«عنكبوت» در قرآن تمثيل انسان متکی به قدرت‌های غيرالهی است

ادبیات تمثیلی قرآن/7
 

گروه ادب: انسان‌هايی كه غیر خدا را به عنوان ولی انتخاب می‌كنند و به قدرت‌های غير الهی، كاذب و فناپذير اتكا دارند، در قرآن به عنكبوت تشبيه شده‌اند.

 

دكتر «سيدمحمد برهانی» مولوی‌شناس، پژوهشگر دينی و مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، ضمن بيان اين مطلب گفت: قرآن در 27 مورد برای رساندن پيام‌های خود از مثل و مثال استفاده كرده كه نمونه‌ی عنكبوت كه ذكر كردم، يكی از اين موارد است.

قرآن بیابان سفت را تمثیل افراد متکی به غیر خدا می‌داند

وی در ادامه افزود: سوره‌ی بقره نيز افرادی را كه به غير خدا تكيه می‌كنند، به سنگ و بيابان سفت و محكم كه آب باران را نمی‌تواند جذب خود كند، تشبيه و در مقابل افرادی كه به خداوند متكی می‌شوند را به باغی سرسبز تشبيه كرده است.

اين پژوهشگر اضافه كرد: خداوند اسلام را كه به معنای تسليم‌پذير است، مثال تمامی دين‌ها می‌داند و در قرآن می‌فرمايد: «آن الدين عندالله الاسلام» يعنی «همانا دين در نزد خدا، اسلام است».

 تأثير قرآن بر ضرب‌المثل‌های فارسی
مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، ضرب‌المثل «دست بالای دست بسيار است» را اقتباسی از آيه‌ی «يدالله فوق ايديهم» و ضرب‌المثل «چاه‌ نكن بهر كسی اول خودت دوم كسی» را برگرفته از آيه‌ای از قرآن با اين مضمون كه «نتيجه‌ی ظلم تو به ديگران، به خودت باز می‌گردد» دانست.

عضو انجمن قلم ايران با اشاره به سوره‌ی «نحل» گفت: آيه‌ی «فلا تضرب الله الامثال ان الله عليم و انتم لاتعلمون» به افراد می‌گويد: «شما از مثل‌ها استفاده نكنيد و بگذاريد خداوند از اين امثال استفاده كند»؛ ما نيز برای رساندن پيام دين و قرآن به ساير انسان‌ها می‌توانيم از تمثيلات قرآن كمك بگيريم.

دكتر برهانی، تمثيل نعمت در قرآن را متبلور در آيه‌ی «الذين انعمهه الله عليهم من نبيين و صديقيين و شهدا و الصالحين» دانست و گفت: خداوند در سوره‌ی نحل تمدنی را مثال می‌زند كه در امنيت بود و بعد به كفر كشيده شد و خداوند لباس گرسنگی و وحشت را به آن‌ها پوشانيد و اين تمدن را از بين برد.

وی از نوع ديگری از تمثيل در سوره‌ی مريم ياد كرد و افزود: خداوند در آيه‌‌ای از سوره‌ی مريم می‌فرمايد: «فاتخذت من دونهم حجاباً فأرسلنا اليها روحنا فتمثل لها شراً سويا: هنگامی كه مريم از مردم دور شد، خداوند از روح خود يك تمثيل و صورت زيبا برای او فرستاد».

خالق «در مكتب مولانا» بسياری از اشعار فارسی را متأثر از تمثيلات قرآن دانست و گفت: در شعری می‌خوانيم:

از بهاران كی شود سرسبز سنگ

خاك شو تا گل بروبی ‌رنگ‌رنگ

سال‌ها تو سنگ بودی دلخراش

آزمون را يك زمانی خاك باش

اين بيت‌ها به سوره‌ی بقره اشاره دارد، آن‌جا كه می‌گويد: اگر زمين خشك باشد نمی‌تواند از باران استفاده كند و سرسبز شود و اگر انسان مغرور باشد از هدايت خدا برخوردار نمی‌شود اما اگر متواضع باشد از نعمت‌های خدا استفاده می‌كند و خودبه‌خود به مراتب بالا می‌رسد.

 تأثير قرآن بر شعر فارسی
بيت «فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» از آيه‌ی «الله لا اله الا هو الحی القيوم» و مصراع «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» از آيه‌ی «انی جاعل فی الارض خليفه» متأثر است.

وی اضافه كرد: آيه‌ی «يضل بهی كثيراً و يهدی بهی كثراً» در سوره‌ی بقره اين مطلب را می‌رساند كه: عده‌ی زيادی گمراه می‌شوند، همان‌هايی كه دلشان سنگ است و مانند شوره‌زار هستند. پيامبر نيز می‌فرمايد: «موتوا قبل ان تموتوا» و مولانا متأثر از اين حديث می‌سرايد: «مرده شو تا مخرج حی صمد/ زنده‌ای زين مرده بيرون آورد».

دكتر سيدمحمد برهانی بيت «فاش می‌گويم و از گفته خود دلشادم/ بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» را از آيه‌ی «الله لا اله الا هو الحی القيوم» و مصراع «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود» را از آيه‌ی «انی جاعل فی الارض خليفه» متأثر دانست.

اين استاد دانشگاه شعر ديگری را برگرفته از داستان سليمانِ قرآن، عنوان كرد كه اين شعر را می‌خوانيم:

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر كه از كجا به كجا می‌فرستمت

حيف است طايری چو تو در خاكدان غم

زين جا به آشيان وفا می‌فرستمت

در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست

می‌بينمت عيان و دعا می‌فرستمت.

مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی هم‌چنين ضرب‌المثل «دست بالای دست بسيار است» را اقتباسی از آيه‌ی «يدالله فوق ايديهم» و ضرب‌المثل «چاه‌ نكن بهر كسی اول خودت دوم كسی» را برگرفته از آيه‌ای از قرآن با اين مضمون كه «نتيجه‌ی ظلم تو به ديگران، به خودت باز می‌گردد» دانست.

 تأثير احادیث بر شعر فارسی
پيامبر(ص) می‌فرمايد: «موتوا قبل ان تموتوا» و مولانا متأثر از اين حديث می‌سرايد: «مرده شو تا مخرج حی صمد/ زنده‌ای زين مرده بيرون آورد».

خداوند در ابتدای سوره‌ی بقره، پیامبران و امت‌های پیشین را تصدیق می‌کند

مؤلف كتاب «احيای تفكر دينی» در پاسخ به اين سؤال كه «قرآن تا چه حد به ساير كتاب‌های آسمانی و حوادث تاريخی بشر استناد كرده است؟» گفت: خداوند در آغاز قرآن و در ابتدای سوره‌ی بقره هنگامی‌كه می‌فرمايد «ذلك الكتاب لاريب فيه»، از انجيل و تورات ياد و در آن جايی كه می‌فرمايد «مصدقاً بما بينهم» پيامبران و امت‌های پيشين را تصديق می‌كند.

وی در پايان تصريح كرد: نام سوره‌هايی نظير هود(ع)، يونس(ع)، يوسف(ع)، ابراهيم(ع) و ... مبين اين است كه قرآن، انبياء قبل از حضرت محمد(ص) و آيين‌هايشان را درست می‌داند.

«سيدمحمد برهانی» استاد دانشگاه، مسوول دفتر پژوهش‌های مثنوی معنوی، عضو انجمن قلم و از اعضای كانون نويسندگان ارشاد است كه تاكنون آثاری نظير «در مكتب مولانا»، «احيای تفكر دينی» و «اسلام و انديشه توحيد» را تأليف كرده است.

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی

 www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=7138/4

كامران شرفشاهی: استفاده از مفاهيم قرآنی باعث ماندگاری شعر مولانا شده است

گروه ادب: مولانا كه وامدار آموخته‌های قرآن كريم است، يكی از قله‌های بزرگ شعر و ادبيات و عرفان جهان محسوب می‌شود.

 

«كاظم كامران شرفشاهی» شاعر در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مولانا شاعری نيست كه تنها با تكيه بر ذوق ادبی خويش و به مدد احساس، آثاری را عرضه كرده باشد؛ شعر مولانا بر يك انديشه‌ی بسيار بزرگ و شگفت كه نشأت‌گرفته از قرآن كريم و معارف اسلامی و احاديث و روايات است، تكيه دارد؛ به همين دليل می‌بينيم كه مولانا در آثار خودش، پيامی فراتر از آن‌چه كه بسياری از شاعران در طول تاريخ داشته‌اند، دارد و در واقع به نوعی همانند قرآن كريم، هرچه روزگار می‌گذرد، جلوه‌های تازه‌ای از اثر آشكار می‌شود و طراوات و تازگی خود را از دست نمی‌دهد.

وی هم‌چنين افزود: مولانا در مثنوی خود كوشيده است تا با زبان قصه، مفاهيم والا و باارزشی را كه فلسفی و پيچيده هم هست، به‌نحو دل‌انگيز و ملموسی عرضه كند؛ در خلال همين آثار گهگاه از تشبيه و استعاره و فضاسازی استفاده می‌كند و هم‌چنين اشاراتی به برخی از داستان‌های قرآن كريم يا بعضی از شخصيت‌های داستانی قرآن كريم دارد؛ هم‌چنين روش نقل داستان در مثنوی به اين صورت است كه مولانا در بين داستان ـ برای اين‌كه خستگی را از ذهن مخاطب رفع بكند ـ داستان ديگری طرح می‌كند و اين روش براساس شناخت عميق از ذهن تنوع طلب انسان صورت گرفته است. مولانا با استفاده از اين روش‌ها كه از قرآن كريم الهام گرفته، توانسته است بسيار زودتر از ادبيات مدرن جهان به اين ريزه‌كاری‌ها پی ببرد و پيام خود را به بشر عرضه كند.

 مولانادرباره‌ی‌تماعناصر‌جهانشعرسروده‌است
در اشعار خود درباره‌ی تمامی عناصر جهان سخن گفته است هم‌چنان‌كه وقتی شما قرآن كريم را مطالعه می‌كنيد، درباره‌ی همه‌ی مسائل در درون اين كتاب سخن گفته شده است

خالق مجموعه شعر «رسول صبح» اظهار كرد: مولانا شخصيت بسيار دردمند و دغدغه‌های بزرگی دارد و يقيناً استفاده از شيوه‌ی داستان‌سرايی در اثار مولانا، نشان‌دهنده‌ی محبت و علاقه‌ی اين شاعر بزرگ به مخاطب خويش و جلب توجه او بوده است؛ وگرنه اصولاً مولانا شاعری شورمند است و با وجود شور فراوان درونش، اين دغدغه را دارد كه تا جايی‌كه می‌تواند و تا آخرين لحظات زندگی، بخشی از اين اقيانوس كه در وجودش متراكم است را به جامعه و نسل‌های آينده منتقل كند.

وی درباره‌ی خصوصيت آثار مولانا تصريح كرد: مولانا شاعر بسيار اخلاق‌گرايی است و با توجه به اين‌كه او يك عالم دينی است، كوشش كرده تا انسان را به تعالی برساند و يقيناً در راه رسيدن به مرحله‌ی انسان كامل، انسان را موجودی ديده است كه بايد مراحل مختلف را طی بكند.

اين شاعر افزود: آثار مولانا برای همه‌نوع ذائقه‌ای اثر دارد و با توجه به اين‌كه شاعر عارف‌مسلكی بوده اما نسبت به مسائل اجتماعی عصر خودش بيگانه نبوده است؛ در واقع مولانا در اشعار خود درباره‌ی تمامی عناصر جهان سخن گفته است هم‌چنان‌كه وقتی شما قرآن كريم را مطالعه می‌كنيد، درباره‌ی همه‌ی مسائل در درون اين كتاب سخن گفته شده است.

 مولانابازبان‌قصه‌مفاهيم‌باارزش‌را‌بيان‌كرده‌است
مولانا در مثنوی خود كوشيده است تا با زبان قصه، مفاهيم والا و باارزشی را كه فلسفی و پيچيده هم هست، به‌نحو دل‌انگيز و ملموسی عرضه كند

شاعر مجموعه‌ی «آينه‌های بی‌قرار» درباره‌ی تأثير آثار مولانا بر آثار شاعران پس از خود و شاعران معاصر گفت: مولانا بر بسياری از شاعران پس از خود تأثير داشته است حتی بررسی اشعار شاعر بزرگی چون حافظ، نشان می‌دهد كه حافظ در جاهای بسيار زيادی به‌طور مستقيم حتی از شعر مولانا وام گرفته است.

شرفشاهی در پايان تصريح كرد: در روزگار معاصر، ما شاهد يك تجديدنظر در بعضی از قالب‌های شعر كلاسيك فارسی از جمله مثنوی بوده‌ايم و جريان احيا شدن مثنوی بی‌ربط به انديشه و حس و حال مولانا نيست؛ بنابراين مثنوی رويكردی است كه همواره تازه می‌شود و خوشايند ذائقه‌ی مردم هر عصری است.

زندگي‌ سياسي‌ -اجتماعي‌ مولوي‌ بلخي‌ ‌ بخش دوم وپاياني‌

http://www.ettelaat.com/local/ettelaat/rooznameh/1384/13840712/13840712_ETTELAAT+006_01.HTM

