http://www.gio.ir/?view=12&nu1=33
پژوهشگر: مجتبي اميري
از سلسله مقالات دريافتي در دومين همايش علمي و پژوهشي نظارت و بازرسي در مردادماه 80
چكيده مقاله
از آن جا كه عارفان ديار ما درعرصه روابط انساني و اثر گذاشتن بر انسانها نقش بارز و چشمگيري داشته و توانستهاند با نفوذ در ديگران آنان را به خود نظارتي و خود كنترلي متمايل سازند و در اين راه موفقيتهاي قابل توجهي داشتهاند؛ بررسي انديشهها و افكار و شيوههاي تعامل آنان با پيروان و آموزههايي كه ارائه دادهاند ميتواند الهام بخش و راهگشاي برخي از مشكلات امروز ما باشد كه در اين ميان نقش مولوي به عنوان يكي از نوابغ جهان بشري و اثر عميقي كه در فرهنگ ايراني و اسلامي ما داشته است ميتوان قابل تأمل باشد.
يك مدل رفتاري ميگويد رفتارهاي ما تابع نگرشهاي ماست و نگرشهاي ما نيز برخاسته از مفروضاتي است كه داريم؛ رفتار ناظران و كنترل كنندگان و كساني كه مورد نظارت و كنترل قرار ميگيرند نيز منبعث از نحوه نگرش و ادراك آنها از موضوع است و اين نگرش و ادراك نيز برخاسته از علم و آگاهيهايي است كه در رابطه با نظارت و كنترل حاصل آمده است:
در اين مقاله بر پايه اين مدل، ديدگاه مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل مورد بحث و بررسي قراردادهايم؛ به ديگر سخن مفروضات اساسي مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل كه نگرش خاص او را شكل داده است توصيف كرده و رفتارها يا روشهايي را كه در اين زمينه در ارتباط با موضوع و ويژگيهاي نظارت كنندگان و نظارت شوندگان بيان و توصيه ميكند مورد بررسي قرار خواهيم داد.
مفروضات اساسي مولوي در رابطه با نظارت و كنترل در دو بخش هستي شناسي، انسانشناسي،قابل تأمل است كه نگرش برخاسته از آن مبتني بر ضرورت نظارت و كنترل و نقش حياتي آن در پيشرفت انسان و دستيابي به كمالات شايستهاي است كه به عنوان انسان بايد به آن دست يافت.
شرايط عدم اطمينان، دشمنان دروني و بيروني و خيالاتي كه واقع نمايند ولي واقعيت ندارند و ظرافت روابط انساني كه همگي برخاسته از مفروضات مولوي است ضرورت خود كنترلي و نظارت دقيق بر خود و ديگران را نشان ميدهد. به اعتقاد مولوي در چنين وضعيتي بايد با مراقبت تمام به استقبال حوادث و قضايا رفت و اگر اين مراقبت تحقيق يابد ميتواند به طور مستمر موفقيت يا عدم موفقيت خود را ارزيابي كرده و تا فرصت باقي است چارهانديشي كرد.
واژههاي كليدي:
مفروضات اساسي، هستي شناسي، انسان شناسي، خودكنترلي.
مقدمه:
مولوي عارف نامي مسلمان بر اين باور است كه همه جيز به انديشه و مفروضات و باورهاي آدمي باز ميگردد وسرچشمة همه چيز در اينجاست و اصلاح را بايد از اينجا آغاز كرد و اصولا از ديدگاه او آدمي چيزي جز انديشه نيست:
اي برادر تو همه انديشهاي مابقي خود استخوان و ريشهاي
گر گل است انديشة تو گلشني ور شود بولي تو هيمة گلخني
گر گلابي بر سر جيبت زنند ورشوي بولي برونت افكند
2-277 تا 279
دانش آدمي انديشةاو را شكل ميدهد و انديشة او مبدأ تمامي رفتارهاي اوست:
اين سخن و آواز از انديشه خاست تو نداني بحر انديشه كجاست
ليك چون موج سخن ديدي لطيف بحر آن داني كه هم باشد شريف
چون زدانش موج انديشه بتاخت از سخن و آواز او صورت بساخت
1137-1 تا 1139
بنابر اين بايد از دانش و انديشه آغاز كرد و باورهاي اساسي كه انديشهها را شكل ميدهند، شناخت؛ اگر اين باورها را در رابطه با نظارت و بازرسي در دو بخش از منظر هستيشناسي، انسانشناسي، مورد توجه قرار دهيم درمييابيم كه مولوي خود كنترلي را بيش از كنترل ديگران مورد توجه قرار داده و كمال آدمي را در اين ميبيند كه بتواند با نايل آمدن به اين فهم نخست از خود اندازه بگيرد؛ زيرا تنها در اين صورت است كه ميتوان اميدوار بود كه بتواند به كنترل و اصلاح ديگران بپردازد و آنان را نيز در جهت كمالات شايسته رهنمون باشد.
