چكيده اي از مباحث دكتر سروش در باره مولانا
چكيده اي از مباحث دكتر سروش در باره مولانا – ( يادداشت برداريهاي چكيده )
http://drsoroush.blogfa.com/post-22.aspx
بسم الله الرحمن الرحيم
درباره مولانا
با سپاس از خداوند و با استمداد از ارواح پاك همه برگزيدگان خدا ، برنامه خودمان را درباره تحليل و تشريح انديشه هاي والاي حضرت خداوندگار مولانا محمد بن محمد بن حسين بلخي رومي ، آغاز مي كنيم.
اين گزارشي است از انديشه هاي بلند يكي از شاگردان ارجمند مكتب وحي و نبوت و قرآن و تفاخري است به غنا و ارجمندي معرفت مردم اين مرز و بوم كه عرضه به جهانيان كرده اند و گزارشي است از آن همه انوار هدايت كه از وجود تابناك او و از حجره آفتاب منش ضمير عطرآگين او بر جان ما تابيده است.
مولوي به حق از شاگردان راستين مكتب قرآن بود و آن مايه هاي اسلامي عرفان و يا مايه هاي عرفاني اسلام كه به گفتار او شهد و حلاوت و حرارت بخشيده است ، هنوز نيز از وراي هفت قرن حجاب سرد در جان جستجوگران آتش مي زند و در كام آنها شيريني مي پراكند. و ما كه امروز به آن گفتارها مي پردازيم ، خواهيم ديد كه سخت به آن انديشه هاي والا و آن نكات بديع كه در سخنان او هست نيازمنديم.
مولوي از آن دسته از عارفان بود كه يك پارچه شوريدگي و حال و ديوانگي بود . مولوي از آن دسته عارفان بود كه در بسط بود ، نه در قبض. و گرچه سراپاي هستي او عشق و بي قراري نسبت به حضرت حق بود و به راستي يك اقيانوس از آتش بود ، اما في الواقع هيچ غمي خاطر او را نگزيد و به راستي بهشت او در همين دنيا بود و اهل طلب و طرب بود و خود توصيه مي كرد كه :
اگر تو يار نداري، چرا طلب نكني
وگر به يار رسيدي ، چرا طرب نكني
به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاري است
عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني
مدتي در طلب بود و پس از آنكه به مطلوب رسيد ، طرب را آغاز كرد و برنامه او براي زندگي همگان همين بود كه يا بايد در طلب كوشيد و يا در طرب و به حق عمر او در اين هر دو مسير گذشت. . . . .
مولانا مثل ساير شاعران ، چنان نبود كه بنشيند و غزلها را بر روي كاغذ بنويسد و ديواني ، آنهم به اين حجم عظيم گردآوري كند ، علي الخصوص اينكه مولوي تا بيش از نيمي از عمر خودش در بند شعر گفتن و غزل سرودن نبود و آن ديدار نادر و بي نظيري كه با شمس تبریزی داشت و عشقي كه به او هديه كرد باعث شد كه چشمان او چنان باز شود و حقايقي را بيند و آنگاه آنها را به صورت اين اشعار و غزليات درآورد . اين رباعي از مولانا منقول است كه :
ميخواره بزم و باده خويم كردي
زاهد بودم ، ترانه گويم كردي
سجاده نشين باوقاري بودم
بازيچه كودكان كويم كردي
اين زاهد كه تا بيش از نيمي از عمر خود ، به صورت يك مدرس و فقيه حنفي بود و شاگرداني داشت و در مدرسه مي نشست ، به صورت يك ترانه گو درآمد و آن ترانه گو همان بود كه اين همه بركات از او به جا ماند.
آثار مولانا
از مولوي هم نامه هايي باقي مانده است ، هم مجالس و مواعظي به جا مانده و از همه مهمتر دو كتاب بزرگ او كه بر نظم است ، يكي ديوان شمس تبريزي است و دومي مثنوي معنوي است . و سه كتاب ديگر كه بر نثر است ، كتاب فيه مافيه ، مكاتيب و مجالس .
كتاب فيه مافيه از كتابهايي است كه در حقيقت گفتگوهاي مولوي در مجالسي غير رسمي كه برخي دوستان بوده اند و بر حسب مورد سوالاتي القا شده و مولانا به پاسخ آنها پرداخته است.
