http://www.ettelaat.com/local/ettelaat/rooznameh/1384/13840711/13840711_ETTELAAT+006_01.HTM

زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌تصور نمي‌رود كه‌ شخصيت‌ تاريخي‌ ديگري‌ در طول‌ زندگي‌ به‌ حد مولانا جلال‌الدين‌ مورد اعتقاد و علاقه، گروههاي‌ متعدد بوده‌ باشد. او مقام‌ دنيايي‌ نداشت. در جوار مدرسه‌اي‌ كه‌ برايش‌ ساخته‌ بودند، زندگي‌ مي‌كرد و در آن‌ به‌ اشاعه‌ مشرب‌ عرفاني‌ خود مي‌پرداخت. اغلب‌ به‌ دعوت‌ مريدان‌ و دوستان‌ به‌ خانقاهها و يا منازل‌ ايشان‌ مي‌رفت‌ و درجلسات‌ سماع‌ و بحث‌ شركت‌ مي‌جست؛ و اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در يك‌ شب‌ او را به‌ «چهل‌ مجلس‌ سماع» دعوت‌ كنند. در سر راهها و گذرگاهها و كوي‌ و بازار با مردم‌ گفتگو مي‌داشت‌ و گاه‌ به‌ دعوت‌ و گاه‌ بي‌دعوت، به‌ خانه‌هاي‌ آنان‌ و حتي‌ خراباتها و شرابخانه‌ها سر مي‌زد. از بعضي‌ از قشريون‌ كه‌ بگذريم، تقريبا همه‌ شخصيت‌هاي‌ سپاهي، اداري، روحاني‌ و انبوه‌ مردم، از اصناف‌ و گروههاي‌ گوناگون، معتقد مولانا جلالدين‌ بودند. از ميان‌ عمده‌ترين‌ آنان‌ مي‌توان‌ سلطان‌ كيقباد، سلطان‌ ركن‌الدين، سلطان‌ عزالدين، معين‌الدين‌ پروانه‌ (بزرگترين‌ شخصيت‌ ديواني‌ - سپاهي‌ وقت)، امير بدرالدين‌ گهرتاش، اتابك‌ سلطان‌ علاءالدين‌ كه‌ بعدها وزير دربار شد، جلال‌الدين‌ قرطاي‌ وزير، شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ وزير، نورالدين‌ جاجا حاكم‌ شهر قير، تاج‌الدين‌ معتز خراساني، امير و فرمانده‌ را برشمرد. در عوض‌ با صاحب‌ مقامات‌ كج‌رو ميانه‌اي‌ نداشت. دوستان‌ واقعي‌ مولانا مردم‌ كوچه‌ و بازار بودند كه‌ از تعاليم‌ او بهره‌ مي‌بردند، مورد حمايتش‌ قرار مي‌گرفتند و دردهايشان‌ را با او در ميان‌ مي‌گذاشتند. كودكان‌ او را مي‌شناختند و در سر راهها به‌ او روي‌ مي‌بردند.1 گوماج‌ خاتو همسر سلطان‌ ركن‌الدين‌ از مريدانش‌ بود و از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ بود: «پايهاي‌ خداوندگار را بوسه‌ها دادم.» 2به‌ طور كلي‌ اعتقاد مولانا جلال‌الدين‌ درباره‌ نظام‌ حكومتي‌ برمبناي‌ باورهاي‌ زمانه‌ بود. بدين‌ معني‌ كه‌ فرمانرواي‌ ناشايست، جامعه‌ و مملكت‌ را به‌ فساد و تباهي‌ مي‌كشاند و اصلاح‌ ملك‌ و ملت‌ بستگي‌ به‌ رفتار او دارد. او مي‌گفت: خوي‌ پادشاهان‌ در مردم‌ اثر مي‌كند و ايشان‌ حكم‌ حوضي‌ را دارند كه‌ مردم‌ به‌ مثابه‌ لوله‌هاي‌ وابسته‌ به‌ آنند؛ و برحسب‌ آنكه‌ حوض‌ پاك‌ يا آلوده‌ باشد، آب‌ لوله‌ها نيز چنين‌ خواهد بود. پادشاهان‌ خوب‌ و شايسته‌ را مي‌ستايد و بدها را نكوهش‌ مي‌كند. در نزد وي‌ دو نوع‌ گروه‌ وجود دارند: فرعونيان‌ و سليمانيان؛ كه‌ گروه‌ اول‌ مظهر پادشاهان‌ بد و گروه‌ دوم‌ مظهر پادشاهان‌ خوب‌اند. با پذيرفتن‌ اصل‌ «الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم» رابطه‌اي‌ را كه‌ بين‌ صلاح‌ و فساد و مردم‌ و صلاح‌ و فساد سلطان‌ وجود دارد، از نظر دور نمي‌دارد،3 و دركار ملك‌ «عدالت» را مي‌ستايد:او همي‌ دانست‌ كان‌ كو عادل‌ است‌فارغ‌ است‌ از واقعه، ايمن‌ دل‌ است‌بدين‌ جهت‌ سعي‌ در تربيت‌ و اصلاح‌ فرمانروايان‌ و دولتمردان‌ مي‌داشت. قدرتمندان‌ كشور از مولانا كمك‌ و نيروي‌ فكري‌ مي‌گرفتند و نصايحش‌ را به‌ كار مي‌بستند. معين‌الدين‌ پروانه‌ در كارها، دستورهاي‌ وي‌ را مدنظر مي‌داشت‌ و در امور سياسي، مريدوار تحت‌ تاثير وي‌ بود. گرجي‌ خاتون، شاهزاده‌ و همسر معين‌الدين‌ نيز از جمله‌ مريدان‌ مولانا بود و در راهش‌ صدقات‌ و نذرهاي‌ فراوان‌ مي‌داد. در مباحث‌ گوناگون‌ به‌ خصوص‌ در ميان‌ خيل‌ مريدان، مولانا با مهمترين‌ شخصيت‌هاي‌ فرهنگي‌ -- سياسي‌ زمان‌ خود، به‌ گونه‌اي‌ مرتبط‌ بودو با آنان‌ ملاقات‌ و يا مراوده‌ داشت. اگر اين‌ روايت‌ درست‌ باشد، در ابتداي‌ كار و بر سر راه‌ بلخ‌ به‌ مكه، در نيشابور با عطار ديدن‌ كرد، و از آنجا بود كه‌ در نوجواني‌ شيفته‌ و فريفته‌ انديشه‌هاي‌ عرفاني‌ او گشت. عطار نسخه‌اي‌ از «اسرارنامه» خود را به‌ او داد كه‌ مورد استفاده‌ فراوان‌ مولانا قرار گرفت؛ و بعدها بعضي‌ از حكايات‌ مثنوي‌ را از آن‌ اقتباس‌ كرد. دولتشاه‌ سمرقندي‌ در اين‌ باره‌ ‌‌روايت‌ مي‌كند زماني‌ كه‌ عطار جلال‌ الدين‌ را كه‌ كودك‌ بود، ديد به‌ بهاءولد گفت: «زود باشد كه‌ اين‌ پسر تو آتش‌ در سوختگان‌ عالم‌ زند» . اوحدالدين‌ كرماني، صوفي‌ بزرگ‌ زمان، به‌ سال‌ 635ه' در قونيه‌ با مولانا ملاقات‌ داشت‌ و بين‌ آنان‌ مسائلي‌ مورد بحث‌ قرار گرفت؛ هر چند كه‌ شمس‌ الدين‌ تبريزي‌ و سپس‌ مولانا به‌ گونه‌ كامل‌ موافق‌ طريقت‌ اوحدالدين‌ نبودند؛ زيرا كه‌ شمس‌ در او كمبودها و كاستي‌هايي‌ يافته‌ بود. صوفي‌ بزرگ‌ نجم‌ الدين‌ رازي‌ (دايه، وفات‌ 645 ه') صاحب‌ كتاب‌ معروف‌ «مرصادالعباد» كه‌ از برابر تهاجم‌ مغول‌ به‌ شام‌ مي‌گريخت، بر سر راه‌ مدتي‌ در آسياي‌ صغير توقف‌ كرد و به‌ ديدن‌ مولانا رفت‌ و به‌ او سر سپرد. مولانا نسبت‌ به‌ وي‌ احترام‌ فراوان‌ مبذول‌ مي‌داشت؛ چنان‌ كه‌ آن‌ دو به‌ اتفاق‌ اقامه‌ نماز كردند. از جمله‌ مريدان‌ مولانا، فخرالدين‌عراقي‌ (وفات‌ 688 ه') شاعر صوفي‌ مسلك‌ بود كه‌ مدتي‌ در سلك‌ فرقه‌ قلندران‌ و همراه‌ آنان‌ به‌ سير آفاق‌ و انفس‌ پرداخت. او شاگرد محيي‌الدين‌ عربي‌ بود؛ ولي‌ بعدها آن‌ مقدار اهميت‌ يافت‌ كه‌ صدرالدين‌ قونيوي‌ -- خليفه‌ ابن‌ عربي‌ -- مدتي‌ نزد وي‌ شاگردي‌ مي‌كرد. عراقي‌ كه‌ سفرهاي‌ متعدد مي‌كرد، توانسته‌ بود در اشاعه‌ انديشه‌ هاي‌ مولانا موثر باشد. ديگر از اين‌ نوع‌ شخصيت‌ ها، قاضي‌ سراج‌ الدين‌ ابوالثناء محمود ارموي‌ (وفات‌ 682 ه') بود كه‌ در اواخر عمر به‌ قونيه‌ رفت. او ابتدا در موصل‌ تدريس‌ مي‌كرد. همين‌ فقيه‌ عاليقدر بود كه‌ بر جنازه‌ مولانا نماز گزارد و آنقدر به‌ وي‌ احترام، علاقه‌ و اعتقاد مي‌داشت‌ كه‌ پس‌ از مرگش‌ مانع‌ از اقدام‌ فقهايي‌ شد كه‌ مي‌خواستند نواختن‌ رباب‌ را حرام‌ و ممنوع‌ اعلام‌ دارند.4امير ايرنجين‌ -- سردار معروف‌ و بزرگ‌ مغول‌ مستقر در روم‌ -- نيز بر اثر نزديكي‌ با دستگاه‌ مولانا و مصاحبت‌ با سلطان‌ ولد، اسلام‌ آورد و از دين‌ آبا و اجدادي‌ دست‌ كشيد.5 همچنين‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ بار اتفاق‌ افتاد كه‌ در راه‌ شام، دزدان‌ به‌ كاروان‌ مولانا و همراهانش‌ حمله‌ بردند؛ ولي‌ نه‌ تنها از هيبت‌ او نتوانستند چيزي‌ بردارند، بلكه‌ وقتي‌ دريافتند كه‌ كيست، هر چه‌ از اموال‌ دزدي‌ با خود داشتند نثارش‌ كردند و تا حلب‌ همراه‌ كاروان‌ رفتند.6 مغولان‌ چندين‌ بار قونيه‌ را محاصره‌ كردند. چه‌ در زمان‌ مولانا و چه‌ پس‌ از او؛ ولي‌ هيچ‌ گاه‌ نتوانستند شهر را متصرف‌ شوند. مردم‌ اين‌ توفيق‌ را در شمار كرامات‌ او به‌ حساب‌ مي‌آوردند.مولانا جلال‌ الدين‌ از خود ثروتي‌ نداشت. هر چند كه‌ نذور و صدقات‌ خاص‌ و عام‌ به‌ طور مداوم‌ بر در مدرسه‌ روان‌ بود. اين‌ اموال‌ در راه‌ مردم، امور خير و مخارج‌ مدرسه‌ مصرف‌ مي‌شد و خود وي‌ جز مقرري‌ مدرسه‌ كه‌ در قبال‌ تدريس‌ مي‌گرفت‌ و روزي‌ نيم‌ دينار بود،7 عايدي‌ ديگر نداشت. گاه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در آشپزخانه‌ او خوراكي‌ يافت‌ نشود. هنگام‌ مرگ‌ پنجاه‌ و دو درهم‌ قرض‌ داشت‌ كه‌ طلبكار او را بخشيد.8در خانه‌ اش‌ از كنيز و غلام‌ اثري‌ نبود. در دستگاه‌ وي‌ از حفاظ‌ و موذنان‌ و مثنوي‌خوانان‌ و قوالان‌ و خدام، همواره‌ عده‌ اي‌ حاضر بودند. به‌ قول‌ افلاكي: «قرب‌ 500 يار فرجي‌پوش‌ متمول‌ و سيصد يار عارف‌ عالم‌ متبحر و چندين‌ كتاب‌ فاخر و مكتب‌ داران‌ ماهر» يافت‌ مي‌شدند كه‌ به‌ كار مشغول‌ بودند. بعد از اقامه‌ نماز جمعه‌ تلاوت‌ قرآن‌ مي‌كردند و تلاوت‌ مثنوي‌ و سماع‌ همواره‌ در كار بود. خانواده‌ مولانا نيز داراي‌ نفوذ فراوان‌ بودند. با اين‌ حال‌ وي‌ از شهرتي‌ كه‌ داشت، سود نمي‌جست‌ و هيچ‌ گاه‌ مايل‌ نبود كه‌ شوكت‌ و قدرت‌ خود را بنماياند:خويش ‌ را رنجور سازي‌ زارزار‌‌تا تو را بيرون ‌ كند از اشتهاركاشتهار خلق‌ بند محكم‌ است‌‌‌در ره‌ اين، از بند آهن‌ كي‌ كم‌ است؟