مولانا و مغولان‌تو ز تاتار هراسي‌ كه‌ خدا را نشناسي‌كه‌ دو صد را‡يت‌ ايمان‌ سوي‌ تاتار برآرم‌مولانا جلال‌الدين‌ نيز چون‌ پدر، يكي‌ از مهمترين‌ علل‌ حمله‌ مغولان‌ را نتيجه‌ اشتباهات‌ سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ مي‌دانست. از جمله‌ اين‌ اشتباهات، آزردن‌ سلطان‌ العلما بهاء ولد و هجرت‌ وي‌ و خاندانش‌ از بلخ‌ بود. روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چند سال‌ پس‌ از تهاجم‌ مغولان، روزي‌ كه‌ به‌ مولانا حالت‌ جذبه‌اي‌ دست‌ داده‌ بود، گفت: «زماني‌ است‌ كه‌ دل‌ صاحبدلي‌ به‌ درد آمده‌ بود و هنوز خراسان‌ مسكين‌ انتقام‌ آن‌ را مي‌كشد؛ و روي‌ به‌ خرابي‌ نهاده‌ و اصلا عمارت‌پذير نيست‌» و اين‌ بيتها گفت:تا دل ‌ مرد خدا نايد به‌ دردهيچ ‌ قرني ‌ را خدا رسوا نكردخشم‌ مردان‌ خشك‌ گرداند سحاب‌خشم‌ دلها كرد عالم‌ را خراب21و به‌ دنبال‌ اين‌ نظر، مي‌افزود: «به‌ دليل‌ وجود خاندان‌ من‌ در قونيه، مغولان‌ اين‌ شهر را خراب‌ نخواهند كرد» و چنين‌ نيز شد! در اين‌ زمان‌ تقريبا سراسر آسياي‌ صغير زير سم‌ ستوران‌ مغول‌ پايمال‌ شد و ويراني‌هاي‌ بسيار به‌ بار آمد. ناامني، قتل‌ و غارت‌ و قحطي، چند دستگي، عصيان‌ بزرگان‌ و قتل‌ وزيران‌ از اين‌ نوع‌ دستاوردها بود. آن‌ چنان‌ عرصه‌ بر مردم‌ تنگ‌ گرديده‌ بود كه‌ ادعاي‌ ظهور مهدي(عج) اوج‌ گرفت‌ و مدعيان‌ مهدويت‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ «خروج» مي‌كردند. قرن‌ هفتم‌ هجري‌ در شبه‌ جزيره‌ آناطولي‌ نيز مانند سراسر ايران، قرن‌ پيشرفت‌ و توسعه‌ تصوف‌ بود. تسامح‌ و تساهل‌ فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌ و سهل‌انگاري‌ مغولان‌ نسبت‌ به‌ عقايد و انديشه‌هاي‌ مذهبي‌ به‌ اين‌ توسعه‌ دامن‌ مي‌زد. گروههايي‌ از تركمن‌ها، تركها، قرامانيان‌ و ساير اقوام؛ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ تصوف‌ را پي‌ريزي‌ كردند و يا به‌ آنها كه‌ وجود داشتند، نيرو بخشيدند. چون‌ طريقتهاي‌ قلندريه، حيدريه، ادهميه، بابائيه، بكتاشيه‌ و غيره. به‌ علت‌ اين‌ عنايت‌ و رونق‌ به‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ تصوف‌ بود كه‌ شخصيت‌هايي‌ چون‌ فخرالدين‌ عراقي، اوحدالدين‌ كرماني‌ و نظير آن‌ به‌ آسياي‌ صغير روي‌ آوردند.مولانا تهاجم‌ مغول‌ را به‌ سيلاب‌ خروشان‌ و عالمگيري‌ تشبيه‌ مي‌كرد كه‌ سرانجام‌ فروخواهد نشست؛ ولي‌ معتقد بود كه‌ اين‌ واقعه‌ به‌ دنياي‌ شرق‌ جان‌ تازه‌اي‌ خواهد بخشيد و فرسودگي‌ و جمود گذشته‌ را برطرف‌ خواهد كرد؛ و منطقه‌ از نو، جواني‌ و شادابي‌ خواهد يافت. وي‌ اين‌ پديده‌ شگرف‌ را نيز همچون‌ پديده‌هاي‌ ديگر عالم‌ مي‌نگريست‌ و با اعتقاد بر اين‌ اصل‌ كه‌ جهان‌ پيوسته‌ رو به‌ نو شدن‌ دارد؛ و تضاد اصلي‌ است‌ كه‌ خود را بر جامعه‌ تحميل‌ مي‌كند، با وجود نفرت‌ از آن، آن‌ را واقعه‌اي‌ اجتناب‌ناپذير مي‌انگاشت‌ كه‌ از انجامش‌ چاره‌اي‌ نبود و مي‌بايست‌ كه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد. او به‌ درستي‌ و با ژرف‌نگري‌ خاص‌ خود دريافته‌ بود كه‌ ستمگريها و خونريزيهاي‌ مغول‌ ناشي‌ از فرسودگي‌ و خواب‌ ماندگي‌ دنياي‌ شرق‌ و ندانم‌ كاري‌هاي‌ دست‌ اندركاران‌ اداري‌ و سپاهي‌ و روحاني‌ بوده‌ است. در نظر او حمله‌ مغول‌ به‌ منزله‌ فصدي‌ براي‌ يك‌ بيمار بدحال‌ بود كه‌ به‌ دنبال‌ آن‌ چشم‌هايش‌ را مي‌گشود. مولانا در كتاب‌ «فيه‌ مافيه» خود به‌ درستي‌ گفته‌ است: هنگامي‌ كه‌ مغولان‌ آمدند، «عور و برهنه‌ بودند و مركوب‌ ايشان‌ گاو بود و سلاحشان‌ چوبين؛ و اكنون‌ محتشم‌ شده‌اند و بدكاريها و فساد بسيار مي‌كنند؛ و بدين‌ جهت‌ حق‌ تعالي‌ با ضعف‌ خُلق، ايشان‌ را هلاك‌ كند» . او نيز مانند ديگران‌ بر اين‌ عقيده‌ بود كه‌ كشتن‌ بازرگانان‌ مغولي‌ به‌ فرمان‌ خوارزمشاه‌ انگيزه‌ ورود مغولان‌ بود كه‌ چنگيز به‌ درگاه‌ خدا استغاثه‌ كرد و مغولان‌ «به‌ امر حق، منصور شدند و عالم‌ را گرفتند» ؛22 ولي‌ به‌ دنبال‌ آن‌ بسيار بديها كردند و ويراني‌ها به‌ بار آوردند. مردم‌ شبه‌ جزيره‌ آناطولي‌ معتقد بودند كه: «عمارت‌ مخصوص‌ است‌ به‌ روميان‌ و خرابي‌ جهان‌ مقصور است‌ به‌ تركان.» 23مولانا خوشبينانه‌ و واقع‌ گرايانه‌ معتقد بود كه‌ مغولان‌ چون‌ تمدني‌ والا و برتر ندارند، لذا به‌ زودي‌ رنگ‌ فرهنگ‌ كشورهاي‌ فتح‌ شده‌ را به‌ خود خواهند گرفت‌ و سپس‌ در آن‌ مستحيل‌ خواهند گشت؛ چنان‌ كه‌ شد. او از آثار حمله‌ مغول‌ كه‌ تلفيق‌ جهاني‌ فرهنگها و در نتيجه‌ نوآوريهاي‌ شگرف‌ بود، آگاهي‌ داشت. مي‌توان‌ ادعا كرد كه‌ مولانا خود تحت‌ تاثير عوامل‌ فرهنگ‌ جديد قرار گرفت‌ كه‌ به‌ دنبال‌ دگرگوني‌ منطقه‌ ايجاد گشته‌ بود؛ و انديشه‌هايش‌ تلفيقي‌ از فرهنگهاي‌ شرق‌ دور، شرق‌ ميانه‌ و غرب‌ بود؛ و خمير مايه‌ آن‌ را فرهنگ‌ ايران‌ تشكيل‌ مي‌داد. مولانا اين‌ خط‌ سير را درنورديده‌ و خود مظهر و جوهر اين‌ فرهنگ‌ جهاني‌ گشته‌ بود.در اشعار وي‌ وقايع‌ تاريخي، به‌ خصوص‌ جنبه‌هاي‌ اجتماعي‌ آن‌ انعكاس‌ يافته‌ است. در آنها تهاجم‌ مغول، شهرهاي‌ ويران‌ شده، روستاهاي‌ نابود گشته، سرهاي‌ بريده، شحنه‌ و محتسب‌ و راهزن، زنان‌ حرم‌نشين، مستان‌ و رندان‌ ميخانه، روحانيان‌ قشري، صوفيان‌ دروغين، علم‌ جامد و خلاصه‌ همه‌ زندگي‌ اين‌ عهد به‌ نمايش‌ گذاشته‌ شده‌ است. او شاعري‌ است‌ كه‌ در آثار خود، نه‌ تنها كل‌ كائنات‌ را به‌ نظم‌ كشيده، بلكه‌ در عين‌ حال‌ زندگيهاي‌ روزمره‌ مردمان‌ خاك‌نشين‌ نيز در آن‌ گنجانيده‌ شده‌ است. مولانا خود را يكي‌ از همين‌ افراد مي‌دانست‌ و با مردم‌ كوچه‌ و بازار اخت‌ و قرين‌ و جليس‌ بود؛ و در اصطلاح‌ امروزي‌ مي‌توان‌ او را «شاعري‌ مردمي» دانست. گذشته‌ از آن‌ در زمينه‌ طريقت، بايد او را يك‌ مصلح‌ اجتماعي‌ نيز دانست‌ كه‌ دستورالعمل‌ جديدي‌ با خود آورده‌ بود.مولانا جلال‌ الدين‌ مغولان‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و معتقد بود كه‌ «خدا براي‌ هر تخريبي‌ تركان‌ را مي‌فرستد.» 24 او به‌ شيوه‌ ايران‌ كهن‌ «دستار» به‌ طرز «شكرآويز» بر سر مي‌بست.25 «شكرآويز» به‌ آن‌ معني‌ كه‌ دستار را به‌ گونه‌اي‌ مي‌پيچند كه‌ بالاي‌ آن‌ تنگ‌ و پايين‌ آن‌ گشاد قرار گيرد.26 كتاب‌ «مثنوي‌ معنوي» او چكيده‌ فرهنگ‌ ايران‌ اسلامي‌ است. مولانا حمله‌ مغول‌ به‌ قونيه‌ را كه‌ در روز شنبه‌ پنجم‌ذي‌ القعدهِ‌ سال‌ 654ق‌ اتفاق‌ افتاد، پيشگويي‌ كرده‌ بود. فرمانده‌ اين‌ جنگ، بايجو نويان‌ بود كه‌ ابتدا در خارج‌ شهر زير تپه‌اي‌ اردو زد تا مقدمات‌ حمله‌ را فراهم‌ سازد. مولانا بالاي‌ آن‌ تپه‌ رفت‌ و دستار بر سر، در برابر ديدگان‌ سپاه‌ دشمن‌ به‌ نماز ايستاد. بعدها درباره‌ اين‌ نبرد و كرامت‌ او شايع‌ شد كه‌ آنان‌ به‌ سمتش‌ تيراندازي‌ كردند؛ ولي‌ تيرها به‌ وي‌ اصابت‌ نكرد. مغولان‌ از هيبت‌ او و بيم‌ كراماتش‌ دست‌ از جنگ‌ كشيدند و تنها به‌ ويران‌ كردن‌ برج‌ و باروي‌ شهر بسنده‌ كردند. شهر بدون‌ جنگ‌ اطاعت‌ مغول‌ را پذيرفت. هنگامي‌ كه‌ ياران‌ از مولانا سبب‌ اين‌ شجاعت‌ را پرسيدند، او غزلي‌ سرود كه‌ دو بيت‌ آن‌ را نقل‌ مي‌كنيم:به‌ دستم‌ يرلغي‌ آمد از آن‌ قان‌ همه‌ قانان‌من‌ اين‌ «باجو» و «باتو» را نمي‌دانم، نمي‌دانم‌چو رومي‌ چهرگان‌ دارم، چو تركان‌ نهان‌ دارم‌چه‌ عيب‌ است‌ آن‌ «هلائو» را نمي‌دانم، نمي‌دانم27مردم‌ براي‌ تشكر از مولانا بسيار پيشكش‌ها تقديمش‌ داشتند؛ و او گفت‌ كه‌ از اين‌ پس‌ قونيه‌ را «مدينه`‌ الاولياء لقب‌ نهيد» ؛ زيرا اين‌ شهر ديگر هرگز ويران‌ نخواهد شد.افلاكي‌ كه‌ اين‌ روايت‌ را نقل‌ مي‌كند، با روش‌ غلوآميز خود مي‌افزايد: آنگاه‌ مولانا جلال‌ الدين‌ اين‌ چنين‌ نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ نبايد كسي‌ با خاندان‌ او مخالفت‌ ورزد؛ زيرا به‌ بركت‌ اين‌ خاندان‌ است‌ كه‌ قونيه‌ آباد خواهد ماند؛ و بدين‌ ترتيب‌ يكي‌ از بزرگان‌ شهر او را «پهلوان‌ عظيم» خواند. بدين‌ ترتيب‌ و به‌ مرور ايام، بسياري‌ از فرماندهان‌ و كارگزاران‌ مغولي‌ مريد او و پس‌ از او مريد خاندانش‌ شدند و توسط‌ آنان‌ به‌ اسلام‌ گرويدند:تو ز تاتار هراسي‌ كه‌ خدا را نشناسي‌كه‌ دو صد رايت‌ ايمان‌ سوي‌ تاتار برآرم‌مولانا جلال‌ الدين‌ كه‌ چنان‌ كه‌ ديديم‌ با سياست‌ نيز سر و كار داشت، از سويي‌ دولتمردان‌ و ديوانسالاران‌ و از سوي‌ ديگر مردم‌ عادي‌ را به‌ دشمني‌ و ستيز با مغول‌ ترغيب‌ و تشويق‌ كرد. در بحثهايي‌ كه‌ در مجالس‌ درس‌ و غير درس‌ خود داشت، اين‌ مسأله‌ به‌ وضوح‌ نمايان‌ است. در جواب‌ كسي‌ كه‌ از وي‌ پرسيده‌ بود: «مغولها مال‌ مي‌ستانند و گاهي‌ هم‌ به‌ ما مي‌دهند؛ تكليف‌ اين‌ مال‌ چگونه‌ است؟» او در جواب‌ گفته‌ بود: «مال‌ ما برايشان‌ حرام‌ است؛ و مال‌ ايشان‌ بر ما حلال‌ است.» 28 اين‌ سخن‌ كوچكي‌ نيست‌ و مي‌توانست‌ مشكل‌ساز باشد. و در مجلسي‌ ديگر گفته‌ بود: مردم‌ مي‌گويند چرا مغولان‌ را سجده‌ مي‌كنيم؟مانند كافران‌ كه‌ بت‌ سجده‌ مي‌كنند و به‌ آنان‌ خدمت‌ مي‌كنيم‌ و خود را مسلمان‌ مي‌دانيم؟!29معين‌الدين‌ پروانه، مريدي‌ كه‌ در دشمني‌ با مغول‌ جان‌ باخت‌شگفت‌ آنكه‌ اولين‌ بحث‌ مولانا جلال‌الدين‌ در كتاب‌ ارزشمند «فيه‌ مافيه» با نام‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ و موضوع‌ مغول‌ آغاز مي‌گردد. در اين‌ مبحث‌ از اينكه‌ معين‌الدين‌ با مغولان‌ سازش‌ و مدارا مي‌كند و از تسلط‌ آنان‌ بر آسياي‌ صغير و حكومت‌ سلجوقي‌ روم‌ مخالفت‌ ننموده، و به‌ خصوص‌ از اين‌ طريق‌ مغولان‌ در كار حمله‌ به‌ شامات‌ و مصراند، خشمگين‌ است. او كه‌ شامات‌ را بسيار دوست‌ مي‌داشت، از اينكه‌ اين‌ سرزمين‌ نيز كه‌ مأمن‌ انديشمندان، عارفان، دانشمندان‌ بود و يكي‌ از مهمترين‌ كانونهاي‌ معرفت‌ جهان‌ اسلام‌ به‌ شمار مي‌آمد، در معرض‌ تعرض‌ مغول‌ قرار گرفته، بسيار نگران‌ است؛ اين‌ چنين‌ خطاب‌ به‌ معين‌الدين‌ مي‌گويد: تو مي‌گفتي‌ كه‌ من‌ مسلماني‌ هستم‌ كه‌ براي‌ بقاي‌ اسلام‌ تدبير مي‌كنم‌ و خود را فدا مي‌نمايم‌ تا اسلام‌ باقي‌ بماند؛ و تو اينك‌ «با تاتار يكي‌ شده‌اي‌ و ياري‌ مي‌دهي‌ تا شاميان‌ و مصريان‌ را فنا كني‌ و ولايت‌ اسلام‌ را خراب‌ كني. آن‌ سبب‌ را كه‌ بقاي‌ اسلام‌ بود، سبب‌ نقص‌ اسلام‌ كرد... پس‌ در اين‌ حالت‌ روي‌ به‌ خداي‌ عز و جل‌ آور كه‌ محل‌ خوف‌ است‌ و صدقه‌ها ده‌ تا تو را از اين‌ حالت‌ بد كه‌ خوف‌ است، برهاند؛ و از او اميد مبر. اگرچه‌ تو را از چنان‌ طاعت در چنين‌ معصيت‌ انداخت. آن‌ طاعت‌ را از خود ديدي‌ براي‌ آن‌ در اين‌ معصيت‌ افتادي! اكنون‌ در اين‌ معصيت‌ نيز اميد مبر و تضرع‌ كن‌ كه‌ او قادر است‌ كه‌ همان‌ گونه‌ كه‌ از طاعت‌ به‌ معصيت‌ افتادي، از معصيت‌ به‌ طاعت‌ افتي. و تو را از اين‌ پشيماني‌ دهد و اسبابي‌ پيش‌ آرد كه‌ تو باز در شركت‌ مسلماني‌ كوشي‌ و قوت‌ مسلماني‌ باشي، اميد مبر... و غرضم‌ اين‌ بود كه‌ او صدقه‌ها دهد و تضرع‌ كند تا راه‌ درست‌ در پيش‌ گيرد.» 30 اين‌ راه‌ درست‌ چه‌ بود؟ آيا غير از آنكه‌ بر مشركاني‌ كه‌ بر سرزمين‌ اسلام‌ تاختن‌ آورده‌ و مصائب‌ فراوان‌ برآن‌ افكنده‌ بودند، بتازد و شر دشمنان‌ را كوتاه‌ سازد؟ مي‌دانيم‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ مغولان‌ با شام‌ و مصر، كه‌ تنها سرزمينهاي‌ باقي‌ مانده‌ فتح‌ نشده‌ در جهان‌ اسلام‌ بود، جنگ‌ داشتند و از طريق‌ آسياي‌ صغير و پشتيباني‌ حكومت‌ سلجوقي‌ روم‌ پيشرفتهايي‌ نيز نصيبشان‌ گشته‌ بود.31 درگذشته، زماني‌ كه‌ هلاكوخان‌ بر دمشق‌ دست‌ يافت‌ و به‌ دنبال‌ اين‌ پيروزي،‌ مردم كار جهان‌ اسلام‌ را تمام‌ شده‌ انگاشتند و سپس‌ معجزه‌آسا، شكست‌ نصيب‌ مغولان‌ گرديد و خطر تا حد بسيار مرتفع‌ شد، چنين‌ شايع‌ گشت‌ كه‌ اين‌ شكست‌ براثر كرامات‌ مولانا بوده‌ است‌ كه‌ به‌ گونه‌ سواري‌ در بين‌ سپاهيان‌ ظاهر شده‌ بود؛ زيرا او نظري‌ خاص‌ نسبت‌ به‌ دمشق‌ داشت. چون‌ اين‌ شايعه‌ را براي‌ مولانا باز گفتند، او چنين‌ سرود:آن ‌ سواري‌ كو سپه‌ را شد ظفراهل‌ دين‌ را كيست؟ سلطان‌ بصرو به‌ قول‌ افلاكي‌ مردم‌ از اين‌ كرامت‌ «شورها كردند» . از اين‌ نوع‌ كرامات‌ در جنگهاي‌ مغولان‌ در منطقه، بازهم‌ از او نقل‌ شده‌ است.32 روزي‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ از مولانا پرسيد: «انقضاي‌ مدت‌ دولت‌ (چنگيزخان) كي‌ خواهد بودن‌ و عاقبت‌ ايشان‌ چه‌ شود؟ فرمود: چون‌ پدر من‌ از خوارزمشاه‌ رنجيده‌ شده‌ و به‌ غايت‌ رنجيده‌ از بلخ‌ عزيمت‌ كرد» ، از خدا خواست‌ كه‌ از او انتقام‌ كشد و اين‌ انتقام‌ كشيدن‌ كه‌ همان‌ تهاجم‌ مغول‌ بود، «حق‌ تعالي‌ از جانب‌ مشرق‌ بيرون‌ آورد و تختگاه‌ بلخ‌ در خراسان‌ را خراب‌ كردند» و در اين‌ زمينه‌ با پروانه‌ گفتگوي‌ مفصل‌ كرد و سرانجام‌ گفت: «سبب‌ زوال‌ دولت‌ آن‌ طايفه‌ وقتي‌ باشد كه‌ اولاد و اخلاف‌ و احفاد ما را خوار دارند و بديشان‌ جفا كنند و زحمتي‌ رسانند... و جزاي‌ ظالمان‌ را عالميان‌ مشاهده‌ كنند:چاه‌ مظلم‌ گشت‌ ظلم‌ ظالمان‌اين ‌ چنين‌ گفتند جمله‌ عالمان‌هرك‌ ظالمتر، چهش ‌ با هولترعدل‌ فرموده ‌ است‌ بتر ر ا بترو:گر ضعيفي‌ در زمين‌ خواهد امان‌غلغل‌ افتد در سپاه‌ آسمان‌ «پروانه‌ گريان‌ سر نهاد و روانه‌ شد.» 34 از اين‌ گفته‌ غلوآميز چنين‌ برمي‌آيد كه‌ جلال‌الدين، پروانه‌ را به‌ خونخواهي‌ مظالمي‌ كه‌ بر سرزمينهاي‌ اشغال‌ شده، بر فرهنگ‌ ايراني‌ -اسلامي‌ و بر او و خاندانش‌ رفته‌ است، برانگيخته‌ و او تهييج‌ شده‌ «گريان‌ سر نهاده‌ و روانه‌ شده» ؛ تا از سويي‌ انتقام‌ مردم‌ و اسلام‌ و از سوي‌ ديگر انتقام‌ ويراني‌ بلخ، سرزمين‌ خاندان‌ مراد خود را بگيرد.روزي‌ درجمع‌ ياران‌ از عدل‌ و داد معين‌الدين‌ پروانه‌ و اينكه‌ در زمان‌ او امنيت‌ برقرار گشته‌ است، گفتگو در ميان‌ بود. مولانا گفت: اين‌ صفات‌ و محاسني‌ كه‌ درباره‌ معين‌الدين‌ برشمرده‌ شد، بدين‌ جهت‌ است‌ كه‌ ما در كنار او هستيم. اگر نبوديم، او هم‌ اين‌ چنين‌ نبود.35 مولانا آشكار معين‌الدين‌ را برضد مغولان‌ برمي‌انگيخت، اين‌ گونه: «مولانا دعاها كرده، فرمود كه‌ در پيشاني‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ نوري‌ هست‌ سليماني‌ (نام‌ او سليمان‌ بود) كه‌ اگر آهنگ‌ كند، ملك‌ مغرب‌ و مشرق‌ را فرو گيرد... و آن‌ نور عشق‌ ماست.» ياران‌ خبر اين‌ گفت‌ و شنود رانزد پروانه‌ بردند. در عوض‌ او براي‌ مولانا «شكرانه‌ها» فرستاد و سجده‌ شكر به‌ جاي‌ آورد.36چنان كه‌ گفته‌ شد، معين‌ الدين‌ در دوران‌ اوليه‌ حكومت‌ مغول‌ حاكم‌ حقيقي‌ روم‌ بود و سعي‌ مي‌كرد حتي‌المقدور راه‌ و رسم‌ مغولي‌ در آن‌ سرزمين‌ راه‌ نيايد و آسياي‌ صغير پايگاهي‌ براي‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ايراني‌ باقي‌ بماند. مغولان‌ پس‌ از ورود به‌ ايران‌ و دنبال‌ كردن‌ فتوحات‌ خود در آسياي‌ صغير تا شامات‌ و دروازه‌ مصر به‌ ندرت‌ شكست‌ خوردند؛ و تنها در اين‌ بخش‌ از جهان‌ اسلام‌ بود كه‌ فتوحاتشان‌ متوقف‌ گرديد. يكي‌ از مهمترين‌ و اولين‌ شكست‌هاي‌ مغولان‌ پس‌ از شكست‌ دمشق‌ در زمان‌ اباقا و در محلي‌ بنام‌ اَبُلَستين‌ بود كه‌ اين‌ شكست‌ شهرت‌ فوق‌العاده‌ يافت‌ و نقش‌ كارساز معين‌الدين‌ پروانه‌ در اين‌ ميان‌ به‌ وضوح‌ نمايان‌ است‌ و سرانجام‌ نيز جان‌ خود را در اين‌ راه‌ از دست‌ داد. توضيح‌ آنكه‌ او كه‌ همواره‌ در سر خيال‌ استقلال‌ روم‌ و خارج‌ شدن‌ از زير يوغ‌ عنصر بيگانه‌ را مي‌پرورانيد، در قدرت‌ گرفتن‌ و شوكت‌ يافتن‌ از سويي‌ و دور نگاه‌ داشتن‌ هرچه‌ بيشتر مغولان‌ در اداره‌ امور از سوي‌ ديگر كوششي‌ خستگي‌ ناپذير مبذول‌ مي‌داشت؛ و از روي‌ كارآمدن‌ اباقاي‌ بودايي‌ مذهب‌ بيمناك‌ بود.37 او خود را به‌ مصر نزديك‌ ساخت‌ كه‌ بزرگترين‌ دشمن‌ ايلخانان‌ به‌شمار مي‌رفت‌ كه‌ تحت‌ تعليم‌ مولانا اين‌ كار انجام‌ گرفت. اگر به‌ ياد آوريم‌ كه‌ مولانا به‌ او گفته‌ بود: «تو با تاتار يكي‌ شده‌اي‌ و ياري‌ مي‌دهي‌ تا شاميان‌ و مصريان‌ را فنا كني‌ و ولايت‌ اسلام‌ خراب‌ كني؟» سپاهيان‌ مغول‌ كه‌ براي‌ فتح‌ شام‌ به‌ پشتيباني‌ روم‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بودند، در صحراي‌ اُبُلسَتين‌ در مرز روم، واقع‌ در شرق‌ قيساريه، شكست‌ سختي‌ خوردند و كشته‌ بسيار دادند. معين‌ الدين‌ پروانه‌ كه‌ همراه‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو در اين‌ جنگ‌ شركت‌ داشتند و به‌ نفع‌ مغولان‌ مي‌بايست‌ نبرد مي‌كردند، به‌ پايتخت‌ بازگشتند. اين‌ پيروزي‌ براي‌ شاميان‌ و به‌ خصوص‌ سلطان‌ مصر كه‌ درگير اين‌ جنگ‌ روياروي‌ بود، توفيقي‌ عظيم‌ به‌شمار مي‌آمد. به‌ دنبال‌ اين‌ شكست، اباقاخان‌ در سال‌ 676 شخصاً به‌ ابلستين‌ آمد و از عرصهِ‌ نبرد و كشتگان‌ بازديد به‌عمل‌ آورد و خشمگين‌ بازگشت. معين‌الدين‌ پروانه‌ در شكست‌ مغولان‌ در ابلستين، مهمترين‌ نقش‌ را ايفا كرده‌ بود و مغولان‌ اين‌ را دريافته‌ بودند. در اينجا بار ديگر يكي‌ از سفارشهاي‌ مولانا به‌ پروانه‌ را به‌ ياد مي‌آوريم‌ كه‌ گفته‌ بود: خوف‌ مغول‌ را از سر به‌ در كن‌ و صدقه‌ها بده‌ كه‌ خدا تو را از اين‌ خوف‌ برهاند. «تضرع‌ مي‌كن» ، اگر شكست‌ خوردي، «در آن‌ خوف‌ وبيچارگي‌ هم‌ از او نااميد مباش.» 38سرانجام‌ اباقاخان‌ او را به‌ نزد خود فراخواند. در جلسه‌ محاكمه‌اي‌ خيانت‌ وي‌ به‌ مغولان‌ به‌ اثبات‌ رسيد و خان‌ با تضرع‌ خاتونان‌ همسر را دست‌ داده، دستور قتل‌ وي‌ را صادر كرد. در آن‌ مجلس، اباقا به‌ او شراب‌ نوشانيد؛ در حالي‌ كه‌ او هيچ‌گاه‌ شراب‌ نياشاميده‌ بود. سربازاني‌ كه‌ در بيرون‌ خرگاه‌ منتظر بودند، به‌ فرمان‌ خان‌ ابتدا دست‌ و پايش‌ را قطع‌ كردند. سپس‌ در حالي‌ كه‌ هنوز زنده‌ بود، قطعه‌ قطعه‌اش‌ كردند! ‌پي نوشتها:21- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 16.22 - مولانا جلال‌ الدين، فيه‌ مافيه، ص65 و 66.23 - الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج1، ص235.24 - همان، ج2، ص721، 722.25 - الافلاكي، همان‌ كتاب، ج1، ص188.26 - گولپينارلي، همان‌ كتاب، ص158.27 - الافلاكي، همان‌ كتاب، ج1، 262.28- مولانا جلال‌الدين، فيه‌ مافيه، ص‌ 64.29- همان‌ كتاب، ص‌ 77.30- همان‌ كتاب، ص‌ 6.31- براي‌ توضيح‌ بيشتر رك.شيرين‌ بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، فصل‌ مربوط‌ به‌ نبردهاي‌ شامات‌ و مصر.32- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 95 و ص‌ 257، و ج‌ 2، ص‌ 544.34. همان‌ كتاب‌ ج‌ 2، ص‌ 981، 982، 983.35. همان‌ كتاب‌ ج‌ 1، ص‌ 311.36. همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 218.37. دكتر بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 921، 922.38. مولانا جلال‌الدين، فيه‌ مافيه، ص‌ 5 و 6.‌به نقل از : دمساز دو صد كيش‌ ‌ دكتر شيرين‌ بياني

