ماجراى عشق پارسى زبانان به حافظ
http://www.iran-newspaper.com/1383/830721/html/iran.htm#s385515
متن كامل سخنان رئيس جمهورى پیشین درآيين زاد روز لسان الغيب حافظ شيرازى
بسم الله الرحمن الرحيم
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند، آرى
سر گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده درى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند زنسيمش گردى
سيل خيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سرزلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من ازين طالع شوريده برنجم ورنى
بهره مند از سركويت دگرى نيست كه نيست
او حياى لب شيرين تواى چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
آب چشمم كه برو منت خاك در تست
زير صد منت او خاك درى نيست كه نيست
از وجودم قدرى نام و نشان هست كه هست
ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ زتو ناخشنودست
در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست
« حافظ » ، لقب يكى از بزرگترين شاعران جهان، مطابق آنچه ارباب تراجم و تذكره نويسان ذكر كرده اند، ناشى از آن بود كه خواجه شمس الدين محمد، حافظ قرآن مجيد بود و آن كتاب عزيز را با چهارده روايت از حفظ مى خواند:
عشقت رسد به فرياد، گر خود بسان حافـظ
قرآن زبربخوانى، با چهارده روايت
ولى كم نبودند ـ و امروز نيز نيستند ـ كسانى كه حافظ قرآن مجيد بودند، تنها از حفظ خواندن كتاب كريم، گرچه فى نفسه فعل با فضيلتى است، اما براى حافظ شدن، كفايت نمى كند، حافظ خود توجه ما را به نكته اى مهم جلب مى كند.
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطائف حكما با كتاب قرآنى
آن « لطائف حكما» يا « لطائف حكمى» كه حافظ مدعى جمع بين آنها و قرآن است چيست؟ در اينجا به اختصار مى توان توضيح داد كه دقت در اين بحث، به چه دليل، يكى از مسؤوليتهاى بزرگ فكرى، هنرى، فرهنگى و سياسى امروز ماست و چرا حافظ، امروز مى تواند ما را در رويكردى انسانى به مسائل اصلى اجتماعى و سياسى، يارى كند.
همه حافظان و مفسران قرآن، هميشه فهم درستى از آن نداشته اند. منظور از « فهم درست»، تنها فهمى نيست كه از لحاظ نظرى، داراى منطقى استوار و خالى از تناقض باشد، بلكه بيش از آن، فهمى را بايد « درست» خواند، كه در سطح تنظيم روابط اجتماعى و سياسى، موجب پيدايش مناسباتى شود كه نهايتاً زندگى مردم را سامان دهد، عدالت و آزادى و نشاط به ارمغان آورد و از اندوه و پريشانى و اغتشاش بكاهد.
بنابراين اين سؤال ما، وجه و عمقى ديگر پيدا مى كند. آيا مى توان فهم حافظ از قرآن را به معنايى كه توضيح داديم، «فهمى درست» خواند. جواب به اين سؤال آسان نيست، مخصوصاً دشوارى راه، وقتى بيشتر درك مى شود، كه به موانع و مشكلات راهى كه بايد براى كسب پاسخ پيمود، توجه دقيق ترى بكنيم.
جست وجو و تحقيق در باب مسائل اجتماعى در لابه لاى متون ادبى و فلسفى، كار بسيار خطيرى است. مهمترين خطرى كه ما را تهديد مى كند، تلقى انتزاعى از مفاهيم سياسى و اجتماعى و تطبيق اين مفاهيم انتزاعى با شعر و حكمت و هنر قديمى است، گاهى اين كار موجب پيدايش مباحثى مى شود كه تنها از باب لطائف و طرائف مى شود به آنها نگريست، مثلاً اگر كسى از شعر حافظ كه توصيه به عدل مى كند، تفسير سوسياليستى بكند، معلوم مى شود كه نه از شعر حافظ چيزى مى فهمد و نه از ماجراى سوسياليسم درجامعه شناسى سياسى و اقتصاد و فلسفه سياسى، دانش عميقى دارد.
پس منظور ما از اين جمله كه مى گوييم « حافظ امروز مى تواند ما را در رويكردى انسانى به مسائل اصلى اجتماعى و سياسى، يارى كند» ، چيست؟ بديهى است از تعابير مردم دوستانه قدماى ما، نمى توان آنها را طرفدار دمكراسى دانست و آزادى صوفيانه را نمى توان تعلق خاطر ايشان به ليبراليسم دانست.
اما از طرف ديگر، مسائلى در زندگى اجتماعى امروز ما وجود دارد كه از حيث صورت و معنى با آنچه در زمان حافظ بوده است، تفاوتى ندارد و امداد و هدايتى كه امروز مى توان از حافظ انتظار داشت، طبعا ًدر حوزه همين مسائل خواهد بود.
مسائل مشترك ديروز و امروز جامعه ما، لاجرم ناشى از وحدت بعضى از نهادهاى اصلى زندگى اجتماعى ماست و از ميان آن نهادهاى اصلى مشترك، طبع دينى زندگى اجتماعى ما، بيش از ساير حائز اهميت است.