روزي‌ در جواب‌ پسرش‌ سلطان‌ ولد كه‌ از پدر سؤ‌ال‌ كرده‌ بود: «چرا از عظمت‌ و پادشاهي‌ خود هيچ‌ نمي‌گوييد؟» ، فرموده‌ بود: «بهاءالدين‌ سهل‌ گير، نمي‌داني‌ كه:مادح‌ خورشيد مداح‌ خود است‌‌‌كه‌ دو چشمم‌ روشن‌ و نامُرمَد است؟» 9همين‌ فرزند درباره‌ پدر حكايتي‌ دارد كه‌ چنين‌ است: «روز عيد بزرگ‌ با حضرت‌ والدم‌ به‌ ميدان‌ مي‌رفتيم‌ و به‌ هر كوچه‌ و محله‌ اي‌ كه‌ مي‌رسيديم، خلايق‌ جوق‌ جوق‌ صلوات‌ مي‌دادند و سر مي‌نهادند؛ و چون‌ به‌ ميدان‌ رسيديم، ديدم‌ كه‌ تمامت‌ مردم، فوج‌فوج، غلو كردند و صلوات‌ مي‌دادند و نعره‌ها مي‌زدند؛ و همه‌ سواران‌ فرود مي‌آمدند و سر مي‌نهادند. تاحدي‌ كه‌ من‌ و ياران‌ در آن‌ عظمت‌ حيران‌ مانده‌ بوديم؛ و من‌ دامن‌ پدرم‌ را محكم‌ گرفته‌ بودم‌ كه: خدايا، چه‌ كسي‌ و چگونه‌ جاني‌ و تو را چه‌ گويم‌ و به‌ چه‌ صفت‌ خوانم؛ و اين‌ چه‌ قوت‌ و قدرت‌ و جلالت‌ و حالت‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ بزرگي‌ حق‌ تعالي‌ نداده‌ است‌ كه‌ در تو مشاهده‌ مي‌كنم؟» 10مولانا جلال‌ الدين‌ توانسته‌ بود نيروي‌ خود و خانواده‌ اش‌ را در جامعه، كه‌ در مورد پدرش‌ با نيروي‌ سلاطين‌ برابري‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حفظ‌ كند، بلكه‌ افزايش‌ دهد و بر جانها و انديشه‌ها حكم‌ راند. با اين‌ همه، از كج‌انديشي، خردنگري‌ و منافق‌ صفتي‌ بعضي‌ مردمان، به‌ خصوص‌ دولتمردان‌ در آن‌ وانفساي‌ زمانه‌ كه‌ مغول‌ بر آسياي‌ صغير سيطره‌ يافته، آداب‌ اجتماعي‌ و به‌ خصوص‌ سنتهاي‌ اخلاقي‌ دگرگوني‌ يافته‌ بود، در عذاب‌ بود و با همه‌ سعي‌ و كوشش‌ خود در اصلاح‌ اين‌ چنين‌ جامعه‌ اي‌ و پيش‌ راندن‌ مردمان‌ به‌ سوي‌ تعالي‌ و تكامل، گاه‌ دل‌ زده‌ مي‌شود و اين‌ چنين‌ مي‌سرود:زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌‌‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌زين‌ خلق‌ پر شكايت‌ گريان‌ شدم‌ ملول‌‌‌آن‌ هاي‌هوي‌ و نعرهِ‌ مستانم‌ آرزوست‌دي‌ شيخ‌ با چراغ‌ همي‌ گشت‌ گرد شهر‌‌كز ديو و دَد ملولم‌ و انسانم‌ آرزوست‌و در حسرت‌ ديدار شمس‌ تبريزي‌ روزگار مي‌گذرانيد كه‌ وي‌ را نمونه‌ انسان‌ كامل‌ خويش‌ مي‌دانست‌ و غزل‌ خود را اين‌ چنين‌ به‌ پايان‌ مي‌رسانيد:بنماي‌ شمس‌ مفخر تبريز، رو ز شرق‌‌‌من‌ هدهدم، حضور سليمانم‌ آرزوست‌‌‌‌‌روابط‌ مولانا با فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌ را بايد به‌ موج‌ سواراني‌ تشبيه‌ كرد كه‌ در دوران‌ آشفته‌ تهاجم‌ مغول، مي‌خواستند آسياي‌ صغير را چون‌ جزيره‌ آرامشي‌ در درياي‌ طوفان‌ زا از سلطه‌ بيگانه‌ محفوظ‌ بدارند. هر چند از لحاظ‌ فرهنگي‌ و تمدني‌ اين‌ توفيق‌ نصيبشان‌ شد؛ ولي‌ از لحاظ‌ سياسي، به‌ علت‌ موقع‌ سوق‌ الجيشي‌ بسيار مهم‌ اين‌ سرزمين‌ كه‌ براي‌ مغولان‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ بود، شكست‌ خوردند و مهاجمان‌ بر اين‌ منطقه‌ حساس‌ و ثروتمند دست‌ يافتند. در اين‌ دوران‌ پرفراز و نشيب‌ حفظ‌ حكومت‌ و فرهنگ‌ ايراني، نقش‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ از سويي‌ و مولانا جلال‌ الدين‌ از سوي‌ ديگر بسيار موثر بوده. زماني‌ كه‌ جلال‌ الدين‌ همراه‌ با پدرش‌ وارد آسياي‌ صغير شد، علاءالدين‌ كيقباد (616 تا 636ه') فرمانرواي‌ روم‌ بود و مريدگونه‌ به‌ خدمت‌ سلطان‌العلما بهاءولد گردن‌ نهاد. او مانند ساير فرمانروايان‌ قبلي‌ و بعدي، دانش‌ پرور و فرهنگ‌ دوست‌ بود و از اين‌ روي‌ در زمان‌ وي‌ سلطان‌ العلماء و مولانا جلال‌ الدين‌ دوران‌ راحت‌و مقرون‌ با احترامي‌ را سپري‌ مي‌كردند.11 به‌ مواردي‌ برمي‌خورديم‌ كه‌ علاءالدين‌ در امور سياسي‌ با سلطان‌ العلما مشورت‌ مي‌كرد.12پس‌ از درگذشت‌ وي، علاءالدين‌ كيقباد احترام‌ مريدگونه‌ خود را معطوف‌ جلال‌ الدين‌ گردانيد و مولانا نيز متقابلاً همان‌ شيوه‌ پدر را نسبت‌ به‌ وي‌ در پيش‌ گرفت. روزي‌ سلطان‌ به‌ ديدنش‌ رفت؛ ا و به‌ سبك‌ پدر، به‌ جاي‌ دست، عصاي‌ خود را به‌ سوي‌ او دراز كرد. علاءالدين‌ با خود گفت: «چه‌ متكبر مردي‌ است!» مولانا دريافت‌ و گفت: «آن‌ تملق‌ و تواضع‌ را دانشمندان‌ كنند، نه‌ سلطانان‌ دين؛ كه‌ ايشان‌ اصل‌ را گرفته‌ اند، سَيَران‌ در آن‌ مي‌كنند.» علاءالدين‌ شرمنده‌ شد و سرسپردگي‌اش‌ نسبت‌ به‌ مولانا افزون‌ گرديد.13 به‌ تبع‌ اين‌ فرمانروا، اغلب‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ كارگزاران‌ حكومتي، مطيع‌ و مريد مولانا بودند و براي‌ مدرسه‌ وي‌ هدايا و نذور فراوان‌ و گرانبها ارسال‌ مي‌داشتند؛ چنان‌ كه‌ علاءالدين‌ خود همواره‌ مراقب‌ حفظ‌ شئون‌ و مقام‌ خاندان‌ جلال‌ الدين‌ بود.بدين‌ ترتيب‌ مولانا جلال‌ الدين‌ ابتدا به‌ دليل‌ نيروي‌ معنوي‌ پدرش‌ و سپس‌ به‌ دليل‌ موقع‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ خاص‌ خود، مورد توجه‌ بسيار مادي‌ و معنوي‌ فرمانروايان‌ سلجوقي‌ قرار گرفت.