http://www.khobregan.ir/persian/products/books/azadi_aql_iman/11.htm

كسانى كه از منظر دين، به آزادى عقيده مى‏نگرند و از سويى به تقليل مرزها ومحدوديت‏هاى آن گرايش دارند، نگرش عرفانى به آزادى عقيده را بر نگرش فقهى وكلامى، ترجيح مى‏دهند و نگاه عرفانى را شفاف‏تر و كم مخاطره‏تر تلقى مى‏كنند.
طرفداران اين ديدگاه معتقدند[1] عارفان، همه فرق و مذاهب را در طريق هدايت دانسته واختلافات اديان را در حد اختلاف نظرگاه مى‏دانند و از همين رو است كه با همگان مدارا وروادارى پيشه مى‏كنند:
پلوراليسم، نه فقط هم‏زيستى، كه همدلى و برابرى ميان ارباب اديان را فراهم مى‏آورد. عارفانى چون مولوى، كه قصه تاريك‏خانه و پيل را براى ما بيان كرده‏اند و اختلاف مؤمن و گبر ويهود را ناشى از اختلاف در نظرگاه دانسته‏اند و از غرقه‏شدن حقيقت در حقيقت، سخن گفته‏اند و آن را سبب‏ساز فرقه فرقه شدن دانسته‏اند، بصيرانه و حكيمانه سنگ بناى استوار پلوراليزم صحيح و راستين را نهاده‏اند.

بل حقيقت در حقيقت غرقه شد
زان سبب هفتاد بل صد فرقه شد
از نظرگاه است اى مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و يهود[2]

مثال مولوى درباره افراد مختلفى كه در تاريكى به سراغ فيل رفتند و هر يك با لمس كردن عضوى از او به توصيف فيل پرداختند، و تشبيه آن به ارباب اديان مختلف، كه هر يك، بخشى از حقيقت را ارائه مى‏كنند و نبايد آنان را تخطئه كرد، در آثار طرفداران پلوراليسم در غرب نيز پيش از اين، مورد توجه و اقتباس بوده است‏[3] و حتى يكى از آنان در تأييد اين نظريه كه «اديان شيوه‏هايى براى رستگارى‏اند» مى‏گويد:
مولوى شاعر عارف مسلمان، درباره سنت‏هاى دينى مختلف، چنين سروده است:

از نظرگاه است اى مغز وجود!
اختلاف مؤمن و گبر و يهود[4]

طرفداران پلوراليسم در غرب مى‏گويند: چگونه ممكن است خداوند نامتناهى، خود را منحصراً به يك نحو خاص يا در يك فرد خاص يا در مجموعه‏اى از افراد يا جماعتى خاص، متجلى سازد؟ تجليات الهى، گوناگون است و اديان مختلف، فهم‏هاى گوناگون دينداران از تجلى الهى را نشان مى‏دهد.[5]
و سرانجام، با اين تصوير كه از هدايت، حقيقت، تجلى و مقولات مشابه آن، از سوى نويسندگان غربى، و در قالب ادبيات عرفانى و با استشهاد به برخى از جملات عرفا ارائه شده است، آزادى عقيده، از منظر عرفان، جذابيت بيش‏ترى پيدا كرده و عده‏اى را به دنبال خود كشانده است.
هم‏چنين گفته مى‏شود كه چنين رويكردى، بر رويكرد فقهى درباره آزادى، ترجيح دارد؛ زيرا با رويكرد فقهى، ثبات شكل‏ها و قالب‏ها، در تعارض‏با آزادى قرار مى‏گيرد و سرانجام، به بن‏بست مى‏رسد، در حالى‏كه رويكرد عرفانى، چون مبتنى بر تجربه درونى است و اين تجربه، جنبه شخصى داشته و ديگران درباره تحقق يا عدم تحقق آن نمى‏توانند تحقيق كنند، از اين رو، جبر و اكراه در آن راه ندارد. به‏علاوه، كه در تجربه‏هاى شخصى، ميدان گسترده‏اى براى تنوع و تكثر وجود دارد كه به فراخى آزادى مى‏انجامد.[6] و بر اين اساس است كه عرفان، بر الگوى خاصى از ديندارى تأكيد ندارد و راه را براى تنوع و تكثر، بدون اعمال قهر باز مى‏گذارد و هر كس را به تجربه شخصى‏اش احاله مى‏دهد.
از نظر عارف، دين‏دارى در انحصار هيچ فرقه‏اى نيست و راه به سوى خدا از شريعتى خاص يا معبدى ويژه نمى‏گذرد. حافظ هم گفته است:

