گفتارى درباره حج از منظر عارفان

ستيز با عادت پرستى
بخش دوم و پايانى
 
اشاره:
پاره نخست ازگفتار حاضر روز سه شنبه انتشار يافت. دكتر آرش نراقى مؤلف اين مقاله، در آن بخش با اتخاذ رويكردى تحليلى ـ عرفانى كوشيد حكمت تعبيه مناسك را در آيين هاى دينى بازگو كند و كاركردهاى شعائر و مناسك را برشمارد. در بخش حاضر سخن مؤلف حول اين نكته خواهد گشت كه معانى نمادين حج چيست
گروه انديشه

معلمان دين و عرفان به ما شيوه هاى مختلفى آموخته اند تا از تبديل عبادات به عادات جلو گيرى كنيم. براى مثال، گفته اند كه در نمازهاى خود آيات متنوعى از قرآن را بخوانيد. يا محل عبادت خود را گه گاه تغيير دهيد. يا گاهى با انجام مستحبات، واجبات خود را هم دل انگيزتر كنيد. پاره اى از عارفان ما گوش سپردن به موسيقى و رقص و پايكوبى (سماع) را هم از شيوه هاى مؤثر براى طراوت بخشيدن به روح دانسته اند، طراوتى كه روح سالك را در نيايشها و مناسك شرعى نيز تر و تازه نگه مى دارد.
از آنچه تاكنون بيان كردم، چند قاعده كلى درباره عبادات به دست مى آيد:
(۱)  بايد ميان شكل و محتوا، گوهر و صدف، وظاهر و باطن عبادات تفكيك قائل شد.
(۲)  ظاهر مظهر باطن و حافظ آن است. بنابراين، ظاهر را هميشه بايد خادم باطن ديد.
(۳)   ارزش باطن در سلوك معنوى ذات است، اما ارزش ظاهر عبادات فرعى و تبعى.
اين به آن معنا نيست كه ظاهر را رها كنيم؛ بلكه بدان معناست كه نبايد اصل را با فرع اشتباه بگيريم. ظاهر تا آنجا ارزش دارد كه در خدمت باطن باشد. اگر عبادات از باطن خود تهى شوند عادت هستند نه عبادت، و به لحاظ سلوكى نه فقط سودمند و شكوفاننده نيستند، كه گاه روح سالك را پژمرده و خموده مى كنند.
*** 
اكنون خوبست نكاتى را هم درباره معناى نمادين حج از منظر عارفان عرض كنم. در نگاه عارفان، عبادات ما، از جمله، بيانى نمادين از پاره اى حقايق دينى و معنوى است. از نظر ايشان «حج» نيز از اين قاعده مستثنى نيست.
عارفان ما دو نوع حج را از هم تفكيك كرده اند: يك حج قصد كوى دوست است. اين حج عوام است. يك حج ميل روى دوست است. اين حج خواص است. گروهى به ديدار خانه مى روند و گروهى به ديدار صاحب خانه.
به تعبير ديگر ما يك كعبه گِل داريم و يك كعبه دل. كعبه گل وقتى ارزش دارد كه ما را به كعبه دل برساند. كعبه گل قبله خلق است و كعبه دل تجليگاه حق، كعبه گل خانه خداست و كعبه دل خداوند خانه است. اولى حج خانه خليل است و دومى حج حرم جليل. اين دو حج به كلى متفاوتند. مولوى مى گويد:
حج زيارت كردن خانه بود
حج رب البيت مردانه بود
به خانه خدا رفتن كار آسانى است. البته خوب هم هست؛ اما ديدار خداى خانه كارى كارستان است. به تعبير پاره اى از عارفان، ما دو نوع حاجى داريم: پاره اى به طواف كعبه مى روند و حاجى مى شوند؛ گروهى كعبه به زيارت و طوافشان مى آيد و حاجى مى شوند.
كعبه چو آمد سوى من، جانب كعبه نروم
ماه من آمد به زمين، قاصد كيوان نشوم
ويا
آن نيستى اى خواجه كه كعبه به تو آيد
گويد بر ما آى اگر حاجى مايى
اما معناى عبادت حج چيست؟
(۱)  در مراسم حج مهمترين نماد «كعبه» است. كعبه قلب مراسم حج است. البته همه مى دانيم كه يكى از وجوه مهم كعبه اين است كه «قبله» است. اين نماد به اهل ايمان مدام تذكار مى دهد كه زندگى دينى زندگى جهت دار است. ما آدميان هر كدام رو به قبله هاى متعددى داريم. تفاوت ما انسانها در تعداد و نوع قبله اى است كه براى زندگى خود برگرفته ايم. به قول مولانا:
كعبه جبريل و جانها سدره اى
قبله عبدالبطون شد سفره اى
قبله عارف بود نور وصال
قبله عقل مفلسف شد خيال
قبله زاهد بود يزدان بر
قبله مطمع بود هميان زر
قبله باطن نشينان ذوالمنن
قبله ظاهر پرستان روى زن
كعبه به نحو نمادين دو پيام اصلى را به ما گوشزد مى كند:
اولاً _ قبله خود را يكى كنيد. كسى كه دل در گرو هزاران محبوب نهاده و خود را بدهكار هزاران طلبكار كرده، از هزار و يك سو كشيده مى شود، و در نتيجه پيش نمى رود، و در همان جا كه هست مى ماند. مولانا در مثنوى داستانى از مجنون نقل مى كند كه ناظر به همين معناست. مى گويد كه وقتى مجنون بر ناقه اى نشست تا به ديدار ليلى برود. اين ناقه فرزندى در پس پشت داشت، و نمى توانست دورى فرزند خود را تاب بياورد. مجنون سوار بر اين ناقه تا ميانه بيابان رفت. درميانه راه خواب او را در ربود، وناقه هم از اين فرصت استفاده كرد و راه آمده را به سوى فرزندش بازگشت. تا مجنون بيدار شد، دوباره ناقه را به سوى ليلى راند. اما باز خواب او را در ربود و ناقه راه رفته را بازگشت. مولانا مى گويد كه مجنون به اين ترتيب سالها در اين بيابان آونگ آسا مى رفت و مى آمد. نه او به ليلى مى رسيد، و نه ناقه به فرزندش. عاقبت مجنون خود را از ناقه به زير انداخت تا پياده  به سوى ليلى برود، و از قضا تا از ناقه به زير افتاد پايش هم شكست. مجنون به خود گفت من با اين پاى شكسته زودتر به ليلى مى رسم تا سوار بر اين ناقه. در واقع، در اين داستان مجنون نماد روح آدمى است كه ميل به بالا دارد و ناقه نماد جسم ماست كه به پايين مايل است. انسانى كه خود را به دست اين دو طلبكار متضاد بسپارد، البته در ميانه خواهد ماند:
گفت اى ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد، پس همره نالايقيم
اين دو همره يكدگر را راهزن
گمره آن جان كو فرو نآيد ز تن
جان ز هجر عرش اندر فاقه اى
تن ز عشق خار بن چون ناقه اى
جان گشايد سوى بالا بال ها
در زده تن در زمين چنگال ها
بنابراين، روحهايى كه شوق به بالا دارند، بايد قبله خود را واحد كنند. نماد كعبه به عنوان قبله به ما تذكار مى دهد كه اهل معنا بايد يك دله و صاحب قبله واحد شوند.
ثانياً _ نماد كعبه پيام ديگرى هم به ما مى آموزد: زندگى سالك طريق حق بايد جهت دار باشد، اما هر جهتى ما را به مقصود نمى رساند. قبله سالك طريق بايد خداوند باشد. جان بايد روى خود را به سوى عرش كند تا بتواند از بند فرش رهايى يابد و به وصال محبوب برسد. به همين دليل است كه كعبه به معناى دقيق كلمه نماد «توحيد» است. يعنى در اين عالم يك معبود و قبله بيش نيست، و آن خداوند است، و در اين مرتبت هيچ محبوبى همرتبه خداوند نيست.
(۲)  از سوى ديگر، كعبه «خانه خدا» نيز هست و اين نكته به گمان من قلب نماد مراسم حج است. زندگى و حيات مؤمن همواره بر مركز خداوند مى گردد. كانون حيات مؤمنان خانه خداوند است. اما «خانه خدا»كجاست؟ از پيامبر بزرگوار اسلام نقل شده است كه فرمود: «القلب بيت الرب»: خانه راستين خداوند دل آدمى است. وقتى كسى از پيامبر بزرگوار اسلام پرسيد: «اى رسول خدا، خداوند را كجا بجوييم، در آسمانها يا زمين؟» و ايشان پاسخ داد: «در دل بنده مؤمن». بنابراين، كعبه نماد خانه خداست، و مطابق تعليم پيامبر بزرگوار اسلام، خانه خداوند، دل مؤمن است. از اين دو مقدمه مى توان نتيجه گرفت كه كعبه در حقيقت نمادى است از «دل وليّ الهى»، دلى كه از تاريكيها رسته و به نور خداوند پيوسته است.
مولانا در مثنوى حكايت شيرينى دارد كه حكايت از همين معنا مى كند. مى گويد كه وقتى با يزيد بسطامى عارف مشهور خراسان عزم سفر حج مى كند و در سر راه خود، به رسم صوفيان آن روزگار در هر شهر به ديدار بزرگان و پارسايان آن ديار مى شتابد. سرانجام به شهرى مى رسد و از مردم شهر نشانى مرد حقى را مى گيرد. به او مى گويند كه در اين شهر پير مرد بسيار پارسايى هست كه زيارت او بر اهل دل واجب است. بايزيد به ملاقات پير مرد مى رود و او را به حقيقت پيرى نورانى و نيك سيرت مى يابد كه از قضاى روزگار عيالوار و بسيار تنگدست است. پيرمرد از بايزيد مى پرسد به كجا مى روى؟ بايزيد مى گويد قصد سفر حج دارم. پير مرد مى پرسد چه مقدار پول به همراه دارى. بايزيد مى گويد دويست درهم. پيرمرد نگاهى به بايزيد مى كند و مى گويد كه آن پول را به من بده و هفت بار دور من بگرد، حج تو گزارده مى شود! بايزيد شگفت زده چنان مى كند. اما از پيرمرد مى پرسد من آنچه گفتى كردم ولى سرّ سخن خود را براى من آشكار بكن. پير مرد در پاسخ به او مى گويد كه مگر نمى خواستى به زيارت و طواف خانه خدا بروى. دل من خانه خداوند است؛ خداوند از وقتى دل من را ساخته لحظه اى از آن بيرون نرفته است و اما از وقتى كه آن خانه گلين (كعبه) را ساخته يك لحظه در آن گام ننهاده است:
كعبه هر چندى كه خانه  برّ اوست
خلقت من نيز خانه سرّ اوست
تا بكرد آن خانه را در وى نرفت
واندرين خانه بجز آن حى نرفت
چون مرا ديدى خدا را ديده اى
گرد كعبه صدق برگرديده اى
خدمت من طاعت وحمد خداست
تا مپندارى كه حق از من جداست
چشم نيكو بازكن، در من نگر
تاببينى نور حق اندر بشر
اگر به دنبال خانه خداوند مى گردى، بكوش دل صافى، عاشق و مؤمن بيايى. خانه خدا دل مؤمن است و اين خانه اى است كه هرگز از حضور خداوند خالى نشده است. البته به طواف خانه كعبه برو اما براى ديدن صاحب خانه. پس از منظر مولانا كعبه نماد دل مؤمن است، دلى پاك كه از نور و حضور خداوند سرشار است.
(۳) شمس تبريزى نيز در مقالات شمس درباره رمز و راز مراسم حج و نيز فلسفه نماز گزاردن به سوى كعبه نكته حكيمانه و دل انگيزى آورده كه با نكته مورد بحث ما كاملاً مربوط است. شمس مى گويد كه ما در هر گوشه عالم كه باشيم رو به سوى نقطه اى واحد كه كعبه باشد نماز مى گزاريم. فرض كنيد كه شما در مسجدالحرام به نماز ايستاده ايد. در اينجا همه نمازگزاران به سوى خانه كعبه نماز مى گزارند. حال اگر خانه كعبه از ميان برداشته شود، چه مى شود؟ در اين صورت خواهى ديد كه همه به سوى يكديگر سجده مى كنند. گويى كعبه كانونى مركزى پديد آورده تا آدميان از طريق اين ادب دينى به يكديگر سجده كنند و همچون فرشتگان در هنگام خلقت آدمى، آن گوهر الهى را كه خداوند در وجود ما نهاده، مورد تكريم قرار دهند. بنابراين، نماز گزاردن به سوى كعبه را مى توان تكريم انسان و آن روح الهى كه خداوند در ما دميده دانست. اين روح يا قطره مقدس كه آدمى را در خور تكريم مى كند، البته «دل» آدمى است. مولانا مى گويد كه حج رفتن يعنى به طلب دل رفتن و حاجى يعنى طالب دل.
طواف كعبه صورت حقت بدان فرمود
كه تابواسطه آن دلى بدست آرى
هزار بار پياده طواف كعبه كنى
قبول حق نشود گر دلى بيازارى
بده تو ملكت و مال و دلى به دست آور
كه دل ضيا دهدت در لحد شب تارى
هزار بدره زر گربرى به حضرت حق
حقت بگويد دل آراگر به ما آرى
بنابر اين، حاجى در جست وجوى دل است، و سفر حج نمادى است از جست وجوى انسانى كه در پى جستن دل، و صاحب دل شدن است. حاجى به نحو نمادين مجاهدت انسان را براى يافتن خانه خدا، كه همانا دل دلين است، نشان مى دهد. حاجى نماد سالك طريق است، نماد انسانى است كه مى كوشد دل گلين خود را به دل دلين بدل كند. پس در نگاه نمادين عارف سفر حج تكريم دل آگاه و حاجى طالب دل است.
اما حاجى چگونه مى تواند دريابد كه آيا حج او مقبول افتاده است يا نه؟ به گمان من در اينجا يك آزمون روشن براى اين امر وجود دارد. حاجى براى آنكه ببيند آيا حج او مقبول بوده است يا نه، بايد به خودمراجعه كند و ببيند تا چه حد قدر دل را مى شناسد و آن را حرمت مى نهد. اما چگونه؟ باز به گمان من پاسخ چندان پيچيده و دشوار نيست: كسى كه دل را حرمت مى نهد، هرگز دل آزارى نمى كند، هرگز دل كسى را به ناروا نمى شكند. حاجى انسانى است كه درشتى ها و تلخى هاى ديگران را مى پذيرد و نرمى و شيرنى نثار مى كند:
با دل خونين لب خندان بياور همچون جام
نى گرت زخمى رسد آيى چو چنگ اندر خروش
اين وصف حاجى است. حاجى مهربان است. سعدى مى گويد وقتى با كاروانى از سفر حج باز مى گشتم، در ميانه راه ميان اهل كاروان دعوا در مى گيرد، و حاجيان شروع مى كنند به يكديگر بد و بيراه گفتن و به سر و روى يكديگر كوفتن. كسى از كاروانيان كه شاهد اين صحنه بود، از سر تأسف سر تكان مى داد، و با خود مى گفت:
از من بگوى حاجى مردم گزاى را
كو پوستين خلق به آزار مى درد،
حاجى تونيستى، شترست از براى آنك
بيچاره خار مى خورد و بار مى برد
شما به حج رفتيد اما آن شترى كه شما را به مكه برد، حاجى شد، و شما حاجى نشديد! آن شتر آموخت كه خار بخورد، دشواريها را بر خود بپذيرد، و خيرش به ديگران برسد، اما شما ها حج رفتيد و گستاخ تر و طمعكارتر و نا مهربان تر باز گشتيد. مبادا كسى به سفر حج رود و آن هواپيما و اتوبوسى كه او را به مكه مى برد، حاجى شود و او حاجى نشود!
مولانا غزل زيبايى دارد كه در آن لبّ تعليم و نظر خود را درباره حج بيان مى كند غزل دل انگيز او را حسن ختام گفتار خود مى كنيم:
اى قوم به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بى صورت معشوق بديديد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يكبار ازين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشان هاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشانى بنماييد
يك دسته گل كو اگر آن باغ بديديد؟
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اينهمه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما، پرده شماييد.

گفتارى درباره حج از منظر عارفان- تازه  كردن ايمان

http://www.iran-newspaper.com/1384/841020/html/think.htm 
به درستى در متون دينى آمده است كه ماه رمضان، بهار قرآن است. مى توان به اين گفته، اين عبارت را افزود كه گو اينكه رمضان، «بهار قرآن» است اما موسم حج «بهار ايمان» است، فصلى كه دين ورزان، به قربان كردن خويش همت مى كنند و گوهر ايمان را در دل تازه مى  سازند.
به اين اعتبار، حج از دل انگيز ترين مناسك دينى است.آنچه از پى مى آيد متن مكتوب و پيراسته اى است
از سخنرانى دكتر آرش نراقى ـ پژوهشگر عرصه الهيات و محقق در دانشگاه كاليفرنيا ـ در جمع گروهى از ايرانيان آمريكا كه به مناسبت
عيد قربان القا شده است. نراقى اين مقاله را در كنار مطالب و مقالاتى ديگر هم اينك بر روى پايگاه اطلاع رسانى شخصى خود گنجانده است
و «ايران» به اعتبار قوت مقاله، آن را به نقل از اين سايت منتشر مى كند.
گروه انديشه