اما ديوان كبير شمس ، اينكه به نام كليات شمس ناميده شده به خاطر آن است كه مولانا در اين ديوان كثيرا از شمس تبريزي ياد مي كند و مولوي پيش از ديدار شمس و پيش از ابتلا به فراق او شعر و غزلي نسروده بود و تمام اين كارهاي عظيم او در عالم شعر كه بالغ بر هفتاد هزار بيت مي شود ، همه در آن قسمت پاياني عمر او و پس از ابتلا به فراق شمس است كه از نهانخانه ضمير تابناك مولانا ، پا به عرصه وجود نهاده است .
سبك مولانا
اين سبك مولاناست كه در استفاده از روايات ، علاوه بر بهره جويي ظاهري كه از آنها مي كند و معاني ظاهري آنها را در نظر مي گيرد ، آشكار مي كند كه بطن ها و پرده هايي هم هست و بايد به وراي اين معاني هم نفوذ كرد. به خاطر داريم كه مولانا درباره آن روايت كه از پيامبر رسيده ، گفته است :
گفت پيغمبر به اصحاب كبار
تن مپوشانيد از باد بهار
كان چه با برگ درختان مي كند
با تن و جان شما آن مي كند
راويان اين را به صورت برده اند
بر همان ظاهر قناعت كرده اند
و بعد مولانا مي گويد كه آن بهاري كه پيامبر به صورت معنايي و باطني به آن اشاره دارد ، عبارت است از نفس هاي اولياء كه جان خودتان را از آنها مپوشانيد كه آنها مايه خرمي بوستان ضمير شما خواهند بود و خزان عبارت است از نفس هاي ناپاكان كه ريشه هر گونه پاكي را در دل و نهاد شما خواهد سوزاند.
مولانا بي هيچ روي در بند تراشيدن سخن نبود و اينكه بنشيند و از سر فراق كلمات را پس و پيش كند و ناموزون ها را بزدايد و غزلهاي سست را از ميان اشعار خودش محو كند ، كاري كه بسياري از شاعران كرده اند ، اما مولانا فراغت اين كارها را نداشت.
مولوي در اين احوال بود و مي گفت وقتي كه آن هشياري كه شاعران دارند و در آن حالت آن تسلط را بر زبان دارند ، وقتي آن از دست من رفت ، وقتي من با بي خودي و بي اختياري در محبوب خودم مي نگرم ، چگونه مي توانم حفظ نظم و قافيه بكنم و به حقيقت مي گفت :
حفظ صورت با چنان معناي ژرف
نيست ممكن جز ز سلطان شگرف
در چنين مستي ، مراعات ادب
خود نباشد ، ور بود باشد عجب
به حقيقت او ، همان سلطان شگرف بود ، كه در كمال مستي در عين حال مراعات ادب مي كرد .
مي گفتند كه مولوي غزليات خود را چنين نمي سرود كه در خانه بنشيند و در به روي ديگران ببندد و بنويسد و بعد به صورت ديواني به آنها عرضه كند ، بلكه بر حسب موقعيت هايي كه پيش مي آمد و انگيزه هايي كه از بيرون در جان او مي ريخت ، يك مرتبه سيلي از اشعار آب دار از زبان او جاري مي شد و معمولا هم به حالت سماع بود و دوستان كه در اطراف او بودند ، اين اشعار را بر مي نوشتند و در مواردي هم به مولوي عرضه مي كردند تا تصحيح بشود .
در واقع آن حالت وحي آسا كه بر روح مولانا حاكم بود ، اجازه نمي داد كه در حالت مستي ، مراعات ادب كند ، او فقط در آن موقع كسي بود كه مي گرفت و به ديگران مي سپرد و در اين ميان پرواي هيچ چيز نداشت.
محكمات و متشابهات در اشعار مولانا
در اشعار مولانا هم محكمات هست و هم متشابهات . در مواردي هست كه اشعار او چنان آشكار و مراد او چنان هويداست كه نيازمند به هيچگونه تفسير و تشبيه زايدي نيست ، اما در جاهايي هست كه كاملا معلوم است كه مولانا از محيط بيرون خودش غفلت كرده و سر در گريبان خودش برده و با خودش سخن مي گفته و بخصوص اگر به خاطر داشته باشيم كه آن بزرگوار در آن سطح عالي معرفت كه بود و با خودش نجوا مي كرد و باز وقتي كه تنگناي قافيه و زبان را در نظر بگيريم ، مي توانيم بفهميم كه آن نمونه هاي عالي معرفت كه در آن ظرفهاي تنگ ريخته مي شد ، امروز چه دشواريها براي شارحين مثنوي پديد آورده است كه در تعيين مراد اصلي او درمانده اند.