جامعه دينى، جامعه اى نيست كه حقايق دينى بى هيچ نقص و عيبى، به نحو تام و تمام، در ضمن مناسبات اجتماعى، متحقق و متجسم شده باشد، فرض چنين امرى، خالى از تناقض نيست، زيرا جامعه انسانى، جامعه اى است فراهم آمده از همه خصوصيات بشرى و ازجمله خصوصيات بشرى، ضعفها و نقص ها و محدوديت هاى وجود بشرى است. فرض جامعه اى كه حقايق دينى در ضمن مناسبات واقعى زندگى به نحو كامل تجسد و تعين پيدا كند، فرضى است كه مستلزم وجود فرشته به جاى آدمى است فرشتگان، گناه و عصيان را نمى شناسند اما جامعه انسانى فراهم آمده از انسانهاى ضعيف و محدود است و اين محدوديت از جمله شامل فكر و فهم ايشان نيز مى شود.
تلقى از انسان به عنوان موجودى كه كامل نيست ولى طالب كمال است، بذاته غير از تلقى انسان به عنوان موجودى بى نقص و بى عيب و كامل است. اگر كسى از پذيرش اين حقيقت آشكار، تن بزند، همه راه حلهايى كه براى حل مشكلات اجتماعى پيشنهاد مى كند نه تنها هيچ مشكلى را مرتفع نمى كند، بلكه موجب پيدايش مشكلاتى مى شود كه يكى از آنها نفاق و ريا و تزوير است.
كسى كه ريا كار است و خود را عين حق و عدل قلمداد مى كند، در حقيقت مدعى تملك فضائلى است كه فاقد آن است، اما او مى كوشد تا از همين فقدان، با تزوير و نفاق، فضيلتى جعل كند، تا بتواند از مزاياى آن فضيلت به منافع مادى وامتيازهاى اجتماعى نائل شود، بى دليل نيست كه بزرگترين گروهى كه حافظ هيچ فرصتى را براى افشاى بطلان فعل و نظر ايشان از دست نمى دهد، منافقان و مزوران و اهل روى و ريا هستند. اما فاصله گرفتن از رياكاران ممكن است با اندكى كج فهمى به معنى تفاخر به فسق و فجور باشد، خطايى كه به هيچ وجه از خطاى اول، كوچكتر نيست، حافظ درست دراينجاست كه به كمك ما مى آيد:
دلا، دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
اگر كسى حافظ ما را نشناسد و از او بشنود كه مى گويد:
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مى آلود
اى شيخ پاك دامن، معذور دار ما را
ممكن است طنز زيباى او را در نيابيد و يا او را شخص بى مبالاتى فرض كنيد كه از طعنه و تمسخر به متدينين، هيچ ابايى ندارد، ولى توجه به واقعيتهاى زندگى حافظ، ما را در درك كلام او مخصوصاً در حوزه بحث ما، كمك بسيارى مى كند.
محمد گلندام، كسى كه ديوان حافظ را جمع كرده است و بر آن مقدمه نوشته و با او معاصر است، او را شخصى معرفى مى كند كه در كتب شرعى و تفاسير قرآن متتبع و محقق بوده است، گلندام، « او را چندين بار در مجلس درس قوام الدين ابوالبقا عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانى شيرازى مشهور به « ابن الفقيه نجم» عالم معروف به قراآت سبع و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزلهاى سحارش را در همان محفل علم و ادب شنيده بود. »
بايد بتوانيم تصور كنيم كه حافظ در مجلس درس فقه و قرائت قرآن مى خوانده است:
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب
چون نيك بنگرى، همه تزوير مى كنند
بسيار ساده لوحانه خواهد بود اگر فكر كنيم حافظ مخاطب خود را آن هم در حلقه درس فقه و قرآن به ميگسارى دعوت مى كرده است، اگر اين نيست ـ كه مطابق تمام قرائن و شواهد و اشعار ديگرى از خود او مثل اينكه مى گويد:
صبح خيزى و سلامت طلبى، چون حافـظ
هر چه كردم، همه از دولت قرآن كردم
نمى تواند چنين باشد ـ پس حقيقتاً او چه مى خواسته بگويد و ما چگونه مى توانيم از صراحت لفظ او، به معنى پوشيده در پس پشت شعر او عطف عنان كنيم؟
گشودن اين بحث، طبعاً ممكن نيست، اما توجه به يكى از مهمترين نكات، براى تكميل بحث ما، غير قابل اجتناب است:
جامعه ايران از ديرباز، حتى قبل از اسلام جامعه اى بوده است دينى، يعنى دين، هم ملاك فضيلت بوده است و هم معيار عمل صالح. اين خصوصيت تا امروز نيز وجود دارد و وجود همين خصوصيت واحد است كه مجوز استمداد از فكر و شعر حافظ را براى بهتر كردن زندگى اجتماعى ما صادر مى كند.