همه چيز از درون آغاز ميشود.
از منظر عارفان مسلمان سرآغاز هر آن چه كه در پيوند با آدمي برايش رخ ميدهد در خود اوست؛
همه چيز در رابطه با او از درون آغاز ميشود و در بيرون به بار مينشيند و ثمر ميدهد؛ از اين رو مولوي ميگويد:
ويسه و رامين تو هم ذات توست اين برونيها همه آفات توست
3-229
بنابر اين به سخن فردوسي نخست از خود اندازه بايد گرفت بايد اول از خود آغاز كرد و از سرچشمه آب را پاك كرد:
آب را ببريد و جو را پاك كرد بعد از آن در جو روان كرد آبخوري
308-1
و اين همان سخن خواجه عبدالله انصاري است كه گفته است: «لايصح النهايات الا بتصحيح البدايات» بنابر اين اگر از اين آغاز غافل شويم بيگمان در پايان نصيبي نخواهيم برد؛ بايد نخست تكليفمان را با خودمان روشن كنيم؛ بايد نخست خود را سنجيده باشيم و پس از آن به سنجش ديگران بپردازيم.
عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش
خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش
ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين
بعد از اين ميزان خودشو تا شوي موزون خويش
گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كن
در درون حالي بيني موسي و هارون خويش
لنگري از گنج مادون بستهاي بر پاي جاي
تا فروتر ميروي هر روز با قارون خويش
يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق
گفتمش چوني؟ جوابم داد بر قانون خويش
گفت بودم اندرين دريا غذاي ماهياي
پس چو حرف نون خميدم تاشدم ذوالنون خويش
زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر
چون زچوني دم زند آنكس كه شد بي چون خويش
«غزليات شمس»
اگر آدمي خود را بيابد و با خود مشكل نداشته باشد يا تكليفش را با خود روشن كرده باشد يا به سخن مولوي اگر مرافب احوال خويش باشد هر لحظه ميتواند خود را ارزيابي كرده ونتايج اعمال را به نظاره بنشيند:
گر مراقب باشي و بيدار خويش هر دمي بيني سزاي كار خويش
چون مراقب باشي و گيري رسن حاجتت نايد قيامت آمدن
آنكه رمزي را بداند او صحيح حاجتش نايد كه گويندش صريح
اين بلا از كودني آيد تو را كه نكردي فهم، نكته و رمزها
همين مراقب باش گر دل بايدت كز پي هر فصل، چيزي زايدت
ور از اين افزون تو را همت بود از مراقب كار بالاتر رود
4-2460 تا 2468
و نه تنها به خوبي از ارزيابي خود بر ميآيد و به خود كنترلي دست مييابد بلكه در رابطه باديگران نيز اين زيركي را پيدا ميكند كه به سادگي به زواياي پيدا و پنهان آنان پي ببرد:
ريز بينانند در عالم بسي واقفند از كار و بار هر كسي
و ديگران نيز با ديدن او به مسايل خود واقف شده و به ارزيابي خويش ميپردازند:
اي لقاي تو جواب هر سوال مشكل از تو حل شود بي قيل و قال
1-97
كساني كه از خود آغاز نميكنند كوران حريصي خواهند شد كه تنها به مچگيري و عيب جويي از ديگران پرداخته و از اصلاح امور نيز باز ميمانند:
حرص نابيناست بيند مو به مو عيب خلقان و بگويد فاش او
عيب خود يك ذره چشم كور او مينبيند گرچه هست او عيب جو
و اين ويژگي برجستهاي است كه هر ناظر و بازرس مسلمان بايد داشته باشد يعني هر جا كه گام بگذارد نه براي مشكل آفريني و مچگيري بلكه براي اصلاح و حل مشكلات به آن جا روي آورده است چنين كساني صحت و سلامت ديگران را نيز تضمين ميكنند و انحرافات آن را از اهداف تعيين شده نشان ميدهند و اقدامات اصلاحي را نيز فراروي آنان قرار ميدهند.