شيوه متولد شدن مثنوي
كتاب مثنوي معنوي كه به خواهش يكي از شاگردان نزديك مولانا به رشته نظم كشيده شد ، سرنوشتش چنين بود كه مجالسي و شب نشستن هايي در كار بود و شاگردان نزديك و مشتاق مولانا جلال الدين مي نشستند و در صدر آنها حسام الدين و اينها به منزله كساني بودند كه شير معرفت را از پستان ضمير مولانا مي مكيدند و به اين ترتيب بود كه مثنوي متولد شد.
گفتيم كه اين كتاب وحي آسا هرگز به صورت ساير كتابهايي كه نويسندگان و شاعران تدوين كرده بودند ، تدوين نيافت ، بلكه همين كيفيت تولد او نشان مي دهد كه كتابي استثنايي در تاريخ نويسندگي و شاعري در عالم بوده است. مولانا به مقتضاي حال ، انديشه هايي كه به ذهن جوشان او هجوم مي آورد را مي كوشيد تا در قالب تنگ لفظ بريزد و شاگردان او و بخصوص حسام الدين نسخه برمي داشتند و بعدا بر او عرضه مي شد و تصحيح مي كردند.
نوآغازي در كتاب شريف مثنوي
ابتداي دفترهاي مثنوي ، يعني مجموع شش دفتر كه كتاب شريف را تشكيل مي دهد هم ازآنگونه ابتداهاي استثنايي است كه شايد در هيچ كتاب ديگري كه دست نوشته بشر است ، چنين نوآغازي ديده نشود.
شاعران معمولا ابتدا از صفت خدا آغاز مي كنند و سخن گفتن درباره نعمت هاي حضرت حق و پس از او نعت پيامبر و به دنبال او هدف از نوشتن كتاب و يا نظم كردن ديوان و به دنبال او مطالب ديگر ، اما در هيچ يك از شش دفتر مولوي چنين نظمي كه خاص ديگران بوده ديده نمي شود. اما اين به آن معنا نيست كه مولوي از ياد خدا غافل بود و يا براي پيامبر حرمتي نمي نهاد.
مثنوي ، تمام محتواي عرفان
دفتر نخستين مثنوي كه با همان شعر بسيار مشهور آغاز مي شود:
بشنو اين ني چون شكايت مي كند
از جدايي ها حكايت مي كند
انسانها به منزله ني هايي هستند بر لبان خداوند و اين ني ها كه از آن نيستان بالا بريده شده اند ، براي هميشه در فراق و در آتش اشتياق اند تا وقتي كه دوباره به سرمنزل نخستين خويش باز گردند.
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نفيرم مرد و زن ناليده اند
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
در همين چند بيت در واقع تمام محتواي عرفان خلاصه مي شود كه عرفان چيزي نيست جز خروش از سر جدايي و جز اشتياق به بازپيوستن به آن وصل كهن و تمام اين كتاب جز اين نيست كه به خواننده القاء كند كه ما تنها نيستيم ، اما جدا هستيم ، روزگار وصل ما اينك پشت سر نهاده شده است و همه كوشش انسانهاي عارف براي همين است كه آن روزگار را دوباره بازيابند. تمام مثنوي نقد حال خود مولاناست ، در اولين داستان در دفتر اول مثنوي ، مولوي اين تذكار را به ما مي دهد كه :
بشنويد اي دوستان اين داستان
خود حقيقت ، نقد حال ماست آن
نقد حال خويش را گر پي بريم
هم ز دنيي ، هم ز عقبي برخوريم
آن نخستين داستان كه داستان كنيزك و پادشاه است ، نقد حال خود مولاناست و تا انتهاي مثنوي اين توصيف حال ، منتها به زبان ديگران ، ادامه يافته است:
خوشتر آن باشد كه سر ديگر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
و اين سياست مولوي در تنظيم مثنوي بوده است كه سر حال خودش را از زبان ديگران بيان كند و مي بينيم كه مولوي در ميان تمام داستانها ، گريز مي زند به حال خودش و گاهي چنان غفلتي بر او عارض مي شود كه همه داستان را رها مي كند و به شرح احوال خودش مي پردازد و بعد دوباره برمي گردد و داستان را از سر مي گيرد و اين هم از سبكهاي بديع اين كتاب است كه ما در نوشته هاي ديگران سراغ نداريم.