در ميان عبادات حج بيش از هر عبادت ديگرى «خلاف آمد عادت» است. و آنچنانكه حافظ به ما مى آموزد در «خلاف آمد عادت» سرى نهفته است كه فرد را به مراد دل مى رساند:
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
اگر كسى مى خواهد روحش طراوت ولطافت بيابد و با عالم معنا ارتباط برقرار كند، بايد در «خلاف آمد عادت» بكوشد، يعنى از چارچوبهاى تكرارى، كليشه اى و ملال انگيز زندگى هر روزينه فراتر برود. اين تجربه روح فرد را نو و پر طراوت مى كند. در حج «خلاف آمد عادت» بسيار است. در اين مراسم نحوه زندگى فرد از اساس متحول مى شود. او برخلاف روند متعارف زندگى هر روزينه اش در نوع ديگرى از زندگى كه بر محور باطن نگرى و توجه مدام به محبوب است، به نحوى نمادين مشاركت مى ورزد. و اين البته خود تجربه اى طراوت بخش است. در اين فرصت، مايلم به اختصار معناى «حج» را از منظر عارفان و بويژه حضرت مولانا توضيح دهم. اما پيش از آن مايلم به اختصار بيان كنم كه چرا اصولاً در حوزه دين و در سپهر عالم معنا پاره اى آداب و مناسك وضع شده اند و از ما آدميان خواسته شده است از آن شعاير و مناسك پيروى كنيم، و اصولاً ماهيت اين آداب و مناسك كه در قالب انواع عبادات ظاهر مى شوند چيست.
* * * 
از امام على(ع) نقل شده است كه ايمان سه ركن دارد: يك ركن آن تصديق قلبى است؛ ركن دوم «اقرار به لسان» است، و سرانجام ركن سوم عبارتست از «عمل به جوارح». از اين حيث تجربه ايمانى مانند تجربه  عاشقى است. شما وقتى عاشق مى شويد حال خوشى را در صميم جان و دل خود احساس مى كنيد. اما عاشق تاب مستورى ندارد، يعنى دير يا زود مى بايد راز دل خود را بامحبوب خود، و بلكه با عالم و آدم در ميان نهد. عاشق صادق حتماً بايد عشق خود را دست كم به محبوب خود به زبان اظهار كند. گفتن «دوستت دارم» بخشى از فرايند عاشقى است. ولى اين پايان ماجرا نيست. عاشق صادق بايد عشق خود را در عمل هم نشان بدهد.
عشق بايد در مقام عمل هم متجلى شود، و خود را در جوارح و نحوه زندگى نيز نشان دهد. ماجراى ايمان هم همين گونه است. وقتى نورى بر باطن فردى تابيدن گرفت، و پرى رويان بستان خداوند نقاب از رخ بر گرفتند، و فرد خود را يكباره دلباخته يافت، اين حال خوش درونى او را به اظهار پاره اى حقايق بر مى انگيزد و بعد از آن البته نحوه زندگى او به تبع حالى كه براو دست داده تحول مى  پذيرد. در واقع سرچشمه و مبدأ پيدايش مناسك و شعاير دينى را بايد چيزى از اين نوع دانست: ولى اى از اولياى خداوند (كه در صدرشان پيامبران خداوندند) واجد احوال وتجربه اى بسيار عميق و استحاله بخش مى شود كه ما از آن به « تجربه خطاب و حيانى» تعبير مى كنيم. وقتى اين فرد الهى كام جانش از اين تجربه شيرين مى شود، بر اين احوال به زبان شهادت مى دهد. و بالاتر از آن، آن حال بر جوارح او هم ظاهر مى شود و شكل خارجى مى پذيرد. ترجمان خارجى آن حال در قالب نوعى منسك يا شعيره نقش مى بندد. يعنى مناسك و آداب دينى از يك حيث تجلى و ترجمان طبيعى احوالى است كه بر دل نبى يا ولى الهى دست مى دهد.
براى يك پيامبر يا ولى خداوند آداب و مناسك ترجمان حالت دل انگيزى است كه بر وجود آن شخص لطيف عارض شده است... بنابراين به تعبيرى ساده سرچشمه و اصل مناسك و شعائر دينى چيزى نبوده است جز تجلى طبيعى آنچه در قلب بنيانگذار دين گذشته است.
اين آداب و مناسك دست كم دو نقش مهم براى فرد صاحب تجربه ايفا مى كند:
يك كاركرد و نقش اين مناسك اين است كه از سرّ درون آن ولى الهى خبر مى دهد، و بر باورمندى او نسبت به آن حقيقت لطيف گواهى مى دهد. يعنى دست كم به نحو نمادين از تجربه و باور عميقى كه در وجود او شكل پذيرفته حكايت مى كند. مولانا مى گويد:
اين نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهى دادن است از اعتقاد
فعل و قول آمد گواهان ضمير
زاين دو بر باطن تو استدلال گير
اين گواهى چيست؟ اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل و غير آن
اين نشان زر نماند بر محك
زر بماند نيك نام و بى ز شك
اين صلات و اين  جهاد و اين صيام
هم نماند، جان بماند نيك نام
در واقع اين عبادات براى شخصى چون نبى اقرار به زبان و عمل به جوارح است. مثل ميوه اى است كه به طور طبيعى بر شاخسار درختى سر بر مى زند. گويى باطن به مثابه يك دانه است. وقتى بهار در مى رسد، آن دانه مى رويد، جوانه مى زند و به گل مى نشيند. اين سبزى و گل و طراوت در واقع ترجمان سرّ آن دانه است. وقتى دانه را بكاريم نمى دانيم گل سرخ است و يا درخت سيب، ولى دانه سرّ خود را، يعنى آنچه را كه در دل نهفته دارد، در بهاران به طور طبيعى آشكار مى كند. پس اعمال و مناسك دينى برگ و گياهى است كه از دانه  باطن ولى الهى مى رويد.
نقش دوم آداب و مناسك منانند نقش يك صدف است. همانطور كه صدف در و گوهر را در دل خود از گزند آفات حفظ مى كند، آداب و مناسك هم گوهر گرانبها و بسيار لطيف تجربه هاى ايمانى را در دل خود از گزند آفات ايمنى مى بخشد. اين كه تو كسى را دوست مى دارى كافى نيست. رفتار عاشقانه، نه فقط عشق را اظهار مى كند، بلكه آتش عشق را گرم و فروزان نگه مى دارد. آداب و مناسك دينى اگر به درستى فهميده و اجرا شوند همين نقش را ايفا مى كنند، يعنى به شعله و آتشى كه در درون ما افروخته شده است، نفت مى افشانند تا اين شعله نميرد. بنابراين، آداب و مناسك دينى دو نقش عمده و اصلى را در روح سالك ايفا مى كنند: اولاً _ ترجمان طبيعى حال درون مؤمن هستند؛ و ثانياً _ آن حال را در دل خود صدف آسا ايمن نگه مى دارند.
آنچه گفته شد حال يك ولى و بنيانگذار دين و شريعت است. وقتى پيامبر دعوت را ابراز مى كند و مى گستراند، اين آداب و مناسك صبغه جمعى مى يابد. يعنى امتى كه دعوت آن نبى را پذيرفته اند و او را پيشواى خود قرار داده اند از او در اين آداب و مناسك پيروى مى كنند، و اين موجب پديد آمدن يك سنت در بستر تاريخ مى شود. ما امروز ميراث دار يك سنت تاريخى دينى هستيم. سنت مانند يك رود جارى است و افراد از مواضع متفاوتى مى توانند از اين رود جرعه برگيرند. در واقع آدميان از دو منظر مى توانند با اين سنت دينى موجود و جارى مربوط شوند. گروهى از افراد به تعبير عارفان جزو «مجذوبان» هستند. يعنى بختيارانى هستند كه چاه ناكنده آب برايشان مى جوشد. اين افراد به واسطه روح فوق العاده لطيف و حساسى كه دارند احوال معنوى و مواجيدى را كه بر روح نبى دست داده، به قدرت ظرفيت خود، مى آزمايند و شريك الاذواق نبى مى شوند. مولانا به ما مى گويد:
به معراج برآييد گر از آل رسوليد
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
اگر شما خود را پيرو پيامبر مى دانيد بايد در همه زمينه ها از پيامبر پيروى كنيد از جمله در تجربه  معراج او. اگر كسى شريك الاذواق نبى شود يعنى در آن احوال دل انگيز مشاركت ورزد، نسبت او با آداب و مناسك دينى همچون نسبتى است كه شخص نبى با آن آداب و مناسك دارد. يعنى همانطور كه پيامبر در نيمه هاى شب مشتاقانه برمى خاست و به شوق به نماز مى ايستاد تا اشتياق درون و آتش فراق از محبوب را از طريق مناجات با محبوب آرامش بخشد، عارف مجذوب نيز به صرافت طبع و به داعيه شوق درونى به انجام عبادات بر مى خيزد.
شما وقتى عاشق هستيد، از دورى و فراق محبوب شكيب نداريد، مرتباً بهانه مى جوييد باب گفت وگو را با معشوق بگشاييد. براى پيامبر نماز، گفت وگو با معشوق بود. لذا ثانيه شمارى مى كرد تا با محبوب خود خلوت كند و شوق درونى خود را با نماز آرامش بخشد. اگر كسى شريك الاذواق نبى شود، در آن محرك اوليه اى كه روح نبى را بر مى انگيخته شريك مى شود. و همان شادى و بسطى كه بر روح نبى مى باريد، بر روح او هم مى بارد. در اين صورت عباداتى كه بر جوارح عارف جارى مى شود، همچون لبخندى بر سيماى دلشادان نقش مى بندد. به تعبير ديگر، براى اين افراد عبادت تكليف نيست. «تكليف» يعنى كار دشوار، كارى كه بايد به دشوارى و اكراه بر خود هموار كنى. براى كسى كه شاد است خنديدن طبيعى است. تكليف نيست. و بر همين قياس، براى آن كسى هم كه شريك الاذواق نبى است عبادت طبيعى است، نه تكليف. اين البته وصف مجذوبان است، يعنى كسانى كه در آن محرك اول با نبى مشاركت مى جويند و همچون او، و به تبع او، آب را از سرچشمه بر مى گيرند.
اما نقل ما متوسطين چيز ديگرى است. نسبت ما با سنت دينى و آداب و مناسك دينى از نوع ديگرى است. انجام اين سنتها و التزام به آداب و مناسك دينى دست كم در بادى امر براى ما دشوار و از جنس تكليف است. زيرا ما در ابتداى طريق از آن مواجيد باطنى بى بهره ايم، و لذا بايد بكوشيم تا از طريق التزام به آن آداب و مناسك، آن تجربه باطنى را در وجود خود به برگ و بار بنشانيم. براى سالك طريق قاعده اين است: او بايد بكوشد تا با دقت و شكيبايى روح سركش و وحشى خود را با انجام كارهايى كه بر او گران مى آيد، رام و مؤدب كند. در ابتدا تكاليفى كه سالك طريق بر جوارح خود تحميل مى كند، از حد ظواهر فراتر نمى رود. اما رفته رفته درون او از آنچه بر بيرون او مى گذرد رنگ و تأثير مى پذيرد. براى مثال، فرض كنيد شما غمگين و دل گرفته ايد. در اين حال اگر يكباره، ولو به زور، شروع به خنديدن كنيد، آن خنده رفته رفته در وجود شما اثر مى كند و از خنده خود به خنده مى افتيد و واقعاً شاد مى شويد و مى بينيد كه از اين پس نه به تكلف كه به صرافت طبع مى خنديد. احوال درونى ما تا حد زيادى از احوال خارجى ما تأثير مى پذيرد. براى مثال، قرآن به ما مى فرمايد: «ولا تمش فى الارض مرحا» يعنى بر روى زمين گردن فرازانه راه نرويد؛ بال و پر خود را بيندازيد و متواضعانه قدم برداريد. براى اينكه اگر متواضعانه قدم برداريم رفته رفته باطن ما هم از ظاهر تبعيت مى كند. اين قاعده حكمتى است كه در پس رياضتها و عبادات نهفته است. بنابراين هرچند انجام آداب و مناسك براى ما دشوار است، اما اين دشوارى را برخود هموار مى كنيم تا به مرور باطن ما از آن ظاهر رنگ و سامان بپذيرد.
البته التزام به آداب و مناسك آفاتى هم دارد. مهمترين آفت عبادات، رياكارى است كه ما و جامعه دينى را تهديد مى كند. حافظ مى گويد:
واعظان كاين جلوه بر محراب و منبر مى كنند
چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند
آفت رياكارى تمامى دين ورزان را تهديد مى كند. يعنى ممكن است از جايى به بعد فرد اين آداب و مناسك را براى رضاى معشوق و نيل به محبوب، و نيز تزكيه و تصفيه باطن انجام ندهد. عبادت بورزد تا براى خود نام و نانى بيندوزد يا براى تجارت خود مشترى كسب كند. در اينجا دين ورزى و معنويت و نيز التزام به عبادات تبديل به كالا مى شود، كالايى براى فروختن و كسب منافع.
آفت دوم شكل گرايى است. گاهى سالكان و دين ورزان در اشكال متوقف مى مانند. يعنى از حد صورت و ظاهر عبادات فراتر نمى روند. البته در قلمرو آداب و مناسك دينى اشكال مهم هستند؛ اما نبايد فراموش كرد كه در اينجا اشكال بايد در خدمت معانى باشد. اين ظاهر بايد در خدمت باطن باشد. و اگر كسى اين نكته را از ياد ببرد اين شكل را به پوسته اى بى ارزش بدل كرده است. در اينجا فرد عابد رنج مى برد، اما اين رنج گنجى به همراه نخواهد داشت. فرد سرمايه عمر خود را در شوره زار به هدر مى دهد. بنابراين، ارزش و تقدس شكل تابع ارزش و تقدس محتواست، نه بر عكس. باطن فى حد ذاته مطلوب و مقدس است، اما ظاهر تا آنجا كه در خدمت باطن است ارزشمند و محترم است.
آفت سوم عبادات عبارتست از ملال. وقتى مناسك تكرار مى شوند، رفته رفته به عادت تبديل مى شوند و لطف و حلاوت خود را از دست مى دهند. تبديل «عبادت» به «عادت» از مهمترين آفاتى است كه روح دين ورزى را تهديد مى كند. البته تكرار جزو ضرورى عبادات است. اما اين امر مانع از آن نيست كه ما براى روح بخشيدن به عبادات خود خلاقيت بورزيم. لذا سالكان و دين ورزان بايد سعى كنند هرچند وقت يك بار به عبادات خود تنوعى ببخشند. از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه چون به مكه مى رويد زياد نمانيد؛ مراسم را انجام دهيد و مكه راترك كنيد. چرا كه اگر مدت زيادى آنجا بمانيد رفته رفته به محيط عادت مى كنيد. شما وقتى براى اولين بار وارد مكه مى شويد حال غريبى داريد، همه چيز براى شما تكان دهنده و منقلب كننده است. اما اگر مرتب به آنجا برويد و به مدتهاى طولانى در آنجا اقامت كنيد، رفته رفته از طراوت وقوت تأثير آن فضا كاسته مى شود.

گفتارى درباره حج از منظر عارفان-- تازه  كردن ايمان

 
http://www.iran-newspaper.com/1384/841020/html/think.htm 
به درستى در متون دينى آمده است كه ماه رمضان، بهار قرآن است. مى توان به اين گفته، اين عبارت را افزود كه گو اينكه رمضان، «بهار قرآن» است اما موسم حج «بهار ايمان» است، فصلى كه دين ورزان، به قربان كردن خويش همت مى كنند و گوهر ايمان را در دل تازه مى  سازند.
به اين اعتبار، حج از دل انگيز ترين مناسك دينى است.آنچه از پى مى آيد متن مكتوب و پيراسته اى است
از سخنرانى دكتر آرش نراقى ـ پژوهشگر عرصه الهيات و محقق در دانشگاه كاليفرنيا ـ در جمع گروهى از ايرانيان آمريكا كه به مناسبت
عيد قربان القا شده است. نراقى اين مقاله را در كنار مطالب و مقالاتى ديگر هم اينك بر روى پايگاه اطلاع رسانى شخصى خود گنجانده است
و «ايران» به اعتبار قوت مقاله، آن را به نقل از اين سايت منتشر مى كند.
گروه انديشه

در ميان عبادات حج بيش از هر عبادت ديگرى «خلاف آمد عادت» است. و آنچنانكه حافظ به ما مى آموزد در «خلاف آمد عادت» سرى نهفته است كه فرد را به مراد دل مى رساند:
در خلاف آمد عادت بطلب كام كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
اگر كسى مى خواهد روحش طراوت ولطافت بيابد و با عالم معنا ارتباط برقرار كند، بايد در «خلاف آمد عادت» بكوشد، يعنى از چارچوبهاى تكرارى، كليشه اى و ملال انگيز زندگى هر روزينه فراتر برود. اين تجربه روح فرد را نو و پر طراوت مى كند. در حج «خلاف آمد عادت» بسيار است. در اين مراسم نحوه زندگى فرد از اساس متحول مى شود. او برخلاف روند متعارف زندگى هر روزينه اش در نوع ديگرى از زندگى كه بر محور باطن نگرى و توجه مدام به محبوب است، به نحوى نمادين مشاركت مى ورزد. و اين البته خود تجربه اى طراوت بخش است. در اين فرصت، مايلم به اختصار معناى «حج» را از منظر عارفان و بويژه حضرت مولانا توضيح دهم. اما پيش از آن مايلم به اختصار بيان كنم كه چرا اصولاً در حوزه دين و در سپهر عالم معنا پاره اى آداب و مناسك وضع شده اند و از ما آدميان خواسته شده است از آن شعاير و مناسك پيروى كنيم، و اصولاً ماهيت اين آداب و مناسك كه در قالب انواع عبادات ظاهر مى شوند چيست.
* * * 
از امام على(ع) نقل شده است كه ايمان سه ركن دارد: يك ركن آن تصديق قلبى است؛ ركن دوم «اقرار به لسان» است، و سرانجام ركن سوم عبارتست از «عمل به جوارح». از اين حيث تجربه ايمانى مانند تجربه  عاشقى است. شما وقتى عاشق مى شويد حال خوشى را در صميم جان و دل خود احساس مى كنيد. اما عاشق تاب مستورى ندارد، يعنى دير يا زود مى بايد راز دل خود را بامحبوب خود، و بلكه با عالم و آدم در ميان نهد. عاشق صادق حتماً بايد عشق خود را دست كم به محبوب خود به زبان اظهار كند. گفتن «دوستت دارم» بخشى از فرايند عاشقى است. ولى اين پايان ماجرا نيست. عاشق صادق بايد عشق خود را در عمل هم نشان بدهد.
عشق بايد در مقام عمل هم متجلى شود، و خود را در جوارح و نحوه زندگى نيز نشان دهد. ماجراى ايمان هم همين گونه است. وقتى نورى بر باطن فردى تابيدن گرفت، و پرى رويان بستان خداوند نقاب از رخ بر گرفتند، و فرد خود را يكباره دلباخته يافت، اين حال خوش درونى او را به اظهار پاره اى حقايق بر مى انگيزد و بعد از آن البته نحوه زندگى او به تبع حالى كه براو دست داده تحول مى  پذيرد. در واقع سرچشمه و مبدأ پيدايش مناسك و شعاير دينى را بايد چيزى از اين نوع دانست: ولى اى از اولياى خداوند (كه در صدرشان پيامبران خداوندند) واجد احوال وتجربه اى بسيار عميق و استحاله بخش مى شود كه ما از آن به « تجربه خطاب و حيانى» تعبير مى كنيم. وقتى اين فرد الهى كام جانش از اين تجربه شيرين مى شود، بر اين احوال به زبان شهادت مى دهد. و بالاتر از آن، آن حال بر جوارح او هم ظاهر مى شود و شكل خارجى مى پذيرد. ترجمان خارجى آن حال در قالب نوعى منسك يا شعيره نقش مى بندد. يعنى مناسك و آداب دينى از يك حيث تجلى و ترجمان طبيعى احوالى است كه بر دل نبى يا ولى الهى دست مى دهد.
براى يك پيامبر يا ولى خداوند آداب و مناسك ترجمان حالت دل انگيزى است كه بر وجود آن شخص لطيف عارض شده است... بنابراين به تعبيرى ساده سرچشمه و اصل مناسك و شعائر دينى چيزى نبوده است جز تجلى طبيعى آنچه در قلب بنيانگذار دين گذشته است.
اين آداب و مناسك دست كم دو نقش مهم براى فرد صاحب تجربه ايفا مى كند:
يك كاركرد و نقش اين مناسك اين است كه از سرّ درون آن ولى الهى خبر مى دهد، و بر باورمندى او نسبت به آن حقيقت لطيف گواهى مى دهد. يعنى دست كم به نحو نمادين از تجربه و باور عميقى كه در وجود او شكل پذيرفته حكايت مى كند. مولانا مى گويد:
اين نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهى دادن است از اعتقاد
فعل و قول آمد گواهان ضمير
زاين دو بر باطن تو استدلال گير
اين گواهى چيست؟ اظهار نهان
خواه قول و خواه فعل و غير آن
اين نشان زر نماند بر محك
زر بماند نيك نام و بى ز شك
اين صلات و اين  جهاد و اين صيام
هم نماند، جان بماند نيك نام
در واقع اين عبادات براى شخصى چون نبى اقرار به زبان و عمل به جوارح است. مثل ميوه اى است كه به طور طبيعى بر شاخسار درختى سر بر مى زند. گويى باطن به مثابه يك دانه است. وقتى بهار در مى رسد، آن دانه مى رويد، جوانه مى زند و به گل مى نشيند. اين سبزى و گل و طراوت در واقع ترجمان سرّ آن دانه است. وقتى دانه را بكاريم نمى دانيم گل سرخ است و يا درخت سيب، ولى دانه سرّ خود را، يعنى آنچه را كه در دل نهفته دارد، در بهاران به طور طبيعى آشكار مى كند. پس اعمال و مناسك دينى برگ و گياهى است كه از دانه  باطن ولى الهى مى رويد.
نقش دوم آداب و مناسك منانند نقش يك صدف است. همانطور كه صدف در و گوهر را در دل خود از گزند آفات حفظ مى كند، آداب و مناسك هم گوهر گرانبها و بسيار لطيف تجربه هاى ايمانى را در دل خود از گزند آفات ايمنى مى بخشد. اين كه تو كسى را دوست مى دارى كافى نيست. رفتار عاشقانه، نه فقط عشق را اظهار مى كند، بلكه آتش عشق را گرم و فروزان نگه مى دارد. آداب و مناسك دينى اگر به درستى فهميده و اجرا شوند همين نقش را ايفا مى كنند، يعنى به شعله و آتشى كه در درون ما افروخته شده است، نفت مى افشانند تا اين شعله نميرد. بنابراين، آداب و مناسك دينى دو نقش عمده و اصلى را در روح سالك ايفا مى كنند: اولاً _ ترجمان طبيعى حال درون مؤمن هستند؛ و ثانياً _ آن حال را در دل خود صدف آسا ايمن نگه مى دارند.
آنچه گفته شد حال يك ولى و بنيانگذار دين و شريعت است. وقتى پيامبر دعوت را ابراز مى كند و مى گستراند، اين آداب و مناسك صبغه جمعى مى يابد. يعنى امتى كه دعوت آن نبى را پذيرفته اند و او را پيشواى خود قرار داده اند از او در اين آداب و مناسك پيروى مى كنند، و اين موجب پديد آمدن يك سنت در بستر تاريخ مى شود. ما امروز ميراث دار يك سنت تاريخى دينى هستيم. سنت مانند يك رود جارى است و افراد از مواضع متفاوتى مى توانند از اين رود جرعه برگيرند. در واقع آدميان از دو منظر مى توانند با اين سنت دينى موجود و جارى مربوط شوند. گروهى از افراد به تعبير عارفان جزو «مجذوبان» هستند. يعنى بختيارانى هستند كه چاه ناكنده آب برايشان مى جوشد. اين افراد به واسطه روح فوق العاده لطيف و حساسى كه دارند احوال معنوى و مواجيدى را كه بر روح نبى دست داده، به قدرت ظرفيت خود، مى آزمايند و شريك الاذواق نبى مى شوند. مولانا به ما مى گويد:
به معراج برآييد گر از آل رسوليد
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
اگر شما خود را پيرو پيامبر مى دانيد بايد در همه زمينه ها از پيامبر پيروى كنيد از جمله در تجربه  معراج او. اگر كسى شريك الاذواق نبى شود يعنى در آن احوال دل انگيز مشاركت ورزد، نسبت او با آداب و مناسك دينى همچون نسبتى است كه شخص نبى با آن آداب و مناسك دارد. يعنى همانطور كه پيامبر در نيمه هاى شب مشتاقانه برمى خاست و به شوق به نماز مى ايستاد تا اشتياق درون و آتش فراق از محبوب را از طريق مناجات با محبوب آرامش بخشد، عارف مجذوب نيز به صرافت طبع و به داعيه شوق درونى به انجام عبادات بر مى خيزد.
شما وقتى عاشق هستيد، از دورى و فراق محبوب شكيب نداريد، مرتباً بهانه مى جوييد باب گفت وگو را با معشوق بگشاييد. براى پيامبر نماز، گفت وگو با معشوق بود. لذا ثانيه شمارى مى كرد تا با محبوب خود خلوت كند و شوق درونى خود را با نماز آرامش بخشد. اگر كسى شريك الاذواق نبى شود، در آن محرك اوليه اى كه روح نبى را بر مى انگيخته شريك مى شود. و همان شادى و بسطى كه بر روح نبى مى باريد، بر روح او هم مى بارد. در اين صورت عباداتى كه بر جوارح عارف جارى مى شود، همچون لبخندى بر سيماى دلشادان نقش مى بندد. به تعبير ديگر، براى اين افراد عبادت تكليف نيست. «تكليف» يعنى كار دشوار، كارى كه بايد به دشوارى و اكراه بر خود هموار كنى. براى كسى كه شاد است خنديدن طبيعى است. تكليف نيست. و بر همين قياس، براى آن كسى هم كه شريك الاذواق نبى است عبادت طبيعى است، نه تكليف. اين البته وصف مجذوبان است، يعنى كسانى كه در آن محرك اول با نبى مشاركت مى جويند و همچون او، و به تبع او، آب را از سرچشمه بر مى گيرند.
اما نقل ما متوسطين چيز ديگرى است. نسبت ما با سنت دينى و آداب و مناسك دينى از نوع ديگرى است. انجام اين سنتها و التزام به آداب و مناسك دينى دست كم در بادى امر براى ما دشوار و از جنس تكليف است. زيرا ما در ابتداى طريق از آن مواجيد باطنى بى بهره ايم، و لذا بايد بكوشيم تا از طريق التزام به آن آداب و مناسك، آن تجربه باطنى را در وجود خود به برگ و بار بنشانيم. براى سالك طريق قاعده اين است: او بايد بكوشد تا با دقت و شكيبايى روح سركش و وحشى خود را با انجام كارهايى كه بر او گران مى آيد، رام و مؤدب كند. در ابتدا تكاليفى كه سالك طريق بر جوارح خود تحميل مى كند، از حد ظواهر فراتر نمى رود. اما رفته رفته درون او از آنچه بر بيرون او مى گذرد رنگ و تأثير مى پذيرد. براى مثال، فرض كنيد شما غمگين و دل گرفته ايد. در اين حال اگر يكباره، ولو به زور، شروع به خنديدن كنيد، آن خنده رفته رفته در وجود شما اثر مى كند و از خنده خود به خنده مى افتيد و واقعاً شاد مى شويد و مى بينيد كه از اين پس نه به تكلف كه به صرافت طبع مى خنديد. احوال درونى ما تا حد زيادى از احوال خارجى ما تأثير مى پذيرد. براى مثال، قرآن به ما مى فرمايد: «ولا تمش فى الارض مرحا» يعنى بر روى زمين گردن فرازانه راه نرويد؛ بال و پر خود را بيندازيد و متواضعانه قدم برداريد. براى اينكه اگر متواضعانه قدم برداريم رفته رفته باطن ما هم از ظاهر تبعيت مى كند. اين قاعده حكمتى است كه در پس رياضتها و عبادات نهفته است. بنابراين هرچند انجام آداب و مناسك براى ما دشوار است، اما اين دشوارى را برخود هموار مى كنيم تا به مرور باطن ما از آن ظاهر رنگ و سامان بپذيرد.
البته التزام به آداب و مناسك آفاتى هم دارد. مهمترين آفت عبادات، رياكارى است كه ما و جامعه دينى را تهديد مى كند. حافظ مى گويد:
واعظان كاين جلوه بر محراب و منبر مى كنند
چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند
آفت رياكارى تمامى دين ورزان را تهديد مى كند. يعنى ممكن است از جايى به بعد فرد اين آداب و مناسك را براى رضاى معشوق و نيل به محبوب، و نيز تزكيه و تصفيه باطن انجام ندهد. عبادت بورزد تا براى خود نام و نانى بيندوزد يا براى تجارت خود مشترى كسب كند. در اينجا دين ورزى و معنويت و نيز التزام به عبادات تبديل به كالا مى شود، كالايى براى فروختن و كسب منافع.
آفت دوم شكل گرايى است. گاهى سالكان و دين ورزان در اشكال متوقف مى مانند. يعنى از حد صورت و ظاهر عبادات فراتر نمى روند. البته در قلمرو آداب و مناسك دينى اشكال مهم هستند؛ اما نبايد فراموش كرد كه در اينجا اشكال بايد در خدمت معانى باشد. اين ظاهر بايد در خدمت باطن باشد. و اگر كسى اين نكته را از ياد ببرد اين شكل را به پوسته اى بى ارزش بدل كرده است. در اينجا فرد عابد رنج مى برد، اما اين رنج گنجى به همراه نخواهد داشت. فرد سرمايه عمر خود را در شوره زار به هدر مى دهد. بنابراين، ارزش و تقدس شكل تابع ارزش و تقدس محتواست، نه بر عكس. باطن فى حد ذاته مطلوب و مقدس است، اما ظاهر تا آنجا كه در خدمت باطن است ارزشمند و محترم است.
آفت سوم عبادات عبارتست از ملال. وقتى مناسك تكرار مى شوند، رفته رفته به عادت تبديل مى شوند و لطف و حلاوت خود را از دست مى دهند. تبديل «عبادت» به «عادت» از مهمترين آفاتى است كه روح دين ورزى را تهديد مى كند. البته تكرار جزو ضرورى عبادات است. اما اين امر مانع از آن نيست كه ما براى روح بخشيدن به عبادات خود خلاقيت بورزيم. لذا سالكان و دين ورزان بايد سعى كنند هرچند وقت يك بار به عبادات خود تنوعى ببخشند. از پيامبر اكرم (ص) نقل شده كه چون به مكه مى رويد زياد نمانيد؛ مراسم را انجام دهيد و مكه راترك كنيد. چرا كه اگر مدت زيادى آنجا بمانيد رفته رفته به محيط عادت مى كنيد. شما وقتى براى اولين بار وارد مكه مى شويد حال غريبى داريد، همه چيز براى شما تكان دهنده و منقلب كننده است. اما اگر مرتب به آنجا برويد و به مدتهاى طولانى در آنجا اقامت كنيد، رفته رفته از طراوت وقوت تأثير آن فضا كاسته مى شود.