‌زندگي‌ سياسي‌ -اجتماعي‌ مولوي‌ بلخي‌ دكتر شيرين‌ بياني ‌

http://www.ettelaat.com/local/ettelaat/rooznameh/1384/13840711/13840711_ETTELAAT+006_01.HTM

زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌تصور نمي‌رود كه‌ شخصيت‌ تاريخي‌ ديگري‌ در طول‌ زندگي‌ به‌ حد مولانا جلال‌الدين‌ مورد اعتقاد و علاقه، گروههاي‌ متعدد بوده‌ باشد. او مقام‌ دنيايي‌ نداشت. در جوار مدرسه‌اي‌ كه‌ برايش‌ ساخته‌ بودند، زندگي‌ مي‌كرد و در آن‌ به‌ اشاعه‌ مشرب‌ عرفاني‌ خود مي‌پرداخت. اغلب‌ به‌ دعوت‌ مريدان‌ و دوستان‌ به‌ خانقاهها و يا منازل‌ ايشان‌ مي‌رفت‌ و درجلسات‌ سماع‌ و بحث‌ شركت‌ مي‌جست؛ و اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در يك‌ شب‌ او را به‌ «چهل‌ مجلس‌ سماع» دعوت‌ كنند. در سر راهها و گذرگاهها و كوي‌ و بازار با مردم‌ گفتگو مي‌داشت‌ و گاه‌ به‌ دعوت‌ و گاه‌ بي‌دعوت، به‌ خانه‌هاي‌ آنان‌ و حتي‌ خراباتها و شرابخانه‌ها سر مي‌زد. از بعضي‌ از قشريون‌ كه‌ بگذريم، تقريبا همه‌ شخصيت‌هاي‌ سپاهي، اداري، روحاني‌ و انبوه‌ مردم، از اصناف‌ و گروههاي‌ گوناگون، معتقد مولانا جلالدين‌ بودند. از ميان‌ عمده‌ترين‌ آنان‌ مي‌توان‌ سلطان‌ كيقباد، سلطان‌ ركن‌الدين، سلطان‌ عزالدين، معين‌الدين‌ پروانه‌ (بزرگترين‌ شخصيت‌ ديواني‌ - سپاهي‌ وقت)، امير بدرالدين‌ گهرتاش، اتابك‌ سلطان‌ علاءالدين‌ كه‌ بعدها وزير دربار شد، جلال‌الدين‌ قرطاي‌ وزير، شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ وزير، نورالدين‌ جاجا حاكم‌ شهر قير، تاج‌الدين‌ معتز خراساني، امير و فرمانده‌ را برشمرد. در عوض‌ با صاحب‌ مقامات‌ كج‌رو ميانه‌اي‌ نداشت. دوستان‌ واقعي‌ مولانا مردم‌ كوچه‌ و بازار بودند كه‌ از تعاليم‌ او بهره‌ مي‌بردند، مورد حمايتش‌ قرار مي‌گرفتند و دردهايشان‌ را با او در ميان‌ مي‌گذاشتند. كودكان‌ او را مي‌شناختند و در سر راهها به‌ او روي‌ مي‌بردند.1 گوماج‌ خاتو همسر سلطان‌ ركن‌الدين‌ از مريدانش‌ بود و از او نقل‌ شده‌ كه‌ گفته‌ بود: «پايهاي‌ خداوندگار را بوسه‌ها دادم.» 2به‌ طور كلي‌ اعتقاد مولانا جلال‌الدين‌ درباره‌ نظام‌ حكومتي‌ برمبناي‌ باورهاي‌ زمانه‌ بود. بدين‌ معني‌ كه‌ فرمانرواي‌ ناشايست، جامعه‌ و مملكت‌ را به‌ فساد و تباهي‌ مي‌كشاند و اصلاح‌ ملك‌ و ملت‌ بستگي‌ به‌ رفتار او دارد. او مي‌گفت: خوي‌ پادشاهان‌ در مردم‌ اثر مي‌كند و ايشان‌ حكم‌ حوضي‌ را دارند كه‌ مردم‌ به‌ مثابه‌ لوله‌هاي‌ وابسته‌ به‌ آنند؛ و برحسب‌ آنكه‌ حوض‌ پاك‌ يا آلوده‌ باشد، آب‌ لوله‌ها نيز چنين‌ خواهد بود. پادشاهان‌ خوب‌ و شايسته‌ را مي‌ستايد و بدها را نكوهش‌ مي‌كند. در نزد وي‌ دو نوع‌ گروه‌ وجود دارند: فرعونيان‌ و سليمانيان؛ كه‌ گروه‌ اول‌ مظهر پادشاهان‌ بد و گروه‌ دوم‌ مظهر پادشاهان‌ خوب‌اند. با پذيرفتن‌ اصل‌ «الناس‌ علي‌ دين‌ ملوكهم» رابطه‌اي‌ را كه‌ بين‌ صلاح‌ و فساد و مردم‌ و صلاح‌ و فساد سلطان‌ وجود دارد، از نظر دور نمي‌دارد،3 و دركار ملك‌ «عدالت» را مي‌ستايد:او همي‌ دانست‌ كان‌ كو عادل‌ است‌فارغ‌ است‌ از واقعه، ايمن‌ دل‌ است‌بدين‌ جهت‌ سعي‌ در تربيت‌ و اصلاح‌ فرمانروايان‌ و دولتمردان‌ مي‌داشت. قدرتمندان‌ كشور از مولانا كمك‌ و نيروي‌ فكري‌ مي‌گرفتند و نصايحش‌ را به‌ كار مي‌بستند. معين‌الدين‌ پروانه‌ در كارها، دستورهاي‌ وي‌ را مدنظر مي‌داشت‌ و در امور سياسي، مريدوار تحت‌ تاثير وي‌ بود. گرجي‌ خاتون، شاهزاده‌ و همسر معين‌الدين‌ نيز از جمله‌ مريدان‌ مولانا بود و در راهش‌ صدقات‌ و نذرهاي‌ فراوان‌ مي‌داد. در مباحث‌ گوناگون‌ به‌ خصوص‌ در ميان‌ خيل‌ مريدان، مولانا با مهمترين‌ شخصيت‌هاي‌ فرهنگي‌ -- سياسي‌ زمان‌ خود، به‌ گونه‌اي‌ مرتبط‌ بودو با آنان‌ ملاقات‌ و يا مراوده‌ داشت. اگر اين‌ روايت‌ درست‌ باشد، در ابتداي‌ كار و بر سر راه‌ بلخ‌ به‌ مكه، در نيشابور با عطار ديدن‌ كرد، و از آنجا بود كه‌ در نوجواني‌ شيفته‌ و فريفته‌ انديشه‌هاي‌ عرفاني‌ او گشت. عطار نسخه‌اي‌ از «اسرارنامه» خود را به‌ او داد كه‌ مورد استفاده‌ فراوان‌ مولانا قرار گرفت؛ و بعدها بعضي‌ از حكايات‌ مثنوي‌ را از آن‌ اقتباس‌ كرد. دولتشاه‌ سمرقندي‌ در اين‌ باره‌ ‌‌روايت‌ مي‌كند زماني‌ كه‌ عطار جلال‌ الدين‌ را كه‌ كودك‌ بود، ديد به‌ بهاءولد گفت: «زود باشد كه‌ اين‌ پسر تو آتش‌ در سوختگان‌ عالم‌ زند» . اوحدالدين‌ كرماني، صوفي‌ بزرگ‌ زمان، به‌ سال‌ 635ه' در قونيه‌ با مولانا ملاقات‌ داشت‌ و بين‌ آنان‌ مسائلي‌ مورد بحث‌ قرار گرفت؛ هر چند كه‌ شمس‌ الدين‌ تبريزي‌ و سپس‌ مولانا به‌ گونه‌ كامل‌ موافق‌ طريقت‌ اوحدالدين‌ نبودند؛ زيرا كه‌ شمس‌ در او كمبودها و كاستي‌هايي‌ يافته‌ بود. صوفي‌ بزرگ‌ نجم‌ الدين‌ رازي‌ (دايه، وفات‌ 645 ه') صاحب‌ كتاب‌ معروف‌ «مرصادالعباد» كه‌ از برابر تهاجم‌ مغول‌ به‌ شام‌ مي‌گريخت، بر سر راه‌ مدتي‌ در آسياي‌ صغير توقف‌ كرد و به‌ ديدن‌ مولانا رفت‌ و به‌ او سر سپرد. مولانا نسبت‌ به‌ وي‌ احترام‌ فراوان‌ مبذول‌ مي‌داشت؛ چنان‌ كه‌ آن‌ دو به‌ اتفاق‌ اقامه‌ نماز كردند. از جمله‌ مريدان‌ مولانا، فخرالدين‌عراقي‌ (وفات‌ 688 ه') شاعر صوفي‌ مسلك‌ بود كه‌ مدتي‌ در سلك‌ فرقه‌ قلندران‌ و همراه‌ آنان‌ به‌ سير آفاق‌ و انفس‌ پرداخت. او شاگرد محيي‌الدين‌ عربي‌ بود؛ ولي‌ بعدها آن‌ مقدار اهميت‌ يافت‌ كه‌ صدرالدين‌ قونيوي‌ -- خليفه‌ ابن‌ عربي‌ -- مدتي‌ نزد وي‌ شاگردي‌ مي‌كرد. عراقي‌ كه‌ سفرهاي‌ متعدد مي‌كرد، توانسته‌ بود در اشاعه‌ انديشه‌ هاي‌ مولانا موثر باشد. ديگر از اين‌ نوع‌ شخصيت‌ ها، قاضي‌ سراج‌ الدين‌ ابوالثناء محمود ارموي‌ (وفات‌ 682 ه') بود كه‌ در اواخر عمر به‌ قونيه‌ رفت. او ابتدا در موصل‌ تدريس‌ مي‌كرد. همين‌ فقيه‌ عاليقدر بود كه‌ بر جنازه‌ مولانا نماز گزارد و آنقدر به‌ وي‌ احترام، علاقه‌ و اعتقاد مي‌داشت‌ كه‌ پس‌ از مرگش‌ مانع‌ از اقدام‌ فقهايي‌ شد كه‌ مي‌خواستند نواختن‌ رباب‌ را حرام‌ و ممنوع‌ اعلام‌ دارند.4امير ايرنجين‌ -- سردار معروف‌ و بزرگ‌ مغول‌ مستقر در روم‌ -- نيز بر اثر نزديكي‌ با دستگاه‌ مولانا و مصاحبت‌ با سلطان‌ ولد، اسلام‌ آورد و از دين‌ آبا و اجدادي‌ دست‌ كشيد.5 همچنين‌ روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ يك‌ بار اتفاق‌ افتاد كه‌ در راه‌ شام، دزدان‌ به‌ كاروان‌ مولانا و همراهانش‌ حمله‌ بردند؛ ولي‌ نه‌ تنها از هيبت‌ او نتوانستند چيزي‌ بردارند، بلكه‌ وقتي‌ دريافتند كه‌ كيست، هر چه‌ از اموال‌ دزدي‌ با خود داشتند نثارش‌ كردند و تا حلب‌ همراه‌ كاروان‌ رفتند.6 مغولان‌ چندين‌ بار قونيه‌ را محاصره‌ كردند. چه‌ در زمان‌ مولانا و چه‌ پس‌ از او؛ ولي‌ هيچ‌ گاه‌ نتوانستند شهر را متصرف‌ شوند. مردم‌ اين‌ توفيق‌ را در شمار كرامات‌ او به‌ حساب‌ مي‌آوردند.مولانا جلال‌ الدين‌ از خود ثروتي‌ نداشت. هر چند كه‌ نذور و صدقات‌ خاص‌ و عام‌ به‌ طور مداوم‌ بر در مدرسه‌ روان‌ بود. اين‌ اموال‌ در راه‌ مردم، امور خير و مخارج‌ مدرسه‌ مصرف‌ مي‌شد و خود وي‌ جز مقرري‌ مدرسه‌ كه‌ در قبال‌ تدريس‌ مي‌گرفت‌ و روزي‌ نيم‌ دينار بود،7 عايدي‌ ديگر نداشت. گاه‌ اتفاق‌ مي‌افتاد كه‌ در آشپزخانه‌ او خوراكي‌ يافت‌ نشود. هنگام‌ مرگ‌ پنجاه‌ و دو درهم‌ قرض‌ داشت‌ كه‌ طلبكار او را بخشيد.8در خانه‌ اش‌ از كنيز و غلام‌ اثري‌ نبود. در دستگاه‌ وي‌ از حفاظ‌ و موذنان‌ و مثنوي‌خوانان‌ و قوالان‌ و خدام، همواره‌ عده‌ اي‌ حاضر بودند. به‌ قول‌ افلاكي: «قرب‌ 500 يار فرجي‌پوش‌ متمول‌ و سيصد يار عارف‌ عالم‌ متبحر و چندين‌ كتاب‌ فاخر و مكتب‌ داران‌ ماهر» يافت‌ مي‌شدند كه‌ به‌ كار مشغول‌ بودند. بعد از اقامه‌ نماز جمعه‌ تلاوت‌ قرآن‌ مي‌كردند و تلاوت‌ مثنوي‌ و سماع‌ همواره‌ در كار بود. خانواده‌ مولانا نيز داراي‌ نفوذ فراوان‌ بودند. با اين‌ حال‌ وي‌ از شهرتي‌ كه‌ داشت، سود نمي‌جست‌ و هيچ‌ گاه‌ مايل‌ نبود كه‌ شوكت‌ و قدرت‌ خود را بنماياند:خويش ‌ را رنجور سازي‌ زارزار‌‌تا تو را بيرون ‌ كند از اشتهاركاشتهار خلق‌ بند محكم‌ است‌‌‌در ره‌ اين، از بند آهن‌ كي‌ كم‌ است؟روزي‌ در جواب‌ پسرش‌ سلطان‌ ولد كه‌ از پدر سؤ‌ال‌ كرده‌ بود: «چرا از عظمت‌ و پادشاهي‌ خود هيچ‌ نمي‌گوييد؟» ، فرموده‌ بود: «بهاءالدين‌ سهل‌ گير، نمي‌داني‌ كه:مادح‌ خورشيد مداح‌ خود است‌‌‌كه‌ دو چشمم‌ روشن‌ و نامُرمَد است؟» 9همين‌ فرزند درباره‌ پدر حكايتي‌ دارد كه‌ چنين‌ است: «روز عيد بزرگ‌ با حضرت‌ والدم‌ به‌ ميدان‌ مي‌رفتيم‌ و به‌ هر كوچه‌ و محله‌ اي‌ كه‌ مي‌رسيديم، خلايق‌ جوق‌ جوق‌ صلوات‌ مي‌دادند و سر مي‌نهادند؛ و چون‌ به‌ ميدان‌ رسيديم، ديدم‌ كه‌ تمامت‌ مردم، فوج‌فوج، غلو كردند و صلوات‌ مي‌دادند و نعره‌ها مي‌زدند؛ و همه‌ سواران‌ فرود مي‌آمدند و سر مي‌نهادند. تاحدي‌ كه‌ من‌ و ياران‌ در آن‌ عظمت‌ حيران‌ مانده‌ بوديم؛ و من‌ دامن‌ پدرم‌ را محكم‌ گرفته‌ بودم‌ كه: خدايا، چه‌ كسي‌ و چگونه‌ جاني‌ و تو را چه‌ گويم‌ و به‌ چه‌ صفت‌ خوانم؛ و اين‌ چه‌ قوت‌ و قدرت‌ و جلالت‌ و حالت‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ بزرگي‌ حق‌ تعالي‌ نداده‌ است‌ كه‌ در تو مشاهده‌ مي‌كنم؟» 10مولانا جلال‌ الدين‌ توانسته‌ بود نيروي‌ خود و خانواده‌ اش‌ را در جامعه، كه‌ در مورد پدرش‌ با نيروي‌ سلاطين‌ برابري‌ مي‌كرد، نه‌ تنها حفظ‌ كند، بلكه‌ افزايش‌ دهد و بر جانها و انديشه‌ها حكم‌ راند. با اين‌ همه، از كج‌انديشي، خردنگري‌ و منافق‌ صفتي‌ بعضي‌ مردمان، به‌ خصوص‌ دولتمردان‌ در آن‌ وانفساي‌ زمانه‌ كه‌ مغول‌ بر آسياي‌ صغير سيطره‌ يافته، آداب‌ اجتماعي‌ و به‌ خصوص‌ سنتهاي‌ اخلاقي‌ دگرگوني‌ يافته‌ بود، در عذاب‌ بود و با همه‌ سعي‌ و كوشش‌ خود در اصلاح‌ اين‌ چنين‌ جامعه‌ اي‌ و پيش‌ راندن‌ مردمان‌ به‌ سوي‌ تعالي‌ و تكامل، گاه‌ دل‌ زده‌ مي‌شود و اين‌ چنين‌ مي‌سرود:زين‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌‌‌شير خدا و رستم‌ دستانم‌ آرزوست‌زين‌ خلق‌ پر شكايت‌ گريان‌ شدم‌ ملول‌‌‌آن‌ هاي‌هوي‌ و نعرهِ‌ مستانم‌ آرزوست‌دي‌ شيخ‌ با چراغ‌ همي‌ گشت‌ گرد شهر‌‌كز ديو و دَد ملولم‌ و انسانم‌ آرزوست‌و در حسرت‌ ديدار شمس‌ تبريزي‌ روزگار مي‌گذرانيد كه‌ وي‌ را نمونه‌ انسان‌ كامل‌ خويش‌ مي‌دانست‌ و غزل‌ خود را اين‌ چنين‌ به‌ پايان‌ مي‌رسانيد:بنماي‌ شمس‌ مفخر تبريز، رو ز شرق‌‌‌من‌ هدهدم، حضور سليمانم‌ آرزوست‌‌‌‌‌روابط‌ مولانا با فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌فرمانروايان‌ سلجوقي‌ روم‌ را بايد به‌ موج‌ سواراني‌ تشبيه‌ كرد كه‌ در دوران‌ آشفته‌ تهاجم‌ مغول، مي‌خواستند آسياي‌ صغير را چون‌ جزيره‌ آرامشي‌ در درياي‌ طوفان‌ زا از سلطه‌ بيگانه‌ محفوظ‌ بدارند. هر چند از لحاظ‌ فرهنگي‌ و تمدني‌ اين‌ توفيق‌ نصيبشان‌ شد؛ ولي‌ از لحاظ‌ سياسي، به‌ علت‌ موقع‌ سوق‌ الجيشي‌ بسيار مهم‌ اين‌ سرزمين‌ كه‌ براي‌ مغولان‌ حائز اهميت‌ فراوان‌ بود، شكست‌ خوردند و مهاجمان‌ بر اين‌ منطقه‌ حساس‌ و ثروتمند دست‌ يافتند. در اين‌ دوران‌ پرفراز و نشيب‌ حفظ‌ حكومت‌ و فرهنگ‌ ايراني، نقش‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ از سويي‌ و مولانا جلال‌ الدين‌ از سوي‌ ديگر بسيار موثر بوده. زماني‌ كه‌ جلال‌ الدين‌ همراه‌ با پدرش‌ وارد آسياي‌ صغير شد، علاءالدين‌ كيقباد (616 تا 636ه') فرمانرواي‌ روم‌ بود و مريدگونه‌ به‌ خدمت‌ سلطان‌العلما بهاءولد گردن‌ نهاد. او مانند ساير فرمانروايان‌ قبلي‌ و بعدي، دانش‌ پرور و فرهنگ‌ دوست‌ بود و از اين‌ روي‌ در زمان‌ وي‌ سلطان‌ العلماء و مولانا جلال‌ الدين‌ دوران‌ راحت‌و مقرون‌ با احترامي‌ را سپري‌ مي‌كردند.11 به‌ مواردي‌ برمي‌خورديم‌ كه‌ علاءالدين‌ در امور سياسي‌ با سلطان‌ العلما مشورت‌ مي‌كرد.12پس‌ از درگذشت‌ وي، علاءالدين‌ كيقباد احترام‌ مريدگونه‌ خود را معطوف‌ جلال‌ الدين‌ گردانيد و مولانا نيز متقابلاً همان‌ شيوه‌ پدر را نسبت‌ به‌ وي‌ در پيش‌ گرفت. روزي‌ سلطان‌ به‌ ديدنش‌ رفت؛ ا و به‌ سبك‌ پدر، به‌ جاي‌ دست، عصاي‌ خود را به‌ سوي‌ او دراز كرد. علاءالدين‌ با خود گفت: «چه‌ متكبر مردي‌ است!» مولانا دريافت‌ و گفت: «آن‌ تملق‌ و تواضع‌ را دانشمندان‌ كنند، نه‌ سلطانان‌ دين؛ كه‌ ايشان‌ اصل‌ را گرفته‌ اند، سَيَران‌ در آن‌ مي‌كنند.» علاءالدين‌ شرمنده‌ شد و سرسپردگي‌اش‌ نسبت‌ به‌ مولانا افزون‌ گرديد.13 به‌ تبع‌ اين‌ فرمانروا، اغلب‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ كارگزاران‌ حكومتي، مطيع‌ و مريد مولانا بودند و براي‌ مدرسه‌ وي‌ هدايا و نذور فراوان‌ و گرانبها ارسال‌ مي‌داشتند؛ چنان‌ كه‌ علاءالدين‌ خود همواره‌ مراقب‌ حفظ‌ شئون‌ و مقام‌ خاندان‌ جلال‌ الدين‌ بود.بدين‌ ترتيب‌ مولانا جلال‌ الدين‌ ابتدا به‌ دليل‌ نيروي‌ معنوي‌ پدرش‌ و سپس‌ به‌ دليل‌ موقع‌ اجتماعي‌ و فرهنگي‌ خاص‌ خود، مورد توجه‌ بسيار مادي‌ و معنوي‌ فرمانروايان‌ سلجوقي‌ قرار گرفت.پس‌ از پايان‌ حكومت‌ علاءالدين‌ كيقباد، در زمان‌ هلاكوخان، مغولان‌ در آسياي‌ صغير پيش‌ راندند و ويرانيهاي‌ بسيار برجاي‌ گذاشتند. فرمانرواي‌ وقت‌ سلجوقي، سلطان‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ (643-655 ق) از مغولان‌ شكست‌ خورد؛ ولي‌ معين‌ الدين‌ پروانه‌ كه‌ حاجب‌ يا «پروانه» بود، به‌ طريق‌ صحيح‌ سياسي، با دشمنان‌ روشن‌ رفق‌ و حتي‌ دوستي‌ را در پيش‌ گرفت. به‌ زودي‌ حكومت‌ به‌ گونه‌ توامان‌ به‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ و برادرش‌ ركن‌الدين‌ واگذار شد؛ و آنان‌ تحت‌ تابعيت‌ مغول؛ ولي‌ با حفظ‌ استقلال‌ داخلي، به‌ فرمانروايي‌ پرداختند. سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌هاي‌ درباري، عزالدين‌ از سلطنت‌ خلع‌ شد و ركن‌الدين‌ به‌ حكومت‌ رسيد؛ در حالي‌ كه‌ صدارت‌ و فرماندهي‌ سپاه‌ در دست‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود. روابط‌ عزالدين‌ كيكاووس‌ را با مولانا جلال‌الدين‌ بسيار كمرنگ‌ مي‌يابيم،14 زيرا احتمالا مولانا او را سياستمداري‌ قابل‌ و هوشيار نيافته‌ بود. عزالدين‌ ابتدا از عظمت‌ نيروي‌ مولانا غافل‌ و غرور فرمانروايي‌ بر او فائق‌ بود. روزي‌ از يكي‌ از نزديكان‌ خود دليل‌ ارادت‌ بسيار و مريدگونه‌ او را نسبت‌ به‌ مولانا پرسيد؛ و او شمه‌اي‌ از اهميت‌ و كرامات‌ وي‌ بازگفت. پس‌ سلطان‌ تمايل‌ يافت‌ كه‌ مولانا را ببيند. به‌ خانه‌ او رفت؛ ولي‌ نه‌ تنها مورد احترام‌ قرار نگرفت، بلكه‌ مورد بي‌مهري‌ نيز واقع‌ شد. افلاكي‌ اين‌ روايت‌ را به‌ تفصيل‌ شرح‌ داده‌ است.15 اين‌ بي‌اعتنايي‌ از يك‌ سو و ارادت‌ورزي‌ سلطان‌ از سوي‌ ديگر نمايانگر عدم‌ توفيق‌ عزالدين‌ در كار مملكت‌ و نيروي‌ سياسي‌ --- اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ مي‌باشد كه‌ توانسته‌ بود بر شوكت‌ و اقتدار نابجاي‌ او فائق‌ آيد. صاحب‌ شمس‌الدين‌ اصفهاني‌ كه‌ زماني‌ وزير اين‌ فرمانروا و به‌ قول‌ افلاكي‌ «مردي‌ عالي‌همت‌ بود» و با مولانا سوابق‌ دوستي‌ داشت‌ و اينك‌ نسبت‌ به‌ وي‌ سرسپرده‌ بود، در قونيه‌ مسجد جامعي‌ براي‌ وي‌ بنا كرده‌ بود. روزي‌ اين‌ وزير از مولانا پرسيد: «هرچه‌ تو خوانده‌اي، من‌ هم‌ خوانده‌ام؛ ولي‌ چرا مانند تو نشده‌ام؟» مولانا در جواب‌ گفت: «آري، ما يك‌ دو ورقي‌ از علم‌ اقبال‌ كه‌ علم‌ والاست، مطالعه‌ كرده‌ايم‌ كه‌ آن‌ به‌ خدمت‌ شما و سمع‌ شما نرسيده‌ است.» صاحب‌ شمس‌الدين‌ با سماع‌ مخالف‌ بود؛ ولي‌ عاقبت‌ مولانا او را به‌ اين‌ كار واداشت‌ و از آن‌ پس‌ وزير در مجالس‌ سماع‌ نيز شركت‌ مي‌كرد.16سلطان‌ ركن‌الدين: بيشترين‌ آگاهي‌ ما از روابط‌ سلجوقيان‌ روم‌ معاصر با مولانا و ارتباط‌ آنان، از سلطان‌ ركن‌الدين‌ بن‌ سليمان‌ شاه‌ (644 --- 655 ه') مي‌باشد كه‌ او و همسرش‌ گوماج‌ خاتون‌ از مريدان‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رفتند. افلاكي‌ روايت‌ مي‌كند كه‌ ركن‌الدين: «به‌ اخلاص‌ تمام‌ سرنهاد و مريد شد و خدمات‌ پادشاهانه‌ نمود» ؛ و از آن‌ پس‌ مولانا را «پدر» خطاب‌ مي‌كرد. روايت‌ كرده‌اند كه‌ روزي‌ ركن‌الدين‌ شيوخ‌ و اكابر شهر را دعوت‌ كرده‌ بود. ناگاه‌ مولانا با ياران‌ خود از در وارد شد. بالاي‌ مجلس‌ نشست‌ و سپس‌ سماعي‌ بزرگ‌ برپا داشت‌ و مجلس‌ حالتي‌ ديگر به‌ خود گرفت. به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ «ياران‌ خود» منظور مردم‌ كوچه‌ و بازار بوده‌اند؛ زيرا «اكابر شهر» كه‌ در مجلس‌ حاضر بودند. ركن‌الدين‌ نماز جماعت‌ را در مسجد قلعه‌ محل‌ اقامت‌ خود - ارگ‌ شهر - برپا مي‌داشت‌ و گاهي‌ مولانا به‌ آنجا مي‌رفت‌ و اقامه‌ نماز مي‌كرد؛ و زمان‌ درازي‌ برسر نماز مي‌ايستاد.پس‌ از چندي‌ سلطان‌ به‌ مراد ديگري‌ سرسپرد كه‌ اين‌ كار سبب‌ رنجش‌ عميق‌ مولانا گرديد؛ و از آن‌ پس‌ در كار وي‌ خلل‌ وارد شد. از اين‌ روي‌ براي‌ استمالت‌ از مولانا «پنج‌ هميان‌ سيم‌ سلطاني» به‌ مدرسه‌ فرستاد؛ ولي‌ او آنها را نپذيرفت‌ و دستور داد تا كيسه‌ها را بيرون‌ از مدرسه‌ گذارند تا هركه‌ خواهد از آن‌ بردارد.17چنين‌ مي‌نمايد كه‌ اين‌ زمان‌ در كار سياسي‌ ركن‌الدين‌ خلل‌ وارد شده‌ بود و براثر ندانم‌كاري‌ها، مغولان‌ را به‌ جنگ‌ برانگيخته‌ بود كه‌ روش‌ او مورد تاييد معين‌الدين‌ پروانه‌ نيز نبود. مغولان‌ در روم‌ نيروي‌ فراوان‌ يافته، برآسياي‌ صغير مسلط‌ شده‌ بودند و عملا حكومت‌ از دست‌ سلجوقيان‌ بيرون‌ رفته‌ بود. ركن‌الدين‌ براي‌ جلوگيري‌ از اين‌ نيروي‌ روزافزون‌ از قونيه‌ به‌ شهر آق‌سرا رفت. مولانا او را از اين‌ سفر و اين‌ اقدام‌ منع‌ كرد و برحذر داشت؛ ولي‌ سلطان‌ اين‌ راهنمايي‌ را نپذيرفت‌ و رفت‌ و سرانجام‌ به‌ دنبال‌ توطئه‌اي، در همان‌ شهر به‌ دست‌ دشمنان‌ به‌ قتل‌ رسيد. او را با زه‌كمان‌ خفه‌ كردند و چنين‌ شايع‌ شد كه‌ چون‌ مولانا از او رنجيده‌ خاطر گشته‌ بود، عاقبت‌ به‌ دنبال‌ مسائل‌ سياسي‌ به‌ قتل‌ رسيد. آيا نمي‌توان‌ انگاشت‌ كه‌ علت‌ رويگرداني‌ سلطان‌ از مولانا و برگزيدن‌ مريدي‌ ديگر مربوط‌ به‌ دسته‌بنديهاي‌ سياسي‌ بوده‌ است؟ در هر صورت‌ بعدها، به‌ گونه‌اي‌ اغراق‌آميز شايع‌ شد كه‌ در آن‌ لحظه‌ كه‌ مي‌خواستند ركن‌الدين‌ را خفه‌ كنند، او فرياد زد: «مولانا، مولانا» و مولانا در مدرسه‌اش‌ دو انگشت‌ خود را در گوشها نهاد و غزلي‌ سرود كه‌ مطلعش‌ اين‌ است:نگفتمت‌ مرو آنجا كه‌ آشنات‌ منم‌در اين‌ سراي‌ فنا، چشمه‌ حيات‌ منم؟‌‌و سپس‌ افزود: «در آن‌ عالم، احوالش‌ نيكو باشد» 18 با در نظر گرفتن‌ اين‌ مسأله‌ كه‌ به‌ احتمال‌ قريب‌ به‌ يقين‌ در قتل‌ ركن‌الدين، معين‌ الدين‌ پروانه‌ دخالت‌ داشت؛ 19 و اين‌ شخصيت‌ مهم، تحت‌ تاءثير فراوان‌ مولانا بود مي‌توان‌ چنين‌ تصور كرد كه‌ در فعل‌ و انفعالات‌ سياسي‌ دربار، نظر مولانا ملحوظ‌ مي‌گشت. پس‌ از اين‌ واقعه، معين‌الدين، پسر شش‌ساله‌ و يا به‌ قولي‌ دو ساله‌ سلطان‌ ركن‌الدين‌ را كه‌ غياث‌الدين‌ كيخسرو نام‌ گرفت، به‌ سلطنت‌ نشانيد و عملا كارهاي‌ حكومت‌ را خود در دست‌ گرفت. اين‌ زمان‌ دوره‌ اوج‌ قدرت‌ معين‌الدين‌ پروانه‌ بود واين‌ چنين‌ مولانا با واسطه‌ او مي‌توانسته‌ در امور سياسي‌ و اجتماعي‌ دخالت‌ نمايد.افلاكي‌ مي‌نويسد: روزي‌ مولانا مجلسي‌ ترتيب‌ داده‌ بود و «همه‌ بزرگان‌ دولت» در خدمتش‌ بودند و او پيوسته‌ آنان‌ را به‌ تواضع‌ در برابر «مردان‌ خدا» توصيه‌ مي‌كرد.20 رفتار سياسي‌ - اجتماعي‌ مولانا جلال‌الدين‌ آنچنان‌ آمرانه‌ و احترام‌ برانگيز بود كه‌ گويي‌ از فرمانروايان‌ چيزي‌ كم‌ نداشت.پي نوشتها:1- الافلاكي، مناقب‌العارفين‌ ج‌ 1 ص‌ 146، 151، 153، 183، 225، 262، و ج‌ 2، ص‌ 706، 708. رك. گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 354.2- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 201.3- دكتر زرين‌كوب، سرني، ج‌ ص، ص‌ 643، 644.4- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 48 و ص‌ 387، 388، 3895- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 2، ص‌ 797، 798.6- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 214.7- همان‌ ص‌ 4398- گولپينارلي، زندگاني، فلسفه، آثار...، ص‌ 581.9- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 235.10- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 479.11- فروزانفر، رسال‌ در احوال...، ص‌ 28، 29.12- الافلاكي، مناقب‌ العارفين، ج‌ 1، ص‌ 44، 45.13- همان، ص‌ 55.14- شيرين‌ بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 919، 920.15- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 443، 444، و ج‌ 2، ص‌ 706، 707.16- همان، ج‌ 1، ص‌ 103، 104، ج‌ 2، ص‌ 706، 707.17- الافلاكي، ج‌ 1، ص‌ 337، 339، 389.18- الافلاكي، همان‌ كتاب، ج‌ 1، ص‌ 148، 149، 389، 449.19- دكتر بياني، دين‌ و دولت‌ در ايران‌ عهد مغول، ج‌ 3، ص‌ 920.20- سلطان‌ ولد، معارف، ص‌ 128، 129.