جامعه دينى را خطرهايى چند تهديد مى كند. يكى از بزرگترين تهديدها، ترويج زهد فروشى و رياكارى و تزوير است. زيرا وقتى امكانات و امتيازات سياسى و اجتماعى، به حسب ديندارى و شريعت مدارى تقسيم مى شود، كسانى كه فاقد حقيقت دين و طالب امتيازات دنيا هستند راه را در دين فروشى و تظاهر به احكام دينى مى بينند. اين خطر باعث تضعيف دين و تقويت تزوير و ريا مى شود، در اين صورت، كسى كه حافظ قرآن است و شاگرد فقه مى سرايد:
منم كه گوشه ميخانه، خانقاه من است
دعاى پير مغان، ورد صبحگاه من است
البته اين زبان و اين تعابير اختصاصى به حافظ ندارد، اما بى شك او بود كه آنها را درغزل خود «چون نگين در مقام خود» بنشاند و غزل فارسى را به مرتبه اى رساند كه نه تنها عبور از آن به نظر محال مى رسد، بلكه نزديك شدن به آستانه كلام قدسى و تقرب به درگاه «شعرتر شيرين» او براى ديگران به مثابه «جنباندن حلقه اقبال ناممكن» است.
خيال چنبر زلفش فريبت مى دهد حافـظ
نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبايى
توجه به اين بحث شايد نكته ديگرى هم در امر معرفت طبقات و اصناف متفكران و عالمان و شاعران اسلامى و ايرانى به ما بياموزد. معمولاً در كتابهاى تاريخى، ادبى، كلامى و فلسفى از اختلافات حل ناشدنى ميان فقيهان و صوفيان و فيلسوفان و متكلمان و محدثان بحث مى شود، معلوم است كه اختلافات بين ايشان واقعى است و نمى توان آن را انكار كرد، اما از طرف ديگر، بسيارى از فقيهان نامدار را مى شناسيم كه معلم عرفان بوده اند و بسيارى از محدثان معروف وجود دارند كه اهل فلسفه و كلام و عرفان بوده اند.
شرح ملاصدرا بر اصول كافى و كتب حديث فيض كاشانى و تفسير قرآن ابن عربى و زبان و فكر دينى رئيس فيلسوفان اسلامى يعنى ابن سينا و استشهادات قرآنى سهروردى همه از مصاديق اين امر هستند. با كمال تأسف فرصت آن نيست كه در اينجا به وجود مغفول اين بحث، توجه بيشترى بكنيم و توضيح دهيم كه به چه دليل اين بزرگان، مرزهاى فلسفه و كلام و تفسير و عرفان را، نه تنها مرزهاى غيرقابل عبورى تلقى نكرده اند بلكه بسيارى از ايشان از وحدت ميان قرآن و برهان و عرفان بحث كرده اند، شايد تنها بتوان به اين نكته توجه كرد كه آن «دلايل» هر چه بوده بى شك «زبان شعر» در اين ميان، تأثير كم نظير داشته است.
اين تأثير تا زمان ما نيز ادامه دارد، فقيه و مجتهد بزرگ زمان ما، حضرت امام (ره)، هم مدرس بزرگ فلسفه بود و هم استاد بى نظير عرفان، اما «زبان وحدت بخش شعر» و تعلق خاطر ايشان به اين زبان و مخصوصاً به بزرگان شعر فارسى، باعث سرودن غزلهايى مى شود كه از حيث صورت و معنى، نشان دهنده تداوم زبان و فكر عرفانى شعر فارسى است و طرفه اين كه مردم ما، بى آنكه الزاماً همگى، با درس و بحث، اصطلاحات و تعابير عارفانه را آموخته باشند، مطابق آنچه شايد بتوان آن را «اشرافيت معنوى موروثى زبان فارسى» ناميد، عميقاً قادر به دريافت «حال و هواى» چنين اشعارى هستند.
حافظ، حافظه قومى ما نيز هست. بى شك شناخت او، شناخت وجوه پوشيده وجود ايرانيان است، اگرتا همين امروز سلفى گرى و ظاهرپرستى كسانى مثل ابن تيميه در ايران چه در ميان شيعيان و چه در ميان اهل سنت هيچگاه رونق نگرفت، بايد دليل آن را در دولت بى زوال زبان شاعران بزرگ ما و از جمله در زبان حافظ دانست.
اهميت بى نظير بحث در زبان شعر حافظ و ادب فارسى، از حيث موقعيت سياسى امروز جهان اسلام از تأمل در اين نكته، بر ما روشن مى شود.
اگر حافظ «آسايش دو گيتى» را تفسير اين دو حرف مى داند كه با «دوستان مروت» و با «دشمنان مدارا» اين توصيه ناشى از فهم اوست نسبت به نظرى كه در باب انسان و محدوديتهاى وجود او دارد. جامعه آرمانى حافظ، خراب آبادى است كه در آن «نقش خود پرستيدن» و تحقير ديگران «نقش خرابى دارد».