سخنرانی غلامحسین دینانی درباره مولانا و سهروردی

مثنوی و شاهنامه ، اسناد هویت ایرانی
 
علی حجوانی: غلامحسین ابراهیمی دینانی، یكی از مشهورترین استادان فلسفه و عرفان اسلامی است كه از سال ۱۳۶۲ در دانشكده فلسفه دانشگاه تهران به تدریس مشغول است. او سخنرانی ها و مقالات زیادی درباره بزرگان اندیشه ایران و اسلام دارد و در اغلب آنها تلاش كرده است علاوه بر معرفی این شخصیت ها، پاسخ هایی نیز به سئوالات امروزی بدهد. نویسنده «شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی» در روز بزرگداشت سهروردی و مولانا، یكی از میهمانان و سخنرانان موسسه پژوهشی حكمت و فلسفه ایران بود. این نوشتار، متن كامل سخنرانی او درباره جایگاه و اهمیت فرهنگی و هویتی سهروردی، مولانا و فردوسی است. به عقیده او، آثار سهروردی، چكیده معانی موجود در مثنوی مولانا و شاهنامه فردوسی است و این سه چهره، افتخار و بیمه زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی هستند.
آگاهی، خرد و زمان
حق شب قدر است در شب ها نهان تا كند جان هر شبی را امتحان
اگر مولانا غیر از این بیت نگفته بود، برای حكمتش كافی بود. دانایی و خرد با همه زمان ها معاصر است زیرا كه دانایی و خرد، زمان را می گستراند. زمان برخلاف پندار متعارف، یك خط موهوم نیست. زمان، مجموعه ای از توجه ها، التفات ها، قصدها و انگیزه ها است. اگر آگاهی و خرد با همه زمان ها معاصر و زمان را می گستراند، در چرخه زمان فرسوده نمی شود. آگاهی و خرد آنقدر لطیف و چنان زیباست كه به قول دارانی: اگر زیبایی خرد را بر صفحه ای تصویر كنم، بیننده ای آن را نبیند مگر این كه از كثرت زیبایی در دم بمیرد و همه نورها جنب نورانیت آگاهی و خرد، تاریك گردد. مظهر این آگاهی و خرد در این كشور در دو كتاب متجلی است و این كتاب ها، دو حماسه جاودان بشری برای همیشه روزگاران است. یكی شاهنامه فردوسی پیش از اسلام و دیگری مثنوی مولوی بعد از اسلام.
حماسه عرفانی
نباید چنین پنداشت كه در حماسه، تنها سخن از جنگ است. آری سخن از جنگ هم هست اما شاهنامه درس فتوت، انسانیت و مهربانی می دهد اگرچه چكاچك شمشیر هم در خلال آن به چشم می خورد. در مثنوی هم اگرچه جنگ ظاهری وجود ندارد اما ابتدا تا انتهای آن جنگ است. جنگ فرشته و اهریمن. جنگ جنبه رحمانی با جنبه شیطانی انسان و جنگ عقل با اهریمنان. مولوی گاهی از اوزان و قافیه ها هم فراتر می رود و ساختارشكنی می كند. هرچند ساختارشكنی بحثی است كه بیشتر امروز مطرح می شود. مولانا، بزرگترین ساختارشكن زبان فارسی است. به این شعر توجه كنید:«در دو چشم من نشین ای آنكه از من من تری» درباره همین واژه «من تر» باید كتاب ها نوشت. او از یك من بالاتر سخن می گوید. حماسه شاهنامه، سند هویت ملی ما برای همیشه است. ما باید به ملیت خود افتخار كنیم. ما وارث فرهنگ و تمدنی هستیم كه چشم بشریت تا كنون مانند آن را ندیده است. هنگامی كه ایران مهد تمدن بود، اروپا در توحش به سر می برد. خلاصه این دو كتاب به زبان فلسفه، آثار سهروردی است. كتاب های سهروردی، به خصوص حكمت الاشراق، خلاصه و عصاره شاهنامه و مثنوی معنوی است.
بزرگداشت مولانا
چندی پیش خبر دادند سازمان یونسكو به مناسبت بزرگداشت مولانا در سه كشور فعال است. تركیه، افغانستان و مصر. از ایران هم صحبتی نیست. اگر تركیه بزرگداشت می گیرد، حرفی نیست زیرا مقبره مولوی در آن جاست. افغانستان هم حق دارد چون مولد او بلخ است. هر چند اشكالی ندارد. مولانا فردی جهانی است. مرد همه تاریخ بشری است. اما چرا اسمی از ایران نیست مولانا به زبان فارسی شعر گفته است. این، افتخار و بیمه زبان فارسی است البته اگر برخی از ترك ها نگویند كه اشعار مولانا اول تركی بوده و بعد به فارسی ترجمه شده خدا را شكر كه ما این قدر نمونه درخشان فارسی داریم كه مشكلی به وجود نمی آید. این مشكل در میان عرب ها هم وجود دارد. یك الف و لام ابتدای كلمه می گذارند و آن را مصادره می كنند. مولانا مرد غریبی است. بشریت نیازمند است تا قیامت فارسی یاد بگیرد كه بتواند مثنوی بخواند. هر چند مدونا هم مولوی می خواند
نیاز جهان به مولانا
هر بیت مولانا، مثنوی معنوی است. دنیایی كه روح آن پیشرفت و تكنولوژی است، به این اندیشه ها نیاز دارد.
یكی از اندیشمندان غربی سه جمله عمیق دارد كه گویای بسیاری از حقایق موجود در اندیشه انگلیسی زبانان است. او می گوید: «جامعه بشری با برادركشی آغاز شده، هیچ زبان مشتركی بین گرگ و گوسفند نیست و از وقتی كه خدا و بشر همدیگر را فراموش كردند، بشر دیگر انتظار عدالت ندارد.» در هر حال، اگر یك صدم سخنان عمیق، بشری و الهی مولانا ترجمه شده باشد، كافی است كه بشر تشنه حقیقت، علاقه نشان دهد. مثنوی معنوی، كتاب غریبی است. یادم می آد در دوران جوانی به دوستانم می گفتم اگر مرا به زندان بردند و تنها اجازه داشتم یك كتاب بخوانم، مثنوی را انتخاب می كردم زیرا همه چیز در آن هست. زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
سهروردی عبارت دیگری از مولانا و فردوسی است. او نیز مانند مولانا بر تهی شدن از خود، تاكید می كند. از خود تهی شدن، مطلع شعر مولاناست. بشنو از نی چون شكایت می كند از جدایی ها حكایت می كند
خصلت نی، تهی بودن آن است. صدای نی از خودش نیست و اگر تهی نبود اصلا صدایی نداشت.ما باید به مثنوی معنوی افتخار كنیم و برایش جشن ها بگیریم. درست نیست كه منتظر یونسكو بمانیم كه به ما سفارش برپایی جشن بدهد. شاهنامه را هم باید خواند. لازم است نوع تفكر انسانی فردوسی، باز شود. مردم برای این كه اومانیسم را بشناسند باید شاهنامه بخوانند. هر چند زبان و فرهنگ فارسی و ایرانی، دشمنان زیادی دارد. ما از سویی با غرب و از سوی دیگر با اعراب مبارزه فرهنگی داریم هر چند عرب ها نمی دانند اگر ایرانی ها نبودند معلوم نبود الان آنها چه داشتند. ایران، شخصیت های ماندگاری به جهان معرفی كرده است. بشریت تا قیامت به امثال ابن سینا نیاز دارد.

مولوی در تصور اقبال

دکترمحمد بقائی ماکان

http://www.7sang.com/mag/2006/09/29/mowlana-mowlana_rumi_baghaei_makan.php

اندیشمندان و سخن‌شناسان برجسته که در آثار اقبال اندیشه گماشته‌اند او را رومی عصر خوانده‌اند، ولی به این نظر، نکته‌ای را می‌باید افزود که غالباً از چشم صاحب‌نظران دور می‌ماند و آن این است که او علاوه بر آگاهیهای جلال‌الدین مولوی هفتصد سال تجربه بعد از وی را نیز با خود دارد. پس از مولوی، دیگر شاعر اندیشمندی را مهمتر از اقبال نمی‌یابیم که تا بدین حد با فلسفه جدید و قدیم، با عرفان اسلامی و غیراسلامی، با همه انواع تفکر برآمده از شرق و غرب، مفاهیم ادیان مختلف جهان، نظریه‌های اجتماعی و سیاسی و اخلاقی، تمامی پدیده‌های نظری و عملی و نیز با بسیاری از علوم جدید آشنا باشد. او همه این آگاهیها را در چرخشت خمخانه ذهن خود به هم آمیخت و عصاره‌ای به نام «فلسفه خودی» پدید آورد که بخش عمده‌ای از آن متأثر از اندیشه مولوی است. تأثیرپذیری اقبال را از مولوی می‌توان به دو قسمت تقسیم کرد. یکی ساختاری و دیگری مضمونی. در بخش نخست می‌باید گفت که غالب مثنوی‌های وی به همان بحری است که مثنوی مولانا در آن شکل گرفته، یعنی رمل مسدس. پانزده غزل از غزلهای اقبال نیز در استقبال از غزلهای مولوی است. او همچنین بسیاری از مفردات و ترکیبات مستعمل در دیوان کبیر و مثنوی معنوی را در آثار خود به کار گرفته که شرح یکایک آنها بی‌حد می‌شود. آنچه در این مقاله مورد نظر است تأثیرات محتوایی و مضمونی است و نیز مقایسه‌ای از این حیث میان اقبال و مولوی؛ البته باز این تذکر که بر کاویدن آثار عظیم برآمده از این دو ذهن وقاد نه تنها در حوصله یک مقاله نیست بلکه از حد یک کتاب نیز فزونتر است. بنابراین در این مقاله به مهمترین مضامین و نکاتی که اقبال از مولوی برگرفته اشاراتی کوتاه خواهد شد.
اقبال در تمام آثارش از «اسرار خودی» که نخستین آنهاست تا «ارمغان حجاز» دلبستگی شدید خود را به افکار مولوی ابراز می‌دارد و او را با نامهای مرشد و پیر یاد می‌کند. در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:
پیر رومی مر‌شد روشن ضمیر
کاروان عشق و مستی را امیر

منزلش برتر زماه و آفتاب
خیمه را ازکهکشان‌سازد طناب

از نی آن نی نواز پاکزاد
باز شوری در نهاد من فتاد

اقبال تا آنجا از مولانا تأثیر پذیرفته که می‌گوید: «فکر من بر آستانش در سجود»
در غزلی با توجه به تأثیراتی که از مولوی پذیرفته می‌گوید:

شعله‌ی درگیر زد، بر خس و خاشاک من
مرشد رومی که گفت منزل ما کبریاست

که اشار‌تی است به غزل معروف مولوی با مطلع:

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست
ما به فلک می‌رویم، عزم تماشا که راست

در «جاوید نامه» که کتابی است به سبک ارداویرافنامه، الغفران، سیرالعباد و کمدی الهی، مولوی را به عنوان راهنمای سفر خیالی خود به دنیای دیگر برمی‌گزیند و این مبین احترام عظیمی است که او برای مرشد و مراد خود قائل است و عقل و عشق حقیقی را در او می‌جوید. بنابراین انتخاب مولوی به عنوان دلیل راه در «جاویدنامه» می‌تواند کنایتی باشد از ترکیب عقل و عشق که آن یک در سیرالعباد راهنمای سنایی است و این یک در قالب بئاتریس دلیل راه دانته در کمدی الهی.
نام و یاد مولوی حتی در اشعار آخرین روزهای حیات اقبال که در مجموعه ارمغان حجاز فراهم آمده و پس از فوتش انتشار یافت نیز دیده می‌شود. مولوی، شمسِ اندیشه اقبال است. در یکی از دو بیتی‌های «ارمغان حجاز» درباره تأثیری که از وی پذیرفته می‌گوید:

گره از کار این ناکاره وا کرد
غبار رهگذر را کیمیا کرد

نی آن نی نواز پاکبازی

مرا باعشق ومستی‌آشنا کرد

او به مثنوی مولانا، این دریای ناپیدا کرانه، شأنی همپایه قرآن می‌دهد. در مثنوی «اسرار خودی» می‌گوید:

روی خود بنمود پیر حق سرشت
کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

اقبال در اواخر عمرش که دچار ضعف بینایی شده بود فقط دو کتاب می‌خواند؛ قرآن و مثنوی. در یکی از مکتوباتش با اشاره به ضعف چشمش می‌گوید: «مدتی است مطالعه کتاب را ترک کرده‌ام، اگر گاهی چیزی می‌خوانم تنها قرآن است یا مثنوی مولانا.» او در جای جای آثارش فوایدی را که از افکار عرفانی و فلسفی مولوی برگرفته با افتخار بیان می‌دارد و دلبستگی مریدانه خود را نسبت به وی به صورتهای مختلف اظهار می‌نماید. در غزلی می‌گوید:

بیا که می ز خٌم پیر روم آوردم
می سخن که جوانتر زباده عنبی است

اقبال خود را مبلغ و مروج اندیشه‌های مولوی می‌داند و رسالتش را در این می‌بیند که با ترویج آراء وی تحرک و پویایی در میان اقوام شرق یعنی جوامع اسلامی پدید آورد و حرکتی در اینان که خویشتن را فراموش کرده و آنچه خود دارند از بیگانه تمنا می‌کنند به وجود آورد


اقبال، عصر خود و عصر مولوی را از بسیاری جهات همانند می‌یابد. در زمان مولوی مردم از خوف مغولان زبون و بی‌جرأت شده بودند و در نتیجه فضایل اخلاقی و معنوی به انحطاط گراییده بود. تهاجم مغولان سبب از بین رفتن قدرت سیاسی شرقیان شد. در دنیای امروز نیز مغولان تازه‌ای به دنیای اسلام حمله آورده‌اند که عبارتند از عقل‌گرایی مفرط و فناوری غرب. اقبال با احساس این خطر رسالت خود را در آن دید که همچون مولوی به مقابله با این خطر برخیزد. مولوی چنانکه از «فیه مافیه» برمی‌آید از مغولان در مجالس خود، حتی زمانی که عاملشان معین‌الدین پروانه نیز حضور داشت، بد می‌گفت و مردم را به ایستادگی در مقابل آنها تشویق می‌کرد تا با آنان بجنگند و استقلال و هویت ملی خویش را حفظ کنند. این اندیشه یکی از مضامین محوری آثار اقبال است و مثنویهای «پس چه باید کرد»، «گلشن راز جدید» و «بندگی نامه» در تأیید همین تفکر مولوی سروده شده است. بنابراین او برای خود همان نقشی را قائل است که مولوی در هفتصد سال پیش ایفا نموده بود:
چو رومی در حرم دادم اذان من
از او آموختم اسرار جان من

به دور فتنه‌ عصر کهن، او
به دور فتنه عصر روان، من

در آغاز مثنوی «چه باید کرد» می‌گوید:

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق
که درحرم خطری از بغاوت خرد است

اقبال از مولوی آموخته است که جوامع بشری جز با عشق، فعال و پویا نمی‌شوند. این همان عشقی است که اقبال در کتاب بازسازی اندیشه دینی آن را «راه حیاتی» می‌نامد؛ طریقی که به تصاحب و تسخیر عالم می‌انجامد و در قرآن به «ایمان» تعبیر شده است.
یکی دیگر از نکاتی که اقبال از مولوی آموخت این است که انسان واقعی باید پیوسته در طلب آرمانهای انسانی باشد که پویایی و تلاش سرلوحه آن است.
او در کتاب سونش دینار ضمن خاطرات خود می‌گوید: «زمانی که در اروپا مشغول تحصیل بودم روزی در اتاقم ضمن مطالعه مثنوی مولوی رسیدم به این بیت که:

یار دارد دوست این دیوانگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

ناگهان چنان منقلب شدم و فریاد کشیدم که همسایه‌ام آمد و گفت: چه اتفاقی افتاد؟ چرا فریاد می‌کشی؟ شعر را برایش ترجمه کردم و گفتم: آرزو و امیدم این است که مردم شرق و مسلمانان که این همه به تن آسانی خو کرده‌اند، این چنین فکر کنند. چرا ما با داشتن متفکران و معلمانی همچون مولانا باید روزگاری چنین تأسف‌آور داشته باشیم؟
اقبال نیز همین اندیشه را در آثارش دنبال می‌کند و رمز حیات را در تلاش و کوشش یا به اصطلاح وی در «تپیدن» می‌داند.

رمز حیات جوئی؟ جز در تپش نیابی
در قلزم آرمیدن ننگ است آب جورا

در غزلی می‌گوید:

زندگی سوز و ساز، به زسکون دوام
فاخته شاهین شود از تپش زیر دام

و در غزلی دیگر:

تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد
خوشا کسی که به دنبال محمل است هنوز

این اندیشه، حضور خود را در همه سروده‌های اقبال مدام نشان می‌دهد. از همین رو است که مثنوی «اسرار خودی» با این ابیات معروف مولانا آغاز می‌شود:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آزروست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

انسان آرمانی اقبال کسی است که صفات شاهین و شاهباز را دارد، زیرا دارای مناعت طبع است، با متانت است، از صید دیگری ارتزاق نمی‌کند، زندگی آزاد دارد و از همین رو آشیانه نمی‌سازد، بلندپرواز است، تنهایی را دوست دارد و سرانجام اینکه نگاه نافذی دارد. مولوی نیز در یکی از معروفترین غزلهایش خود را به شاهباز تشبیه می‌کند:

بازسپید حضرتم، تیهوچه باشد پیش‌من
تیهو اگر شوخی کند، چون باز بر تیهو زنم

مولوی و اقبال، هر دو «آدم» را آن گونه باور دارند که قرآن توصیف می‌کند و او را کمال مطلوبی می‌دانند که نوع بشر باید سعی در شناختش داشته باشد. آدم در قرآن نمودی از بشریت در جوهر اصلی آن و مثال اعلای انسان است. نظر هر دوی آنان در مورد تقدیر یکسان است به عقیده آنان تقدیر به این معنا نیست که افعال هر فردی از پیش تعیین شده باشد، بلکه قانون زندگی است. هر دوی آنان متفکرانی پویا و تکامل طلب هستند. به نظر هر دوی آنان نه تنها آدم، بلکه کل عالم از اسفل به اعلی می‌رود و برای پیشرفت انسان هیچ محدودیتی وجود ندارد. آدمی با نیروی طلب و با اخلاص در عمل نه تنها به دنیاهای تازه‌ای دست می‌یابد، بلکه می‌تواند آنها را بسط دهد. هر دو تلاش را زندگی و عدم تحرک را مرگ و نیستی می‌دانند. هر دو معتقدند که رسیدن به جاودانگی به میزان تلاشی بستگی دارد که مصروف آن می‌شود. هر دو با زمینه‌های تفکری که تا پیش از آنان به وجود آمده بود کاملاً آشنایی داشته و بر آن بودند تا مفاهیم متناقض را بدان امید که میانشان هماهنگی ایجاد یا کشف کنند به سطح بالاتری از تفکر بکشانند. هر دو با آن که در قلمرو عقل حضور دارند، ترجیح می‌دهند که ماورای عقل را هم تجربه کنند، هر دو شاعرانی جهانی‌اند، شعر هر دو فلسفی و عرفانی است، هر دو به جای خودانکاری و نفی خودی در صدد تقویت آنند، به واسطه همین شباهتهاست که اقبال خود را مرید و پیرو مولوی می‌شمارد، ولی پیروی او از نوع تقلیدهای معمولی نیست، او مریدی است که در دریای اندیشه مرادش عمیقاً غوطه خورده است.

آتشی که شمس در جان مولانا افکند


http://www.bbc.co.uk/persian/arts/020724_la-cy-molana.shtml


دکتر محمد علی موحد

سينا سعدی

دکتر محمد علی موحد روز سه شنبه اول مرداد ماه در دفتر «کتاب ماه ادبيات و فلسفه» در باره شمس و مولانا سخن گفت و برخی حکايت های مقالات شمس را تفسير کرد. عنوان سخنرانی « جايگاه مقالات شمس در ادب و عرفان ايران » انتخاب شده بود وموضوع آن تأثير شمس بر مولانا و تأثير مقالات شمس بر مثنوی بود و نيز اينکه اين شمس که بود که عارف و اديبی چون مولانا از سايه او طلوع کرد.

کتاب مقالات شمس تبريزی چند سال پيش به تصحيح دکتر موحد از سوی انتشارات خوارزمی منتشر شد و در زمان خود مورد توجه بسيار قرار گرفت. او همچنين صاحب تأليفات ديگری در اين زمينه است اما مهمترين اثرش در سالهای اخير خواب آشفته نفت نام دارد که درباره دکتر مصدق و نهضت ملی کردن نفت است. تازه ترين تأليف او نيز در هوای حق و عدالت » نام دارد که به حقوق طبيعی و حقوق بشر می پردازد.

دکتر موحد بحث خود را با دو بيت از مولانا شروع کرد و گفت مولانا اين دو بيت را حدودا در 40 سالگی سروده است. يعنی بين سالهای 642 تا 645 هجری قمری که ملاقات بين مولانا و شمس اتفاق افتاده است.

من که حيران مقالات توام
چون خيالی زخيالات توام

فکر و انديشه من از دم توست
بلکه الفاظ و عبارات توام


دکتر موحد گفت: ملاقات با شمس، مولانا را حيرت زده کرد و اين حيرت تا آخر عمر دست از گريبانش بر نداشت. عالم خيال برای مولانا از نظر آفرينش هنری تقريباً مشابه عالم مثل برای افلاطون به لحاظ آفرينش تکوينی بود. مولانا در فيه مافيه جمله ای دارد که بسيار روشنگر است. می گويد « اين خيالات بر مثال چادر است و در چادر کسی پنهان است»، پس مولانا خود را شاهدی می داند که در چادر خيال شمس پنهان شده.

دکتر موحد با ياد آوری اينکه مثنوی قله عرفان ايران است، همچنانکه مولوی يکی از پنج قله شعر ايران است، گفت: مولانا تقريبا همه آثار خود را بعد از 38 سالگی خلق کرده است. ديوان کبير با 35 هزار بيت؛ مثنوی با حدود 26 هزار بيت؛ مکتوبات؛ فيه مافيه؛ همه به بعد از 38 سالگی مولانا مربوط می شود، يعنی نيمه دوم عمر که نيمه کوتاه تر عمر مولانا بوده است.

موحد پرسيد که در 38 سالگی مولانا چه اتفاقی افتاد که نيمه دوم عمر او را اين قدر بارور کرد؟ و خود پاسخ داد که: شمس آمد و توفانی برپا کرد، آن فضای آرام را برهم زد. آن سجاده نشين باوقار را از مسند وعظ و فتوا به زير کشيد.

چون باز که بربايد مرغی به گه صيد
بربود مرا آن مه و برچرخ روان شد


به گفته دکتر موحد تنها اثری از مولانا که حال و هوا و رنگ و بوی دوران اول زندگی او را دارد، مجالس سبعه است و اين مجالس يادگار ايام وعظ گويی های مولاناست که بعدها بازنويسی شده و ساز و برگ ها بر آن افزوده اند. مقايسه ميان لفظ و محتوای مجالس با آثار ديگر مولانا روشن می کند که مولانای پيش از رسيدن به شمس در چه مايه کار می کرده و حاصل کارش چه بوده است.

دکتر موحد گفت قصه شمس و مولانا چندان غريب و خارق عادت می نمايد که باور کردن آن برای بسياری از اهل تحقيق دشوار بود. گفته می شد که شمس تبريز وجود خارجی نداشت و مخلوق خيال مولانا بود. گمان می رفت مولانا در عالم بی خودیِ صوفيانه با معشوقی خيالی نرد عشق باخته و ديوانی برای او پرداخته باشد.

مصحح مقالات شمس تبريزی خاطر نشان ساخت آنها که مثل رينولد الين نيکلسون و ادوارد براون با مثنوی مولانا و فيه مافيه او آشنايی بيشتری داشتند، البته نمی توانستند واقعيت وجود شمس را منکر شوند ولی چنين می پنداشتند که او پيری عامی و بی سواد بوده و همان سادگی و بی شيله پيلگی او مولانا را فريفته خود کرده بود.

وی سپس ياد آور شد که در آن آغاز که مرحوم بديع الزمان فروزانفر نسخه ای از مقالات را به دست آورد سخت شگفت زده شد که اين اثر به قول او بر خلاف مشهور، شمس را « دانايی بصير و شيفته حيرت و شايسته مرشدی و راهنمايی » معرفی می کند. نسخه های بجا مانده از مقالات، شکسته بسته تر و خرد و خميرتر از آن بود که بتواند چهره صاحب اثر را به درستی بنماياند. اما آن صيرفی سخن شناس دريافت که در اين تکه پاره ها سر و کارش با يکی از گنجينه های ادب فارسی است و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوی نشان داد که بسياری از قصه های مولانا، بازگويی منظوم قصه های شمس است. شهادت فروزانفر البته محقق سخت گيری مثل مجتبی مينوی را قانع نمی کرد. ياد دارم که مينوی تا آخر عمر همچنان بر رأی نيکلسون باقی بود و شمس را چيزی فراتر از يک درويش ساده دل و بی سواد نمی دانست.

دکتر موحد سپس از دانشمند از دست رفته ايران، عباس زرياب خويی ياد کرد و گفت: او نيز که ذهنش به دنبال ابداع نظريه های تازه می رفت، از وجود قصه های مشترک در مثنوی و مقالات چنين استنباط می کرد که مقالات را بعدها از روی مثنوی ساخته اند. اين بد بينی ها و ناباوری ها در ميان اهل نظر تا چاپ و انتشار متن مصحح مقالات همچنان ادامه داشت. مقالات پس از چاپ البته از عنايت و اقبال صاحب نظران برخوردار گرديد. اما حق پژوهش درباره مقالات هنوز ادا نشده است.