بررسي طنز آميخته به هزل در مثنوي معنوي مولانا

http://www.mahmag.org/farsi/reviews.php?itemid=486

وحید ضیایی---بررسي طنز آميخته به هزل در مثنوي
فصل سوم كتاب هزل تعليم است.
پيش تاليف:مولانا را عموماً شاعري عرفاني مي شناسند، گاه مانند بسياري از شاعران به آسمانها مي برند و زمينيان را در نا كجا آباد نوشته هايش سرگردان مي خواهند گاه او را به ورطه ي نقد كشيده نوع ديگرش را در خاورها و باخترهايي دور به بحث و جدل يا قبول و تغيير مي نشينند.

بحث هزل در ادب فارسي كه عموماً آنرا خلاف جمع ادبيات شمرده اند گسترده بوده و در سالهاي نزديك با بازخواني ادبيات به قلم نويسندگان در چر و تعديل اين آثار حرف ها زده و كوشش ها شده است. براي نخستين بار سنائي است كه هزل خود را تعليم ميخواند و بافاصله گذاشن بين هزل صرف و طنز به نوعي از گفتار صادقانه دست مي يابد كه به تفهيم عوام از طريق زبان خاص خودشان به زبان كوچه بازار عموما هزل – مي پردازد اعتقاد به اينكه علاوه بر جنبه ي اخلاقي و وجهه سياسي اجتماعي هزل ها كه در آثاري مثل مثنوي يا آثار سنائي ديده شده مي توان به برداشتي نو از اين مقوله رسيد يعني هزل را بعنوان ژانر يا قالب يا هنري در بيان آراست و در نظر گرفت شايد به زماني فراخ نيازمند است تا تعاريف روشن تر شده به ديدگاهي نو در اين زمينه ها برسيم تا سنت ادبي جايش را به تفكر مدرن بدهد و تعاريف از نوع تعريف شوند
در اين مجال با بررسي سه حكايت هزل آميخته به طنز مولانا سعي داريم نشان دهيم كه مولانا به عنوان بزرگترين شاعر و آرماني ترين آنها در ذهنيت ايراني خود از اين شيوه بهره ها برده و نسبت به بسياري از اديبان معاصر روشنفكرتر بوده است مولانا، حكايات خود را به نوعي داستان واره گي مي آرايد و در بيان اين داستانها حتي از پوشيده گوئي نيز دست مي كشد روشي كه بنا به دلايلي جايش را به هزل داده و به نوعي ديگر در ادبيات ايران سر بر آورده است اين مقاله به اشاره و نقد اين حكايتها و واژه هاي كليدي، تصاوير و نحوه ي بيان و گاه نقد و بررسي اشعار او مي پردازد تا از خلال واژگان، مفاهيم و انديشه ها گاه جرقه هائي از سوالاتي برسد و در نهايت به بررسي هزل در ذهن مولاناي بزرگ بپردازد.
در انتخاب اين سه حكايت سه دليل نهفته است اولين حكايت بعدي فلسفي و عرفاني از زباني هزل آميز است آميخته به حكايات كوچك و گاه بلند، حكايات خاتون و خر اجتماعي ترين هزل موجود در اشعار اوست هزلي كه بيشترين خصوصيات روايي داستاني را به خود دارد و نهايتاً داستان يا حكايت سوم كه تداوم داستاني تاريخي داشته از هر دو باب ميشود به تفسير نشست اين فصل بررسي اين حكايات از منظر هزل و تعليم و نقد است.

حكايت اول: تعليم مولانا به ادب هزليات
از ميان حكاياتي كه به قلم زيبايي مولانا در معراج هاي ناگهاني اش و در پستي و بلندي زبان و عروجش به ميان مي آيد حكايت معروف به امرودبن است. در ظاهر امرودبن درختي است كه هر كس بر بالاي ان ميرود گمان و ظن بد در حق دوستارش مي برد اما اين نه از راه درست كه از راه خلاف است.
حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مي نمايد ترا كه چنينها نمايد چشم آدمي را سر آن مرودبن فرود آي تا آن خيالها برود و اگر كسي گويد كه آنچه آن مرد مي ديد خيال نبود جواب اين مثال است نه مثل، در مثال همين قدربس بود كه اگر بر سرا امرودبن نرفتي هرگز آنها نديدي خواه خيال و خواه حقيقت.
در بيان عبارات يا زبان شعر كه فن مهم و بي همتاي مولانا در زمان خويش است و هيچ يك از همدورگانش اينگونه زبان را به بازيچه ي انديشه نبرده اند هر چند نسبت به حكايت كنيزك و خرالفاظ استفاده شده، پرده پوش تر و عورت تر است اما نحوه ي حركت مولانا و روايت از سر خواسته يا اجبار گويي به تراژدي مي ماند كه از اول قصد شاعر براي بيان امري ديگر به چشم مي خورد (آن زني مي خواست تا با مول خود/ بر زنده در پيش شوي گول خود )
از جنبه جامعه شناسانه اين رفتارها يعني خيانت زنان به شوهران كه در جاي جاي ادب فارسي بدان شاهديم شايد يكي از معمولاترين پروسه هاي شعري ايراني مي باشد اگر چه زن به مفهوم نمونه و كامل در چهره ي اسطوره هاي شاهنامه اي و ديني ستوده شده است اما گويي نگاه مرد سالارانه اي تاريخ ايران هرگز اجازه ي موشكافي اين امر را به شاعراني هر چند آگاه مانند مولانا نداده است.
در جامعه ي فئودالتيه آن زمان كه ايران مركز فتنه و تجاوز بود و اكثر مردان اين سرزمين به گواهي تاريخ در سفرها و جنگها روزگار مي گذارند و زنان جز عورتاني پرده نشين و كارخانه اي براي توليد مثل نبودند در حالي مورد بهره كشي قرار مي گرفتند كه انواع فجايع اخلاقي را آزادي نسبي مردان برخوردار بوده و زنان در جامعه ايراني جز در مواردي كه در سايه ي خانقاه ها يا مراكز علمي ديني قرار ميگرفتند تا همپاي مردان به آموزش و پرورش روحي بپردازند. امكان بروز و ظهور عادي ترين نيازهاي خود را نداشتند پروسه خيانت زن همزمان با حمله مغول به ايران شروع ميشود هر چند در شاهنامه نيز زن واژدها هر دو در خاك جا مي گيرند اما اين در خاك بودگي در شاهنامه را نمي توان معياري براي جايگاه زن در كل ادبيات قبل از اسلام دانست زيرا شاهنامه بر خلاف كتب شعري ديگر فرهنگ نامه اي سترگ است كه نه مرام نامه اخلاقي نه مصلح انگاري يك توبه كار و نه واقعيت صرف كه نگارنده اي سترگ مانند فردوسي دست به خلق شاهكاري مي زد كه همه ي اين موارد را در كتابي بگنجاند تا تاريخ و ادب و هنر و سرزمينش را در آن به رشته ي تحرير در آورد. اگر در جايي شاهنامه زن را پست مي خواند اين پروسه را نمي توان تعميم داد بلكه حقيقت امر اينست. كه شاهنامه در وجود « گرد آفريد» خلاصه مي شود وزن اسطوره اي و اثيري شاهنامه و همه ي قهرمانهايش نه در سخنان منظوم آن كه در بستر شخصيت سازي فردوسي نقد ميشوند به هر حال با حمله مغول ايراني زن اثيري گرد‌ آفريد نشانش را به ورطه ي فراموشي مي سپارد چنانچه رستم را نيز ورد گوشه هاي خود بيني و خود محوري و خود مداري و تنهايي گرايي خانقاه ها دور از هر چه شور و شعر است مي و شاد خواري است از هر چه شادماني است به غم پناه مي برد و عكس العمل زبوني اش را در مقابل حمله ي مغول به تحكم در برابر زن مي كشاند. از اينجاست كه بحث خيانت زن اوج مي گيرد و كمتر متن طنز و هزل وجه ي را ميتوان سراغ گرفت كه بحثي در اين مورد نداشته باشد. از طرفي بحث حيله گري زنان است كه گمان ميرود ربط به نگاه كتاب مقدس اسلام نسبت به زن بوده و به خصوص جائي كه مستقيما ابولهب را در كنار زنش لعنت فرستاده ميشود و آيه اي درباب جادوگري و حسد زنان باز مي شود اگر چه شايد بتوان گفت كه ثم كلي اسلام ارج نهادن به مقام زن حتي در مورد زنده به گور كردن دختران نيز مي باشد اما تاريخ اين ارج نهادن را ناديده گرفته و اجراي اصول فقهي بيشتر به بسته بودن مقررات در مورد آنها اشاره داشته است حيله گري از صفات است كه اينگونه به نقد كشيده ميشود.
پس به شوهر گفت زن كاي نيكبخت من بر آلم ميوه چيدن بر درخت
چون بر‌‌آمد بر درخت آن زن گريست
ج چون ز بالا سوي شوهر بنگريست
گفت شوهر را كه اي مابون رد
ج كيست آن لوطي كه بر تو مي فتد
تو به زير او چوزن بغنوده اي
اي فلان تو خود مخنث بوده اي؟
بعد از بيان حيله گري زنانه آغاز ماجرا در توالي بدون حرف و حديث اضافه، پيش گرفته ميشود و زن از بالاي درخت مرد رامابون مي نامد.
مابون: در فرهنگ ادب فارسي اين لغت در كنار شاهد و لوطي بچه، غلام بچه و غيره بكار رفته و اشاره اي دارد به فرهنگ همجنس گرايي در ادب فارسي كه دكتر سيروس شيسا در كتاب ارزشمند شاهد بازي در ادب فارسي اشاراتي نيك بدان كرده اند. اين فرهنگ نيز اگر چه در بين تمامي ملل مرسوم بوده است اما در دوره اي از تاريخ ايران شيوه پيدا مي كند كه باز به مقوله ي زن بي توجهي ميشود اشاره به داستاني بجاست كه در دوران قاجاريه در قزوين هنگاميكه زني از زنان حكام يا از فرودستان از ميان آنها مي گذشت توجه بدين نكته باشد كه زنان حق خروج از خانه را بي حضور شوهر حجاب يا كامل نداشتند شخصي بعنوان دور باش ندا در مي داد ك دور شويد- كور شويد و بدين گونه مردم و بخصوص مردان مجبور بودند تا صورت خود را پشت ديوار كرده و از نگاه كردن به زنان خود داري كنند اينگونه ميشود كه فرهنگ مردگرايي بي هيچ ريشه اي از تفكر مربوط به ( sodomy) در ايران شكل مي گيرد و از زمان ورود تركان تا زمان حاضر ادامه مي يابد. لوطي، بچه باز، درويش، رقيب و كلماتي مانند اين نيز به يك مضمون در اين گونه اشعار بكار ميروند.
گفت شوهر نه سرت گويي بگشت