اين خرابات، آبادترين جاى زمين است، جايى كه با دشمنان مدارا مى كنند و با دوستان مروت، و طبعاً در چنين جايى، نه از جنگ خبرى است و نه از ظلم. در مقابل، نظريات كسانى چون ابن تيميه وجود دارد كه از بيخ و بن با چنين امورى ناآشنا هستند و ميان نگاه آنان به اسلام و مسلمانى با آنچه شاعران و عارفان ما مى گويند حقيقتاً تفاوت از زمين تا آسمان است.
مقابله اين دو نظر، كار را براى سنجش و مقايسه ميان اين دو گروه، آسان مى كند. اين مقايسه تنها در سطح مسائل اجتماعى و ارتباط مسلمانان با ساير اقوام و رفتار مسلمانان با يكديگر، باقى نمى ماند و به طبقات عميق تر فكر كلامى و فلسفى نيز تسرى مى يابد. تا اين لايه هاى زيرين فلسفى و كلامى كه در حقيقت شالوده هاى فكرى جريان سلفيه، در رأس شعارهاى خود خواستار رجوع مسلمانان به «توحيد» بوده اند و سرمنشأ همه نابسامانيهاى مسلمانان را دور شدن ايشان از «توحيد» مى دانسته اند و بسيارى از اهل اسلام را رافضى و منحرف و سنگ و چوب پرست مى ناميدند.
از عجايب تاريخ اين است كه ديرى نگذشت تا همه مسلمانان توانستند با چشم سر ببينند كه دعوت كنندگان به «توحيد خالص» وقتى به قدرت رسيدند، از تشكيل سپاه واحد با استعمارگران ابا نداشتند. كيست كه نداند، اگر تا ديروز پرداختن به اينگونه مسائل تفنن ادبى يا تجمل فلسفى محسوب مى شد، امروز از نان شب براى زندگى مادى و معنوى مسلمانان و از آن ميان، ما ايرانيان حياتى تر است.
اگر بسيارى از اختلافات در ميان مشارب و مذاهب عالم اسلام امروز براى ما صورى، لفظى و بى اهميت جلوه مى كند، اختلاف ميان فهم كسانى مثل حافظ از يك طرف و ظاهربينان از طرف ديگر، به مثابه دو علامت و نشانه براى دو نوع فهم كاملاً مختلف نسبت به اسلام و قرآن و سنت و تاريخ، مسأله اى بسيار حياتى، جدى و سرنوشت ساز است.
اگر كسانى امروز مى خواهند رمز نفرت ايرانيان از خونريزى را بفهمند، بايد بتوانند با عالم حافظ آشنا شوند. حافظ، در حافظه ما، معنايى از قرآن را حفظ كرده است، كه امروز مى تواند ما و جهان را نجات دهد. آنچه او جمع ميان «لطائف حكمى» با «كتاب قرآنى» مى نامد در حقيقت تفسيرى عارفانه از خود قرآن است، تفسيرى كه موجب پيدايش لطائف حكمى در ميان حكيمان و عارفان ما شده است و در اينجاست كه معنى كلمه «حافظ» يعنى حافظ قرآن، عمق و ظرافت خاصى مى يابد، او در حقيقت علاوه بر حفظ كلمات قرآن در حافظه خود، حافظ فهمى از قرآن است كه مى تواند امروز و فرداى ما را نجات بخشد. براى فهم آن معنى بايد بتوانيم به صداى او گوش فرا دهيم و آشنايان اين راه، به خوبى با مشكلات و خطرات آن آشنا هستند.
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلمات است، بترس از خطر گمراهى
اگر ما در اينجا فرصت بحث درباره شرايط شنيدن صداى شاعر را نداريم، اما شايد بتوانيم عملاً وقت خود را با ابياتى از آن «كلمات آتش افروز» خوش كنيم.