دکتر موحد گفت: در داستان های مقالات، هم ساختار کلام و هم درونمايه داستان ها درخور دقت و تامل است. سخن شمس، آهنگين و مواج و گيرا و لحن او طنز آميز و پر کنايه و گاه بسيار گزنده و تلخ است. انديشه های او نه فقط الهام بخش بلکه مبدا و منبع انديشه هايی است که در مثنوی پيگيری می شود. شرح و تفصيل بسياری از نکات مرموز اين دو اثر نيازمند ارجاع به يکديگر است. تفسير بسياری از مضامين مقالات را بايد در مثنوی و فيه و مافيه جست و بالعکس اشاراتی در مثنوی هست که کليد فهم درست آنها در مقالات است.

موحد سپس به بحث کوتاهی در ساختار لفظی شمس پرداخت و يادآور شد که مقالات به لحاظ تاريخی 15 سالی مقدم بر گلستان است. گلستان سعدی شاهکار زبان قلم است و مقالات شمس شاهکار زبان محاوره. البته آنچه را به زبان قلم آمده است می شود خواند و آنچه را بر زبان محاوره جاری شده است می توان نوشت. اما در هر حال خاستگاه آنها متفاوت است. زبان محاوره از لب و دهان می رويد و راست بر نگاه و گوش مخاطب می تراود و زبان قلم از حرکت انگشتان می زايد و بر صفحه کاغذ نقش می بندد. زبان مقالات زبان محاوره است و در اوج بلاغت، سياليت و جوششی خاص دارد. يک اثر مغناطيسی و يک زيبايی وحشی دارد که خواه ناخواه مخاطب را اسير خود می کند.

موحد درباره داستان هايی که در مقالات شمس آمده گفت در بسياری از موارد قصه ای که در چند سطر سر و ته آن به هم آمده، در مثنوی طول و تفصيل زياد پيدا کرده است. مولانا قصه ای را می گيرد آن را پر و بال می دهد و بر لب هر بام می نشاند و چشم اندازهای گوناگون را از نظرگاه های متفاوت عرضه می کند و خواننده را در تماشاگاه های متفرق چنان مشغول می دارد که اصل قصه فراموش می شود. اما داستان های شمس همواره قواره خاص خود را دارد. اگر کوتاه است مطلب را خوب ادا می کند و نمی گذارد هيچ نکته اساسی از آن فوت شود و اگر بلند است هيچگاه اجازه نمی دهد که ماجراهای فرعی در آن راه يابد

آنه‌ماری شيمل ,مولانا و اقبال

فرزانه بانويی دلباخته عرفان شرق

 

خسرو ناقد

http://www.naghed.net/Maghale_ha/Schimmel_farzane.htm

مولانا و اقبال

 مولانا جلال‌الدين محمد رومی و علامه محمداقبال لاهوري، دو عارف و متفكر برجسته جهان شرق، شخصيت‌هايی هستند كه مورد توجه و علاقه بسيار پروفسور شيمل قرار دارند. وی چند اثر مهم از آثار منظوم و منثور اين دو حكيم فرزانه را به‌زبان‌های آلمانی و انگليسی و ترکی ترجمه كرده است. افزون بر اين در میان آثار استاد شيمل تحقيق و تأليف‌های بسياری نيز درباره شخصيت‌ برجسته و آثار ارزشمند مولوی و اقبال ديده می‌شود. پروفسور شيمل يکی از اساتيد مسلم حوزه مطالعات «مولوی شناسی» و «اقبال شناسی» است.

«زبان تصاوير مولانا جلال‌الدين محمد رومی» كتابی است كه استاد با آن در چهل و چند سال پيش، كار پژوهش درباره آثار مولانا را آغاز كرد. از آن زمان تاكنون مولوی و آثارش يكی از موضوعهای اصلی تحقيقات بانو شيمل را تشكيل می‌دهند. ترجمه كتاب «فيه مافيه» به‌زبان آلماني، يكی از روشن‌ترين و زيباترين ترجمه‌هايی است كه تاكنون از متون كلاسيك فارسی منتشر شده است. در يادداشت كوتاه آخر كتاب می‌خوانيم كه ترجمه آلمانی كتاب از روی دو نسخه چاپ تهران انجام گرفته كه يكی همان نسخه معروف مرحوم فروزانفر است. پروفسور شيمل تصحيح فروزانفر را بهترين نسخه چاپی «فيه مافيه» می‌داند و از آن شادروان بعنوان «محقق خستگی ناپذير آثار مولوي» ياد می‌كند.

«من چو بادم  تو چو آتش» عنوان کتاب زندگينامه و تحليل آثار عارف بزرگ مولانا جلال‌الدين محمد است و تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده است. در اين كتاب بعد از شرح احوال مولانا، شخصيت وی و عظمت شاهكارش، مثنوی معنوی مورد بررسی قرار گرفته است. استاد شيمل در اين كتاب اشاره می‌کند که: «نبايد از ياد برد كه بزرگترين ملهم مولانا در كتاب مثنوي، قرآن بوده است. از اين رو به‌عبدالرحمن جامی بايد حق داد كه مثنوی مولانا را «قرآنی به‌زبان فارسي» می‌خواند. بديهی است كه مولانا متون عرفانی پيشينيان را مطالعه كرده بود؛ متونی چون «رساله قشريه» و «احياءِ علوم الدين» امام غزالي. كتاب اخير امین آداب عرفان است و چنين می‌نمايد كه مولوی احتجاجات آن را در چند مورد دقيقاً دنبال كرده است. او می‌بايد «خمريه»‌ دل‌انگيز عارف مصری همعصرش، عمربن الفارض را نيز می‌شناخته است، زيرا بعضی از ابيات مثنوی همچون دوباره‌نويسی ابيات «خمريه» است. به‌اين طريق شايد بتوان منابع بسيار ديگری نيز برای شيوه و سبك نگارش مولانا يافت‌ (گذشته از سنت‌های گوناگونی كه شعر او بر آنها متكی است)، اما آنچه در اساس قابل قبول است همان است كه او درباره خودش می‌گويد:

فسانه عاشقان خواندم شب و روز

كنون در عشق تو افسانه گشتم

 

«نظر مولانا درباره خدا و جهان»، « هبوط آدم »، «عروج مخلوق»، «مناجات»، «آتش عشق» و «رقص و سماع» عناوين فصل‌های ديگر اين كتاب را تشكيل می‌دهند. در تأليف اين كتاب منابع بسياری به‌زبان فارسی در اختيار استاد شيمل قرار داشته است كه گذشته از آثار منظوم و منثور مولانا، كتاب «رساله در احوال مولانا جلال‌الدين رومی» به‌قلم فريدون بن احمد سپهسالار (تهران 1325) و كتاب «مناقب العارفين» تأليف احمدبن محمد افلاكی (تصحيح تحسين بازيجي، آنكارا 1956) را می‌توان نام برد. افزون بر اينها، كتاب «مكتوبات مولانا» را كه عبدالباقی گلپيناری در سال 1963 در استانبول به‌زبان تركی ترجمه و منتشر کرد، جزو منابعی است كه در دسترس استاد شيمل بوده است. از میان منابعی كه به‌زبان‌های اروپايی برای تأليف اين كتاب مورد استفاده بانو شيمل قرار گرفته است می‌توان چند عنوان زير را نام برد: «مثنوی يا دوبيتي‌های شيخ مولانا جلال‌الدين رومی»، نوشته گئورگ روزن (آلمانی، مونيخ 1913)، «رومی، شاعر و عارف»، به‌قلم رينولد نيكلسون (انگليسي، لندن 1950)، «قصه‌های مثنوي»، نوشته آرتور آربری (انگليسي، لندن 1961)، «جلال‌الدين رومی، حكيم و شاعر بزرگ ايراني»، نوشته سيد حسين نصر (انگليسي، تهران 1974).

يکی ديگر از آثار مهم بانو شيمل درباره مولانا، کتاب «شکوه شمس» است. اين کتاب سيری در آثار و افکار مولاناست و خوشبختانه به‌همت استاد حسن لاهوتی و با مقدمه علامه جلال الدين آشتيانی، به‌زبان فارسی نيز ترجمه شده است. بانو شيمل در کتاب زندگينامه خود که در پائيز امسال منتشر شده است، از خاطرات نخستين سفر خود به‌ايرانِ بعد از انقلاب در سال 1995 ياد می‌کند و از ديدار اين دو استاد در شهر مشهد. او می‌نويسد: «برای من افتخار بزرگی بود که در فرودگاه مشهد نه تنها حسن لاهوتی که کتاب پر حجم من، «شکوه شمس» را به‌فارسی ترجمه کرده است، بلکه علامه آشتيانی نيز که مقدمه ای بر ترجمه فارسی اين کتاب نگاشته، به‌استقبال من آمده بودند. علامه آشتيانی يکی از برجسته ترين علمای روحانی ايران است؛ انسانی سرشار از حکمت ژرف عرفانی».

«گزيدة ديوان شمس» به‌زبان آلمانی مجموعه‌ای است از غزليات و رباعيات مولانا جلال‌الدين محمد رومی كه نخستين بار در سال 1964 میلادی منتشر شد و تاكنون چندين بار تجديد چاپ شده است. در اين كتاب كه بيشتر مورد استفاده دانش‌آموزان دبيرستانی و دانشجويان قرار می‌گيرد، استاد شيمل تعدادی از غزليات و رباعيات مولانا را به‌نظم درآورد و بخوبی پيداست كه در اين راه با استاد مسلم و سرمشق خود «فريدريش روكرت» همآوازی می‌كند.

پروفسور شيمل از همان آغاز فعاليت‌های علمی خود، به‌موازات مطالعه و بررسی در آثار و افكار مولوي، به‌تحقيقات دامنه‌داری نيز در مورد شخصيت اقبال و انديشه‌های وی دست زد. يكی از نخستين ترجمه‌های ترجمه‌های منظوم استاد شيمل به‌زبان آلمانی كتاب «جاويدنامه» علامه محمد اقبال لاهوری است كه با مقدمه‌ای از هرمان هسه، نويسنده نامدار آلمانی در سال 1957 منتشر شد. «پيام مشرق» و «زبور عجم»، دو مجموعه منظوم ديگر از اقبال هستند كه استاد شيمل به‌زبان آلمانی به‌نظم درآورده است. يكی از تأليفات بانوی گرانقدر ما كتابی است با عنوان «محمد اقبال، فيلسوفِ شاعر، شاعرِ پيام‌گزار» كه شامل زندگي‌نامه و پژوهش در آثار و انديشه‌های اجتماعی و سياسی و دينی اقبال است. پژوهش در «جاويدنامه» يكی از فصل‌های مهم و ارزشمند كتاب است.

بوي آن دلبر چو پران مي‌شود ---  آن زبانها جمله حيران مي‌شود  

گفت اي ناصح خمش كن چند چند
پند كم ده زانك بس سختست بند
 
سخت‌تر شد بند من از پند تو
عشق را نشناخت دانشمند تو
 
آن طرف كه عشق مي‌افزود درد
بوحنيفه و شافعي درسي نكرد
 
تو مكن تهديد از كشتن كه من
تشنهء زارم به خون خويشتن
 
عاشقان را هر زماني مردنيست
مردن عشاق خود يك نوع نيست
 
او دو صد جان دارد از جان هدي
وآن دوصد را مي‌كند هر دم فدي
 
هر يكي جان را ستاند ده بها
از نبي خوان عشرة امثالها
 
گر بريزد خون من آن دوست‌رو
پاي‌كوبان جان برافشانم برو
 
آزمودم مرگ من در زندگيست
چون رهم زين زندگي پايندگيست
 
اقتلوني اقتلوني يا ثقات
ان في قتلي حياتا في حيات
 
يا منير الخد يا روح البقا
اجترب روحي وجد لي باللقا
 
لي حبيب حبه يشوي الحشا
لو يشا يمشي علي عيني مشي
 
پارسي گو گرچه تازي خوشترست
عشق را خود صد زبان ديگرست
 
بوي آن دلبر چو پران مي‌شود
آن زبانها جمله حيران مي‌شود
 
بس كنم دلبر در آمد در خطاب
گوش شو والله اعلم بالصواب
 
چونك عاشق توبه كرد اكنون بترس
كو چو عياران كند بر دار درس
 
گرچه اين عاشق بخارا مي‌رود
نه به درس و نه به استا مي‌رود
 
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روي اوست
 
خامشند و نعره تكرارشان
مي‌رود تا عرش و تخت يارشان
 
درسشان آشوب و چرخ و زلزله
نه زياداتست و باب سلسله
 
سلسلهء اين قوم جعد مشكبار
مسئلهء دورست ليكن دور يار
 
مسئلهء كيس ار بپرسد كس ترا
گو نگنجد گنج حق در كيسه‌ها
 
گر دم خلع و مبارا مي‌رود
بد مبين ذكر بخارا مي‌رود
 
ذكر هر چيزي دهد خاصيتي
زانك دارد هرصفت ماهيتي
 
آن بخاري غصهء دانش نداشت
چشم بر خورشيد بينش مي‌گماشت
 
هركه درخلوت ببينش يافت راه
او ز دانشها نجويد دستگاه
 
با جمال جان چوشد هم‌كاسه‌اي
باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌اي
 
ديد بردانش بود غالب فرا
زان همي دنيا بچربد عامه را
 
زانك دنيا را همي‌بينند عين
وآن جهاني را همي‌دانند دين
 

«مولوی» مخالف فلسفه نبود

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=30009

گروه انديشه: «مولوی» اساساً مخالف كلام و فلسفه اسلامی نبود.

«دكتر محمدبقايی ماكان» مولوی پژوه در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، با بيان اين مطلب افزود: پس از انتقال فلسفه به جهان اسلام، فرهنگی در عرفان ما بعد از «سنائی» به وجود آمد كه بايد آن را نوعی يونانی زدگی عنوان كرد، همان «غرب زدگی» كه الان در فرهنگ ما وجود دارد. اين فرهنگ آفرينان به واقع «افراد ملی» كه در پی حفظ هويت‌هايی ايرانی و اسلامی بودند و آن موقع احساس می‌كردند كه چيزی به نام فلسفه يونان دارد هويت‌های ملی، مذهبی و الاهياتی آنان را از بين می‌برد. به همين خاطر سنائی به اين موضوع حمله می‌كند و پس از آن «خاقانی» كه علناً اين موضوع را نقد می‌كند و می‌گويد «فلسفه در سخن مياميزيد / وانگهی نام آن جدل منهيد ـ قفل اسطوره ارسطو را / بر در وانگه ملل ننهيد. مترجم كتاب «انديشه‌های دينی اقبال» در ادامه افزود: نقد يونانی زدگی فرهنگ دينی در عصر مولوی، كمی كاهش می‌يابد، اما مقابله مولوی با يونان زدگی و فلسفه يونان، بنياد آن بر تعلق خاطر حديت‌های فرهنگی ملی و مذهبی خودش دارد و احساس می‌كند كه اين قضيه ملی تحت‌الشعاع تفكر اصيل كلام اسلامی شود.

«بقايی» با وجود نقد فلسفه يونانی توسط مولوی، مولوی را تحت تأثير افلاطون، توصيف و تصريح كرد: اين كه مولوی می‌گويد: «بوی آن دلبر چو پران می‌شود / آن زبان‌ها جمله حيران می‌شود. مرغ بر بالا پران و سايه‌اش/ می‌دود بالا به هر سو سايه‌اش... ابلهی صياد آن سايه شود / می‌رود چندان كه بی‌مايه شود. تيراندازد به سوی سايه او/ تركشش‌ طی می‌شود از جست‌وجو. بی‌خبر كه اصل آن سايه كجاست و ... اين ادبيات نشان می‌دهد كه مولوی نظريه «مثل» افلاطون است كه در آن گفت‌وگويی كه در مكالمات دارد، مسئله آتش كه در غار روشن می‌شود و بعد شخصی از آن غار می‌آيد و خورشيد را می‌بيند و به حقيقت متعالی‌تری دست پيدا می‌كند. بنابراين نمی‌توانيم تحت تأثير فلسفه يونان نباشيم.»

وی در خاتمه افزود: به نظر من فلسفه يونان با فرهنگ و عرفان و دين ما چنان آميخته است كه نمی‌شود آنها را از هم جدا كرد. به همين جهت تأثير فلسفه در فرهنگ اسلامی علی رغم مخالفت‌های فراوان تا قرن هشتم به شدت وجود دارد. در آرای مولوی شما چيزی غير از فلسفه نمی‌بينيد. در ديوان شمس فلسفه عشق می‌بينيد و در مثنوی هم شما می‌توانيد هرمنوتيك، پراگماتيك و انواع فلسفه‌ها را پيدا كنيد.

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/2

«كاظم محمدی» مولوی‌شناس: شيوه‌ی پرداخت مولانا در مثنوی با شيوه‌ی پرداخت آيات قرآن منطبق است

گروه ادب: می‌توان مثنوی را به‌عنوان شرح و تفسير قرآن در نظر گرفت چراكه انديشه‌ی مولانا بر مبنای مفاهيم قرآنی و وحيانی شكل گرفته است.

 

«كاظم محمدی» نويسنده و پژوهشگر ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران با بيان اين مطلب گفت: مولانا در اشعار خود يا به شكلی مستقيم به تفسير آيات پرداخته است يا بخشی از آيات را در اشعار خود آورده و بقيه‌ی مطالب با توجه به معنای آن آيه بيان شده است.

وی افزود: يكی از مهم‌ترين نكات قابل توجه در مثنوی اين است كه شيوه‌ی پرداخت مولانا در مثنوی با شيوه‌ی پرداخت آيات قرآن منطبق است و همان‌طور كه در قرآن، در دل يك سوره مطالب سوره‌های ديگر گنجانده شده است، مولانا نيز در بطن يك داستان از مفاهيم و داستان‌های ديگر بهره برده است.

نويسنده‌ی كتاب «سروش آسمانی» يكی ديگر از شباهت‌های قرآن و مثنوی را رويكرد انسان‌محوری دانست و گفت: همان‌طور كه مخاطب قرآن، انسان‌ها در هر زمان و مكان و با هر زبان و انديشه‌ای هستند، مولانا نيز انسان‌ها را در تمامی اعصار مخاطب خود می‌داند و با آن‌ها سخن می‌گويد.

 مولانا‌می‌گويدانسان‌بايددرشادی‌ناب‌زندگی‌كند
به همان صورت كه قرآن ساحت اوليا را از حزن، ترس و غم بری می‌داند، مولانا نيز جزو معدود عارفانی است كه معتقد است انسان بايد در شادی ناب زندگی كند

وی با اشاره به اين بيت مولانا كه «بشنو از نی چون حكايت می‌كند/ از جدائی‌ها شكايت می‌كند» تأكيد كرد: مثنوی با كلمه‌ی «بشنو» آغاز می‌شود و مولانا همه‌ی انسان‌ها را به شنيدن دعوت می‌كند تا از ماجرای انسان در اين عالم و شكايت او از جدايی از خويشتن خويش باخبر شوند در حقيقت می‌توان گفت كه ابيات مولانا با اعماق وجود انسان سر و كار دارد و فراتر از زمان خود با انسان ارتباط برقرار می‌كند.

نويسنده‌ی كتاب «جدال تاريخی عقل و عشق» با اشاره به جريان داشتن روح اميدواری در اشعار مولانا تصريح كرد: به همان صورت كه قرآن ساحت اوليا را از حزن، ترس و غم بری می‌داند، مولانا نيز جزو معدود عارفانی است كه معتقد است انسان بايد در شادی ناب زندگی كند. به‌طور كلی بايد گفت كه مكتب مولانا، مكتب شادی و اشراق با عالم معنا است.

اين پژوهشگر ادبی با اشاره به استقبال غرب از انديشه‌های مولانا تصريح كرد: غرب سال‌هاست كه با بحران معنويت دست و پنجه نرم می‌كند و به‌طور جدی خلاء معنا و روح دين حقيقی را احساس می‌كند و نمی‌تواند عطش خود را با امور سطحی و حتی پيشرفت تكنولوژی فرو بنشاند.

وی در ادامه يادآوری كرد: اكنون آن‌ها در صدد پاسخ‌گويی به نياز خود برآمده‌اند و در دو دهه‌ی اخير نسبت به بسياری از عارفان ما از جمله بايزيد بسطامی، حلاج و به‌ويژه مولانا، توجه شايانی را نشان داده‌اند.

 مولانا‌انسان‌تمامی‌اعصاررامخاطب‌خودمی‌داند
همان‌طور كه مخاطب قرآن، انسان‌ها در هر زمان و مكان و با هر زبان و انديشه‌ای هستند، مولانا نيز انسان‌ها را در تمامی اعصار مخاطب خود می‌داند و با آن‌ها سخن می‌گويد

نويسنده‌ی كتاب «مولانا و دفاع از عقل» ضمن تأكيد بر انديشه‌های مولانا به‌ويژه در جهان امروز تصريح كرد : متأسفانه تصويری كه از اين عارف شهير در كتاب‌ها و رسانه‌ها ترسيم شده است بسيار كهنه است؛ بنابراين بايد مولانا را از نو به نسل امروز معرفی كنيم.

«محمدی» در پايان تصريح كرد: بايد افرادی نخبه كه در مدارر وحی اين شاعر هستند و عمری را با تعاليم و انديشه‌های اين عارف گران‌قدر زيسته‌اند، به معرفی او بپردازند و آن پرتويی كه از مفاهيم مولانا به وجود آن‌ها تابانيده شده است را به جهان تشنه‌ی معنويت امروز بتابانند.

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/6

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/6
عبدالعلی دستغيب: مولانا با استفاده از مفاهيم قرآن، راه سلوك انسانی را ترسيم كرده است

 

 

«عبدالعلی دستغيب» نويسنده و منتقد ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مثنوی، مانند نردبانی آسمان راه كمال را به انسان نشان می‌دهد تا پله‌پله به وصل خداوند نائل شود.

وی با اشاره به اين‌كه مثنوی مولوی، تفسير اشراقی قرآن است، افزود: همه‌ی شاعران ارزش‌مند تاريخ ادب فارسی مثل سعدی، حافظ و به‌ويژه مولانا، به مفاهيم قرآنی توجه داشته‌ و از اين كتاب آسمانی در خلق آثار خود بهره برده‌اند.

وی با اشاره به ارزش‌مند بودن مفاهيم مولانا اظهار كرد: انديشه‌های بزرگان ما از جمله مولانا هيچ‌گاه كهنه نخواهد شد و انسان‌ها در هر عصر و در هر وضعيتی كه باشند جذب اين مفاهيم خواهند شد.

اين نويسنده، تفسيرهای آثار اين عارف گران‌قدر ايرانی را بسيار كهنه و قديمی دانست و گفت: اگر چه نيكلسن و بسياری از شارحان، به تفسير آثار و انديشه‌های مولوی پرداخته‌اند اما اين تفاسير بسيار قديمی هستند و هنوز آن‌چنان كه شايسته است آثار اين عارف بزرگ تجزيه و تحليل نشده است؛ بنابراين بايد انديشه‌های اين شاعر توان‌مند را از نو با نگاهی دقيق بشناسيم.

 داستان‌هبوط‌‌وعروج‌انسا‌ن‌درمثنوی
انسان از اصل آغازين و الهی خود جدا شده است و بايد كوشش كند تا به هويت راستين خود بازگردد؛ چراكه تنها در آن‌صورت جان او معنای حقيقی آرامش را درك خواهد كرد

«عبدالعلی دستغيب» با اشاره به ابيات «نی‌نامه» تأكيد كرد: مولانا در اشعار خود به زيبايی درام هبوط و عروج انسان را به تصوير كشيده است؛ يعنی معتقد است انسان از اصل آغازين و الهی خود جدا شده است و بايد كوشش كند تا به هويت راستين خود بازگردد؛ چراكه تنها در آن‌صورت جان او معنای حقيقی آرامش را درك خواهد كرد.

نويسنده‌ی كتاب «مستی‌شناسی حافظ» با اشاره به بحران علمی و تكنولوژی كه بشر امروز با آن مواجه است تصريح كرد: اگر انسان به هويت حقيقی و ماهيت نيك اوليه‌ی خود رجوع كند به‌طور قطع دشواری‌‌های زندگی كنونی او نيز برطرف خواهد شد.

