وصف بيداري دل اي معنوي ---- در نگنجد در هزاران مثنوي

 

اي بسا بيدارچشم و خفته‌دل

خود چه بيند ديد اهل آب و گل

آنك دل بيدار دارد چشم سر

گر بخسپد بر گشايد صد بصر

گر تو اهل دل نه‌اي بيدار باش

طالب دل باش و در پيكار باش

ور دلت بيدار شد مي‌خسپ خوش

نيست غايب ناظرت از هفت و شش

گفت پيغامبر كه خسپد چشم من

ليك كي خسپد دلم اندر وسن

شاه بيدارست حارس خفته گير

جان فداي خفتگان دل‌بصير

وصف بيداري دل اي معنوي

در نگنجد در هزاران مثنوي

دفتر سيم از كتاب مثنوي

کلمن بارکس (Coleman Barks)، مترجم مولانا جلال الدين رومی

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/05/060517_mj-mkhalaji-barks-bly-ir.shtml

روز چهارشنبه، هفدهم اردیبهشت، دانشگاه تهران در مراسمی در تالار فردوسی دانشکده ادبيات و علوم انسانی ادبيات فارسی به شاعر و مترجم امريکايی کلمن بارکس دکترای افتخاری داد.

بارکس و بلای که از اصفهان و شيراز نيز ديدن کردند، در جلسه‌های گوناگون، درباره شيفتگی خود به ادبيات و فرهنگ فارسی، به ويژه حافظ و مولوی، سخن گفتند. آقای بارکس چنان از ديدار اصفهان به وجد آمد که به خبرنگاری گفت دوست دارد پس از مرگ در مسجد امام دفن شود.

يک ابتکار فردی

سفر بارکس و بلای به ايران به ابتکار عمل احمد ايروانی، استاد دانشگاه کاتوليک امريکا (Catholic University of America) در واشنگتن و هماهنگی با دانشگاه تهران صورت گرفته است. اين سفر بيش از آن‌که بر پايه‌ سياست مشخص فرهنگی در جمهوری اسلامی باشد، بر تلاش‌های شخصی کسانی چون او استوار است که به ارتباط و تبادل فرهنگی ميان نويسندگان و پژوهش‌گران امريکايی و ايرانی می‌انديشند.

سفر سال‌های اخير پاره‌ای از روشن‌فکران و فيلسوفان به ايران نيز، بيشتر، به پشتوانه دعوت‌ها و کوشش‌های شخصی انجام شده است. برای نمونه ريچارد رورتی، فيلسوف نامبردار امريکايی بيش از هرچيز با دعوت و حمايت رامين جهانبگلو – که اکنون در زندان به سر می‌برد – به ايران سفر کرد.

چتر امنيتی بر سر ايرانشناسان

با اين همه، روزنامه‌نگاران در تهران می‌گويند، ميهمانان امريکايی طی دوران اقامت خود در ايران در حصار مردان امنيتی-اطلاعاتی هستند و برقراری ارتباط آسان و عادی آنان با مردم يا روشنفکران و خبرنگاران کمتر مجال می‌يابد.

در سال‌های پس از انقلاب، بسياری از روشنفکران غربی و حتا عربی، به دليل بی‌اعتمادی به اين‌که در دوران اقامت در ايران به خودوانهاده شوند و دور از مراقبت چشم‌های مأموران امنيتی باشند عطای سفر را به لقايش بخشيده‌اند. چنين است که سفر پژوهش‌گران و روشن‌فکران خارجی به ايران، رويدادی پربسامد نيست و به ندرت رخ می‌دهد.

البته دلايل ديگری هم در اين ميان هست؛ فقدان سياست دولت جمهوری اسلامی برای ارتباط و تبادل فرهنگی، فرايند اداری اخذ ويزا و مسائل ديگر را دشوار کرده است. در سال‌های پس از انقلاب، سفر روشنفکران و نويسندگان خارجی به ايران که لزوماً از ايدئولوژی اسلامی دفاع نمی‌کنند، به طرز چشم‌گيری کاهش يافته است و ميهمانان خارجی جمهوری اسلامی بيشتر در محدوده رهبران و نمايندگان طرز فکر ايدئولوژيک اسلامی در جهان باقی مانده است.

ايرانشناسانی که به ايران نرفته اند

در دو سه دهه گذشته در کشورهای گوناگون غربی، به ويژه در امريکا، مطالعات و تحقيقات در زمينه اسلام و ايران پيشرفت شگفت‌انگيزی کرده است. بنابه‌گفته محمود ايوب، استاد اسلام‌شناسی دانشگاه تمپل در فيلادلفيا، شمار تفسيرهای قرآنی که امروزه به زبان انگليسی نوشته می‌شود، بسی بيش از تفاسيری است که به زبان‌های اسلامی به نگارش می‌آيد.

به همين سان، شايد بتوان گفت که آمار و شمار پژوهش‌هايی که به زبان انگليسی، فرانسه و آلمانی در زمينه تاريخ و فرهنگ ايران در سه دهه گذشته به نشر رسيده، بارها بیش از آن چيزی است که در ايران زير عنوان تحقيق علمی در اين‌باره چاپ شده است.

با اين حال، پژوهش‌گران، اسلام‌شناسان و ايران‌شناسان بسياری برای سفر به ايران با دشواری فراوان روبه‌رو هستند؛ در حالی که برای ارتباط با جامعه ايران و نيز پيشبرد تحقيق خود و استفاده از منابع و اسناد به سفر به ايران نيازمندند.

از ايرانشناسی به تاجيکستان-افغانستان شناسی

در اين ميان ايران‌شناسان يا اسلام‌شناسان امريکايی دشواری بيشتری برای سفر دارند. ايران‌شناسان امريکايی بسياری هستند که با وجود چيرگی بر زبان فارسی و فرهنگ ايرانی تا کنون حتا يک بار نيز به ايران نرفته‌اند. پاتريک کلاسون، پژوهش‌گر امريکايی که واپسين نوشته‌اش درباره‌ ايران، کتاب مشترک او با مايکل روبين و با عنوان «ايران جاودانه؛ تداوم و آشوب» (Eternal Iran; Continuity and Chaos) است از اين دسته است.

دشواری ارتباط و سفر به ايران، يکی از انگيزه‌های مهم دانشجويان و علاقه‌مندان زبان فارسی در خارج از کشور برای صرف نظر از دنبال کردن ايران‌شناسی و رفتن به سراغ تاجيکستان‌شناسی و افغانستان‌شناسی و آموزش فارسی تاجيک و دری است.

از اين رو، سفر پژوهنده‌ای امريکايی به ايران، اگرچه دير به دير، رويداد مهمی است؛ حتا اگر دولت جمهوری اسلامی تصميم بگيرد از اين نوع سفرها تا اندازه ممکن بهره‌برداری سياسی کند.

زمينه های پذيرش بارکس و بلای در ايران

برخی از ناظران فرهنگی می‌گويند انتخاب بارکس و بلای برای گرفتن دکترای افتخاری دانشگاه تهران نمی‌توانسته فارغ از انگيزه‌های سياسی صورت گرفته باشد. آن‌ها استدلال می‌کنند جمهوری اسلامی همواره با اين انتقاد روبه‌رو بوده که می‌کوشد هويت ايرانی را به سود هويت اسلامی کم‌رنگ کند. به همين سبب، تجليل از پژوهش‌گران و مترجمان خارجی آثار عرفان اسلامی راهی هموار برای حکومت ايران است تا به نوعی آشتی خود را با «ناسيوناليسم» ايرانی نشان دهد؛ زيرا سنت فارسی عرفان اسلامی زمينه مشترکی است که دو «هويت» اسلامی و ايرانی به يکديگر می‌رسند.

از سوی ديگر، همين ناظران می‌گويند تجليل و ستايش از دو شاعر امريکايی که نام حافظ و مولوی را بر سر زبان امريکايی‌ها انداخته‌اند، فرصت مناسبی برای جمهوری اسلامی فراهم می‌آورد تا ادعای افزايش «موج اسلام‌خواهی» در غرب و به ويژه امريکا را – بيش از گذشته – طرح کنند. رابرت بلای، افزون بر آن‌که شاعر نام‌داری است به ديدگاه‌های ضدجنگ و نيز ضد دولت امريکا نيز شهرت دارد و اين شايد در پذيرش ورود او به ايران بی‌تأثير نبوده است.

بلای استاد معنوی بارکس

رابرت بلای، در سال 1926 در مينه‌سوتای غربی از پدر و مادری با تبار نروژی به دنيا آمد. وی که دانش‌آموخته دانشگاه هاروارد است نخستين تلاش خود را برای ترجمه آثار غير انگليسی در سال 1956 با سفر به نروژ و ترجمه شعر نروژی به انگليسی آغاز کرد. در آن‌جا بود که شاعران بزرگی مانند پابلو نرودا را کشف کرد که تا آن زمان برای امريکايی‌ها ناشناخته بودند.

وی مجله‌ای را در ترجمه شعر بنيان نهاد و افزون بر ترجمه آثار شاعران غيرامريکايی، مقالاتی را درباره آنان نوشت. در سال 1966 در تأسيس گروه «نويسندگان امريکا عليه جنگ ويتنام» شرکت کرد و رهبری بخش عمده‌ای از مخالفت نويسندگان با جنگ را به عهده گرفت. وی جايزه کتاب ملی امريکا را به خاطر کتاب «پرتو پيرامون اندام» از آن خود کرد و پول آن را به در راه مقاومت هزينه کرد.

طی سال‌های دهه هفتاد، يازده کتاب شعر، مجموعه مقالات و ترجمه به چاپ رساند و از نيروی اسطوره، شعر شوريدگی‌های عرفانی و تأملات درونی و داستان‌سرايی نوشت. کتاب رابرت بلای با عنوان جان آهنین؛ کتابی درباره انسان (Iron John; A Book About Man) به زبان‌های گوناگون برگردانده شد و آوازه‌ای فراوان يافت.