در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا كه هست پرتو روى حبيب هست
آن‏جا كه كار صومعه را جلوه مى‏دهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست

و حلاج به كسانى كه تعصب دينى داشتند، مى‏گفت:

تفكّرت فى الاديان جداً تحققاً
فألفيتها اصلاً له شعبا جمّاً
فلا تطلبن للمرء دينا فانه
يصدّ عن الاصل الوثيق و انما
يطالبه اصل يعبّر عنده
جميع المعالى و المعانى فيفهما

از اين رو، مولوى همه فرق را رو به سوى خدا مى‏داند:[7]

مؤمن و ترسا جهود و نيك و بد
جملگان را هست رو سوى أحد
بلكه سنگ و خاك كوه و آب را
هست واگشت نهانى با خدا

نقد و بررسى

درباره تجربه درونى و پلوراليسم، در گذشته توضيح داده‏ايم و نيازى به بحث دوباره دراين‏باره نيست. آن‏چه اينك بايد بدان پرداخت، استنتاجى است كه از مبانى عرفان اسلامى،درباره آزادى عقيده مى‏توان داشت و محدوديت‏هايى كه بر معيارهاى عارفان، قابل‏تصديق است.
نه فقط عارفان، بلكه فيلسوفان و متكلمان نيز بر اين مطلب اتفاق نظر دارند كه دين الهى، حقيقت واحدى است كه در اختيار انبياى الهى قرار گرفته و به مردم، در طول اعصار ابلاغ شده‏است و در اصول و اركان دعوت انبيا هيچ تفاوت و اختلافى وجود ندارد و جهت‏گيرى دعوت آنان، كاملاً هماهنگ و هم‏سو است. در عين حال، دوگونه اختلاف نيز مورد توجه آنان قرار دارد:
يكى آن‏كه ارائه پيام دين، در گذر زمان و در اثر استعداد فزون‏تر بشر، از سير تكاملى برخوردار است و از اين رو، حقايق ارائه شده در اديان الهى، مانند كتاب‏هاى درسى دانش‏آموزان، در سال‏هاى مختلف است كه همه در يك سطح قرار ندارند.
و ديگر آن‏كه شريعت و قانون خدا نيز در اديان الهى، با تفاوت‏ها و تغييراتى مواجه‏بوده است و جزئيات آن را در طول اعصار متمادى نمى‏توان كاملاً يك‏سان‏دانست.
با توجه به اين دوگونه اختلاف، هر انسانى موظف است تا حقيقت دين و شريعت را از زبان پيامبر دوران خويش بگيرد و ضمن قبول و تأييد رسالت انبياى گذشته، به آخرين برنامه الهى براى بشر التزام پيدا كند. و البته با فرا رسيدن دوره خاتميت، اين تكليف، همه را به سوى آيين محمدى فرا مى‏خواند و هر چند غافلان و جاهلان، در عمل به مسلك خويش معذورند، ولى نمى‏توان آنان را از نظر درك حقيقت، در رديف پيروان دين خاتم دانست و از اين رو است كه پذيرش اسلام، يك تكليف، و دعوت اسلامى، تكليف ديگرى است و مسلمانان در روابط خود با كفار، محدوديت‏هاى خاصى را مراعات مى‏كنند.
عرفاى نامدار اسلامى، مانند محى الدين بن عربى، صدرالدين قونوى، مولوى و حافظ، انسان‏هاى متعبد و مقيد به شريعتند و نمى‏توان آنان را در مورد نصوص دينى، كه متضمن تكاليفى براى دگرانديشان و كافران است، لاابالى و بى‏تفاوت دانست. عارفان حقيقى، بيش از دسته‏هاى ديگر عالمان، اهل تسليم در برابر اوامر الهى بوده و بدون ورود به تكلفات متكلمانه و كنكاش‏هاى حكيمانه، در برابر شريعت، سر تسليم فرود مى‏آورند و بى‏مهابا در برابر مخالفان، صف‏آرايى مى‏كنند. اگر با صرف‏نظر از برخى حكايت‏هاى بى‏سند و افسانه‏گونه، به متون اصيل عرفانى مراجعه كنيم، در كجا مى‏توان اثرى از ترديد درباره تكاليفى كه مؤمنان در برابر ملحدان دارند، پيدا كرد؟ مثلاً قونوى، كه در صدر عارفان محقق است، به تناسب بحث از «اولوالعزم» مى‏گويد:
بسيارى از مردم، معناى آن را به‏درستى نمى‏دانند. انبياى اولوالعزم كسانى‏اند كه رسالت الهى را تبليغ مى‏كنند و مردم را به ايمان وامى‏دارند و اگر نپذيرند، با آنان مى‏جنگند. برخلاف رسولان، كه مأمور به جنگ نيستند و فقط ابلاغ بر عهده آنان است. پيامبر اسلام، در آغاز رسالت، اين‏گونه بود و آيات (قل يا ايها الكافرون) و (انما عليك البلاغ) و (قل الحق من‏ربكم فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر) و امثال آن‏ها، ناظر به آن دوره است؛ ولى پس ازآن، شرايط حضرت تغيير كرد و دستور جنگ نازل شد و آن حضرت بر جان و مال آنان سلطه‏پيدا كرد و فرمان رسيد كه (قاتلوا المشركين كافة)، (واقتلوهم حيث ثقفتموهم) وآيات ديگر.
[8]
مگر ممكن است تجربه خطاپذير يك عارف، در برابر كشف تام محمدى‏9 قرار گيرد وسالك، خود را مستغنى از آن بداند و به آيات محكمى كه دستور برخورد با شرك و كفر را مى‏دهد، بى‏اعتنا باشد و تحريفاتى را كه در ميراث انبياى سلف صورت گرفته است، تأييد كند؟! و آيا ممكن است عارف دعوت به همدلى با اديان باطل كند، در حالى‏كه قرآن از مسلمانان مى‏خواهد تا به تأسى از حضرت ابراهيم، بُغض و كينه آنان را در دل داشته و برائت از ايشان را به زبان آورند؟
[9]
البته اهل معرفت اعتقاد دارند كه همه انسان‏ها از مؤمن و كافر عبوديت و بندگى خداوند را دارند، ولى توضيح داده‏اند كه مقصود از اين بندگى عام، از يك سو، پيوند تكوينى انسان‏ها با خدا است كه همگى مشمول حكم فقر ذاتى بوده و از هستى و كمالات او استمداد مى‏كنند و هرگز اين عبوديت تكوينى، از هيچ موجودى، قابل سلب نيست، و از سوى ديگر، اين بندگى از آن رو است كه همه موجودات، تحت تربيت يكى از اسماى الهى‏اند، برخى مؤمنند و با اسم «الهادى» پيوند دارند، و برخى مشركند و با اسم «المضل» رابطه دارند، و در نتيجه، همه بنده خدايند و او را مى‏پرستند؛ ولى چون اسماى الهى مختلف است، مظاهر اسما نيز مختلف است و بر هر فرقه‏اى اسمى حاكم است: (و قضى ربك ان لاتعبدوا الا اياه) و از اين نظر، ابليس نيز از محور عبوديت خارج نيست؛ ولى همه مشمول هدايت نيستند و اللَّه را عبادت نمى‏كنند.
علاوه بر اين، خداوند پيمانى هم با انسان‏ها دارد و از اين رو، آنان مكلفند كه در برابر قانون خدا تسليم باشند؛ ولى عده‏اى از مردم، به دليل آن‏كه فطرت اصيلشان محجوب است و زنگار طبيعت بر جانشان نشسته است، به ورطه كفر و مخالفت افتاده و پيمان الهى را نقض كرده‏اند.
گفتار فوق، متن كلام داود قيصرى است كه در تبيين اشارات محى الدين، در فصوص الحكم، ارائه شده است.
[10] شارح فصوص سپس مى‏افزايد:
خداوند بر حسب اراده تشريعى و قانون الزامى خود، بندگان خويش را به ايمان واطاعت،تكليف كرده است و كفر و معصيت را از آنان نمى‏پسندد: (و لايرضى لعباده‏الكفر)؛
[11] ولى بر حسب اراده تكوينى، همه بر طبق مشيت الهى عمل كرده و از رضايت او سر باز نمى‏زنند.[12]
بدون شك، اگر كسانى كه سراغ اشعار مولوى رفته‏اند، با مبانى فكر او آشنايى داشتند، به آن استنتاجات عجيب و غريب نمى‏رسيدند. كسى كه فرق بين اراده تشريعى، كه مدار تكليف است، با اراده تكوينى كه هرگز از مراد جدا نمى‏شود، را در آثار عرفا درك كرده باشد و به دو نوع عبوديت، كه در كلام اهل معرفت مطرح شده است، توجه كند، به راحتى مى‏فهمد كه اشعار زير ربطى به مدارا با كفار و همدلى با ملحدان ندارد و مولوى هرگز نمى‏خواهد آنان را از جنبه تكليفى، مصاب دانسته و شيوه آنان را تأييد كند:

مؤمن و ترسا، جهود و نيك و بد
جملگان را هست رو سوى احد
بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را
هست واگشت نهانى با خدا

اين اشعار، ناظر به آن پندار باطل، كه پلوراليسم راستين نام نهاده‏اند، نيست، بلكه ترجمان اين حقيقت قرآنى است:
(ان كل من فى السموات و الارض الّا اتى الرحمن عبداً ... و كلّهم آتيه يوم القيمه فرداً)
[13]
دين فطرى و اطاعت جبلّى، همه آدميان را فرا گرفته است و احدى نمى‏تواند از آن تخلف كند. در اين‏جا سخن از اختيار و آزادى نيست و مشيت حتمى الهى، قد و قواره همه چيز را مشخص كرده است؛ ولى در امر تشريعى خداوند، عصيان امكان‏پذير است و نبايد همه را در صراط ديندارى و هدايت شمرد؛ زيرا عده‏اى مشمول اسم «المضل»اند.
[14]
درباره گرايش فطرى و خداجويانه انسان‏ها، در صحف عرفانى، لطايف فراوانى مطرح شده كه در اين‏جا نمى‏توان بدان پرداخت و ارائه آن‏ها مناسب مباحث كنونى نيست؛ ولى از سوى ديگر، بى‏اطلاعى از آن‏ها به برداشت‏هاى ناروايى مى‏انجامد كه به نمونه‏اى از آن‏ها اشاره گرديد. لذا به‏ناچار به بحثى از صدرالمتألهين شيرازى، كه نقاب از چهره بسيارى از تعبيرات عرفانى برمى‏افكند، اكتفا مى‏شود. وى پس از آن‏كه با استناد به آيه (و ما يؤمن اكثرهم باللَّه الّا و هم مشركون)
[15] عبادت بيش‏تر مردم را شرك‏آلود مى‏داند (زيرا به‏جاى عبادت مبدأ واقعى جهان، پندارها و صورت‏هاى ذهنى خويش را مى‏پرستند) مى‏گويد:
همه مردم به‏گونه‏اى خداوند را مى‏پرستند، حتى‏بت پرستان نيز چنينند؛ زيرا همه در جست‏وجوى پروردگار حقيقى جهانند و درباره معبودهاى خويش چنين گمانى دارند و به دليل همين گمان، كه غير او را خدا پنداشته‏اند، كافرند. آنان در اصل توجه و تصور هستى مطلق، خطايى ندارند و خطايشان در تطبيق و تصديق است.
[16]
محشّى شواهد، پس از توضيح اين مطلب، مى‏افزايد:
همه مردم از جهت توجه فطرى خود به خداوند، مسلمند و كفرشان بدان علت است كه به اين گرايش باطنى و درك فطرى، التفاتى ندارند و كافران، چون گرفتار حصر و تقييد حقيقت شده‏اند، از حقيقت مطلق دور افتاده‏اند.
[17]
پس عارف، هر چند منشأ بسيارى از اختلافات دينى را از نظرگاه خاص هر گروه مى‏داند، ولى اين بدان معنا نيست كه هر طايفه را در مرحله تصديق هم، مصاب و اعتقادشان را عارى از عيب بداند. مولوى هم كه اختلاف مؤمن و گبر و يهود را از نظرگاه مى‏داند، بيش از اين، نظرى ندارد.
اين‏گونه بحث‏هاى تحليلى درباره توحيد و گرايش‏هاى باطنى انسان‏ها، اساساً ناظر به احكام ظاهرى و هم‏زيستى با كفار نيست، تا چه رسد به موضوع همدلى با ايشان يا برابرى ارباب اديان، در رسيدن به حقيقت يا حقوق اجتماعى. متأسفانه در اين استنتاج‏ها، حد و حدود علوم باطنى، با علوم ظاهرى رعايت نشده است و از مقدمات حقيقى يكى، به نتايج اعتبارى ديگر جهيده‏اند و در مباحث عرفانى، به نتايج سياسى چشم دوخته‏اند!
بايد پرسيد كه اگر مولوى در حقيقت‏يابى، به پلوراليسم معتقد است و از آن، همدلى و برابرى پيروان اديان مختلف را نتيجه مى‏گيرد، پس چرا فتوا به قتل كفار مى‏دهدو براى ايشان به‏كارگيرى تير و سنان را بمانند كشتار حيوان وحشى جايزمى‏شمارد؟