اين منتقد ادبی ضمن تأكيد بر انديشه‌های ارزش‌مند مولوی نقدهايی را بر او وارد دانست و گفت: اگرچه كتاب مثنوی به عنوان يك شاه‌كار ادبی و هنری بسيار ارزش‌مند است اما برخی از اشعار مولوی مناظر هولناكی از زندگی دنيوی را بيان كرده است و به عنوان يك شاعر ناتوراليستی، به نيك‌خواهی بشر سخت بدبين بوده و انسان را اسير هوای نفسانی معرفی كرده است.

 مولانا انسان‌شناس بزرگی است
مولاناانسان را هم در مدارج رفيع روحانی و معنوی و هم در مراتب نازلی شهوات دنيوی معرفی كرده است؛ چراكه او شاعری بسيار واقع‌گرا بوده است

وی در ادامه يادآوری كرد: البته مولانا انسان‌شناس بزرگی است و انسان را هم در مدارج رفيع روحانی و معنوی و هم در مراتب نازلی شهوات دنيوی معرفی كرده است؛ چراكه او شاعری بسيار واقع‌گرا بوده و سعی كرده است تا نيروهای غريزی و نازل بشر را به انسان‌ها نشان دهد تا انسان با ديدن اين صحنه‌ها خود را بشناسد.

«عبدالعلی دستغيب» در ‌‌پايان ضمن تأكيد بر داشتن نگاهی نقادانه به اشعار بزرگان ادب فارسی تأكيد كرد: معتقدم بايد با خوانشی نو، آثار عارفان و بزرگان را مورد نقد و بررسی قرار دهيم و با برجسته‌كردن سخنان ارزش‌مند آن‌ها، اشتباهاتشان را نيز در نظر داشته باشيم.

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/2

«حبيب نبوی» مولوی‌شناس: اشعار مولانا بر مبنای علوم قرآنی و داده‌های آسمانی سروده شده است

 

 

«حبيب‌ نبوی» نويسنده و پژوهش‌گر ادبی در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) اشعار مولانا را ترجمه‌ی محتوای آيات قرآن دانست و با بيان اين مطلب گفت: مولانا در اشعار خود با مخاطب ارتباطی وجدانی و درونی برقرار می‌كند و زمينه را برای تقرير آيات قرآن در جای‌جای اشعار خود به گونه‌ای فراهم می‌كند كه مفهوم و تفسير آيات به‌زيبايی بيان می‌شود.

وی با اشاره به توجه دنيای غرب به مفاهيم موجود در اشعار مولانا تصريح كرد: بشريت مدت‌ها غرق شگفتی‌های صنعتی و تكنولوژی شده بود اما اكنون دنيای غرب از شگفتی‌های زودگذر تكنولوژی عبور كرده است و در جست‌وجوی منشأ شگفتی‌های پايدار و ارزش‌مند است.

اين نويسنده در ادامه يادآوری كرد: دنيای غرب كه از لذت‌های مقطعی و زودگذر خسته شده است وقتی با ترجمه‌ی آثار مولانا مواجه شدند اشعار اين شاعر بزرگ را به عنوان يك گنج پايان‌ناپذير و يك منبع شگفتی بی‌انتها يافتند كه در هيچ اثر ادبی ديگری مانند آثار شكپير و گوته موجود نيست.

 توجه‌دنيای‌غرب‌بهاشعارمولانا
اكنون دنيای غرب از شگفتی‌های زودگذر تكنولوژی عبور كرده است و در جست‌وجوی منشأ شگفتی‌های پايدار و ارزش‌مند است

اين پژوهش‌گر با اشاره به اين بيت مولانا «از درون خويشتن جو چشمه را/ تا رهی از منت هر ناسزا» تأكيد كرد: مغرب‌زمينيان شگفتی‌های مقطعی بسيار پرحجم را تجربه كرده‌اند اما روح آن‌ها ارضا نشده است؛ بنابراين به مفاهيم معنوی كه از درون جان انسان سرچشمه می‌گيرد، روی آورده‌اند.

وی با بيان اين مطلب كه «مولانا، هويت جهانی انسان را در چكامه‌ای عرفانی تقرير كرده است» گفت: مولانا معتقد بود انسان در مراكز هستی خود از هويتی جاودانه برخوردار است و در ذات درونی او تكرار، تنزل و واماندگی هيچ مفهومی ندارد بلكه اگر انسان هويت واقعی و خويشتن خويش را كشف كند و از عالم برون و قال به عالم درون و حال روی آورد؛ به‌طور قطع به تعالی و شادی ناب دست پيدا خواهد كرد.

اين منتقد ادبی اشعار مولانا را سرشار از روح اميدواری دانست و با اشاره به اين‌كه يكی‌از علل استقبال جهان امروز از اشعار مولانا، نگرش اميدوارانه‌ی او به هستی است تأكيد كرد: ابيات مولانا با اميد و عشق رقم خورده است؛ چرا كه منشاء آن عشق، عشق به بی‌نهايت است و چنين عشقی به‌طور حتم به اميد و طلب منجر خواهد شد؛ بنابراين مخاطبان، صداقت مولانا و عشق به رها شدن از منيت را در می‌يابند و از آن استقبال می‌كنند.

 «حبيب‌اله نبوی»:
انسان هويت واقعی و خويشتن خويش را كشف كند و از عالم برون و قال به عالم درون و حال روی آورد به‌طور قطع با تعالی و شادی ناب دست پيدا خواهد كرد

«نبوی» با اشاره به اين‌كه هفت بطن قرآن را همين عشق برای مولانا آشكار كرده است گفت: مثنوی و ديوان كبير، ترجمان عشق و مظهر اميد است كه هفت توی قرآن كريم را با بيانی شاعرانه ثبت كرده است.

اين پژوهش‌گر در پايان تصريح كرد: مولانا انسان را به كشف هويت راستين و خويشتن خويش دعوت می‌كند و به انسان نه به‌عنوان فعليتی متكثر در بساط عالم بلكه به چشم هويتی واحد كه بايد كشف شود می‌نگرد؛ چراكه انسان در صورت، معنی نمی‌دهد و تنها در مواجهه با عشق و رسيدن به وحدت است كه هويت راستين او تحقق پيدا می‌كند.

برگرفته از: كتاب ماه كودك و نوجوان ش 78

http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=504&P=4

از ميان بازنويسى ها و بازآفرينى هاي متون نظم و نثر كهن پارسي براي نوجوانان ـ كه اين روزها بازار نسبتاً گرمي نيز دارد ـ كتاب قصه‌‌هاي شيرين فيه ما فيه مولوي به دليل نام گردآورنده‌اش, توجهم را جلب كرد. از آن جا كه قريحه خوش آقاي محمد كاظم مزيناني در شاعري, چيزي نيست كه فراموش شود, مشتاق شدم حاصل ذوق و زحمتش را در گزينش متني چون فيه ما فيه بخوانم. البته, حتي پيش از تورق كتاب هم عنوان «قصه‌هاي شيرين» به نظرم عجيب آمد؛ زيرا در فيه ما فيه, خلاف مثنوي معنوي, تقريباً قصه‌اي وجود ندارد. اگر پارامترهايي را كه براي تعريف قصه به كار مىرود, در نظر بگيريم, نمىتوان اكثر قريب به اتفاق حكايت‌ها و تمثيل‌‌هاي فيه ما فيه را قصه دانست. شيوه كلام شفاهي مولانا, در مقام تشريح مفاهيم معنوي, پاسخگويي به پرسش‌‌ها و حل مسائل غامض عرفاني, چنين بود كه معمولاً پس از اصل مطلب و براي تبيين آن, تمثيلي يا حكايتي مىآورد تا «قل مستمعين» نيز از درك مضمون بىنصيب نمانند. كتاب فيه ما فيه هم از اين رهگذار فراهم آمده است, شامل همين قاعده مىشود و در آن قصه‌اي كه پرداخت شده باشد ـ به صورتي كه در مثنوي مىخوانيم ـ به چشم نمى خورد؛ چون كلام به فراخور مجلس و نياز شنوندگان عام آن شكل مىگرفت, نه براي ثبت در مجموعه مكتوبي كه قرار بود خوانندگان خاص داشته باشند.
گزيده مزيناني, صرف نظر از مقدمه و فصل آخر آن(كه چيزي شبيه كلمات قصار است), 51 پاره را شامل (كه 47 تاي آن ها فهرست شده و چهارتا از قلم افتاده) و گزينشگر, براي هر پاره نامي انتخاب كرده است. در واقع, هيچ يك از اين قطعات, قصه به شمار نمى آيد و بسياري از آن‌ها حتي حاوي حكايت يا تمثيلي هم نيست و تنها يكي ـ دو تشبيه يا استعاره را در خود جاي داده است. از اين ميان, مىتوان به پاره‌هاي «پرنده و موش», «شكمبه شعر», «نيمي ماهي, نيمي مار» «حوض دل», «خواب و آب»,«آدم يا حيوان», «واژه هاي نافرمان» و... اشاره كرد.
حال, كتاب را از ابتدا ورق مى زنيم تابه داوري منصفانه‌اي درباره آن برسيم. در نخستين سطر مقدمه, چنين مى خوانيم: «چهار ده ساله بود كه همراه خانواده‌اش از شهر بلخ بيرون آمد.»
به يقين, مولانا در چهارده سالگي بلخ را ترك نكرد؛ زيرا بهاء ولد ـ پدر وي ـ از چند سال پيش از مهاجرت, در بلخ ساكن نبود و در ديگر شهرهاي خراسان, به طور موقت و متناوب, مقيم مىشد و اين سفرها با حرفه واعظي او تناسب داشت. در سال 609 هجري قمري كه محمد خوارزمشاه به جنگ سلطان عثمان, فرمانرواي سمرقند رفت و آن شهر را گرفت و غارت كرد, خانواده بهاء ولد در سمرقند زندگي مىكردند و خود مولانا نيز به اين موضوع اشاره كرده است. حتي آقاي مزيناني هم در قطعه‌اي با عنوان «دختر زيباي سمرقند» ماجرايي را آورده كه در هنگام غارت سمرقند روي داده و مولانا, خود شاهد و راوي آن بوده است.
احتمالاً بهاء ولد و مولانا, هجرت بزرگ‌شان را در سال 616 يا 617 هجري قمري, يعني دوازده يا سيزده سالگي مولانا,‌از شهري غير از بلخ آغاز كردند. در صفحه 9 مىخوانيم: «مولانا به درخواست پير سردان [سيد برهان الدين محقق ترمذي], در شهرهاي شام و حلب لنگر انداخت و در پيشگاه دانشمندان آن ديار به فراگيري دين و دانش پرداخت. در آن ديار با محىالدين عربي آشنا شد. انديشه عاشقانه و عشق خردمندانه را در آن مرد بزرگ يافت و طعم عرفان او را چشيد.»
اولاً شام, شهر نيست, بلكه همان سوريه امروزي است كه دمشق, پايتخت و حلب, يكي ديگر از شهرهاي آن به حساب مىآيد. ثانياً با اين كه زمان اقامت مولانا در دمشق, با دوران پيري محىالدين ابن عربي و رونق مكتب او مصادف بود, هيچ سندي مبني بر ملاقات اين دو بزرگ بايكديگر وجود ندارد و همان طور كه مرحوم گولپينارلي هم تأكيد كرده, اساساً مشرب عرفاني مولانا و شمس با مشرب محىالدين همسخ نيست و مجادلات شمس و ابن عربي, از همين ناهماهنگي نشأت مىگيرد. حتي در ملاقات مولانا و عطار هم كه جامي و دولتشاه سمرقندي روايت كرده‌اند و مزيناني, به تأكيد و تكرار, آن را يادآور شده جاي اما اگر است؛ چه برسد به ملاقات مولانا و ابن عربي.
در صفحه 10 مىخوانيم: «در بامداد يكي شنبه‌هاي ماه جمادىالاخر642 هجري قمري مرد بلند بالايي به قونيه پا گذاشت و در بازار شكر فروشان فرود آمد حجره اي گرفت و قفل گرانبهايي بر روي در آن گذاشت....
شمس دقيقاً در روز شنبه 26 جمادي الاخر سال 642 هجري قمري, در هيأت بازرگانان, وارد قونيه شد و در خان برنج فروشان يا شكرريزان (به معناي قنادها و حلواپزها, نه شكر فروش‌ها) فرود آمد و الباقي حكايت مزيناني, به احتمال بسيار جعلي است. جرأتي كه براي استفاده از قيد «دقيقاً» به كار بردم؛ به سبب دقت فوق‌العاده مولويه, در ثبت حوادث و تواريخ مربوط به شمس و مولاناست.
مقدمه با نقل ماجراي ناپديد شمس به سرعت پايان مىيابد و زندگينامه مولانا ناقص مىماند؛ زيرا بسياري از حوادث مهم زندگي وي, پس از غروب شمس رخ مىدهد كه از آن ميان مىتوانيم به سفرهاي مولانا به دمشق(براي يافتن شمس), همدمي او با صلاح‌الدين زركوب, وفات صلاح‌الدين, همرازي با حسام‌الدين چلبي,تصنيف مثنوي معنوي و..... اشاره كنيم مزيناني, فقط يك جمله درباره مثنوي و حسام‌الدين نوشته است: «اگر نبود خواهش يكي از ياران دلبندش, مثنوي او هرگز آفريده نمىشد.»
شايد وسواس راقم اين سطور, براي ارزيابي چند صفحه مقدمه, زياده به نظر برسد و شائبه مو از ماست كشيدن پيش بيايد, ولي وقتي به اهميت اين وسواس پىمىبريم كه به يادآوريم تذكره نويسان و مريدان پشت اندر پشت مولانا, به اندازه‌اي حقيقت و افسانه و دوغ و دوشاب را به هم آميخته‌اند كه استخراج يك زندگينامه ده ـ بيست صفحه‌اي براي او كه خالي از تحريفات و جعليات باشد, اگر نگوييم غير ممكن, بسيار دشوار است. پس بهتر است افسانه پردازي را براي جاي ديگري بگذاريم و براي روشن شدن ذهن نوجوانان, دقت علمي را به كار بگيريم.
در نخستين پاره, با عنوان «ديگ زرين و شلغم» دو بند درباره قيمت روح آدمي آمده است. بند سوم كه همان حكايت سفر مجنون با شتر به ديار ليلي است, به درك اين مضمون كمك مىكند كه جسم به چيزي تمايل دارد و روح به چيزي ديگر و اين دو با هم در تعارض‌اند. ارتباط مفهوم و تمثيل در فيه ما فيه, كاملاً مشخص است: «اما سبب آن كه حيواني و بهيمي بر تو غالب شده است. تو بر سر اسب در آخور اسبان مانده اي و در صف شاهان و اميران عالم بقا, مقام نداري. دلت آن جاست, اما چون تن غالب است, حكم تن گرفته‌‌اي و اسير او مانده اي, هم چنان كه مجنون قصد ديار ليلي كرد....»
اما در بازنويسي, به دليل حذف چند جمله بالا, اين ارتباط روشن نيست؛ «آخرين اين تن تو, اسب توست, اسبي بر سر آخور دنيا. خوراك اين اسب كه خوراك تو نيست.»
مزيناني پس از از اين دو جمله, بلافاصله به سر حكايت مىرود و خواننده نمىفهمد كه تعارض جسم و روح آدمي, چه شباهتي با تعارض مجنون و شتر دارد. با توجه به اين مفاهيم عرفاني, براي خواننده عام بزرگسال نيز ديرباب است، دوري از چنين سهل‌‌انگارىهايي در بازنويسىهاي نوجوانانه, صد البته, واجب به نظر مىرسد.
آن چه ذكر شد, تنها نمونه‌اي از حذف‌هاي متعدد و نا به جايي است كه در گزيده مورد نظر جلب توجه مىكند و من اجتناب از اطناب, از آوردن موارد ديگر چشم پوشي مىكنم .
در حكايت مجنون و شتر فيه ما فيه مىخوانيم :«....چون مجنون به خود مىآمد دو روزه راه بازگشته بود...»
مزيناني جمله بالا را به اين شكل بازنويسي كرده است: «مجنون هر بار كه به خود مىآمد در مىيافت كه فرسنگ‌ها راه را بازگشته است...»
از خود مىپرسم كه نوجوانان امروز, معناي «دو روزه راه» را بهتر مىفهمند يا معناي فرسنگ‌‌ها را كه جرو واحدهاي اندازه گيري كهن است و در اين عصر, جز در شعرها و متون ادبي و محاوره كهنسالاني كه تعدادشان بسيار اندك است كاربردي ندارد؟
از اين دست مشكلات نيز در گزيده مورد بحث فراوان وجود دارد و من براي رعايت حوصله مطلب به همين نمونه بسنده مىكنم.
در دومين پاره با عنوان «غربال در مشت» مىخوانيم: «مولانا گفت: كسي نزد سيدبرهان‌الدين آمد و گفت: ستايش تو را از فلاني شنيدم. سيد گفت: آيا او مرا مىشناسد كه ستايشم مىكند؟ اگر از روي سخنانم شناخته كه نشناخته است, اما اگر به راستي از اندرونم آگاه شده باشد, پس ستايش او درست است.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «فرمود كه سيدبرهان الدين محقق, قدس الله سره العزيز, سخن مىفرمود. يكي آمد كه مدح تو از فلاني شنيدم. گفت: تا ببينم كه آن فلان چه كس است. او را آن مرتبت هست كه مرا بشناسد و مدح من كند. اگر او مرا به سخن شناخته است, پس مرا نشناخته؛ زيرا كه سخن نماند و اين حرف و صوت نماند و اين لب و دهان نماند. اين همه عَرَض است. و اگر مرا به فعل شناخت هم چنين و اگر ذات من شناخته است, آن گه دانم كه او مدح مرا تواند كردن و آن مدح از آن من باشد.»
و مولانا در ادامه, حكايت آن پسر كودن پادشاه را مىآورد كه پدر, پرورشش را به اهل علم نجوم سپرده بود, تا به او نجوم و رمل بياموزند و پسر با اين كه بسيار آموخته بود, به علت هوش اندكش, نمىتوانست هيچ معمايي را حل كند.
منظور محقق ترمذي, آن بوده است كه شخصي كه مدحش را كرده, اساساً جوهر و دانش و شعور, اظهار نظر درباره چون اويي را دارد يا مانند همان پسر كودن پادشاه است كه حتي به واسطه آموزه‌هاي فراوانش نيز درك درستي از احقاق ندارد.
مزيناني, منظور سيدبرهان‌الدين را مانند بسياري موارد ديگر, به درستي در نيافته است. برهان‌‌الدين نمىپرسد: آيا او مرا مىشناسد؟
در حقيقت مىپرسد: «آيا او توانايي و جوهر شناخت چون مني را دارد؟»
و در پايان نمىگويد: «پس ستايش او درست است.»
مىگويد: «اگر در او چنين قابليتي هست, اجازه دارد مرا مدح گويد و من حاضرم ممدوح او باشم.»
و اين به ظاهر خودستايىهاي عارفانه كه دركش به كمال, براي هيچ انسان«طبق معمولي» مقدور نيست, در آثار عرفا فراوان وجود دارد و رمز گشايي از آن مجالي بسيار بسيار فراخ مىطلبد, نه يكي ـ دو سطر سر و دم بريده, در گزيده‌اي نوجوانانه.
در حكايتي كه ذكرش رفت, پادشاه براي آزمايش پسر, انگشترش را در مشت پنهان مىكند و از وي مىپرسد كه چه در مشت دارد. پسر پاسخ مىدهد: «گرد است و زرد است و مجُوف است.»
مزيناني «مجُوف» را سوراخ سوراخ معني كرده است. در صورتي كه اين كلمه, به معناي توخالي و ميان تهي است و حتي با تجسم كردن شكل انگشتر, بدون رجوع به فرهنگ لغت هم مىتوان معناي «مجوف» را حدس زد .
در دومين بند از سومين پاره, با عنوان «آخر و آخور!» مىخوانيم: «زاهد آن كسي است كه آخر ببيند, دوستداران دنيا آخور مىبينند در هر راهي اين درد است كه آدم را با خود مىبرد....»
جملات اول و دوم مربوط به يك مطلب و جمله سوم مربوط به مطلبي ديگر است و هر يك از اين مطالب, هدف جداگانه‌اي را دنبال مىكنند. بنابراين, جملات اول و دوم,‌هيچ ربطي به جمله سوم ندارند و به اشتباه در پى هم آمده‌اند .
باز نويسي پنجمين قطعه, با نام «پادشاه و دلقك» كژتابي دارد و به احتمال زياد, بسياري از خوانندگان نوجوان, مفهوم مورد نظر را بر عكس مىفهمند. براي صرفه جويي در وقت, بايد عرض كنم كه اين حكايت در صفحه 24 و همچنين در صفحه 224 كتاب فيه ما فيه,‌تصحيح مرحوم فروزانفر, آمده است. ضمنا گزينشگر, در پايان حكايت, اضافه كرده است: «پادشاه از حاضر جوابي دلقك خوشش آمد و گل از گلش شكفت.»
حكايت فيه ما فيه چنين انجام خوشي ندارد و انتهاي آن, رها به نظر مىرسد. از آن جا كه كار آقاي مزيناني بازنويسي بوده است, نه بازآفريني, او قاعدتاً نمىبايستي فرم حكايت‌ها و عبارات كليدي را تغيير مىداد؛ زيرا اين كار در بازنويسي, خلاف امانت داري است. از اين دست نمونه‌هاي ديگري نيز در گزيده مزيناني وجود دارد كه از ذكرشان خودداري مىكنم.
در قطعه «پرنده و موش» مىخوانيم, «روزي اتابك گفت: رومىهاي كافر گفته‌اند كه مىخواهيم دخترهاي خود را به مسلمانان بدهيم تا دين ما يكي شود و شايد اين گونه مسلماني از ميان برود.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: روزي اتابك گفت كه كافران رومي گفتند كه دختر را تا به تاتار دهيم كه دين يك گردد و اين دين نو ـ كه مسلماني است ـ برخيزد.»
براي دريافتن اشتباه مزيناني هيچ نيازي به توضيح من نيست.
در قطعه «دريا, آب زلال» دو قسمت بدون هيچ دليل موجهي, جا به جا شده است.
در پاره‌‌ي «عيسي(ع) در زير باران» سيه گوش, شغال معني شده است. سياه گوش, در تيره گربه سانان و شغال در تيره سگ سانان طبقه بندي مىشود و اين دو حيوان هيچ ربطي به يكديگر ندارند.
در «حكايت آن غلام و آن جام زرين» مىخوانيم, «مهمان خود پادشاه بود كه پا به اتاق گذاشت.»
در فيه ما فيه هيچ اشاره‌اي به اين كه مهمان خود پادشاه بود يا نبود, نشده و چنين آمده است: «چون پادشاه روي نمود...»
معلوم نيست كه هدف مزيناني, از قطعه «راز جهانگشايي مغول‌ها» چيست. توجيه ظلم ظالم و فلاكت مظلوم؟ بخشيدن وجهه‌اي معنوي به تموچين؟ تحريف تاريخ؟ توصيه‌‌ي رضايت به وضع موجود؟
شايد من نوعي كه دغدغه ادبيات و تاريخ دارم, پس از سال‌ها تفكر, به سختي بتوانم رفتار كژدار و مريز مولانا با مغول‌‌ها را تا حدودي تحليل كنم, آن وقت چطور مىتوانم چنين انتظاري از نوجوانان يا حتي خوانندگان عام داشته باشم؟ آيا عوارض جانبي آين داروهاي غير ژنريك, بيش از فايده‌‌ي آن ها نيست؟
در پاره‌ي «جام جواهرنشان لبريز از سركه» مىخوانيم: «هر كسي كه محبوب است, خوب است, اما چنين نيست كه هر كسي كه خوب باشد, محبوب هم باشد.» «خوب» در قديم به معناي زيبا به كار مىرفته, نه به معناي امروزين آن و آقاي مزيناني اين نكته را در نظر نگرفته است.
در «شكمبه شعر» مىخوانيم: «من به كسي مىمانم كه شكمبه گوسفند را در ميان ديگ زير و رو مىكند تا مهمانش را به اشتها بياورد.»
در اصل كتاب, چنين آمده است: «هم چنان كه يكي دست در شكمبه كرده است و آن را مىشوراند براي اشتهاي مهمان, چون اشتهاي مهمان به شكمبه است.»
يعني من به كسي مىمانم كه به خاطر مهمانش كه شكمبه دوست دارد, محتويات متعفن شكمبه را خالي مىكند و آن را مىشوراند ناگفته پيداست كه زير و رو كردن شكمبه در ديگ كار مشمئز كننده‌اي نيست كه مولانا از آن كراهت داشته باشد. در آن دوران هم رسم نبود كه براي به اشتها آوردن مهمان, شكمبه يا هر غذاي ديگري را جلو چشم او زير و رو كنند؛ چون مطبخ‌هاي قديم خلاف آشپزخانه‌هاي «اُپن» امروزي در معرض ديد نبود.
ضمناً آن رباعي كه در پايان همين قطعه آمده است و قطعاً سراينده آن مولانا نيست, ربطي به بند پيش از خود ندارد و به مطلبي كه در گزيده نيامده متعلق است.
در پاره‌ي «نيمي ماهي, نيمي مار» علاوه بر اشكالاتي كه پيشتر به مشابه آن‌ها اشاره كرديم. عبارات «ملائك‌اند كه ايشان همه عقل محض‌اند», از فيه ما فيه به صورت ذيل بازنويسي شده است: «فرشتگان كه خرد مادر زادند.»
آشنايان عرفان و فلسفه, به خوبي مىدانند كه صفت «مادر زاد» براي عقل فرشتگان تا چه اندازه نامناسب و به يقين خلاف رأي مولاناست.
در «مهمان حسود» مىخوانيم : «زن آن موش‌‌ها را براي شام شب پخت و مهمان گرسنه هرگونه كه بود, كور و كبود, چند لقمه‌اي از آن شام خورد....»
از حشو قبيح«شام شب» كه بگذريم, «كور و كبود» صفتي بسيار خاص و در اين جا به معناي كريه و ناپسند است و من معني آن را در فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات و مصطلحات ديوان كبير مرحوم فروزانفر يافته‌ام. با توجه به اين كه مهمان, نه كور بود و نه كبود, آيا مىتوان از خواننده نوجوان توقع داشت كه دچار سردرگمي نشود .
در پاره‌‌ي «مردك زيرك يا ديو بىشاخ و دم», نمى دانم «ديو بى شاخ و دم» از كجا آمده؟ زيرا در اصل حكايت, آن چه مزيناني به ديو تعبيرش كرده «سياهي با هيبت» بوده است. ضمناً پاراگراف «از حقيقت سخن گفتن, نخست چندان در گوش شيرين نمى آيد...» به هيچ وجه در فيه ما فيه وجود ندارد و باز تاكيد مىكنم كه جاي اين گونه الحاقات, در بازنويسي نيست.
نمىدانم آوردن حكايت «عاشق روده دراز» با رتوش و سانسور,‌آن هم بدون اشاره به مفهومي كه اين حكايت در تبيين آن آمده است, اساساً چه ضرورتي دارد؟
دو قطعه‌‌ي «دو كلمه رشوه» مىخوانيم : روزي مردي در برابر شيخ, قاضي شهر را مىستود..... قاضي نيز در آن جا بود. شيخ نساج گفت: اين كه تو مى گويي او رشوه نمىگيرد, دروغ است تو از نژاد پيامبري و آن گاه او را چنين مىستايي...»
مزيناني, نه در اين قسمت, اسامي خاص را به مخاطبان خود معرفي كرده, نه در قسمت‌‌هاي پيشين و پسين. هم چنين, او القاب و مناصب را نيز سهل انگارانه به كار برده است. از عبارات بالا, خواننده نمى فهمد كه چرا شيخ نساج بخارايي به آن مرد مىگويد: «تو از نژاد پيامبري....»
در اصل, چنين آمده است: «روزي علوي معرف, قاضي را به خدمت او مدح مىكرد...» يعني روزي سيدي كه معرف1 بود در حضور قاضي از او تعريف يا به قول معروف چاپلوسي مىكرد.
در پاره ي «معلم و پوستين خرس» نظم و ترتيب كلام مولانا, كلاً به هم ريخته و بندي به آن ملحق شده است.
قطعه «شايد كه اين, آن باشد.» اين گونه آغاز مىشود: «دانشجويان گمان مى كنند...» در اصل, آمده است: «اين كساني كه تحصيل‌ها كردند و در تحصيل‌اند, مى پندارند...» در همين قسمت مى خوانيم «مگر نمىبيني كه مردم به ديدن ديوانگان مى روند و مىگويند كه شايد اين, همان چيزي باشد كه ما مى خواهيم...»
آيا مزيناني منظور مولانا را به درستي دريافته است؟ آيا از خاستگاه و فلسفه زيارت ديوانگان خبر دارد؟ با فرض اين كه او همه اين‌ها را بداند, ايا اين چيزها به درد نوجوانان و خوانندگان عام مى خورد؟
دو سطر نخستين قطعه«حلواي آسماني» در اصل متعلق به قسمتي است كه تحت عنوان «دختر زيباي سمرقند» در همين كتاب آمده و علت اين جا به جايي معلوم نيست ضمناً عنوان اين قطعه نادرست است؛ زيرا بازنويس «هريسه» را كه غذايي است از گوشت و حبوبات ـ «حلوا» معني كرده است.
مزيناني در پاره‌‌ي «شهر درون آدم» «گزر» را «چغندر پخته» معني كرده است در صورتي كه «گزر» زردك يا همان شكل پرورش نيافته هويج است.
عنوان «نيرنگ پادشاه» با توجه به اين كه پادشاه در قطعه مورد نظر, تمثيلي از خداوند است, مانند تعدادي ديگر از عناوين , نامناسب به نظر مىرسد.
در قطعه «ستاره شناس نادان» يكباره با اين جمله رو به رو مىشويم «تو كه از ميان خانه خود بىخبري, چگونه مىتواني از ميان آسمان‌ها آگاه باشي؟»
عبارت «تو كه از ميان خانه خود بي خبري» از آن رو بىربط به نظر مىآيد كه ادامه دشنام‌‌هاي ركيك و البته سانسور شده مولاناست كه حذف نشده.
در قطعه «ميوه شاخه‌هاي لرزان » مىخوانيم «هر كس كه لرزه‌اي ندارد, بايد نزد لرزندگان شاگردي كند.»
در اصل, چنين آمده است: «هر كه را لرزه نباشد, خدمت لرزندگان واجب است او را .»
در اين جا «خدمت» دقيقاً به معني خدمت است, نه شاگردي و خود مولانا هم در ادامه, به وضوح آن را توضيح مىدهد.
نوجوانان به احتمال زياد معناي پاره‌ي «بوسه چراغ خاموش» را به درستي در نمى يابند و بازنويسي براي روشن شدن مطلب, دست كم بايستي جمله «هم چون بوسه چراغي افروخته بر چراغ خاموش» را معني مى كرد.
در مورد قطعه «روي ماه خط نوشتن» نيز مشكل دير يابي و دشواري متن وجود دارد مزيناني, حتي جمله «كسي كه روي خط ماه چيز مى نوشت» را كه اشاره به شق‌‌القمر دارد. معنا نكرده است.
درپاره‌ي «نشاني درست دوست» ابتدا و اصل مطلب نيامده و به همين دليل منظور مولانا مهجور مانده است.
فصل آخر كتاب, با عنوان «كوتاه, همچون آه» چنان مثله شده و مغشوش و مغلوط است كه تك تك جملات آن, جاي اما و اگر دارد. شايد عبارات اين بخش, زيبا و شاعرانه باشند, اما بدون اغراق, مراد مولانا در همه آن‌ها شهيد شده است. مزيناني جمله يا جملاتي را بدون توجه به عبارات قبل و بعد آن ها, از متن بيرون كشيده و خواننده را از درك مفهوم بىنصيب گذاشته است.
اگر مىخواستم به تمام كاستىهاي گزيده‌‌ي مورد بحث اشاره كنم, حجم نقد بيش از حجم كتاب مىشد و قطعاً حوصله خواننده را بيش از اين سر مىبرد.
در پايان به چند نكته اشاره و براي آقاي مزيناني دقت و حوصله بيشتري آرزو مىكنم
ا- بي اغراق مىتوان گفت كه مراد مولانا, در هيچ يك از پاره‌‌ها و جملات پراكنده كتاب حاصل نشده است و مفاهيم مورد نظر او, به شكل شير بي يال و دم و اشكم ترحم انگيزي درآمده است.
2- اگر قرار نبود منظور مولانا تأمين شود و تنها زيبايى هاي ظاهري كلام يا پسند گزينشگر مورد نظر بود, مىشد متني بسيار دست يافتنىتر از فيه ما فيه, دستمايه قرار گيرد.
3- اگر مزيناني خيلي خوب روح اثر را در مىيافت و خيلي خوب آن را در بازنويسي منعكس مىكرد, من باز هم شك داشتم كه حاصل كار مىتوانست براي نوجوانان مفيد باشد و دست كم تأثيري افيوني براي آن‌ها نگذارد.
4- از آن جا كه مفاهيم و مسائل عرفاني با زباني به ظاهر ساده و دايره واژگاني آشنا مطرح مى شوند, شايد به نظر سهل الوصول بيايند اما در حقيقت پشت اين ظاهر زيبا, روحي بسيار بسيار ديرياب پنهان است كه فهم آن ـ اگر نگوييم مطالعات پى گير و جهتدار ـ دست كم زمينه و دغدغه روحي خاص را مىطلبد. در هيچ دوره‌اي از تاريخ سرزمين‌هاي اسلامي, مردم عادي, چه نوجوان و چه غير نوجوان, مستعد دريافت شربتي نبوده‌‌اند كه براي پيلان مهيا مى شد2 و به يقين آسيبي كه محتمل است از اين رهگذار به مخاطبان برسد بسيار بيش از فوائد آن است.

