http://www.paymanemeli.com/modules.php?name=News&file=article&sid=744

مقاله: سالروزِ مولانای بلخی

به مناسبت ۸ مهر ( میزان )سالروز بزرگداشت مولانا ـ نوازنده واژه ها

آتی بان




"مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي ، كه بيشتر از وي با نام‌‏هايي چون «مولوی»،«مولانا»و« مولاي روم» ياد كرده و می‌‏كنند، يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آور و ستاره‌‏هاي درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسي است كه در ششم ربيع الاول سال 604 در بلخ (سرزمين خراسان)چشم به جهان گشود و پس از 68 سال زندگي سراسر عشق و شوريدگي پنجم جمادي الاخر سال 672 در قونيه چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در همين شهر زيارتگاه دل‌‏هاي شوريده و عاشقان بيدل شد.


دكتر زرين كوب در مورد تولد اين شاعر بزرگ در كتاب "از ني نامه" گزيده مثنوي معنوي چنين مي‌‏گويد :سراينده بزرگ اين شگرف‌‏ترين يادگار عرفان ايران (مثنوي معنوي) جلال الدين محمد بن بلخي رومي در بلخ در سرزمين خراسان چشم به جهان گشود (604هجري قمري) و شصت و هشت سالي بعد در قونيه، تختگاه سلجوقيان روم ، چشم از جهان فروبست(672)؛پس خواه او را بلخي بخوانند خواه رومي بشمرند در جاي خود درست است، اما حق آن است كه او يك انسان جهاني بود، در محدوده مرزهاي زماني و مكاني گنجايي نداشت.
مولانا دوران كودكي را در كلاس‌‏هاي درس پدر و شاگردانش پدرش بهره‌‏هاي فراوان برد, اما زندگي واقعي او بعنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و ديدار او با شمس تبريزي آغاز مي‌‏شود و از آن پس از بركت انفاس "شمس الدين"، عارفي وارسته و واصلي كامل شد و در اين ديدار چنان آشفته شد كه كلاس درس تعصيل كرد و خود به شاگردي شمس نشست .آشنايي مولانا با شمس را شايد بتوان آغاز شاعري وي دانست.
سوالي كه مولانا را در هم ريخت
دكتر" زرين كوب" در مورد اين ديدار چنين مي گويد:"شمس تبريز"، هنگام بازگشت از مدرسه پنبه فروشان( جمادي آلاخر 642) با مولانا برخورد و با سوالي كه بر او طرح كرد بشدت او را تحت تاثير گرفت. سوال مشكل نبود. طرز طرح آن با صدايي چنان پر هيبت و در بين جمعي طالب علمان جوان كه خاطر شان آماده هر گونه ترديد وتزلزل بود، مولانا را دچار مشكل ساخت. درويشي ناشناس با هيئت و لباس بازاريان عنان استر مولاناي بزرگ شهر را گرفت و با صداي بلند بي بيم و تشويش بانگ برآورد كه: ها, صراف عالم معني, محمد بزرگتر بود يا بايزيد؟
مولانا در جواب لختي تامل كرد پرسيد محمد خاتم رسولان است وي را با يزيد چه نسبت؟ درويش سوال كرد پس چرا محمد ما عرفناك حق معرفتك مي‌‏گويد و با يزيد نعره سبحاني ما اعظم شاني بر مي زند؟
آن گونه كه از مقالات شمس كه مجموعه اقوال اوست بر مي‌‏آيد اول مكالمه كه بين آن‌‏ها رفت همين بود. اين روايت افلاكي مولف جامع‌‏ترين مناقب خاندان مولاناست كه خود از معاصران و دوستداران مولانا و فرزندان اوست و گفته خود شمس هم آن را تاييد مي‌‏كند.
پس روايت ديگر كه افسانه وش و آكنده از كرامات و غرايب است البته در خور اعتماد نيست فقط روايت جامي در خور يادآوري ست كه مي‌‏گويد: مولانا سر كلام محمد و با يزيد را بدين گونه بر شمس باز نمود كه، سخن محمد از سر شرح صدر و استسقاي عظيم روحاني بود و آنچه با يزيد گفت ناشي از آن بود كه عطش اندك داشت و حوصله‌‏اش اندك بود بر وفق اين روايت درويش تبريزي نعره‌‏اي بزد و بيفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمان داد تا او را به مدرسه بها ولد بردند و در آنجا بود كه بين آن‌‏ها صحبت روي داد و صحبت روحاني به دوستي كشيد ومنجر به آن شد كه روزها و هفته‌‏ها روز و شب با او به خلوت نشست و در ‏آن خلوت غير را مجال ورود نماند.