لاجرم كفار را خون شد مباح
همچو وحشى پيش نشاب و رماح

اين كدام هم‏زيستى، برابرى و همدلى است كه به چنين نتايجى مى‏انجامد؟ و مگر نه اين است كه برخى عارفان تصريح كرده‏اند كه وقتى به درويش منحرفى بر مى‏خوردند، كه عقيده‏اش را باطل مى‏دانستند، كمر به قتل او مى‏بستند؟
توجه به شيوه رفتارى آنان كه در باب عقايد، اختلاف را از نظرگاه مى‏دانستند، وبرخوردهاى عملى آنان با كسانى كه عقايد مخالف داشتند، قرينه ديگرى است كه اين‏گونه‏استنتاجات را از مبانى ايشان عقيم مى‏سازد و ما را در نسبت دادن پايه‏گذارى‏پلوراليسم به آنان، به تجديدنظر فرا مى‏خواند. آيا مولوى كه داشتن كينه سادات ونسل پيامبر را علامت حرام‏زادگى مى‏داند و آن را موجب كفر و ارتداد مى‏شمارد، با عينك پلوراليسم به فرق مختلف مى‏نگرد؟! وى در ماجراى باغبان و تنها كردن صوفى، فقيه و سيد علوى، در برابر بدگويى با غبان به سيد، چنان برمى‏آشوبد كه حكم به كفر و ارتداد او مى‏كند واو را زنازاده مى‏خواند:

هر كه باشد از زنا وز زانيان
اين برد ظن در حق ربانيان
گر نبودى از نتيجه‏ى مرتدان
كى چنين گفتى براى خاندان

آيا مولوى كه كثرت‏گرايى در حقيقت را به صراحت انكار مى‏كند و مذهب حق را يكى در ميان همه مى‏شمارد، مانند شب قدر در ميان شب‏هاى سال، طرفدار پلوراليسم است؟ او قول به حقانيت جملگى اديان را حماقت مى‏نامد:

نه همه شب‏ها بود قدر اى جوان!
نه همه شب‏ها بود خالى از آن
آن‏كه گويد: جمله حقند احمقى است
وآن‏كه گويد: جمله باطل او شقى است

و آيا در داستان پيل و تاريك‏خانه، مولوى به پلوراليسم نظر دارد؟

پيل اندر خانه تاريك بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از براى ديدنش مردم بسى
اندر آن ظلمت همى شد هر كسى
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف مى‏بسود
آن يكى را كف به خرطوم اوفتاد
گفت هم‏چون ناودان است اين نهاد