پس‌ از پايان‌ حكومت‌ علاءالدين‌ كيقباد، در زمان‌ هلاكوخان، مغولان‌ در آسياي‌ صغير پيش‌ راندند و ويرانيهاي‌ بسيار برجاي‌ گذاشتند. فرمانرواي‌ وقت‌ سلجوقي، سلطان‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ (643-655 ق) از مغولان‌ شكست‌ خورد؛ ولي‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ كه‌ حاجب‌ يا «پروانه» بود، به‌ طريق‌ صحيح‌ سياسي، با دشمنان‌ روشن‌ رفق‌ و حتي‌ دوستي‌ را در پيش‌ گرفت. به‌ زودي‌ حكومت‌ به‌ گونه‌ توامان‌ به‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ و برادرش‌ ركن‌الدين‌ واگذار شد؛ و آنان‌ تحت‌ تابعيت‌ مغول؛ ولي‌ با حفظ‌ استقلال‌ داخلي، به‌ فرمانروايي‌ پرداختند. سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌هاي‌ درباري، عزالدين‌ از سلطنت‌ خلع‌ شد و ركن‌الدين‌ به‌ حكومت‌ رسيد؛ در حالي‌ كه‌ صدارت‌ و فرماندهي‌ سپاه‌ در دست‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود. روابط‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ را با مولانا جلال‌الدين‌ بسيار كمرنگ‌ مي‌يابيم،14 زيرا احتمالا مولانا او را سياستمداري‌ قابل‌ و هوشيار نيافته‌ بود. عزالدين‌ ابتدا از عظمت‌ نيروي‌ مولانا غافل‌ و غرور فرمانروايي‌ بر او فائق‌ بود. روزي‌ از يكي‌ از نزديكان‌ خود دليل‌ ارادت‌ بسيار و مريدگونه‌ او را نسبت‌ به‌ مولانا پرسيد؛ و او شمه‌اي‌ از اهميت‌ و كرامات‌ وي‌ بازگفت. پس‌ سلطان‌ تمايل‌ يافت‌ كه‌ مولانا را ببيند. به‌ خانه‌ او رفت؛ ولي‌ نه‌ تنها مورد احترام‌ قرار نگرفت، بلكه‌ مورد بي‌مهري‌ نيز واقع‌ شد. افلاكي‌ اين‌ روايت‌ را به‌ تفصيل‌ شرح‌ داده‌ است.15 اين‌ بي‌اعتنايي‌ از يك‌ سو و ارادت‌ورزي‌ سلطان‌ از سوي‌ ديگر نمايانگر عدم‌ توفيق‌ عزالدين‌ در كار مملكت‌ و نيروي‌ سياسي‌ --- اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ مي‌باشد كه‌ توانسته‌ بود بر شوكت‌ و اقتدار نابجاي‌ او فائق‌ آيد. صاحب‌ شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ كه‌ زماني‌ وزير اين‌ فرمانروا و به‌ قول‌ افلاكي‌ «مردي‌ عالي‌همت‌ بود» و با مولانا سوابق‌ دوستي‌ داشت‌ و اينك‌ نسبت‌ به‌ وي‌ سرسپرده‌ بود، در قونيه‌ مسجد جامعي‌ براي‌ وي‌ بنا كرده‌ بود. روزي‌ اين‌ وزير از مولانا پرسيد: «هرچه‌ تو خوانده‌اي، من‌ هم‌ خوانده‌ام؛ ولي‌ چرا مانند تو نشده‌ام؟» مولانا در جواب‌ گفت: «آري، ما يك‌ دو ورقي‌ از علم‌ اقبال‌ كه‌ علم‌ والاست، مطالعه‌ كرده‌ايم‌ كه‌ آن‌ به‌ خدمت‌ شما و سمع‌ شما نرسيده‌ است.» صاحب‌ شمس‌الدين‌ با سماع‌ مخالف‌ بود؛ ولي‌ عاقبت‌ مولانا او را به‌ اين‌ كار واداشت‌ و از آن‌ پس‌ وزير در مجالس‌ سماع‌ نيز شركت‌ مي‌كرد.16سلطان‌ ركن‌الدين: بيشترين‌ آگاهي‌ ما از روابط‌ سلجوقيان‌ روم‌ معاصر با مولانا و ارتباط‌ آنان، از سلطان‌ ركن‌الدين‌ بن‌ سليمان‌ شاه‌ (644 --- 655 ه') مي‌باشد كه‌ او و همسرش‌ گوماج‌ خاتون‌ از