از سر امرودبن من همچنان

هين فرودا تا ببيني هيچ نيست
و رنه اينجا نيست غير من به دشت
كژهمي ديدم كه تو اي قلبتان جج

اين همه تخييل از امرودبني است


در اين داستان كوتاه كه روايت خيانت زن و حيله بازي او در فريفتن است به مصداق تاويل متن شايد بتوان مانند هر داستان ديگري در رواياتي مختلف به بحث در مورد آن پرداخت از لحاظ اخلاقي- جامعه شناسي – تفاسير عرفاني و حتي فقهي اما بحث و منظور اين مقاله نه بحث بر سر اين قضايا كه تحليل رويكرد هزل پردازانه مولانا به عنوان شاعري ست كه اهل ادب و قاطبه ي آن ايشان را به عنوان مراد و شيخ شاعران پذيرفته اند و حتي آنگونه كه به زندگي بسياري از شاعران از لحاظ اخلاق ايراد وارد مي آيد و آمده است جز در مواردي در مواجهه باسمش حرف و حديث كمتر است غرض بيان نحوه و شيوه ي گفتار اوست كه مولانا در اولين نوع از اين نوشتار خود پاسخ روشن را آشكار مي سازد و به بحث در چرايي بيان

حكايت به اين روال مي كند:
هزل تعليم است آنرا جدشنو

هرجدي هزل است پيش هازلان
توشو بر ظاهر هزلش گرو
جهزلها جداست پيش عاقلان

اين ابيات به تمامي منظور و هدف مولانا را در مواجهه با مخاطب كه عادت به زبان تعليمي و مذهبي و اسطوره اي مولانا دارد مي رساند. مولانا خوب مي داند كه بيان چنين مباحثي در جامعه ي طبقاتي تاريخ ايران شايد به نحوي مورد عتاب واقع شود و همين مهلت و پرس وجوي مريدان باعث پاسخ روشن او ميشود كه البته نه از خود او كه برگرفته از نوشتار صريح و شعر دقيق سنائي است كه فرمود:
بيت من بيت نيست اقليم است
هزل من هزل نيست تعليم است

ادب طبقاتي
در جامعه ايراني از دير باز رسم بر اين بوده است كه نازل ترين شوخي ها و عناوين را در محافل خصوصي رد و بدل گردانيده در محافل عموم از ذكر اين لطافت و نوادر دوري جويم و حتي شخص بسيار مذاح كننده را فردي پرور و بسيار گو بپنداريم. اين طرز فكر غلط كه به نحوي به ادب طبقاتي مشهور است. از آنجا ناشي ميشود كه ايراني ها براي خود شخصيتهايي دو گانه قايل بودند و ارباب و رعيت، بزرگ و كوچك خان و مخدوم، ظالم و مظلومي بوده كه در حفظ شان و مرتبه ي طبقه ي خويش لاجرم بوده است از اين روست كه بيان اين نقاط در جمع اي كه از هر گروه و طبقه اي حضور داشته اند مجاز نمي بوده است. از مقوله دور نيفتيم مولانا در اين دو بيت فاصله هزل و تعليم را مي شكند و به نوعي شعار هدف وسيله را توجيه مي كند را مي پذيرد زيرا زماني كه چاره اي جز بيان آشكار مسائل نباشد- چه به لحاظ هدف اخلاقي – چه تربيتي و چه بيان صريح رذايل اين گروه بزرگ عوامند كه ايهام و استعاره را پذيرفته با دهان فراخ در مجلس ايشان حضور بهم مي رسانند: حتي نگرش به اين مقوله خود نوعي جامعه شناسي ادوار تاريخي ايران را مي طلبد و شخص گوينده بايد به سطح كساني كه حرفي را مي زنند توجه كنند از همين روست كه خود مولانا در جايي ديگر مي سرايد:
چون كه با كودك سروكارت فتاد پس زبان كودكي بايد نهاد
ج
به هر حال مولانا از مخاطب و خواننده بي خويش ميخواهد كه خود را فاضل تر از ضعيف انگاري نوشته اش بپندارد و پيش فرض عاقلي را بر گرده ي مخاطبش مي گذارد!
هزل به عنوان يك تعليم دهنده زماني پابه عرصه مي گذارد كه به علت اختناق موجود يا بيان صريح نكته اي دور از عقل و حفظ جان باشد يا سطح فهم مخاطب پائين تر از گفتار فرد قاضي بسياري از داستانها و حكايتها بخصوص ايراني در وجهي پديد آمده اند كه اين مقوله را دارا باشند يعني مقوله ي هنر براي هنر كه در فرهنگ غرب بدان آشنايم در هيچ مورد سازگار با ادبيات كلاسيك ايران نمي تواند باشد چنانچه ادبيات جهان نيز، بايد توجه داشت كه بيان داستاني بياني است كه از ظرفيت هاي داستان استفاده مي كند تا مغز كلام را به مخاطب انتقال دهد. به همين دليل كافي است كه گاهي در تاويل متون فارسي اگر به نظريه مرگ مخاطب توجه كنيم و اين نظريه جديد را در آن استفاده كنيم به طرز مضحكي ادبيات ايران علت وسوئي ديگر گونه بخود مي گيرد. اكنون و در جهان معاصر يكي از دلايل بوجود آمدن طنز در اجتماع علاوه بر وجود تضادها موقعيت ها، تضاد گفتارها و كردارها همين اختناق موجود مي توانست باشد، عبيدزاكاني به عنوان يكي از بزرگترين شاعران و طنزپردازان ايران كه در نقطه ي رفيع تر از دهخدا ايستاده است اين طنز پردازي را حاصل اختناق موجود در زمانه اش مي داند تا با بيان صريح موضوع به اشاره اي به جا به ظلمي تعديي يا اعتراضي بپردازد كه چه بسا در عالم واقع بيان آن مورد مي تواند دردسرساز باشد. مولانا در اين حكايت هنوز به پرده دري كلمات نرسيده است و گويي مقدمه چيني مي كند براي داستان بعدي اش تا بتواند به روايت پردازي خود عمق و جان داده به سبك ويژه اش در طرح و بحث معراج دست يابد. داستان امرودبن اگر چه بيان حادثه اي غير اخلاقي است. اما زباني دريده ندارد زباني كه لازمه ي طرح مباحث هزل گونه است و اين دليل با ذكر علت مولانا نيز عجين شده خواننده را به فكر فرو مي برد كه اگر بيشتر داستانهاي عرفاني مولانا مي توانست با چنان تركيبي از وضع موجود جامعه گره بخورد چه معجوني مي توانست باشد معجوني كه عبيدزاكاني تنها نمونه ي شيرينش را ارائه داده است.

روايت دوم نگارگري پير روحي در هزل
گويي هيچ فسادي از آدمي تازه و نو نيست و اگر هر مريض و دوايي هر فكر و خطايي و هر انكار و گريزي كه نو مي نمايد شاخه اي در تنه ي پهن و ريشه ي فراخ تاريخ مي تواند داشته باشد. حكايت شهوت راني كنيزك با خر يكي از حكاياتي است كه اگر بصورت داستاني صرف بيان و باز آ‌فريني شود به تصور نمي آيد كه اين روايت كهن فارسي است يا داستاني از نوع داستانهاي اروتيك (Erotic) جديد كه خود داراي ادبيات و تعريفي در فرهنگ معاصر جهان است.

ادبيات اروتيك
ادبيات قرون وسطي به نوعي از نقاشي و شعر و مجسمه سازي روي آورد و اين هجمه بعد از انقلاب فكري رنسانس و پس زدن كليسا از امور زندگي مردم مغرب زمين بود، گوئي مردمي كه چون فنري زير استبداد شديد و توضيح و توبيخ كليسا به منكر و نامنكر و كافر و بي دين، انسان و حيوان تقسيم شده بودند در فرار از اين دورنگي سياه و سفيد بعد از باران رنسانس رنگين كماني را متولد كردند كه به جذبه اي زميني- و نه آسماني – بر فراز ابرهاي شك و دو دلي آسماني مغرب زمين را به كشف فضاهايي نو مجبور كرد در اين مقوله به دوشيوه نگارش بر مي خوريم.
1= پرنوگرافي (Pornography) يا دريده نويسي كه بيان عرياني، بي پرده و عاري از تكنيك هاي فني و هنري در نگاه به مسايل جنسي و حيواني آدمي است. در اين روش در همه ي شيوهاي (شعر و داستان ) نقاشي و مجسمه سازي بوجود آثاري پرداخت. بعد از گذشتن از اين ورطه به نوعي دوم از اين نوشتار يا فن مي رسيم كه به نوعي فرهيخته دست مي يابد.
ادبيات اروتيزم (Erotic literature) نوع خاصي از ادبيات شفاهي و كتبي است كه به مقوله ي سكس(sex) و زوايا و زوائد آن از چشم هنر نگاه مي كند . به زبان ساده تر بيان احوال و حالات رواني ، هنري ، زيبائي شناختي و حتي انسان شناختي با اين موضوع امتزاج پيدا كرده و حاصل آن نوعي از ادبيات است كه ديدگاهي انسان گرايانه و زيبائي شناختي بر اين امر ساده اما پيچيده بشري دارد امري كه بقاي نسل آدمي در گرو آن بوده پس مقدس اما وحشي ترين وجود وجهه آدمي نيز در نظر گرفته شده است. در اين نمونه داستان هم روايت مولانا روايت روايتي ناب از وجه اي غير انساني است كه نمونه اش در ادبيات اطو كشيده ي ايراني بسيار نادر است. «داستان آن كنيزك كه باخر خاتون شهوت مي راند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه و كدويي در قصيب خر مي كرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف يافت ليكن دقيقه كدو رانديد كنيزك را به بهانه به راه كرد جايي دور و باخر جمع شد بي كدو و هلاك شد به فضيحت كنيزك بيگاه باز آمد و نوحه كرد كه اي جانم واي چشم روشنم اير ديدي كدو نديدي ذكر ديدي آن دگر نديدي كل ناقص ملعون يعني كل نظر و فهم ناقص ملعون و گرنه ناقصان چشم ظاهر مرحومند معلون نه اند بر خوان ليس علي الادعمي حرج نهي حرج و نفي لعنت و نفي عتاب و غضب كرد. » نحوه ي بيان مولانا و داستان گونگي مبحث چنان گيراست و ناب و نتيجه ي موجود چنان كوبنده و تعليم چنان دور از عقل كه قدرت مولانا را در نمودن و جمع تضادها نشان مي دهد. اين حكايت به نظرم خود طنزي شگرف دارد يعني بيان چنين تابويي بصورتي بسيار خواندني (!) و ذكر تعليم از آ‌ن موقعيتي خاص بوجود مي آورد كه بسيار خواندني است و از لحاظ تعريف اهل طنز معاصر از نمونه هاي شاخص طنزاست كه نمي شود امكان ادامه ي آنرا جست زيرا گوينده به عظمت مولانا مي خواهد تا از زير تيغ اهل توبه و تذكير اهل سياست دور مانده باشد. چه دور نيست كساني كه مثنوي را هنوز نجس پنداشته خواندنش را غير اصولي و مرتدانه مي خوانند زيرا همين نمونه را اقدامات مولاناست كه هم اكنون بعد از سالها بعنوان هنر متفاوت ذكر ميشود به اعتباري هنگاميكه نوشتار و گفتاري ديداري يا شنيداري را مي بينيم كه از ديدگاهي كاملاً متفاوت به مقوله اي ديني يا اسطوره اي مي رسد حاصل تفكر غرب محور و رنسانس فكري است كه اتفاق افتاده موردي كه در سيماي غرب بيشتر بدان مواجهيم و طرز نگرش و افكار مولانا از اين لحاظ بسيار ستودني ست
آن خرند را به گان خو كرده بود
يك كنيزك يك اخري بر خود افكند
آن خرنر را به گان خو كرده بود
از وفور شهوت و فرط گزند
آن خرند را به گان خو كرده بود


نكته ي نخست: حسادت كنيزك و خاتون – از بين رفتن اختلاف طبقاتي در موضوع جنسي بحث دليل تراشي مولانا براي عمل كنيزك شهوت و زياده روي در اميال، تغيير خوي حيواني خر با عادت و تربيت انساني ، تيز هوشي كنيزك دريافتن راهي براي ايفاي عمل پليد ( رابطه اي آزادي ذهن در شكستن تابوها) تماميت انگاري خاتون حتي در موارد شنيع، طمع و آز ديوان فريبنده ي انسان جهت راندن خاتون بسوي عمل، دادن صفات تشخيص به خر در شمردن وصف بي قراري خر نسبت به كنيزك، بيان حيله بازي هاي خاتون و كنيز به نسبت يكديگر و استفاده بر عليه آنها جهت تاييد مكر زنان، عشق و شهوتي كه هر دو مجذوب و عاشق را كرو كور مي كنند- نوع تصوير سازي رابطه بين خاتون و خر، عوض شدن سخن مولانا در اواخر نسبت و استهزا و طنز شديد او در شمردن مردان نامرد روزگار و نمونه آوردن براي آنها
الف) حسادت كنيزك و خاتون:
بحثي كه در قسمتهاي قبلي مقاله نيز ذكر شد اشاره به حسادت زنان در كنار مكر آنان دارد و مولانا نيز با استفاده از اين حربه سعي مي كند دلايلي براي اثبات اين نظر بياورد و در محور داستاني نيز خلق حادثه هاي بعدي در راستاي اين خصيصه انجام مي پذيرد مولانا در روايت اين داستان به نحوي سعي كرده تا با قرار دادن پيش فرض هاي ذهني سنتي داستان را پيش برده و حرف خود را به كرسي بنشاند.
ب) از بين رفتن اختلاف طبقاتي در موضوع شهوت:
مولانا با بيان اين موضوع به نوعي به اين نظر مي رسد كه در مقابل برخي موارد مانند عشق يا شهوت كه بسيار شبيه به هم اند و موارد كه در ادب كلاسيك مجذوبان هر دو بدان مبتلا ميشوند يكي مي توان شمرد نوعي بي طبقه اي و وارستگي ( البته از نوع منفي را ) در اين داستان بيان مي كند. اين وارستگي در ادبيات مغرب زمين جايگاه هي رفيع دارد تا جائي كه بسياري از رمانهاي مدرن و عشق هاي اين چنين بر پايه ي همين وارستگي برنامه ريزي و پايه ريزي شده اند. اين رها شدگي مخصوصاً در رمانهاي آنها ديده ميشود.
ج) شهوت و زياده روي در اميال دليل مولانا، در غلبه نفس بر كنيز
از دير باز حتي پيش تر از روزگار تيره ي مغول و بعد از او بر ايران وجود عواملي بسيار قوي در بيرون درون و آرگيستا نتيزم ( بزرگ نمائي) اين عوامل در مقابل قدرت انسان تا بجايي پيش رفته كه بشر از اژدها وافعي و مار عقرب شهوت به ديو و هيولا و سگ و گرگ نفس در مقابل رستم ها و پرومته ها و سهراب ها كاسته شده است. گوئي به روند هزاره هاي قبل از هر موجود فرا زميني به خدايگاني تبديل ميشد براي پرستش اين باز عوامل بيروني ردايي براي پوشش عدم كوشش و جهل و خمودگي انساني مي شوند. انفعال آدمهاي قرون گذشته از طرفي و ترس از اعتلاي انديشه ها در جامعه ي قالب گرفته – قالبهاي مذهبي – فكري – سياسي و اجتماعي ايران و جهان دليلي براي اين نامگذاري ها ميشود. مولانا نيز خارج از اين محدوده نبوده و نيست بگذاريم از ابياتي چون
بخوردي مي كشد سوي درم– دخل و اخرجي ببايد لاجرم
شهوت از خوردن بود كم كن زخور – يا نگاهي كن گريزان شو زشر
كه در مباحث جامعه شناسانه و بحث تجزيه و نقد مكاتب عرفانه قرون ششم و هفتم و بعد از آن مباحثي ديگر را مي طلبد
هـ) تغيير خوي حيواني خر با عادت و تربيت انساني:
تاثير تربيت بر انسان و حيوان در روزگار ما ثابت شده است و اشاره مولانا به اين عمل نوعي پيش گويي بحساب مي آيد در روايت داستاني نيز اين پرداختن به جزئيات و شرح و بسط آنها لازمه روايت داستاني است
ط) رابطه آزادي ذهن در شكستن تابوها:
اينكه هر بن بستي در ذهن انسان او را از آفرينش و تفكر باز مي دارد امر بديهي است كه علم جديد به آن روي مي آورد اما اين عمل زماني نيز مي تواند در موارد منفي نيز صادق باشد تيز هوشي كنيز و تفكر او براي پيدا كردن راهي براي شهوت راني هر چند خود داراي بار فكاهي است اما اين نكته را نيز در خود مستور دارد


ظ) تماميت انگاري خاتون حتي در موارد شنيع
تماميت خواهي از لوازم استباد فردي و گروهي ست وقتي ذهن انسان به خود محوري مي رسد اين خود محوري به نوعي به تماميت انگاري عجين مي شود كه چه بسا موجب افروختن آتش نابودي براي فرد ميشود، مباحث خود كامگي و رابطه ي آن با تماميت خواهي در تمامي حوزه هاي انديشه مورد بحث است، گويي يكي از اركان اصلي تفكر كلاسيك نوعي از تماميت انگاري در پديده ها و ارگان زندگي است طرز فكري كه تفكر خود را ار جح دانسته و از همين رو انديشه ديگر را رد، انكار يا نابود مي كند به نوعي ديگر سازه ها را نيز تنها زماني با اين خود در تساوي و همسان مي بيند كه تعاريف متشابهي براي آنها قابل باشد از اين جهت و با اين انديشه است كه طرز فكر خود محور تشكيل ميشود و بطور مثال انسان در داشتن آگاهي نيز دسته اي از آگاهي ها را به خود وخوديّت گروهي اش وابسته مي داند و حتي براي ديگري براي اظهار وجود نمي داند اين مورد نمود عيني چنين انديشه اي است زيرا آن نيز خارج از دير و كنشت و مسجد و كليسا توجيه پذير نمي شود و اگر كافري باشد باز حكم ارتداد از خود محوري فرد داده ميشود و قس علي هذا....ا