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مى و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مى پرستى از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو، واثقم، ورنه
كشش چو نبود از آنسو، چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بى عملان واجبست نشنيدن
زخط يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوشست گرديدن
مبوس جز لب ساقى و جام مى حافـظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
آنچه گفتم تنها يكى از وجوه زبان رنگين حافظ و توجيه يكى از دلايل كاربرد تعابير رايج در شعر اوست. اگر كسى از اين سخنان چنين استنباط كند كه در اين كلمات سعى در عمده كردن وجه اجتماعى شعر حافظ و غفلت يا بدتر از آن انكار ساير وجوه شعر اوست، بى شك استنباط درستى نكرده است. اجازه دهيد پايان كلام همچون آغاز آن استشهاد به چند بيت از خود او باشد:
ماجراى عشق ايرانيان و فارسى زبانان به حافظ، شبيه ماجراى حافظ است با معشوق خود:
مرحبا طاير فرخ پى فرخنده پيام
خير مقدم، چه خبر؟ دوست كجا؟ راه كدام؟
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
كه از و خصم بدام آمد و معشوقه بكام
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست
آنچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند، آرى
سر گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده درى نيست كه نيست
تا به دامن ننشيند زنسيمش گردى
سيل خيز از نظرم رهگذرى نيست كه نيست
تا دم از شام سرزلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحرى نيست كه نيست
من ازين طالع شوريده برنجم ورنى
بهره مند از سركويت دگرى نيست كه نيست
او حياى لب شيرين تواى چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكرى نيست كه نيست
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
آب چشمم كه برو منت خاك در تست
زير صد منت او خاك درى نيست كه نيست
از وجودم قدرى نام و نشان هست كه هست
ورنه از ضعف در آنجا اثرى نيست كه نيست
غير از اين نكته كه حافظ زتو ناخشنودست
در سراپاى وجودت هنرى نيست كه نيست
« حافظ » ، لقب يكى از بزرگترين شاعران جهان، مطابق آنچه ارباب تراجم و تذكره نويسان ذكر كرده اند، ناشى از آن بود كه خواجه شمس الدين محمد، حافظ قرآن مجيد بود و آن كتاب عزيز را با چهارده روايت از حفظ مى خواند:
عشقت رسد به فرياد، گر خود بسان حافـظ
قرآن زبربخوانى، با چهارده روايت
ولى كم نبودند ـ و امروز نيز نيستند ـ كسانى كه حافظ قرآن مجيد بودند، تنها از حفظ خواندن كتاب كريم، گرچه فى نفسه فعل با فضيلتى است، اما براى حافظ شدن، كفايت نمى كند، حافظ خود توجه ما را به نكته اى مهم جلب مى كند.
ز حافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطائف حكما با كتاب قرآنى
آن « لطائف حكما» يا « لطائف حكمى» كه حافظ مدعى جمع بين آنها و قرآن است چيست؟ در اينجا به اختصار مى توان توضيح داد كه دقت در اين بحث، به چه دليل، يكى از مسؤوليتهاى بزرگ فكرى، هنرى، فرهنگى و سياسى امروز ماست و چرا حافظ، امروز مى تواند ما را در رويكردى انسانى به مسائل اصلى اجتماعى و سياسى، يارى كند.
همه حافظان و مفسران قرآن، هميشه فهم درستى از آن نداشته اند. منظور از « فهم درست»، تنها فهمى نيست كه از لحاظ نظرى، داراى منطقى استوار و خالى از تناقض باشد، بلكه بيش از آن، فهمى را بايد « درست» خواند، كه در سطح تنظيم روابط اجتماعى و سياسى، موجب پيدايش مناسباتى شود كه نهايتاً زندگى مردم را سامان دهد، عدالت و آزادى و نشاط به ارمغان آورد و از اندوه و پريشانى و اغتشاش بكاهد.
بنابراين اين سؤال ما، وجه و عمقى ديگر پيدا مى كند. آيا مى توان فهم حافظ از قرآن را به معنايى كه توضيح داديم، «فهمى درست» خواند. جواب به اين سؤال آسان نيست، مخصوصاً دشوارى راه، وقتى بيشتر درك مى شود، كه به موانع و مشكلات راهى كه بايد براى كسب پاسخ پيمود، توجه دقيق ترى بكنيم.
جست وجو و تحقيق در باب مسائل اجتماعى در لابه لاى متون ادبى و فلسفى، كار بسيار خطيرى است. مهمترين خطرى كه ما را تهديد مى كند، تلقى انتزاعى از مفاهيم سياسى و اجتماعى و تطبيق اين مفاهيم انتزاعى با شعر و حكمت و هنر قديمى است، گاهى اين كار موجب پيدايش مباحثى مى شود كه تنها از باب لطائف و طرائف مى شود به آنها نگريست، مثلاً اگر كسى از شعر حافظ كه توصيه به عدل مى كند، تفسير سوسياليستى بكند، معلوم مى شود كه نه از شعر حافظ چيزى مى فهمد و نه از ماجراى سوسياليسم درجامعه شناسى سياسى و اقتصاد و فلسفه سياسى، دانش عميقى دارد.
پس منظور ما از اين جمله كه مى گوييم « حافظ امروز مى تواند ما را در رويكردى انسانى به مسائل اصلى اجتماعى و سياسى، يارى كند» ، چيست؟ بديهى است از تعابير مردم دوستانه قدماى ما، نمى توان آنها را طرفدار دمكراسى دانست و آزادى صوفيانه را نمى توان تعلق خاطر ايشان به ليبراليسم دانست.
اما از طرف ديگر، مسائلى در زندگى اجتماعى امروز ما وجود دارد كه از حيث صورت و معنى با آنچه در زمان حافظ بوده است، تفاوتى ندارد و امداد و هدايتى كه امروز مى توان از حافظ انتظار داشت، طبعا ًدر حوزه همين مسائل خواهد بود.
مسائل مشترك ديروز و امروز جامعه ما، لاجرم ناشى از وحدت بعضى از نهادهاى اصلى زندگى اجتماعى ماست و از ميان آن نهادهاى اصلى مشترك، طبع دينى زندگى اجتماعى ما، بيش از ساير حائز اهميت است.
