نسخهی PDF
نقدونظر در شمارهی 23و24 خود، در قسمت اقتراح به طرح پرسشهایی دربارهی تجربهی دینی پرداختهاست. این پرسشها در نظرخواهی از دانشوران: مصطفا ملکیان و محمد لگنهاوسن، مطرحگردیدهاست. آنچه در ذیل میآید، پاسخهای مصطفا ملکیان در این اقتراح است. ملکیان مفهوم اصطلاح "تجربهی دینی" را به سه معنا (شناخت حضوری خدا، پدیدههای روانی-معنوی و دخالت خدا در حوادث خارقعادت) تفکیکمیکند و ربط و نسبت آن را با دین تاریخی، دین شخصی و ایمان بررسیمیکند. ملکیان "عِلمزدگی" را بزرگ ترین مانع وقوع تجربهی دینی میداند. از نظر او حجیت معرفتشناختیِ تجربهی دینی، بر نظرگاهی که در باب مسئلهی توجیه معرفتی داریم، توقف تام دارد. «اگرچه، رویهمرفته، میتوانگفت كه نظرگاههای بیرونیگروانه(externalist)، كه وثاقتگروی معروفترین آنهاست، استعداد بیشتری دارند برای اینكه تجارب دینی را دارای اعتبار و حجّیت بدانند، و حال آنكه آمادگی نظرگاههای درونیگروانه(internalist)، كه مبناگروی و پیوستگیگروی از مشهورترین آنهایند، در این جهت كمتر است.» او بر مبنای نظر روانشناسانِ دین، خلاصهی همهی آثار و پیآمدهای تجربهی دینی را، "نوعی رضایت باطن بسیارژرف" که در شخصِ صاحبتجربه پدیدمیآیَد، میداند.
1) نقدونظر: مراد شما از تجربهی دینی، چه نوع پدیدهای است؟ پدیدهی مذكور از چه نظر تجربی است و از چه حیث، دینی؟ ربط و نسبت این پدیده با تجربهی عرفانی چیست؟
ملكیان: تجربهی دینی اصطلاحی است كه، در حوزههای الاهیات، فلسفهی دین، روانشناسی دین، و پدیدارشناسی دین، در مورد لااقل سه(نوع) پدیده بهكارمیرود:
(نوع) اوّل، نوعی شناخت غیراستنتاجی و بیواسطه، شبیه به شناخت حسّی، از خدا یا امر مفارق و متعالی (the Transcendent) یا امر مطلق (the Absolute) یا امر مینوی(the Numinous). این نوع شناخت حاصل استدلال یا استنتاج و خلاصه، شناختی غائبانه از خدا نیست، بلكه شناختی حضوری و شهودی است.
(نوع) دوم پدیدههایی روانشناختی و معنوی است، كه بر اثر خودكاوی بر آدمی مكشوف میشوند و مؤمنان و متدینان آنها را معلول شناخت و گرایش ذاتی و فطری انسانها، نسبت به خدا، تلقّیمیكنند. از نظر مؤمنان و متدینان، كشمكشها، آرزوها و امیدها و آرمانها، و شهودهای روحانی و معنوی آدمیان، و احساس تعلّق و وابستگیای كه آدمیان به امری نادیدنی و غیبی دارند، همه، تبیینناپذیر و ایضاحناشدنیاند، مگر اینكه فرض و قبول كنیم كه، به گفته رودولف اویكن(Rudolf Eucken)، فیلسوف آلمانی (1846ـ1926)، «در درون ما، قدرت فوق انسانیای دست اندركار است كه ما را از حدود و ثغور تنگ و باریك وجود و حیات خصوصی و فردیمان میرهاند و برمیكشد؛ در ما جان تازه میدمد، و مناسباتمان را با همنوعانمان دگرگون می كند.» در واقع، ادّعا این است كه این پدیدههای روانشناختی و معنوی، فقط با فرض و قبول یك موجودِ فوقِ انسانی، كه از او به نامهای گونهگون، و از جمله «خدا»، تعبیر میشود، قابلتبییناند و رمز تسمیهی این نوع پدیدهها به «تجارب دینی» نیز همین است.
(نوع) سوم دیدن دست خدا و، به تعبیر دیگر، مشاهدهی دخالت مستقیم و بیواسطهی خدا در حوادث خارقِ عادت و شگفتانگیز؛ مثل معجزات، كشفوكراماتِ اولیاءاللّه، و استجابتِ دعا، است. به این معنا، كسی كه ناپدیدشدن ناگهانی یك غدّهی سرطانی را در بدن فرزند خود میبیند، گویی شاهد و ناظر دخالت خدایی است كه شفای فرزندش را، به دعا، از او خواستهاست.