وی به همراه همسرش، راث، کارگاه‌ها و سمينارهای بسياری درباره قصه‌های پريان اروپايی به راه انداخت. در دهه نود، از جمله، کتابی منتشر کرد با عنوان «روح برای سرخوشی خويش اين‌جاست» . اين کتاب دربردارنده شعرهايی از فرهنگ‌های گوناگون با درون‌مايه‌های معنوی است که آثار دانته، ميرابای، رينر ماريا ريلکه، حافظ و نيز برخی شاعران امريکايی مانند دالاس استيونسن را دربرمی‌گيرد. او در اين مجموعه کوشيده تا زائر حکمت شرقی و غربی، باستانی و امروزی، مردانه و زنانه، روحانی و جسمانی باشد.

رابرت بلای در ايران شناخته شده نيست و شايد تنها مقاله‌ای که درباره او نوشته شده، نوشتار ضياء موحد، شاعر و منطق‌دان برجسته، با عنوان «تصميم گرفت شاعر بماند» است که در آستانه ورود بلای به ايران در روزنامه شرق به چاپ رسيد. ضياء موحد به اهميت بلای در تلاش برای معرفی غزل به جهان انگليسی زبان اشاره کرد و از ناديده گرفتن آثار شاعران معاصر ايرانی در کارهای بلای انتقاد نمود.

رابرت بلای هشتاد ساله، آموزگار معنوی کلمن بارکس است. آقای بارکس که نخستين دفتر شعر خود را با عنوان «عصاره» در سال 1972 منتشر کرد در ايالت تنسی امريکا به دنيا آمد. آوازه کلمن بارکس زمانی بالا گرفت که وی به ترجمه شعر مولانا جلال الدين رومی دست زد. مهم‌ترين کار او در اين زمينه کتاب Essential Rumi است که در فهرست کتاب‌های پرفروش امريکا نشست و صدها هزار نسخه از آن در اين کشور به فروش رفت. نام مولانا در امريکا با نام بارکس پيوند خورده است؛ همان‌گونه که در جهان انگليسی‌زبان نام خيام، رباعی‌سرای ايرانی با نام فيتز جرالد، مترجم او، همسايه شد.

بارکس، مترجمی که فارسی نمی داند

کلمن بارکس فارسی نمی‌داند و نمی‌خواند. وی آشنايی خود را با مولانا فراورده دو رويداد توصيف کرده است: يکی خوابی که ديده و در عالم رؤيا کسی نام رومی را به وی گفته و او را به ترجمه شعرش رهنمون شده و ديگری تأثير رابرت بلای که روزی نسخه‌ای از ترجمه قرن نوزدهمی شعر مولانا را به وی داده و از او خواسته است تا آن را «از قفس دانشگاهی‌اش برهاند». ترجمه بارکس از شعر مولانا، بر اين پايه، ترجمه‌ای آزاد از مفاهيم و معانی عاشقانه و عارفانه‌ای است که از ورای ترجمه‌های انگليسی ديگر، به زبانی ساده‌ياب‌ درآمده است.

بسياری از مولوی‌شناسان غربی و ايرانی، ارزش آکادميک ترجمه‌های بارکس را چندان بالا و بلند نمی‌دانند و می‌انگارند اين ترجمه، به واقع برداشتی دور از انديشه‌های مولاناست که تصويری يک‌سره متفاوت از آن‌چه فارسی‌زبانان از شعر مولوی می‌فهمند، در ذهن خواننده انگليسی‌زبان نقش می‌زند. ترجمه آقای بارکس، به واقع تفسيری امروزی و معنويت‌گرايانه از جنس امريکايی است از شعر عارفی که هشت سده پيش در بستر فرهنگ اسلامی-ايرانی می‌زيسته است.

احمد کريمی حکاک در مقاله‌ای با عنوان «فراسوی ترجمه؛ هم‌کنشی ميان شعر فارسی و انگليسی»، نشريافته در کتاب «ايران و جهان پيرامون‌ 2000-1500» (Iran and Surrounding World 1500-2000)، ترجمه بارکس از مولوی را ارزيابی کرده و بر خلاف ديدگاه بسياری از منتقدان آن را ترجمه‌ای مانند ترجمه‌های ديگر دانسته است.

از نظر وی، در فرايند ترجمه، معنا، ناگزير، ساييده و شسته و دگرديسيده می‌شود و «اصالت» خود را در زبان مبدأ از دست می‌دهد. در نتيجه، هر ترجمه‌ای، تفسير متنی از يک فرهنگ به يک فرهنگ ديگر است و ترجمه دقيق «افسانه‌»ای بيش نيست. بر اين بنياد، ترجمه بارکس از شعر مولوی اعتباری کمتر از هر ترجمه واژه‌به‌واژه ندارد.

 

پژوهشی در مفهوم تجربه دينی و عرفانی در ادب فارسی، سالار منافی اناری

 http://www.paarsi.com/article_view.asp?ID=73

چكیده
انسان با توجه به حضور جنبه‌ای الهی، یعنی روح، در وجود خود، این توان را دارد كه با خدای خود نوعی ارتباط معنوی داشته باشد. این ارتباط در حقیقت بین خدا و «خود» انسان به وقوع می‌پیوندد و نیازی به «غیر» نیست. اما گاهی مقدماتی لازم است تا این ارتباط برقرار شود: دیدن چیزی یا انجام دادن عملی، كه نوعی «تجربه» به حساب می‌آید، می‌تواند مقدمه‌ای برای یاد خدا و برقراری ارتباط معنوی با او باشد. هر تجربه‌ای كه در آن به نحوی از انحاء ارتباطی با خدا ایجاد شود، یعنی نوعی آگاهی از حضور خدا به انسان دست دهد، آن را «تجربه دینی» و گاهی «تجربه عرفانی» می‌نامند. و چون شناخت خدا با توجه به قدرت عقل و نوع اعتقاد در انسانهای مختلف متفاوت است، لذا می‌توان گفت كه عقل و اعتقادات شخصی نقش مهمی در تعبیر و تفسیر تجربه دینی ایفا می‌كند. در چند دهه گذشته، تجربه دینی از موضوعات اصلی در حوزه‌هایی مانند فلسفه دین و جامعه‌شناسی دین در جهان غرب بوده كه غالباً بر اساس اعتقادات و طرز تفكر مسیحیت مورد بحث قرار گرفته است. در این مقاله، مفهوم تجربه دینی وعرفانی در ادبیات فارسی بررسی می‌شود.
 

اصطلاحات كلیدی: تجربه دینی، جنبه الهی، تجربه عرفانی، غیر قابل بیان، تجربه مقدّس.

مقدمه
انسان از همان آغاز آفرینش، كه از «سُلاله‌ای از گِل» خلق و سپس به صورت نطفه در «قرار‌‌گاهی مكین» جای داده می‌شود، در مسیر تكامل تدریجی به سوی تجرد قرار می‌گیرد. وقتی تكامل طبیعت مادی به مرحله‌ای خاص از كمال خود می‌رسد، آن‌گاه در آفرینشی دیگر، انسان به ماوراء طبیعت می‌پیوندد؛ یعنی، روح در بدن كمال یافته و مستعد دمیده می‌شود. این پیوند طبیعت با ماوارء طبیعت در انسان به وی این قوه و امكان را می‌دهد كه بتواند هم با عالم طبیعت و هم با عالم ماوراء طبیعت ارتباط داشته باشد. تكامل انسان متوقف نمی‌شود، بلكه او به تدریج رشد می‌‌كند و كمال بیشتری می‌یابد. با توجه به نص صریح قرآن، روح انسان از روح خداست ( نَفَخْتُ فیه مِن روحی)، و همین امر، در عین حال كه انسان را موجودی «خداگونه» می‌كند، این امكان را نیز برای وی به وجود می‌آورد كه بتواند با خدای خود ارتباط برقرار كند، به معرفت خدا نایل آید، و به «حق» بودن او پی ببرد. این آگاهی از «حق» بودن خدا گاهی از طریق رؤیت آیات خدا در «آفاق»، و گاهی نیز مستقیماً از طریق «انفس» و كشف و شهود باطنی به دست می‌آید.
ندایی از فطرت پاك و الهی انسان برمی‌آید كه این جهان و هرچه در آن است خالقی دارد. آنچه بشر در طول زندگی خود در این عالم خاكی در ادوار مختلف همیشه به عنوان یك نیاز روحی به دنبال آن بوده و خواهد بود، شناختن آن خالق است، هرچند كه این نیاز هرازگاهی در برخی انسانها به دلایل مختلفی نادیده گرفته شده و یا سركوب می‌شده است. در دوره‌های اولیه كه بشر تمدنی نداشته و از آگاهی زیادی برخوردار نبوده است، در پاسخ به این نیاز روحیِ خود اغلب به بیراهه می‌رفته و در این مورد به خرافات روی می‌آورده تا شاید جوابی به ندای فطرت خداجو در درون خود داده باشد. «تجربه مقدس، مكان و فضای قدسی، ایده خدا و خداباوری، آخرت‌اندیشی و باور به عالم یا عوالمی روحانی كه در فرهنگ و باور مردمان دوره‌های بعد در عهد نوسنگی و باستان به ویژه در حوزه فرهنگها و جوامع مدیترانه شرقی مشاهده می‌كنیم، عمیقاً متأثر و برگرفته از احساس آیینی و تجربه دینی مردمان پیش از تاریخ بوده كه در عصر پارینه‌سنگی به صورت یك تحول عمیق معنوی ظهور می‌كند.» (ملاصالحی، 1377: 29).
انسان، در عین حال كه موجودی الهی است، به دلیل ساختار وجودی خود، نیاز به وحی دارد تا از طریق آن راه رستگاری و روش درستِ زندگی را بشناسد، چون سهل‌انگار و فراموشكار است و لذا همیشه نیازمند تذكر است تا بداند از كجا آمده، در كجا هست و به كجا می‌رود: رَحِم‌اللهُ إمرأً عَلِمَ مِنْ اَیْنَ فی اَیْنَ وَ اِلی اَیْنَ. پس دین از ضروریات هستی انسان است و با خودِ حضرت آدم، كه اولین انسان در روی زمین بوده، آغاز می‌شود، به این معنی كه اولین انسان اولین پیامبر نیز بوده است. «تنها با پیروی از دین، یعنی از روشی الهی برای طرز زندگی، طرز تفكر و طرز زیستن است كه انسان واقعاً "انسان" می‌شود و می‌تواند معنی زندگی را بیابد. در این معنی است كه دین به هستی انسان معنی می‌دهد»(نصر، 1975: 24).