جامعه دينى، جامعه اى نيست كه حقايق دينى بى هيچ نقص و عيبى، به نحو تام و تمام، در ضمن مناسبات اجتماعى، متحقق و متجسم شده باشد، فرض چنين امرى، خالى از تناقض نيست، زيرا جامعه انسانى، جامعه اى است فراهم آمده از همه خصوصيات بشرى و ازجمله خصوصيات بشرى، ضعفها و نقص ها و محدوديت هاى وجود بشرى است. فرض جامعه اى كه حقايق دينى در ضمن مناسبات واقعى زندگى به نحو كامل تجسد و تعين پيدا كند، فرضى است كه مستلزم وجود فرشته به جاى آدمى است فرشتگان، گناه و عصيان را نمى شناسند اما جامعه انسانى فراهم آمده از انسانهاى ضعيف و محدود است و اين محدوديت از جمله شامل فكر و فهم ايشان نيز مى شود.
تلقى از انسان به عنوان موجودى كه كامل نيست ولى طالب كمال است، بذاته غير از تلقى انسان به عنوان موجودى بى نقص و بى عيب و كامل است. اگر كسى از پذيرش اين حقيقت آشكار، تن بزند، همه راه حلهايى كه براى حل مشكلات اجتماعى پيشنهاد مى كند نه تنها هيچ مشكلى را مرتفع نمى كند، بلكه موجب پيدايش مشكلاتى مى شود كه يكى از آنها نفاق و ريا و تزوير است.
كسى كه ريا كار است و خود را عين حق و عدل قلمداد مى كند، در حقيقت مدعى تملك فضائلى است كه فاقد آن است، اما او مى كوشد تا از همين فقدان، با تزوير و نفاق، فضيلتى جعل كند، تا بتواند از مزاياى آن فضيلت به منافع مادى وامتيازهاى اجتماعى نائل شود، بى دليل نيست كه بزرگترين گروهى كه حافظ هيچ فرصتى را براى افشاى بطلان فعل و نظر ايشان از دست نمى دهد، منافقان و مزوران و اهل روى و ريا هستند. اما فاصله گرفتن از رياكاران ممكن است با اندكى كج فهمى به معنى تفاخر به فسق و فجور باشد، خطايى كه به هيچ وجه از خطاى اول، كوچكتر نيست، حافظ درست دراينجاست كه به كمك ما مى آيد:
دلا، دلالت خيرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
اگر كسى حافظ ما را نشناسد و از او بشنود كه مى گويد:
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مى آلود
اى شيخ پاك دامن، معذور دار ما را
ممكن است طنز زيباى او را در نيابيد و يا او را شخص بى مبالاتى فرض كنيد كه از طعنه و تمسخر به متدينين، هيچ ابايى ندارد، ولى توجه به واقعيتهاى زندگى حافظ، ما را در درك كلام او مخصوصاً در حوزه بحث ما، كمك بسيارى مى كند.
محمد گلندام، كسى كه ديوان حافظ را جمع كرده است و بر آن مقدمه نوشته و با او معاصر است، او را شخصى معرفى مى كند كه در كتب شرعى و تفاسير قرآن متتبع و محقق بوده است، گلندام، « او را چندين بار در مجلس درس قوام الدين ابوالبقا عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانى شيرازى مشهور به « ابن الفقيه نجم» عالم معروف به قراآت سبع و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزلهاى سحارش را در همان محفل علم و ادب شنيده بود. »
بايد بتوانيم تصور كنيم كه حافظ در مجلس درس فقه و قرائت قرآن مى خوانده است:
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب
چون نيك بنگرى، همه تزوير مى كنند
بسيار ساده لوحانه خواهد بود اگر فكر كنيم حافظ مخاطب خود را آن هم در حلقه درس فقه و قرآن به ميگسارى دعوت مى كرده است، اگر اين نيست ـ كه مطابق تمام قرائن و شواهد و اشعار ديگرى از خود او مثل اينكه مى گويد:
صبح خيزى و سلامت طلبى، چون حافـظ
هر چه كردم، همه از دولت قرآن كردم
نمى تواند چنين باشد ـ پس حقيقتاً او چه مى خواسته بگويد و ما چگونه مى توانيم از صراحت لفظ او، به معنى پوشيده در پس پشت شعر او عطف عنان كنيم؟
گشودن اين بحث، طبعاً ممكن نيست، اما توجه به يكى از مهمترين نكات، براى تكميل بحث ما، غير قابل اجتناب است:
جامعه ايران از ديرباز، حتى قبل از اسلام جامعه اى بوده است دينى، يعنى دين، هم ملاك فضيلت بوده است و هم معيار عمل صالح. اين خصوصيت تا امروز نيز وجود دارد و وجود همين خصوصيت واحد است كه مجوز استمداد از فكر و شعر حافظ را براى بهتر كردن زندگى اجتماعى ما صادر مى كند.
