http://www.religions.ir/fa/mag/mag.php?magid=5§ion=2
دكتر شهرام پازوكى به سال 1335 در تهران به دنيا آمد و پس از دريافت ديپلم رياضى براى ادامه تحصيل در رشته فيزيك راهى كشور انگلستان شد امّا پس از چندى اين رشته را رها كرد و به خواندن فلسفه رو آورد و دانش نامه كارشناسى، كارشناسى ارشد و دكترى را در همين زمينه از دانشگاه تهران اخذ كرد. استاد در حال حاضر عضو هيأت علمى پژوهشگاه علوم انسانى و از مدرّسان به نام دانشگاه است. از آثار انتشار يافته ايشان ترجمه دو كتاب از اتين ژيلسون يعنى «خدا و فلسفه» و «عقل و وحى در قرون وسطى» مى باشد. مطالعات ايشان هم اكنون بيشتر به عرفان و تصوّف معطوف است و در همين قلمرو و نيز درباره فلسفه غرب و فلسفه تطبيقى مقالات متعددى از ايشان انتشار يافته است.
هفت آسمان : اساساً عرفان چه نسبتى با اديان دارد؟
استاد : مقدمتاً بايد عرض كنم كه در آثار و معارف ما دو واژه وجود دارد كه بر بعد معنوى اسلام دلالت مى كند: عرفان و تصوف. در فرهنگ هاى اروپايى براى رساندن اين معنا معمولا لفظ mysticism را به كار مى برند، اما اين اصطلاح گويا نيست. ميستيسيزم معادل عرفان و تصوّف ما نيست. اين واژه در غرب به خصوص در چند قرن اخير بيشتر مدلول عاطفى و انفعالى دارد، يعنى بر جنبه هاى عاطفى و احوالى اديان دلالت مى كند و به قدرى دامنه آن وسيع است كه هر گونه رمزورزى و سرّورزى يعنى توجه به رمز و رموز در اديان را اعم از حقيقى و مجازى در ذيل اين عنوان مى گنجانند. اما عرفان و تصوف نزد ما معانى دقيق و روشنى دارد. به همين دليل امروزه محققان اسلام شناس غربى، مثل رنه گنون در كتاب اسلام و تائويزم، ديگر معادل عرفان و تصوف را ميستيسيزم قرار نمى دهند، و با ذكر دلايل مفصلّى حكم بر تمايز آنها مى كنند. براى اين كه متوجه شده اند كه اگر خصوصاً معناى جديد اين واژه(mysticism) مورد نظر باشد ديگر كسانى مثل مولانا يا ابن عربى را نمى توانند mysticبنامند; زيرا تفكر اينان بر يك طريقه معنوى دلالت مى كند و صرفاً عاطفى، انفعالى و احساسى و توجه به اسرار و رموز نيست. در ميستيسيزم ديگر از طريقت اثرى نيست و هر كسى مى تواند ميستيك باشد، بى آن كه اهل سلوك يا اصولا اهل دين باشد; هر كسى كه سخن هاى به اصطلاح اسرارآميز و آميخته به رمز يا توجه به اين امور داشته باشد ميستيك است. ولى ما در عرفان و تصوّف بيش از هر چيز ديگر به طريق الى اللّه با دستورات اسلامى، با آداب معنوى و احكامى كه در آن هست اشاره مى كنيم و مهم تر از همه معرفت در عرفان و تصوف اهميت ويژه اى دارد ولى در ميستيسيزم اصولا معرفت مطرح نيست.
در ميان عرفاى مسيحى، خصوصاً بعد از مايستر اكهارت، تقريباً بحث معرفت كم اهميّت مى شود، يعنى ديگر سخن از اين نيست كه اگر كسى سلوك الى الله كرد به معرفت الله مى رسد، بلكه صحبت از اين است كه مجموعه اى از حالات معنوى پيدا مى كند. اين همان بحثى است كه در روزگار ما به بحث «تجربه دينى» منتهى شد. در بحث تجربه دينى مسئله معرفت به طور جدى مطرح نيست، گرچه اين سؤال مطرح است كه آيا واقعاً تجارب دينى معرفت زا هستند يا خير؟ در حالى كه در عرفان و تصوف چنانچه خود لفظ عرفان دلالت مى كند احوال دينى ما معرفت زا هستند: معرفت نسبت به حق و معرفت نسبت به هستى; و اين نكته خيلى مهمى است.
از اين رو در حال حاضر در غرب از اصطلاح Sufism و Sufi بهره مى گيرند، مثلا در عنوان دو كتابى كه آقاى پرفسور ويليام چيتيك نوشته اند از اين واژه ها استفاده شده است: Sufi way of knowledgeو Sufy way of loveيعنى طريقه معرفت در تصوف و طريقه عشق در تصوف.
هفت آسمان : به نظر مى رسد كه شما ميان عرفان و تصوف فرق نمى گذاريد؟
استاد : عرفان در لغت مصدر و به معناى شناختن است و به خصوص در مورد شناخت خداوند به كار مى رود. به اين معنا هر كس كه به دركى از حق و هستى برسد عارف است، يعنى به معرفت اللّه در حدّ خود دست يافته است. به اين معنا عرفان خيلى عمومى است يعنى از آن پيرزن نخ ريسى كه در زمان حضرت رسول(ص) از گردش چرخ نخ ريسى اثبات وجود خدا مى كرد تا آن عارفى كه مراتب مختلف سلوك را طى مى كند، همه اينها به يك معنا عارف اند. منتها معرفت الله درجات و مراتبى دارد: آن پيرزن در مرتبه اى است و اين عارف در مرتبه اى ديگر. لذا هر كه به نحوى معرفت و ادراكى از خداوند و هستى دارد به اين معنا عارف است. امّا عرفان اصطلاحى فقط در حوزه تصوّف مطرح شده است و آن معرفت قلبى به خداوند است كه حاصل سلوك قلبى است و اين سلوك قلبى پس از پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) و به واسطه ايشان در ميان صوفيه استمرار يافته و طريقه آنان بوده است. از اين جهت مى توان گفت كه فرق عرفان با تصوف در اين است كه تصوف راه است و عرفان مقصد. با اين مقدمات نكته عجيبى است كه عرفان را از تصوّف جدا مى كنند. در حالى كه چنين چيزى سابقه نداشته است. اين تفكيكِ نادرست كه عمدتاً از اواسط دوره صفويه آغاز شد در سال هاى اخير جدى تر شده است. الان بسيار مى شنويم كه مولانا عارف بود ولى صوفى نبود. مگر مثنوى مولانا (مستند ما در بحث درباره مولانا مثنوى است) آكنده از اشعار و دلالت هاى صوفيانه نيست؟ مثلا تفسير حديث نبوى من اراد ان يجلس مع اللّه فليجلس مع اهل التصوف را ملاحظه بفرماييد (البته من كارى ندارم به اين كه اين حديث از نظر روايى چه وضعيتى دارد. من نمى خواهم بحث تاريخى و روايى كنم. به هر حال مولانا اين حديث را نبوى مى داند). مولانا در تفسير اين حديث مى گويد:
هر كه خواهد همنشينى با خدا گو نشيند در حضور اوليا
يعنى او صوفيه را اوليا مى داند. حال بايد پرسيد در كدام يك از آثار معارف اسلامى كلمه عرفان به معناى اصطلاحى آن به كار رفته است؟ فقط در روايات و آثار خود صوفيه يا ديگرانى كه گرايش به تصوّف داشتند، مثلا در آثار ابن سينا در دوره متأخّر زندگى اش (در اواخر كتاب اشارات و تنبيهات) اين واژه ديده مى شود. به نظر صوفيه سالك به جايى مى رسد كه عارف بالله مى شود و به معرفت قلبى حق دست مى يابد. لذا عرفان هيچ گاه از تصوّف جدا نبوده است، ولى ما اكنون آن دو را از هم جدا مى كنيم; عرفان را مى پذيريم و تصوف را نفى مى كنيم. يكى از نتايج سوء اين كار اين است كه افرادى كه از عمق فرهنگ ما دورند و يا نسبت به اسلام عناد مىورزند، مى گويند كسانى مثل مولانا صوفى بوده اند نه مسلمان، چون شأن تصوّف فراتر از اسلام است. اين امر نتيجه خطرناك چنين تفكيكى است. به چنين كسانى اگر بگوييم مگر تصوف از اسلام جدا است؟ مى گويند: بله شأن تصوف أجل از اسلام است، چون اسلام دين فقه و احكام و دنيابينى است ولى تصوّف به معنا و معنويت توجه دارد. ما اين گونه اين ميراث عظيم معنوى را از اسلام جدا مى كنيم و مى گوييم تصوف نداشته ايم; اگر چيزى هم داشته ايم همان عرفان است. جالب اين جاست كه وقتى مصاديق عارفان را نشان مى دهند غالباً همين بزرگان صوفيه را نام مى برند. اين تفكيك گاهى ناشى از عناد با تصوّف و مشايخ بزرگ صوفيه و گاهى از روى سطحى نگرى و محدود كردن اسلام به احكام فقهى است.
هفت آسمان : اين تفكيك مى تواند موجّه باشد، چون همان طور كه اشاره كرديد، تصوف راهى است به سوى مقصد اصلى يعنى عرفان. روشن است كه مقصد به دور از هر نوع مشكل و اشكالى است، ولى آنچه قرار بوده است راهى به سوى آن باشد با اشكالاتى همراه شده است. به همين جهت افرادى سعى كردند حساب اين دو را جدا كنند.