این سه (نوع) پدیده از این حیث «تجربه» نامیدهمیشود، كه در هر سهی آنها شناخت مستقیم و مشاهدتیای در كار است؛ نهایت اینكه این شناخت مستقیم گاهی به خودِ خدا تعلّق میگیرد (در نوع اوّل)، گاهی به پدیدههایی روانی و روحانی (در نوع دوم)، و گاهی به دخالت بیواسطهی خدا در پارهای از حوادث (در نوع سوم). و امّا «دینی» نامیده شدنِشان بدین سبب است كه، علیالادّعا، مؤیدِ بعضی از گزارههاییاند كه در متونِ مقدّسِ ادیانِ مختلف آمدهاند.
و امّا ربط و نسبت تجربهی دینی با تجربهی عرفانی. شك نیست كه تجارب دینی نوع دوم و سوم با تجربهی عرفانی تغایر دارند، بدین معنا كه كسی این دو نوع تجربهی دینی را تجربهی عرفانی نخواندهاست؛ امّا در باب ربطونسبت تجربهی دینی نوع اوّل با تجربهی عرفانی سخنان فراوان گفتهشدهاست و اختلافنظرهای فراوانی در كار است، و این اختلاف نظرها بیشتر ناشی از اشتراك لفظی اصطلاحِ «تجربهی عرفانی» است. بدون اینكه به شمارش و فهرست معانی گونهگون اصطلاح «تجربهی عرفانی» بپردازیم و ربطونسبت مفاهیم و مصادیق عدیدهی تجربهی عرفانی را با مفهوم و مصداق تجربهی دینی نوع اوّل بررسیكنیم، میتوانیم گفت كه، در پارهای از تجارب، شخص صاحبتجربه احساسمیكند، كه خدای یگانهیِ موردِ اعتقادِ بیشترِ ادیان و مذاهب (علیالخصوص ادیان غربی یا ابراهیمی) را تجربهكردهاست و آن خدا غیرِ خودِ او بودهاست؛ و در پارهای دیگر از تجارب، احساس صاحبتجربه این است كه یگانگی همهی چیزها و فقدان هرگونه غیریت و تمایز واقعی را تجربهكردهاست و حتّا میان خود و حقّ تغایری ندیدهاست. تجارب نوع دوم را همگان «تجارب عرفانی» ناممیدهند. امّا تجارب نوع اوّل را بعضی «تجارب دینی» مینامند، و بعضی دیگر «تجارب عرفانی». به عبارت دیگر، بعضی از محقّقان تجربهی چیز یگانه، یعنی خدا، را «تجربه دینی» مینامند و تجربهی یگانگی چیزها را »تجربهی عرفانی»، و بعضی دیگر هر دو تجربه را «تجربه عرفانی» میخوانند. و در این میان، كسانی نیز هستند كه اصطلاح «تجربهی دینی» را به معنایی عامّتر میگیرند، كه شامل تجربهی عرفانی نیز میشود. ماحصل اینكه، به هرحال، تجارب كثرتبینانه و ثنوی با تجارب وحدتبینانه و وحدتِ وجودی فرقدارند، چه دستهی اوّل را «دینی» و دستهی دوم را «عرفانی» بنامیم، چه هردو دسته را «عرفانی» یا (دینی) بخوانیم.
2)نقدونظر: تجربهی دینی، با دینِ نهادینه و تاریخی چه ارتباطی دارد؟
ملكیان: شك نیست، كه هر دینِ نهادینه و تاریخیای با تجربه یا تجارب دینی یك شخص، كه بنیانگذار آن دین محسوب میشود، پدیدمیآید. بدین اعتبار، تجربهی دینی را میتوان خاستگاه دین نهادینه و تاریخی تلقّیكرد.