مباني نظري و مفروضات اساسي مولوي كه در اين زمينه قابل توجه است رادر دو بخش ذكر شده به شرح زير به اجمال به نظاره نشست:
هستي شناسي:
از ديدگاه مولوي جهان هستي، جهاني است كه از يك انديشة حكيمانه برخاسته است:
اين جهان يك فكرت است از عقل كل عقل چون شاهست و صورتها رسل
978-2
و مهمترين ويژگي اين است كه نشانة خداست و او را نشان ميدهد و ما را به او فراميخواند:
شش جهت عالم همه اكرام اوست هرطرف كه بنگري اعلام اوست
3108-3
اين جهان در خدمت اوست و اوامر او را اجرا ميكند و همگي اجزاي آن نيز براي آزمون آدمي متحد و يگانه عمل ميكنند:
جمله ذرات زمين و آسمان لشكر حقند گاه امتحان
باد را ديدي كه با عادان چه كرد آب را ديد كه در طوفان چه كرد
آن چه بر فرعون زد آن بحر كين و آن چه با قارون نموده است اين زمين
و آن چه آن با بيل با آن پيل كرد و آن چه پشه كلة نمرود خورد
و آن كه سنگ انداخت داودي به دست گشت سيصد پاره و لشكر شكست
سنگ ميباريد بر اعداي لوط تا كي در آب سيه خوردند غوط
گر بگويم از جمادات جهان عاقلانه ياري پيغمبران
مثنوي چندان شود كه چل شتر گر كشد عاجز شو از بارپر
90-783-4
بنابر اين آدمي نميتواند در چنين وضعيتي هر گونه كه خود ميخواهد عمل كرده و نتيجه بگيرد، از او غافل شده و بر اين باور باشد كه خداوند نيز از او غافل است؛ اندك توجهي به اسماء الهي ميتواند نشان دهد كه همه چيز حساب و كتاب دارد و خداوند نيز بر همه چيز نظارت تام دارد:
از پي آن گفت حق خود را بصير كه بود ديد ويت هر دم نذير
از پي آن گفت حق خود را سميع تا ببندي لب ز گفتار شنيع
از پي آن گفت حق خود را عليم تا نينديشي فسادي تو زبيم
17-215-4
بنابر اين جهان ناظري دارد كه از آن حراست كرده و همه چيز تحت كنترل اوست:
حارسي دارم كه ملكش ميسزد داند او بادي كه آن بر من وزد
سرد بود آن باد يا گرم، ان عليم نيست غافل، نيست غايب، اي سليم
4-233-4
به ديگر سخن «چشم و گوش شاه جهان بر روزن است» و هيچ چيز از او پنهان نميماند؛ از اين رو بايد همواره به خاطر داشت كه اين جهان جهاني است بسيار ظريف و حساس و آدمي هيچ گونه اطميناني نميتواند داشته باشد كه شرايط بر وفق او بوده و در جهت اهداف او باشد؛ بنابر اين يك لحظه غفلت ميتواند وضعيت او را سخت به خطر افكند و او را گرفتار سازد:
نور باقي پهلوي دنياي دون شيرصافي پهلوي جوهاي خون
چون در او گامي زني بي احتياط شير تو خون ميشود از اختلاط
يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس شد فراق صدر جنست طوق نفس
همچو ديو از وي فرشته ميگريخت بهر ناني چند آب چشم ريخت
16-3-2
از اين رئ بايستي قانونمندي جهان هستي را دريافته و مبتني بر آنها عمل كند؛ تمامي ذرات جهان لشگر خدواند هستند و در ميان لشگريان خداوند نميتواند بر خلاف فرمان او عمل كرد و آن گاه انتظار داشت كه به هدف نيز دست يافت.