پى نوشت
1- معرف كسي بود كه در محافل رسمي يا در مجالس سلاطين و امرا و قضات به آواز بلند نام و القاب واردين را مىگفت و براي آنان جا تعيين مى كرد
2- اشاره به سخني است از حسن بصري, به نقل از تذكرةالاوليا عطار.

بربند دهان از نان كامد شكر روزه

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=70738

 

مولانا جلال‌الدين محمد بلخی نيز در در بسياری از غزل‌های خود با تمسك به ماه مبارك رمضان از واژه‌های رمضان و روزه استفاده كرده است. اين شاعر عارف در ديوان شمس خود يكی از اين غزل‌ها را اين‌گونه آورده است:

بر بند دهان از نان كامد شكر روزه

ديدی هنر خوردن بنگر هنر روزه

آن شاه دو صد كشور تاجيت نهد بر سر

بربند ميان زوتر كامد كمر روزه

زين عالم چون سجين بر پر سوی عليين

بستان نظر حق بين زود از نظر روزه

اين نقره با حرمت در كوره اين مدت

آتش كندت خدمت اندر شرر روزه

روزه نم زمزم شد در عيسی مريم شد

بر طارم چارم شد او در سفر روزه

كو پر زدن مرغان كو پر ملك ای جان

اين هست پرچينه و آن هست پر روزه

گر روزه ضرر دارد صد گونه هنر دارد

سودای دگر دارد سودای سر روزه

اين روزه درين چادر پنهان شده چون دلبر

از چادر او بگذر واجو خبر روزه

باريك كند گردن ايمن كند از مردن

تخمه اثر خوردن مستی اثر روزه

سی روز درين دريا پا سر كنی و سر پا

تا در رسی ای مولا اندر گهر روزه

شيطان همه تدبيرش و آن حيله و تزويرش

بشكست همه تيرش پيش سپر روزه

روزه كر و فر خود خوشتر ز تو برگويد

در بند در گفتن بگشای در روزه

شمس الحق تبريزی هم صبری و پرهيزی

هم عيد شكر ريزی هم كر و فر روزه

مثنوی چهره‌ی پيامبر(ص) را به عنوان انسان كامل به‌زيبايی تصوير كرده است

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=71759

 

گروه ادب: چهره‌ی پيامبر اكرم(ص) به‌عنوان انسان كامل به زيبايی در مثنوی تصوير شده است.

 

«علی‌اكبر افراسياب‌پور» نويسنده و استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرگزار ی قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مثنوی بيش از همه‌ی آثار ادبی به آيات قرآن و مفاهيم باطنی اين كتاب آسمانی استناد كرده است؛ بنابراين می‌توان مثنوی را تفسير باطنی قرآن كريم دانست.

وی افزود: همه‌ی عرفا، تفسير عرفانی قرآن را قبول دارند؛ چراكه به جای توجه صرف به ظاهر آيات، به باطن مفاهيم رجوع كرده‌اند.

اين استاد دانشگاه، انسان را كامل‌ترين آيينه‌ی وجود خداوند دانست و با اشاره به اين‌كه مولانا انسان را به بازگشت به هويت راستين خود يا وجود الهی‌اش دعوت می‌كند تصريح كرد: در عرفان مولوی انسان دعوت می‌شود تا به خويشتن خويش رجوع كند؛ چراكه آسمان و زمين گنجايش وجود پروردگار را ندارند اما تنها در دل انسان است كه خداوند حضور دارند و مولانا وجود حقيقی انسان را، الهی می‌داند.

نويسنده‌ی كتاب «زيبايی‌پرستی در عرفان اسلامی» با اشاره به استقبال جهان امروز از انديشه‌های مولانا تصريح كرد: سال گذشته اشعار مولانا به عنوان پرفروش‌ترين كتاب در آمريكا معرفی شد و هر سال بارگاه اين عارف گران‌قدر ايرانی در تركيه، زيارتگاه عام و خاص است اما متأسفانه هنوز در ايران به اهميت انديشه‌های عرفانی اين شاعر برجسته پی نبرده‌ايم و چنان‌كه بايد او را نشناخته‌ايم.

اين استاد دانشگاه، مولانا را متعلق به مكتب عرفانی عشق ناب دانست و با بيان اين مطلب كه عارف هميشه خرم و گشاده‌روی است تأكيد كرد: گويی روح اميدواری در اشعار مولانا دميده شده است؛ چراكه او معتقد بود خداوند انسان‌ها را خلق كرد تا شاهد خنده و شادی او باشد؛ بنابراين عارف در مكتب مولانا هميشه شاد است؛ زيرا در همه چيز خداوند را می‌بيند و شادی ناب را در هر لحظه از عمق وجودش تجربه می‌كند.

 اهميت‌انديشه‌های‌مولانادرجهان‌امروز
سال گذشته اشعار مولانا به عنوان پرفروش‌ترين كتاب در آمريكا معرفی شد و هر سال بارگاه اين عارف گران‌قدر ايرانی در تركيه، زيارتگاه عام و خاص است اما متأسفانه هنوز در ايران به اهميت انديشه‌های عرفانی اين شاعر برجسته پی نبرده‌ايم

وی در ادامه يادآوری كرد: غرب، بدترين داستان‌های خود را بدون داشتن محتوا و پيام معنوی ارزش‌مند، به خورد همه‌ی اقشار جامعه می‌دهد و متأسفانه ما با داشتن چنين ميراث‌های گران‌قدری نسبت به آن بی‌توجه هستيم و هنوز به ضرورت وجود عرفان غنی و سرمايه‌های ارزش‌مند ميهن خود آگاه نيستيم؛ بنابراين اين ناآگاهی موجب خواهد شد تا جوانان به سمت عرفان‌های فاقد ارزش و بی‌محتوای بيگانه روی آورند.

نويسنده‌ی كتاب «گفت‌وگو با مولانا» در پايان تصريح كرد: انديشه‌های اين عارف ايرانی، دريای بيكرانی است كه همه‌ی انسان‌های تشنه‌ی معنويت و دانش ناب درونی می‌توانند از آن به ميزان تشنگی و ظرفيت خود سيراب شوند و با بهره بردن از اين سرمايه‌ها‌ی عظيم به رشد دنيای خود كمك كنند و اميدوارم روزی به‌اهميت انديشه‌های اين عارف برجسته‌ی ايرانی آگاه شويم

حکایتی از فیه ما فیه  مولانا

 
گفت:پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد ،خود را در آب می دید و می رمید. او می پنداشت که از دیگری می رمد ،نمی دانست که از خود می رمد.

همه اخلاق بد ،از ظلم و کین و حسد و حرص بی رحمی و کبر ،چون در توست نمی رنجی،  چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.

ويژه‌نامه مفصل به مناسبت روز بزرگ‌داشت مولانا توسط نشريه الكترونيك هفت‌سنگ

http://www.7sang.com/

از كيمياي سعادت---شناختن دنيا


مثل اهل دنيا، در مشغولي ايشان به كار دنيا و فراموش كردن آخرت، چون مثل قومي است كه در كشتي باشند و به جزيره‌اي رسيدند؛ براي قضاي حاجت و طهارت بيرون آمدند؛ و كشتيبان منادي كرد كه: «هيچ كس مباد كه روزگار بسيار برد و جز به طهارت مشغول شود كه كشتي به تعجيل خواهد رفت.» پس ايشان در آن جزيره پراكنده شدند گروهي كه عاقل تر بودند سبك طهارت كردند و باز آمدند؛ كشتي فارغ يافتند، جايي كه خوشتر و موافق‌تر بود بگرفتند و گروهي ديگر در عجايب آن» جزيره عجب بماندند. و به نظاره باز ايستادند و در آن شكوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگريزه‌هاي منقش و ملون نگريستند. چون باز آمدند، در كشتي هيچ جاي فراغ نيافتند. جاي تنگ و تاريك بنشستند و رنج آن مي كشيدند گروهي ديگر نظاره اختصار نكردند، بلكه آن سنگريزه هاي غريب و نيكوتر چيدند و با خود بياوردند و در كشتي جاي آن نيافتند، جاي تنگ بنشستند و بارهاي آن سنگ ريزه ها بر گردن نهادند و چون يكي دو روز برآمد آن رنگ‌هاي نيكو، بگرديد و تاريك شد و بوي‌هاي ناخوش از آن آمدن گرفت جاي نيافتند كه بيندازند پشيماني خوردند و بار رنج آن بر گردن مي كشيدند و گروهي ديگر در عجايب آن جزيره متحير شدند تا از كشتي دورافتادند و كشتي برفت و منادي كشتيبان نشنيدند و در جزيره مي بودند تا بعضي هلاك شدند – از گزسنگي – و بعضي را سباع هلاك كرد. آن گروه اول مثل مؤمنان پرهيزكار است؛ و گروه بازپسين مثل كافران كه خود و خداي را عزوجل و آخرت را فراموش كردند و همگي خود به دنيا دادند كه «اِستَحَبُو الحَيوةَالدُنيا عَلَي الاخِرَة» و آن دو گروه ميانين مثل عاصيان است كه اصل ايمان نگاه داشتند وليكن دست از دنيا برنداشتند گروهي يا درويشي تمتع كردند و گروهي با تمتع، نعمت بسيار جمع كردند تا گران بار شدند.

اين نماز و روزه و حج و جهاد --- هم گواهي دادنست از اعتقاد

اين نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهي دادنست از اعتقاد
 
اين زكات و هديه و ترك حسد
هم گواهي دادنست از سر خود
 
خوان و مهماني پي اظهار راست
كاي مهان ما با شما گشتيم راست

حقیقت وحى چیست؟ آیا قابل درک است؟

http://eteghady.blogsky.com/?Cat=7

 وحى در معناى اصطلاحى و خاص، کلام پوشیده و سرّى از طرف خداوند به انسان است.
پى بردن به حقیقت وحى و دریافتن تمامى زوایاى آن، براى غیر پیامبران ممکن نیست زیرا، هر پدیده‏اى که انسان نتواند آن را تجربه نماید، قابل فهم دقیق نیست، به طور مثال شخصى که فاقد حس بینایى است، هر مقدار که در مورد خصوصیات این حس و خواص و آثار آن توضیح دهید، باز نابینا نمى‏تواند به حقیقت آن راه یابد مگر این که نابینایى او از بین برود. درمورد وحى نیز چنین است. حقیقت وحى براى پیامبران آشکار است و در قرآن و سنت به کیفیت آن اشارت رفته است. تنها راه بشر براى پى بردن به حقیقت آن، رجوع به کتاب و سنت است. البته در باب وحى، دانشمندان اسلامى (فلاسفه، متکلمین و...) نظریات گوناگونى داده‏اند.(1)
مولوى در مورد عدم امکان دست یافتن به حقیقت وحى مى‏گوید:
روح وحى از عقل پنهان‏تر بُود
زآنکه او غیب است، او زان سر بود
عقل احمد از کسى پنهان نشد
روح وحیش مُدرک هر جان نشد(2)
طبق آیه شریفه، راه ارتباط پیامبران با خدا از سه طریق است:
1 - القاى به قلب: وحى الهى به قلب پیامبر الهام مى‏شود مثلاً: «ما به نوح وحى کردیم که کشتى را در حضور ما و مطابق فرمان ما بساز».(3)
2 - از وراى حجاب: آن طور که خداوند در کوه طور باموسى(ع) سخن گفت.(4)
3 - از طریق فرستادن فرشتگان (رُسُل): آن گونه که در مورد پیامبر وارد شده است: «بگو کسى که دشمن جبرئیل باشد و دشمن خدا است» چرا که او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرد».(5)
نتیجه اینکه: نزول وحى بر پیامبر(ص) غالباً از طریق فرشته وحى صورت مى‏گرفت.
اولاً: وحى امرى، ماوراى عقل و فهم بشر است و هیچ گونه تجربه‏اى در مورد آن ندارد.
ثانیاً: تنها راه رجوع به قرآن و حدیث است.
براى حُسن ختام چند حدیث در مورد وحى ذکر مى‏کنیم‏
1 - پیامبر در مورد طریقه‏هاى وحى که بر ایشان نازل شده، سه طریق ذکر کرده‏اند:
أ) گاه فرشته به صورت انسانى در مى‏آید و پیامبر را مخاطب مى‏ساخت و مطالب را به او مى‏گفت گاهى به صورت «دحیه کلبى» به حضور پیامبر شرفیاب مى‏شد. این شخص برادر رضاعى پیامبر بود و از زیباترین مردم بود.(6)
ب) گاهى همچون زنگ در گوش صدا مى‏کرد و این سخت‏ترین نوع وحى بر پیامبر بود، به گونه‏اى که حتى در روزهاى سرد صورت پیامبر غرق عرق مى‏شد. اگر بر مرکب سوار بود، مرکب چنان سنگین مى‏شد که به زمین مى‏نشست.
ج) گاهى جبرئیل به صورت اصلیش بر یامبر ظاهر مى‏شد که تنها دو بار چنین بود.(7)
2 - هنگامى که وحى از طریق فرشته بر پیامبر نازل مى‏شد، حال پیامبر عادى بود، اما هنگامى که ارتباط مستقیم و بدون واسطه برقرار مى‏گشت، پیامبر سنگینى فوق‏العاده‏اى احساس مى‏کرد، تا آن جا که گاه مدهوش مى‏شد.(8)
براى اطلاع از حقیقت وحى به منابع زیر رجوع شود:
1 - تحلیل وحى از دیدگاه اسلام و مسیحیت، محمد باقر سعیدى روشن،
2 - وحى و تجربه دینى، حسن یوسفیان، احمد حسینى شریفى، نشریه وارش، ش 6 و 7، مهر و دى 1377.
پى‏نوشت‏ها:
1 - براى اطلاع بیشتر در این مورد به تفسیرنمونه، ج‏20، ص 485 به بعد مراجعه نمایید.
2 - مثنوى معنوى، دفتر دوم، ابیات 3258 - 3260.
3 - مؤمنون (23) آیه 27.
4 - نساء (4)، آیه 164.
5 - بقره (2) آیه 97.
6 - مجمع البحرین، ماده وحى‏
7 - تفسیر نمونه، ج‏20، ص 488.
8 - توحید صدوق، طبق نقل بحارالانوار، ج‏18، ص 256.