3)نقدونظر: تجربهی دینی با دین شخصی چه ارتباطی دارد؟ مبدأ آن است؟ یا مقصد آن؟ یا هردو؟ یا هیچكدام؟
ملكیان: اگر «دین شخصی» را به معنای صِرْفِ انتساب به یك دینِ خاصّ، كه امری تاریخی، عارضی، و غیراختیاری و ناارادی است، نگیریم، بلكه به معنای التزام آگاهانه و خودخواسته به احكام و تعالیم یك دین خاصّ، در دو ساحتِ عمل و نظر، بگیریم، میتوانیمگفت، كه تجربهیِ دینی نوعِ اوّل (از سه نوعی كه در جواب سؤال اوّل گفتم.) میتواند مقصد دین شخصی باشد. توجّهداشتهباشید كه گفتم: «میتواند»، نه «باید»؛ یعنی ضرورتی در كار نیست، بلكه صِرفاً امكان دارد، كه تجربهی دینی مقصد دینِ شخصی باشد. «مقصد» را نیز به هردو معنای متصوّرش بهكارمیبرم، یعنی هم به معنای «هدف» و هم به معنای «نتیجه»؛ و پیداست كه این دو با یكدیگر فرقدارند. هدف چیزی است كه عامل، از انجام دادنِ عملِ خاصّ، وصول به آن چیز را میخواهد و طلبمیكند، یا امید و توقّعدارد، خواه در واقع هم به آن چیز برسد و خواه نرسد. نتیجه، چیزی است كه عامل پس از انجام دادنِ عملِ خاصّ و بر اثر آن عمل به آن چیز میرسد، خواه آن را خواسته و طلبكردهباشد، یا امید و توقّع رسیدن به آن را داشتهباشد و خواه نه. به عبارت دیگر، هدف چیز مطلوبی است كه پیش از دست یازیدن به عمل ارادهشدهاست، خواه پس از عمل حاصل آید و خواه نیاید؛ و نتیجه چیز حاصلی است كه پس از انجام یافتن عمل عائدمیشود، خواه پیش از عمل ارادهشدهباشد و خواه نشدهباشد (و موفقیت در یك عمل چیزی نیست، جز انطباق هدف بر نتیجه). با این توضیحات، مقصودم روشنتر میشود: میخواستم بگویم كه ممكن است هدف یك شخص، از التزام نظری و عملی به یك دین خاصّ، حصولِ تجربهی دینی (نوع اوّل) باشد و ممكن هم هست كه نتیجهی التزام نظری و عملی به یك دین خاصّ، حصول تجربهی دینی (نوع اوّل) برای شخص باشد، و در هیچیك از دو حال ضرورتی در كار نیست. امكان اینكه تجربهی دینی نوع اوّل، مبدأ دین شخصی هم باشد، منتفی نیست؛ كمااینكه چه بسا بتوان لااقل در باب بعضی از بنیانگذاران ادیان و مذاهب چنین ادّعایی داشت.
تجارب دینی نوع دوم و سوم نیز میتوانند مبدأ دین شخصی باشند. و امّا دربارهی مقصد بودنشان، باید گفت: تجربهی دینی نوع دوم، میتواند نتیجهی دین شخصی باشد، امّا نمیتواند هدف آن باشد؛ و تجربهی دینی نوع سوم، میتواند هم نتیجهی دین شخصی باشد و هم هدف آن.
4)نقدونظر: ربط و نسبت تجربهی دینی را با ایمان چگونه تحلیل میكنید؟
ملكیان: جواب این سؤال بستگی تمام دارد، به اینكه از «ایمان» چه ارادهمیكنید. حقیقت این است كه لفظ «ایمان» و مترادفهای گوناگون آن در زبانهای مختلف و نیز الفاظ قریبالمعنی با آن در سنّتهای دینی متفاوت، از جمله اسلام، مسیحیت، ادیان رومی، ادیان یونانی، آیین بودا، و آیین هندو، بر معانی و مفاهیم بسیار متفاوتی دلالت دارند، و حتّی در قلمرو یك سنّت دینی نیز تلقّیهای متفاوتی از پدیدهی ایمان وجوددارند و نیز، به همین سبب، در باب متعلَّقِ ایمان هم دیدگاههای مختلف اتّخاذشدهاند: بعضی متعلَّق ایمان را گزارهها و قضایا میدانند، بعضی انسانها، بعضی موجودات غیرانسانی، و بعضی آرمانها. پرسشی را كه ناظر به این انبوههی معانی و مفاهیم و طرز تلقّیها میتواندبود چگونه میتوان به سرعت و سهولت پاسخگفت؟ با اینهمه، اشارهای بسیاركلّی و اجمالی به پارهای نكات بیمناسبت و نابهجا نخواهدبود.
میتوانیم اگر «ایمان» را به معنای تصدیق (قلبی) به بعضی از عقاید جزمی و/یا قبول این عقاید بگیریم (كمااینكه در الاهیات و كلام اسلامی دیدگاه رایجتر همین است) و كاری به این نداشتهباشیم كه منشاء این تصدیق و/یا قبول چیست. دراینصورت، هم ایمان مبتنی بر تعبّد به یك شخص (مثلاً تعبّد به بنیانگذار دینومذهب) میتوانیم داشت (الإیمان فی التّقلید)، هم ایمان مبتنی بر علم، یعنی مبتنی بر باور صادقی كه صدقش اثباتشدهاست، (الإیمان فی العلم) و هم ایمان مبتنی بر شهود و رؤیتِ باطنی یا كشفوشهودِ عرفانی (الإیمان فی العَیان). اگر «ایمان» را به این معنای وسیع و عامّ بگیریم، میتوانگفت كه هرسه نوع تجربهی دینی میتوانند منشأ ایمان شوند؛ یعنی شخصی كه صاحب هریك از سه نوع تجربهی دینی مذكور است ممكن است، با گذری كه میتواند، به حسب مورد، گذری منطقی یا صِرفاً روانشناختی باشد، به تصدیق و/یا قبول بعضی از عقاید دینی برسد؛ و در این صورت، تجربهی دینی علّتِ تصدیق و/یا قبول پارهای از عقاید دینی شدهاست؛ هرچند، بههرحال، تجربهی دینی چیزی است، و ایمان چیزی دیگر.