مريدان‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رفتند. افلاكي‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ ركن‌الدين: «به‌ اخلاص‌ تمام‌ سرنهاد و مريد شد و خدمات‌ پادشاهانه‌ نمود» ؛ و از آن‌ پس‌ مولانا را «پدر» خطاب‌ مي‌كرد. روايت‌ كرده‌اند كه‌ روزي‌ ركن‌الدين‌ شيوخ‌ و اكابر شهر را دعوت‌ كرده‌ بود. ناگاه‌ مولانا با ياران‌ خود از در وارد شد. بالاي‌ مجلس‌ نشست‌ و سپس‌ سماعي‌ بزرگ‌ برپا داشت‌ و مجلس‌ حالتي‌ ديگر به‌ خود گرفت. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ «ياران‌ خود» منظور مردم‌ كوچه‌ و بازار بوده‌اند؛ زيرا «اكابر شهر» كه‌ در مجلس‌ حاضر بودند. ركن‌الدين‌ نماز جماعت‌ را در مسجد قلعه‌ محل‌ اقامت‌ خود - ارگ‌ شهر - برپا مي‌داشت‌ و گاهي‌ مولانا به‌ آنجا مي‌رفت‌ و اقامه‌ نماز مي‌كرد؛ و زمان‌ درازي‌ برسر نماز مي‌ايستاد.پس‌ از چندي‌ سلطان‌ به‌ مراد ديگري‌ سرسپرد كه‌ اين‌ كار سبب‌ رنجش‌ عميق‌ مولانا گرديد؛ و از آن‌ پس‌ در كار وي‌ خلل‌ وارد شد. از اين‌ روي‌ براي‌ استمالت‌ از مولانا «پنج‌ هميان‌ سيم‌ سلطاني» به‌ مدرسه‌ فرستاد؛ ولي‌ او آنها را نپذيرفت‌ و دستور داد تا كيسه‌ها را بيرون‌ از مدرسه‌ گذارند تا هركه‌ خواهد از آن‌ بردارد.17چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اين‌ زمان‌ در كار سياسي‌ ركن‌الدين‌ خلل‌ وارد شده‌ بود و براثر ندانم‌كاري‌ها، مغولان‌ را به‌ جنگ‌ برانگيخته‌ بود كه‌ روش‌ او مورد تاييد معين‌الدين‌ پروانه‌ نيز نبود. مغولان‌ در روم‌ نيروي‌ فراوان‌ يافته، برآسياي‌ صغير مسلط‌ شده‌ بودند و عملا حكومت‌ از دست‌ سلجوقيان‌ بيرون‌ رفته‌ بود. ركن‌الدين‌ براي‌ جلوگيري‌ از اين‌ نيروي‌ روزافزون‌ از قونيه‌ به‌ شهر آق‌سرا رفت. مولانا او را از اين‌ سفر و اين‌ اقدام‌ منع‌ كرد و برحذر داشت؛ ولي‌ سلطان‌ اين‌ راهنمايي‌ را نپذيرفت‌ و رفت‌ و سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌اي، در همان‌ شهر به‌ دست‌ دشمنان‌ به‌ قتل‌ رسيد. او را با زه‌كمان‌ خفه‌ كردند و چنين‌ شايع‌ شد كه‌ چون‌ مولانا از او رنجيده‌ خاطر گشته‌ بود، عاقبت‌ به‌ دنبال‌ مسائل‌ سياسي‌ به‌ قتل‌ رسيد. آيا نمي‌توان‌ انگاشت‌ كه‌ علت‌ رويگرداني‌ سلطان‌ از مولانا و برگزيدن‌ مريدي‌ ديگر مربوط‌ به‌ دسته‌بنديهاي‌ سياسي‌ بوده‌ است؟ در هر صورت‌ بعدها، به‌ گونه‌اي‌ اغراق‌آميز شايع‌ شد كه‌ در آن‌ لحظه‌ كه‌ مي‌خواستند ركن‌الدين‌ را خفه‌ كنند، او فرياد زد: «مولانا، مولانا» و مولانا در مدرسه‌اش‌ دو انگشت‌ خود را در گوشها نهاد و غزلي‌ سرود كه‌ مطلعش‌ اين‌ است:نگفتمت‌ مرو آنجا كه‌ آشنات‌ منم‌در اين‌ سراي‌ فنا، چشمه‌ حيات‌ منم؟