در اين روزها خلوت بود كه شمس مولانا را از مركب غرور عالمانه‌‏اي كه داشت فرود آورد، به او حالي كرد علم و دفتر و اوراق طالب حق را از حق باز مي‌‏دارد، اشتغال به بحث و تكرار علم فايده‌‏اي ندارد، علم آن است كه به معلوم رسد، اگر انسان را از خود باز نستاند و در ظلمت غرور عالمانه رها كند - جهل از آن علم به بود صدبار
تا ثير شمس بر مولانا آنقدر زياد بود كه مسير زندگي شاعر و عارف قونيه را تغيير داد و زماني كه" شمس" قونيه را ترك كرد و به دمشق رفته بود،"عشق و فراق سلطان العلما قونيه را شاعر كرده بود. او به جاي درس و وعظ و فقه و حديث كه در مدرسه‌‏ها القا مي‌‏كرد در خانه خلوت گزيده بود, شعر مشتاقانه به دمشق مي‌‏فرستاد و با اصرار و الحاح بازگشت آن محبوب بي‌‏همانند را مطالبه مي‌‏كرد.
كلام مولوي ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين كلام ساده، فصيح، منسجم، گاه در نهايت علو و استحكام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشني و دور از ابهام است. مولوي در استفاده از تمثيل‌‏ها و قصه‌‏ها ي متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاعات او نه تنها در دانش‌‏هاي گوناگون شرعي، بلكه در همه مسايل ادبي و مشكل‌‏هاي عرفاني و فرهنگ عمومي اسلامي حيرت انگيز است. كلام گيرنده وي كه دنباله سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تاثير آنانست‌‏، شيريني و زيبايي و جلايي خاص دارد و در درجه‌‏اي از دلچسبي و دل انگيزيست كه عارف و عامي و پير و جوان را با هر عقيدت و نظري كه باشند بخود مشغول مي‌‏سازد. مولانا در سال‌‏هاي اخير از جمله شاعران بزرگ جهان است كه بيشتر از همه درآمريكا و اروپا مورد توجه قرار گرفته و كتاب‌‏ها او از پرفروش ترين آثار بشمار مي‌‏رود.
مهمترين اثر منظوم مولوي "مثنوي" شريف است كه در شش دفتر و حدود 26000 بيت دارد. در اين منظومه مولانا مسايل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده وهنگام توضيح به ايراد آيه‌‏ها و حديث‌‏ها ويا تعريض بدان‌‏ها مبادرت جسته است .دومين اثر بزرگ مولوي"ديوان كبير" مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست ، زيرا مولوي بجاي نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل‌‏هاي خود نام مرادش شمس الدين تبريزي را آورده است. . غزل‌‏هاي مولانا مملو است از حقيقت‌‏هاي عالي عرفاني و درياهاي جوشانيست از عواطف حاد و انديشه‌‏هاي بلند. سومين اثر منظوم مولوي « رباعيات» اوست. از مولوي اثرهايي نيز به نثر باقي مانده كه داراي اهميت بسياري است، و آن شامل مجموعه " مكاتيب" و"مجالس" او و كتاب "فيه مافيه" است.
وفات مولانا جلال الدين در پنجم جمادي الاخر سال 672 اتفاق افتاد. مرگ وي در قونيه به‌‏صورت واقعه‌‏اي سخت تلقي شد، چندان‌‏كه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازه او را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاء الدين ولد بخاك سپردند و اكنون به"قبه الخضراء" معروفست.
به ياد اين شاعرِ عارف ابياتي از "ني نامه" او را باهم مرور مي‌‏كنيم:
بشنو اين ني چون شكايت مي‌‏كند
از جدايي‌‏ها حكايت مي‌‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌‏اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‌‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بريد
پرده‌‏هاش پرده‌‏هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كي ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كي ديد
ني حديث راه پر خون مي‌‏كند
قصه‌‏هاي عشق مجنون مي‌‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
گر بريزي بحر را در كوزه‌‏اي
چند گنجد قسمت يك روزه‌‏اي

منابع:
- تاريخ ادبيات ايران / تاليف دكتر ذبيح الله صفا
-از ني نامه(گزيده مثنوي معنوي)/ انتخاب و تو ضيح: دكتر عبدالحسين زرين كوب و دكتر قمر آريان