ماهیّت تجربه دینی
تجربه دینی از موضوعاتی است كه در دو قرن گذشته اغلب توسط نویسندگان غربی در حوزه‌هایی مانند روان‌شناسی دین، جامعه‌شناسی دین ، فلسفه دین و غیره مورد بحث قرار گرفته است. در كشورهای اسلامی، مانند مصر، پاكستان و ایران نیز این مسئله مورد توجه بوده و نواندیشانی از نویسندگان مسلمان در این‌باره مباحثی را مطرح كرده‌اند. اقبال لاهوری، كه در بازسازی فكر دینی نظراتی ارائه كرده، سه عنصر اصلی را در دین تشخیص می‌دهد: تجربه دینی، معرفت دینی، و حركت دینی. وی سعی می‌كند تا این سه عنصر اصلی دین را با نگاهی تازه بررسی كند و دركی جدید از آنها ارائه دهد، و در این مورد به پیشرفتهای علمی بشر نیز توجه دارد: «اقبال مدعی بود كه وظیفه احیاگران امروزین آن است كه علم جدید را به رسمیت بشناسند و به آن به دیده احترام بنگرند و بكوشند تعالیم اسلام را در روشنای این علم مورد بازفهمی و ارزیابی مجدد قرار دهند. او خود نیز می‌كوشید تا در عمل مصداقی از این توصیه را به دست دهد، یعنی فهمی متناسب با علوم عصر از معارف دینی عرضه كند» (نراقی، 1378: 8). نراقی با بیان این مطلب، ضمن اشاره به ناقص ماندن نواندیشی دینی اقبال و اینكه این فكر به طور كامل جامه عمل نپوشید، در مورد اركان اصلی دین می‌نویسد: «دین سه ركن اصلی دارد: تجربه دینی، نظام اعتقادات دینی، و عمل یا سلوك دینی. تجربه دینی بنیان اصلی دین تلقی می‌شود و می‌تواند به شكل‌گیری پاره‌ای از اعتقادات اساسیِ شخص مؤمن بینجامد. بنابراین، تجربه دینی به یك معنا موجد نظام اعتقادات دینی (یا دستِ كم اعتقادات اساسی آن) خواهد بود. البته نظام اعتقادات دینی نیز به نوبه خود در فهم و تعبیر تجربه‌های دینی نقش اساسی ایفا می‌كند. از طرف دیگر، نظام اعتقادات دینی نیز به نحوی بنیان عمل یا سلوك دینی واقع می‌شود. در واقع، فقه و اخلاق نظریه‌های سلوك به شمار می‌روند و عمل دینداران را بسامان می‌كنند. غایت سلوك دینی نیز نیل به ساحت تجربه‌های دینی است. بنابراین، ساختار این مدل متشكل است از سه ركن (تجربه دینی، اعتقادات دینی، و عمل دینی) كه به نحوی خاص بر یكدیگر مترتب‌اند» (همانجا، ‌ص9).
همان‌طور كه واژه «خدا» (God) در تاریخ زندگی بشر به غیرخدای حقیقی، یعنی در مورد «خدایان دروغین» (idols) نیز به كار رفته و به هر سه صورت مذكر (اِله god) ، مؤنث (اِلهه= goddess)، و جمع (آلهه= gods) استعمال شده است، واژه دین نیز هم به دین حق و هم به ادیان باطل اطلاق شده است. در سوره 109 قرآن آمده: «بگو: ‌ای كافران، من نمی‌پرستم آنچه را كه شما می‌پرستید، و شما هم پرستنده آنچه من می‌پرستم نیستید.» این سوره با این آیه به پایان می‌رسد كه: «دین شما برای شما و دین من برای من.» از این آیات می‌توان فهمید كه دین دو اصل اعتقادی و عملی دارد؛ ‌یعنی، پرستش یك معبود كه عمل عبادی و دینی محسوب می‌شود، ریشه در اصل اعتقادی انسان دارد. حال اگر آن معبود، ‌خدای واقعی باشد آن دین، دین حق است، و اگر معبود، خدایی دروغین بود، دین مبتنی بر آن نیز دین باطل و دروغین خواهد بود.
با توجه به آنچه در مورد معانی «تجربه» و «دین» گفته شده، یكی از معانی تجربه دینی آن حالتی از ذهن است كه انسان در آن حالت، به نحوی از انحاء، با خدای مورد اعتقاد خود ارتباط برقرار می‌كند. نحوه این ارتباط و نیز حالتی كه در ذهن یا در درون و باطن انسان به وجود می‌آید، در افراد مختلف متفاوت است. در برخی از انسانها، مانند پیامبران، این ارتباط گاهی به صورت وحی و گاهی به صورت ارتباط زبانی مستقیم و مكالمه دوجانبه واقع می‌شده است، مانند نزول وحی به پیامبر اسلام و گفتگوی خدا با برخی از پیامبران دیگر آن‌طور كه در قرآن آمده است. تجربه‌های دینی انسانهای معمولی در سطوح پائین‌تری قرار دارند.
تجربه دینی را می‌توان نوعی ارتباط با عالم ماورای طبیعت دانست. ذهن، كامل‌ترین وسیله ارتباطی در وجود انسان است. روح انسان می‌تواند از طریق ذهن، كه در اختیار اوست، هم با عالم طبیعت و هم با عالم ماورای طبیعت ارتباط برقرار كند. هر نوع تفكر و اندیشه نوعی ارتباط با عالم ماورای طبیعت است، اما این طور نیست كه هرآنچه به ذهن خطور می‌كند تجربه دینی می‌باشد. تجربه دینی تجربه‌ای است كه برپایه اعتقادات دینی استوار باشد. در این معنی، ‌تجربه دینی محدود به حالت ذهنی نمی‌شود، بلكه شامل تمام اعمال دینی نیز می‌گردد كه براساس اعتقاد دینی انجام می‌شود. بنابراین، هرعمل دینی كه با نیت نزدیكی به خدا و ارتباط با او انجام می‌شود، نوعی تجربه دینی محسوب می‌گردد.

