از: انسان كامل /متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری

مولوی در دفتر ششم مثنوی ، داستانی آورده است كه البته تمثيل است . می‏گويد مردی بود طالب گنج كه دائما از خدا گنج می‏خواست . اين آدم كه از اين تنبلهائی بود كه دلشان می‏خواهد پايشان در يك گنجی فرو رود و بعد يك عمر راحت زندگی كنند می‏گفت : خدايا اين همه آدم در اين دنيا آمده‏اند و گنجها زير خاك پنهان كرده‏اند ، اين همه گنج در زير زمين مانده است و صاحبانش رفته‏اند ، ( 1 ) تو يك‏ گنج به من بنمايان . مدتها كار اين مرد ، همين بود و شبها تا صبح زاری می‏كرد . تا اينكه يك شب خواب ديد ( خواب نما شد ) . هاتفی در عالم‏ خواب به او گفت : از خدا چه می‏خواهی ؟ گفت : من از خدا گنجی می‏خواهم . هاتف گفت : من از طرف خدا مأمورم گنج را به تو نشان دهم ، من نشانيهائی به تو می‏دهم و از روی آن نشانيها سرفلان تپه می‏روی و تير و كمانی با خودت برمی‏داری ، روی فلان نقطه می‏ايستی و تير را به كمان می‏كنی‏ . اين تير هر جا كه افتاد ، گنج همانجاست . بيدار شد ، ديد عجب خواب‏ روشنی است . پيش خود گفت : اگر نشانيها درست بود ، يعنی چنين جائی با آن نشانه‏ها وجود داشت ، حتما می‏توانم گنج را پيدا كنم . وقتی رفت متوجه‏ شد همه نشانه‏ها درست است . روی آن نقطه ايستاد . فقط بايد تير را پرتاب كند ، تير به هر جا كه افتاد ، آنجا گنج است . ولی يادش آمد كه‏
هاتف به او نگفت تير را به كدام طرف پرتاب كن . گفت اول به يك طرف‏ مثلا رو به قبله پرتاب می‏كنم ، انشاءالله كه همان طرف است . تير را برداشت به كمان كرد و به قوت كشيد و آن را رو به قبله پرتاب كرد . تير درجائی افتاد . بيل و كلنگ را برداشت و رفت آنجا را كند ، ولی هرچه كند به گنجی نرسيد . گفت حتما جهت را اشتباه كرده‏ام . تير را به طرف ديگری پرتاب كرد ولی باز به نتيجه نرسيد . به هر طرفی كه پرتاب كرد ، گنجی پيدا نكرد . مدتی كارش اين بود و اين‏ زمين را سوراخ سوراخ كرد ولی به چيزی دست نيافت . ناراحت شد . باز به‏ گوشه مسجد آمد و شروع به گله كردن كرد : خدايا ! اين چه راهنمايی‏ای بود
كه به من كردی ! پدر من درآمد و به نتيجه نرسيدم . مدتها زاری می‏كرد تا بالاخره آن هاتف دوباره به خوابش آمد ، يقه‏اش را گرفت ، گفت اين چه معرفی‏ای بود كه به من كردی ؟ ! حرف تو غلط از كار درآمد . هاتف گفت مگر تو چه كردی ؟ گفت به همانجا رفتم ، نشانيها درست بود و من نقطه‏ مورد نظر را پيدا كردم . تير را به كمان كردم و اول به طرف قبله به قوت‏ كشيدم . هاتف گفت : من كی چنين چيزی به تو گفتم ؟ تو از دستور من تخلف كردی ، من گفتم تير را به كمان بگذار ، هر جا افتاد همانجا گنج است ، نگفتم به قوت بكش . گفت راست می‏گوئی . فردا با بيل و كلنگ و تير و كمان رفت ، تير را به كمان گذاشت . تا تير را رها كرد ، پيش پای خودش‏ افتاد . زير پايش را كند ، ديد گنج همانجاست . ملا به اينجا كه می‏رسد ، می‏گويد :

آنچه حق است اقرب از حبل الوريد

تو فكندی تير فكرت را بعيد

ای كمان و تيرها برساخته

گنج نزديك و تو دور انداخته

( 1 )
در عرفان روی اين زمينه‏ها : " از خود بطلب " ، " دل شهر