http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=9185 

" تنها كلمه است كه مي ماند"  و اين سخن چه مايه از راستي و حقيقت كه با خود ندارد ،  كلام و سخن، نه تنها خود ماندگار است كه راز جاودانگي را نيز با خود به همراه دارد . شايد از آن رو كه سخن حاصل انديشه و قلم است و خداوند بر قلم و برآنچه مي نگارد قسم ياد مي كند ( ن والقلم و ما يسطرون ) ، و چه بسا اين قسم خود سرآغاز بركتي است كه بر سرزمين سخن و انديشه هر دم مي بارد اگرچند ، آنچه به ظاهر مي نمايد ، جز اين باشد – سختي و صعوبت زندگي آنان كه از راه قلم خويش مي زيند ، تحمل ناپذيري وخوش نداشتن هماره قدرت ها، سخندانان و انديشمندان را - . چه بسيارند كساني كه جاودان شدند و به نام نيك  شهره ، نه با توسل به كشورگشايي ها و فتوحات و يا قدرتمندي ها و ثروت ها كه در سايه انديشه اي نيك در جامه سخني خوش ، يا فكري بلند در قالب كلامي شيوا . نمونه هاي اين كسان را در تاريخ ادب ايران به فراواني و وفور مي توان جست و يافت كه نامشان و فراتر از آن ، راهشان در اذهان جستجوگران معاني بلند و متعالي ، جاودان مانده است . بسيار كسان را مي يابيم كه در بيش از يك هزار سال قبل زيسته اند ولي چنان در زيستن كوتاه خود از سالها و قرن ها گذشته اند كه افكارشان هنوز به كار انسان ره گم كرده مي آيد . نامه هاي عين القضات همداني - در اوايل قرن چهارم مي زيسته و به جواني ، در سي و دو ، سه  سالگي " شمع آجين " شده - همچنان راهنماي جويندگان عرفان و انديشه است .

به گزاف نخواهد بود اگر بگوييم ، ماندگارترين و درخشان ترين اين بزرگمردان ، حضرت مولانا جلال الدين محمد بلخي است ، كه با افكار بلند و با دايره المعارف عرفان ايراني – اسلامي خويش ( مثنوي معنوي ) نه تنها در تاريخ انديشه ايران كه در تاريخ انديشه دنيا تابنده و جاودان است و هنوز هم با گذشت هشت سده از ايام زندگي او، آراء و نظراتش انسان عصر پيشرفت و تكنولوژي را به حيرت وامي دارد . به راستي و به كدامين دليل كلام اين راست مردان با گذشت اين همه سال كهنه نشده است ؟. به چه علت هنوز مي توان از اشعار مولانا لذت برد و گاه كه نه ، در بسياري موارد براي درك آنچه گفته به شرح هاي عريض و طويل بر اشعار او نياز است؟ " اقبال عظيمى كه مردم دنيا در اين ساليان‏اخير به مولانا كرده‏اند سِرّش چيست؟ مولانا چه دارد كه بر دل مردم امروز دنيا مى‏نشيند يا مردم‏امروز دنيا چه مى‏خواهند و چه مى‏جويند كه پژواك آن را در كلام مولانا مى‏ يابند. البته نمى‏توان‏گفت كه اين مردم همه آثار مولانا را خوانده‏اند و يا درست خوانده‏اند و درست فهميده‏اند اما اين‏قدر هست كه يك احساس مبهم همدلى با او دارند. روح زمان به گونه‏اى مبهم به سوى مولانا جذب مى‏شود." (1)