امّا اگر «ایمان» را به معنای اعتقادی كه فراتر از شواهد موجود است بگیریم، یعنی به معنای اعتقادی كه، اعمّ از اینكه فی الواقع صادق باشد یا نباشد، دلیلی بر صدقش اقامه نشده است، در این صورت، میتوانگفت كه لااقلّ تجربهی دینی نوع اوّل، برای خودِ شخصی كه صاحب این تجربه است، ایمان را تبدیل به علم، یعنی باور صادق مستدلّ، میكند. به بیان سادهتر، اگر كسی كه به خدا ایمان دارد صاحب تجربهی دینیای از نوع اوّل شود، در این صورت، ایماناش به خدا به علم به خدا تبدیلمیشود، یعنی از لحاظ معرفتشناختی به رتبهای بالاتر نائلمیآید؛ زیرا، از این پس، اعتقادش به وجود خدا اعتقادی فراتر از شواهد موجود نیست، بلكه اعتقادی درخورِ شواهد موجود است. (البتّه، در میان فیلسوفان دین، هستند كسانی كه این مطلب را انكار دارند، چراكه حجّیت معرفتشناختی تجربهی خدا را منكرنـد یا حتّی، ماننـد مایلـز (T.R. Miles) در كتاب Religious Experience، اصلاً قبول ندارند كه تعبیر «تجربهی خدا» معنای محصّلی داشتهباشد.) از این لحاظ، تجربهی دینی چیزی است غیر از ایمان كه، اگر حاصلآید، ایمان را به علم، كه شأن معرفتشناختی والاتری دارد، ارتقاءمیدهد.
و اگر ایمان را از سنخ اعتماد و توكّل تلقّیكنیم، یعنی آن را بیشتر امری ارادی بدانیم، تا امری معرفتی و، بهعبارتدیگر، آن را تصدیق یك حقیقت نینگاریم، بلكه تسلیم به یك حقیقتِ تصدیقشده، بپنداریم، دراینصورت، میتوانگفت كه انواع تجاربِ دینی میتوانند علّتِ حصولِ ایمان باشند.
5)نقدونظر: به نظر شما، چه عواملی وقوع تجربهی دینی را تسهیل میكنند و چه عواملی مانع وقوع آن میشوند؟
ملكیان: پاسخ این پرسش را باید از روانشناسان دین بخواهید. امّا حقیقت این است كه روانشناسی دین نیز هنوز نتوانستهاست، عوامل وقوع یا عدم وقوع تجارب دینی نوع اوّل را به نحو قطعی معینومشخّص كند. البتّه، از بعضی از عواملی كه احتمالاً تسهیلكنندهی تجربهی دینیاند ناممیبرد و به آثاری كه پارهای از اعمال خاصّ در باب تجربهی دینی دارند، اشارهمیكند؛ امّا، درعینحال، معترف است، كه تجربهی دینی نوع اوّل هنوز تسلیم تحقیقات و مطالعات علمی و تجربی نشدهاست. بااینهمه، شاید بتوانگفت كه پارهای از سنخهای روانی، مَنِشی، و شخصیتی نسبت به سایر سنخها، استعداد ذاتی و جِبِلّی بیشتری برای حصول تجربهی دینی دارند؛ مثلاً كسانی كه متعلّق به سنخ روانی (كنشپذیر ـ درونگرا)یند بیش از سه سنخ دیگر، یعنی كنشپذیر ـ برونگرا، كنشگر ـ درونگرا، و كنشگر ـ برونگرا، مستعدّ تجارب دینیاند، و اینان تقریباً همان كسانیاند كه، در سنخشناسی آیینِ هندو، مناسب و درخورِ راجَه یوگا (raja yoga) تشخیصدادهشدهاند. اینگونه كسان، البتّه، باید طریقههای عملی خاصّی را نیز درپیشبگیرند، كه راهبان مسیحی به مجموع آنها، راه «یادآوری» میگویند و ادیان شرقی آنها را به نامهایی از قبیل «توجّه»، «یادآوری»، و (یكسویگی) میخوانند. یكی از این طریقهها این است، كه سعیكنند كه آگاهیشان نسبت به ارتباط خودشان با خدا یا آگاهیشان از وظیفهای كه در ارتباط با خدا دارند، دائماً محفوظبماند. برای این كار، میتوان از ذكر یا ورد یا دعایی كوتاه استفادهكرد و میتوان به گروهی از اشخاص كه همین همّ و غمّ را دارند پیوست تا از تأیید و ترغیب آنان بهرهمند شد. طریقهی دیگر این است كه هرچه بیشتر از آگاهیای (ناب) برخوردار شوند، یعنی ذهن را آرام و (بیمحتوا و خالی از هر صورت) نگهدارند. و طریقهی سوم این است كه آگاهیای كامل از همهی رویدادهای درونی و بیرونی و اَنْفُسی و آفاقی جاری بهدستآورند. با همهی این اوصاف، شاید بتوانگفت كه آن سنخ روانی و این طریقههای عملی، اگر باشند، چیزی جز شرط لازمِ حصولِ تجاربِ دینی نیستند، و هیچگاه برای حصول این تجارب كفایتنمیكنند.