جامعه دينى را خطرهايى چند تهديد مى كند. يكى از بزرگترين تهديدها، ترويج زهد فروشى و رياكارى و تزوير است. زيرا وقتى امكانات و امتيازات سياسى و اجتماعى، به حسب ديندارى و شريعت مدارى تقسيم مى شود، كسانى كه فاقد حقيقت دين و طالب امتيازات دنيا هستند راه را در دين فروشى و تظاهر به احكام دينى مى بينند. اين خطر باعث تضعيف دين و تقويت تزوير و ريا مى شود، در اين صورت، كسى كه حافظ قرآن است و شاگرد فقه مى سرايد:
منم كه گوشه ميخانه، خانقاه من است
دعاى پير مغان، ورد صبحگاه من است
البته اين زبان و اين تعابير اختصاصى به حافظ ندارد، اما بى شك او بود كه آنها را درغزل خود «چون نگين در مقام خود» بنشاند و غزل فارسى را به مرتبه اى رساند كه نه تنها عبور از آن به نظر محال مى رسد، بلكه نزديك شدن به آستانه كلام قدسى و تقرب به درگاه «شعرتر شيرين» او براى ديگران به مثابه «جنباندن حلقه اقبال ناممكن» است.
خيال چنبر زلفش فريبت مى دهد حافـظ
نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبايى
توجه به اين بحث شايد نكته ديگرى هم در امر معرفت طبقات و اصناف متفكران و عالمان و شاعران اسلامى و ايرانى به ما بياموزد. معمولاً در كتابهاى تاريخى، ادبى، كلامى و فلسفى از اختلافات حل ناشدنى ميان فقيهان و صوفيان و فيلسوفان و متكلمان و محدثان بحث مى شود، معلوم است كه اختلافات بين ايشان واقعى است و نمى توان آن را انكار كرد، اما از طرف ديگر، بسيارى از فقيهان نامدار را مى شناسيم كه معلم عرفان بوده اند و بسيارى از محدثان معروف وجود دارند كه اهل فلسفه و كلام و عرفان بوده اند.
شرح ملاصدرا بر اصول كافى و كتب حديث فيض كاشانى و تفسير قرآن ابن عربى و زبان و فكر دينى رئيس فيلسوفان اسلامى يعنى ابن سينا و استشهادات قرآنى سهروردى همه از مصاديق اين امر هستند. با كمال تأسف فرصت آن نيست كه در اينجا به وجود مغفول اين بحث، توجه بيشترى بكنيم و توضيح دهيم كه به چه دليل اين بزرگان، مرزهاى فلسفه و كلام و تفسير و عرفان را، نه تنها مرزهاى غيرقابل عبورى تلقى نكرده اند بلكه بسيارى از ايشان از وحدت ميان قرآن و برهان و عرفان بحث كرده اند، شايد تنها بتوان به اين نكته توجه كرد كه آن «دلايل» هر چه بوده بى شك «زبان شعر» در اين ميان، تأثير كم نظير داشته است.
اين تأثير تا زمان ما نيز ادامه دارد، فقيه و مجتهد بزرگ زمان ما، حضرت امام (ره)، هم مدرس بزرگ فلسفه بود و هم استاد بى نظير عرفان، اما «زبان وحدت بخش شعر» و تعلق خاطر ايشان به اين زبان و مخصوصاً به بزرگان شعر فارسى، باعث سرودن غزلهايى مى شود كه از حيث صورت و معنى، نشان دهنده تداوم زبان و فكر عرفانى شعر فارسى است و طرفه اين كه مردم ما، بى آنكه الزاماً همگى، با درس و بحث، اصطلاحات و تعابير عارفانه را آموخته باشند، مطابق آنچه شايد بتوان آن را «اشرافيت معنوى موروثى زبان فارسى» ناميد، عميقاً قادر به دريافت «حال و هواى» چنين اشعارى هستند.
حافظ، حافظه قومى ما نيز هست. بى شك شناخت او، شناخت وجوه پوشيده وجود ايرانيان است، اگرتا همين امروز سلفى گرى و ظاهرپرستى كسانى مثل ابن تيميه در ايران چه در ميان شيعيان و چه در ميان اهل سنت هيچگاه رونق نگرفت، بايد دليل آن را در دولت بى زوال زبان شاعران بزرگ ما و از جمله در زبان حافظ دانست.
اهميت بى نظير بحث در زبان شعر حافظ و ادب فارسى، از حيث موقعيت سياسى امروز جهان اسلام از تأمل در اين نكته، بر ما روشن مى شود.
اگر حافظ «آسايش دو گيتى» را تفسير اين دو حرف مى داند كه با «دوستان مروت» و با «دشمنان مدارا» اين توصيه ناشى از فهم اوست نسبت به نظرى كه در باب انسان و محدوديتهاى وجود او دارد. جامعه آرمانى حافظ، خراب آبادى است كه در آن «نقش خود پرستيدن» و تحقير ديگران «نقش خرابى دارد».
