آيد در روايت داستاني نيز اين پرداختن به جزئيات و شرح و بسط آنها لازمه روايت داستاني است
ط) رابطه آزادي ذهن در شكستن تابوها:
اينكه هر بن بستي در ذهن انسان او را از آفرينش و تفكر باز مي دارد امر بديهي است كه علم جديد به آن روي مي آورد اما اين عمل زماني نيز مي تواند در موارد منفي نيز صادق باشد تيز هوشي كنيز و تفكر او براي پيدا كردن راهي براي شهوت راني هر چند خود داراي بار فكاهي است اما اين نكته را نيز در خود مستور دارد


ظ) تماميت انگاري خاتون حتي در موارد شنيع
تماميت خواهي از لوازم استباد فردي و گروهي ست وقتي ذهن انسان به خود محوري مي رسد اين خود محوري به نوعي به تماميت انگاري عجين مي شود كه چه بسا موجب افروختن آتش نابودي براي فرد ميشود، مباحث خود كامگي و رابطه ي آن با تماميت خواهي در تمامي حوزه هاي انديشه مورد بحث است، گويي يكي از اركان اصلي تفكر كلاسيك نوعي از تماميت انگاري در پديده ها و ارگان زندگي است طرز فكري كه تفكر خود را ار جح دانسته و از همين رو انديشه ديگر را رد، انكار يا نابود مي كند به نوعي ديگر سازه ها را نيز تنها زماني با اين خود در تساوي و همسان مي بيند كه تعاريف متشابهي براي آنها قابل باشد از اين جهت و با اين انديشه است كه طرز فكر خود محور تشكيل ميشود و بطور مثال انسان در داشتن آگاهي نيز دسته اي از آگاهي ها را به خود وخوديّت گروهي اش وابسته مي داند و حتي براي ديگري براي اظهار وجود نمي داند اين مورد نمود عيني چنين انديشه اي است زيرا آن نيز خارج از دير و كنشت و مسجد و كليسا توجيه پذير نمي شود و اگر كافري باشد باز حكم ارتداد از خود محوري فرد داده ميشود و قس علي هذا....ا


ج) حسد و از ديوان باستاني:
مولانا از حسد و آز مانند شاهنامه و برگرفته از ان بعنوان ديوان ازلي و ابدي فريبنده ي آدم استفاده مي كنند
كرد خاموش و كنيزك را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت
ط) صفت تشخيص در جايگاه طنز در جامعه هزل
به بيت زير توجه مي كنيم :
روترش كردي و جاروئي به كف جست آن خر برگسسته از علف
نيم كاره و خشمگين و جنبان ذكر زانتظار تو دو چشمش سوي در
كه گوئي محبوب يا معشوقي را چشم به در منتظر مي داند. سخن طنز آميز ( البته آميخته به هزل مولانا ) مورد توجه است
س) بيان حيله سازي زنان نسبت به يكديگر كه در بالا بدان اشاره شد
همساني عشق و شهوت كه هر دو در مواردي معشوق و عاشق را كر و كور مي كنند از موارد طنز آميزي است كه با وجود تفاوت بسياري كه بين ايندو در عرفان و افكار آييني ما مي گذرد در اين ميان تصوير سازيي كه مولانا در رابطه بين خر و خاتون انجام مي دهد خود از بازيهايي مولانا در آميختن هزل و تعليم به يكديگر است!
پا برآورد و خراندر وي سپوخت آتشي از كير خود در وي فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشرد تابه خايه در زمان خاتون بمرد
بردريد از زخم كير خرجگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد
روده ها بگسسته شد از همدگرج

كرسي از يك سو و زن يك سو فتاد
اما شاهكار مولانا علاوه براين آميختگي هزل و فلسفه و اشراق و طنز به يكديگر در اثبات روند شكل شناسي افكار طنز مولانا در اين مقاله و بررسي اين دو حكايت كه بي تاثير از انديشه زمانه خود نيست و نشان مي دهد كه مولانا نيز از رنج يا كاران صوفي نمايان چنانچه حافظ و عبيد نيز مي نامند، رنجور بوده است در ابياتي چند مشخص ميشود، او از زبان كنيز در مرثيه اي براي خاتون مي گويد:
كير ديدي همچو شهد و(!) چون خبيص
ج آن كدو را چون نديدي اي حريص