و امّا بزرگترین مانع وقوع تجربهی دینی، به گمان من، عاملی عقیدتی و معرفتی است، و آن علمزدگی (Scientism)، یعنی اعتقاد به جهانبینیای است، كه به ناحقّ، و با گذری روانشناختی، و نه منطقی، از علوم تجربی جدید بهدستآمدهاست. علمزدگی، با تشكیكی كه در امكانِ حصولِ تجربهی دینی و نیز در اعتبار و حجّیت معرفتشناختی آن میكند، تقریباً همهی زمینههای معرفتی، عاطفی، و ارادی لازم، برای جدّوجهد در طریق نیل به این نوع تجربه را، در آدمی، نابودمیكند.
6)نقدونظر: آیا میپذیرید كه انسان متجدد (Modern) نسبت به انسان سنتی تجارب دینی كمتری دارد؟ به چه دلیل؟
ملكیان: بلی، قبول دارم كه انسان متجدّد، در قیاس با انسان سنّتی و پیشا متجدّد، تجارب دینی كمتری دارد؛ و علّتاش هم، بهگمانمن، همان علمزدگیای است كه در پاسخِ پرسشِ قبلی بدان اشارت رفت.
7)نقدونظر: آیا ویژگیهای عقیدتی، عاطفی و ارادی صاحبِ تجربهی دینی، در اصل تجربهی دینی دخیلاند، یا در تفسیروتعبیر آن، یا در هردو، یا در هیچكدام؟
ملكیان: بهنظرمیرسد كه اصل وقوع تجاربِ دینی نوعِ سوم كاملاً تحت تأثیر و معلول ویژگیهای عقیدتی، عاطفی، و ارادی صاحبتجربه است؛ و نیز سِرّ اینكه مثلاً در ناپدیدشدن ناگهانی یك غدّهی سرطانی یكی دست و دخالت خدا را میبیند، و دیگری نمیبیند، همین تفاوتی است كه این دو كس از حیث عقیدتی، عاطفی، و ارادی با یكدیگر دارند. البتّه، دراینمورد، یعنی در مورد تجاربِ دینی نوعِ سوم، اگر مرادتان از اصل تجربهی دینی، خودِ ناپدید شدنِ ناگهانی غدّهی سرطانی باشد، نه دیدن دست و دخالت خدا در آن، پاسخی به پرسشتان ندارم؛ بدین معنا كه نمیتوانم بگویم كه دقیقاً تحت تأثیر چه عواملی گاه غدّه سرطانیای ناگهان ناپدیدمیشود و دیگرگاه نمیشود و آیا ویژگیهای عقیدتی، عاطفی، و ارادی كسی كه غدّه سرطانیاش ناپدیدشدهاست یا نشدهاست، در زمرهی عواملِ مؤثّر هستند یا نه. (اگرچه خودم بهشخصه معتقدم كه این ویژگیها در عِدادِ عوامل مؤثّرند؛ ولی بر این اعتقادم دلیل قاطعی ندارم).
و امّا در باب تجاربِ دینی نوعِ دوم، باید گفت كه اصلِ پدیدارشدنِ پدیدههای روانشناختی و معنویای كه در پاسخ پرسش اوّل بهآنها اشارهشد، ممكن است به ویژگیهای عقیدتی، عاطفی، و ارادی خودِ شخصی كه این پدیدهها بر او مكشوفشدهاند، ربط وثیقی نداشتهباشد و هم از این روست كه این پدیدهها را تقریباً همهی آدمیان كمابیش در خود مییابند؛ امّا تفسیری كه از وقوع این پدیدهها ارائهمیشود، مسلّماً تحتِ تأثیرِ ویژگیهای شخصِ تفسیركننده هست.