استاد : اين نيز از عجايب است كه ما مى خواهيم رفتار كسانى را ملاك قضاوت اصل تعاليم آنان قرار دهيم. اين درست برخلاف فرمايش حضرت على(ع) است كه «من قال» را به جاى «ما قال» قرار دهيم. اگر كسى متصوف بود، يعنى تظاهر به تصوف كرد، ولى انحراف اخلاقى داشت، آيا ما مى توانيم عمل بد او را بر نادرستى اصل راه حمل كنيم؟ ما اگر ديديم كه كسانى در آن سلك متخلف اند نمى توانيم نسبت به اصل راه حكم منفى صادر كنيم. اگر بخواهيم اين گونه قضاوت بكنيم بايد نسبت به اسلام و مذهب جعفرى هم اين سخن را بگوييم. مگر ما مسلمان هاى شيعه همه بر طبق اسلام و تشيع رفتار مى كنيم؟ مگر همه علما عامل به علم هم هستند؟
ما به قول برخى از فيلسوفان معاصر قبل از هر چيز بايد به پديدارشناسى و ماهيت شناسى امور بپردازيم. پديدارشناسى (Phenomenology) يعنى اين كه بايد به اصل و منشأ اوليه يك امر نگاه كنيم، نه اين كه بگوييم در طى تاريخ چنين ديده شده است. بر همين اساس بايد كتاب جامع الاسرار سيدحيدر آملى را بخوانيد. در اين كتاب، در فصول اوليه، تمام بحث سيد حيدر اين است كه اگر ما بخواهيم ببينيم كه تصوف چه چيز هست، نبايد بناى كار را بر اين بگذاريم كه صوفيه منحرف چه كسانى بودند. بايد برگرديم و ببينيم تصوف يعنى چه و تعاليم آن چيست. ما بايد به ماهيت امر توجه كنيم و اصول فكرى را ملاك بگيريم و بگوييم هر كس با اين اصول فكرى هماهنگ بود صوفى است و هر كسى چنين نبود صوفى نيست. ما در مورد شيعه هم همين كار را مى كنيم. هر كس اصول مذهب را قبول داشت شيعه است و هر كسى آنها را قبول نداشت شيعه نماست. چنان كه مرحوم علامه طباطبايى نيز در كتاب رسالت تشيع در دنياى امروز (ص 103) مى فرمايد: در بحث از عرفان، «فسادها و اختلالاتى كه در روش و اعمال طايفه اى كه از يك مشرب و مسلك عمومى كلى منشعب شده اند، دلالت بر فساد و بطلان اصول اوّلى آن طايفه ندارد و به همين سبب بحث از چگونگى اصول اوليّه آنها را نبايد در روش و اعمال فرعى از آنها انجام داد بلكه بايد به سراغ مواد اصلى اصول آنها رفت».
هفت آسمان : الان بحث بر سر اين نيست كه آنهايى كه به عنوان صوفى مطرح اند حق هستند يا باطل; الان بحث بر سر تفاوت اصطلاح عرفان و تصوف است. همواره در كاربردها بين اين دو فرق مى گذارند; لذا خيلى از عرفاى شيعه كه به عرفان پايبند بودند از اين كه عنوان صوفى بر آنها اطلاق مى شود تحاشى داشتند، تصوّف به عنوان طريقه خاصى كه دستورالعمل هايى مخصوص به خود دارد با آنچه شيعه مى گويد متفاوت است; به هر حال در مقام كاربرد اين تفاوت احساس مى شود.
استاد : ببينيد به آن معنايى كه عرض كردم ميان اين دو تفاوتى هست. خود صوفى ها مى گويند كه عرفان يكى از مراتب عاليه سلوك است يعنى هر صوفى اى عارف نيست. مولانا در مثنوى مى فرمايد:
اى بسا ابليس آدم رو كه هست پس به هر دستى نشايد داد دست
يا اين كه مى فرمايد:
از هزاران تو يكيشان صوفى اند مابقى در دولت او مى زيند
از هزار نفرى كه ادعاى تصوف مى كند يكى از آنها واقعاً صوفى اند. آن بقيه هم در دولت و به بركت و يُمن وجود معنوى آن يكى زندگى مى كنند. به شهادت تاريخ، عرفان هميشه در متن تصوف مطرح بوده است، ولى از اواخر صفويه تصوف را طرد كرده اند. صفويه صوفى نسب هستند و شاه اسماعيل مؤسس اين سلسله به عنوان يك مرشد صوفى شمشير مى زد، امّا بعدها رفتارهايى از اينان و خصوصاً بزرگان قزلباش سر زد و محافلى در آن زمان رونق گرفت كه برخى را به مخالفت با تصوّف سوق داد. البته اين اوقات همچنين مقارن است با غلبه شديد تفسير فقاهتى محض از دين و نوعى ظاهربينى كه طبعاً مخالف تصوّف است و در رواج تقبيح تصوّف سهم بسزايى داشته است. در اين حال كسانى از اهل سلوك براى اين كه از صوفيه مذموم محسوب نشوند، نام عرفان را بر تصوف نهادند و از آن دفاع كردند.
هفت آسمان : اگر حضرت على(ع) و امام سجاد را عارف بدانيم طبيعتاً عرفان از تصوف جدا مى شود و معنايى اعم از تصوف پيدا مى كند; چون نمى توانيم اين بزرگواران را صوفى بدانيم.
استاد : بستگى دارد به اين كه تصوّف را چه بدانيد. بسيارى از محقّقان تاريخ پيدايش لغت و اسم را با تاريخ پيدايش مسمّى خلط مى كنند. مثلا شيعه و سنى بلافاصله بعد از فوت پيامبر(ص) جدا شدند ولى شيعه و شيعيان در طى تاريخ به نام هاى مختلف خوانده شده اند; مثلا شعوبى، طرفدار اهل بيت، شيعه على و غيره. لغت تصوف و البته نه معنا مسماى آن هم بعداً پس از زمان على(ع) پيدا شد. امّا تصوف حقيقى، به گفته مرحوم سيد حيدر آملى، همان تشيع است. عموماً تشيّع را به عنوان يك مذهب فقهى در جنب مذاهب فقهى ديگر مثل مذهب حنبلى و حنفى يا مالكى و شافعى يا يك مذهب كلامى بين اشاعره و معتزله يا يك نهضت سياسى مى دانند; اينها تعاريفى است كه معمولا از شيعه به دست داده مى شود. حالا اگر ما به شيعه حقيقى برگرديم و بحث ولايت را مطرح كنيم مى بينيم كه حقيقت تشيع همان ولايت به معناى عرفانى لفظ است و شيعيان حقيقى معتقدند كه بعد از ختم دور نبوّت در شخص حضرت رسول، حقيقت معنوى نبوّت كه همان ولايت است، استمرار پيدا كرده و به نص صريح پيامبر، به حضرت على(ع) و سپس به ائمه اطهار عليهم السلام رسيده است. ولايت هميشه سارى و جارى بوده است; زيرا ولى از اسماء خداست كه تعطيل نمى پذيرد. مى توانيم بگوييم كه تشيع به معناى قبول استمرارِ حقيقت نبوّت در ذيل عنوان ولايت و استمرار ولايت، در همه دوره هاست يعنى به قول مولانا: پس به هر دورى ولى اى قائم است. آزمايش تا قيامت دائم است. يعنى اگر قائل شويم به اين كه با رفتن پيامبر باب رسالت مسدود شد ولى حقيقت رسالت كه ولايت است، و هدف بعثت كه كه لاتمم مكارم الاخلاق باشد استمرار پيدا كرد، در بسته نشده و همچنان باز است. رابطه بين انسان و خدا برقرار است. رابطه بين زمين و آسمان هميشه استوار است. اگر قائل شويم كه حقيقت تشيّع عبارت است از قبول ولايت، آن وقت مى توانيم تشيّع را مترادف با تصوّف بدانيم، چرا كه متصوفه تنها گروهى بودند كه مى گفتند كه آن احوال معنوى پيامبر و آن حقيقت معنوى اسلام از بين نرفته و در حضرت على(ع) و ديگر ائمه اطهار و اوصيا يعنى انسان هاى كامل استمرار يافته است.
بحث ولايت را نه متكلمان به اين نحو مطرح كردند و نه فقها; فقط عرفا اين بحث را عنوان كردند. احاديث شيعى اى كه راجع به ولايت است، مثل آنچه در اصول كافى است، با ولايت به همين معنا تناسب دارد. وقتى آدمى آثار عرفايى مثل ابن عربى را در مورد حقيقت و اصل ولايت مى بيند مى فهمد كه او چگونه شيعى بحث مى كند. گرچه ظاهراً اختلافاتى هم باشد. در موضوع ولايت، اشتراك تصوف و تشيّع كاملا آشكار مى شود. به همين دليل نزديك ترين بحث ها به بحث ولايتِ شيعى فقط در متون صوفيه و عرفا يافت مى شود.