آشفتگي و بي نظمي ظاهري در مثنوي
اصولا هرگاه كه كتابي جنبه وحي آميز داشته باشد و يا وقتي كه كتابي از سر هجوم فكر بر متفكر ايجاد مي شود همين آشفتگي ظاهري در او ديده مي شود. دانشمنداني كه از سر نبوغ چيزي نوشته اند و بر آنها تهاجم فكري حاكم بوده است و انديشه ها از هر طرف به آنها حمله مي كرده و آنها مجال جمع آوري و تنظيم و التزام بخشيدن به آنها را نداشته اند ، در كتابشان نوعي آشفتگي و پراكندگي و بي نظمي ظاهري ديده مي شود و پس از آنهاست كه دانشمندان بعدي كه مي آيند همان انديشه ها را التزام مي بخشند و هركدام را در جاي خود مي نشانند و به اين ترتيب آن دانش شكل رسمي و مدرسي پيدا مي كند. كتاب مولوي به نظر من از همين قبيل است و آنقدر انديشه ها بر ذهن جوشان او هجوم مي آورده كه اصولا مجال ضبط نداشته است.
شروح و خلاصه هاي مثنوي
به گمان من براي آغاز كردن مطالعه مثنوي و به خاطر، نهادن نخستين گامها و آشنا شدن با انديشه هاي محكم مولانا بايد از متشابهات آن پرهيخت و در عين حال به خاطر اينكه ذهن ما عموما با كتب مدون خو گرفته و اين كتاب از آن نظم تدويني بهره مند نيست ، بايد به مجموعه هايي پرداخت كه اين نظم تدويني را براي اين كتاب فراهم آورده اند. همچنانكه گفتيم ، مثنوي از ابتدا كتابي بود كه مورد نظر عموم دانشمندان و متفكران بود و همه مي كوشيدند تا به نحوي ، شرحي بر اين كتاب بنويسند و رازهاي آن را توضيح بدهند و آنرا تا آنجا كه ميسر است براي خوانندگان و علاقه مندان آسان كنند. به اين ترتيب ، علاوه بر شروحي كه بر مثنوي نوشته شده ، خلاصه هايي هم براي اين كتاب تنظيم شده است، من در اينجا به برخي از آنها اشاره مي كنم:
يكي از بهترين خلاصه ها ، كتابي است به نام" لب لباب مثنوي" از "ملا حسين كاشفي" كه در قرن هشتم- نهم مي زيسته كه ابتدا انتخابي از مثنوي به نام " لباب مثنوي " انجام داده بود و سپس از ميان آن انتخابها ، انتخاب ديگري صورت داده و به اين ترتيب كتاب لب لباب مثنوي را فراهم آورده است.
اين كتاب چنانكه گفتم ، كتاب مثنوي را نظم تدويني بخشيده است. آنچه كه ملا حسين كاشفي و ديگران در مورد اين كتاب انجام داده اند اين است كه پس از مولوي ، وقتي كه آن گوهرها از انبان ضمير او بيرون ريخته، آنها آمده اند و اين گوهرها را دسته بندي كرده اند و به اين ترتيب وقتي كه خواننده في المثل مي خواهد ببيند كه مولوي راجع به عشق ، عرفان ، جوع ، راجع به طريقت ، در مناجات خداوند ، در نعت پيامبر و ...، چه گفته ، مجموع آنها را يكجا به رشته كشيده اند و در برابر چشمان خواننده قرار داده اند.
يكي ديگر از اين كتابها ، كتابي است به نام "مرعات المثنوي" كه متعلق به قرن خودمان است . در اين كتاب داستانهاي مثنوي هم آمده است. مي دانيد كه مولوي ، همواره سخن گفتنش در قالب داستانها بوده ، منتها تعقيب كردن داستانها در مثنوي براي نوآموز ، كار بسيار دشواري است.
به اين ترتيب ، " تلمذ حسين " كه اين كتاب را جمع آوري كرده ، داستانها را پيراسته كرده يعني آنچه كه شكل خالص داستان است آورده و تمام آنچه را كه مربوط به حكمت ها و معرفتها بوده ، آنها را به جاهاي ديگري منتقل كرده است.
در نوبتهاي بعد ان شاءالله ، شروحي كه بر مثنوي نوشته شده و همچنين سبك خاصي كه مولانا در تنظيم و به رشته كشيدن اين كتاب داشته است ، مورد بحث قرار خواهيم داد .
والسلام عليكم و رحمه الله.