http://arjahandide.persianblog.com/

اي سعادت بخش جان انبيا       يا بكش يا باز خوانم يا بيا

         حقـا كه مـولانا تواي ! مولاناي ما خداونـدگار اعـتماد به نفس و بلكه ‌‌«عزت نفس» است. جاي جاي مثنوي معنوي او از اين تذكر سرشار است كه اي انسان تو اين تن نيستي٬ تن تو اسب توست و تو نوري ٬ اين جهان آخُر اسب توست و قطعا غذاي سوار غذاي اسب نيست. تو نور و سروري ، تو خليفه ي خدايي ، تو نفس خدا جويي ، تو كسي هستي كه « عالم به تسخير توست » و جهانيان مسخر وجود تو شده اند . ابر و باد و مه و  خورشيد و فلك همه محتاج روي زيباي تو هستند و بر وجود تو حسرت مي خورند . مي گلگونه در خمره جوشش مي كند؛ آن جوشش، اشتياق ِ مي است تا به دهان و حلق زيباي تو راه يابد در اينجا مِي مانند عاشقي است كه براي وصال محبوب كه تو باشي دست به كار شده و خود را به فريبنده ترين حالت به تو مي نمايد تا مگر افسونگري او كارگر شود و به وصال تو برسد.

هيچ محتاج مي گلگون نه اي             ترك كن گلگونه٬ تو گلگونه اي

اي رخ گلگونه ات شمس الضحي        اي گداي رنگ تو گلگونه ها

باده كاندر خمره مي جوشد نهان        زاشتياق روي ِ تو جوشد چنان

اي همه دريا! چه خواهي كرد نم؟         وي همه هستي! چه مي جويي عدم؟

تو خوشي و خوب و كان هر خوشي   پس چرا خود منت باده كشي؟

تاج كرمنا ست بر فرق سرت             طوق اعتيناك آويز برت

جوهر است انسان و چرخ او را عرض   جمله فرع و سايه اند و تو غرض

اي غلامت عقل و تدبيرات هوش        چون چنيني خويش را ارزان فروش

       زيـبا روي عالم اي انسان ! تو موجود ديگري هستي  موجودي قابل ستايش كه اينقدر شايستگس دارد كه تمام ملائك بر پاي او سجده مي زنند. گمان مبر كه مقام ملائك پايين است. چرا خدا از كوه و حيوانات و نبـاتـات و ماه و خورشيد نخـواست كه به پـاي انسان سـجده كنند ؟ يا چـرا خدا از همه ي موجـوداتـي كه آفـريده است اعـم از مـلائـك و ديگر مخـلوقـاتـش نخواست كه تو را ستـايـش كنند ؟  اين بدان معـنـي است كه جايگاه مـلائـك در نزد خـدا جايگـاهي بس عـظيـم است و دست نيافتني . چرا كه هر ه بيند روي دوست ، قـرين رحمـت اوست .در قياسي بين خود انسانها چرا افرادي نـورانـي و دوست داشتني هستند و افرادي نحـس و بي ارزش و قابل ترحم ؟ علت آن نورانيت ، نزديك بودن به وجود مقدس نور لايتناهي است . پس خـوش به حال مـلائـك كه با خداوندي اين چـنين با عظمت و زيبا قرين هستند. جبرئيل با خدا الفـتي دارد و عزرائـيل نيازي . بس بلند است جـايـگاه و مقام ملائك در  درگاه خدا . نكته اينجاست كه خداوند با آفرينش انسان و دميدن روح خود در اين كالبد خاكي نه از زمين نه از زمان نه از زمين و آسمان  بلكه از بهترين موجـوداتـش خواست تا به اين تازه به درگاه آمده – تو -  سجده كننـد و مقام بالاي او را ستايش كنند .

اي انسان جايگاه تو كجا ها كه نيست ؟!

       داستان آفرينش انسان به دست خداي عـزوجـل داستاني شگرف و عبرت آموز است. اينها كه مي گويم اسرار است  نه كه بگويم خدا كم ارزش است كه خداوند را پيمانه اي براي سنجيـدن ارزش نيست بلكه هدف اين است كه تو خود بداني كه كجا ايستاده اي و با چه وجود نازنيني هم آغوشي  مي كني !

       خداوند تنها بود . در ميان همه ي مخلوقاتش موجودي نبود كه بتوان به او آنچنان كه بايد باليد و افتخار كرد . خدا – جل جلاله – مي خواست آيـينه اي داشته باشد تا وجود زيباي خود را در آن نقاشي كند . يكي مثل خودش .  لاجرم دست به كار شد« كن فيكوني كرد» و دست به خلقت موجودي زد كه خود مي دانست چه وجود زيبايي خواهد بود  . ذره ذره٬ آهسته آهسته٬ نرم نرمك مي ساخت و حكاكي مي كرد و هنر مي باريد . جسم انسان كامل شد . ملائك گفتند : چه زيبا موجودي آفريدي اي پروردگار بي همتا . ملائك متعجب بودند كه خداي عز وجل با چه شور و شوقي دست به كار است !

