قصهی بط بچگان کی مرغ خانگی پروردشان
http://www.aftab-magazine.com/articles/2007101.html
مولانا که دلش شرابخانهی عالم بود و بادههای جهان مست از او، قرنها قبل روزی که در جمع محدود اصحاب خود مثنوی را میسرود، بصیرانه میدید که متاع آن جهانیش عالمگیر خواهد شد و میگفت
جویباری که مولانا جاری ساخت از پس غبار هفت قرن همچنان پرطراوت ماند و امروز نه جویی که بحری است. همعصران ما اما غوطهوری در بحر اندیشههای آن رستخیز ناگهان و آن رحمت بیمنتها را چندان سهل نمییابند. نه فقط از آنرو که غوطهوری در آن بحر جسارتی میطلبد که با آموزههای حقیرپرور و جسارتستان عصر ما سازگار نیست. چنان که مولانا خود ميگفت:
این هست، اما آنان که خطر میکنند و دل به دریا میزنند نیز گاهی خود را در ميانه گردابی میبینند که رهایی از آن سهل نیست. مثنوی در همان نگاه اول پر است از قضاوتهایی در باب زنان که با قضاوت امروز ما سازگار نیست.
و باز برعکس آموزههای حقوق بشری امروز که آدمی را برتر از اندیشه مینشانند و انسان را صرفنظر از افکار و اندیشههایش مستوجب حرمت میشمارند، مولانا اندیشه را برتر از آدمی میبیند و کسانی را بهسبب باورهایشان از دایرهی انسانیت خارج میداند.
بر این فهرست باز هم میتوان افزود. اما اینها هیچکدام اصل سخن ما نیست. از هر آنچه مولانا در تحفیف زنان، و در برتر شمردن اندیشه نسبت به انسان، و خرد شمردن علوم تجربی گفته است میتوان قراٰئت متفاوتی ارائه کرد که با باورهای بشر امروز چندان در تناقض نیفتد. در هیچیک از این موارد راه تفسیر و تأویل بسته نیست. از آن گذشته، هیچکدام از این موارد از مقومات اصلی جهان مدرن نیستند. این فهرست را اما اگر ادامه دهیم به موردی بر خواهیم خورد که رستن از آن دستگم با تفسیر و تأویلهای ساده امکانپذیر نیست.
عقلمداری از ارکان جهان مدرن است، چنانکه کسانی مدرنیسم را عصر حاکمیت خدای عقل خواندهاند. میتوان جهان مدرنی را تصور کرد که حقوق بشری متفاوت با حقوق بشر رايج در آن جاری باشد. اما نمیتوان جهان مدرنی را در نظر آورد که عقل انتقادی را به رسمیت نشناسد.
حال نگاهی به مفهوم عقل در مثنوی بیفکنید تا سهمگینی گردابی که انسان مدرن را از غوطهوری در اندیشههای مولانا به هراس میافکند آشکار شود. مولانا البته عقل را به عقل جزوی و کلی (عقل عقل) تقسیم میکند و با عقل کلی بیمهر که نیست هیچ، این جهان را فکرتی از آن میداند.
و
اما گفتن ندارد عقلی که محور جهان جدیدست نسبتی با این عقل کلی ندارد و بلکه بیشتر به همان عقل جزوی شباهت دارد که ظاهراً مولانا با آن بر سر مهر نیست.
عقل جزوی با عشق بر سر جنگ است و مولانا البته که در نزاع عقل و عشق، جانب عشق را میگیرد.
مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است و عقل را یارای فهم و شرح عشق نیست.
و چنین است که مولانا فتوی به قربان عقل در پای عشق میدهد.
عشق اما یگانه معبدی نیست که باید عقل را در آستانش قربان کرد. وقتی که پای امر مقدسی در میان است مولانا گویی کمترین حجیتی را برای عقل به رسمیت نمیشناسد.
و باز
مصطفی اندر جهان آنگه کسی گويد ز عقل
یا
از این برتر گویی حتی اگر از امر مقدس هم گذر کنیم و به عرصهی امور کاملاً عرفی و اینجهانی هم برسیم، باز عقل بسته و وابستهی امر مقدس است و فارغ و آزاد از آن ره به هیچ گجا ندارد
تجربهی تاریخی تلخ ما در این دیار گواه است که آنگاه که فتوای قربان کردن عقل درمیرسد قلیلی عقل را بهپای عشق قربان میکنند و کثیری عقل را بهپای جهل. مثنویشناسان جهلستیزی که سودای غوطهوری در بحر اندیشههای ژرف مولانا را دارند باید قرائتی از مفهوم عقل در مثنوی ارائه کنند که به کار همان کثیری بیاید که اهل عشق نیستند. برای اهل عشق اما بحر اندیشههای مولانا خود خونبهای عقل قربانشده را ضمانت کرده است.