http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=71766

 

 

«مولانا جلال‌الدين محمدبلخی» مشهور به مولوی، خداوندگار رومی و ملای روم در ششم ربيع‌الاول سال 604ه.ق در بلخ در يكی از شهرهای افغانستان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. پدرش بهاءولد ملقب به سلطان‌العلما، يكی از بزرگان صوفيه و اعاظم عرفا بود.

مولانا جلال‌الدين محمد بلخی مشهور به مولوی، خداوندگار رومی و ملای روم در ششم ربيع‌الاول سال 604 هـ.ق و دربلخ، يكی از شهرهای افغانستان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. پدرش بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العما، يكی از بزرگان صوفيه و اعاظم عرفا بود و معروف است كه سلطان العما در سال 671 هــ.ق با اعضای خانواده و جمعی از دوستان و مريدان خود بلخ را به مقصد زيارت بيت‌الله‌الحرام ترك نمودند. در هنگام عبور از نيشابور، به ديدار عارف و شاعر نام‌دار عطار رفت و در آن زمان مولانا سيزده يا چهارده سال داشت كه مورد توجه عطار قرار گرفت و گفت‌اند كه عطار علامت بزرگی را در جبين او مشاهده می‌كند و سپس نسخه‌ای از مثنوی اسرارنامه‌ی خود را به او هديه كرده و خطاب به پدر او می‌گويد: «زود باشد كه اين پسر تو، آتش در خرمن سوختگان عالم زند»

مولانا در سن 25 سالگی در همه‌ی علوم متداول آن زمان مانند فقه، كلام، تفسير قرآن و قصص تواريخ اسلامی و اصول عقايد، فلسفه، حديث و ادبيات و ديگر علوم و فنون عقلی، سرمايه‌ی كافی را اندوخته بود و در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايی داشت.

طلوع شمس بر زندگی مولانا (شيخ مفتی ز عشق شاعر شد)

مولانا در آستانه‌ی چهل‌سالگی بود كه در حوالی سال 342 هـ‌.‌ق حادثه‌ی شگرفی در زندگی‌اش رخ داد و بنياد هستی مولانا را به كلی زير و زبر ساخت.

 مولانا‌همه‌ی‌علوم‌زمان‌خود‌رامی‌دانست‌
مولانا در سن 25 سالگی در همه‌ی علوم متداول آن زمان مانند فقه، كلام، تفسير قرآن و قصص تواريخ اسلامی و اصول عقايد، فلسفه، حديث و ادبيات و ديگر علوم و فنون عقلی، سرمايه‌ی كافی را اندوخته بود و در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايی داشت

ايام به آرامی می‌گذشت؛ قونيه در آرامش و سكوت كامل بود؛ مولانا بر سند تعليم و ارشاد و قوم مغول در قتل و تاراج كه ناگاه تركی لاابالی و بی‌پروا و شهرآشوب از راه می‌رسد و دل و جان مولانا را يك سره به يغما می‌برد؛ تركی كه صد فتنه‌ی چنگيز در سر، آتش هزاران دوزخ در دل، جلوه‌ی صدهزار بهار در ديدار داشت.

اين ترك مست «شمس‌الدين ملك‌داد تبريزی» بود كه چون خضر ناگهانی در كشور وجود مولانا ظاهر شد و او را بی‌درنگ مفتون و مجذوب خود ساخت.

درباره‌ی شمس و مولانا و اوايل برخوردشان با هم‌ديگر و گفت‌وگوهايی‌كه با هم داشته‌اند، داستان‌های زيادی نقل شده كه اما همه‌ی آن‌ها بر يك داستان اتفاق نظر دارند كه روزی مولانا با جمعی از مريدان خويش سوار بر اسب، از بازار قونيه می‌گذشت كه ناگهان قلندر ژنده‌پوشی بر سر راه مولوی ظاهر شد و گفت كه «مولانا، مرا سؤالی است» گفت: «بپرس تا از جواب آن همه بهره‌مند شوند» گفت: «محمد برتر بود يا بايزيد» مولانا گفت: «اين چه جای سوال است؟ معلوم است كه محمد چون بايزيد از امت محمد بود، مقام سلطانی و تاج افتخار از بركت پيروی او داشت» قلندر گفت: «پس چون است كه محمد با حق می‌گفت: خدايا تو را چنان كه شايسته مقام توست، نشناختم اما بايزيد می‌گفت: نيست اندر جبه‌ام الاخدا/ چند جويی در زمين و در سما» مولانا از جواب فرومانده گفت: «ای قلندر، تو خود برگوی» گفت: «اختلاف اين دوشخصيت در ظرفيت آن‌ها بود. محمد(ص) را گنجايش بی‌كران و عطش اقيانوس‌آسا بود اما بايزيد به جرعه‌ای مست شده بود و نعره می‌زد: شگفتا كه مرا چه مقام و منزلتی است» وقتی مولانا اين پاسخ را شنيد نعره‌ای زد و به دامن او در آويخت.