يا چون مستغرق شدي در عشق خر(!)
آن كدو پنهان بماندت از نظر
ج
ظاهر صفتت بريدي زاو ستاد
اوستادي برگرفتي شادشاد

و از اينجا به اصل قضيه كه تاختن و استهزاء امثال خود خرقه پوشان است مي رسد:


اي بسا زراقّ گول بي وقوف
از ره مردان نديده غير صوف

اي بسا شوخان زاندك احتراف
از شهان نا موخته جز گفت و لاف

هر يكي در كف عصا كه موسي ام
ج بردمد برابلهان كه عيسي ام

كه اهل زرق كاري وصوف پوشي و شاهان و شوخان ( كنايه از لوطيان است و لوطي به غير از معني عارفانه و درويش مسلكانه به افراد فاسد الاخلاق نيز گفته مي شد) را همگي بر مي شمرد و نهايت حرف خويش را به انجام مي رساند شايد اگر اين التقاط معني و مفهوم با روايت و زبان روايت نبود بسياري را بيان اين موضوعات جايز نمي شد اما تعجب اينجاست كه هنوز هم هستند كساني كه امثال اين هنرنمائي ها را ننگ ادب فارسي و لكه سياهي در تاريخ ادبيات ايران دانسته خواستار نفي ورد و سانسور آنها هستند.


حكايت سوم
اين حكايت سومين و آخرين حكايت مولانات كه به هزل آميخته علاوه برداشتن مواردي مختص خود كه شرح داده خواهد شد مواد ذكر شده اي را نيز در مورد هزل مولانا با خود دارد.
«حكايت آن دو برادر يكي كوسه و يكي امرد در عزب خانه اي خفتند شبي اتفاقاً امرد و خشتها بر پشت خود انبار كرد عاقبت دبّاب دب‌ آورد و آن خشتها به نرمي و حيله از پس او برداشت كودك بيدار شد به جنگ كه اين خشتها كو كجا بردي و چرا بردي او گفت تو اين خشتها چرا نهادي والي آخر»
در سطر اول بهتراست ذكر شود كه اين حكايت به نحوي جديدتر در يكي از اشعار ايرج ميرزا به نام « كاري ست گذشته است و سبوئي ست شكسته است» با مطلع : ديشب دو نفر از رفاقا آمده بودند....
كه در اين ابيات نيز به هزلي بر مي خوريم بسيار ركيك كه به ذم شاهد بازي دوران قاجار مي پردازد اگر چه در اين حكايت نيز همان وضعيت به روايت در مي آيد اما نتايخ هرمونوتيكي ( تاويل پذيري ) مولانا بسيار عميق تر است از آثار ايرج كه دوران او نيز ساده پسندتر بود با ذكر ابياتي كه حضور هزل و تعليم با هم پيوند مي خورد به نتيجه ي بحث مي رسيم: امردي و كوسه اي در انجمن – آمدند و مجمعي بد در وطن
مشتعل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمانه ثلث شب

لوطيي دب بر دو شب در انبهي
خشتها را نقل كرد آن مشتهي

دست چون بروي زد او از جابجست
گفت هان تو كيستي اي سگ پرست

و در ادامه طفل را به زبان مي آورد تا از وضعيت بر آن دوران در شاهد باز بودن و دانش اندوزي فرزندانش سخن براند مولانا از بردن نام اعضا بدن در اين ابيات ابائي ندارد و در اين حكايت نيز به مواردي اشاره مي كند كه به نوعي علت و معلول را وابسته به هم مي داند به اين معني كه اگر گناهي به وجود مي آيد نه فقط فاعل كه مفعول نيز، نه فقط قاتل كه مقتول را نيز در انجام آن مدعي مي داند و در نهايت انسان را نه به چهره كه به ذات و گرايش نسبت به مطالب آگاه و طالب مي داند
اينكه تفكرات هر شخص مي تواند نمودي در چهره او پيدا كند را رد مي كند و از خواننده مي خواهد تا به انديشه در اين مورد بپردازد