اشتباه است اگر تصور كنيم كه بحث اصلىِ ابن عربى وحدت وجود و از اين قبيل بحث هاست كه بعداً صبغه فلسفى نيز يافته است. جانمايه اصلى عرفان ابن عربى بحث انسان كامل و ولايت است. اصلا دغدغه خاطر ابن عربى اين موضوع است، نه وحدت وجود و مانند آن كه فرعى است. اينها مباحثى است كه براى شارحان ابن عربى موضوعيت يافته است چون غالباً اين شارحان در ذائقه شان طعم شيرين ولايت را نچشيده و در فكرشان به اين معناى ولايت توجه نداشته اند. ولى براى خود ابن عربى اولا و بالذات موضوعيت ندارد.
هفت آسمان : بايد ديد كه آيا دست كم بخشى از تفكر شيعى بعد از قرن هفتم تفكر شيعى اصيل است يا برگرفته از عرفايى چون محى الدين است; چون ما قبل از قرن هفتم، به جز مرحوم كلينى، كسى را نمى يابيم كه اين طور بحث كرده و ولايت را به اين نحو تحليل كرده باشد.
استاد : بايد تحقيق كرد كه تعريف حقيقى تشيّع چيست. تشيع در مسير تاريخ به تدريج معناى فقهى، كلامى و حتى سياسى يافت و همين امر هم باعث شد كه گروهى از اسلام شناسان آن را حتى يك نهضت مولود عوامل سياسى خصوصاً ايرانى بدانند; يا اين كه اصلا هيچ شأن معنوى يا عرفانى برايش قائل نشوند. از اين رو تقريباً شبيه همان دلايلى را كه برخى از مستشرقين در رد اصالت مذهب تشيّع اقامه مى كنند، در ردّ تصوّف نيز مى آورند. درست است كه تشيع بُعد فقهى و كلامى دارد ولى حقيقت آن همان امر ولايت به معناى عرفانى لفظ است كه ذاتىِ تشيع است و ديگر امور، عرضى آن هستند. لذا كسانى مثل سيدحيدر آملى هم اين طور نتيجه مى گيرند و مى گويند شيعه حقيقى كسى نيست كه به اصطلاح، شيعه رسمى باشد; ممكن است شيعه ديگرى هم داشته باشيم كه رسماً شيعه تصور نشود ولى به تشيع و شيعه حقيقى نزديك تر باشد. و به اين جا مى رسد كه شيعه حقيقى اهل تصوّف و عرفان و صوفى و عارف حقيقى اهل تشيّع است.
هفت آسمان : بله سيدحيدر مى گويد دو نوع تشيع داريم: يكى تشيع رسمى و ديگرى تشيع صوفيه; و مى گويد من جامع اسرار را نوشتم تا صوفيه شيعه شوند و شيعه صوفيه، و در مجموع يك شيعه كامل به دست آيد.
استاد : در حقيقت وى مى خواهد معناى فراموش شده تشيع اصيل را احيا كند و بگويد كه حقيقت تشيع، عرفان و تصوّف است، نه فقه و كلام; و اين كار وى شبيه كار غزالى در احياء علوم الدين و فيض كاشانى در محجة البيضاء است كه مى خواستند معناى حقيقى علم را احيا كنند، در دوره هايى كه علم از معناى اصلى خود در صدر اسلام و آيات و اخبار دور شده بود.
هفت آسمان : آن ولايت باطنى كه شما مى فرماييد به هر حال اين امتياز را دارد ـ و شايد به همين دليل در ميان متأخرين مطرح شده است ـ كه غيبت را با اين نوع ولايت بهتر مى شود توجيه كرد، و گرنه امامت به معناى كلامى و فقهى آن، با غيبت امام زمان لااقل به ظاهر ناسازگار است، ولى از نظر تاريخى در ميان بزرگان شيعه، اصحاب ائمه و خود ائمه عليهم السلام ولايت به اين معنا چقدر مطرح بوده است؟
استاد : اين نيز برمى گردد به اين كه شما چه تصورى از تشيّع داشته باشيد. به دليل كثرت روايات ناظر به احكام فقهى كه از ائمه اطهار نقل شده است، غالباً از جانب ظاهربينان چنين نقل مى شود كه ائمه فقط وظيفه بيان احكام را داشته اند. اينان توجه ندارند كه امر ولايت، سرّ است، سرّى باطنى كه فقط خواص متحمّل آن مى شوند. اساساً ولايت از آن جهت كه متوجّه به حقّ است، بر خلاف رسالت كه متوجّه به خلق است، از مقامات خفى است و همه اهليت فهم و قبول آن را ندارند. در جايى كه مولاى متقيان در پاسخ به كميل كه درباره حقيقت سؤال كرده بود، مى فرمايند: تو را چه به حقيقت، چگونه ما مى توانيم حقيقت تشيع را درك كنيم؟ پس اگر مطالب عرفانى كم تر از احكام فقهى از ائمه رسيده است، اين بيشتر ناظر به ماهيت خود ولايت و عرفان است كه امرى قلبى است و از سينه به سينه مى رسد. لذا ناقلان آن كم اند و هم اين كه از سنخ امورى نيست كه قابل اذاعه و بيان عمومى باشد كه اگر عيان شود و از كتمان بيرون آيد به فرموده امام سجاد(ع)، حتى شخص امام را كافر و خارج از اسلام خواهند خواند:
انّى لاَكتم من علمى جواهره كيلا يرى الحقَ ذو جهل فيفتننا
و ربّ جوهر علم لو ابوح به لقيل لى انت ممن يعبد الوثنا
به قول حافظ:
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا مى كرد
با غفلت از اين حقيقت، ظاهربينان در واقع شأن وَلَوى و عرفانى ائمه را منكر مى شوند و اگر اقوال عرفانى از ايشان روايت شده باشد، غالباً آن را انكار مى كنند. بر همين اساس گاهى بحث مى كنند كه مثلا كتاب مصباح الشريعه نمى تواند از امام صادق(ع) باشد، چون احاديث آن صبغه عرفانى دارد، با اين كه عالم جليل القدر شيعه، على ابن طاووس، مى گويد كه اين كتاب بهترين كتاب جامع و لطيفى است كه در راه سلوك به خدا كمك كرده است. اين نشان مى دهد كه ما پيشاپيش تعريفى به زعم خويش از تشيع و شخصيت امام به دست مى دهيم، سپس با پيش داورى كه از قبول آن تعريف حاصل شده است، مى گوييم مصباح الشريعه نمى تواند از امام ششم باشد، براى اين كه احاديث آن عرفانى است; يا مى گوييم مجلسى اول نمى تواند با تصوف ارتباطى داشته باشد، براى اين كه تصوف دور از شأن علماى شيعه است; فيض كاشانى و ملاصدرا هم همين طور; يا سيدبحرالعلوم نمى تواند صاحب رساله سير و سلوك باشد، براى اين كه اين رساله عيناً همان دستورات سلوكى و تصوّف است. در اين قبيل قضاوت ها روشن است كه ما از قبل تعريفى از تشيّع ارائه داده ايم كه در آن اين گونه مباحث عرفانى جا نمى گيرد.
البته همانطور كه گفتم اين به آن معنا نيست كه تشيّع بُعد فقهى يا كلامى ندارد، ولى حقيقت تشيع بُعد فقهى و كلامى آن نيست. بُعد معنوى و بُعد وَلَوىِ لب لباب تشيع است. به دليل همين بُعد ولايتى است كه سلاسل صوفيه اصرار دارند نسبت خودشان را به ائمه برسانند، در حالى كه، به قول مرحوم علامه طباطبايى، در دوره اى كه حكومت از آن اهل تسنن است و شيعه به عنوان رافضى مطرود است از اين انتساب به جز اذيت و آزار چيزى نصيب صوفيه نمى شود.
هفت آسمان : تمايزى كه مورد نظر ماست عمدتاً ناظر به عرفان عملى است با امّا در عرفان نظرى افراد بسيارى از شيعه به ولايت باطنى اعتقاد دارند. تصوف عمدتاً ناظر به نوعى سلوك است. خيلى از عرفاى شيعه آن نوع عرفان عملى را كه متصوفه دارند به هيچ وجه قبول ندارند; در حالى كه در عرفان نظرى به نقاط مشترك زيادى مى رسند. عرفاى شيعه سعى دارند كه متشرع هم باشند، ولى صوفى نمى تواند خيلى متشرع باشد.
استاد : اوّلا تمايز بين عرفان نظرى و عملى يك تمايز اعتبارى و مجعول است و لااقل در نزد عرفاى اهل سلوك اصالتى ندارد. در عرفان اساساً نظر از عمل جدا نيست. هيچ كس نمى تواند حقايق و لطايف عرفانى را بچشد ولى اهل عمل نباشد. مى توان مطالبى را از عرفا نقل و درباره اش بحث كرد، ولى بدون سلوك و عمل به دستورات، كسى اهل نظر و متحقق به آنها نمى شود. عرفاى حقّه به شريعت التزام دارند و بلكه مقيّدتر از ديگران اند حتى از اين باب، يعنى شدّت پرداختن به عبادات و تقيد به احكام، گاه مذمّت شده اند. ولى توجّه بفرماييد كه آنها شريعت بدون طريقت را وافى به مقصود نمى دانند. ظاهر بدون باطن نمى شود. لفظ بدون معنا نيست. و شايد از جهت تأكيد بر طريقت به عنوان مكمّل و معناى شريعت چنين تصوّر شده كه آنان به شريعت مقيّد نيستند. البته در اين جا حساب كسانى كه بنا بر عقايد شخصى يا حالات فردى چنين نمى گويند يا چنين رفتار نمى كنند از حساب اصول اوليّه تعاليم تصوّف و سيره مشايخ بزرگ صوفيه جداست. در عين حال از اين نكته هم نبايد غافل بود كه شريعت مآبى و زهد حقيقى نيز با متشرّع نمايى و زهد فروشى تفاوت دارد. حتّى تشرّع اشخاص هم متناسب با احوال آنهاست. چنان كه تشرّع موسى از طرفى با تشرّع شبان در مثنوى مولوى متفاوت است و از طرف ديگر از تشرّع عيسى متمايز است.