امّا طرز سؤالتان ظاهراً حاكی از آن است كه اصلاً تجربهی دینی نوع اوّل را در مدّ نظر داشتهاید. در مورد تجارب دینی نوع اوّل، باید گفت كه، همان طور كه در جواب سؤال پنجم اشارهشد، در وقوع این تجارب ویژگیهای عقیدتی، عاطفی، و ارادی شخص صاحبتجربه، اجمالاً، دخالتدارند (ولَوْ به نحو شرط لازم، و نه كافی)؛ و اگر مرادتان از «اصل» تجربهی دینی، وقوع آن است، جواب مثبت است. ولی اگر مرادتان از «اصل» تجربهی دینی محتوا و مفاد تجربهی دینی، در برابر تفسیر و تعبیری كه از آن به عملمیآید، باشد (و تقریباً یقیندارم كه مرادتان همین است) باید بگویم كه جواب قاطعی ندارم؛ یعنی هنوز نمیدانم كه آیا ویژگیهای عقیدتی، عاطفی، و ارادی صاحبتجربه در یافتههای مستقیم و بیواسطه و تفسیرناشده او نیز تأثیری دارند یا نه. امّا تفسیر و تعبیر تجربهی دینی بیشكّ، تحت تأثیر ویژگیهای شخصِ مفسّر هست؛ یعنی در عین حال كه، همان طور كه پساتجدّدگرایان (post-modernists) و نوپراگماتیستها (neo-pragmatists) تأكیدورزیدهاند، از تفسیرگریز و گزیری نیست، تفسیر نمیتواند از عقائد و علائقِ مفسّر، فارغ باشد.
8)نقدونظر: آیا تجربهی دینی اعتبار و حجیت معرفتشناختی دارد؟
ملكیان: این سؤال خالی از نوعی ابهام نیست. برای ابهامزدایی، آن را به این صورت تفسیرمیكنیم كه: آیا باوری كه ناشی از تجربهی دینی است اعتبار و حجّیت معرفتشناختی دارد؟ و معنای این سؤال این است كه: آیا معرفتشناسان، باورِ حاصل از تجربهی دینی را معرفت یا علم تلقّی میكنند یا آن را صِرْفِ یك باور میدانند؟ و چون معرفتشناسان (با صرف نظر از مناقشات كمابیشی كه در این باب دارند) معرفت یا علم را به «باور صادق موجَّه» تعریف میكنند، سؤال مذكور به این سؤال ارجاع و تحویل میشود كه: آیا معرفتشناسان باور حاصل از تجربهی دینی را دارای دو وصف «صادق» و «موجّه» میدانند یا نه؟ و جواب این سؤال اخیر توقّف تامّ دارد بر اینكه موجّهبودن یك باور را به چه بدانیم. چون درست است كه نظرگاه سنّتی موجّهبودن را شرط لازم (و نه كافی) معرفت یا علم میداند و آن را به معنای كافی بودن ادلّه یا شواهدی كه شخص برای باورِ خود دارد، میگیرد، امّا طرفداران این نظرگاه در بابِ نحوهی موجّهساختنِ یك باور به راههای گونهگون میروند و لااقلّ به دو گروه عظیمِ مبناگروان (foundationalists) و پیوستگیگروان (coherentists) تقسیم میشوند. بگذریم از اینكه، در برابر نظرگاه سنّتی، نظرگاه وثاقتگروان (reliabilists) هست كه هرچند موجّهبودن را شرط لازم معرفت یا علم میداند، ولی آن را به معنای كافی بودن ادلّه یا شواهد نمیگیرد.
برطبق نظر مبناگروان، باورهایی كه معرفت یا علم محسوبمیتوانندشد، به دو دستهی بزرگ، قابلِ تقسیماند: باورهای مبنایی یا اساسی، كه بدون اینكه مبتنی بر باورهای دیگری باشند مُوَجَّهاند، و باورهای بنایی یا غیراساسی، كه با ابتنای بر باورهای مبنایی و از طریق یك سلسله استنتاجات یا استدلالات معتبر و قوی توجیهمیشوند. بر طبق این نظر، به گمان من، باورهای برآمده از تجارب دینی، تنها در صورتی موجّه میتوانندبود، كه جزو باورهای مبنایی شخص باشند، و اِلاّ با هیچ استدلال یا استنتاج معتبر و قویای توجیهشدنی نیستند.
بر طبق نظر پیوستگیگروان، هیچ باور موجّهی نمیتواند مبنایی یا اساسی باشد و میزان موجّه بودن یک باور، بستگی دارد به درجهی پیوستگی آن باور، با سایر باورهای شخص. در باب اینكه، خود این پیوستگی دقیقاً به چه معناست، در میان پیوستگیگروان، البتّه، اختلاف هست. بعضی آن را به معنای سازگاری میگیرند، بعضی به معنای تبیینگری، برخی به معنای محتملسازی، و برخی به معنای معقولیتِ نسبی. بدون اینكه به توضیح این چهار مفهوم متفاوت بپردازم، اجمالاً، میتوانم بگویم كه، بر طبق این نظر، باورهای ناشی از تجارب دینی، با صعوبتی كمتر یا بیشتر، میتوانند موجّه تلقّیشوند.