حكايت مولانا در هزل
حكايت بزرگ مولانا در همه جانبه بودن اوست، در حكاياتي از اين نوع كه آمد و حكاياتي كه مي آيد مولانا به زبان و انديشه مسلط است و بر خلاف شاعران ديگر كه خود را محدود به قوالب عروضي مي كند قالب مثنوي را بر مي گزيند كه آزاد ترين قالب براي گفتار و انديشه ورزي است از طرفي افكار بلند مولانا از گوشه درس مدارس فقها تا بازار مسگران و سماع و فعاليت فكري شديد او در آموختن علوم باعث شده است تا مثنوي معنوي محصول عالي باشد از انديشه هاي فلسفي و عرفاني و اشراقي مولانا، اما سخن اينجاست كه بيان اين لطايف مانند سخن گفتن مولانا نبايد به موضوعي صرف محدود شود. مولانا را مي توان از ديدگاههاي ديگر بررسي كرد و انديشيد كه يك انديشه جامع را مي توان از ابعاد مختلفي بررسي كرده هزل آميخته به طنز و تعليم يكي از اين گرايشات بوده در اين مجال ميتوان به مواردي ديگر نيز رسيد بررسي روان شناختي حكايات از لحاظ مخاطب شناسي شاعر انديشه شاعر نمود آن در كلمات بررسي نحوه گزينش كلمات و چيدمان افكار مولانا، توجه مولانا به گويش واداي كلمات و انتخاب آنها، گرايشات مولانا در انتخاب مضامين همه و همه از موضوعاتي هستند كه مي توان به ادب كلاسيك ايران غنايي نو بخشند.

مثنوى معنوى

http://www.ketabname.com/main2/bookreview/review.php?serial=1777&nid=2100

قوت از حق خواهم و توفيق و لاف
تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف
هنوز مولانا روى در نقاب خاك نكشيده بود كه دفترهاى نخستين عميق ترين و بلند آوازه ترين اثر او مثنوى به وسيله كاتبان استنساخ شد.
نسخه بردارى از مثنوى پس از ولات مولانا در چهارم جمادى الاخر سال 672هـ.ق كه به احتمال قوى ختم مثنوى هم با وفات آن مرد بزرگ فاصله چندانى نداشته آغاز شده است.
اگر از نسخه هاى فاقد اعتبار معقول تاريخى و نسخه هاى مجعول و نسخه هايى كه در قرائت تاريخ كتابت آنها خطا شده است ونسخه ناقصى كه فقط حاوى يك دفتر از مثنوى است صرف نظر كنيم به نسخه شماره 51 كتابخانه موزه مولانا در قونيه مى رسيم كه همه دفترهاى ششگانه مثنوى را در بر دارد و نسخه حاضر كه اكنون در دست شماست به استناد همان نسخه فراهم شده است . اين مثنوي كه عكس آن در سال 1371 در مركز نشر دانشگاهى چاپ شده است، به نظر مثنوى شناسان و مقدم بر همه آنان زنده ياد ر. ا. نيكلسون و مرحوم عبد الباقى ، به خط محمد بن عبدالله قونيوى به پايان رسيده است . پس از اتمام اين نسخه ، پيش نويس هائي كه به خط حسام الدين چلبى در حضور مولانا جلال الدين قرائت و تصحيح شده بود، طبق عادت ديرينه به خاك سپرده شده است. اكثر نسخه هاى خطى كهن و معتبر و معتبر مثنوى كه در كتابخانه موزه مولانا و ديگر كتابخانه هاى دولتى يا شخصى قونيه و بعضى شهرهاى تركيه نگهدارى مى شوند، تقريبا همه با اين نسخه مقابله شده اند. جاي هيچگونه ترديد نيست كه اين نسخه صحيح ترين و موثق ترين نسخه مثنوى است.
تعداد ابيات اين نسخه 25676 بيت است و از نسخه زنده ياد نيكلسون كه حاوى 25632 بيت است، 44 بيت بيشتر دارد. اختلاف ابيات هر دفتر در نسخه نيكلسون و قونيه از اين قرار است:
دفتر اول 15 بيت دفتر چهارم
دفتر دوم 12 بيت دفتر پنجم 2 بيت
دفتر سوم 1 بيت دفتر ششم 14 بيت
شهريور ماه 78 _ تهران توفيق هـ سبحانى