هفت آسمان : درست است كه خيلى از افراد صوفى شيعه هستند، امّا بحث در اين است كه چرا خيلى از عرفاى شيعه خودشان را عارف مى دانند اما نه خودشان و نه ما عنوان صوفى را بر ايشان اطلاق نمى كنيم؟
استاد : همان طور كه قبلا عرض كردم تفكيك دو عنوان تصوّف تشيع مربوط به دوره صفويه است وگرنه پيش از آن مشايخ صوفيه مورد احترام علماى رسمى شيعه بودند. شيخ بزرگوارى چون احمد غزالى كه اين قدر مورد شماتت بعضى از اهل ظاهر خصوصاً سنى مذهب قرار گرفته است، بزرگانى از شيعه مثل ابن شهر آشوب، صاحب مناقب، عبدالواحد آمدى، جامع كلمات حضرت على(ع) تحت عنوان غررالحكم و دررالكلم، و سنائى، حكيم شاعر، از شاگردان و پيروان او هستند. يا خواجه نصير طوسى بنابر مراسلاتش كه اخيراً چاپ شده است، حل مشكلات عرفانى خويش را از شيخ صدرالدين قونيوى مى جويد و در برابر وى نهايت كوچكى و ارادت و شاگردى اظهار مى كند. ارادت علمايى مثل قاضى نوراللّه شوشترى و سيد حيدر آملى به مشايخ صوفيه هم كه كاملا مشهور است. اما در دوره صفويه با اين كه آنان اصلا صوفى و منتسب به شيخ صفى الدين اردبيلى بودند (و اين خود يكى از دلايل يگانگى تصوّف و تشيع است كه وقتى صفويه به قدرت رسيدند، شيعه را مذهب رسمى ايران كردند و همه ايرانيان از اين جهت مديون همين طايفه صوفيه اند)، انحرافاتى در ميان آنها پيدا شد و ظاهراً اين از لوازم قدرت است كه اگر حق اللّه و حق الناس رعايت نشود، موجب انحراف مى شود و حتى تصوّف را دنيوى (secular) مى كند. لذا در اين دوره به قرينه تشيع علوى و تشيع صفوى مى توان سخن از تصوّف ولوى يعنى علوى و تصوّف صفوى كرد. اين انحراف علاوه بر غلبه نوعى ظاهربينى دينى و نزديك شدن بعضى از علما به حاكمان (كه از جانب علماى عارف مسلكى همچون شيخ بهايى آثار سوء آن ذكر شده است) و سياست بازى ميان آنان و سران قزلباش براى رسيدن به قدرت، موجب آن شد كه به تدريج تصوّف را مذموم دانستند. لذا وضعيت دوگانه اى پيدا شد به اين طريق كه از طرفى تصوّف را طرد و از طرفى آن را با عنوان تازه عرفان ترويج كردند. اين وضعيت دو گانه در آثار غالب عرفاى آن دوره به چشم مى خورد. مثلا ملاصدرا كه خود فيلسوفى عارف است، در كتاب كسر اصنام الجاهلية، متصوّفه رسمى آن روزگار را كه به قول او خبرى از معرفت و لذّت آن ندارند، طرد مى كند، ولى از طرف ديگر در رساله سه اصل كه (اصول وصول به جهنم است) ضمن آن كه روش مرسوم متكلمان و فقهاى ظاهرى آن عصر را خلاف دين مى داند، در پاسخ به مذمت كنندگان صوفيه، روش تصوّف و صوفيه حقه را در تهذيب نفس تأييد و به آن تشويق مى كند و به سبك غزالى در احياى علم حقيقى دين مى كوشد تا جايى كه در اواخر كتاب ايمان حقيقى را همان مى داند كه در عرف صوفيه ولايت گويند. يا فيض كاشانى كه به سبب همين بدنام شدن تصوّف، آن را از طرفى رد و از طرفى قبول مى كند. و از برآيندِ اين ردّ و قبول مى توان دريافت كه آنها تصوّف رسمى زمان را كه منحرف شده ردّ كرده اند، ولى تصوّف حقيقى را قبول مى كنند. فقهاى بزرگى چون شيخ بهايى و مجلسى اوّل هم همين وضع را دارند كه انتساب آنها به رشته تصوّف محرز است در عين اين كه آنها تحاشى داشتند كه صوفى به معناى مرسوم خوانده شوند. حتّى عالم و فقيه مشهورى چون علامه مجلسى دوم در پاسخ به سؤالات ملاّ خليل قزوينى در بيان فرق ميان طريقه حكما و مجتهدان و صوفيه مى گويد آنها كه تصوف را به طور كلّى و عمومى رد مى كنند از بى بصيرتى ايشان است; وى مى افزايد: در ميان صوفيه، صوفيه حقّه و باطله وجود دارد و كسانى مثل على ابن طاووس و ابن فهد حلى و شيخ بهايى و پدر خويش مجلسى اوّل و حتّى خودش را از پيروان طريقه حقّه معرفى مى كند.
فهم اين موضع دوگانه نسبت به تصوّف در دوره صفويّه اهميت فراوانى دارد و همانطور كه عرض كردم به نحوى مى توان سخن از تصوف ولوى و تصوف صفوى به ميان آورد. اين وضعيت ادامه يافت و تا كنون نيز ادامه دارد. مثلا وقتى بعد از حدود يك قرن فتور، تصوّف بار ديگر توسط مرحومان معصوم عليشاه و نورعليشاه اصفهانى در ايران احيا شد، گروهى از فقهاى عظام در سلوك عرفانى و تصوّف وارد شدند، در عين اين كه خود را از تصوّف مذموم يعنى تصوّف صفوى مبرّا مى دانستند. كسانى مثل عالم و عارف بزرگوار شيخ عبدالصمد همدانى صاحب بحرالمعارف كه در سال 1216 قمرى به دست وهابيون به شهادت رسيد، به دست مرحوم نورعليشاه قدم در سلوك الى اللّه نهاد و همو واسطه آشنايى علامه سيد بحرالعلوم با مرحوم نور عليشاه شد و سيد بحرالعلوم رساله سير و سلوك را در همين اثنا نوشت. لذا مى بينيد كه اين رساله همان دستورهاى سلسله نعمت اللهى است كه در كتب آنان مشروحاً بيان شده است. آن وقت در حالى كه مرحومان علامه طباطبايى و سيد محمدحسين حسينى طهرانى آن را از آن جناب مى دانند، ديگرانى كه اهل عرفان نيستند صحّت اين انتساب را منكر مى شوند; چنانكه صحت ارتباط وى را با جناب نور عليشاه انكار مى كنند، چون وى از مشايخ صوفيه است و حتى به نقل از مرحوم شيخ محمد جواد انصارى همدانى در كتاب روح مجرد، در ضمن ذكر بعضى از كرامات مشايخ بزرگ صوفيه اين دوره، گفته شده است كه آنها گرچه مسلك درويشى و تصوف داشتند و اين مسلك خوبى نيست، اما آنها از اوليا بودند; يعنى از يك طرف مسلكشان را كه تصوف است رد مى كند (كه همان تصوف به معناى مذموم و مرسوم باشد) و هم مى گويد كه آنان از اولياى خدا بودند. چگونه اولياى خدا مى توانند در مسلك و طريقه نادرستى باشند؟ بدين قرار ظاهراً عنوان تصوف ناپسند شمرده شده و عنوان عرفان جايگزين آن شده است، در حالى كه ملاكْ آرا و تعاليم است نه عنوان.
ميم و واو و ميم و نون تشريف نيست لفظ مؤمن جز پى تعريف نيست
و گرنه آن مقدار اعمال خلافى را كه گاه منتسب به بعضى صوفيه مى كنند خود صوفيه حقيقى هم از آنها پرهيز كرده اند; چنان كه در زمان مرحوم حاج ملاسلطان محمد گنابادى سلطان عليشاه، صاحب تفسير بيان السعادة، تومارى عليه ايشان امضا كرده بودند مبنى بر اين كه عقايد خلاف اسلام دارند. ايشان هم پس از ديدن آن طومار گفته بودند صاحب اين عقايد هر كسى باشد من هم خودم وى را خارج از اسلام مى دانم و زير اين ورقه را امضا مى كنم.