بر طبق نظر وثاقتگروان، یك باور، وقتی موجَّه است، كه حاصلِ یك فرآیند یا روشِ مُجاز باشد، حتا اگر خودِ صاحبِ باور، خبر نداشته باشد، كه چه چیزی باور او را موجّهمیسازد. بر طبق این نظر نیز، باورهای حاصل از تجارب دینی میتوانند موجّهتلقّیشوند.
كوتاه سخن آنكه اعتبار و حُجّیتداشتن یا نداشتنِ تجاربِ دینی، از لحاظ معرفتشناختی، توقّف تامّ دارد، بر نظرگاهی كه در بابِ مسألهیِ توجیهِ معرفتی داریم، اگرچه، رویهمرفته، میتوانگفت كه نظرگاههای بیرونیگروانه(externalist)، كه وثاقتگروی معروفترین آنهاست، استعداد بیشتری دارند برای اینكه تجارب دینی را دارای اعتبار و حجّیت بدانند، و حال آنكه آمادگی نظرگاههای درونیگروانه(internalist)، كه مبناگروی و پیوستگیگروی از مشهورترین آنهایند، در این جهت كمتر است.
9)نقدونظر: آیا تجربهی دینی در توجیهِ (Justification) معرفتی باورِ دینی، كارآیی دارد یا نه؛ اگر بلی، به چه صورت؟
ملكیان: شك نیست، كه شرط لازم برای اینكه تجربهی دینی در توجیهِ معرفتی باورِ دینی، كارآییداشتهباشد، این است كه خودش اعتبار و حجّیت معرفتشناختی داشتهباشد؛ و حجّیت و اعتبار معرفتشناختی خودِ تجربهی دینی، درواقع، موضوع سؤال قبلی شما بود. حال فرض را بر این میگذاریم كه جواب سؤال پیشین شما مثبت باشد و تجربهی دینی اعتبار معرفتشناختی داشتهباشد. با این فرض، شرط لازم پشتوانه بودن تجربهی دینی برای باور دینی فراهم است؛ امّا این شرط، شرط كافی نیست و، بنابراین، هنوز جای این پرسش هست كه، آیا تجربهیِ دینی میتواند پشتوانهیِ معرفتی باور دینی باشد یا نه؟
نخستین نكتهای كه باید، در این مقام، روشن شود این است كه، كدام تجربهی دینی را میخواهید پشتوانهی معرفتی كدام باور دینی كنید؟ فی المثل، بدون شك تجربهی دینیای از نوع تجربهای كه رودولف اوتو(Rudolf Otto)، فیلسوف آلمانی (1869ـ1937)، آن را تجربهی مینوی (numinous experience) میخواند، هرگز نمیتواند پشتوانهی باورِ دینی بوداییان واقعشود و تجربهی یگانگی همهی چیزها نمیتواند پشتوانهی باور به یك خدای متشخّص شخصی (یا: انسانوار(Personal)) شود.
دومین نكته این كه، تجربهی دینی را میخواهید پشتوانهی معرفتی باورِ دینی چه كسی كنید؟ باورِ دینی خودِ صاحبتجربه یا باورِ دینی دیگران؟ بدون تردید، از اینكه تجربهی دینی پشتوانه باورِ دینی خودِ صاحبتجربه واقعشود، نمیتوان نتیجهگرفت، كه پشتوانهی باورِ دینی دیگران نیز میتواندبشود.
سومین نكته این كه تجارب دینی نوع اوّل را میخواهید پشتوانهی باورهای دینی كنید یا تجارب دینی نوع دوم یا سوم را، باز بهوضوح پیداست كه، برای پشتوانهی معرفتی واقعشدن، تجارب دینی نوع اوّل قابلیت بیشتری دارند. بعد از اینها، قابلیت تجارب نوع سوم بیشتر است؛ و تجارب نوع دوم، از این حیث، در رتبهی آخر واقعمیشوند.