ولى مولوى پس از بيان تمثيل، آن‏گونه كه عادتش در داستان‏هاى مثنوى است، به استنتاج مى‏پردازد و نشان مى‏دهد كه در وراى تمثيل، چه حقيقتى مورد نظرش بوده است. وى در اين‏جا از محدوديت ادراك با كف دست و بدون چشم، به نقص و محدوديت ادراك حسى منتقل مى‏شود و مى‏خواهد نشان دهد كه ادراك حسى را نبايد كامل و تمام دانست.[18] لذا بلافاصله مى‏گويد:

چشم حس هم‏چون كف دست است و بس
نيست كف را بر همه او دست‏رس

و سرانجام چگونه مى‏توان مولوى و امثال او را به چنان آرايى درباره حقانيت همه اديان ولزوم همدلى و برابرى با پيروان آن‏ها معتقد دانست، در حالى‏كه او كافر را به علت پليدى عقيده‏اش، نجس مى‏داند و درون او را ملوّث مى‏شمارد.

چون نجس خوانده است كافر را خدا
آن نجاست نيست در ظاهر و را
ظاهر كافر ملوّث نيست زين
آن نجاست هست در اخلاق و دين

اقطاب صوفيه، سلسله مشايخ خود را به اميرالمؤمنين‏7 مى‏رسانند كه رفتار حضرت بامعتقدان به الوهيت وى، در روايات مسطور است. امام على‏7 به كم‏تر از قتل آن جماعت،كه «ولى اللَّه» را «اللَّه» مى‏پنداشتند و از عقيده باطل خود دست‏بردار نبودند، رضايت‏نداد.[19]


[1]. ر.ك: مجتبى مينوى، مقاله «آزادگى و تسامح» و «دعوت بى‏چماق» در كتاب آزادى و آزاد فكرى.
[2]. عبدالكريم سروش، مقاله «دين و آزادى»، مجله كيان، ش‏33، ص‏47.
[3]. جان هيك، فلسفه دين، ترجمه بهرام راد، ص‏243.
[4]. بهاءالدين خرمشاهى، دين‏پژوهى، دفتر دوم، ص‏340 (دائرة المعارف دين، ويراسته مير چاالياده).
[5]. مايكل پترسون، عقل و اعتقاد دينى، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى، ص‏404.
[6]. ر.ك: احمد نراقى، مقاله «آزادى در قلمرو دين»، مجله كيان، ش‏32، ص‏130.
[7]. ر.ك: حسين نصر، معارف اسلامى در جهان معاصر، ص‏237.
[8]. صدرالدين قونوى، فكوك، ص‏303.
[9]. «قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انا برئاء منكم و مما تعبدون من دون اللَّه كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغظاء ابدا حتى تؤمنوا باللَّه وحده». (ممتحنه (60)، آيه 4)
[10]. «العهود الجزئيه بين العباد و الرب لا يمكن نقضها فى الوجود و ان كان ينقض العهد الكلى التكليفى بالاحتجاب عن الفطرة الاصليّه بالغواشى الطبيعيّه الموجبة للكفر و العصيان و ان كان العبد فيه ايضا عابداً للاسم المضل كما قال تعالى: و قضى ربك الّا تعبد و الّا اياه. فالكل عباداللَّه و يعبدونه من حيث الاسماء الحاكمة عليهم» (محمد داوود قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص‏651).
[11]. زمر (39)، آيه 7.
[12]. محمد داود قيصرى، شرح فصوص الحكم، ص‏652.
[13]. مريم (19)، آيه 93 و 95.
[14]. «ان لجميع الموجودات كائنة كانت او مبدعة دين فطرى و طاعة جبلية للّه تعالى لا يتصور فيها عصيان اصلاً، اعنى بذلك الامر التكوينى و القضاء الحتمى، و اما الامر التشريعى المكلف به الثقلان خاصة فيقع فيه القسمان الطاعة و العصيان بمقتضى الاسم الهادى و المضل» (صدرالدين شيرازى، الشواهد الربوبيه، ص‏143).
[15]. يوسف (12)، آيه 106.
[16]. صدرالدين شيرازى، الشواهد الربوبيه، ص‏143.
[17]. همان، ص‏588 (تعليقه حاج ملاهادى سبزوارى).
[18]. ر.ك: سيد جعفر شهيدى، شرح مثنوى، ج‏7، ص‏197.
[19]. حر عاملى، وسائل الشيعه، ج‏18، ص‏554-522.