هفت آسمان : در مورد تصوف در حوزه اسلامى خيال مى كنم سه عنصر را بايد از هم تفكيك كرد: يكى همان جنبه طريقتى يعنى آداب معنوى، آداب باطنى و اذكار خداست كه به راحتى در علماى غيرمعروف به صوفى هم يافت مى شود، از سيدبن طاووس تا مرحوم ملاحسين قلى همدانى و شاگردان او; يكى ديگر آن رويكردهاى نظرى بحث است كه فعلا خارج از موضوع است و به آن نمى پردازيم. ولى شايد آن نكته اى كه اصل قضيه است، كه شايد ملاك اصلى صوفى دانستن افراد نيز همين باشد. مسئله اتصال و به اصطلاح ولايت خلف از سلف هست كه در نظر اكثر صوفيه حتماً بايد برقرار باشد. اصل اين است كه ظاهراً صوفى يعنى كسى كه اتصال نظام مند به حلقه ها و سلاسل صوفيه داشته باشد. اثبات اين كه علمايى چون فيض، شيخ بهايى و مجلسى اول به حلقه ها و سلاسل صوفيه اتصال داشته اند مشكل است. در اديان ديگر هم با اين آموزه كه وصول به درگاه الهى به واسطه نياز دارد مواجه ايم. و گفته اند كه حسن اسلام در اين است كه انسان را مستقيماً با خدا مواجه مى كند. اگر در مسيحيت لزوماً اعتراف نزد كشيش و دعا در كليسا و به طور كلى دستگاه كليسا واسطه است، در اسلام در هر گوشه و هر وقت و به هر شكل مى توان به طور مستقيم با خدا ارتباط برقرار كرد. برخى گفته اند كه شايسته دين عصر خاتم هم همين است كه انسان را به حدى برساند كه خودش بتواند مستقيماً با خدا در ارتباط باشد.
استاد : در اين ترديدى نيست كه هر دلى را به سوى او در همه حال و در هر زمان و مكان راهى است و به قول مولوى:
هست رب الناس را با جان ناس اتصالى بى تكيّف بى قياس
و از اين جهت فاينما تولّوا فثم وجه اللّه فرمود. امّا اين راه، راهبر مى خواهد. در اين جاست كه مسئله وجود راهنما به ميان مى آيد كه در همه اديان ضرورى دانسته شده است. ما در مطالعه اديان مى توانيم از بعضى جنبه هاى مؤكَّد در يك دين در فهم آن جنبه در ديگر استفاده كنيم. مثلا داراشكوه مى گويد وقتى قرآن را مى خواندم رموز اجمالى آن را فهم نمى كردم. وقتى اوپانيشادها را خواندم توانستم رموز اجمالى قرآن را بفهمم و از تفصيل آن در فهم قرآن مجيد بهره گرفتم. يكى از محاسنى كه رشته مطالعات اديان دارد ـ البته اگر نگرش ما به اديان از نوع پوزيتويستى نباشد (كه متأسفانه در رشته مطالعات اديان در دانشگاه ها غالباً همين نگرش حاكم است) ـ اين است كه مى توانيم از لطايف مصرّح برخى اديان براى فهم برخى ديگر مدد بگيريم.
يكى از چيزهايى كه تقريباً در تمام اديان مهم و ضرورى و مورد تأييد است، مسئله وجود مرشد و مربى است. تقريباً ما در هيچ دينى نمى بينيم كه بحث مربى طرح نشده باشد. در مسيحيت نيز كه نام برديد، در ميان كاتوليك ها كليسا واسطه است ـ البته نه به معناى ساختمان آن. اما پروتستان ها اين واسطه را كنار مى گذارند و مى گويند هر كس به تن خويش راه به سوى او دارد. در عالم اسلام اين نكته در تشيع در ذيل عنوان ولايت و امامت مطرح شده است. در تصوف نيز بحث مربى به صورت جدّى و اصولى طرح مى شود و مى گويند تا مربى نباشد كسى به جايى نمى رسد. من تعجب مى كنم كه شما مى فرماييد در تشيع واسطه نيست! ما واسطه را مقام امام و ولىّ مى دانيم. اهميّت بحث شفاعت در شيعه ناشى از اهميت واسطه است. امتياز شيعه اين است كه مى گويد دائماً نور ولايت مى تابد و راه هميشه باز است براى اين كه ولىّ هميشه حضور دارد.
احاديثى از اين قبيل كه مى گويد من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة
مربوط به همه ادوار است و مختصّ دوره غيبت نيست و همه حكايت از اين مى كند كه ما به ضرورت وجود واسطه قائليم و مى گوييم كه اصلا بدون واسطه راهى نيست; امّا صريح اين نكته در تصوف است. البته همين حديث را اهل سنت (مثلا در كتاب احكام السلطانيه ماوردى) به اين صورت تفسير مى كند كه كسى كه مرد و بيعت امام بر گردنش نبود به مرگ جاهليت مرده است ولى منظورشان بيعت حكومتى است. داستان موسى و خضر در قرآن كه مورد توجّه خاص عرفا است، نيز به همين نكته اشاره دارد. بزرگى چون موسى مأمور مى شود در پى خضر برود و به اصطلاح شاگردى خضر بكند. به اين ترتيب قبول ولىّ از اركان تشيّع است. اگر تشيّع را به معناى وَلَوى آن بفهميم، ركن اصلى آن بحث ولايت است. اين كه وجود مربى و راهنما لازم است، بدون ترديد يكى از اصول تصوف است، و مفهوم سلسله در تصوّف در حقيقت از همين جا ناشى مى شود كه آنان قائل به سلسله مسلسل مربيان هستند و چون همه به جنبه ولايتى اسلام توجه دارند، به جز سلسله نقشبنديّه، همه خودشان را به ائمه مى رسانند. نقشبنديّه هم به دو طريق سلسله نسب معنوى خود را ذكر مى كنند: در يك طريق به واسطه ابوبكر خودشان را به پيامبر مى رسانند و در طريق ديگر به واسطه امام صادق(ع) به حضرت على(ع) و سپس به پيامبر مى رسند، كه البته خودشان قائل اند كه طريق دوم درست تر است. نسبت ميان مربى سابق و لا حق هم بايد چون نسبت حلقه هاى زنجير باشد كه مسلسل و بلا انقطاع است و گرنه مفهوم سلسله از بين مى رود. حجّت معتبر بودن شيخ مرشد، اجازه داشتن وى است يعنى بايد اجازه صريح شيخ سابق بر لاحق موجود باشد. اين اجازات به اصطلاحِ اهل حديث بايد معنعن باشد و به امام برسد. اگر اين سلسله اجازات مخدوش باشد، مثلا در جايى مقطوع باشد، حجيّت راهنما از بين مى رود. از اين رو، قول به اين كه مثلا شيخ ابوالحسن خرقانى تربيت شده روحانيتِ بايزيد بسطامى بود و اين قبيل اقوال كه بيشتر نزد نقشبنديه رايج است، با اصول تصوّف منافات دارد. مى توان تشابه و تجانس احوالى يا علاقه يا مقام واحد معنوى ميان دو شيخ يافت، ولى كسى به واسطه روحانيت ديگرى تربيت نمى شود. در مورد حافظ هم كه بعضى مى گويند او اويسى بود، يعنى مانند اويس قرن بود كه هيچ وقت خدمت حضرت رسول نرسيد و مرشد و راهنما نداشت، چنين چيزى در تصوف مردود است; يعنى كسى نمى تواند به اين معنا اويسى باشد، بلكه حتماً بايد راهنماى ظاهرى داشته باشد و اين راهنما بايد سلسله اجازاتش به امام برسد; در طريقه تصوّف انسان حق ندارد ادعاى ارشاد بكند و بگويد خودم احساس مى كنم كه كامل شده ام. البته ممكن است شخص احياناً به كمالاتى برسد، ولى براى مكمّل بودن بايد بگويد از چه كسى اجازه دارد. ميان داشتن كمالات معنوى و مكمل بودن فرق زيادى است. امّا دشوارى اثبات اتّصال كسانى مثل فيض يا شيخ بهايى به سلاسل صوفيه به همان جهتى است كه عرض كردم كه آنان به واسطه احتراز از انتساب به تصوّف مرسوم و ترس از متهم شدن و تكفير تقيه مى كردند و اين تقيه از اوصاف تشيع بوده و تا كنون ادامه يافته است. وقتى در دوره اى كتب عرفانى در خفا و به تقيه تدريس بشود، يا آنها را به كراهت حمل و نقل كنند، اظهار ارتباط با مشايخ عرفا به طريق اولى مخفيانه تر و با تقيه بيشترى خواهد بود. پس عدم شناخت مشايخ طريقتىِ آنان حاكى از عدم وجود آن مشايخ نيست. و اِلّا تقريباً همه بزرگان عرفا به نحوى ارتباط با سلاسل فقر داشته اند.
هفت آسمان : يعنى مكمل بايد معتبر باشد تا بتواند مرجعيت عرفانى داشته باشد.
استاد : بله براى اين كه بتواند بگويد كه دعوت من، من اللّه است.
هفت آسمان : البته شايد تعبير راهبر بهتر از تعبير راهنما باشد; چون آن طور كه مى گويند، اگر شما همان ذكرى را كه شيخ گفته است بدون اجازه و سرخود بگوييد، نتيجه نمى گيريد. راه معلوم است; كسى بايد دست فرد را بگيرد و در اين راه ببرد. اين ديگر مشكلى است كه با اين بيان شما برطرف نمى شود و اثبات آن خيلى مشكل است.