اين خرابات، آبادترين جاى زمين است، جايى كه با دشمنان مدارا مى كنند و با دوستان مروت، و طبعاً در چنين جايى، نه از جنگ خبرى است و نه از ظلم. در مقابل، نظريات كسانى چون ابن تيميه وجود دارد كه از بيخ و بن با چنين امورى ناآشنا هستند و ميان نگاه آنان به اسلام و مسلمانى با آنچه شاعران و عارفان ما مى گويند حقيقتاً تفاوت از زمين تا آسمان است.
مقابله اين دو نظر، كار را براى سنجش و مقايسه ميان اين دو گروه، آسان مى كند. اين مقايسه تنها در سطح مسائل اجتماعى و ارتباط مسلمانان با ساير اقوام و رفتار مسلمانان با يكديگر، باقى نمى ماند و به طبقات عميق تر فكر كلامى و فلسفى نيز تسرى مى يابد. تا اين لايه هاى زيرين فلسفى و كلامى كه در حقيقت شالوده هاى فكرى جريان سلفيه، در رأس شعارهاى خود خواستار رجوع مسلمانان به «توحيد» بوده اند و سرمنشأ همه نابسامانيهاى مسلمانان را دور شدن ايشان از «توحيد» مى دانسته اند و بسيارى از اهل اسلام را رافضى و منحرف و سنگ و چوب پرست مى ناميدند.
از عجايب تاريخ اين است كه ديرى نگذشت تا همه مسلمانان توانستند با چشم سر ببينند كه دعوت كنندگان به «توحيد خالص» وقتى به قدرت رسيدند، از تشكيل سپاه واحد با استعمارگران ابا نداشتند. كيست كه نداند، اگر تا ديروز پرداختن به اينگونه مسائل تفنن ادبى يا تجمل فلسفى محسوب مى شد، امروز از نان شب براى زندگى مادى و معنوى مسلمانان و از آن ميان، ما ايرانيان حياتى تر است.
اگر بسيارى از اختلافات در ميان مشارب و مذاهب عالم اسلام امروز براى ما صورى، لفظى و بى اهميت جلوه مى كند، اختلاف ميان فهم كسانى مثل حافظ از يك طرف و ظاهربينان از طرف ديگر، به مثابه دو علامت و نشانه براى دو نوع فهم كاملاً مختلف نسبت به اسلام و قرآن و سنت و تاريخ، مسأله اى بسيار حياتى، جدى و سرنوشت ساز است.
اگر كسانى امروز مى خواهند رمز نفرت ايرانيان از خونريزى را بفهمند، بايد بتوانند با عالم حافظ آشنا شوند. حافظ، در حافظه ما، معنايى از قرآن را حفظ كرده است، كه امروز مى تواند ما و جهان را نجات دهد. آنچه او جمع ميان «لطائف حكمى» با «كتاب قرآنى» مى نامد در حقيقت تفسيرى عارفانه از خود قرآن است، تفسيرى كه موجب پيدايش لطائف حكمى در ميان حكيمان و عارفان ما شده است و در اينجاست كه معنى كلمه «حافظ» يعنى حافظ قرآن، عمق و ظرافت خاصى مى يابد، او در حقيقت علاوه بر حفظ كلمات قرآن در حافظه خود، حافظ فهمى از قرآن است كه مى تواند امروز و فرداى ما را نجات بخشد. براى فهم آن معنى بايد بتوانيم به صداى او گوش فرا دهيم و آشنايان اين راه، به خوبى با مشكلات و خطرات آن آشنا هستند.
قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن
ظلمات است، بترس از خطر گمراهى
اگر ما در اينجا فرصت بحث درباره شرايط شنيدن صداى شاعر را نداريم، اما شايد بتوانيم عملاً وقت خود را با ابياتى از آن «كلمات آتش افروز» خوش كنيم.
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
بخواست جام مى و گفت عيب پوشيدن مراد دل ز تماشاى باغ عالم چيست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مى پرستى از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو، واثقم، ورنه
كشش چو نبود از آنسو، چه سود كوشيدن
عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس
كه وعظ بى عملان واجبست نشنيدن
زخط يار بياموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوشست گرديدن
مبوس جز لب ساقى و جام مى حافـظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن
آنچه گفتم تنها يكى از وجوه زبان رنگين حافظ و توجيه يكى از دلايل كاربرد تعابير رايج در شعر اوست. اگر كسى از اين سخنان چنين استنباط كند كه در اين كلمات سعى در عمده كردن وجه اجتماعى شعر حافظ و غفلت يا بدتر از آن انكار ساير وجوه شعر اوست، بى شك استنباط درستى نكرده است. اجازه دهيد پايان كلام همچون آغاز آن استشهاد به چند بيت از خود او باشد:
ماجراى عشق ايرانيان و فارسى زبانان به حافظ، شبيه ماجراى حافظ است با معشوق خود:
مرحبا طاير فرخ پى فرخنده پيام
خير مقدم، چه خبر؟ دوست كجا؟ راه كدام؟
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
كه از و خصم بدام آمد و معشوقه بكام
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست
آنچه آغاز ندارد، نپذيرد انجام
+ نوشته شده در سی ام شهریور ۱۳۸۴ ساعت توسط شریف
|