سور و عروسي را خدا ببريد بر بالاي ما

بادا مبارك در جهان سور و عروسي‌هاي ما
سور و عروسي را خدا ببريد بر بالاي ما
 
زهره قرين شد با قمر طوطي قرين شد با شكر
هر شب عروسيي دگر از شاه خوش سيماي ما

سور و عروسي را خدا ببريد بر بالاي ما

بادا مبارك در جهان سور و عروسي‌هاي ما
سور و عروسي را خدا ببريد بر بالاي ما
 
زهره قرين شد با قمر طوطي قرين شد با شكر
هر شب عروسيي دگر از شاه خوش سيماي ما

پختـگان راه جويندش نشان

صد هـــــزاران امتحانست اي پسر
هر كـه گويد من شدم سرهنگ در
 
گر نـــــــــــداند عامه او را ز امتحان
پختــــــــــــگان راه جويندش نشان
 

حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح ---- ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت
 
در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي‌دادت
 
برسان بندگي دختر رز گو به درآي
كه دم و همت ما كرد ز بند آزادت
 
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت
 
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
 
چشم بد دور كز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
 
حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت
 

ماضي و مستقبلت پرده خدا

هست هشــــياري ز ياد ما مضي
ماضي و مـــــــستقبلت پرده خدا
 
آتش انـــــــــدر زن بهر دو تا بكي
پر گره باشي ازين هر دو چو ني
 
تا گره با ني بود هـــــمراز نيست
همنشـــــين آن لب و آواز نيست

 از دفتر اول مثنوي

جز بخــــــــــــلوتگاه حق آرام نيست

گر گـــــــــــــــــــريزي بر اميد راحتي
زان طــــــــــرف هم پيشت آيد آفتي
 
هيچ كنجـي بي دد و بي دام نيست
جز بخــــــــــــلوتگاه حق آرام نيست
 

آيات قرآن در مثنوي معنوي:

« بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم »

http://k.domaindlx.com/mweb/Masnavi%20.Manavi.htm 

 ·       مقدّمه :

 به لحاظ اينكه قسمت اعظم متون وادبيات فارسي ما را فرهنگ ومعارف اسلامي تشكيل مي دهد، لذا صلاح دين در اين ديده شده است كه آياتي كه در اشعار به صورت (( تلميح )) يا (( ملمع )) به كار رفته، انتـزاع گردد ودر اختيار دانش پژوهان گرامي قرار گيـرد. اكثر قريب به اتّفاق شاعـران ، عـالمان ونويسندگان اسلامي در بيان اشعار ونوشته هاي خوداز خدا و پيـامبران و امامان وديگر شخصيّت هاي مهم ديني سخن رانده اند و با الهام از اين سرچشمه لا يزال الهي بهره جسته اند تاآثارشن راجاويد سازند.در اينجابه نمونه اي از آنها اشاره مي كنيم:

« من چو تيغم وآن زننده آفتاب       مارميت واذرميت در حراب »

كه اشاره به اين آيه شريفه ذيل است:« فلم تقتلوهم ولكن الله قتَلَهمُ مارَمَيتُ واِذ رَمَيت وَلكِن الله

 رَمي و...» ( انفال-17)

 * آيات قرآن در مثنوي معنوي:

مولوي نيزمانند ساير علماوعرفاي اسلامي، با توجه به محدوده فكرش به آيات قرآن احاطه داشته ودر مسير حركتش بسوي الله ازآيات اين منبع پرارزش، استفاده مي جسته است.اوبيش از اينكه متوجه مذاهب وفرق و ملل گذشته باشد، به معارفي كه در بين آنان تربيت شده است توجه دارد. بدين جهت ملاجظه مي شود كه به كتب اسلامي مانند: نهج البلاغه و اخباراصحاح توجه زيادي داشته است و به داستانهاي قرآن مانند قصه يوسف ، اصحاب كهف ، بلعم وباعور ، هاروت وماروت ، نوح ، ابراهيم ، موسي وقوم يهود واوليايي كه از بركت اسلام به مقامي معنوي رسيده اند مانند ابراهيم اهم ، حكيم غزنوي و جز آن هاتوجه كامل تري كرده است. به اقوام ومللي كه به هلاكت رسيده اند و اعمال بد آنان ، آن ها را به نابودي سوق داده است و قصص الملوك و شاهان عادل وجبار نيز توجه دارد.از اخبار واحكام عهد عتيق وجديد نيز اطلاع كامل داشته است و از بيان و تلفيق مطالب فوق با ديد خود به نتيجه نايل گرديده است. اوّلاً او تصوف را در موضوع عادي با مقاصد بلند حكيمانه خود را آميخته و ثانياً مانند اكثرعرفا، به كيفيّت استناد آن به شخص و يا در زمان و مكان مشخصّي نظر نداشته و از اين رو، زمان و مكان در نظر او يكسان است.

 از اواخرقرن چهارم هجري كه فرهنگ اسلامي انتشار يافت ومدارسي در نقاط مختلف تأسيس شد وديانت اسلام بر ساير اديان غالب آمد ومقاومت ارباب ملل ديگر و از جمله زردشتيان در بلاد و نواحي ايران با شكست روبروشد و فرهنگ ايران به همراهي مدنيّت اسلامي در آمد و پايه تعليمات بر اساس ادبيّـات و مباني دين اسلام قرار گرفت بالطّبع توجه شعرا و نويسندگان به نقل الفاظ و مضامين معارف اسلامي فزوني گرفت و كلمات و امثال و حكم پشتيبان (ايران) در نظم ونثر كمتر مورد استفاده قرار گرفت و توجه بيشتر به معارف و فرهنگ اسلامي شد.

تعليمات مولوي سعادت آدمي را در شناخت حق و معرفت حقايق از راه تزكيه باطن و تهذيب نفس ميداند اما براي ورود در اين راه طولاني و پرنشيب به حبل المتين دين و اجراي احكام قرآني و تعليمات نبوي را لازم مي شمرد اينهمه ورود در مباحث ديني به درگاه حق همين مردمان مهذب بود نه اصولاً تهذيب نفس در نظر آنان رسيدن به مرحله اي بود كه آن بزرگان در آن قرارداشتند.

 

·        ابياتي از دفتراول:

 در ميان قوم موسي چند كس     بي ادب گفتند كو سير و عدس

    منقطع شد نان و خوان از آسمان     مانند رنج زرع و بيل و داسمان

آيه: « واِذ قلتُم يا موسي لنْ نَصْبرُ عَلي طعام واحِدٍ فادع لنا رَبِّكَ يخْرج لنا مِمّا تُنْبِتُ اَلارض من بقلها و قثائها و فومَها و عَدَسَها و بصلها قالَ اتَستَبدونَ الذي هُوَاَدْني بالّدي هوَ خَير اهبطوامصراً فانّ لكُم ماسَألتمْ وَضَرَبْتُ عَليهم الذلة وَالمسكنة وَباؤا بغضب مِنَ الله ذلِكَ باَنَّهُمْ كانوا يَكفِرونَ باياتِ الله وَ يَقتلونَ النّبينَ بغير الحَق ذلِكَ بما عَصَوْا وَ كانوا يَعتَدون.» ( بقره-61 )

شما اي قوم بني اسرائيل هنگاميكه بموسي گفتيد ما نمي توانيم به يك طعام اكتفا كنيم از خداي خود بخواه براي ما از آنچه كه زمين مي روياند از سبزيجات و خيار( يا ميوه زميني شبيه خيار است) و نخود و يا هر حبوباتي كه مي توان از آن خمير كرد و نان ساخت و عدس و پياز بيرون آور .

موسي گفت : آيا شما آنچه را كه خداوند به جهت مصلحت نهني براي شما خير ديده فرستاده است، مي خواهيد تبديل كنيد به چيزي كه دلخواه شما است؟ اكنون كه نمي خواهيد مطابق خواست خدا رفتار كنيد وارد مصر شويد. باين بني اسرائيل به جهت كشتن پيامبران و نا فرماني هاي بيجا، خواري و بيچارگي تثبيت شد و غضب خداوندي را برخود ارجاع نمودند، زيرا آنان بآيات خداوندي كفر مي ورزند و پيامبران را بد وحق مي كشتند . اين كيفر براي گناهان آنان بود كه متجاوز بودند.

 ناقتة الله آب خورد از جوي ميغ     آب حق را داشـتند از حق دريغ

       ناقه ي صالح چو جسم صالحان     شد كمين در هلاك صـالحان

           تا براي امـت زحكم مرگ و درد      ناقه الله و سقيـاها چه كرد؟

آيه : اشاره به داستانهاي صالح (ع) و ثمود :‌« كَذبَتْ ثمودُ بتَقواها اِذِ انْبَعَثَ اَشْقاها. فقالَ لهُمْ رَسولُ الله ناقة الله و سُقيها . فكَذبوهُ فعَقروها . فدَمْدَمَ عَليهمْ رَبِّهمْ بذنبهمْ فسَّواها . وَلا يُخافُ وعُقباها »( شمس – 11-15 )  ( طغيان ، قوم ثمود را به تكذيب صالح عليه السلام وادار كرد ، هنگاميكه شقي ترين آن قوم تحريك گشت فرستاده خدا ( صالح ) با آنها گفت : اين ناقه ي خدايست آن را به حال خود بگذاريد و از آشاميدن او از آب جلوگيري نكنيد ، آنان آن ناقه را پي كردند ( كشتند ) ، خداوند در نتيجه نا فرماني آنها دمار از روزگارشان بر آورد و عذاب  را به همه آنها تعميم داد و براي خدا از نتايج هلاكت گروهي باكي نيست )

·        ابياتي از دفتر دوم:

 راست كن اجزات را از راستان    سر مكش اي راست روزان آستان

    هم ترازو را تـرازو زاست كرد    هم ترازو را ترازو كاسـت كرد

        هر كه با نارستان همسنگ شد     در كمي افتاد و عقـلـش دنگ شد

آيه:« يا اَيُها الذينَ آمَنوا اتقوا الله وَكونومَعَ الصّادِقين » ( توبه-19) اي مردمي كه ايمان آوده ايد، به خدا تقوي ورزيد و با راستگويان باشيد.

دشمن خود بوده اند آن منكران    زخم بر خود مي زدند ايشان چنان

آيه:« وَما ظلمونا وَلكِن كانوا اَنفسِهم يَظلِمون » (بقره-57) آنان به ما ظلم نكردند بلكه به خودشان ستم روا داشتند.

·        ابياتي از دفتر سوم:

مادرش انداخت اندر رود نيل   كار را بگذاشت بانعم الوكيل

آيه:« حَسبُنا الله وَ نِعْمَ الوَكيل » (آل عمران-173)خداوند براي ما كافي است .اوبهترين وكيل است.

 سيصدو نه سال آن اصحاب كهف     پيششان يكروز بي اندوه ولهف

        وانگهي ننمودشان يكـروز هم    كه به تن ياز آمد ارواح ازعـدم

آيه:« وَلبثوا في كَهفِهم ثلاث ماية سِنين وَ اِزْدا دُوا تِسَعاً» ( كهف-25)

·        ابياتي از دفتر چهارم:

مي كشاندشان سوي نيك و بد    گفت حق في جيدها حبل من مسد

آيه:« أمْرَتهُ حَمالة الحَطبْ في جيدِها حَبلٌ مِن مَسَدٍ.»(تبّت-4 و5) و زن ابولهب كه هيزم حمل ميكرد، در گردن او طنابي است از ليف خشن.

 

گر نبودي عكس آن سرو سرور    پس نخواندي ايزدش دارالغرور

آيه: « وَمَا الحَياة الدّنيا الامَتاعَ الغرور »(آل عمران-158) زندگاني دنيا چيزي جز كالاي فريبنده نيست.

 

·        ابياتي از دفتر پنجم :

اي تو سبحان اك از ظلم وستم    كي دهي بي جرم جان را درد و غم

آيه:« وَ اِنّ الله ليسَ بطلام لِلبَعيد » (آل عمران-179) وبتحقيق به هيچ وجه به بندگانش ستمكار نيست.

ديو گويد اي اسير طبع و تن    عرضه مي كردم نكردم زور من

آيه:« وَقالَ الشّيطان لمّا قضِيَ الامر اِنّ الله وَعدَكُم  وَعدَالحَق...لي فلا تَكوني وَلوموا اَنفُسِكُم»(اِبراهيم-22) هنگامي كه كار دنيا خاتمه يافت شيطان به مردم گمراه گفت: خداوند به شما وعده حق داده و من هم به شما وعده دادم و تخلّف كردم ومن سلطه اي به شما جز اينكه شما را بخوانم ندانستم، شما دعوت مرا اجابت كرديد، پس مرا ملامت نكنيد و خودتان را توبيخ نماييد.

·        ابياتي از دفتر ششم :

منكري اين را كه شمس كورت    شمس پيش تست عالي مرتبت

آيه:« اِذا الشّمسُ و كوّرَت .وَاِذا النّجومُ انْكَدَرَت »(تكوير-1 و 2) در آن هنگام كه خورشيد تاريك و ستارگان تيره و تار گشت.

ورنه آدم كي بگفتي با خدا    ربّنا انّا ظلمنا نفسنا

آيه:« قالا رَبّنا ظلمْنا اَنفُسَنا وَ...»(اعراف-22) آدم و حوّا گفتند: اي پرودگار ما، ما به خود ستم كرديم و اگر تو ما را نبخشايي و به ما رحم نكني البتّه از زيانكاران خواهيم بود. 1*

 

اين نكته كه زمينه فكر و بيان مثنوي بيش از هر چيز متأثر از قرآن كريم به نظر مي رسد نه فقط از آنجا ناشي است كه متصوفه مبادي و تعاليم خود را غالباً به قران منسوب يا مربوط مي كرده اند و حتّي در عين آنكه به نقل احاديث چندان عنايت نداشته اند و اخذوضبط آن را مقوله اشتغال به علم قال و علم رسمي و بحثي تلقي مي كرده اند باز بر تلاوت و ختم قرآن مواظبت و مداومت داشته اند، بلكه در مورد مولانا و مثنوي اين كثرت و تنوع اشارات و معاني قرآني تا حدّ زيادي مخصوصاً ناشي از همان سابقه اشتغلا شخصي و خانوادگي وي به حرفه اي وعظ وتذكير هم بوده است.

باري تأثير قرآن هم در لغات و تعبيرات مثنوي جلوه دارد ، هم در معاني و افكار آن پيدا است وكثرت و تنوع اين تأثير به قدري است كه نه فقط مثنوي را بدون توجّه به دقايق قرآن نمي توان درك و توجيه كرد، بلكه حقايق قرآن هم در بسياري موارد به مدد تفسيرهايي كه در مثنوي از معاني واسرار كتاب الهي عرضه مي شود بهتر مفهوم مي گردد ، و از اين حيث گه گاه همچون تفسيري لطيف و دقيق از تمام قرآن كريم محسوب مي شود كه هم طالبان و حقايق از آن بهره مي يابند ، هم كساني كه به لطف الفاظ و ظواهر اقتصار دارند آن را مستندي سودمند مي توانند يافت.

طرز تلقي مولانا از قرآن حاكي از استغراق تامّ ومخصوصاً از عشق و تسليم مخلصانه گوينده مثنوي نسبت به كلام الهي است ، و وي در طيّ آن در عين آنكه در اسرار و معاني گه گاه به شيوه يي نزديك به طريقه اهل اشارت ، مثل اِبن عربي و عبدالرزّاق كاشاني ، گرايش دارد، ظاهر را هم بي هيچ تأويل مي پذيرد و چون و چرا وبحث عقلي را در مقابل آن به هيچ مجه جايز نمي يابد.

به هر حال بر كسانيكه قرآن را بدون تعمّق در حقايق و اسرار آن مي خوانند مولانا غالباً طعن و عتاب دارد و گاه به آنها خاطرنشان مي كنند كه وقتي قرآن را براي دفع وسواس خاطر خويش مي خوانند و نمي خواهند جان را به معاني و حقايق آن تحقق دهند ديگر عجيب نخواهد بود كه مثل مشركان قريش آن را « اساطير الاوّلين » بخوانند و در واقع از آن همان بهره يي را كه از شاهنامه يا كليّه مي توان يافت حاصل كنند.

باري تلّقي گوينده مثنوي از قزآن كريم تكريم و شوقي را كه صحابه در مورد اين كلام خداوند داشته اند به خاطر مي آورد. خود وي در باب اين شوق و علاقه خاطرنشان مي كند كه وقتي پيغامبر چيزي از قرآن برين ياران فرو مي خواند آنها كَاَنَهُمْ عَلي روُسِهِم الطّير خاموش و آرام مي شوند.

اين نكته نيز كه لفظ يا مضمون برخي آيات را مكرّر از باب تمسّك يا تبرّك اخذ و نقل ميكند در واقع يك ويژگي طرز بيان مثنوي است. طرفه ان است كه با وجود تكرار اين گونه موارد، در هر مورد كه به لفظ يا مضمون اين نوع آيات اشارات مي شود غالباً آن را از نظرگاه تازه اي مطرح مي كند و بي آنكه بين نظرهاي مختلف وي دراين باب تناقص باشد غالباً در مجموع آن ها تنوعي است كه از قدرت استنباط و ذوق نكته سنجي مولانا حكايت دارد.

في المثل در اشاره به آيه شريفه « وَلَقدْ كَرَمنا بني آدَم » ( 17/70 ) يكجا آن را اشارت به قدرت و تفويق انسان بركانيات برّ وبحر تلقي مي كند و چندجا مفهوم كَرَّمنا را متضمن اشارت به تفويض اختيار انسان و اينكه خداوند با اين تفويض انسان را از ساير كانيات ممتاز ذاشته است مي داند. جاي ديگر هم اين مزيّت كرّمنا را به وجود جان و به آگاهي كه از تأثير جان است مربوط مي داند. ويداست كه در بين اقوام گونا گونش تناقص هم نيست.

باري در بين آنچه از قرآن كريم در مثنوي اخذ وتضمين شده است، تعبيرات قرآني با چنان وفور وكثرتي اقتباس ونقل گشته است كه به نحو بارزي از غلبه معاني و الفاظ قرآن بر ذهن گوينده و از احاطه وي بر اسرار و دقايق آن حاكي است و جالب آنست كه آن ها را نيز احياناً در غير معاني اصل وبر وجه مجاز و كنايه هم به كار مي برد.

براي مثال تعبيرات ذيل كه در مثنوي مكرّر وبا نظاير متعدّد آمده است و تكرار آن ها صبغه خاصّي به زبان مثنوي مي دهد.

بيت العنكبوت (2/256 ) كه آن را اشارت به ترك هوي مي پندارد كه چون انسان بدان دست در زند به بهشت علوي راه مي يابد.

تعداد زيادي از امثال قرآن هم در مثنوي اخذ يا تضمين شده است كه نيز همين حكمت هاي قرآني مبني بر عبرت و موعظه حسينه است. از جمله اينكه در بيان ضرورت تناسب بين دو امري كه با هم ارتباط دارند مي گويد : نيست درخور با جَمَل سمّ الخياط ، بي شك به اين آيه شريفه در نظر دارد كه در باب تحقق امري كه حصولش قابل تصوّر نيست مي گويد: حتّي يَلِجَ الجَمَلُ في سَمَّ الخِياط ( 7/40 ) وذكر اين تعبير در مجمع الامثال ميداني تداول آن را به عنوان مثل ساير هم نشان مي دهد. همچنين وقتي حال منكران را كه ضلالت خويش رهايي ندارند و صفر مي كند، به آنچه در قرآن از باب تمثيل يا مثال در احوال آن ها هست و مي گويد: بَيْن اَيديهمْ سَدّاً وَمِنْ خَلفِهمْ سدّاً ( 36/9 ) نظر دارد.

در هر حال اين اشارت ها كه در مثنوي به حِكَم و اَمثال قرآني مي شود، و آنچه از امثال قرآني در جاي جاي مثنوي نقل و اخذ و تضمين مي گردد لطف خاصّي به زبان مثنوي مي دهد وتأثير قرآن را در شيوه بلاغت آن بهتر و كاملتر نشان مي دهد. 2*

 

·       عشق در مثنوي معنوي:

مولانا، كاخي رفيع از عشق و معرفت بر روي اصول مخروق تصوّف كلاسيك برافراشته است. او هستي را به مصداق آيه كريمه ذات پروردگار دانسته و جز آن وجود مطلق، هر آنچه هست، اعلام هستي نما مي داند و مي گويد:

ما عدمهائيم و هستيهاي ما    تو وجود مطلقي فاني نما

در نظر مولانا ، جمال تام و ابدي از آن خداست و هر چيزي كه در عالم ظاهر زيباست، تنها رتو گذرايي از جمال ابدي خداست و پيوندش با خدا همچنان پيوند نور آفتاب است با افتاب . زيبايي . زيبايي چيزي جز نور گرفتن ، ديواري است از آفتاب و هنگامي كه خورشيد از آن روي بگرداند، بنگر كه ديوار ديگر بار تاريك مي شود. بنابراين ، عشق نبايد به هر چيز زيبا كه نوري موقت و عاريتي دارد، بسنده كند. بلكه از ظاهر بگذرد و به اصل و منشأ ذاتي همه زيبائيها برسد.

الحذراي ناقصان زين گلرخي     كاو به گاهِ صبح آمد دوزخي

    صورتش جنّت به معني دوزخي     افعيي پُر زهر نقشش گُلرخي

       آتشش پــنهان و ذوقش آشكار     دود او ظاهر شود پــايان كار

در كتاب « مولوي نامه » آمده است: همين جاذبه و عشق ساري غير مرئي است كه عالم هستي را زنده و برپا نگهداشته است و سلسله موجودات را به هم يوسته است. به طوري كه اگر در اين پيوستگي و بهم بستگي، سستي و خللي روي دهد، رشته هستي گسيخته خواهد شد وقوام و دوام از نِظام عالم، رخت بر خواهد بست.

در شعر مولوي ، عشق در دو چهره كاملاً متمايز جلوه مي كند :

اوّل: عشق مجازي يا ظاهري و جسماني و غير حقيقي كه موقتي است و زود گذر و عامل و انگيزه آن چيزي جز (( انفجار عقده جنسي يا گره خوردن بي نهايت آن نيست )). نمونه بارز آن، فرجام داستان زرگر و كنيزكي است كه سرگذشت آنان را مولانا در دفتر اوّل مثنوي خود بيان داشته است و چنين نتيجه گرفته : هنگامي كه كنيزك يا معشوق زرگر، پس از عملي شدن نقشه پادشاه در بيمار نمودن او به بستر بيماري مي افتد و سلامت خود را از دست مي دهد، آتش محبّت او در قلب دلباخته اش به سردي مي گرايد و به تدريج از ميان مي رود و حاصلي جز ننگ و بدنامي به بار نمي آورد:

چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد    انـدك انـدك در دل او سرد شد

    عشـقهايي كـز پـي رنگـي بـود      عشـق نبــود عـاقبت ننگي بود

 

دوم: عشـق يا عشـق حقيقي كه غزليّات و اشعار عارفانه ، تجليّات آن است و به تعبير اقبال لاهوري :

عشـق است كه در جانت هر كيفيّت انگيزد   از تاب و تب رومي تا حيرت فارابي

در آخر بايد بدانيم كه عشق حقيقي بر خلاف عشق مجازي كه برانگيخته از هواي نفساني و ارضا كننده لذات عارضي است ، حاصل رشد فكري و كمال جويي انسان بوده كه با تكامل قدرت وشعور و گسترش جهان بيني او جلوه هاي مختلفي پيدا مي كند. 3*

گفت پيغامبر كه خسپد چشم من --- ليك كي خسپد دلم اندر وسن

اي بسا بيدارچشم و خفته‌دل

خود چه بيند ديد اهل آب و گل

آنك دل بيدار دارد چشم سر

گر بخسپد بر گشايد صد بصر

گر تو اهل دل نه‌اي بيدار باش

طالب دل باش و در پيكار باش

ور دلت بيدار شد مي‌خسپ خوش

نيست غايب ناظرت از هفت و شش

گفت پيغامبر كه خسپد چشم من

ليك كي خسپد دلم اندر وسن

شاه بيدارست حارس خفته گير

جان فداي خفتگان دل‌بصير

وصف بيداري دل اي معنوي

در نگنجد در هزاران مثنوي

دفتر سيم از كتاب مثنوي

غزلیات شمس، دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی

http://www.paarsi.com/article_view.asp?ID=72

غزلیات شمس تبریزی، که به «دیوان شمس» و «دیوان کبیر» نیز شهرت دارد، مجموعه غزلیات مولاناست. بی‌گمان در ادب پارسی و فرهنگ اسلامی و فراتر از آن در فرهنگ بشری در هیچ مجموعه شعری به اندازه دیوان شمس حرکت و حیات و عشق نمی‌جوشد.
اگر شعر را «گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد» تعریف کنیم، عناصر سازنده آن عبارت خواهند بود از: عاطفه، تخیل، زبان، موسیقی، تشکل.