آنچه در شعر مولاناست ، روح مواج لطيفي است كه هر انساني را به خود فرا مي خواند ، انسان امروز ، قلمرو خارج و مرزهاي جهان را در نورديده ، ولي آيا به همان ميزان در عالم درون و كشف اقليم جان نيز كوشيده و موفق شده است ؟ انسان اعصار پيشين همواره با دو مجهول دست به گريبان بوده : عالم بيرون و عالم درون . روزگاري كه بر هر دو نادان و جاهل بود ، اين ساحران و شمنان بودند كه به مجهولات آدمي با اوراد و اذكار پاسخ مي گفتند ولي جان تشنه و ذهن آشفته او را آبي ديگر نياز بود ، با ورود به عرصه تعقل و انديشه، آدمي ابتدا و پيش از آنكه بر عالم مادي وقوف يابد بر جهان معنا و جان خويش ، بر حوزه انديشه و ايمان وقوف يافت ، شعرا و فلاسفه بزرگ  شرق و غرب همه متعلق به اين دورانند ، ولي با شروع دوره رنسانس به يكباره انسان از جهان معنا دست شست و به كشف پديده هاي مادي رو آورد ، و در اين غفلت چندان پيش رفت كه امروزه دريافت اشعار آن شعرا و گفته هاي آن فيلسوفان جز به مدد شرح بر آنها براي ما قابل فهم نيست .  " ما امروز با جهان مولانا فاصله گرفته‏ايم و اين فاصله تاريخى، فاصله كوچكى نيست و جهان ما، جهان متفاوتى است و جد و جهد بسيار مى‏خواهد كه خودمان را به او نزديك كنيم و بهترين كسى كه مى‏تواند اين نزديكى را فراهم كند، خود مولاناست " (2)

شايد انسان امروز آرمانشهري را كه آرزومي كند و يا راه رسيدن به آن را مي جويد در اشعار مولانا مي يابد و يا شرح اندوه سنگين خويش را در همان اشعار با شيوه اي نغز و دلكش مي خواند . " انسان امروزى وقتى اين شهرهاى درندشت بى ‏در وپيكر و پر ازدحام و پرغوغا و پرتنش و پرگند و دود و دم و آلودگى‏ها و بيمارى‏ها را مى‏بيند بى‏اختيار مى‏خواهد چون مولانا فرياد برآورد كه:

 

اندرين شهر قحط خورشيد است

سايه شهريار بايستى‏

شهر سرگين ‏پرست پُر گشته ‏ست‏

مشكِ نافه تتار بايستى‏

   

وقتى گروه گروه آدميان را مى‏بيند كه در چرخه پرتب و تابِ شتابان و بى‏امانِ زندگى در كمين ‏يكديگر ايستاده‏اند و روز و شب براى همديگر پاپوش مى‏دوزند، پوستين هم مى‏بَرند و پوست‏هم مى‏درند، دلش مى‏گيرد و فغان مى‏كند:

 

زين همرهانِ سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستمِ دستانم آرزوست

دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر

كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست‏

گفتم كه يافت مى‏نشود جسته‏ايم ما

 گفت آن كه يافت مى‏نشود آنم آرزوست‏ "(3)

 