با ایضاح این سه نكته نرم نرمك به پاسخ پرسش شما نزدیكمیشویم. بعضی از فیلسوفان دین، مانند مایلز، معتقدند كه تجارب دینی، در عین حال كه اصل وقوعشان مورد شك و شبهه نیست، پشتوانه هیچ باور دینیای واقعنمیشوند. به گمان من، این قول قابل دفاع نیست، و میتوان قائلشد به اینكه پارهای از تجارب دینی، برای بعضی از اشخاص، میتوانند پشتوانهی برخی از باورهای دینی واقع شوند. از سویی، خودِ صاحبانِ پارهای از تجارب دینی جدّاً و قوّیاً معتقدند كه، در جریان تجربهی دینی، واجد علم یا معرفت خاصّی، نسبت به عالم واقع، شدهاند و باوری كه از این علم یا معرفت خاصّ ناشیشدهاست، در زمرهی انكارناپذیرترین باورهایی است كه در طول عمرشان داشتهاند. حال اگر چنین باوری عین گزارهای از گزارههای دینی باشد، چهگونه میتوان پشتوانه بودن آن تجربهی دینی را برای این باور و گزارهی دینی نپذیرفت؟ البتّه، این پشتوانه بودن فقط برای خود صاحبتجربه است، نه برای دیگران.
از سوی دیگر، كسانی كه خودشان صاحب تجربهی دینی نیستند میتوانند، به طریقی غیرمستقیم و استنتاجی و استدلالی، پارهای از تجارب دینی را پشتوانهی برخی از باورهای دینی تلقّیكنند، بدین نحو كه بگویند: تجارب دینی خاصّی آنقدر گزارششده اند، كه رواج و شیوعشان نظیر رواج و شیوع پارهای از تجارب و ادراكات حسّی است؛ و همان طور كه در باب تجارب و ادراكات حسّی تواتری حاصلآمدهاست، كه احتمال تواطی بر كذب و دروغگویی همهی گزارشگران را در آن راه نیست، در باب این دسته از تجارب دینی نیز احتمال عقلائیای دربارهی دروغگویی همهی مدّعیان نمیدهیم. بنابراین، میتوانیم گزارشهای این تجارب دینی را حمل به صحّت كنیم و آنها را مطابق اعتقاد گزارشگران بدانیم. امّا مطابقت قول با اعتقاد (صدق اخلاقی) چیزی است، و مطابقت اعتقاد با واقع (صدق منطقی) چیزی یكسره دیگر است. نهایت چیزی كه تاكنون احرازكردهایم، مطابقتِ اقوالِ مدّعیانِ تجاربِ دینی با اعتقادات آنان است. از كجا مطابقت اعتقاداتشان را با واقع احرازكنیم؟ در اینجاست كه یا باید تجارب دینی را از سنخ علومِ حضوری خطاناپذیر تلقّیكنیم، یا باید آنها را لااقلّ همرتبهی ادراكات حسّی عادی قلمدادكنیم و همان قطعی و یقینی بودن عینی(Objective)ای را كه برای ادراكات حسّی قائلایم، برای آنها نیز قائلشویم؛ و البتّه طی هریك از این دو طریق، خود، نیازمند دلیل است. امّا اگر دلیلی بر صحّت یكی از این دو طریق یافتیم و، در نتیجه، صدق منطقی گزارشهای تجارب دینی خاصّی را احرازكردیم، در آن صورت، اگر این گزارشها با گزارههای دینی خاصّی مطابقتیافتند، میتوانیم نتیجهبگیریم كه این گزارشها پشتوانهی معرفتی آن گزارههایند.
از این راه است كه مثلاً تامس مرتون(Thomas Merton)، در كتاب عرفا و اساتید ذن(Mystics and Zen Masters)، دربارهی كتاب جولیانِ نورویچی(Julian of Norwich)، بزرگترین عارف انگلیسی، مینویسد: «باید تأكیدكرد كه سرتاسر كتاب این بانو كاملاً آفاقی است. اگرچه، درعینحال، یكسره شخصی است، نمیتوان آن را صِرفاً گزارشی دلانگیز از تجارب انفسی تلقّیكرد؛ سند و مدركی است كه به وجهی بلیغ و فصیح بر صحّت تعالیم و سنن كلیسای كاتولیك گواهیمیدهد، و شرح و تفسیری ناشی از مراقبه و، بهواقع، عرفانی بر آموزههای اساسی مذهب كاتولیك است.» (ص141(
10)نقدونظر: به نظر شما، تجربهی دینی چه آثار و پیآمدهایی در منش و شخصیت صاحبتجربه دارد؟
ملكیان: اگر بخواهم همهی آثار و پیآمدهای مطلوبی را كه، به گفتهی روانشناسان دین، تجربهی دینی در منش و شخصیت صاحبتجربه دارد، در یك لفظ و مفهوم خلاصهكنم، میتوانم بگویم كه تجربهی دینی نوعی رضایت باطن بسیارژرف در شخصِ صاحبتجربه پدیدمیآوَرَد.
منبع: نقدونظر شمارهی 23و24/تابستانوپاییز 1379 (ویژهی تجربهی دینی)