حوزه عاطفی غزلیات شمس
تجلیات عاطفی شعر هر شاعری، سایه‌ای از من اوست، که خود نموداری است از سعه وجودی او و گسترشی که در عرصه فرهنگ و شناخت هستی دارد. عواطف برخی از شاعران، مثلاً شاعران درباری، از من محدود و حقیری سرچشمه می‌گیرد، و عواطف شاعران بزرگ از من متعالی.
اما آفاق عاطفی مولانا جلال‌الدین به گستردگی ازل تا ابد، و اقالیم اندیشه او به فراخای هستی است و امور جزئی و میاندست در شعرش کمترین انعکاسی ندارد. جهان‌بینی او پوینده و نسبت به هستی و جلوه‌های آن روشن است. از این‌رو «تنوع در عین وحدت» را در سراسر جلوه‌های عاطفی شعر او می‌توان یافت.
مولانا در یک سوی وجود، جان جهان را می‌بیند و در سوی دیگر جهان را. در فاصله میان جهان و جان جهان است که انسان حضور خود را در کاینات احساس می‌کند.
اموری که بنیاد اندیشه‌ها و عواطف اویند عبارتند از:
1. هستی و نیستی (پویایی هستی، بی‌کرانی هستی، تضاد در درون هستی، آغاز و انجام جهان، روح و ماده)
2. جان جهان (ارتباط خدا و جهان، وحدت وجود، شناخت «صورت‌بخش جهان» که ساده و بی‌صورت است)
3. انسان (که مفصل جهان و جان جهان ایستاده؛ و آنچه وابسته به انسان است چون عشق، آزادی و اختیار، زیبایی، تکامل ماده تا انسان و حرکت به سوی انسان کامل، حقیقت حیات، مرگ، و راههای انسان به خدا)
از این‌رو، در دیوان شمس با آن تنوع و حجم شگرف، تناقض و ناپیگیری به چشم نمی‌خورد و این اثر مجموعاً جلوه‌گاه یک دستگاه منظم فکری و عاطفی است.
امر هستی و نیستی در نظر مولانا با پویایی کاینات بستگی پیدا می‌کند. جهان بی‌کرانه است و پیوسته نوبه‌نو می‌شود و روی در شدن دارد:
«عالم چون آب جوست بسته نماید ولیک
می رود و می‌رسد نونو، این از کجاست؟
نو ز کجا می‌رسد، کهنه کجا می‌رود
گر نه ورای نظر عالم بی‌منتهاست؟»
انگیزه این پویایی را مولانا تضاد درونی اشیا می‌داند. وی جهان را جهان هست و نیست می‌خواند، جهانی که در عین بودن پای در نیستی دارد، نیستی‌ای که خود هستی دیگر است. نو شدن جهان زاده تضاد است:
«هله، تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد»
اما این هستی و نیستی از آن صورتهاست و در ورای هستی و نیستی صورتها، از نظر مولانا، غیب مطلق جای دارد که گاه از آن به عدم تعبیر می‌کند و این عدم با وجود مطلق یکی است.
جهان و جان جهان از یکدیگر جدا نیستند، بلکه جان جهان در جهان سریان دارد و بیرون از جهان نیست. این معنی، که به وحدت وجود تعبیر می‌شود، محور آثار صوفیان قرن هفتم به بعد شده است. بهترین روشنگران این جهان‌بینی، که با آنچه در آثار حلاج و برخی دیگر از صوفیان دیده می‌شود فرق دارد، مولوی و محیی‌الدین ابن‌العربی هستند.
مولانا حق را از فرط شدت ظهور و سریان در کاینات به «هستِ نیست رنگ» تعبیر می‌کند:
«در غیب هست عودی، کاین عشق از اوست دودی
یک هست نیست رنگی کز اوست هر وجودی»
که در ظهورات گوناگون خود، هر لحظه جلوه و نقشی دارد.
از نظر مولانا انسان در نقطه‌ای ایستاده است که جهان و جان جهان را احساس می‌کند: به قول شاعر معاصر در مفصل خاک و خدا، پایگاه انسان در کاینات بالاترین پایگاه است، زیرا انسان عالم اصغر و جلوه‌گاه زیباترین صورت «مطلق» است:
«جمله اجزای خاک هست چو ما عشقناک
لیک تو ای روح پاک، نادره تر عاشقی»
انسان آزاد و مختار است، از حد خاک مرحله‌ها پیموده تا به درجه انسانی رسیده و از این حد هم فراتر تواند رفت:
«از حد خاک تا بشر چندهزار منزل است
شهر به شهر بردمت، بر سر ره نمانمت»
یا:
«به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی
چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی»
عشق مولانا به شمس تبریز، در حقیقت عشق اوست به انسان کامل. از نظر صوفیه انسان کامل، در تاریخ، ظهورات گوناگونی داشته است. انسان کامل در هر عصری تجلی و ظهوری دارد، که به ولی یا جلوه حقیقت محمدیه از آن عبارت می‌شود.
یکی از درونمایه‌های غزلیات مولانا وطن اصلی انسان است و شوق بازگشت او به آن وطن. وطن در نظر صوفیه مصر و عراق و شام نیست، عالم نه جای (ناکجاآباد) است. «حُبّ الوطن مِنَ الایمان» را هم بر پایه همین مفهوم تفسیر می‌کنند:
«خلق چو مرغابیان زاده به دریای جان
کی کند اینجا مقام مرغ کزان بحر خاست؟»
عشق قوه محرکه همه کاینات و در همه اجزای هستی ساری و جاری است و این معنی یکی دیگر از درونمایه‌های فکری مولاناست:
«اگر این آسمان عاشق نبودی
نبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی
نبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشقندی
نرستی از دل هر دو گیایی
اگر دریا ز عشق آگه نبودی
قراری داشتی آخر به جایی»
عشق نیز همچون عالم، بی‌آغاز و انجام است: «شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد».
جهان‌بینی مولانا شعر او را از لحاظ گستردگی حوزه عاطفی و هیجانهای روحی و سیلابهای روانی و پویایی و بیقراری ممتاز ساخته و در زبان شعر او منعکس شده و به آن تحرک و شوری بی‌نظیر ارزانی داشته است.

دامنه تخیل مولانا
دامنه تخیل مولانا و آفاق بینش او چندان گسترده است که ازل و ابد را به هم می‌پیوندد و تصویری به وسعت هستی می‌آفریند. بعضی از تصاویر شعری او ممتازند و سراینده را می‌شناسانند.
مولانا زیبایی را در عظمت و بیکرانگی می‌جوید. عناصر سازنده تصاویر ممتاز شعری او مفاهیمی هستند از قبیل مرگ و رستاخیز و ازل و ابد و عشق و دریا و کوه.
اگر هم عناصری تصویری را– چنان‌که رسم و ضرورت همه شاعران است– از شاعران دیگر وام می‌گیرد، بار عاطفی این تصاویر که از جهانچبینی و دید او نسبت به هستی ناشی می‌شود، بدانها معنی تازه‌ای می‌بخشد. این تصاویر تکراری در شعر او حرکت و حیات بیشتری دارند. نرگس (رمز چشم)، سوسن (رمز خموشی در عین زبان‌داری)، بنفشه (رمز سر به گریبانی و سوگواری) در شعر او زندگی تازه‌ای یافته‌اند و خواننده احساس نمی‌کند که این همان نرگس و سوسن و بنفشه شعر رودکی و منوچهری و فرخی است. این تصاویر اگر در شعر آن شاعران جنبه آفاقی داشت، در شعر مولانا جنبه انفسی پیدا می‌کند. در آن سوی نرگس و سوسن و بنفشه مولانا، انسان و مسائل حیات انسانی با همه دامنه و وسعت خود نهفته است.
همچنین تصاویر شعر مولانا از ترکیب و پیوستگی ژرف‌ترین و وسیع‌ترین معانی پدید آمده است. دل مولانا «طوماری» است «به درازای ازل و ابد» و هجرانش «ابدسوز» است.
از آنجا که مخاطب او انسان، انسان کامل و گاه وجود مطلق و ذات بیکران «صورتبخش جهان» است، عظمت عناصر سازنده تصویرهای او امری طبیعی است. نخستین غزل دیوان شمس با این بیت آغاز می‌شود:
«ای رستخیز ناگهان، ای رحمت بی‌منتها
ای آتش افروخته در بیشه اندیشه‌ها»
که در آن عناصر تصویری (رستاخیز، رحمت بی‌منتها، آتش افروخته در بیشه– آنهم بیشه اندیشه‌ها) از معانی وسیع و بیکران هستی برگزیده شده است.
تشخیص personal fiction نیز در تصاویر شعری مولانا ممتاز است. در این تشخیص حیات و حرکت بارزتر است، به طوری که به اعتباری تعبیر تشخیص را به تصاویر او مخصوص می‌دارد. تصاویری چون «دست روزگار» و «چشم زمانه» در اشعار شاعران دیگر در بافتی به کار رفته است که آنها را در حد یک اضافه استعاری نگه داشته است. اما وقتی مولانا می‌گوید: «بیار آن جام خوشدم را که گردن می‌زند غم را» یا: «پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده» یا:«گر غمی آید گلوی او بگیر» یا:«گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی» آدمی در آنها حس و حرکت و زندگی را به گونه‌ای بارز می‌بیند. شاید علت، کاربرد فعل در ساختمان این «تشخیص»ها باشد: «اندیشه را خون ریختن» یا «اندیشه را آویختن» یا «وضوی توبه را شکستن» یا «سواری باده بر کف ساقی» در:
«خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مستان
که کند بر کف ساقی قدح باده سواری»
همه و همه تصاویری از معانی تجریدی را که در قلمرو تأملات و عواطف اوست با تصویرهای خاص خود ملموس و منجز ساخته شده است. در شعر او «سکوت» «نقل ریخته» می‌شود (خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته) و «ناله درختان» را در خزان می‌توان «نوش کرد» و حالات درونی به حادترین وجهی جلوه‌گر می‌شود:
«صنما، ببین خزان را بنگر برهنگان را
ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده»
که حالت مستی و کیفیتی را که از گرمی شراب حاصل می‌شود تصویر می‌کند یا:
«چو آینه ز جمالت خیال چین بودم»
که تصرفی است بدیع در حوزه حواس انسانی. یا:
«اندرین شهر قحط خورشید است»
«قحط خورشید»! چون او نور را هم خوردنی می‌داند: «من نور خورم که قوت جان است».
بگذریم از تصویرهایی که ویژه خود اوست و در هیچ مقوله‌ای از مقولات بلاغی نمی‌گنجد:
«ای می، بترم از تو من باده ترم از تو
پر جوشترم از تو آهسته که سرمستم»
یا:
«من آب آب و باغم ای جان!
هزاران ارغوان را ارغوانم»
یا:
«ای باده در باده، ای آتش در آتش!»
یکی از خصایص عمده تصویر او صبغه سوررئالیستی و حضور ضمیر ناهشیار است در تصویرهای او که رسیدن به آنها از رهگذر تداعی آگاهانه و منطقی میسر نیست:
«آب حیات خضر را در رگ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن»
«آینه» از عالمی است و «ترجمه» از عالمی دیگر و هیچ ذهن منطقی و هشیاری از «آینه» به «ترجمه» کشیده نمی‌شود. تنها «حالت معرفت رویا»ست که تصویرهایی از این دست می‌آفریند.
یا وقتی می‌گوید:
«زهی سلام دارد ز نور دمب دراز»
نمی توان باور کرد که شاعر با هشیاری ضمیر، برای «سلام» «دمبی دراز از نور» تصور کرده است.
در حقیقت، او بارها خود را در دنیای شعر و الهام شعری بی‌خویشتن معرفی کرده است:
«ای که درون جان من تلقین شعرم می‌کنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم»
یا:
«خون چو می‌جوشد منش از شعر رنگی می‌دهم»

زبان شعری غزلیات شمس
دیوان شمس، به لحاظ گستردگی واژگان، در میان مجموعه‌های شعر زبان فارسی، به خصوص در میان آثار غزلسرایان، استثناست. این گسترش و تنوع، ناشی از وسعت دامنه معانی مورد نظر مولانا و تعبیرات اوست. به خلاف بسیاری از شاعران گذشته که خود را در تنگنای واژگان رسمی محدود می‌کرده‌اند، مولانا کوشیده است تا زبان را در شکل جاری و ساری آن به خدمت گیرد. در حقیقت، معانی فراوان و لحظه‌های متنوع و حالها و تجربه‌های بی‌شمار، استفاده از واژگانی زنده‌تر و فراخ‌تر را ایجاب کرده است.
علاوه بر استعمال کلمات و تعبیرات خاص لهجه مشرق ایران، بویژه خراسان (مثلاً «گود» و «خوهد» به جای «گوید» و «خواهد»)، که در نزد سیف‌الدین فرغانی نیز می‌توان سراغ گرفت، توجه عجیب مولانا به زبان گفتار و زبان توده مردم موجب تشخص زبان شعری و گستردگی بیشتر واژگان او شده است. از نظر مولانا زبان وسیله تفهیم و تفاهم است و درست و نادرست آن را کاربرد عامه اهل زبان تعیین می‌کند. آنچه مردم می‌گویند ملاک صحت است نه منحصراً آنچه در واژه نامه‌ها و در آثار ادیبان ثبت شده است. داستانی که در «مناقب العارفین» افلاکی (ج2/719) آمده نمایشگر این نظر مولاناست:
«همچنان منقول است که روزی حضرت مولانا فرمود که آن قلف را بیاورید. و در وقت دیگر فرمود که فلانی مفتلا شده است؛ بوالفضولی گفته باشد که قفل بایستی گفتن و درست آن است که مبتلا گویند. فرمود که موضوع آنچنان است که گفتی، اما جهت رعایت خاطر عزیزی چنان گفتم، که روزی خدمت شیخ صلاح‌الدین مفتلا گفته بود و قلف فرمود. درست آن است که او گفت؛ چه اغلب اسما و لغات موضوعات مردم در هر زمانی است– از مبدأ فطرت.»
خود مولانا نیز گاهی در شعرش همان صورت رایج گفتاری را اختیار کرده است:
«هم فرقی و هم زلفی، مفتاحی و هم قلفی
بی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانی؟»
در دیوان شمس از این قبیل کاربردها فراوان است.
باز با همین دید– که می‌توان آن را دید زبانشناختی توصیف کرد– واژه‌هایی در شعر به کار برده که به ظاهر هموار و خوشاهنگ نیستند (واژه‌هایی از عربی و ترکی که در اشعار معاصران او دیده نمی‌شود) اما این درشتیها و ناهمواریها در سیلاب عاطفی و موج موسیقی شعر او نرم و هموار می‌شود.
چه بسا که گاه نیم مصراع یا بیتی به ترکی دارد:
من کجا شعر از کجا، لیکن به من در می‌دمد
آن یکی ترکی که آید گویدم «هی کیمسن»
گاهی نیز از فارسی به عربی می‌رود و از عربی به فارسی بازمی‌گردد.
تصرفات او در شکلهای صرفی و نحوی نیز بس جالب است. معلوم نیست در این زمینه از زبان مردم الهام گرفته یا به انگیزه نوآوری عمل کرده است. مثلاً «نزدیک» را به جای «نزدیک‌تر» و «پیروز» را به جای «پیروزی» و «تنگین» را به جای «تنگ» به کار برده و به خود اجازه داده است که به قیاس از هر اسمی صفت بسازد و آن را به صورت تفضیلی هم درآورد:
«در دو چشم من نشین، ای آنکه از من من‌تری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری
اندرا در باغ تا ناموس گلشن بشکند
زانکه از صد باغ و گلشن خوش‌تر و گلشن‌تری
تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند
تا زبان اندر کشد سوسن که تو سوسن‌تری»

موسیقی شعر در غزلیات شمس
موسیقی یا آهنگ شعر به نظر نویسنده این سطور چند جلوه و نمایش دارد:
1. موسیقی بیرونی (وزن عروضی)
2. موسیقی کناری (قافیه و ردیف و آنچه در حکم آنهاست از قبیل برخی از تکرارها)
3. موسیقی داخلی (مجموعه هماهنگیهایی که از طریق وحدت یا تضاد صامتها و مصوتهای کلمات یک شعر پدید می‌آید و انواع جناسها یکی از جلوه‌های آن است)
4. موسیقی معنوی (همه ارتباطهای پنهانی عناصر یک مصرع که از رهگذر انواع تضادها و طباقها و تقابلها پدید می‌آید و همچنین تکرار مایه اصلی – تم– شعر به صورتها– واریاسیونهای– گوناگون)
موسیقی بیرونی. چشمگیرترین وجه تمایز مویسقی در دیوان شمس، در موسیقی بیرونی، یعنی در تنوع و پویایی اوزان عروضی اشعار آن است. شاهکارهای مولوی که زمینه اصلی دیوان کبیر را تشکیل می‌دهد، دارای موسیقی یا وزن خیزایی و تندی است که غالباً از ارکان سالم– یا سالم و مزاحفی که به نوعی خاص تلفیق شده‌اند– پدید آمده و موجب می‌شود که تحرک روح و عواطف سراینده در سراسر شعر احساس گردد. از آنجا که تمامی شاهکارهای غزلی مولوی در وزنهای خیزایی و تندی نظیر آنچه مثلاً در
«ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها»
یا: «مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم»
یا: «زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا»
دیده می‌شود، سروده شده، نیازی به آوردن شاهد نیست. در حقیقت شواهد خلاف استثنایی‌اند.؟ این ویژگی چون با اوزان غالب در شاهکارهای سعدی و حافظ– که ملایم و جویباری‌اند– سنجیده شود، نمایان‌تر می‌گردد. برای نمونه مولانا در وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلات شاید اصلاً غزل درخشانی نداشته باشد، در صورتی که سعدی و حافظ بسیاری از شاهکارهای خود را در این وزن و اوزان مشابه آن از اوزان جویباری و ملایم سروده‌اند.
تنوع اوزان عروضی در دیوان کبیر نیز جالب توجه است. در حقیقت، کمتر وزنی– طبیعی، یا به ظاهر غیرطبیعی ولی متناسب با سماع و حرکتهای خاص هنر رقص– از اوزان عروضی هست که مولانا در آن، غزل نسروده باشد، مگر در بعضی از اوزان قصاید قدما که به غلط، نامطبوع لقب گرفته است. به همین دلیل دیوان کبیر جامع‌ترین کتاب برای فراهم آوردن مواد به منظور تحقیق در عروض فارسی است: می‌توان آن را اساس قرار داد و از دیگر دیوانها به عنوان مأخذ فرعی استفاده کرد.
موسیقی کناری. کوششهای مولانا برای استفاده از ردیف و انواع آن و قافیه و صور گوناگون آن در هیچ دیوانی از دیوانهای شعر فارسی سابقه ندارد. یا اینکه گفته است: «قافیه و تفعله را گو همه سیلاب ببر»
یا: «قافیه اندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من»
باید گفت که بیش از شاعران سلف و خلف از موسیقی قافیه و ردیف و اهمیت آن در شعر خبر داشته و جای‌جای، موسیقی کناری را فریاد جان مواج خویش ساخته است.
بسیاری از غزلهای او دارای ردیفهای بلند و پر تحرک است که حتی گاهی قافیه در آنها به شکل سنتی حفظ نشده است، مثل:
«رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند
مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاش‌تر و ز همگان قلاش‌تر
وز دلبران خوشباش‌تر، مستان سلامت می‌کنند»
که در آن ردیف (مستان سلامت می‌کنند) کناری است اما قافیه (سلامت، غلامت، جامت- فاش، قلاش، خوشباش) درونی است و غزل مجموعاً از شکل سنتی خارج شده به صورت نوعی ترجیع درآمده است.
یا:
«بی همگان به سر شود، بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند، دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند، بی‌تو به سر نمی‌شود»
که باز ردیف به صورت نوعی بند ترجیعی درآمده است: جمله تمامی است با فعل که در ساختمان شعر به عنوان عاملی موسیقایی جاگرفته و به آن تحرک بخشیده است.
موسیقی داخلی. این موسیقی از همان قافیه درونی حاصل می‌شود. کمتر غزلی از غزلهای برجسته مولانا می‌توان یافت که از قافیه درونی خالی باشد. در حقیقت، قافیه داخلی در اوزان خیزایی به سادگی جای خود را باز می‌کند. در برخی از غزلها حتی به قافیه داخلی مضاعف برمی‌خوریم:
یار مرا غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی، خواجه نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی، دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی، خسته به منقار مرا
در مورد ایجاد هماهنگی از راه ترکیب صامتها و مصوتها، دیوان شمس سرشار از شواهدی است که نشان می‌دهد چگونه مولانا کلمات هماهنگ را به سود موسیقی شعر خود به خدمت گرفته است.
موسیقی معنوی. در نزد مولانا از آن موسیقی معنوی که آگاهانه از طریق صنایعی چون مراعات النظیر و تضاد و طباق... پدید آید و شاعر بدان ملتزم شود کمتر نشانی هست. لیکن هر جا که موسیقی معنوی برای ایفای نقش اصلی خود– گره زدن عناصر ساختمانی شعر– فلسفه وجودی پیداکند، حضورش را در غزلهای مولوی می‌توان سراغ گرفت. فرق او با صنعت زدگانی چون رشید وطواط، که موسیقی معنوی در اشعارشان همچون غازه‌ای پررنگ و چندش‌آور است بر گونه چروکیده پیرزنی زشت روی، از همین جاست.
اینک نمونه‌ای از کاربرد موسیقی معنوی در نزد مولانا:
«باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می‌خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم»
که در آن خاک و آب و باد و آتش را با هم آورده است.
تکرار مایه‌های اصلی فکری (تم) به صورتهای گوناگون و در بافتهای گوناگون نیز در غزلهای مولانا ضرب خاصی پدید می‌آورد که از آن به موسیقی معنوی نیز می‌توان تعبیر کرد و همین موسیقی است که در برخی از شعرهای سپید و بی‌وزن امروزی، موفقانه جای وزن را گرفته است.

شکل شعر مولوی
درباره شکل ذهنی یا درونی غزلیات شمس باید گفت که در میان همه اجزا و ابیات این عزلها هماهنگی و در مجموع غزل انسجام (coherence) برقرار است. درست است که غزل تا عصر مولانا از نوعی وحدت برخوردار بوده و ابیات آن پیوستگی محسوس داشته، لیکن اگر غزلهای مولوی را با غزلهای سعدی که معاصر اوست یا عطار، سلف و تا حدی سرمشق او، بسنجیم، وحدت را در غزلهای مولانا بیشتر احساس می‌کنیم.
اغلب غزلهای مولانا نمونه‌های شگفت‌آور و موفق ثبت لحظه‌های زندگی اوست. شعر برای تجربه است و این تجربه‌ها، هر قدر از حیث عوامل موسیقایی و زبانی و تصویری، متنوع باشند، از وحدتی برخوردارند که ناگریز آن را باید وحدت نامید. این وحدت حال از جهان‌بینی و نظام فکری و نگرش ژرف و استوار او ناشی می‌شود و چون هر غزلش نتیجه جوشش ضمیر ناهشیار اوست و اغلب به تأثیر موسیقی و وجد و شور سماع پدید آمده است، این وحدت حال نمایان‌تر است.
همچنین ملتزم نبودن مولانا به موازین زیباشناختی و رعایتهای لفظی و فنی که در شاعران دیگر گاهی مخل است، سبب شده است که وحدت حال یا استمرار شکل ذهنی شعر خود را بهتر حفظ کند. تداعی آزاد که سوررئالیستها به آن توجه کرده‌اند در ورای ناپیوستگی ظاهری، غزلهای مولوی را از پیوستگی باطنی ژرفی برخوردار ساخته است.
نکته دیگری که در باب شکل شعر مولانا جالب توجه است قالب‌شکنی اوست. وی بسیاری از غزلها را با مطلعی آغاز می‌کند و در وسط کار قافیه را تبدیل به ردیف یا ردیف را تبدیل به قافیه می‌کند. گاهی ردیف را بدون وحدت قافیه حفظ می‌کند و زمانی شعر فارسی مردف را با شعر عربی غیرمردف به هم می‌آمیزد. زمانی در میان غزل حکایتی می‌گنجاند و غزل- داستان می‌سازد. در حق ارکان عروضی بی‌قیدی را به آنجا می‌رساند که خواننده می‌پندارد او متوجه نقص فنی کار خود نیست و حال آنکه همین نقص فنی اوج تشخص کار اوست، مثلاً در اثنای غزل به مطلع:
«زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا
چه خوب است و چه نغز است و چه زیباست خدایا»
که ارکان آن عبارتند از: مفاعیل مفاعیل مفاعیل مفاعیل، یک‌مرتبه می‌گوید:
«نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو
که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد؟
دم نایی است که بیننده و داناست خدایا»
و ارکان تبدیل می‌شوند به: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن، و باز می‌گردد به ارکان قبلی و می‌گوید:
«که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان
چه نورست و چه شورست و چه سوداست خدایا»
دیگر از خصایص شکل شعر مولانا کوتاهی و بلندی بیش از حد معمول غزلهای اوست که گاهی به 92 بیت می‌رسد و زمانی از سه چهار بیت تجاوز نمی‌کند.

- به نقل از گزیده غزلیات شمس، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی. جیبی، امیرکبیر، تهران،1370، چاپ هشتم

فرداها گذشت

 

هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا به كُلّى نگْذرد ايامِ كَشت
پندِ من بشنو كه تن، بندِ قوى است
كهنه بيرون كُن، گرت ميلِ نُوى است
لب ببند و كفّ پُر زر برگشا
بُخلِ تن بگْذار و پيش‏آور سخا
ترك شهوت‏ها و لذّت‏ها سخاست
هر كه در شهوت فرو شد، برنخاست
يوسفا! آمد رَسَن در زن دو دست
از رسن غافل مشو، بيگه شده‏ست
حمد للَّهِ كاين رَسَن آويختند
فضل و رحمت را به هم آميختند
تا ببينى عالَمِ جانِ جديد
عالَمِ بس آشكارِ ناپديد .