اي نموده ضد حق در فعل، درس در ميان لشگر اويي، بترس
جزو جزوت، لشگر او در وفاق مرتو را اكنون مطيعند از نفاق
گر بگويد چشم را كور را فشار درد چشم از تو برآرد صد دمار
ور به دندان گويد او، بنما و بال پس ببيني تو زدندان گوشمال
بازكن طلب را بخوان باب العلل تا ببيني لشكر تن را عمل
چون كه جان جان هر چيزي وي است دشمني با جان جان، آسان كي است
97-792-4
تمامي موجودات تحت اراده و مشيت او هستند و بدون ارادة او محال است كه امري محقق گردد يا چيزي واقع شود:
هيچ برگي برنيفتد از درخت بيقضا و حكم آن سلطان تخت
از دهان لقمه نشد سوي گلو تانگويد لقمه را حق كادخلوا
در زمينها و آسمانها ذرهاي پرنجنباند، نگردد پرهاي
جز به فرمان قديم نافذش شرح نتوان كرد و جلدي نيست خوش
1903-1899-3
بنابر اين «جهان را صاحبي باشد خدا نام» و اين مالك آفرينش ارادهاش بر همه چيز حاكميت دارد و نميتوان او را ناديده گرفت و در پيوند با اوست كه ميتوان در هستي متنعم بود و از آن بهره برد؛ اگر چنين شد يعني در پيوند با او قرار گرفتيم آنگاه تمامي آفرينش در خدمت ما خواهند بود و همچنان كه پيامبران را ياري كردند ما را نيز ياري خواهند كرد. خداوند ميفرمايد:
خود بداني چون بر من آمدي
كه تو بي من نقش گرمابه بدي
نقش اگر خود نقش سلطان يا غني است
صورت است از جان خود بي چاشني است
زينت او از براي ديگران
بازكرده بيهده چشم و دهان
اي تو در پيكار خود را باخته
ديگران را تو زخود نشناخته
تو به هر صورت كه آيي بايستي
كه منم اين، و الله آن تو نيستي
يك زمان تنها بماني تو زخلق
در غم و انديشه ماني تا به حلق
اين تو كي باشي؟ كه تو آن اوحدي
كه خوش و زيبا و سرمست خودي
مرغ خويشي، صيد خويشي، دام خويش
صدر خويشي، فرش خويشي، بام خويش
جوهر، آن باشد كه قايم با خود است
آن عرض باشد كه فرع او شدست
گر تو آدم زادهاي چون او نشين
جمله ذريات را در خود ببين
4-800 تا 809
انسان شناسي :
در نگاه مولوي انسان بدوني در نظر گرفتن خدا هيچ است:
ما عدمهاييم و هستيهاي ما تو وجود مطلقي فاني شما
ما همه شيران ولي شير علم حمله شاناند باد باشد دم به دم
حمله شان پيدا و ناپيداست باد آن كه پيداست هرگز كم مباد
باد ما و بود ما از داد توست هستي ما جمله از ايجاد توست
ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفتة ما ميشنود
1-601 تا 680
بنابر اين آدمي همواره بايد به ياد داشته باشد كه :
غير او هر چه خوشي است و ناخوش است
آدمي سوز است و عين آتش است
3921-1
آدمي تنها در ارتباط با او ميتواند مطرح بوده و براي خود و ديگران سودمند باشد. اگر آدمي به خود بنگرد هيچ است و اگر به او بنگرد همه چيز است و او پيوسته در اين دو حالت سير ميكند؛ به ديگر سخن موجودي است بين دو بينهايت؛ «هيچ هيچي مه نبايد در بيان»و «آنچه اندر و هم نايد آن شود»
مولوي در تفسير حديث «ان الله تعالي خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و...» پس از وصف فرشتگان و حيوانات در توصيف نوع سوم يعني انسان مي گويد:
اين سوم هست آدميزاد و بشر نيم او زفرشته و نيمش زخر