شمس در آثار مولانا، گاه اشاره به آفتاب مطلق هستی و ذات اقدس الهی است و گاه اشاره به باطن خود مولانا و حقيقت ذات همه‌ی آدميان است كه همان روح و نفحه‌ی الهی است كه در آدم دميد و فلك و ملك را به سجده آورد و شمس در مكتب عرفان، معلم درس نظر و شهود بود.

 شمس‌در‌آثار‌مولانا،تنها‌شمس‌تبريزی‌نيست
شمس در آثار مولانا، گاه اشاره به آفتاب مطلق هستی وذات اقدس الهی است و گاه اشاره به باطن خود مولانا و حقيقت ذات همه آدميان است كه همان روح و نفحه‌ی الهی است كه در آدم دميد و فلك و ملك را به سجده آورد و شمس در مكتب عرفان، معلم درس نظر و شهود بود

ديدار مولانا با شمس يك پديده‌ی تاريخی، استثنايی و اسرارآميز بود كه زاهد را به ترانه‌گويی مبتلا كرد و غبيت شمس و گريز او از جماعت رياكاران برگی ديگر را در زندگی مولوی ورق زد و مولانا پس از غيبت كبرای شمس، حقيقت را در وجود خود يافت و با جان او پيوست و ديوان خود را به نام او سرود.

غزليات مولانا به ديوان كبير يا كليات شمس معروف است؛ ديوان شمس تنها ديوان شعر نيست، غوغای يك دريای متلاطم طوفان است. ديوان شمس، انعكاس يك روح غيرآرام و پر از هيجان و لبريز از شور و جذبه است و هيچ نكته‌ی الهی يا انسانی برای مولوی بيگانه نيست و او با تمام توان و باورش انديشه‌ی اسلام و وحدت اصلی همه يك فضای روحانی را بسط می‌دهد. رابطه‌ی ميان خدا و ا نسان را به بی‌نهايت می‌رساند و احاديث قرآن در غزليات شمس و جهان‌بينی دينی مولوی در سرتاسر كليات شمس و مثنوی مولوی موج می‌زند:

بوی خوش اين نسيم از شكن زلف اوست

شعشعه‌ی اين خيال زان رخ چون «والضحاست»

تلالو نور آفتاب قرآن و اهل بيت(ع) در آثار مولانا

و مثنوی مولوی اثر عظيمی كه مولوی در شش دفتر و به مدت نزديك به چهار سال انشا كرده است و با وجود اجتناب از هرگونه گزافه‌گويی و خودستايی، آن‌را در عين حال اصول اصول اصول دين و مايه‌ی ‌كشف اسرار و وصول و يقين نشان دهد و اين تعريف، مبالغه و دعوی نيست تعبيری است از اين نكته كه دين هر چند اصولی دارد، اصول اصول آن كشف و يقين است و آن سری است كه در دريای بی‌كران مثنوی معنوی گنجانده شده است.

 مولوی‌مثنوی‌را‌نور‌الهی‌تلقی‌می‌كرد
تلقی مولانا از مثنوی به خاطر اشتمال آن بر دقايق تفسير و سر قرآن كريم است كه گوينده‌ی مثنوی، كتاب خود را به سبب همين اشتمالش بر اسرار و رموز قرآن از منبع وحی «علم من لدن» جدا نمی‌يابد و آن را همچون نوری الهی تلقی می‌كند

در عين حال وقتی مولانا كتاب خود را فقه اكبر الهی می‌خواند پيداست كه آن‌را به صورت يك دفتر شعر نمی‌نگرد و آن‌را يك مجموعه‌ی الهام ربانی تلقی می‌كند و آن‌را از مقوله‌ی علم لدنی می‌پندارد و بحث نيست كه آن‌را به مقام محمدی منسوب می‌نمايد و از طريق قرآن، تلقی علم می‌كند و از روی هوی سخن نمی‌گويد و كلام او را شعر مجرد نمی‌توان خواند و در واقع اين طرز تلقی مولانا از مثنوی به‌دليل اشتمال آن بر دقايق تفسير و سر قرآن كريم است كه گوينده‌ی مثنوی، كتاب خود را به سبب همين اشتمالش بر اسرار و رموز قرآن از منبع وحی «علم من لدن» جدا نمی‌يابد و آن‌را هم‌چون نوری الهی تلقی می‌كند و هيچ اثری در ادبيات دنيای اسلام نيست كه برخلاف رسم معهود مسلمانان بدون نام خدا، از آغاز تا پايان، نغمه‌ای بی‌انتها درباره‌ی عشق به خدا درباره‌ی شور و شوقی كه «نفس‌مطمئنه» برای رجوع به پروردگار خويش دارد باشد؟

مولوی تنها يك عارف و شاعر يك فرقه‌ی روحانی نبود بلكه در باب طبيعت بشر صاحب‌نظر و بصيرتی شگفت بود و برای آنان كه در ماهيت بشر تفكر می‌كنند، حائز كمال اهميت است.

اين شاعر و عارف بزرگ در روز يك‌شنبه ‌سال672ه.ق در سن 68 سالگی به وقت غروب شمس، در مغرب عالم قدس غروب كرد و نامی بزرگ به اندازه‌ی همه‌ی روزگاران از خود باقی گذاشت.