 خـدا گفت : صبر كنيد. اين كه شما را متـعجب كرده است  هيچ نيست . آنگاه اين جسم بي جان را بلند كرد ودر آغوشش كشيد. آنگاه لبـانش را بر روي لبـان آدم گذاشت و از روح مبارك خود در او دميد . انسان(تو) متولد شد . چشمانش را بــاز كرد و چه لحظه ي زيبــايي بود آن لحظه كه چشم در چشم خدا بود. خوش به حالت اي انسان كه اولين نـگاهــت به ديـدنـي تـرين منـظـره گـشـوده شـد .

چشمان خشك و بي روح انسان از اين ديدار پر از نور ِ اشك شد.- شد اشك روان از منظر من -  خداوند عزوجل به انسان زباني را آموخت كه رمزي بود بين خود و انسان(تو) كه نشانه اش اشك است.

اي خدا سنگين دل ما موم كن              ناله ي ما را خوش و مرحوم كن

     آنگاه به انسان(تو) گفت : اي عزيز دلم! اي زيباي من! اي جان و دل من! قرباني من!  بدان كه هرگز و در هيچ زماني تو را از آغوشم رها نخواهم كرد.« من از رگ گردن به تو نزديك تر هستم» و تو با مني در همه حال و همه جا .

      سپس خدا هديه تولدش را به انسان داد. انسان مشتاق بود كه بداند در اين بسته چيست ؟ اين با ارزش ترين چيزي است كه او خواهد داشت  "هديه اي از طرف خداي متعال و معشوق لا يزال" چه چيز مي تواند اين ارزش را داشته باشد كه "خدا" آن را به عنوان هديه به عزيز ترينش (تو) بدهد؟

بله آن هديه "زندگي" بود.

    عزت نفس اين است كه تو بداني و همواره به ياد داشته باشي كه چه كسي هستي و براي چه وجود  داري و چه خواهي كرد . به ياد داشته باشي آن ايام را كه در گلشن فغاني داشتي ٬در ميان لاله و گل آشياني داشتي٬ گرد آن شمع طرب مي سوختي پروانه وار پاي آن سرو روان اشك رواني داشتي ! و پيوسته به دنبال آن باشيم كه قدر هديه مان و قدر خودمان را بدانيم  تا روزي كه  به آن وجود پيوندي دوباره و از نوعي ديگر داشته باشيم.

عاشق بودن را از "مي" بياموزيم.

درسي از عاشق به معشوق...

        و تاسف به آن انسانهاي غافلي كه  تمايزي بين خود با بدن خود نمي گذارند و نورانيت و روح ملكوتي خود را اسير اين تن و طعام و فريب دنياي بي ارزش مي كنند. فلسفه ي روزه و رمضان نيز همين است كه بداني اين تن اسب توست و غذاي اسب غذاي سوار نيست.

  باشد كه همه ما موفق شويم دهاني ببنديم تا دهاني بگشاييم ...

             نون نخوريم شايد بتوانيم نور بخوريم

در پايان اين ابيات را به تمام شما عزيزان دل خدا تقديم مي كنم

كيست آن يوسف؟ دل حق جوي تو                     چون  اسيري بسته  اندر كوي تو

جبرئيلي را  بر  اُستَن(1) بسته اي                      پرّو بالش را به صد جا خسته اي

پيش   او   گوساله    بريان   آوري                       گه  كشي  او  را به كهدان   آوري

كه بخور! اين است ما را لوت و پوت(2)                 نيست   او  را  جز   لقا الله   قوت

زين   شكنجه  وامتحان٬  آن  مبتلا                       مي كند  از  تو  شكايت  با  خدا

كاي خدا! افغا ن از اين گرگ كهُن                         گويدش  نك  وقت  آمد  صبر كن

داد ِ تو   واخواهم  از   هر بي خبر                         داد   كه دهد   جز خداي دادگر؟

او همي گويد كه  صبرم شد  فنا                          در  فراق  روي  تو  يا  ربنا

احمدم!  در مانده در دست يهود                         صالحم!   افتاده  در  دست  ثمود

اي  سعادت  بخش  جان  انبيا                          يا بكش  يا  باز  خوانم  يا  بيا

 

حق همي گويد كه آري اي نَزه (3)                    ليك بشنو  صبر آر  و  صبر به

صبح نزديك است٬ خامش٬ كم خروش                "من همي كوشم پي تو  تو مكوش" ... 

    دفتر سوم