مثنوى
مثنوى را مولانا جلال الدين، شاعر بزرگ جهان اسلام كه در قرن هفتم هجرى/ سيزدهم ميلادى در قونيه مى زيسته و در همانجا وفات يافته فراهم آورده است. در مناقب سپهسالار كه يكى از كهن ترين منابع مربوط به مولانا و مولويه است، آمده است كه مثنوى به خواهش يكى از محبوب ترين مريدان مولانا، يعنى حسام الدين چلبى تدوين شده است . در مناقب افلاكى هم كه مؤلف آن از وابستگان اولو عارف چلبى بود كه در زمان سلطان ولد در آرامگاه مولانا مثنوى خوانى مى كرد، همان مطلب تكرار شده است. مولانا هم در ديباچه مثنوى و هم در آغاز هر دفتر مى گويد كه كتاب را به درخواست حسام الدين تدوين كرده است.
هم از اطلاعاتى كه مآخذ به دست مى دهند و هم اطلاعاتى كه از متن مثنوى به دست مى آيد، معلوم مى شود كه مولانا هيجده بيت آغاز مثنوى را خود نوشته است و ديگر بخش ها را او تقرير كرده و حسام الدين چلبى آن ها را روى كاغذ آورده است. هر دفترى كه به اتمام رسيده ، چلبى آن را براى مولانا قرائت كرده، موارد ضرورىُ اصلاح شده ، بعد از آن حسام الدين بار ديگر آن را پاكنويس كرده است.
مولانا كتاب خود را مثنوى ناميده است كه نام يكى از قالب هاى شعرى ادبيات اسلامى خاور زمين است. نام ديگرى بر آن ننهاده است. در آغاز دفتر اول، ابتداى دفتر دوم، باز در آغاز دفتر سوم، دفتر چهارم، و در ابيات آغازين دفتر ششم كه آخرين دفتر اين كتاب است، كتاب خود را به همين نام خوانده است. به همين دليل است كه هرگاه كلمه مثنوى بر زبان آيد، همين كتاب از ذهن خطور مى كند. اما كلماتى چون صيقل الارواح يا حسامى نامه كه در دفتر دوم و ششم از سوى مولانا به مثنوى داده شده ، نام هاى اين كتاب نيست، بلكه صفات كتاب است. مولانا در ديباچه مى گويد كه مثنوى براى خود القابى دارد و چند لقب را هم بر مى شمارد.
جا دارد گفته شود كه ميان اسلوب بيان مولانا در مثنوى و شيوه بيان او در ديوان كبير هيچ فرقى نيست. بارزترين صفت هر دو، عدم تكلف است، چنانكه اين بى تكلفى حتى قافيه را هم تحت تاثير قرار داده است. اساساَ سخنانى كه نتيجه انديشه يى متعالى است و به همان ترتيبى كه از درون مى جوشد، و بدون تامل در چگونگى آنها از طريق تداعى بر زبان مى آيد، طبيعى تر از اين راهى ندارد. مولانا چنان نيست كه انديشه هاى خود را پس از تاملات دور و دراز بر روى كاغذ بياورد، و سپس با تاملات طولانى براى اصلاح آنها صرف وقت كند. موضوع سخن او آماده است.
يكى از بزرگترين مزاياى شاعرى ، و شايد اولين مزيت آن كه قابليت تداعى است . در وجود مولانا به حدىُ است كه نظير آن ديده نشده است. مولانا كه باريك ترين نكته هاى همه دانشهاى زمان خود را مى داند، با احاطه به چند زبان اشعار همه شاعران را خوانده است، و در كنار آن هوشى فوق العاده سيال، روحى بسيار ظريف ، ذوقى بى مانند، عشقى بى بديل ، احساس و ادراكى بى نظير دارد، و فردى است كه نماد و ذوق و غليان و حيرت و همه پديده هاى عالم معنى است ، مثنوى را مى سرايد ، در ذهن او معانى به دنبال هم مى آيند، حكاياتى مناسب بحث ها حكايت هاى ديگر را به خاطرش خطور مى دهد، انبوه كلمات بدين سان به دنبال هم جارى مى شود . در ضمن بيان حكايتى، به انسانى يا حيوانى كه در حكايت آمده است. خطاب مى كند، اما بى درنگ سخن را خود به دست مى گيرد. مولانا وقتى با آن همه تلاطم به سخن در مى آيد، ناگهان آن حكايت ساده جان مى گيرد. و آنگاه كلمه ها به آتش و اشك بدل مى شوند.