استاد : راهبر همان راهنما است. همان شرايط و اوصافى كه شيخ را راهنما مى سازد راهبر هم مى كند. نفس خود اجازه اى كه شيخ سابق به لاحق مى دهد، قدرت تأثير و تصرّف در نفس سالك را به همراه دارد. از اين رو مثلا در مسئله ذكر، بخشى از تأثير به خود ذكر و بخش اعظم آن به قوه تصرّف كسى كه ذكر را داده است برمى گردد; يعنى بيش از اين كه ذاكر بتواند از خود ذكر بهره ببرد، از تصرّفى كه در آن دم شيخ هست بهره مى گيرد. مسيحا نفس بودن شيخ است كه اثر مى گذارد. به قول لسان الغيب:
چو انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى
هفت آسمان : بسيارى از سلسله هاى صوفيه به معروف كرخى مى رسد. گفته مى شود كه او از طرف امام رضا(ع) مأذون بوده است، ولى على القاعده صوفى دوازده امامى نبايد به امام رضا(ع) و امام صادق(ع) برسد، بلكه بايد به نواب اربعه يا به خود امام زمان(ع) برسد، وگرنه اگر كسى از طريق معروف كرخى به امام رضا(ع) برسد پس ديگر جايگاه و نقش امام جواد(ع) و امامان بعدى چه مى شود؟
استاد : يكى از نسبت هاى ناروايى كه مخالفان به صوفيه مى دهند اين است كه آنها فرقه هشت امامى اند. اساساً ما در تاريخ هشت امامى نداريم. كجا در كتب ملل و نحل نوشته اند كه فلان شخص هشت امامى بوده است؟ چنين چيزى وجود ندارد.
شيخ معروف كرخى از جانب حضرت رضا(ع) در طريقت و تهذيب نفوس مأذون بود، امّا جانشين حضرت رضا(ع) نبود. نكته مهم اين است كه شيخ معروف كرخى قبل از حضرت رضا(ع) فوت كرده است. شيخ معروف، شيخ سرّى سقطى را تربيت كرد و شيخ سرّى سقطى، شيخ جنيد بغدادى راكه در تصوّف به «شيخ الطايفه» مشهور است، منتها اينها سلسله مربيان اند، نه جانشينان امام; يعنى از جانب امام مأمور به هدايت بودند. نكته ديگرى كه در اينجا بايد مجدداً عرض كنم، اين است كه از اصرارى كه سلاسل صوفيه در انتساب به حضرات ائمه داشتند، با توجه به اين كه در دوره اقتدار خلفاى سنّى مذهب قرار داشتند، هيچ فائده اى عايد آنها نمى شد، ولى معلوم نيست چرا بعضى مى خواهند اين انتساب را به هر قيمتى رد كنند. در اين جا نفس خود اقرار صوفيه به اين انتساب كه حاكى از تعلّق آنها به مقام ولايت است، مهم است و جايى براى ملاحظات تاريخى باقى نمى گذارد كه در آن تشكيك كنيم.
هفت آسمان : با توجه به اين كه صوفيه تأكيد دارند كه سلسله مشايخ آنان به ائمه برسد، چرا همه ايشان در شريعت از ائمه پيروى نمى كنند؟
استاد : التزام به شريعت از اركان سلوك الى اللّه است. اگر شيخ صوفى بگويد كه بدون شريعت اين راه ممكن است، آن تصوف اصلا كاذب است، يعنى در دعوى آن اشكال وجود دارد; براى اين كه يكى از از جنبه هاى اصلى اسلام را كه شريعت است، فراموش كرده است. اما فقه و احكام فى نفسه از موضوع طريقت خارج است; يعنى هيچ كدام از اين بزرگان ادعاى اجتهاد نمى كردند و نمى گفتند كه بياييد احكام فقهى را از ما بياموزيد. آنها مأمور به طريقت بودند و در حوزه مأموريت خود دعوت مى كردند. مسائل فقهى جزء مسائل اصلى طريقت نيست، در عين اين كه مشايخ و بزرگان صوفيه به شريعت ملتزم اند.
هفت آسمان : ما چند نوع شريعت داريم، يعنى مذاهب فقهى مختلفى داريم. ما وقتى مرجعيت امام را در طريقت و حقيقت پذيرفتيم، چگونه مى توانيم مرجعيت او را در شريعت انكار كنيم؟
استاد : مرجعيت آن بزرگواران مورد انكار نيست، ولى حوزه عمل صوفيه خارج از حوزه فقه است. عرض كردم كه اگر حقيقت تشيع را به معناى قبول ولايت بگيريم نه قبول مذاهب شيعى بعينه، شيعه كسى است كه قائل به ولايت على(ع) باشد. در اين صورت اينها شيعه اند، اما در احكام فقهى ممكن است مثلا بنا بر تقيه در احكام به نحو ديگرى رفتار كنند كه به مذهب شافعى نزديكتر باشد يا اين كه لااقل در مورد خودشان به اجتهاد رفتار كنند. پس نمى توان در طريقتو تصوّف كسى مثل مولوى را شافعى يا حنفى خواند; چون مقسم شافعى يا حنفى بودن فقه است نه تصوّف. مولوى در اشاره به همين نكته مى گويد:
آن طرف كه عشق مى افزود درد بوحنيف و شافعى درمان نكرد
هفت آسمان : آيا واقعاً تفكيك اينها ثبوتاً امكان دارد يا نه.
استاد : بله، چرا امكان نداشته باشد؟ تصوّف در مرتبه ديگرى، بالاتر از فقه و راجع به جنبه باطنى امام است.
هفت آسمان : ائمه خودشان معتقد بودند كه شريعت بايد از ايشان گرفته شود.
استاد : من از زاويه ديگر به مسئله نگاه مى كنم. اختلاف نظرى را كه در احكام بين فقهاى شيعه وجود دارد، كه كم هم نيست و گاه بسيار شديد است، چگونه تفسير مى كنيم؟ همان طور كه اختلاف نظرهاى فقهى در ميان شيعيان دخلى به اصل تشيع و احياناً احوال معنوى آنان ندارد همان طور اختلاف نظرهاى فقهىِ مذاهب در اصل طريقت مدخليت ندارد. قول به جواز نماز جمعه در زمان غيبت يا عدم آن مربوط به مقدمات فقهى است و استنباطى كه فقيه مى كند، ولى اين استنباط ربطى به اصل تشيع آنان ندارد. از علامه مجلسى منقول است كه بين شيخ مفيد و سيدمرتضى كه هر دو از اجله مجتهدين و فقهاى شيعى بوده اند در دويست مسأله از اصول و اعتقادات اختلاف بوده و مع ذلك يكديگر را محترم دانسته و هيچيك ديگرى را خارج از شيعه نمى گفته است. يا مثلا زيديه را نيز شيعه مى شمارند، در حالى كه آنان از نظر فقهى به فقه اهل سنت نزديكترند.
هفت آسمان : قاعده اش اين است كه جانشينان معروف كرخى از امامان بعدى اجازه مى گرفتند. استاد : اولا از كجا مى دانيم كه اجازه نگرفتند! چنان كه خود بزرگان سلسله معروفيه مى گويند كه جانشينان شيخ معروف كرخى مورد تأييد امام زمان خودشان بوده اند; ثانياً اساساً ما اطلاعات كمى از ائمه بعد از امام رضا(ع) در دست داريم. در مفاتيح الجنان در قسمت دعاهاى ايام هفته و اينكه هر روز هفته متعلّق به امامان است، داستان مفصّل دشوارى ملاقات يكى از شيعيان با امام هادى(ع) نقش شده كه به وضوح حاكى از شدّت اختناق و عدم ارتباط ظاهرى با ائمه اخير است. در اين مقطع زمانى امكان ارتباط علنى تقريباً منتفى يا خيلى محدود بوده است; چنان كه احاديث كمى از آن ائمه نقل شده است. امّا نواب، به نظر بسيارى از مشايخ صوفيه، با اين كه اشخاص جليل القدر و معتمد امام بودند اما مقام معنوى نداشتند، بلكه تنها واسطه ظاهرى بودند و وكالت در اخذ هدايا يا وجوهات و از اين قبيل داشتند. آنها حتى جنبه علمى و فقهى خاصى هم نداشتند و لذا از نظر نقل حديث هم اين مسئله مشهود است. اين نكته با رجوع به كتبى مثل كتاب الغيبة شيخ طوسى روشن مى شود.
هفت آسمان : به بحث اصليمان برگرديم: شما به طور كلى تا چه اندازه عرفان و تصوف را برخاسته از اديان مى دانيد؟
استاد : اگر بگوييم كه تصوّف و عرفان همان مقام طريقتى دين است ـ با توجه به اين كه هر دينى از سه جنبه شريعت، طريقت و حقيقت تشكيل مى شود و شريعت ناظر به احكام و آداب ظاهرى دين، طريقت ناظر به معنا و آداب قلبى و حقيقت همان مطلوب و مقصود اصلى هر دينى است ـ از اين منظر تمام اديان داراى مقام طريقتى هستند كه در اسلام به عنوان عرفان و تصوف ناميده شده است. منتها نكته اى كه در اينجا وجود دارد اين است كه اسلام از آن جهت كه جامعيت دارد و اين جامعيت فقط خاص اسلام است (چون دين آخرالزمان است) به همين جهت هم طريقت و هم شريعت در اين دين حضورى متعادل و چشمگير دارند. در اديان ديگر تعادل اين دو به نُدرت اتفاق افتاده است و معمولا يكى بر ديگرى غلبه داشته است; مثلا مسيحيت طريقت خالص است، در مقابل دين يهود كه شريعت خالص است. نه اين كه يهود جنبه طريقتى نداشته است، ولى جنبه طريقتى آن مخفى است. اين است كه دين يهود به شريعت مشهور است. الان هم ما عرفاى يهودى شاخصى نداريم، مگر معدودى در طريقه قبالا. در مسيحيت نيز شريعت وجود دارد، ولى مغلوب طريقت است. يا در چين مذهب كنفوسيوس بيشتر ناظر به شريعت است و مذهب تائو بيشتر ناظر به طريقت. امّا در اسلام ميان اين دو جمع مى شود كه به مقام جامعيت خود حضرت رسول برمى گردد، پيامبرى كه هم شمشير مى زند و هم به معراج مى رود. اين حالت خود شخص رسول است كه جامع شريعت و طريقت بودند.