‌‌و سپس‌ افزود: «در آن‌ عالم، احوالش‌ نيكو باشد» 18 با در نظر گرفتن‌ اين‌ مسأله‌ كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ در قتل‌ ركن‌الدين، معين‌ الدين‌ پروانه‌ دخالت‌ داشت؛ 19 و اين‌ شخصيت‌ مهم، تحت‌ تاءثير فراوان‌ مولانا بود مي‌توان‌ چنين‌ تصور كرد كه‌ در فعل‌ و انفعالات‌ سياسي‌ دربار، نظر مولانا ملحوظ‌ مي‌گشت. پس‌ از اين‌ واقعه، معين‌الدين، پسر شش‌ساله‌ و يا به‌ قولي‌ دو ساله‌ سلطان‌ ركن‌الدين‌ را كه‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو نام‌ گرفت، به‌ سلطنت‌ نشانيد و عملا كارهاي‌ حكومت‌ را خود در دست‌ گرفت. اين‌ زمان‌ دوره‌ اوج‌ قدرت‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود واين‌ چنين‌ مولانا با واسطه‌ او مي‌توانسته‌ در امور سياسي‌ و اجتماعي‌ دخالت‌ نمايد.افلاكي‌ مي‌نويسد: روزي‌ مولانا مجلسي‌ ترتيب‌ داده‌ بود و «همه‌ بزرگان‌ دولت» در خدمتش‌ بودند و او پيوسته‌ آنان‌ را به‌ تواضع‌ در برابر «مردان‌ خدا» توصيه‌ مي‌كرد.20 رفتار سياسي‌ - اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ آنچنان‌ آمرانه‌ و احترام‌ برانگيز بود كه‌ گويي‌ از فرمانروايان‌ چيزي‌ كم‌ نداشت.پي نوشتها:1- الافلاكي، مناقب‌العارفين‌ ج‌ 1 ص‌ 146، 151، 153، 183، 225، 262، و ج‌ 2، ص‌ 706، 708. رك. گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 354.2- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 201.3- دكتر زرين‌كوب، سرني، ج‌ ص، ص‌ 643، 644.4- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 48 و ص‌ 387، 388، 3895- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 2، ص‌ 797، 798.6- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 214.7- همان‌ ص‌ 4398- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 581.9- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 235.10- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 479.11- فروزانفر، رسال‌ در احوال...، ص‌ 28، 29.12- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 44، 45.13- همان، ص‌ 55.14- شيرين‌ بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 919، 920.15- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 443، 444، و ج‌ 2، ص‌ 706، 707.16- همان، ج‌ 1، ص‌ 103، 104، ج‌ 2، ص‌ 706، 707.17- الافلاكي، ج‌ 1، ص‌ 337، 339، 389.18- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 148، 149، 389، 449.19- دكتر بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 920.20- سلطان‌ ولد، معارف، ص‌ 128، 129.