ج) حسد و از ديوان باستاني:
مولانا از حسد و آز مانند شاهنامه و برگرفته از ان بعنوان ديوان ازلي و ابدي فريبنده ي آدم استفاده مي كنند
كرد خاموش و كنيزك را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت
ط) صفت تشخيص در جايگاه طنز در جامعه هزل
به بيت زير توجه مي كنيم :
روترش كردي و جاروئي به كف جست آن خر برگسسته از علف
نيم كاره و خشمگين و جنبان ذكر زانتظار تو دو چشمش سوي در
كه گوئي محبوب يا معشوقي را چشم به در منتظر مي داند. سخن طنز آميز ( البته آميخته به هزل مولانا ) مورد توجه است
س) بيان حيله سازي زنان نسبت به يكديگر كه در بالا بدان اشاره شد
همساني عشق و شهوت كه هر دو در مواردي معشوق و عاشق را كر و كور مي كنند از موارد طنز آميزي است كه با وجود تفاوت بسياري كه بين ايندو در عرفان و افكار آييني ما مي گذرد در اين ميان تصوير سازيي كه مولانا در رابطه بين خر و خاتون انجام مي دهد خود از بازيهايي مولانا در آميختن هزل و تعليم به يكديگر است!
پا برآورد و خراندر وي سپوخت آتشي از كير خود در وي فروخت
خر مودب گشته در خاتون فشرد تابه خايه در زمان خاتون بمرد
بردريد از زخم كير خرجگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد
روده ها بگسسته شد از همدگرج

كرسي از يك سو و زن يك سو فتاد
اما شاهكار مولانا علاوه براين آميختگي هزل و فلسفه و اشراق و طنز به يكديگر در اثبات روند شكل شناسي افكار طنز مولانا در اين مقاله و بررسي اين دو حكايت كه بي تاثير از انديشه زمانه خود نيست و نشان مي دهد كه مولانا نيز از رنج يا كاران صوفي نمايان چنانچه حافظ و عبيد نيز مي نامند، رنجور بوده است در ابياتي چند مشخص ميشود، او از زبان كنيز در مرثيه اي براي خاتون مي گويد:
كير ديدي همچو شهد و(!) چون خبيص
ج آن كدو را چون نديدي اي حريص

يا چون مستغرق شدي در عشق خر(!)
آن كدو پنهان بماندت از نظر
ج
ظاهر صفتت بريدي زاو ستاد
اوستادي برگرفتي شادشاد

و از اينجا به اصل قضيه كه تاختن و استهزاء امثال خود خرقه پوشان است مي رسد:


اي بسا زراقّ گول بي وقوف
از ره مردان نديده غير صوف

اي بسا شوخان زاندك احتراف
از شهان نا موخته جز گفت و لاف

هر يكي در كف عصا كه موسي ام
ج بردمد برابلهان كه عيسي ام

كه اهل زرق كاري وصوف پوشي و شاهان و شوخان ( كنايه از لوطيان است و لوطي به غير از معني عارفانه و درويش مسلكانه به افراد فاسد الاخلاق نيز گفته مي شد) را همگي بر مي شمرد و نهايت حرف خويش را به انجام مي رساند شايد اگر اين التقاط معني و مفهوم با روايت و زبان روايت نبود بسياري را بيان اين موضوعات جايز نمي شد اما تعجب اينجاست كه هنوز هم هستند كساني كه امثال اين هنرنمائي ها را ننگ ادب فارسي و لكه سياهي در تاريخ ادبيات ايران دانسته خواستار نفي ورد و سانسور آنها هستند.


حكايت سوم
اين حكايت سومين و آخرين حكايت مولانات كه به هزل آميخته علاوه برداشتن مواردي مختص خود كه شرح داده خواهد شد مواد ذكر شده اي را نيز در مورد هزل مولانا با خود دارد.
«حكايت آن دو برادر يكي كوسه و يكي امرد در عزب خانه اي خفتند شبي اتفاقاً امرد و خشتها بر پشت خود انبار كرد عاقبت دبّاب دب‌ آورد و آن خشتها به نرمي و حيله از پس او برداشت كودك بيدار شد به جنگ كه اين خشتها كو كجا بردي و چرا بردي او گفت تو اين خشتها چرا نهادي والي آخر»
در سطر اول بهتراست ذكر شود كه اين حكايت به نحوي جديدتر در يكي از اشعار ايرج ميرزا به نام « كاري ست گذشته است و سبوئي ست شكسته است» با مطلع : ديشب دو نفر از رفاقا آمده بودند....
كه در اين ابيات نيز به هزلي بر مي خوريم بسيار ركيك كه به ذم شاهد بازي دوران قاجار مي پردازد اگر چه در اين حكايت نيز همان وضعيت به روايت در مي آيد اما نتايخ هرمونوتيكي ( تاويل پذيري ) مولانا بسيار عميق تر است از آثار ايرج كه دوران او نيز ساده پسندتر بود با ذكر ابياتي كه حضور هزل و تعليم با هم پيوند مي خورد به نتيجه ي بحث مي رسيم: امردي و كوسه اي در انجمن – آمدند و مجمعي بد در وطن
مشتعل ماندند قوم منتجب
روز رفت و شد زمانه ثلث شب

لوطيي دب بر دو شب در انبهي
خشتها را نقل كرد آن مشتهي

دست چون بروي زد او از جابجست
گفت هان تو كيستي اي سگ پرست

و در ادامه طفل را به زبان مي آورد تا از وضعيت بر آن دوران در شاهد باز بودن و دانش اندوزي فرزندانش سخن براند مولانا از بردن نام اعضا بدن در اين ابيات ابائي ندارد و در اين حكايت نيز به مواردي اشاره مي كند كه به نوعي علت و معلول را وابسته به هم مي داند به اين معني كه اگر گناهي به وجود مي آيد نه فقط فاعل كه مفعول نيز، نه فقط قاتل كه مقتول را نيز در انجام آن مدعي مي داند و در نهايت انسان را نه به چهره كه به ذات و گرايش نسبت به مطالب آگاه و طالب مي داند
اينكه تفكرات هر شخص مي تواند نمودي در چهره او پيدا كند را رد مي كند و از خواننده مي خواهد تا به انديشه در اين مورد بپردازد


حكايت مولانا در هزل
حكايت بزرگ مولانا در همه جانبه بودن اوست، در حكاياتي از اين نوع كه آمد و حكاياتي كه مي آيد مولانا به زبان و انديشه مسلط است و بر خلاف شاعران ديگر كه خود را محدود به قوالب عروضي مي كند قالب مثنوي را بر مي گزيند كه آزاد ترين قالب براي گفتار و انديشه ورزي است از طرفي افكار بلند مولانا از گوشه درس مدارس فقها تا بازار مسگران و سماع و فعاليت فكري شديد او در آموختن علوم باعث شده است تا مثنوي معنوي محصول عالي باشد از انديشه هاي فلسفي و عرفاني و اشراقي مولانا، اما سخن اينجاست كه بيان اين لطايف مانند سخن گفتن مولانا نبايد به موضوعي صرف محدود شود. مولانا را مي توان از ديدگاههاي ديگر بررسي كرد و انديشيد كه يك انديشه جامع را مي توان از ابعاد مختلفي بررسي كرده هزل آميخته به طنز و تعليم يكي از اين گرايشات بوده در اين مجال ميتوان به مواردي ديگر نيز رسيد بررسي روان شناختي حكايات از لحاظ مخاطب شناسي شاعر انديشه شاعر نمود آن در كلمات بررسي نحوه گزينش كلمات و چيدمان افكار مولانا، توجه مولانا به گويش واداي كلمات و انتخاب آنها، گرايشات مولانا در انتخاب مضامين همه و همه از موضوعاتي هستند كه مي توان به ادب كلاسيك ايران غنايي نو بخشند.

مثنوى معنوى

http://www.ketabname.com/main2/bookreview/review.php?serial=1777&nid=2100

قوت از حق خواهم و توفيق و لاف
تا به سوزن بر كنم اين كوه قاف
هنوز مولانا روى در نقاب خاك نكشيده بود كه دفترهاى نخستين عميق ترين و بلند آوازه ترين اثر او مثنوى به وسيله كاتبان استنساخ شد.
نسخه بردارى از مثنوى پس از ولات مولانا در چهارم جمادى الاخر سال 672هـ.ق كه به احتمال قوى ختم مثنوى هم با وفات آن مرد بزرگ فاصله چندانى نداشته آغاز شده است.
اگر از نسخه هاى فاقد اعتبار معقول تاريخى و نسخه هاى مجعول و نسخه هايى كه در قرائت تاريخ كتابت آنها خطا شده است ونسخه ناقصى كه فقط حاوى يك دفتر از مثنوى است صرف نظر كنيم به نسخه شماره 51 كتابخانه موزه مولانا در قونيه مى رسيم كه همه دفترهاى ششگانه مثنوى را در بر دارد و نسخه حاضر كه اكنون در دست شماست به استناد همان نسخه فراهم شده است . اين مثنوي كه عكس آن در سال 1371 در مركز نشر دانشگاهى چاپ شده است، به نظر مثنوى شناسان و مقدم بر همه آنان زنده ياد ر. ا. نيكلسون و مرحوم عبد الباقى ، به خط محمد بن عبدالله قونيوى به پايان رسيده است . پس از اتمام اين نسخه ، پيش نويس هائي كه به خط حسام الدين چلبى در حضور مولانا جلال الدين قرائت و تصحيح شده بود، طبق عادت ديرينه به خاك سپرده شده است. اكثر نسخه هاى خطى كهن و معتبر و معتبر مثنوى كه در كتابخانه موزه مولانا و ديگر كتابخانه هاى دولتى يا شخصى قونيه و بعضى شهرهاى تركيه نگهدارى مى شوند، تقريبا همه با اين نسخه مقابله شده اند. جاي هيچگونه ترديد نيست كه اين نسخه صحيح ترين و موثق ترين نسخه مثنوى است.
تعداد ابيات اين نسخه 25676 بيت است و از نسخه زنده ياد نيكلسون كه حاوى 25632 بيت است، 44 بيت بيشتر دارد. اختلاف ابيات هر دفتر در نسخه نيكلسون و قونيه از اين قرار است:
دفتر اول 15 بيت دفتر چهارم
دفتر دوم 12 بيت دفتر پنجم 2 بيت
دفتر سوم 1 بيت دفتر ششم 14 بيت
شهريور ماه 78 _ تهران توفيق هـ سبحانى


مثنوى
مثنوى را مولانا جلال الدين، شاعر بزرگ جهان اسلام كه در قرن هفتم هجرى/ سيزدهم ميلادى در قونيه مى زيسته و در همانجا وفات يافته فراهم آورده است. در مناقب سپهسالار كه يكى از كهن ترين منابع مربوط به مولانا و مولويه است، آمده است كه مثنوى به خواهش يكى از محبوب ترين مريدان مولانا، يعنى حسام الدين چلبى تدوين شده است . در مناقب افلاكى هم كه مؤلف آن از وابستگان اولو عارف چلبى بود كه در زمان سلطان ولد در آرامگاه مولانا مثنوى خوانى مى كرد، همان مطلب تكرار شده است. مولانا هم در ديباچه مثنوى و هم در آغاز هر دفتر مى گويد كه كتاب را به درخواست حسام الدين تدوين كرده است.
هم از اطلاعاتى كه مآخذ به دست مى دهند و هم اطلاعاتى كه از متن مثنوى به دست مى آيد، معلوم مى شود كه مولانا هيجده بيت آغاز مثنوى را خود نوشته است و ديگر بخش ها را او تقرير كرده و حسام الدين چلبى آن ها را روى كاغذ آورده است. هر دفترى كه به اتمام رسيده ، چلبى آن را براى مولانا قرائت كرده، موارد ضرورىُ اصلاح شده ، بعد از آن حسام الدين بار ديگر آن را پاكنويس كرده است.
مولانا كتاب خود را مثنوى ناميده است كه نام يكى از قالب هاى شعرى ادبيات اسلامى خاور زمين است. نام ديگرى بر آن ننهاده است. در آغاز دفتر اول، ابتداى دفتر دوم، باز در آغاز دفتر سوم، دفتر چهارم، و در ابيات آغازين دفتر ششم كه آخرين دفتر اين كتاب است، كتاب خود را به همين نام خوانده است. به همين دليل است كه هرگاه كلمه مثنوى بر زبان آيد، همين كتاب از ذهن خطور مى كند. اما كلماتى چون صيقل الارواح يا حسامى نامه كه در دفتر دوم و ششم از سوى مولانا به مثنوى داده شده ، نام هاى اين كتاب نيست، بلكه صفات كتاب است. مولانا در ديباچه مى گويد كه مثنوى براى خود القابى دارد و چند لقب را هم بر مى شمارد.
جا دارد گفته شود كه ميان اسلوب بيان مولانا در مثنوى و شيوه بيان او در ديوان كبير هيچ فرقى نيست. بارزترين صفت هر دو، عدم تكلف است، چنانكه اين بى تكلفى حتى قافيه را هم تحت تاثير قرار داده است. اساساَ سخنانى كه نتيجه انديشه يى متعالى است و به همان ترتيبى كه از درون مى جوشد، و بدون تامل در چگونگى آنها از طريق تداعى بر زبان مى آيد، طبيعى تر از اين راهى ندارد. مولانا چنان نيست كه انديشه هاى خود را پس از تاملات دور و دراز بر روى كاغذ بياورد، و سپس با تاملات طولانى براى اصلاح آنها صرف وقت كند. موضوع سخن او آماده است.
يكى از بزرگترين مزاياى شاعرى ، و شايد اولين مزيت آن كه قابليت تداعى است . در وجود مولانا به حدىُ است كه نظير آن ديده نشده است. مولانا كه باريك ترين نكته هاى همه دانشهاى زمان خود را مى داند، با احاطه به چند زبان اشعار همه شاعران را خوانده است، و در كنار آن هوشى فوق العاده سيال، روحى بسيار ظريف ، ذوقى بى مانند، عشقى بى بديل ، احساس و ادراكى بى نظير دارد، و فردى است كه نماد و ذوق و غليان و حيرت و همه پديده هاى عالم معنى است ، مثنوى را مى سرايد ، در ذهن او معانى به دنبال هم مى آيند، حكاياتى مناسب بحث ها حكايت هاى ديگر را به خاطرش خطور مى دهد، انبوه كلمات بدين سان به دنبال هم جارى مى شود . در ضمن بيان حكايتى، به انسانى يا حيوانى كه در حكايت آمده است. خطاب مى كند، اما بى درنگ سخن را خود به دست مى گيرد. مولانا وقتى با آن همه تلاطم به سخن در مى آيد، ناگهان آن حكايت ساده جان مى گيرد. و آنگاه كلمه ها به آتش و اشك بدل مى شوند.
آن سخنانى كه طوطى در ارسال سلام به وسيله بازرگان به طوطيان هندوستان مى فرستد كه در دفتر اول، آمده است ، بهترين مثال در اين مقوله است. مولانا چون ناگهان به خود مى آيد قصه نيز عادى مى شود. هنگامى كه اين شيوه خارق العاده بيان ، با يك شرح يا يك تحليل روانى به پايان مى رسد، و حتى گاهى پيش از آن كه به پايان برسد، كلام چنان اقتضا مى كند كه بحثى ديگر مطرح گردد، حكايت اول نيمه تمام رها مى شود، به بحثى ديگر و حكايتى مربوط به آن بحث مى پردازد. پيش از پايان آن حكايت، يك تحليل جا مى گيرد، ناگهان حكايتى ديگر و باز حكايت ديگر آغاز مى شود، پس از مدتها به حكايت اول باز مى گردد. بدين سان حكاياتى دارد كه چند بار به آن بر مى گردد، اما در بازگشت آن حكايت را به پايان نمى برد، بلكه غرق در مباحث ديگر مى شود و سخن اول و حكايت اول را پس از بحث هاى طولانى به پايان مى رساند.
برخى از كسانى كه ديوان او را با مثنوى مقايسه كرده اند. مى گويند كه در مثنوى از آن هيجان و خروشى كه در ديوان است، نشانى است. اين سخن تا جايى كه مثنوى را يك كل تلقى كنيم، صحيح است. بسيارى از غزل هاى مندرج در ديوان، حتى تقريبا همه آنها ماهيت تعليمى ندارند بلكه بيانى بديع از حالت هاى روانى و هيجانات درونى دارند. در حالى كه مثنوى براى سالكان به تحرير در آمده است. باورهاى مختلف دينى ، اصول تصوف، خصوصاَ فلسفه وحدت وجود _ هستى يگانگى _ مورد تحليل قرار گرفته، با حكايت مناسب ، و قصه هاى قرآن بيان شده است. هر حكايتى به انديشه كه مقصود گوينده است، تطبيق داده شده است. در اين ميان مولانا ادله يى ساده ولى تفكر انگيز ذكر مى كند كه مخصوصا قدرت ادراك او را نشان مى دهد. تمثيل مى آورد و معنى مقصود خود را به بارزترين شكل بدل مى كند، حتى از آوردن حكايات مضحك و گاهى زشت ابايى ندارد. در بيتى از مثنوى مى گويد:
هزل تعليم است آن را جدا شنو
تو مشو به ظاهر هزلش در گرو
اگر مثنوى يك كل تلقى نشود، چنانكه قبلا نيز گفتيم _ چنان موارد هيجان انگيزى دارد كه چون صاعقه مى درخشد ، چون برق مى سوزاند، مى غرد و محدوده عالم را در مى نوردد. اما اين نكته را هم نبايد از ياد برد: اگر مثنوى را به عنوان يك كل هم بپذيريم، خواهيم ديد كه سادگى خروش ، سهل انگارى ، عدم نظم ، شكوه، كمال و نقص موجود در آن ، خلاصه تجلى هزار و يكو گونه در درون يك هماهنگى قدرتمند، نوعى وحدت پديد آورده است.
تقريبا در همه مباحث مثنوى قصه هاى قرآن ذكر مى شود. در بسيارى از ابيات آن به طور لفظى و معنوى از آيات و احاديث اقتباس و تضمين صورت گرفته است. از اين رو حق به جانب كسانى است كه مثنوى را (مغز قرآن) مى نامند. مولانا در كتاب خود از اصول علم كلام، از فلسفه يونان و فلسفه حكما كه شكل اسلامى فلسفه يونان است، نظام آفرينش در اين فلسفه، و مناقب صوفيان بزرگ بحث به ميان مى آورد. در مثنوى جاى جاى به واقع گرايى هم اهميت شايان داده شده است. اين ، تنها در حكايات مثنوى نيست. مولانا هنگامى كه از سرزمين هايى سياحت كرده و مشهودات خود، سخن به ميان مى آورد، ارزش عظيمى به واقع گرايى قائل شده است. تمام عادات، رسوم، انديشه و احساسات يك عصر را به كيفيتى جان مى بخشد. كه مٍى توان با دست لمس كرد و با چشم ديد.
گاهى هم مولانا ماجراهاى حيات خود را به صورتى نهفته يا آشكار وصف مى كند و به بيان انديشه هاى خود مى پردازد. مثلا مى گويد كه حكايت اول بر سر او هم آمده است. گهگاه از شمس ياد مى كند. در اثناى كلام به شدت رو در روى قياس و استدلال مى ايستد و در لابه لاى كلام با ذكر نام يا لقب فخر رازى بر او تعريض مى كند. ممكن نيست كه همه حكايات موجود در مثنوى از سوى خود مولانا جعل شده باشد. مولانا براى توضيح انديشه خود و براى بيان منظور خويش به حكايات عاميانه و امثال و حكم سر مى زند. بسيارى از امثالى را كه حالا بر زبان مى آوريم، در مثنوى مى يابيم. از اين رو مثنوى از نظر ادبيات عاميانه هم حايز اهميت است. حكاياتى كه مولانا در كتاب ها خوانده ، مضامينى كه شاعران مورد علاقه او به كار برده اند در اوموثر بوده است. مثلا خود او مى گويد كه داستان فريفتن خرگوش شير را كه در دفتر اول آمده، از كليله و دمنه گرفته است.
اما آنچه بر مولانا در مثنوى تاثير اصلى داشته، حكيم سنايى و مخصوصا فريد الدين عطار بوده اند. افلاكى مى نويسد هنگامى كه حسام الدين چلبى مى خواست مولانا را براى تاليف مثنوى تحريض كند، به او مى گويد كه مريدان الهى نامه حكيم سنايى و مصيبت نامه و منطق الطير عطار را مطالعه مى كنند، از وى درخواست مى كند كه او نيز كتابى به شيوه الهى نامه و بر وزن منطق الطير تدوين كند.
مولانا در مثنوى ابياتى را عينا از اين دو شاعر اخذ كرده است. كتاب هاى فريدالدين عطار و مخصوصا الهى نامه سرمشق مولانا بوده است. اما مولانا الهى نامه يا ديگر كتاب هاى سنايى و عطار را برابر خود قرار نداده و از آنان اقتباس نكرده است. بهره گيرى او از اين كتاب ها و آثار ديگر از راه حافظه او بوده است. در نقل حكايت و نتيجه گيرى از آنها نيز همان راه را تعقيب كرده است. اما از جهت آن ويژگى هاى كه در سطور فوق از آنها سخن به ميان آورديم، اين تاثير در هنر مولانا كاملا ذوب شده است. خلاصه مثنوى از اول تا آخر يك جهان معارف است و اين كتاب در ميان آثار جهانى جايگاهى ممتاز دارد. در ميان آثار عرفانى و اشعار صوفيانه همانندى ندارد. مثنوى از همان تاريخى كه تاليف شده، اهميت عظيمى كسب كرده است، از سوى همه شيفتگان تصوف و ادبيات كه در راس آنها مولويه قرار داشتند، مورد پسند واقع شده است، حتى علمايى هم كه وحدت وجود را نپذيرفته اند و يا در پذيرش آن دچار دودلى بوده اند، نتوانسته اند عليه اين كتاب زبان درازى كنند، در هر كتاب تصوف، پس از قرآن و حديث، ابياتى از مثنوى را به عنوان شاهد نقل كرده اند. از ديباچه مثنوى و از جاهاى متعدد متن آن آشكارا بر مى آيد كه مولانا كتاب خود را به عنوان يك اثر الهامى توصيف مى كند و آن را به عنوان كتاب الهى عرضه مى دارد.
چاپ اول اين قطع از مثنوى بدون معانى لغت و عبارات عربى در سال 1380 عرضه شد كه با استقبال علاقه مندان روبرو گرديد در چاپ دوم براى آن كه اين قطع از مثنوى ، از معانى لغت كه در قطع بزرگ (رحلى _ وزيرى) آن آورده شده بود بى بهره نماند سعى شد معانى لغات مشكل و عبارت هاى عربى در پانوشت آورده شود. انتشارات روزنه اميدوار است توانسته باشد. در اين چاپ اسباب رضايت خاطر مثنوى خوانان را بيش از پيش فراهم كرده باشد.
من الله توفيق


 

روش‏شناسى مولانا در مثنوى(1)

 http://bashgah.net/modules.php?name=News&file=article&sid=14062

 

نويسنده:حميد احمدى

منبع:فصلنامه كتاب روش، شماره 2و3

خبرگزاري فارس: جهان بينى مولانا، جهان‏بينى سيستماتيك و داراى چارچوب جهان بينى علمى معمولى نيست اما نبايد تصور كرد كه او از مرزهاى اسلام و جهان بينى دينى فراتر رفته است. استناد او به آيات قرآن و احاديث نبوى چه مستقيم و چه با اخذ مضمون آنها گواه بر اين مطلب است كه مولانا آموزه‏هاى قرآنى و شريعت نبوى را اساس و بنياد جهان‏بينى خود قرار داده است، در اين رهيافت تمام هستى، تجلى صفات اسماء حق هستند و چيزى جز وحدت تجلى اسم حق نمى‏باشند.