تجربه دینی و تجربه عرفانی
عرفان «طریقه‌ای است كه در كشف حقایق جهان، و پیوند انسان و حقیقت، نه بر عقل و استدلال، بلكه بر "ذوق" و "اشراق" و "وصول" و "اتحاد" با حقیقت تكیه دارد» (یثربی، 1366: 33). نراقی (1378: 59) در بحث از تجربه دینی بر این عقیده است كه «تجربه دینی (به معنی اخص آن) عبارتست از ظهور یا تجلی خداوند (به نحوی از انحاء) بر شخص تجربه‌گر.» بین تجربه دینی و تجربه عرفانی مرز معین و مشخصی وجود ندارد، شاید بتوان گفت كه در تجربه عرفانی فرایند استدلال و استنتاج دخالت چندانی ندارد و تجربه اغلب از نوع ذهنی و درونی است كه به صورت «كشف و شهود» باطنی به وقوع می‌پیوندد. به هر حال، تجربه عرفانی می‌تواند نوعی از تجربه دینی به حساب آید. «در قلمرو تجربه دینی (به معنی اخص آن) تجربه بی‌واسطه مطلق خداوند در سطحی از تجارب عرفانی رخ می‌دهد كه تمایز میان سوژه و ابژه از میان برمی‌خیزد. این نوع تجربه در مرتبه‌ای از مراتب "فنا" دست می‌دهد و مرتبه رفیعی از تجربه‌های دینی انفسی است. تجربه با واسطه خداوند (به معنی خاص آن)، ‌غالباً در تجربه‌های عرفانی آفاقی رخ می‌دهد؛ عارف خداوند را در مظاهر عظیم یا لطیف طبیعی بازمی‌یابد. برای مثال، با مشاهده آسمان پُرستاره یا گلی سرخ (بدون طی فرایندی استنتاجی، بلكه بالمعاینه) از خداوند آگاهی می‌یابد» (همانجا، 62: 3).
از نظر نراقی، تجربه دینی سه حیثیت اصلی دارد:
1. حیثیت عاطفی، یعنی احساس تعلق و وابستگی عمیق وجودی، احساس خوف و خشیت، و احساس عشق و شوق
2. حیثیت اداركی، به این معنی كه تجربه دینی نوعی تجربه اداركی است، ‌البته نه لزوماً ادراك حسّی
3. حیثیت تعبیری، و آن اینكه شخص متعلق ادراك خود را به كمك مفاهیم و تحت تأثیر اعتقادات خویش تعبیر می‌كند. در تعبیر و تبیین داده‌های حاصل از تجربه‌های دینی، عقل نقش اساسی دارد و می‌كوشد تا براساس اعتقادات دینی بهترین و معقول‌ترین تبیین را به دست دهد.
ویلیام جیمز (1958: 65) می‌گوید:«ما می‌توانیم این مسئله را مسلم فرض كنیم كه در حوزه خاص تجربه دینی، برخی از اشخاص امور اعتقادی خود را نه صرفاً به صورت مفاهیم مورد قبول عقل می‌دانند، بلكه آنان آن امور را به صورت واقعیتهای "شبه محسوس" مستقیماً درك می‌كنند.» این نوع تجربه را كه بر اساس اعتقادات، اما نه براساس عقل و استدلال، بلكه به صورت «كشف و شهود» و «مشاهده باطنی» به وقوع می‌پیوندد، می‌توان تجربه عرفانی به حساب آورد.
ویلیام جیمز شرحی را از زندگینامه یكی از دوستان دانشمند خود نقل می‌كند كه وی سالها به هنگام ضعف و درماندگی و بیچارگی، بدون اراده، به سوی یك قدرت مافوق طبیعی متوجه می‌شده و آن قدرت او را از آن ورطه‌ها بیرون می‌آورده است. اما پس از چندی كه دیگر به دعاها و نمازهای رسمی و معمولی نمی‌پرداخته متوجه شده كه دیگر از برقراری ارتباط با آن قدرت محروم گردیده است، و تازه فهمیده كه چه چیز مهمی را از دست داده است. در ادامه این شرح از قول آن دوست دانشمند چنین آمده است: «آن حقیقتی كه من از او صحبت می‌دارم آن چیزی نیست كه "اسپنسر" آن را یك امر "شناخته نشدنی" می‌نامد، بلكه درست خدای فطری و شخصی من است كه من عالی‌ترین عواطف را نسبت به او داشتم و اكنون نمی‌دانم چطور شده است كه ارتباط با او را از دست داده‌ام» (جیمز، ترجمه قائنی، 1343: 46). در ظاهرِ سخنان این تجربه‌گرِ احتمالاً مسیحی دو نكته قابل بررسی است: یكی ردّ مسئله شناخته‌نشدنی بودن خدائی كه او تجربه می‌كرده، و دیگری فطری و شخصی بودن خدای وی. «در مسیحیت خدا به عنوان رازی ناشناخته تلقی می‌شود و لذا ایمان به خدا، آن‌طور كه سنت آگوستین گفته، ایمان به این راز ناشناخته است، یعنی خدا از انسان "محجوب" است. در حالی‌كه در اسلام، این انسان است كه در "حجاب" است، خدا در حجاب نیست، مائیم كه از خدا "محجوب" هستیم، و بر ماست كه این حجاب را پاره كرده سعی كنیم خدا را بشناسیم» (نصر، 1975: 21). نكته دیگر كه در آن به فطری و شخصی بودن خدا اشاره شده گویای این معنی است كه اولاً انسان فطرتاً خداجوست و از اعماق فطرت خداییِ انسان، ندایی به گوش جان می‌رسد كه خدایی هست؛ ثانیاً شناخت انسان از خدای خود، با توجه به میزان قدرت عقل و ماهیت اعتقادات وی، تا اندازه زیادی شناختی فردی و شخصی است.
جیمز (1958) چهار نشانی برای تجربه عرفانی قائل است:
1. غیر قابل بیان بودن (Ineffability): بهترین نشانی تجربه عرفانی بی‌نشان بودن و غیرقابل بیان بودن آن است، زیرا هیچ بیان مناسبی از محتوای آن نمی‌توان ارائه داد. تجربه عرفانی تجربه‌ای است «بی‌واسطه» و لذا نمی‌توان آن را به دیگران اظهار كرد و یا انتقال داد. در این ویژگی، حالات عرفانی بیشتر شبیه حالات احساسی می‌باشند تا شبیه حالات عقلی...
2. ذهنی بودن (Noetic quality)؟؟: گرچه حالات عرفانی بسیار شبیه به حالات احساسی هستند، اما برای كسانی كه آنها را تجربه می‌كنند نوعی حالات معرفتی نیز به حساب می‌آیند. حالات عرفانی دید باطنی از اعماق حقیقت می‌باشند كه با معیارهای عقل استدلالی جور در نمی‌آیند. این حالات اشراقات و الهامات پرمعنی و مهمی هستند كه به زبان در نمی‌آیند و پس از «وقت»، نوعی احساس قدرت عجیب باقی می‌گذارند.
این دو نشانی در تمام حالات عرفانی یافت می‌شوند، اما دو نشانی زیر (3و 4) آنهایی هستند كه وجود آنها در تمام حالات عرفانی قطعی نیست، بلكه به طور معمول در این‌گونه حالات یافت می‌شوند:
3. زود گذر بودن (Transiency)؟؟: حالات عرفانی دوام زیادی ندارند. جز در موارد استثنایی. به نظر می‌رسد نیم‌ساعت، و یا حداكثر یك یا دو ساعت وقت، محدوده زمانی دوام آنهاست...
4. انفعالی بودن (Passivity): گرچه پیدایش حالات عرفانی را می‌توان با برخی اعمال مقدماتیِ ارادی مانند تمركز توجه، انجام تمرینات بدنی خاص و غیره تسهیل كرد، اما همین‌كه احساس آگاهی از آن حالت دست داد، عارف احساس می‌كند كه اراده او سلب شده و گویی او در دست اختیار و تحت اراده قدرتی برتر قرار گرفته است (صص3292).
جفری پریندر (Geoffrey Parrinder، 1996: 188) به نقل از اُبرین (O’Brien)، دین‌شناس آمریكایی كه تحقیقی در زمینه عرفانِ عمدتاً مسیحی انجام داده است، می‌نویسد: اُبرین بر خودجوش بودن و غیرارادی بودن تجربه‌های عرفانی تأكید می‌كند... تجربه خود شاهد وجود خود است و هیچ نیازی به شاهد بیرونی برای تصدیق وجود آن نیست. این بررسی نشان می‌دهد كه تجربه عرفانی در هر سنی اتفاق می‌افتد و اغلب ارتباطی هم با اوضاع و احوال بیرون ندارد. از نظر اُبرین تنوع در تجربه‌های عرفانی در سنین مختلف امری ظاهری می‌باشد، زیرا تجربه اتفاق می‌افتد، چه زمان و مكان دلخواه باشند، چه نباشند. دلیل اینكه این تجربه در برخی سنین اتفاق می‌افتد این است كه در آن سنین توجه بیشتری به آن می‌شود و لذا بیشتر گزارشات از سنینی است كه برای این تجربه مناسبند. به عنوان یك دین‌شناس، اُبرین با این نظر موافق است كه تجربه‌های عرفانی از منشأ الهی سرچشمه می‌‌گیرند و ارتباطی با شرایط اجتماعی ندارند.
از دیدگاه فیلسوف فیندلی (Findlay)، نگرش عارفانه به امور تجربه‌ای است كه اغلب اوقات به بسیاری از مردم دست می‌دهد. عرفان به جای اینكه عملی خاص و امكاناً بدعت‌آمیز باشد كامل‌ترین بسط روش معمولی انسانیت است. در این دیدگاه، كسانی مانند افلوطین، جلال‌الدین رومی، قدیسه ترزا، و غیره كه عارفان بزرگ نامیده می‌شوند، آنهایی هستند كه در یك جنبه كاملاً طبیعی، معمولی و ضروری تجربه انسانی به حد نبوغ رسیده‌اند (همانجا: 185). پریندر در ادامه همین بخش از كتاب خود سخن دیگری را در همین مورد از فیندلی به این صورت نقل می‌كند: «من معتقدم عرفان تقریباً به ذهن هر انسانی خطور می‌كند، و عمومی بودن زمینه این تجربه همانند بازبودن آسمان برای دید است: كسی كه این حقیقت را نادیده می‌گیرد، دچار نوعی نزدیك‌بینی ملامت‌انگیز است كه از دیدن شكوه و عمق چیزها ناتوان است.» (همانجا: 189)
در مورد رابطه عرفان با تجربه دینی، پریندر می‌نویسد: «فرض ما این بوده كه بین عرفان و تجربه دینی معمولی رابطه‌ای وجود دارد، و لذا در این زمینه توضیحاتی را ارائه می‌دهیم: دین religion)) معانی زیادی دارد. برخی از نویسندگان امروزی واژه "دین" را به معنی یك‌سری مراسم و اعمال ظاهری استعمال می‌كنند كه اغلب كمی بیشتر از واژه "دینداری" (religiosity) معنی دارد. در حالی‌كه واژه "دین" (religion) مشتق از واژه religio به معنی "پیمان غیر مادی" است كه اصطلاحاً به معنی "پیمان بین خدا و انسان" می‌باشد. حتی برترین ادیان به ابلاغ اراده خدا به انسان از طریق وحی و نیز به وظیفه انسان برای تطبیق دادن زندگی خود با وحی الهی اعتقاد دارند. از دیدگاه تورات و قرآن، بین خدا و انسان "خلیج" غیرقابل پل زدن وجود ندارد، و در هر دو این كتاب سخنانی در مورد حضور الهی و ارتباط با خدا به چشم می‌خورد.
برخی از محققین از سه نوع تجربه دینی سخن گفته‌اند: نوع اول شناختی است كه بدون نیاز به استدلال و استنتاج، به طور مستقیم و بی‌واسطه از خدا یا آن حقیقت متعالی و مطلق به دست می‌آید. در چنین شناختی از خدا یا حقیقت متعالی یا مطلق، هیچ واسطه‌ای در میان نیست و لذا آن را شناختی حضوری یا شهودی می‌نامند. مصطفی ملكیان (1381: 314) نوع دوم تجربه دینی را پدیده‌ای روانشناختی و معنوی می‌داند كه بر اثر خودكاوی بر آدمی مكشوف می‌شود و مؤمنان چنین پدیده‌ای را معلول شناخت و گرایش ذاتی و فطری انسان نسبت به خدا تلقی می‌كنند. دلیل اینكه این پدیده‌های روانشناختی و معنوی «تجربه دینی» نامیده می‌شود این ادعاست كه آنها فقط با فرض و قبول یك وجود فوق انسانی، كه از آن به نامهای گونه‌گون و از جمله «خدا» تعبیر می‌شود، قابل تبیین‌اند. در این دیدگاه، نوع سوم تجربه دینی، دیدن دست خدا و، به عبارت دیگر، مشاهده دخالت مستقیم و بی‌واسطه خدا در حوادث خارق عادت و شگفت‌انگیز، مثل معجزات، كشف و كرامات اولیاء الله و استجابت دعا، است.
در مورد رابطه تجربه دینی با تجربه عرفانی، ملكیان (1381) می‌نویسد: «بعضی از محققان، تجربه وجود یگانه، یعنی خدا، را "تجربه دینی" می‌نامند و تجربه یگانگی چیزها را "تجربه عرفانی"، و بعضی دیگر هر دو را "تجربه عرفانی" می‌خوانند. و در این میان، كسانی نیز هستند كه اصطلاح "تجربه دینی" را به معنایی عام‌تر می‌گیرند كه شامل تجربه عرفانی نیز می‌شود. ماحصل اینكه، به هر حال، تجارب كثرت‌بینانه و ثنوی با تجارب وحدت‌بینانه و وحدت وجودی فرق دارند، چه دسته اول را "دینی" و دسته دوم را "عرفانی" بنامیم، چه هر دو دسته را "عرفانی" یا "دینی" بخوانیم.» (صص316 315)
در قرآن كریم، در گفته‌های ائمه و در ادبیات فارسی، سخنان زیادی شناخت خدا و پی بردن به «حق» بودن او را از دو طریق عمده مورد تأكید قرار می‌دهند: یكی از طریق مشاهده آیات خدا در آفاق، یعنی در تمام موجودات، از كوچك‌ترین ذرّه گرفته تا بزرگترین كهكشانها. دومی از طریق مشاهده آیات خدا در اعماق وجود «خود» انسان. مشاهده آیات خدا، چه در آفاق و چه در انفس، كه هر یك با توجه به قدرت عقل و درجه اعتقاد شخص به شناختی از خدا رهنمون می‌شود، «تجربه دینی» به معنی عام آن است.
همان‌طور كه قبلاً گفتیم، از دیدگاه اسلام، این انسان است، و نه خدا، كه در حجاب می‌باشد و پرده‌‌ای كه انسان بر چهره «خود»، یعنی روح خود، دارد مانع او از دیدن خداست، وگرنه به هر كجا كه رو كنیم با خدا مواجه هستیم:
حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم/ خوش آن دمی كه از این چهره پرده برفكنم
در قرآن كریم (سوره 2، آیه115) آمده است: «للهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَاَیْنَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ اِنَّ اللهَ واسِعٌ عَلیمٌ: از آنِ خداست مشرق و مغرب، پس به هر كجا كه رو كنید با خدا مواجه هستید، همانا خدا همه چیز را فرا گرفته و برهمه چیز داناست.» یوسف علی و میراحمد علی، كه از مترجمین و مفسرین معروف قرآن به زبان انگلیسی هستند، كلمه «واسع» را به "All-Pervading" ترجمه كرده‌اند كه به معنی «همه فراگیر» ، «محیط بر همه چیز»، یا «احاطه‌كننده همه چیز» است . پیكتال (M.Pickthall) و آربری (Arberry) «واسع» را با "All-Embracing" مترادف دانسته‌اند كه به معنی «دربرگیرنده همه چیز»، «متضمن همه چیز»، «احاطه‌كننده همه چیز»، و یا «محیط بر همه چیز» می‌باشد.
در «فرهنگ لغات واصطلاحات و تعبیرات عرفانی» (سجادی، 1362: 239) آمده: «مؤمنان حق را در دنیا به دیده ایمان ببینند و در آخرت به نظر عیان»‌، و نیز آمده: «آن دیده كه او را دید، به دیدن غیر او كی پردازد؟ آن جان كه با او صحبت یافت، با آب و خاك چند سازد؟»
صاحب «گلشن راز» گوید:
وجود اندر كمال خویش جاریست/ تعیّن‌ها امور اعتباریست
تعیّن بود كز هستی جدا شد/ نه حق بنده نه بنده هم خدا شد
عارف گوید:
به دریا بنگرم دریا تو بینم/ به هر جا بنگرم آنجا تو بینم
هاتف اصفهانی می‌گوید:
یار بی پرده از در و دیوار/ در تجلی است یا اولی الأبصار
كه یكی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لا اِله اِلاّ هو
باز در «گلشن راز» آمده:
به نزد آنكه جانش در تجلی است/ همه عالم كتاب حق تعالی است
سعدی گوید:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار/ هر ورقش دفتریست معرفت كردگار
شیخ عطار گوید:
آن خداوندی كه هستی ذات اوست/ جمله اشیا مصحف آیات اوست
حكیم فردوسی گوید:
جهان را بلندی و پستی تویی/ ندانم چه‌ای هرچه هستی تویی
مولوی رومی گوید:
ما عدمهاییم و هستیهای ما/ تو وجود مطلق و هستی ما
در «اسرارالحكم» ملاهادی سبزواری آمده:
در هر چه بنگرم تو پدیدار بوده/ ای نانموده رخ تو چه بسیار بوده
----------------
وَ فی كلِّ شئ له آیه/ تَدُلُّ عَلی اَنهُ واحِدٌ
----------------
خلق را چون آب دان صاف و زلال/ واندر آن تابان جمال ذوالجلال
----------------
تویی آیینه او آیینه آرا/ تویی پوشیده و او آشكارا
----------------
ای جود تو سرمایه جود همه كس/ وی ظلّ وجود تو نمود همه كس
گر فیض تو یك لمحه به عالم نرسد/ معلوم شود بود و نبود همه كس
----------------
اعیان همه آیینه و حق جلوه گر است/ یا ذات حق آیینه و اعیان صور است
در نزد محقق كه حدید البصر است/ هر یك زین دو آینه آن دگر است
به دنبال این رباعی آخری، در كتاب «اسرارالحكم» (سبزواری، 1351: 87) چنین آمده است: «و گویا اشارت به مرآتیت اعیان باشد قول حق‌تعالی: "سَنُریهم آیاتِنا فِی الآفاق و فِی اَنفُسِهم حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُم اَنّهُ الحَق" (سوره 41، قسمت اول آیه53) و به مظهریّت او اشارت باشد قولش: "اَوَلم یَكفِ بِرَبّكَ اَنَّه عَلی كُلِّ شیءٍ شَهید."» (سوره41، قسمت آخر آیه53) ترجمه فارسی هر دو قسمت اول و آخر این آیه چنین است: «به زودی آیاتمان را در آفاق (جهان) و در خودشان به آنان نشان می‌دهیم تا بر آنان آشكار شود كه او حق است، مگر این (حقیقت) در مورد پروردگارت كفایت نمی‌كند كه او برهمه چیز گواه است.» در آیه بعدی همین سوره آمده است: «به راستی كه آنان در مورد مواجه شدن با پروردگارشان در تردیدند، یقیناً خدا بر همه چیز احاطه دارد.»
در «تفسیر نمونه» در مورد تفسیر كلمه «احاطه»، ضمن رد تصور احاطه مادی، منظور از احاطه پروردگار به همه چیز، وابستگی همه موجودات در ذاتشان به وجود مقدس خدا دانسته شده است: در عالم هستی یك وجود اصیل و قائم به ذات بیش نیست، و بقیه موجودات امكانیه همه متكی و وابسته به او هستند كه اگر یكدم این ارتباط از میان برداشته شود، همه فانی و معدوم می‌شوند. این احاطه همان حقیقتی است كه در كلمات عمیق امیرالمؤمنین(ع) در خطبه اول نهج‌البلاغه به این عبارت بیان شده است: «مع كل شئی لا بمقارنه و غیر كل شئی لا به مزایله»: ‌خداوند با همه چیز است، اما نه اینكه قرین آنها باشد، و مغایر با همه چیز است، نه اینكه از آنها بیگانه و جدا باشد...
كی رفته‌ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟/ كی گشته‌ای نهفته كه پیدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی كه من/ با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
در پایان این بحث در «تفسر نمونه»، ضمن اشاره به اینكه از این آیات بینات هزاران هزار در عالم هستی وجود دارد كه همه گواهی می‌دهند «انه الحق»، سخنی از امام حسین(ع) چنین نقل شده است: «عمیت عین لا تراك»: ‌خداوندا، كور باد چشمی كه تو را نبیند! (تفسیر نمونه، ج20، صص340- 335)