آن سخنانى كه طوطى در ارسال سلام به وسيله بازرگان به طوطيان هندوستان مى فرستد كه در دفتر اول، آمده است ، بهترين مثال در اين مقوله است. مولانا چون ناگهان به خود مى آيد قصه نيز عادى مى شود. هنگامى كه اين شيوه خارق العاده بيان ، با يك شرح يا يك تحليل روانى به پايان مى رسد، و حتى گاهى پيش از آن كه به پايان برسد، كلام چنان اقتضا مى كند كه بحثى ديگر مطرح گردد، حكايت اول نيمه تمام رها مى شود، به بحثى ديگر و حكايتى مربوط به آن بحث مى پردازد. پيش از پايان آن حكايت، يك تحليل جا مى گيرد، ناگهان حكايتى ديگر و باز حكايت ديگر آغاز مى شود، پس از مدتها به حكايت اول باز مى گردد. بدين سان حكاياتى دارد كه چند بار به آن بر مى گردد، اما در بازگشت آن حكايت را به پايان نمى برد، بلكه غرق در مباحث ديگر مى شود و سخن اول و حكايت اول را پس از بحث هاى طولانى به پايان مى رساند.
برخى از كسانى كه ديوان او را با مثنوى مقايسه كرده اند. مى گويند كه در مثنوى از آن هيجان و خروشى كه در ديوان است، نشانى است. اين سخن تا جايى كه مثنوى را يك كل تلقى كنيم، صحيح است. بسيارى از غزل هاى مندرج در ديوان، حتى تقريبا همه آنها ماهيت تعليمى ندارند بلكه بيانى بديع از حالت هاى روانى و هيجانات درونى دارند. در حالى كه مثنوى براى سالكان به تحرير در آمده است. باورهاى مختلف دينى ، اصول تصوف، خصوصاَ فلسفه وحدت وجود _ هستى يگانگى _ مورد تحليل قرار گرفته، با حكايت مناسب ، و قصه هاى قرآن بيان شده است. هر حكايتى به انديشه كه مقصود گوينده است، تطبيق داده شده است. در اين ميان مولانا ادله يى ساده ولى تفكر انگيز ذكر مى كند كه مخصوصا قدرت ادراك او را نشان مى دهد. تمثيل مى آورد و معنى مقصود خود را به بارزترين شكل بدل مى كند، حتى از آوردن حكايات مضحك و گاهى زشت ابايى ندارد. در بيتى از مثنوى مى گويد:
هزل تعليم است آن را جدا شنو
تو مشو به ظاهر هزلش در گرو
اگر مثنوى يك كل تلقى نشود، چنانكه قبلا نيز گفتيم _ چنان موارد هيجان انگيزى دارد كه چون صاعقه مى درخشد ، چون برق مى سوزاند، مى غرد و محدوده عالم را در مى نوردد. اما اين نكته را هم نبايد از ياد برد: اگر مثنوى را به عنوان يك كل هم بپذيريم، خواهيم ديد كه سادگى خروش ، سهل انگارى ، عدم نظم ، شكوه، كمال و نقص موجود در آن ، خلاصه تجلى هزار و يكو گونه در درون يك هماهنگى قدرتمند، نوعى وحدت پديد آورده است.
تقريبا در همه مباحث مثنوى قصه هاى قرآن ذكر مى شود. در بسيارى از ابيات آن به طور لفظى و معنوى از آيات و احاديث اقتباس و تضمين صورت گرفته است. از اين رو حق به جانب كسانى است كه مثنوى را (مغز قرآن) مى نامند. مولانا در كتاب خود از اصول علم كلام، از فلسفه يونان و فلسفه حكما كه شكل اسلامى فلسفه يونان است، نظام آفرينش در اين فلسفه، و مناقب صوفيان بزرگ بحث به ميان مى آورد. در مثنوى جاى جاى به واقع گرايى هم اهميت شايان داده شده است. اين ، تنها در حكايات مثنوى نيست. مولانا هنگامى كه از سرزمين هايى سياحت كرده و مشهودات خود، سخن به ميان مى آورد، ارزش عظيمى به واقع گرايى قائل شده است. تمام عادات، رسوم، انديشه و احساسات يك عصر را به كيفيتى جان مى بخشد. كه مٍى توان با دست لمس كرد و با چشم ديد.