 

 

مثنوى اثر گرانسنگ محمد جلال الدين بلخى (672-604 ق) از همان آغاز تأليف مورد توجه خواص و خداوندان انديشه و عرفا بوده است. بحث و فحص درباره مثنوى سابقه‏اى طولانى به امتداد حيات آن دارد و از فرزانگانى كه در نهانخانه خلوت خويش، ماجراهاى شگرف عشق حقيقى را چشيده و سِرّ نهان از مكمن غيب شنيده‏اند، آثارى ارزنده به يادگار مانده است؛ اين صاحبان كمال به قدر درك و دريافت خويش و به حسب ذوق خود در ساحت‏هاى مختلف؛ دُرّ سخن سفته و راهى در شناساندن اين اثر ارزشمند بازكرده‏اند.

با اين همه، كارنامه پژوهش‏هاى روش‏شناختى و بازكاوى متدلوژى اين اثر بزرگ، نه پر برگ است و نه پر بار. به علت عدم شناخت يا اهتمام لازم به روش مولانا در مثنوى و در هم‏تنيدگى‏هاى خاص آن، فهم اين اثر بزرگ دچار مشكل شده است؛ گاهى معانى بلند مثنوى به دليل فقدان آگاهى بر زيرساخت‏هاى معرفتى مولانا و شيوه او در بيان و ارايه هيجانات روحى و انديشه، صيد صيادانى گرديده كه قامت ناساز و بى‏اندام انديشه‏ى آن مدعيان پوك و مغرضان كه آميخته به شبهات و شهوات است بر تشريف والاى اين عشق نامه، زيبنده نيامد؛ لذا اين كوته‏آستينان را بر آن داشت تا با دراز دستى به تحريف معنوى مثنوى روى آورند و آن را آلوده‏ى ابتذال كنند.

بنابراين، گام نخست و بنيادى در فهم و درك درست و جامع اين اثر جاويدى (كه با اطمينان مى‏توان گفت كه مجموعه‏اى گسترده‏اى از واقعيات و حقايق عميق مى‏باشد) وقوف بر كاربست متد جلال‏الدين در مثنوى است.

بدين منظور، در اين نوشتار سعى شده است و با مراجعه به مجموعه دفاتر مثنوى و ابيات پر نغز با امعان نظر به مبانى معرفتى و جهان‏بينى مولانا آن، فهم درست شيوه و مولانا در مثنوى بازشناخته شود.

علاوه بر بررسى در آن اثر گرانسنگ، از آثار ارزنده و نفيس حكيمان متأله و مثنوى‏شناسان سترگ همانند علامه فقيد، آية‏الله محمد تقى جعفرى ، استاد فرزانه سيد جلال الدين آشتيانى، استاد شهيد مرتضى مطهرى، اديب و استاد ارجمند جلال الدين همايى، و فرزانه حكيم ملا محسن فيض كاشانى، اسلام‏شناس سخت‏كوش و خوش ذوق پرفسور آنِ مارى شيمل و اديب بزرگ دكتر فرزوانفر بهره گرفته شد. اميد است اين گام، هر چند ابتدايى و كوچك، دريچه و روزنه‏اى به روى پژوهشگران و كاوشگران اين تراث ادبى و معنوى بازنمايد.

 

جهان بينى مولوى

در شناخت و بازشناسى مثنوى، نخست بايد به جهانى بينى خاص مولانا توجه داشت؛ وقتى سخن از جهان‏بينى مولوى مى‏شود نبايد از آن متوقع جهان بينى سيستماتيك يا يك نگرش علمى معمولى بود. «با نظر به روش فكرى مولانا كه با يك هيجان فوق العاده روانى در آميخته است و به طور كلى با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهاى روانى يك مغز رشد يافته، انتظار يك مكتب سيستماتيك فلسفى و جهان بينى كلى و همچنين يك نگرش علمى معمولى كاملاً بى مورد و بيهوده است. كسانى كه مى‏خواهند اين كوه آتشفشان معرفت را در قالب‏هاى معمولى فلسفى و علمى مانند مشايى و اشراقى و ايده آليسم و رئاليسم معمول بگنجانند، يا از وضع روانى و مغزى مولانا اطلاع كافى ندارند و يا قالب‏گيرى معمول فلسفى و علمى براى خود آنان چنان مطلق جلوه كرده است كه تصور مافوق آن قالب‏گيرى، به ذهنشان خطور نمى‏كند.»(2) اما نبايد به خطا رفت و وى را فاقد جهان‏بينى عالى دانست؛ او را داراى بينش خاص، در نگرش به عالم هستى دانست. جهان بينى مولوى، يك جهان بينى عرفانى است كه «محور جهان بينى عرفانى وحدت وجود است.»(3) و اساس و محور اين جهان‏بينى، وحدت وجود و وحدت تجلى است؛ «يعنى جهان با يك تجلى حق به وجود آمده است»(4)و در اين رهيافت تمام هستى يكجا به عنوان جلوه‏اى از ذات كمال الصفات حق تعالى است؛ «اصلاً عالم يعنى خدا در آيينه»(5)و راز اين تجلى عشق است؛ منشأ پيدايش جهان را عشق مى‏دانند و از حديث قدسى بهره مى‏گيرند كه خداوند مى‏گويد:

«كنت كنزا مخفيا فأحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف».(6) اين مطلب در جميع موجودات سريان دارد و «ذره‏اى نيست از آنچه كه آنها «عشق به حق» مى‏نامند خالى باشد» جلال مستغرق كننده‏ى خداوندى، بر تمام ذرات هستى و مستولى است؛ جلال و عظمت خداوندى كه خود در آية‏الكرسى به بهترين وجه بر مسلمانان پرهيزگار آشكار ساخت: «الله لا اله الا هوالحى القيوم...»(7) توجه به مسأله كشش و انجذاب روانى و عشق به دريافت حق (جل و علاه)، شناسايى يك پارچه بودن جهان هستى در يك وحدت عالى كه جهان با عظمت هستى، بدون شناسايى آن، فروغ واقعى الهى خود را به هيچ كس نشان نخواهد داد(8) همچنين در نزد ارباب معرفت و اصحاب حال، فارغ از قيل و قال از آنجا كه حق به اسم حىّ متجلى در ايشان از جمله در جمادات و طبايع سارى است، همه هستى مظهر تجلى اسم خداوندى است از اين رو در جهان بينى عارفانه مولوى جز جمال و زيبايى و جز عدل چيز ديگرى حكم‏فرمانيست؛ يعنى عالم مظهر جمال و جلال حق است و نقص و نبايستى در كار جهان وجود ندارد.(9)

يكى ديگر از بنيان‏هاى معرفتى جهان بينى عرفانى عرفا از جمله مولانا، بازگشت اشياء به حق است، اشياء از همان مبدأيى كه بوجود آمده‏اند به همان مبدأ باز مى‏گردند چنانچه مولانا در ابياتى به زيبايى اين مسأله را ترسيم مى‏كند:

جزءها را رويها سوى كل است بلبلان را عشق با روى گل است

آنچه از دريا به دريا مى‏رود از همانجا كامد، آنجا مى‏رود

نگاه خاص به انسان و جايگاه ويژه او در جهان‏بينى عرفانى مسأله مهم ديگرى است كه در شيوه و روش مولوى در بيان حقايق انسانى مؤثر بوده است و در بسيارى از ابيات به خوبى خود را نشان مى‏دهد. گرچه از ديدگاه عرفا هر موجودى مظهر اسمى از اسماى الهى‏اند ولى انسان در اين جهان بينى عالم كبير است و جهان عالم صغير است:

چيست اندر خم كه اندر نهر نيست چيست اندر خانه كاندر شهر نيست

اين جهان خم است و دل چون جوى آب اين جهان خانه است دل شهرى عُجاب

چون انسان را مظهر تام و تمام اسماء صفات و مظهر كامل اسماء حق مى‏دانند و به تعببير دينى و قرآنى او را «خليفة‏الله الاعظم» و مظهر روح خدا مى‏دانند اين است كه براى انسان مقامى قايل هستند كه هيچ مكتبى چنان مقامى، براى انسان قايل نيست.(10)

غربت انسانى از ديگر مسايل مهم در جهان‏بينى عرفانى است اين كه «انسان در اين جهان يك موجود غريب و تنهاست يك موجودى است كه با اشيا نامتجانس است يعنى احساس عدم تجانس مى‏كند با هر اشياى ديگر».(11) نمونه اعلاى اين نگاه در ابيات آغازين مثنوى در بيان فراغ نى آمده است. اما باهمه اينها بايد توجه داشت كه زير ساخت معرفتى و جهان‏بينى مولانا ايدئولوژى و جهان‏بينى اسلام است چنانچه علامه فقيد محمدتقى‏جعفرى مى‏نويسد:

«هيچ محقق و بررسى كننده همه جانبه در آثار مولانا نمى‏تواند ترديدى داشته باشد در اين كه وى از ايدئولوژى اسلام تجاوز ننموده، با اعتقاد راسخ و قدم ثابت دراين ايدئولوژى به حركت خود ادامه داده است روش‏ترين دليل پايبندى جدى مولانا به اسلام استناد و تكيه فراوان وى بر آيات قرآنى و احاديث است كه مخصوصا در كتاب مثنوى ديده مى‏شود».(12)

درجهان بينى مولانا، جريان قوانين در جهان هستى به استمرار حفاظت خداوندى از آنها است ـ اين عقيده دليلى بر متناهى بودن جهان هستى نيز مى‏باشد ـ و جهان هستى از اين قوانين پيروى مى‏كند و نظم و ضابطه اجزا و روابط جهان مورد تأكيد قرار مى‏گيرد و از اين نگاه همانند يك عالم عينى‏گرا با طبيعت روبرو مى‏شود اما اين قوانين و نواميس پيرو عوامل زير بنايى يا فوق طبيعى است.(13)

سنگ بر آهن زنى آتش جهد هم به امر حق قدم بيرون نهد

آهن و سنگ خود سبب آمد وليك توبه بالاتر نگر اى مرد نيك

كاين سبب را آن سبب آورد پيش بى سبب كى شد سبب هرگز به خويش(14)

با نظر به مجموع تحريكاتى كه مولوى درباره جهان‏بينى از دو راه علمى و شهودى مى‏نمايد به خوبى ثابت مى‏شود كه وى گسترش دامنه علوم تحققى و متدهاى گوناگون وصول به جهان‏بينى را يك ضرورت حياتى مى‏داند، بدون اين كه انسان و فعاليت‏هاى همه ابعاد و استعدادهاى درك او را در شناخت جهان عينى منحصر نمايد.(15)

 

«بيان عرفانى» روش مولانا در مثنوى

مولوى قبل از هر چيز يك عارف است، لذا در درك و فهم مثنوى قبل از هر چيز بايد با زبان و بيان عارفان به خصوص ادبيات عرفانى مولوى آشنايى داشت؛ و بدون آگاهى از واژگان، مفاهيم، استعارات، كنايات و صور خيالى كه عارفان به كار مى‏بندند كه سراسر مثنوى، به كار برده است، مفاهمه‏اى با آموزه‏ها و معانى بلند ابيات مثنوى شريف ايجاد نخواهد شد.

درهم تنيدگى و آرايه‏بندى خاص زبان عرفانى و رمزدارى و نمودهاى زبانى فراساختارى و عرفى آن، همگى بر دشوارى فهم ادبيات عرفانى مثنوى مى‏افزايد، تا آنجا كه بزرگان عرفان نظرى، بر اين دشوارى معترفند:

هر بار كه آدمى اشعار او را مى‏خواند تنوع تعبيرات، آرايه بندى مطالب ساده و كيفيت بر رمز و راز خيالبندى مولوى، انسان را باز غرق در حيرت مى‏سازد.(16)

از اين رو در شناخت روش مولانا در مثنوى محقق مى‏بايست به اين مسأله توجه نمايد كه مولانا پيش از هر چيزى شاعرى عارف است، تفسير و شناخت زواياى شعرى او وابسته به ادراك درست روش او در زبان و بيان شعرى و بعد از آن انديشه عارفانه او مى‏باشد اين هر دو تصوير كه با هم تلفيق شوند مى‏تواند دست كم بخشى از شخصيت و آثار شعرى پايان‏ناپذير او را آشكار سازد.»(17)

بنابراين در فهم مراد و حقايق بلندى كه مولوى در مثنوى بيان داشته است نمى‏توان صرفا به زبان شعرى اكتفا نمود، بلكه بايد ادبيات و بيان عرفان را به خوبى شناخت؛ چرا كه «مولوى را ما نمى‏توانيم از عرفا جدا كنيم و تفسير كنيم»(18) بايد با زبان و بيان عرفا كه يك زبان سمبليك مى‏باشد، آشنا بود. در بيان سمبليك عرفا لفظ، ظاهرى دارد كه ظاهرش همه درست است و در بطن آن معنايى‏نهفته است، كه اين امر اقتباس از قرآن است: ظاهر و باطن. ظاهر و باطن معنايش اين نيست كه لفظ قرآن وضع شد براى معناى باطنى و معناى ظاهرى مجاز است بلكه در آن واحد بطون متعدده دارد يك ظاهر دارد و يك باطن. اهل ظاهر ظاهرش را مى‏فهمند و اهل باطن باطنش را.(19) از اين رو بيان عرفا را نمى‏توان صرفا به ظاهر آن حمل كرد و با سطحى‏نگرى از باطن چشم پوشيد؛ چنانچه استاد مطهرى مى‏گويد: مولوى خودمان با اينكه در مثنوى تغزل ندارد و با زبان ديگرى حرف مى‏زند ولى به اين مطلب توجه دارد و مى‏گويد مبادا تو حرفى را كه از عارف مى‏شنوى به ظاهرش توجه كنى. تشبيه خوبى مى‏كند، مى‏گويد آنها مرغ حق اند. مثل اينكه در كلمه «مرغ حق» اشاره دارد به منطق الطير عطار و... اين است كه سالكان را تشبيه به مرغان مى‏كنند كه حركت مى‏كنند براى رفتن به خانه سيمرغ، مولوى مى‏گويد:(20)

چون صفيرى بشنوى از مرغ حق ظاهرش را يادگيرى چون سبق

وانگهى از خود قياسات كنى مر خيال محض را ذاتى كنى

اصطلاحاتى است مر ابدال را كه نباشد زان خبر غفّال را

 

روش عرفانى مولانا در مثنوى

چنانچه گذشت، شيوه كاربست زبان مولانا در مثنوى بيان عرفانى است كه اين زبان در ادب غنى عرفانى فارسى و ديگر ادبيات عرفانى آشكار است. اما در بيان عرفانى مولانا، بايد به روش عرفانى او نيز توجه داشت؛ در روش و متد عرفانى مولانا، چيزى از جهان و انسان حذف نمى‏شود. «با نظر به مجموع آثارى كه از خود به يادگار گذاشته است، نه چيزى را از ابعاد و استعدادها و غرايز آدمى منفى ساخته است و نه واقعيتى را از جهان عينى،... بنابراين معرفت‏هاى مولانا همگى در سير عرفان مثبت به كار مى‏روند و همه معلوماتى كه از شناخت انسان و جهان به دست مى‏آورد در استخدام يك معرفت عالى درباره دريافت آهنگ ارغنون هستى كه خود موجى از آن قرار خواهد گرفت درمى‏آورد».(21)

مسأله ديگر در روش عرفانى جلال الدين، شور عرفانى است. او شورعرفانى را حالت زودگذرى كه در وجد و هيجان به وجود مى‏آيد محسوب نمى‏كند، بلكه اين شورگرايى را محكوم كرده، آن را حال پرستى مى‏داند و نه خداپرستى. عرفان مولانا حركت و تحول جهان و انسان را نه با ذوق ادبى محض، بلكه مستند به ريشه‏هاى اساسى نظم عينى جهان و موجوديت انسان، مطرح مى‏نمايد... و فرياد مى‏زند «ما در نمايشنامه بزرگ وجود هم بازيگريم و هم تماشاگر» اين يك نگرش واقع گرايانه عينى درباره حركت است.(22)

 

الهام مولانا از قرآن

از ابتكارات و روش‏هاى جاذب مولانا در مثنوى، شيوه الهام‏گيرى او از كلمات خداوند در قرآن كريم است. چنانچه قرآن كريم به نيكى و زيبايى تمام، صدها تمثيل و خيال را به ادبيات اسلامى وارد ساخته است و خود قرآن كريم مى‏گويد: «و لقد صرفنا فى هذا القرآن للناس من كل مثل»(23) «ما دراين قرآن هر گونه مثال وبيان براى هدايت خلق آورديم» قهرمانان قصص قرآنى به همان اندازه جزو لاينفك ادبيات مسلمانان شده انده مولانا با الهام‏گيرى از آنها درباره انسان و ابعاد و ساحت‏هاى حيات او و همچنين بكارگيرى انواع استعاره‏ها و اسامى مستعمل در قصص قرآن به خلق ابياتى پرنغز و دلكش دست زده است شمار آياتى كه مولانا در قرآن كريم صريحا به آنها استشهاد مى‏نمايد يا مورد تفسير قرار مى‏دهد، در حدود 2200 آيه است و اگر آن مقدار از محتويات مثنوى را كه مطابق مضامين آيات قرآنى است، در نظر بگيريم. به طور اطمينان مى‏توان گفت: دو سوم آيات قرآنى مورد استشهاد و استناد مولانا بوده است؛ به همين جهت است كه مرحوم حكيم حاج ملا هادى سبزواراى در هنگام توصيف و تمجيد از كتاب مثنوى، آن را تفسير قرآن مى‏نامد.(24)

كثرت شگفتى برانگيز مفاهيم قرآنى درمثنوى، حكايت از احاطه و اشراف كم نظير مولوى بر قرآن و مضامين آن دارد. مثنوى گذشته از آنكه فضاى فكريش، قرآنى است. در جزئيات خود نيز كمتر از مفاهيم و انديشه‏هاى قرآنى فاصله مى‏گيرد و علاوه بر آيات فراوانى كه در عنوان بسيارى از قصص و تمثيلات و استدلال‏هاى آن آمده است، هر يك از نواحى كوچك اين سرزمين گسترده نيز در سلطه مفهوم و محتوايى از قرآن است. اين مفاهيم و معانى چنان در جاى جاى مثنوى موج مى‏زنند كه كمتر صفحه‏اى از آن را مى‏توان يافت كه خالى از انديشه‏هاى قرآنى باشد.