هفت آسمان : حضور عرفان را در مسيحيّت كنونى چگونه ارزيابى مى كنيد؟
استاد : در مسيحيّت، به خصوص بعد از رنسانس، عارف به معنايى كه در قرون وسطا وجود داشت، حضور و ظهور ندارد. مسيحيّت در قرون وسطا بزرگانى معنوى داشت. از رنسانس به بعد اينها ديگر يا وجود ندارند يا خيلى كم اند. اين نشان مى دهد كه مسيحيت ديگر در دوره ما جنبه معنوى خود را از دست داده است. عرفان و بلكه دين قائم به اولياى الهى است و اساساً سنّت دينى هم قائم به ولىّ به معناى عرفانى آن است، و چون اولياى دين رخت بر مى بندند، عرفان و سنت دين نيز ديگر منشأ اثر نخواهد بود. اين نشان مى دهد كه مسيحيّت ديگر نمى تواند منشأ اثر معنوى به معناى عرفانى آن باشد، گرچه مى تواند منشأ اثر اخلاقى باشد و واقعاً مسيحى ها لااقل از بعضى جهات خيلى اخلاقى اند. به همين دليل است كه در دوره مدرن در عالم غرب، دين به اخلاق تحويل (reduction) مى شود، چنان كه در فلسفه كانت مشهود است. لذا در قرن بيستم كسانى مثل ردلف اتو درصدد رفع اين اشكال و احياى مسيحيت عرفانى در ضمن بحث احوال يا تجربه دينى برآمده اند.
غالب متفكران مسيحى تا قبل از رنسانس گرايش عرفانى دارند. تقريباً مى شود گفت كه در قرون وسطا كم تر متفكر مسيحى اى هست كه گرايش عرفانى نداشته باشد. اين در حقيقت بر مى گردد به حقيقت خود مسيحيت كه ذاتاً عرفانى است و چنان كه گفته شد، جنبه عرفانى غالبى دارد، بر خلاف دين يهود كه جنبه عرفانى مغلوبى دارد. اما به تدريج از اوايل دوره رنسانس، عرفان مسيحى به خاموشى مى گرايد. در ميان عرفاى بزرگ مسيحىِ متأخّر معمولا بعد از مايستر اكهارت، ياكوب بومه، آنگليوس سيلسيوس و سوئدنبرگ نام مى برند. البته اينها از مشاهير عرفاى مسيحىِ صاحب اثرند افراد ديگرى نيز ممكن است وجود داشته باشند كه براى ما ناشناخته اند.
هفت آسمان : عرفان مسيحى در همان نقطه اوجش با عرفان شرقى چه نسبتى دارد؟
استاد : توجه بفرماييد كه مسيحيت ذاتاً شرقى است و به تدريج صورت غربى به خود گرفته است. پس از نظر عرفانى و در عرفان كه مقام رفع صورتها است، به موطن خود يعنى شرق تعلّق دارد. امّا در مقام مقايسه مى توان گفت كه چون در مسيحيت فقط به طريق محبت و عشق اشاره شده است، جامعيتى كه مثلا در عرفان هندو است و در آن سه طريق معرفت، عمل و عشق مورد نظر است و تفصيل آن در كتاب بهگودگيتا آمده است، در مسيحيّت وجود ندارد. اين همان سه طريقى است كه در تصوف اسلامى هم آمده است. شيخ فريد الدين عطار در مقدمه تذكرة الاوليا در اشاره به آن مى گويد: اوليا مختلف اند: بعضى اهل معرفت و بعضى اهل معاملت (عمل) و بعضى اهل محبت و بعضى اهل همه اينها هستند. از طرف ديگر عرفان اسلامى از جهت جمع كردن ميان ظاهر و باطن و دست را به كار و دل را با يار داشتن ممتاز و يگانه است و اين نيز مربوط است به كمال دور محمّدى و جامعيت آن حضرت كه در حديث نبوى فرمود: برادرم موسى چشم راستش نابينا بود و برادرم عيسى چشم چپش و من داراى دو چشم بينا هستم. يعنى از ظاهر (چشم چپ) و باطن (چشم راست) هيچكدام فروگذارى نكرده و هر دو را با هم جمع كرده اند.
هفت آسمان : پس عرفان به معناى روش شهودى و طريقت عرفان شرقى كه در عرفان نظرى هم به انسان كامل و به وحدت وجود مى رسد، اكنون در غرب وجود ندارد؟
استاد : تا آنجا كه من مطلع هستم چنين چيزى وجود ندارد. الان فقط در عالم اسلام مى شود از عرفان صحبت كرد; زيرا اگر بگوييم كه عرفان به عرفا، اوليا قائم است، اكنون به جز در عالم اسلام در ديگر طريقت هاى اديان نمى توانيم از حضور عارفان بزرگ سخن بگوييم. البته در اديان ديگر مؤمنان و بزرگانى وجود دارند، ولى عارف به عنوان انسان كامل و مكمّل وجود ندارد و سنّت عرفانى با جامعيت آن فقط در عالم اسلام زنده است.
هفت آسمان : با توجه به گفته خود عرفا كه براى رسيدن به طريقت و حقيقت بايد از دالان شريعت عبور كرد و اين كه شريعت رسول اكرم شريعت خاتم است، با توجه به مجموع اينها آيا ما ثبوتاً مى توانيم عارف غيرمسلمان داشته باشيم؟ عرفا حتى گفته اند كه حضرت مسيح هم كه رجعت مى كند طبق شريعت اسلام حكم مى كند و نيز ولىّ پس از پيامبر اكرم ولىِّ تابع پيامبر اكرم است.
استاد : بايد اين بحث را با توجه به مسئله ولايت اين طور طرح كنيم كه آيا پس از دين خاتم ديگر اديان حظّى از حقيقت دارند يا نه؟ به نظر من از آن جهت كه اسلام مقام استمرار ولايت و دين خاتم است و دور، دور محمّدى مى باشد، بى ترديد صراط مستقيم است; اما در اين كه بقيه اديان در دوره خويش صراط مستقيم بودند و اكنون هم صراط هستند نمى توان ترديد كرد. تا وقتى كه يك دين ريشه در عالم قدس دارد، مى تواند راه محسوب شود و نمى توان گفت كه ديگر راهشان كاملا بسته شده است. و فروغى ندارند ولى مانند ستاره اى مى مانند كه عمرش به سر آمده و خاموش شده ولى هر از گاه سوسويى مى كند.
اساساً حيات دين قائم به ولىّ به معناى عرفانى آن است. اين كه پيامبر(ص) مى فرمايند: من كتاب الله و عترت را ميان شما مى گذارم، از عترت همان ولايت را اراده فرموده اند. يعنى در حقيقت كتاب با ولىّ معنا پيدا مى كند. كتابِ صامت با ولىّ ناطق، به نطق در مى آيد، چنان كه سنّت هم با ولىّ معنا پيدا مى كند. لذا على(ع) در جنگ صفين خطاب به ظاهربينان و گول خوردگان مسلمان فرمود آنچه بالاى نيزه كرده اند ورق پاره اى است، قرآن ناطق منم. تا وقتى كه اوليا و عرفاى الهى هستند، حقيقتِ سنّت هست. گرچه ممكن است اجزاى فرعى آن به اقتضاى زمان دگرگون شود. امّا ولىّ حافظ سنّت است و سنّت را هم به ولىّ و عارف سپرده اند. اگر مى بينيم سنّت مسيحى از بين مى رود براى اين است كه ديگر ولىّ در آن نيست. ولى نمى توانيم بگوييم شجره مسيحيت يكباره با ظهور اسلام خشك شد. اگر بخواهيم اين گونه بگوييم پس راجع به كسى مثل مايستراكهارت كه بعد از اسلام آمده است چه مى توانيم بگوييم؟ به يقين مايستر اكهارت هم بهره اى از عرفان برده است.