گاهى هم مولانا ماجراهاى حيات خود را به صورتى نهفته يا آشكار وصف مى كند و به بيان انديشه هاى خود مى پردازد. مثلا مى گويد كه حكايت اول بر سر او هم آمده است. گهگاه از شمس ياد مى كند. در اثناى كلام به شدت رو در روى قياس و استدلال مى ايستد و در لابه لاى كلام با ذكر نام يا لقب فخر رازى بر او تعريض مى كند. ممكن نيست كه همه حكايات موجود در مثنوى از سوى خود مولانا جعل شده باشد. مولانا براى توضيح انديشه خود و براى بيان منظور خويش به حكايات عاميانه و امثال و حكم سر مى زند. بسيارى از امثالى را كه حالا بر زبان مى آوريم، در مثنوى مى يابيم. از اين رو مثنوى از نظر ادبيات عاميانه هم حايز اهميت است. حكاياتى كه مولانا در كتاب ها خوانده ، مضامينى كه شاعران مورد علاقه او به كار برده اند در اوموثر بوده است. مثلا خود او مى گويد كه داستان فريفتن خرگوش شير را كه در دفتر اول آمده، از كليله و دمنه گرفته است.
اما آنچه بر مولانا در مثنوى تاثير اصلى داشته، حكيم سنايى و مخصوصا فريد الدين عطار بوده اند. افلاكى مى نويسد هنگامى كه حسام الدين چلبى مى خواست مولانا را براى تاليف مثنوى تحريض كند، به او مى گويد كه مريدان الهى نامه حكيم سنايى و مصيبت نامه و منطق الطير عطار را مطالعه مى كنند، از وى درخواست مى كند كه او نيز كتابى به شيوه الهى نامه و بر وزن منطق الطير تدوين كند.
مولانا در مثنوى ابياتى را عينا از اين دو شاعر اخذ كرده است. كتاب هاى فريدالدين عطار و مخصوصا الهى نامه سرمشق مولانا بوده است. اما مولانا الهى نامه يا ديگر كتاب هاى سنايى و عطار را برابر خود قرار نداده و از آنان اقتباس نكرده است. بهره گيرى او از اين كتاب ها و آثار ديگر از راه حافظه او بوده است. در نقل حكايت و نتيجه گيرى از آنها نيز همان راه را تعقيب كرده است. اما از جهت آن ويژگى هاى كه در سطور فوق از آنها سخن به ميان آورديم، اين تاثير در هنر مولانا كاملا ذوب شده است. خلاصه مثنوى از اول تا آخر يك جهان معارف است و اين كتاب در ميان آثار جهانى جايگاهى ممتاز دارد. در ميان آثار عرفانى و اشعار صوفيانه همانندى ندارد. مثنوى از همان تاريخى كه تاليف شده، اهميت عظيمى كسب كرده است، از سوى همه شيفتگان تصوف و ادبيات كه در راس آنها مولويه قرار داشتند، مورد پسند واقع شده است، حتى علمايى هم كه وحدت وجود را نپذيرفته اند و يا در پذيرش آن دچار دودلى بوده اند، نتوانسته اند عليه اين كتاب زبان درازى كنند، در هر كتاب تصوف، پس از قرآن و حديث، ابياتى از مثنوى را به عنوان شاهد نقل كرده اند. از ديباچه مثنوى و از جاهاى متعدد متن آن آشكارا بر مى آيد كه مولانا كتاب خود را به عنوان يك اثر الهامى توصيف مى كند و آن را به عنوان كتاب الهى عرضه مى دارد.
چاپ اول اين قطع از مثنوى بدون معانى لغت و عبارات عربى در سال 1380 عرضه شد كه با استقبال علاقه مندان روبرو گرديد در چاپ دوم براى آن كه اين قطع از مثنوى ، از معانى لغت كه در قطع بزرگ (رحلى _ وزيرى) آن آورده شده بود بى بهره نماند سعى شد معانى لغات مشكل و عبارت هاى عربى در پانوشت آورده شود. انتشارات روزنه اميدوار است توانسته باشد. در اين چاپ اسباب رضايت خاطر مثنوى خوانان را بيش از پيش فراهم كرده باشد.
من الله توفيق