نيمه خر خود مايل سفلي بود نيم ديگر مايل علوي بود
آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب اين بشر با دو مخالف در عذاب
وين بشر هم زامتحان قسمت شدند آدمي شكلند و سه امت شدند
يك گره مستغرق مطلق شدند همچو عيسي با ملك ملحق شدند
نقش، آدم، ليك معني جبرئيل رسته از خشم و هوا و قال و قيل
از رياضت رسته و زهد و جهاد گوييا از آدمي او خود نزاد
قسم ديگر با خران ملحق شدند خشم محض و شهوت مطلق شدند
وصف جبريلي در ايشان بود رفت تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت
مرده گردد شخص كه او بي جان شود خر شود چون جان او بي آن شود
زان كه جاني كان ندارد، هست پست اين سخن حق است و صوفي گفتهاست
او ز حيوانها فزونتر جان كند در جهان باريك كاريها كند
مكر و تلبيسي كه او داند تنيد آن ز حيوان دگر نايد پديد
....
ماند يك قسم دگر اندر جهان نيم حيوان نيم حي با رشاد
روز و شب در جنگ و اندر كشمكش كرده چالش آخرش با اولش
....
جان زهجر عرش اندر فاقهاي تن ز عشق خار بن چون ناقهاي
جان گشايد سوي بالا بالها در زده تن در زمين چنگالها
1546-1502-4
كوتاه سخن آن كه انسانها را به سه دسته تقسيم ميكند:
الف ـ انسانهايي كه به نفس مطمئنه رسيده اند و هرگز گرد خطا نميگردند و سراپا خير و رحمت هستند:
محض مهر و داوري و رحمتند همچو حق بي علت و بي رشوتند
1936-2
ب ـ انسانهايي كه به شقاوت گرفتار آمده و نفس اماره بر آنان مسلط شده است:
بر خلاف كيمياي متقي كيمياي زهرمار است آن شقي
155-2
ج ـ انسانهايي كه در ميان اين دو حالت يعني نفس اماره و نفس مطمئنه در حال نوسان هستند:
گه از اين سوي كشندم گه از آن سوي كشندم
چه كنم من؟ چه كنم من؟ كه بسي وسوسهمندم
شناخت اين سه حالت آدمي به او كمك ميكند تا نخست موقعيت خويش را در اين ميان دريافته و سپس با درك موقعيت ديگران و اين كه در كدام جايگاه قرار گرفتهاند متناسب با آن موضعگيري كند.
به اعتقاد مولوي در جهان دو بانك به گوش ميرسد و آدميان را به خود ميخواند:
از جهان دو بانگ ميآيد به ضد تا كدامين را تو باشي مستعد
آن يكي بانگ نشور انبيا وان دگر بانگ نفور اشقيا
3-1622-4
و انسانها بسته به اين كه كدام حالت بر آنها غلبه يافته باشد يكي از اين دو بانگ را لبيك خواهد گفت؛ و اين يكي از ظرافتهايي است كه بايد در امر نظارت و بازرسي بدان توجه داشت يعني نگاه بازرس بايستي دو گونه باشد نگاه به درون و حالتهاي شخصيت فرد و نگاه به بيرون و وسوسههايي كه براي فرد ايجاد ميشود و محيطي كه محرك اوست:
ميلها هم چون سگان خفتهاند اندر ايشان خير وشر بنهفتهاند
چون كه قدرت نيست خفتهاند اين رده همچو هيزم پارهها و تن زده
تا كه مرداري درآيد در ميان نفخ صور حرص كوبد برسگان
چون در آن كوچه خري مردار شد صد سگ مرده بدان بيدار شد
حرصهاي رفته اندر كتم غيب تاختن آورد، سر بر زد زجيب
مو به موي هر سگي دندان شده وزبراي حيله دم جنبان شده
نيم زيرش حيله، بالا آن غضب چون ضعيف آتش كه او يابد حطب
صد چنين سگاندر اين تن خفتهاند چون شكاري نيستشان بنهفتهاند