نتیجه‌گیری
با توجه به آنچه گفته شد، معلوم می‌شود كه تجربه دینی به آن صورت كه در كتابهای غربی مطرح شده است، موضوعی است كه ریشه در تفكر مسیحیت دارد. این حقیقت كه انسان می‌تواند با خدای خود به نحوی از انحاء ارتباط مستقیم داشته باشد، حقیقتی انكارناپذیر است و سند اثبات درستی آن نیز اعتراف خود انسان بر وجود آن می‌باشد كه شخص را از هر دلیل و برهانی بی‌نیاز می‌كند. اما آنچه در این مورد مهم است ماهیت این ارتباط می‌باشد. در تفكر مسیحیت، اعتقاد به تجسم خدا به صورت انسان (incarnation) هست كه معتقدند خدا به صورت عیسی مسیح به این دنیا آمده تا انسان را، كه با انجام گناه اول به این جهان «سقوط» كرده است، نجات دهد. این عقیده، تشبیه خدا به انسان (anthropomorphism) است. اگر در تجربه دینی كه گفته شده در آن، اصل، تجربه كردنِ خداست، منظور از خدا، همان باشد كه به صورت انسان درآمده است و در تصورات تجربه‌گر می‌گنجد، در آن صورت چنین تجربه‌ای را فقط در حوزه اعتقادات مسیحیان باید «تجربه دینی» نامید؛ همان‌طور كه در هر دین دیگری هم نوع و ماهیت تجربه دینی را باید با توجه به اعتقادات دینی آن دین خاص تعبیر و تفسیر كرد.
در نوشته‌های دینی و عرفانی در ادب فارسی، اشارات بسیاری به انواع تجربه دینی و عرفانی دیده می‌شود، اما آنچه در فرهنگ اسلامی ما مهم است «‌معرفت دینی» می‌باشد. برای كسب معرفت دینی هم انسان می‌تواند از تجربه‌های مختلف بهره بگیرد. هر مشاهده‌ای از آیات خدا در آفاق، یعنی در سرتاسر جهان برون، و نیز هر شهودی از آیات او در درون انسان، كه به نحوی از انحاء شخص را به «شناختی از خدا» یا «معرفت دینی» رهنمون شود، می‌تواند نوعی «تجربه دینی» به حساب آید. از طرف دیگر، هر عمل دینی هم كه خدا را به یاد انسان بیاورد و شخص در آن نوعی ارتباط معنوی با خدای خود داشته باشد، «تجربه دینی» محسوب می‌شود. به‌طور كلی، دیدن هر چیزی، چه با چشم ظاهری و چه با بصیرت باطنی، و نیز انجام دادن هر عملی، كه به نحوی از انحاء خدا را به یاد آورد و از این طریق نوعی ارتباط معنوی بین خدا و انسان برقرار شود «تجربه دینی» می‌باشد. نوع و درجه این تجربه، با توجه به قدرت عقل و اعتقادات شخصی در اشخاص مختلف، متفاوت است و ماهیت آن در درجات متعالی‌تر، كه «تجربه عرفانی» هم نامیده می‌شود، اغلب غیرقابل بیان است.