هفت آسمان : اين كه مى گويند عرفان فراتر از حوزه اديان رسمى است و در اين تقسيم بندى ها نمى گنجد، آيا مى تواند اين مشكل را حل كند؟
استاد : حقيقت عرفان فراتر از ظاهر همه اديان است; به قول شيخ محمود شبسترى:
جناب كبريايى لاابالى است منزّه از قياسات خيالى است
اگر از حقيقت الوهى هر دينى يعنى جنبه «الى الحق»اى هر نبى اى سخن بگوييم، آن حقيقت وراى هر شريعت يا هر صورت ظاهرى و مقام بيرنگى است. از اين نگاه جواب شما مثبت است. ولى هميشه بحث ولايت و عرفان در صورت ظاهرى و قالب دين مطرح شده است. چنان كه طريقت از شريعت جدا نيست. يعنى نمى توانيم عرفان را خارج از اديان فرض كنيم. در حالى كه حقيقت عرفان وراى هر صورت و حتى وراى هر شريعتى است. شريعت در حقيقت حصول صورى همان مقامات معنوى است.
هفت آسمان : عرفان در ايران معاصر چه وضعيتى دارد؟
استاد : در ايران وضعيت تصوّف و عرفان عجيب است. اين سرزمين همواره مهد معنويت اصيل اسلامى بوده است; ولى با كمال تأسف، با عرفان و تصوف پاك اسلامى كه زنده و منشأ اثر است و از موهبت هاى الهى است كه در عالم اسلام هنوز زنده است، اين طور بى اعتنايى و گاه مخالفت مى شود و در عوض محافل و كتاب هاى شبه عرفانى بازار پيدا مى كند و حتى اين كتب به چاپ چندم مى رسد. اين ناشى از نوعى عدم توجه به وضعيت معنوى كشور است; يعنى ما از يك طرف آنچه را اصيل بوده و در عالم اسلامى رشد يافته و مورد توجه قرار گرفته است، طرد مى كنيم و با دست ديگر چيزهاى كاذبى را وارد مى كنيم. من نمى گويم اصل و نسب همه عرفان هاى وارداتى غلط بوده است. همين سرخ پوستان آمريكايى هم اقوال و آثارى دارند كه حاكى از اين است كه اينها هم در دوره اى ارتباط هايى با عالم قدس داشته اند. اما آنچه وارد مملكت مى شود غالباً جذابيتش به خصوص براى جوانان به خاطر اين است كه با اديان رسمى مثلا با اسلام يا مسيحيت ارتباطى ندارد. از ميان جوان هايى كه دين زده شده اند، افرادى از آنها كه در عمق وجودشان به معنويات گرايش دارند به سمت اين عرفان هاى غيراصيل كشانده مى شوند. جاذبه ديگر اين عرفان ها به خاطر نحوه بيان آنهاست كه به صورت رمان است. داستان نويسى در طرح مسائل عرفانى خيلى جاذبيت ايجاد مى كند. مثل كارهاى پائولو كوئيلو يا كارلوس كاستاندا كه از نظر رمان نويسى نيز جاذبه ايجاد مى كند، چنان كه عرفان اسلامى بيشترين جاذبه اش در شعر است، يعنى وقتى به زبان شعر در مى آيد واقعاً جذابيت پيدا مى كند.
با توجه به اين كه ما الان در كشورى هستيم كه سنت عرفانى در آن بيشتر از جاهاى ديگر حيات و بروز دارد و با توجه به آمار وخيم بالايى كه از اعتياد و خودكشى خصوصاً نزد جوانان گزارش شده است، بايد به طور جدّى به عرفان و تصوف اسلامى توجه كنيم و درباره آنچه اكنون به صورت مشهورات عامه برضد تصوّف درآمده است، درنگ كنيم و سره را از ناسره تشخيص دهيم و به اهميت تصوّف و عرفان در وضعيت بحرانىِ دوره مدرن در حفظ دين توجّه بيشترى كنيم.
در ميان مسيحيان، الهيّونِ پروتستان در برخورد با دوره مدرن به اين جا رسيدند كه اگر بخواهيم مسيحيت را در اين دوره حفظ كنيم بايد به طرح مسأله ايمان رجوع كنيم و ببينيم كه ايمان را در قرن بيستم چگونه مى توان احيا و حفظ كرد. آن گاه مسائل كلامى را در ذيل ايمان مطرح كنيم، نه اين كه مسائل كلامى را اصل و مسائل ايمانى را فرع بدانيم. لذا الان بحث اصلى آنان احياى ايمان در دوره پست مدرن است كه دوره عدم تعلّق خاطر به دين است. ما هم در عالم اسلام به خصوص در وضعيت فعلى ايران اگر بخواهيم واقعاً تعلّق به اسلام ريشه يابد، بايد به عرفان اسلامى توجه كنيم. به نظر من همان طور كه مسيحيان پروتستان درصدد احياى بحث ايمان برآمدند، واقعاً جا دارد ما خيلى جدى تر به عرفان و تصوّف بپردازيم; ضمن اين كه ما دست مايه ها و سرچشمه هاى حقيقى آن را داريم. ما بيش از آن كه دل نگران تحقق احكام فقهى اسلام باشيم، بايد ببينيم چگونه مى توان ايمان دينى را احيا كرد. اگر ايمان دينى وجود نداشته باشد چگونه التزام به احكام اسلامى پيدا مى شود؟
هفت آسمان : چرا در دنيا به طور كلى گرايش به معنويت و عرفان زياد شده است، اما در عين حال دين و عرفان كاذب بيشتر رونق دارد؟
استاد : گرايش به معنويت به خاطر خستگى بشر از وضعيت خود در دوره مدرن است كه واقعاً انسان به ستوه آمده، يعنى يك حالت خستگى و پريشان حالى پيدا كرده است و توجهش به معنويت يك توجه عكس العملى است و در پى مستمسكى است تا به وسيله آن خودش را نجات دهد. منتها بنا به دلايلى اديان به صورت رسمى و ظاهرى ديگر جذابيت چندانى براى اين انسان ندارند. به همين جهت اينها خارج از اديان، لااقل بيرون از اديان ابراهيمى، در پى معنويت اند. لذا مثلا به عرفان هاى نوع هندى يا آمريكاى لاتين بيشتر توجه مى شود. اما اين كه فِرَق عرفانى كاذب نيز زياد شده است، به دليل قدر و بهايى است كه عرفان دارد و به دليل توجهى است كه به سوى آن جلب شده است. اساساً همواره از اشياى گرانقدر و گرانبها نمونه تقلّبى و جعلى مى سازند و گرنه هيچ كس از اشياى كم قدر و بها، نمونه تقلّبى نمى سازد، چرا كه اصلش خريدارى ندارد چه برسد به تقلّبى اش. منتهى عرفان واقعى متضمّن محدوديتهايى است كه در شريعت دين آمده و بنابر آن بايد بسيارى از عادات و تمايلات مادى را ترك كرد. حال اگر مدّعيان عرفان به زعم خود عرفانى را عرضه كنند كه همه آن منهيات به صورت خاصى حفظ شود، مورد توجه و استقبال قرار مى گيرد را كه هم طلب عرفان و معنويت و هم ميل لذات ظاهرى بجاى اينكه با هم در مبارزه باشند، تلفيق مى شوند.
هفت آسمان : به نظر مى رسد اين گرايش ها بيشتر روانشناختى است تا عرفانى; يعنى در گذشته وقتى كسى در پى عرفان مى رفت مى خواست حقيقت اصلى را پيدا و همه چيز خودش را فداى آن حقيقت كند، اما امروز به نظر مى آيد كه وقتى دنبال عرفان مى رود احساس مى كند كه كمبودهاى ديگرى را مى خواهد برطرف كند.
استاد : البته واكنش به وضعيت بحرانى موجود در روآوردن به عرفان خصوصاً در غرب مؤثر بوده است ولى مهم تر از آن نفس انصراف از وضعيت روزمرگى و رو آوردن به عرفان است. اديان بزرگ همواره در دوره غلبه كفر و ظلمت ظهور كرده و مردم را به خود جذب كرده اند. در دوره حمله مغول، مردم ايران به تصوّف توجه بيشترى كردند، ولى اين دليل نمى شود كه بگوييم اين توجه اصيل نيست يا حتّى چنان كه بعضى به غلط گفته اند، قائل شويم كه تصوّف اسلامى مولود عكس العمل ايرانيان در برابر سختى ها و بلاياى سيطره مغولان است. ممكن است بنابر اوضاع و احوالى اقبال به تصوّف بيشتر شود. امّا از نظر روانى اساساً بشر اهل غفلت است و تحمّلِ هستى و هوشيارى و حضور در آستانِ حقيقت را ندارد تا رو به عرفان آورد و لذا به اسباب و وسايل مختلف به دنبال رهايى و غفلت از آن و پناه بردن به هر مفرّى است. مولوى در مثنوى مى فرمايد:
جمله عالم ز اختيار و هست خود مى گريزد در سر سرمست خود
تا دمى از هوشيارى وارهند ننگِ خمر و بنگ بر خود مى نهند
در حالى كه اين نيستى نيز كاذب است و نيستىِ حقيقى بايد از جانب حق باشد تا در آن مقام فنا و نيستى، حسنِ حضرت حق را ببيند.
نيستى بايد كه آن از حق بود تا كه بيند اندر آن حُسن احد
البته در اين وضعيت بحرانى پناه بردن به آثار شبه عرفانى بهتر از تحمّل ننگِ بنگ و خمر است. بالاخره از عرفان جعلى به عرفان اسلامى هنوز راهى هست (گرچه بيم آن نيز مى رود كه موجب شود با عرفان حقيقى خلط شود) ولى از غوطهور شدن در منجلاب اعتياد نه به عرفان و نه به دين هيچ راهى نيست.