مولانا از گفتني هايي سخن رانده كه هماره براي آدمي دلنشين است، چرا كه روحش گرايش به پاكي ها و زيبايي ها دارد ، عرش آشيان است و در هواي آن ديار مي گدازد ، ني خشك فغان كننده اي است كه از دوري نيستان مي گريد ؛ و مولوي خود نواي آن ني محزوني است كه از فراغ نيستان مي نالد و در هواي بازگشت به آن مي سوزد و داستان مي سازد .  در مثنوي مولوي براي سخن گفتن با معبود نيازي به ادعيه و آداب و رسوم خاص نيست ، مولوي در اشعار خود بشارت مي دهد كه مي توان چون آن چوپان روستايي ساده دل پاك ايمان به زبان خويش و از دل با خدا راز گفت و مطمئن بود كه خدا آن ستايش را نه تنها مي پذيرد كه مي پسندد . مي توان در مثنوي ، شور ايمان و اخلاص عمل يك عالم  دين و عارف سالك را با انديشه هاي مصلحي اجتماعي و معلمي اهل مدارا همراه ديد . مولوي عالمي ديندار است كه بر اعتقادات ديني خود پاي مي فشرد و چون غزالي " عارف خائف " است ، ولي اينها همه پيش از ملاقات با شمس است ، چراكه شمس با تابيدن بر دين و دنياي مولانا ، او را به " عارف عاشق " بدل مي كند ." تحولى ... از عرفان زهدى به عرفان عشقى.  خود مولوى هم در اين باره مى‏گويد كه: سجاده ‏نشين باوقارى بودم/ بازيچه كوى كودكانم كردى "(4) اين مولوي است كه زهد و سجاده و درس وبحث را ، مقام بلند علمي و ديني را به يك باره در پيشگاه " حضرت عشق " به قربان مي برد و مگر نه اينكه در راه خدا انفاق و قربان به جز عزيزترين ها نيست و مولوي نيز به راه قرآن مي رود و عزيزترين هاي خويش را كه وقار و سنگين جاييِ پيرِ عابدِ زاهدي است در پيشگاه حق فدا مي كند. از اين روست كه اشعار مولانا آكنده از عشق است ، او از هر آنچه داشته ، تهي گشته و از چشمه شور و مستي به وفور نوشيده است " اگر بخواهيم اعمال مولانا را در يك كلمه توصيف كنيم همان به كه بگوييم  خوش مردى بوده است. چراكه غم نمى‏شناخته و سراپا آكنده از شادى و خرمى بوده است كه اين شادى و خرمى هم خود محصول وصال بود. برخلاف شاعران ديگر ما كه عموماً شاعران فراق بودند، ابتهاج از وصال در روح مولانا و در سخنان نغز او موج مى‏زند." (5) زندگي مولانا همچون سرود پرشور روحي سركش است كه با فراز و فرودهاي عرفاني ـ حماسي سرشته شده باشد. " مولانا در ساحت‏آفرينش فكرى و هنرى از سرآمدان و برجستگان عالم است و خصيصه اصلى شاهكارهاى تفكرو هنر آن است كه سر از چنبره زمان و مكان برمى‏كشند و در هر دور و زمان مى‏توانند با مردم آن‏دور و زمان همزبان گردند. قابل بازخوانى و بازشناسى هستند. مولانا را كه شهسوار عرصه‏خلاقيت است بايد از نو خواند و از نو شناخت" (6) كاري كه متاسفانه در ميان ملتي كه افتخار هم ميهني با اين بزرگمرد ، دارند كمتر ديده مي شود . به راستي كداميك از ما مثنوي معنوي يا ديوان شمس را خوانده ايم ؟ كداميك از ما لحظه اي در آن بحر عميق غوطه خورده ايم ؟

خوشبختانه براي آن دسته از علاقمنداني كه آشنايي با اين دايره المعارف بزرگ عرفاني و ساير آثار مولانا را خواستارند، كتب فراواني در تصحيح ، تشريح و خلاصه اين آثار فرهم آمده است . نخستين خلاصه اي كه از مثنوي تنظيم شده متعلق به قرن نهم است  " چكيده مثنوى كه ملاحسين كاشفى در قرن 9 و اوايل قرن دهم پديد آورد، شايد بهترين خلاصه‏اى از مثنوى باشد كه تاكنون پديد آمده است."  (7) اين خلاصه از آن رو كه به زمان مولوي نزديك و بالنتيجه به زبان او نيز آشناست بهترين و گزيده ترين خلاصه ها ي مثنوي است .

مولانا شاعر عرفان و اشراق است و در نتيجه از اسلاف خويش يعني غزالي و عطار بسيار آموخته است ، لذا آن كه در صدد دريافت سخن مولوي است ابتدا بايد با اشعار و متون عرفاني در ادبيات فارسي آشنا شود . علاوه بر اين " مثنوى يك كتاب بسيار جدى است؛ هم معناً و هم لفظاً و حقيقتاً اگر كسى به جد كمر همت نبندد و عزم قطعى بر فهم كلام اين بزرگ نورزد، از دريافت مراد عاجز خواهد ماند. پاره‏اى پيچيدگى‏هاى لفظى در مثنوى هست و از آن بالاتر در معنا، كه اينها بايد قدم به قدم برداشته شود تا آدمى به كعبه مقصود نزديكتر شود" (8) تعدادي از كتاب هايي كه در فهم و شناخت بيشتر اشعار و احوال مولانا مي تواند خواننده را ياري رساند در زير مي آيد ، بادا  كه براي جويندگان ، راهگشا باشد .