منابع و مآخذ
1. قرآن كریم .
2. جیمز، ویلیام، «دین و روان». ترجمه مهدی قائنی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
3. سبزواری، ملاهادی، «اسرارالحكم». با مقدمه و حواشی میرزا ابوالحسن شعرانی، تهران، چاپ اسلامیه‌.
4. سجّادی، سید جعفر، «فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی». تهران، كتابخانه طهوری، 1350.
5. شبستری، شیخ محمود. «گلشن راز»، «در مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز»، تألیف شیخ محمد لاهیجی. تهران، كتابفروشی محمودی، 1338.
6. مكارم شیرازی، ناصر، و دیگران، «تفسیرنمونه». جلد بیستم، تهران، دارالكتب الاسلامیه.
7. ملاصالحی، حكمت‌الله، «جلوه‌های كهن هنر آیینی». تهران، مؤسسه توسعه دانش و پژوهش ایران، 1337.
8. ملكیان، مصطفی، «راهی به رهایی: جستارهایی در باب عقلانیت و معنویت». تهران، نگاه معاصر، 1381.
9. نراقی، احمد، «رساله دین شناخت». تهران، طرح نو، 1378.
10. یثربی ، سید یحیی، «فلسفه عرفان : تحلیلی از اصول و مبانی و مسائل عرفان». قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1366.

11. Arberry, A.J., The Koran Interpreted, Oxford University Press, 1972.
12. James, William, The Variety of Religious Experience, the New American Library, New York, USA, 1958.
13. Mir Ahmad Ali , S.V., The Holy Qur’an with English Translation and Commentary, First U.S. Edition, Tahrike Tarsile Qur’an Inc., New York, 1988.
14. Nasr, S. Hossein, Ideals and Realities of Islam, George Allen & Unwin LTD, London, 1975.
15. Parrinder, Geoffrey, Mysticism in the world’s Religions, Oneworld Publisher’s Sons, England, 1996.
16. Pickthall, M., The Meaning of the Glorious Qur’an: An Explanatory Translation, London, George Allen & Unwin Ltd., 1969.
17. Yusuf Ali, A., An English Interpretation of the Holy Qur’an, Sh. Muhammad Ashraf Publisher & Bookseller, Lahore, 1977.

- به نقل از مجله «زبان و ادب»، مجله دانشكده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی، بهار84، س8.

عقل در مثنوی(8)

زن همی‌خواهد حویج خــــــــانگاه           یعنی آب رو و نان و خوان و جاه
نفس همـــــچون زن پی چاره‌گری گاه خــــــاکی گاه جوید سروری
عقل خود زین فکـــرها آگاه نیست در دماغش جز غـــم الله نیست
گرچه سر قصه این دانه‌ست و دام صورت قصــــــه شنو اکنون تمام

----------------------------

حیرتی آمد درونـــــــــــــــش آن زمان           که برون شد از زمین و آسمان
جست و جویی از ورای جست و جو من نمی‌دانم تو می‌دانی بگو
حال و قـــــــــــالی از ورای حال و قال غرقه گشته در جمال ذوالجلال
غرقه‌ای نه که خلاصــــــــی باشدش یا بجز دریا کسی بشناسدش
عـــــــــــــقل جزو از کل گویا نیستی گر تـــــــقاضا بر تقاضا نیستی
چون تقـــــــــــاضا بر تقاضا می‌رسد موج آن دریا بدینجــــا می‌رسد

تحقير عقل توسط برخی عرفا

از: انسان كامل /متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

بحث ما در جلسه گذشته ، درباره سكه عرفان ، يعنی انسان كامل در سكه عرفانی بود . انسان كامل مكتب عرفان ، حتی انسان كامل عرفان اسلامی كه با عرفانهای ديگر خيلی متفاوت است و زمينه‏های اسلامی در آن خيلی زياد است‏ و " انسان كامل " بسياری از عرفا را می‏شود گفت كه خيلی خيلی به انسان‏ كامل اسلام نزديك است در عين حال به نظر ما قابل نقد است . من اعتراف دارم كه مكتب عرفان از تمام مكتبهای قديم و جديد ، درباب انسان كامل غنی‏تر است ، نه قديميها توانسته‏اند به پايه اينها برسند و نه امروزيها ، ولی چنانكه عرض كردم مكتبی غير قابل نقد نيست . در جلسه گذشته [ سه ]
نقد ( 1 ) بر انسان كامل عرفانی ، ذكر كرديم . يكی اين بود كه گفتيم عرفا بيش از اندازه عقل را تحقير كرده‏اند و گاهی نه خيلی تا حد بی‏اعتبار بودن‏ عقل هم جلو رفته‏اند . در اينكه مقام عشق را از عقل بالاتر برده‏اند ، شكی نيست . به قول حافظ
: " جناب عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است " ، ولی در مرحله تحقير عقل گاهی تا حد افراط هم جلو رفته‏اند ، يعنی اساسا تفكر و تعقل و منطق و استدلال و برهان را سخت بی‏اعتبار معرفی كرده‏اند ، تا آنجا كه آن را " حجاب اكبر " هم ناميده‏اند و گاهی در حيرت فرو رفته‏اند ، اگر ديده‏اند حكيمی به جائی رسيده است .
در اين زمينه داستان معروفی است كه در كتابها نوشته‏اند . بوعلی سينا ، اين حكيم بسيار بزرگ مشائی و عقلی و خشك ، با يك عارف بسيار مهم و بزرگ ، يعنی ابوسعيد ابوالخير معاصر بوده است . ( 2 ) بوعلی در همان‏ مولدش يعنی [ نواحی ] ماوراءالنهر و بلخ و بخارا بود ولی بعد ، از ترس سلطان محمود مجبور شد فرار كند ، چون می‏خواست او را به درگاه خود ببرد و بوعلی نمی‏خواست برود . بوعلی به نيشابور آمد و در آنجا با ابوسعيد ابوالخير ملاقات كرد . نوشته‏اند اين دو ،سه شبانه روز با يكديگر خلوت كردند و حرفهايشان را با يكديگر می‏زدند و جز برای نماز جماعت بيرون نمی‏آمدند . بعد كه از هم جدا شدند ، از بوعلی‏ پرسيدند : بوسعيد را چگونه ديدی ؟ گفت : آنچه ما می‏دانيم او می‏بيند . از
بوسعيد پرسيدند : بوعلی را چگونه ديدی ؟ گفت : هرجا كه ما رفتيم ، اين‏ كور با عصای خودش دنبال ما آمد .

تمثيل مولوی

از: انسان كامل /متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

مولوی در دفتر ششم مثنوی ، داستانی آورده است كه البته تمثيل است . می‏گويد مردی بود طالب گنج كه دائما از خدا گنج می‏خواست . اين آدم كه از اين تنبلهائی بود كه دلشان می‏خواهد پايشان در يك گنجی فرو رود و بعد يك عمر راحت زندگی كنند می‏گفت : خدايا اين همه آدم در اين دنيا آمده‏اند و گنجها زير خاك پنهان كرده‏اند ، اين همه گنج در زير زمين مانده است و صاحبانش رفته‏اند ، ( 1 ) تو يك‏ گنج به من بنمايان . مدتها كار اين مرد ، همين بود و شبها تا صبح زاری می‏كرد . تا اينكه يك شب خواب ديد ( خواب نما شد ) . هاتفی در عالم‏ خواب به او گفت : از خدا چه می‏خواهی ؟ گفت : من از خدا گنجی می‏خواهم . هاتف گفت : من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم ، من نشانيهائی به تو می‏دهم و از روی آن نشانيها سرفلان تپه می‏روی و تير و كمانی با خودت برمی‏داری ، روی فلان نقطه می‏ايستی و تير را به كمان می‏كنی‏ . اين تير هر جا كه افتاد ، گنج همانجاست . بيدار شد ، ديد عجب خواب‏ روشنی است . پيش خود گفت : اگر نشانيها درست بود ، يعنی چنين جائی با آن نشانه‏ها وجود داشت ، حتما می‏توانم گنج را پيدا كنم . وقتی رفت متوجه‏ شد همه نشانه‏ها درست است . روی آن نقطه ايستاد . فقط بايد تير را پرتاب كند ، تير به هر جا كه افتاد ، آنجا گنج است . ولی يادش آمد كه‏
هاتف به او نگفت تير را به كدام طرف پرتاب كن . گفت اول به يك طرف‏ مثلا رو به قبله پرتاب می‏كنم ، انشاءالله كه همان طرف است . تير را برداشت به كمان كرد و به قوت كشيد و آن را رو به قبله پرتاب كرد . تير درجائی افتاد . بيل و كلنگ را برداشت و رفت آنجا را كند ، ولی هرچه كند به گنجی نرسيد . گفت حتما جهت را اشتباه كرده‏ام . تير را به طرف ديگری پرتاب كرد ولی باز به نتيجه نرسيد . به هر طرفی كه پرتاب كرد ، گنجی پيدا نكرد . مدتی كارش اين بود و اين‏ زمين را سوراخ سوراخ كرد ولی به چيزی دست نيافت . ناراحت شد . باز به‏ گوشه مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد : خدايا ! اين چه راهنمايی‏ای بود
كه به من كردی ! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم . مدتها زاری می‏كرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد ، يقه‏اش را گرفت ، گفت اين چه معرفی‏ای بود كه به من كردی ؟ ! حرف تو غلط از كار درآمد . هاتف گفت مگر تو چه كردی ؟ گفت به همانجا رفتم ، نشانيها درست بود و من نقطه‏ مورد نظر را پيدا كردم . تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوت‏ كشيدم . هاتف گفت : من كی چنين چيزی به تو گفتم ؟ تو از دستور من تخلف كردی ، من گفتم تير را به كمان بگذار ، هر جا افتاد همانجا گنج است ، نگفتم به قوت بكش . گفت راست می‏گوئی . فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت ، تير را به كمان گذاشت . تا تير را رها كرد ، پيش پای خودش‏ افتاد . زير پايش را كند ، ديد گنج همانجاست . ملا به اينجا كه می‏رسد ، می‏گويد :