5-926 تا 634
اگر فرد را در يك محيط محرك تنها بگذاريم، به او اعتماد كردهايم و كنترل را فرو گذاشتهايم كه ممكن است اندك اندك اعتماد سلب شده و به كنترلهاي شديد و گاه غير اصولي روى بياوريم البته اين حالت در هر دو طرف يعنى بازرسى كننده و بازرسى شونده وجود دارد؛ به ديگر سخن همچنانكه نمىتوان به ديگران اعتماد كرد و در كنترل فرد گذاشت در مورد خود نيز نمىتوان مطمئن شد و از خودكنترلى باز ايستاد:
نقش اژدهاست اوكى مرده است ازغم بى اكتى افسرده است
گربيابد آلت فرعون او كه به امراوهمى رفت آب جو
وآنگه اوبنيادفرعونى نهد راه صدموسى وصدهارهون زند
به اعتقاد مولوى موفقترن آدمها وتواناترين و علاقه مندنرين آنها نيز بي نيازاز كنترل نيستند؛ با اين تفاوت كه نوع كنترل فرق مىكند. مولوى داستان هارموت و مارموت را نقل مىكندكه اعتماد ناشايستي كه برخود داشتند چه مشكلاتى را برايشان به همراه آورد:
گرچه هاروتيد وماروت و فزون ازهمه، بربام ه نحن الصافون
در بربديهاى بدان رحمت كنيد بر منى وخويش بينى كم كنيد
همين مبادا غيرت آيدازكمين سرنگون افتيد در قعر زمين
پس همي گفتند كاى اركانيان بى خبرازپاكى روحانيان
مابراين گردون تتقها مىتنيم برزهين آييم وشادروان زنيم
عدل توزيم وعبادت آوريم بازهرشب سوى گردون برپريم
تاشويم اعجوبة دور زمان تانهيم اندرزمين امن وامان
آن قياس حال گردون برزمين راست نايد، فرق دارد دركمين
24-3415- ا
در جاى ديگرى مولوى از شگفتى آدمى دررابطه با ضدت ابليسى و عجب آوردن او سخن مىگويد و اينكه بانگ غيرت حق آديى را به خود باز مىخواند:
روزى آدم بر ابليسى كوشقى است ازحقارت اززيافت بنگريست
خويش بينى كرد وآمد خود گزپن خنده زد بركارابليس لعين
بانگ برزد غيرت حق كاى صفى تونمى دانى زاسرارخفى
پوستين را باژگونه گركند كوه را ازبيخ وازبن بركند
پردة صد آدم آنگه بردرد صدبليس نو، مسلمان آورد
گفت آدم: توبه كردم زين نظر اين چنين گستاخ ننديشم دگر
3893يا 3898- 1
و در ادامه اين مولوى است كه با خداى خود سخن مىگويد:
ياقياث المستغين اهد نا لافتخاربالعلوم والغنى
لاتزغ قلبا هديت بالكرم واصرف السوءالذى خط القلم
بگذران ازجان مالسوء القضاء وامبرمارازاخوان رضا
تلخ ترازفرقت توهيچ نيسث بي پناهست غيرپيچاپچ نيست
رخت ما هم رخت ما را راهزن جسم ما را مرجان ما را جامه كن
دست ماچون پاى ما رامى خورد بى امان توكسى جان چون برد
ور برد جان زين خطرهاى عظيم برده باشد مايه ادبارو بيم
1-389 تا 3905
وبدين گونه نهيب مى زند كه هيچ كس نمى تواندبه خوداعتمادت مگرآتكه دراين اعتماد تكيه گاهش خداوند باشد. تنها با ياد و نام اوست كه اعتماد معنى پيدامىكند و گرنه خطرهاى عظيمى درراه است. و بدترين خطرى كه آدمي را تهديد مىكند ازدرون است:
حيله كرد انسان وحيلهاش دام بود آنكه جان پنداشت خون آشام بود
در ببست ودشمن اندر خانه بود حيله فرعون زين افسانه بود
919-918-1
و اين خطردرونى يا اين دشمن درونى كه از آن به نفس تعبيرمىشود دوكارگزار برجسته دارد كه يكى خشم و ديگرى شهوت است:
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو طالب مردى چنينم كو به كو
2893-5
ازاين دوكارگزارنفس شهوت خطرناكترازغضب است زيراهمه چيز را وارونه ميكند و آدمى را مىفريبد:
نيست ازشهوت بترزآفات ره نيستها را هست بنمايد شره
حب جاه و مقام ازشهوت بدتراست:
حرص بط يكتاست، اين پنجاه تاست حرص شهوت مارو منصب اژدهاست
حرص بط ازشهوت حلقست و فرج دررياست بيست چندانست درج
ازالوهيت زند در جاه لاف طامع شركت كجا باشد معاف
زلت آدم ز اشكم بود و باه وان ابليس از تكبربود و جاه
لاجرم او زود استعفاركرد وان لعين ازتوبه استكبار كرد
حرص حلق وفرج هم خود بدرگى است ليك منصب نيست آن اشكستگى است
بيخ و شاخ اين رياست را اگر بازگويم دفترى بايد دگر
صد خورنده گنجد اندرگرد خوان دور ياست جو نگنجد درجهان
آن نخواهد اين بود بر پشت خاك تا ملك بگشد پدرازاشتراك
آن شنيدستى كه «ملكالعقيم» قطع خويشى كرد ملكت جو ز بيم
پادشاهان بين كه لشكرمىكشند ازحسد خويشان خود رامىكشند.
1202-5
ازاين رو بايد نخست به درون پرداخت و سپس به بيرون روى آورد. كسانى كه بيش از حد به بيرون مى پردازند از درون غافل شده و از ديدن درد و رنجهاى خود محروم مىشوند:
چون به جذمشغول باشدآدمى اوزديد رنج خود باشد عمى
نكته ديگري كه مولوي به آن اشاره دارد اين است كه تنها دو عامل در رابطه با خود انسان ميتواند او را كنترل كند يا او را به نوعي خود كنترلي وادارد؛ ترس و عشق يا خوف و رجا:
ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيكهاست
جان جاهل زين دعا جز دور نيست زآن كه يارب گفتنش دستور نيست
بر دهان و بر درش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملك و مال تا بكرد او دعوي عز و جلال
در همه عمرش نديد او دردسر تا ننالد سوي حق آن بدگهر
داد او را جمله ملك اين جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان
دردآمد بهتر از ملك جهان تا بخواني مر خدا را در نهان
203-197-3
درد و رنج از آن جهت مطلوب و پسنديده است كه ما را به طبييب فرا ميخواند و براي اصلاح به سوي او ميكشاند:
وقت محنت گشتهاي الله گو چون كه محنت رفتگويي راه كو
اين از آن آمد كه حق را بيگمان هر كه بشناسد بود دايم بر آن
3-1142 تا 113
نتيجهگيري
كوتاه سخن آن كه از آنجا كه رفتارهاي آدميان برخاسته از نگرش آنان و آن نيز مبتني بر مفروضات آنهاست. مهمترين مفروضات آدمي نگرش او نسبت به خود و جهان خارج يا هستي است، اگر آدمي تكليف خود را با اين دو روشن كند راه موفقيت او همواره خواهد شد و از انحراف و خطا بيشتر اجتناب خواهد كرد؛ اگر آدمي دريابد كه جهان هدفدار است و خالق هستي اجازة انحراف از اهداف تعيين شده را به او نخواهد داد و نميتواند هرگونه كه خود ميخواهد عمل كند بلكه بايستي با توجه به قوانين حاكم در آفرينش به نوعي خودكنترلي دست يازيده از اصلاح خود آغاز كند ميتواند آفرينش و جهان خارج از خود را در جهت كمالات شايسته خويش به خدمت بگيرد و به اهدافي كه در جهت اعتلا و كمال آدمي است دست بيابد و ديگران را نيز در آن جهت سوق دهد.