مولوي نامه يا مولوي چه مي گويد تاليف مرحوم جلال همايي كه شرح مختصر و البته بدون تدويني بر مثنوي است و خواننده مي تواند در اين مجموعه نكات نغز فراواني بيابد.

پله پله تا ملاقات خدا  تاليف دكتر زرين كوب است . ايشان خود عشق فراواني به مولوي داشتند و تحقيقات دامنه داري نيز در اين باره انجام دادند. اين كتاب شرح احوالات كودكي به نام جلال الدين محمد است كه در بلخ زاده شده و طي ساليان تلاش و مشاهده و ادراك به مولانا تبديل مي شود.

از شرح هاي مفيدي كه بر مثنوي نگاشته شده است مي توان به شرح نيمه تمام  دكتر فروزانفر اشاره كرد و توسط دوست و همكار ايشان دكتر شهيدي به اتمام رسيد.

شرح مفيد ديگري كه فهم مثنوي را در گام اول ساده مي كند شرحي است كه  دكتر استعلامي بر اين كتاب عظيم نگاشته اند، توضيحات اين كتاب طولاني نيست و مشكلات اوليه را از پيش پاي فهم خواننده بر مي دارد.

آقاي كريم زماني  شرح عاشقانه و مفصلي بر مثنوي نگاشته اند كه براي خوانندگان مي تواند مفيد واقع شود .

شرح  ملا هادي سبزواري  بر مثنوي با استفاده از " مشرب عرفانى ابن عربى و مشرب فلسفى ملاصدراى شيرازى " تنظيم شده است .

شرح نيكلسن  شرح مشهوري بر مثنوي است ولي" شرح به معناى متعارف كلمه نيست؛ يعنى بيت بيت آنها را ترجمه و شرح نكرده. ثانياً در بعضى از جاها ايشان به ادبيات كلاسيك اروپا، يونان و روم، اشاره كرده و توارد خاطرها و مشابهت‏ها را نشان داده است ، اين كتاب براى محققان كار بسيار خوبى است، اما به كسانى كه آغاز به خواندن مثنوى مى‏كنند، كمكى نمى‏كند "

نقد و تفسير مثنوي در كتاب تمثيل در شعر مولانا و همچنين تصحيح مثنوي بر اساس نسخه قونيه و كتاب قمار عاشقانه شمس و مولانا تاليف دكتر عبدالكريم سروش در شرح مثنوي و تفسير عشق در ادبيات فارسي كتاب بسيار ارزشمندي است .

البته آنچه گفته شد تنها كتاب ها و شرح هايي  بر مثنوي معنوي است و نبايد ديوان شمس و كتاب فيه ما فيه مولانا را كه حاوي داستان هاي عرفاني است مغفول نهاد . به هر حال گنجينه هاي يك ملت تنها آن اشيائي نيست كه در موزه هاي نگهداري مي شود و يا ذخايري نيست كه در خاك و اعماق زيمن آن خاك و بوم نهفته است ، درعين حال كه بايد در حفظ و نگهداري اين منابع خداداد كوشيد بايد در شناخت گنجينه هاي عظيم معنوي نيز سعي وافر مبذول داشت . به راستي آيا مي توان پس از قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه، كتاب ديگري را همانند مثنوي معنوي يافت كه حاوي نكات نغز و معاني باريك باشد ؟ زندگي كردن با مثنوي و دم زدن در هواي آن زندگي تازه و سراسر شور و عشقي را به همراه خواهد آورد . امتحان كنيد .

 

سايت تبيان - فريبا کاظم نيا 

پي نوشت ها :

  1. نشريه بخارا ، شماره 33، موحد ، محمد علي ، " نياز هاي وجودي انسان معاصر و انعكاس آن در كلام مولانا"

  2. از وبلاگ سيد ابوالحسن مختاباد  ،" نقد شروح مثنوي ، گفت وگو با دكتر عبد الكريم سروش "

  3. نشريه بخارا

  4. گفتگو با عبدالكريم سروش

  5. همان

  6. نشريه بخارا

  7. سروش

  8. همان