آنچه حق است اقرب از حبل الوريد

تو فكندی تير فكرت را بعيد

ای كمان و تيرها برساخته

گنج نزديك و تو دور انداخته

( 1 )
در عرفان روی اين زمينه‏ها : " از خود بطلب " ، " دل شهر

حجامت

از حجامت كودكان گريند زار
كه نمي‌دانند ايشان سر كار
 
مرد خود زر مي‌دهد حجام را
مي‌نوازد نيش خون آشام را

ازدفتر دوم  مثنوي

مكتب عشق

از: انسان كامل /متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

مكتب ديگر درباب انسان كامل ، ( 1 ) مكتب عشق است . مكتب عشق كه‏ همان مكتب عرفان است ، كمال انسان را در عشق كه مقصود ، عشق به ذات حق است و در آنچه كه عشق ، انسان را به آن می‏رساند ، می‏داند . برخلاف مكتب‏ عقل كه مكتب حركت نيست و مكتب فكر است حكيم سخن از حركت ندارد ، به‏ عقيده او همه حركتها ، حركت ذهن است اين مكتب ، مكتب حركت است ،اما حركتی صعودی و عمودی ، نه حركت افقی ( 2 ) . در ابتدا كه انسان می‏خواهد به كمال برسد حركتش بايد صعودی و عمودی باشد ، يعنی حركت به سوی خدا ، پرواز به سوی خدا . اينها معتقدند كه سخن ، سخن فكر نيست ، سخن عقل نيست ، سخن استدلال‏ نيست ، سخن ، سخن روح انسان است . به عقيده اينها روح انسان واقعا به حركت معنوی حركت می‏كند تا آنجا كه به خدا می‏رسد . همينجاست كه جنجال‏ به پا شده است كه " انسان به خدا می‏رسد " يعنی چه ؟ [ ولی ] آنها حرف‏ خودشان را در جای خود ، خوب گفته‏اند . مكتب عشق اساسا مكتب عقل را تحقير می‏كند . يكی از فصول و بخشهای بسيار عالی ادبيات ما ( 1 ) ، بخش " مناظره‏ عقل و عشق " است . چون كسانی كه وارد اين بحث شده‏اند اغلب خودشان اهل‏  عرفان بوده‏اند ، هميشه عشق را بر عقل پيروز كرده‏اند . مكتب عشق برای رسيدن انسان به كمال ، عقل را كافی نمی‏داند ، می‏گويد عقل ، جزئی از وجود انسان است ، نه اينكه تمام ذات انسان عقل او باشد ، ( 2 ) عقل مثل چشم ، يك‏ابزار است ، ذات و جوهر انسان كه عقل نيست ، ذات و جوهر انسان ، روح است و روح از عالم عشق است و جوهری است كه در آن ، جز حركت به سوی حق چيز ديگری نيست . اين است كه عقل در اين مكتب‏ حافظ گاهی [ اين مطلب را ] با تعبيرات عجيبی می‏گويد :
بهای باده چون لعل چيست جوهر عقل                      بيا كه سود كسی برد كاين تجارت كرد
عرفا هميشه مستی را به آن معنا كه خود می‏گويند بر عقل ترجيح می‏دهند . آنها حرفهای خاصی دارند ، توحيد ، نزد آنها معنی ديگری دارد ، توحيد آنها وحدت وجود است ، توحيدی است كه اگر انسان به آنجا برسد همه چيز شكل [ حرفی ] پيدا می‏كند . در اين مكتب انسان كامل در آخر ، عين خدا می‏شود ،اصلا انسان كامل حقيقی ، خود خداست و هر انسانی كه انسان كامل می‏شود ، از خودش فانی می‏شود و به خدا می‏رسد . راجع به اين مكتب هم در جای خود صحبت می‏كنيم .

 

تمثيل مولوی

از: انسان كامل /متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

داستانی را مولوی ذكر می‏كند كه البته تمثيل است . می‏گويد مردی بود كه‏ هميشه با خدای خودش راز و نياز می‏كرد و داد " الله ، الله " داشت . يك وقت شيطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه كرد و كاری كرد كه اين مرد برای هميشه خاموش شد . به او گفت : ای مرد ! اين همه كه تو " الله ، الله " می‏گويی و حرها با اين سوز و درد خدا را می‏خوانی ، آخر يك دفعه‏ هم شد كه تو لبيك بشنوی ؟ تو اگر به در هر خانه‏ای رفته بودی و اين همه‏ فرياد كرده بودی ، [ لااقل ] يك دفعه در جواب تو " لبيك " می‏گفتند .اين مرد به نظرش آمد كه اين حرف ، منطقی است . دهانش بسته شد و ديگر" الله ، الله " نگفت . در عالم رؤيا هاتفی به او گفت : چرا مناجات‏ خدا را ترك كردی ؟ گفت : من می‏بينم اين همه كه دارم مناجات می‏كنم و با اين همه درد و سوزی كه دارم ، يك بار هم نشد در جواب ، به من لبيك‏ گفته شود . هاتف به او گفت : ولی من مأمورم از طرف خدا جواب را به تو بگويم : " آن الله تولبيك ماست " .

نی كه آن الله تو لبيك ماست

آن نياز و سوز و دردت ، پيك ماست

تو نمی‏دانی كه همين درد و سوزی كه ما در دل تو قرار داديم و همين عشق و شوقی كه در دل تو قرار داديم ، خودش لبيك ماست . چرا علی ( ع ) در دعای كميل می‏فرمايد : " « اللهم اغفر لی الذنوب‏
التی تحبس الدعاء » " خدايا آن گناهانی كه سبب می‏شود دعا كردن من حبس‏ شود و درد دعا كردن و مناجات كردن از من گرفته شود ، بيامرز . اين است‏ كه می‏گويند دعا برای انسان ، هم مطلوب است و هم وسيله ، يعنی دعا هميشه‏ برای استجابت نيست ، اگر استجابت هم نشود ، استجابت شده است . دعا خودش مطلوب است .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آن يكي الله مي‌گفتي شبي
تا كه شيرين مي‌شد از ذكرش لبي
 
گفت شيطان آخر اي بسيارگو
اين همه الله را لبيك كو
 
مي‌نيايد يك جواب از پيش تخت
چند الله مي‌زني با روي سخت
 
او شكسته‌دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خضر
 
گفت هين از ذكر چون وا مانده‌اي
چون پشيماني از آن كش خوانده‌اي
 
گفت لبيكم نمي‌آيد جواب
زان همي‌ترسم كه باشم رد باب
 
گفت آن الله تو لبيك ماست
و آن نياز و درد و سوزت پيك ماست
 
حيله‌ها و چاره‌جوييهاي تو
جرب ما بود و گشاد اين پاي تو
 
ترس و عشق تو كمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيكهاست
 
جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانك يا رب گفتنش دستور نيست
 
بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
 
داد مر فرعون را صد ملك و مال
تا بكرد او دعوي عز و جلال
 
در همه عمرش نديد او درد سر
تا ننالد سوي حق آن بدگهر
 
داد او را جمله ملك اين جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهان
 
درد آمد بهتر از ملك جهان
تا بخواني مر خدا را در نهان
 
خواندن بي درد از افسردگيست
خواندن با درد از دل‌بردگيست
 
آن كشيدن زير لب آواز را
ياد كردن مبدا و آغاز را
 
آن شده آواز صافي و حزين
اي خدا وي مستغاث و اي معين
 
نالهء سگ در رهش بي جربه نيست
زانك هر راغب اسير ره‌زنيست
 
چون سگ كهفي كه از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست
 
تا قيامت مي‌خورد او پيش غار
آب رحمت عارفانه بي تغار
 
اي بسا سگ‌پوست كو را نام نيست
ليك اندر پرده بي آن جام نيست
 
جان بده از بهر اين جام اي پسر
بي جهاد و صبر كي باشد ظفر
 
صبر كردن بهر اين نبود حرج
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
 
زين كمين بي صبر و حزمي كس نرست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
 
حزم كن از خورد كين زهرين گياست
حزم كردن زور و نور انبياست
 
كاه باشد كو به هر بادي جهد
كوه كي مر باد را وزني نهد
 
هر طرف غولي همي‌خواند ترا
كاي برادر راه خواهي هين بيا
 
ره نمايم همرهت باشم رفيق
من قلاووزم درين راه دقيق
 
نه قلاوزست و نه ره داند او
يوسفا كم رو سوي آن گرگ‌خو
 
حزم اين باشد كه نفريبد ترا
چرب و نوش و دامهاي اين سرا
 
كه نه چربش دارد و نه نوش او
سحر خواند مي‌دمد در گوش او
 
كه بيا مهمان ما اي روشني
خانه آن تست و تو آن مني
 
حزم آن باشد كه گويي تخمه‌ام
يا سقيمم خستهء اين دخمه‌ام
 
يا سرم دردست درد سر ببر
يا مرا خواندست آن خالو پسر
 
زانك يك نوشت دهد با نيشها
كه بكارد در تو نوشش ريشها
 
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد
ماهيا او گوشت در شستت دهد
 
گر دهد خود كي دهد آن پر حيل
جوز پوسيدست گفتار دغل
 
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد
صد هزاران عقل را يك نشمرد
 
يار تو خرجين تست و كيسه‌ات
گر تو راميني مجو جز ويسه‌ات
 
ويسه و معشوق تو هم ذات تست
وين برونيها همه آفات تست
 
حزم آن باشد كه چون دعوت كنند
تو نگويي مست و خواهان منند
 
دعوت ايشان صفير مرغ دان
كه كند صياد در مكمن نهان
 
مرغ مرده پيش بنهاده كه اين
مي‌كند اين بانگ و آواز و حنين
 
مرغ پندارد كه جنس اوست او
جمع آيد بر دردشان پوست او
 
جز مگر مرغي كه حزمش داد حق
تا نگردد گيج آن دانه و ملق
 
هست بي حزمي پشيماني يقين
بشنو اين افسانه را در شرح اين

عقل در مثنوی(7)

عقل تو همچون شتربان تو شتر          می‌کــــــشاند هر طرف در حکم مر
عقل عقلـــــــــــــند اولیا و عقلها بر مثال اشتـــــــــــــــــــــران تا انتها
اندریشــــــــــان بنگر آخر ز اعتبار یک قـــــــــــلاووزست جان صد هزار
چه قــــــلاووز و چه اشتربان بیاب دیــــــــــــده‌ای کان دیده بیـند آفتاب
یک جهان در شب بمانده میخ‌دوز منتظر موقوف خورشیــــدست و روز

----------------------------

آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست          عقل کل مغزست و عقل جزو پوست
خــــــویش را تاویل کن نه اخبار را مـــــــــــــــــــــغز را بد گوی نه گلزار را

خودآگاهی عرفانی يا عارفانه

از: انسان در قرآن

 مقدمه‏ای بر جهان بينی اسلامی جلد جهارم:انسان در قرآن/ متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

خودآگاهی عارفانه آگاهی به خود است در رابطه‏اش با ذات حق . اين‏ رابطه از نظر اهل عرفان از نوع رابطه‏ء دو موجود كه در عرض يكديگر قرار گرفته‏اند ، مثل رابطه‏ء انسان با افراد اجتماع ، نيست بلكه از نوع رابطه‏ء  فرع با اصل ، مجاز با حقيقت ، و به اصطلاح خود آنها از نوع رابطه‏ء مقيد با مطلق است .
درد عارف ، بر خلاف درد روشنفكر ، انعكاس دردهای بيرونی در خودآگاهی انسان نيست ، بلكه دردی درونی است ، يعنی دردی است كه از نيازی فطری‏ پيدا می‏شود . روشنفكر از نظر اينكه دردش درد اجتماعی است اول آگاه‏  می‏شود و آگاهی‏اش او را دردمند می‏سازد ، ولی درد عارف از آن نظر كه دردی‏
درونی است ، خود درد برای او آگاهی است ، نظير درد هر بيمار كه اعلام‏ طبيعت است بر وجود يك نياز .

حسرت و زاری كه در بيماری است

وقت بيماری همه بيداری است

هر كه او بيدارتر پر دردتر

هر كه او آگاه‏تر رخ زردتر

پس بدان اين اصل را ای اصلجو

هر كه را درد است او برده است بو

درد عارف با درد فيلسوف نيزيكی نيست . عارف و فيلسوف هر دو دردمند حقيقت‏اند ، اما درد فيلسوف درد دانستن و شناختن حقيقت است و درد عارف درد رسيدن و يكی شدن و محو شدن . درد فيلسوف او را از ساير فرزندان طبيعت ، از همه‏ء جمادات و نباتات و حيوانات متمايز می‏سازد در هيچ موجودی در طبيعت درد دانستن و شناختن نيست اما درد عارف درد عشق و جاذبه است ، آن چيزی است كه نه تنها در حيوان ، كه در فرشته نيز كه‏ جوهر ذاتش خودآگاهی و دانستن است وجود ندارد .

فرشته عشق ندانست چيست قصه مخوان

بخواه جام و گلابی به خاك آدم ريز

جلوه‏ای كرد رخش ديد ملك عشق نداشت

خيمه در مزرعه‏ء آب و گل آدم زد

درد فيلسوف ، اعلام نياز فطرت " دانستن " است كه انسان  بالفطره می‏خواهد بداند ، و درد عارف اعلام نياز فطرت عشق است كه‏ می‏خواهد پرواز كند و تا حقيقت را به تمام وجود لمس نكرده آرام نمی‏گيرد
. عارف خودآگاهی كامل را منحصرا در " خداآگاهی " می‏داند . از نظر عارف آنچه فيلسوف آن را " من " واقعی انسان می‏شناسد ، " من " واقعی نيست ، روح است ، جان است ، يك تعين است . من واقعی ، خداست . با شكستن اين تعين ، انسان خود واقعی خويش را می‏يابد . محيی الدين عربی در فصوص الحكم ، فص شعيبی ، می‏گويد : حكما و متكلمين در باره‏ء خودشناسی زياد سخن گفته‏اند ، اما معرفة النفس از اين راهها حاصل نمی‏شود ، هر كس گمان برد آنچه حكما در باره‏ء خودشناسی دريافته‏اند حقيقت است ، آماس‏ كرده‏ای را فر به پنداشته است .
يكی از پرسشهايی كه از شيخ محمود شبستری در مسائل عرفانی شد كه منظومه‏ء عرفانی كم نظير گلشن راز در پاسخ آنها به وجود آمد ، پرسش از " خود " و " من " بود كه چيست ؟
دگر كردی سؤال از من كه " من " چيست ؟ مرا از من خبر كن تا كه " من " كيست ؟

چو هست مطلق آمد در اسارت

به لفظ " من " كنند از وی عبارت

حقيقت كز تعين شد معين

تو او را در عبارت گفته‏ای " من "

من و تو عارض ذات وجوديم

مشبكهای مشكوش وجوديم

همه يك نوردان اشباح و ارواح

گه از آيينه پيدا گه ز مصباح

آنگاه سخنان فلاسفه را در مورد روح و " من " و خودشناسی اينچنين‏ انتقاد می‏كند :

تو گويی لفظ من در هر عبارت

به سوی روح می‏باشد اشارت

چو كردی پيشوای خود خرد را

نمی‏دانی ز جزء خويش خود را

برو ای خواجه خود را نيك بشناس

كه نبود در بهی مانند آماس

من و تو برتر از جان و تن آمد

كه اين هر دو ز اجزای من آمد

به لفظ من نه انسان است مخصوص

كه تا گويی بدان جان است مخصوص

يكی ره برتر از كون و مكان شو

جهان بگذار و خود در خود جهان شو

مولوی گويد :
ای كه در پيكار ، " خود " را باخته ديگران را توز " خود " نشناخته

تو به هر صورت كه آيی بيستی

كه منم اين و الله آن تو نيستی

يك زمان تنها بمانی تو ز خلق

در غم و انديشه مانی تا به حلق

اين تو كی باشی كه تو آن اوحدی

كه خوش و زيبا و سرمست خودی

مرغ خويشی صيد خويشی ، دام خويش

صدر خويشی ، فرش خويشی ، بام خويش

گر تو آدمزاده‏ای چون او نشين

جمله‏ء ذرات را در " خود " ببين

پس از نظر عارف روح و جان " من " واقعی نيست ، آگاهی به روح يا جان خودآگاهی نيست ، روح و جان مظهری از خود و از من است ، من واقعی‏ خداست ، هر گاه انسان از خود فانی شد و تعينات را درهم شكست و نديد ،از روح و جان اثری باقی نماند ، آنگاه كه اين قطره‏ء جدا شده از دريا به دريا بازگشت و محو شد ، انسان به خودآگاهی واقعی رسيده است ، آن وقت است كه انسان خود را در همه‏ء اشياء و همه‏ء اشياء را در خود می‏بيند و تنها آن وقت است كه انسان از خود واقعی با خبر می‏شود .

در بن چاهي همي‌بودم زبون-------- در همه عالم نمي‌گنجم كنون

                                             هم‌چو سرو و ســـــــــوسنم آزاد كرد

هم‌چو بخـــــــــت و دولتم دلشاد كرد

 

نام من در نامـــــــــــــهء پاكان نوشت
دوزخـــــــــي بودم ببخشيدم بهـشت

 

آه كــــــــــردم چون رسن شد آه من
گشـــــــــت آويزان رسن در چـاه من

 

آن رســـــــــن بگرفتم و بيرون شدم
شـــــاد و زفت و فربه و گلگون شدم

 

در بن چـــــــــــاهي همي‌بودم زبون
در همه عـــــــــالم نمي‌گنجم كنون

 

آفرينـــــــــــــــــــها بر تو بادا اي خدا
ناگـــــــهان كردي مرا از غــــــم جدا

 

گر ســــــــــــر هر موي من يابد زبان
شكـــــــــــــــــرهاي تو نيايد در بيان

 

 

 

عقل در مثنوی(6)

گفت او را ناصحی ای بی‌خــبر عاقبت انـــــــدیش اگر داری هنر
درنگر پس را به عقل و پـیش را           همچو پروانه مسوزان خویش را

----------------------------

بند مــــــــــــــــــــعقولات آمد فلسفی  شهــــــــــــــسوار عقل عقل آمد صفی
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست         معده‌ی حیوان همیشه پوست‌جوسـت
مغـــــــــزجوی از پوست دارد صد ملال مغـــــــــز نغــــــــــزان را حلال آمد حلال
چونک قشــــــــر عقل صد برهان دهد عقــــــــــــل کل کی گام بی ایقان نهد
عــــــــــــــقل دفترها کند یکسر سیاه عــــــــــــــــــقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
از ســــــــــیاهی و سپیدی فارغست نور ماهــــــــــش بر دل و جان بازغست

عقل در مثنوی(5)

 

پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه خورد ای معـتنی
او ببینـــــــــــــی بو کند ما با خرد           هم ببوییمش به عقل منتقد

----------------------------

کی نماید کودکان را سنگ سنگ                تا نگیـرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن مــوی سپـــید مو نمــی‌گنجد درین بخت و امید

 

عقل در مثنوی(4)

انبهی برگ پنهـــان گشته شاخ ز انبهی گــــــل نهان صحرا و کاخ
این سخنهایی که از عقل کلست           بوی آن گلزار و سرو و سنبلست

----------------------------

گفت امت مشورت با کی کنیم     انبــــیا گفتند با عقـــــل امــــــام