ترديدى نيست كه آبشخور عمده افكار و انديشه‏هاى مولوى قرآن بوده است و آنچه مى‏تواند پشتوانه اين مدّعا قرار گيرد، علاوه بر وفور مضامين موضوعات قرآنى در مثنوى، شيوه و تبحر مولوى در استفاده از آيات و استدلال به آنها در دفترهاى ششگانه مثنوى است؛ زيرا شيوه‏هاى بكارگيرى اين مفاهيم و طرز استدلال به آنها، براى استحكام بخشى به باورهاى گوينده در موارد مختلف از يك هم جوشى عميق و همراهى ديرين با قرآن و وقوفى همه جانبه بر محتواى آن حكايت دارد(25).

علاوه بر شيوه بكارگيرى آيات و مضامين و پيام‏هاى آن در مثنوى، شيوه تفسيرى و برداشت خاصى كه مولانا ازآيات قرآن كريم دارد نيز بسيار حيرت‏انگيز است.

لازم است به نكته‏اى ظريف در شيوه كاربست آيات در مثنوى هم توجه داشت و آنكه، در مثنوى مواردى يافت مى‏شود كه مولوى آيه‏اى را با تغييراتى در ساختمان اصلى آن در قرآن، نقل كرده است؛ اين امر نبايد به معناى نادرست بودن ساختمان ظاهرى آن يا خطايى از جانب مثنوى در ضبط آيات تلقى شود، بلكه گذشته از وزن شعرى مثنوى در چنين مواردى تغييراتى را در نقل آيات ايجاب مى‏كرده است، هدف مولوى توجه دادن مخاطبان به جوهر و مغز و محتواى آيات بوده است نه طرح محفوظات ذهنى خود؛ بنابراين، آنچه غالب درون نمايه مثنوى و پايه‏هاى استدلالات مولوى را تشكيل مى‏دهد، انديشه‏هايى است برگرفته از قرآن، اما شكل و جامه‏اى كه اين انديشه‏ها، در مثنوى، به خود مى‏گيرند، همگى همرنگ و يكسان نيستند، بلكه گاهى خود آيه يا قسمتى از آن آورده مى‏شود. البته متحواى تمامى اين گونه ابيات، با مفاهيم قرآن آن سازگارى همه جانبه ندارد بلكه بعضى از آنها بيشتر با داستان‏هايى كه در كتب تفاسير يا قصص انبيا آمده است سازگارترند تا با شكل قرآنى همان قصص و داستان‏ها. همچنين بايد توجه كرد در اين شيوه صحنه‏پردازى‏ها نيز از خود مولوى است. بدين گونه كه وى نخست مفهومى را از قرآن مى‏گيرد و آنگاه به گونه كارگردان متبحر آن را در فضا و صحنه‏اى متناسب كه آفريده تخيل شگرف اوست قرار مى‏دهد و با اين كار بر ميزان تأثير سخن خود افزوده و داستان مزبور را ملموس‏تر مى‏سازد؛ همانند صحنه‏پردازى او در ابيات مربوط به قوم يونس:(26)

قوم يونس چو پيدا شد بلا ابر پر آتش جدا شد از سما

برق مى‏انداخت مى‏سوزيد سنگ ابر مى‏غريد رخ مى‏ريخت رنگ

لذا دربازشناسى مثنوى امعان نظر جدى و دقيق به كاربست شيوه الهام‏گيرى مولانا از آيات قرآن كريم ضرورت تام دارد و از طرفى فهم درست مثنوى بدون شناخت و معرفت به قرآن كريم امرى دشوار و ناممكن خواهد بود.

 



نکته : مولانا مثنوی روش شناسی جهان بینی عرفان هستی

مولانا از تمام القاب گذشت

نويسنده : عبدالکریم سروش‌
http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=4676&p=1

تهیه کننده مهري حقاني-اعتمادملی:دكتر سروش در ميان حلقه‌اي تنگ از ايراني‌ها در درگاه مولانا، سرانجام پذيرفت تا شبي ايراني‌ها را مهمان كلام گرم و حضور دور از تنش كند. اينبار پاي سخن اين فيلسوف و انديشمند ايراني نه دانشجويان دانشگاه‌ها يا جمع يكدستي از نخبگان و شاگردان او بلكه تركيبي متنوع از ايراني‌هاي عاشق مولانا، سياحت‌پيشگان، تجار، ايراني‌هاي مقيم آمريكا، استادان دانشگاه و برخي هنرمندان بودند.


افزون بر قاطبه مردمي كه اينك در خارج از كشور، توريسم و مولانا توانسته بود سعادت همنشيني با بزرگاني از اين رديف را نيز نصيب آنان كند، سروش زبان به روايت مكان و حال مولانا گشود و همانگونه كه مهارت هر روشنفكر حاضر در بطني است، درونمايه بحث را با زباني صميمي‌تر و آسان‌تر به رشته سخن كشيد و حتي پس از آن بي‌تكلف و پروايي با ايرانيان به سخن نشست، به درخواست آنان روبه دوربين‌هاي عكاسي‌شان ايستاد و شبانگاه سرد قونيه و دور از وطن را به نغز كلام مولانا در جمع كوچك مسافران گذراند. ‌ در محفلي كه گردهم آمده‌ايم با شعري از حافظ شروع مي‌كنم كه حافظ هم از اولياي خداوند و اهل طرب است و هم مولانا. معاشران گله از زلف يار بازكنيد شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز كنيد. ‌


اين غزل پيام طرب دارد پيام جمع شدن و مشاركت در مجلسي كه شادماني در آن وجود دارد. اين خوشبختي وقتي مضاعف مي‌شود كه بويژه در كنار مولانا است و همه ما براي اين آمدن انگيزه‌اي و انگيزاننده‌اي داشته‌ايم، با هر جنبنده‌اي جنبندانه‌اي است. روزي پسر مولانا، به پدرش گفت چطور است كه برخي بزرگان به ديدار ديگر مشايخ شهر مي‌روند ولي نزد شما كمتر مي‌آيند؟ گفت تو نيامدن را مي‌بيني ولي راندن را نمي‌بيني، نمي‌فهمي كه اين نيامدن از راندن ما است. پس به دفع خاطر اهل كمال - جان فرعونيان ماند در بحر ضلال، چه آمدن و چه نيامدن مبتني بر فلسفه‌اي است، از جايي ديگر فرمان مي‌گيرد و به سببي ديگر به‌وجود مي‌آيد. چو منصور از مراد آنان كه بردارند بردارند/ بدين درگاه حافظ چو را مي‌خوانند مي‌رانند. جاذبه و دافعه‌اي وجود دارد. حتي اگر دل‌هايي ‌به كمند تو رسيم ربوده شده و به تمناي سياحت هم به اينجا آمده اشكالي ندارد. در اين عالم كمندهاي زيادي وجود دارد. اعرابي رفت از چاه آب بكشد ولي يوسف بيرون آمد. مولوي از ايران بيرون آمد چون خانواده‌اش فهميده بودند مغول‌ها در راه حمله به ايران هستند. از كجا مي‌دانست اينجا شمس‌تبريزي را مي‌بيند و چنين تحول شخصيتي پديد مي‌آيد. در جهان كار از كار برمي‌خيزد. عمدتا هم وقتي صورت مي‌گيرد كه ملاقاتي صورت بگيرد. جرقه‌اي زده مي‌شود ناگهان آتشي افروخته مي‌شود. بصيرتي به‌وجود مي‌آيد و آدمي راه خودش را وا مي‌يابد. گويا عنايتي در كار بوده اما هزار اما وجود دارد. اما كه آدمي اهل طرب باشد حتي اگر به عزم سياحت و تفريح مي‌رود اما در دل چيز ديگري نيز بجويد. چون هميشه در جاهاي غيرمنتظره آدمي بدون انتظار و برنامه يكدفعه با گوهري روبه‌رو مي‌شود. آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند. در دم نهفته به ز طبيبان مدعي - باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند. اين شعر را حافظ در جواب شاه نعمت‌ا... ولي گفته بود كه سروده بود ما خاك راه را به نظر كيميا كنيم... حافظ در اينجا نكته‌اي را از مولانا اقتباس كرده چنانكه مولانا گفته كاملي گرخاك گيرد زر شود - ناقصي گر زر برد خاكستر شود. يك انسان ناقص طلا را ضايع مي‌كند و دور مي‌ريزد آنقدر اين سخن نكته آميز است كه حتي ملا هادي بر آن شرحي نوشته معناي ديگري هم دارد سعدي مي‌گويد: شنيدي كه در روزگار قديم شدي سنگ در دست ابدال سيم - پنداري اين قول معقول نيست چو قانع شدي سيم و سنگت يكي است. اگر ظرفيتت را بالا بردي روحت غني شد، سيم و سنگ در برابرت يكسان مي‌شود نزد تو ديگر سيم و سنگ يك ارزش دارند، اين همان حرفي است كه مولانا مي‌گويد: شاه آن بود كه به خود شه بود نه به مخزن‌ها شه شود. يعني شاه آن است كه خودش شاه باشد نه به مخزن و ارتش شاه شود. مخزن آن دارد كه مخزن آن او است- شاه باشد آن كه واجويد مهمي، پيام‌نهايي آن است كه بايد غناي دروني داشته باشد انسان غني خاك را هم طلا مي‌كند. مصداق ديگر هم دارد و آن تربيت است. انسان نيازموده كه به انسان كاملي مي‌رسد از فرش به عرش كشيده مي‌شود. مولوي نيم‌نگاهي هم به رابطه خودش با شمس ‌دارد. مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم - دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم. ‌


مولوي در اين راه همه‌چيز را از دست داد مسخره ديگران شد. حلقه مريدان و شيخ و فقاهت را از دست داد. در حقيقت بندگان خدا اگر مي‌خواهند به جايي برسند بايد پا روي چيزي بگذارند كه تا به حال خيلي مهم بوده. پيام شمس به مولانا اين بود كه تو خيلي ورم كرده‌اي، خيلي فربه شده‌اي و خيلي چيزها به تو آويزان شده است. اين همه القاب، مريدان، توجه سلاطين، با اين همه چطور مي‌خواهي حركت كني؟ بايد از درون احساس فروتني كني، احساس نيستي و خلا كني، احساس استغنا مي‌كني. تا وقتي احساس پري مي‌كني، به جايي نمي‌رسي. مولوي اين گذشت را پيدا كرد و نشان داد هركس در حد خودش مي‌تواند اين گذشت را داشته باشد. جهان پرشمس تبريز است كه مردي چه مولانا، در حقيقت به نيكي و كمال نمي‌رسيد، مگر آنكه از آن چيزي كه دوست داريد، ببخشيد. از چيزي كه به جانت چسبيده را بتواني بگذري. در قرآن هم چنين چيزي آمده. مولانا از مدرس بودن و استاد بودن خود هم گذشت. خنك آن قماربازي كه ساخت هرچه بودش و نماند در سر الا هوس قمار ديگر - البته هركس مولا نمي‌شود يك جا بايد از ابرو از مال و از وقت بگذري، بعضي حتي از يك كلمه حرف ديگران هم نمي‌توانند بگذرند، بعضي جاها، بعضي حرف‌ها را حتي بايد فرو داد و حدي از گذشت لازم است.


حال در اينجا هم جاذبه‌اي و تناسب شخصيتي بوده است كه آدمي را بدينجا كشانده. اين ابيات سعدي را يك بار بر سر تربت حضرت رسول و بار اولي كه به اينجا آمده بودم، دائم در خاطرم مي‌آمد، به اميد آنكه جايي قدمي نهاده باشي، همه خاك‌هاي شيراز به آب ديده رفتم. تو چنين لطيف اگر از در بوستان درآيي... گل سرخ شرم دارد كه چرا همي شكفته باشم. مقال جايي است كه احتمال مي‌دهيم روزي بوده كه كساني كه امروز از گوهر وجود آنان بهره مي‌بريم، از آنجا گذشته باشند. عظمت آن عطر باقي مي‌ماند و شامه جان‌ها را نوازش مي‌دهد. هنوز در ميدان مغناطيس مرد بزرگي هستيد. اولياي خدا نمي‌ميرند، روح نمي‌ميرد و روحشان در اينجا نقش‌آفرين بود. آنجا هم نقش‌آفريني ديگري دارند. روزي روحشان اينجا بوده، الان در سراسر تاريخ است، اما كليد اين گنج زبان فارسي است كه در دستان ماست. اين جوي رواني است كه در آينده ازآن نسل‌هاي آينده است. الان ما لب اين رودخانه نشسته‌ايم و خيلي بد است كه خشك‌لب از كنار آن بلند شويم. مي‌توانيم سر عظمت اين بزرگان را ببينيم، چه رازي بوده كه او را به چنين شخص عظيمي در تاريخ تبديل كرده. نشستن با اين بزرگان، آدمي را بزرگ مي‌كند.


ما مولوي را نمي‌خوانيم كه كيف كنيم يا ذوق كنيم. البته ذوق هم دارد. خويشتن مشغول‌كردن از ملال، ولي اين كافي نيست. اين رويين‌ترين رويه كار است. بزرگترين كاري كه مولوي در عمرش كرد، همين بود. بزرگي آمد و گفت خود را سبك كن و مولوي رنجي برد، ولي پاداش حيات را برد. مولوي يك انسان عارف بود و اهل شريعت. پيامبر بود و خودش در اين وادي مي‌ديد و اعتقاد زيادي به فيوضات پيامبر داشت. اين هم حقيقتي است كه آدمي به دستگيري نياز دارد، بايد از بزرگان اين طريقه استفاده كرد. تنها يك نفر است كه استاد لازم ندارد و آن هم ذات خداوند است. مولوي با همه عظمتش در برابر پيامبر، خاضع بود. هر بار كه به نام پيامبر مي‌رسيد، مي‌گفت نامت هميشه بلند باد. اين همان جنبه شريعت مولاناست و جنبه حقيقت او همان عاشقي مولاناست. عاشقي متاع نادري است. گرچه دوريم، به ياد تو قدح مي‌گيريم، اگر كسي به آن مرتبه رسيد، بايد خدا را سپاس گويد و ولي ادعا نبايد كرد. اين عاشقي يك تحول بنياني در وجود آدم به‌وجود مي‌آورد و بهترين شارح مقام عاشقي خود مولاناست. ما زبردست‌تر از مولوي در اين زمينه نداشته‌ايم. مولوي خود مي‌گويد من حقايق و مطالبي را گفته‌ام كه اگر حلاج كه روزي خود پاي دار رفت، هم‌اكنون بود از تندي اسرارم مرا به دار مي‌زد. ديوان شمس و مثنوي پر از اسرار است. بالاترين رازها را ممكن است به شما بگويند، ولي نشنويد. تازه مولانا مي‌گويد من از صد نكته يكي را مي‌گويم.


در نهايت بين شريعت و حقيقت مقام واسطه‌اي هست و آن مقام طريقت است. طريقت همان اخلاقيات است. درس مهمي كه از كسي چون مولوي مي‌گيريم، اخلاقياتي است كه در پرتو اين نفس فروتن مي‌گيريم، مهمترين درسي كه مي‌دهد، درس تواضع است. سري كه به سجود مي‌آوري، بادي كه در سرداري بايد بر زمين بگذاري.


در نهايت مي‌گويد اگر صفاي آب را مي‌خواهي، بايد كف روي آب را بگذاري و يا آنكه طبعي به هم‌رسان كه رسي به عالمي يا طبعي كه گذري از عالمي.

*گزارش سخنراني عبدالكريم سروش در قونيه

مولوی و هرمنوتيك فلسفی، دكتر عبدالله نصری

http://www.paarsi.com/article_view.asp?ID=91

چكيده
براي فيلسوفان هرمنوتيك، مسئله فهم اهميت بسزايي دارد. بسياري از آنها فقط به فهم متن و تفسير و تأويل آن توجه دارند، اما قليلي چون هيدگر و گادامر خود مسئله فهم را مورد موشكافي قرار داده‌اند. به بيان ديگر براي آنها هستي شناسي فهم و شرايط حصول فهم بيشتر مطرح است تا اينكه يك متن را چگونه و با چه روشي فهم‌پذير سازيم.
از آنجا كه مولوي بيشتر به عنوان يك شاعر در جامعه فكري ما مطرح كرده است، كمتر به زواياي مختلف انديشه و تفكرات عميق او توجه شده است.
در اين مقاله سعي بر آن است تا نشان داده شود كه مولوي از پيشگامان طرح مسأله هرمنوتيك فلسفي است، چرا كه او در كتاب مثنوي مطالب عميقي را پيرامون فهم و شرايط و موانع تحقق آن مطرح كرده است. به بيان اصحاب هرمنوتيك او از هستي شناسي فهم سخن به ميان آورده و نسبت آن را با نحوه وجود انسان تبيين نموده است.
كليد واژه‌ها: هرمنوتيك، فهم، ابزار فهم، عناصر فهم، فهم عميق
***
امروزه فيلسوفان طرفدار هرمنوتيك مسئله فهم و تفسير را جدي تلقي مي‌كنند. اينكه چگونه انسان مي‌تواند به فهم يك متن نايل شود، براي آنها مسئله مهمي است. آنها در باب شرايط فهم و تفسير يك متن بحث و گفت‌وگوهاي بسيار دارند. برخي از آنها نيز چون هيدگر و گادامر درباب هستي شناسي فهم بحث و گفتگو كرده‌اند. ( نصري، ص83)
با توجه به اينكه برخي از فيلسوفان هرمنوتيك براي متن معناي وسيعي قائل شده و آن را فقط شامل يك اثر نوشتاري يا گفتاري نمي‌دانند، بلكه از آثار هنري گرفته تا رؤياها و حيات انساني را متن تلقي مي‌كنند، (Routledge 1992, Vol 4, pp3845) مي‌توان از هرمنوتيك مولوي نيز سخن به ميان آورد.
البته براي مولانا متن فقط يك اثر نوشتاري يا گفتاري نيست، بلكه كل عالم هستي يك متن است كه بايد به تفسير و فهم آن نايل شد. به بيان ديگر همه موجودات جهان آفرينش از خدا و جهان گرفته تا حيات انسان به عنوان يك متن براي مولانا قابل مطالعه و تفسير و تأويل است.
با توجه به آنكه خواننده يا مفسر بايد به فهم يك متن نايل شود، بحث از شرايط و عوامل مؤثر در فهم جايگاه مهمي براي اصحاب هرمنوتيك دارد. مطالعه كتاب مثنوي نشانگر آن است كه براي مولانا مسئله فهم امري جدي است و در جاي‌جاي اين اثر ابعاد گوناگونان آن را مورد بحث قرار داده است. اينكه انسان چه ابزارهايي براي فهم دارد، چه عوامل و عناصري در فهم او دخالت دارند، چه موانعي سد راه فهم او مي‌باشند و ريشه اختلاف فهم‌ها در چيست، از جمله مباحثي است كه مي‌توان آنها را از ديدگاه مولوي مورد بحث و بررسي قرار داد.
با توجه به تقسيمي كه درباب هرمنوتيك انجام شده و آن را به خاص و عام و فلسفي تقسيم كرده‌اند، و در هرمنوتيك فلسفي درباب اصل پديده فهم بحث مي‌شود، تا قواعد و روش‌هاي تفسير و فهم، به بيان ديگر از مباني فهم و شرايط وجودي آن سخن به ميان مي‌آيد، بايد هرمنوتيك مولوي را هرمنوتيك فلسفي دانست. مولوي نيز چونان هيدگر و گادامربراي هستي‌شناسي فهم و شرايط آن اهميت بسزايي قائل است. مطالعه ديدگاه‌هاي او در باب هرمنوتيك فلسفي حكايت از برخي وجوه مشترك تفكر وي با طرفداران اين نحله از هرمنوتيك دارد.
ارزش فهم و انديشه
فهم و انديشه يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي انسان و از وجوه تمايز او بر ساير موجودات است. از نظر مولانا انسانيت انسان به انديشه اوست و اگر انديشه را از وجود انسان حذف كنيم، جز مشتي استخوان و مواد طبيعي چيز ديگري نخواهد بود.
اي برادر تو همين انديشه‌اي/ مابقي تو استخوان و ريشه‌اي
گر گل است انديشه تو، گلشني/ و ربود خاري، تو هيمه گلخني
به زعم مولانا ملاك ضعف و قدرت جان انسان، فهم و آگاهي اوست. هر اندازه فهم آدمي قوي‌تر باشد، مرتبه وجودي وي بالاتر خواهد بود.
چون سرّ و ماهيت ما مخبر است/ هر كه او آگاه تر با جان‌تر است
اقتضاي جان چو اي دل آگهي است/ هر كه آگه تر بود جانش قوي است
روح را تأثير آگاهي بود/ هر كه را اين بيش اللهي بود
آدمي به گونه‌اي آفريده شده تا توان درك حقايق جهان هستي را داشته باشد. به بيان ديگر خداوند انسان را مجهز به ابزارهاي خاص معرفتي نموده كه به مدد آنها مي‌تواند خود و خدا و جهان را درك كند. ضرورت بهره‌برداري صحيح از اين ابزارها به گونه‌اي است كه آدمي در برابر آنها مسئوليت اخروي دارد، يعني در جهان ديگر بايد پاسخگوي نحوه بهره‌برداري از قواي ادراكي خود باشد.
حق همي گويد چه آوردي مرا/ اندرين مهلت كه دادم مر ترا
عمر خود را در چه پايان برده‌اي/ قوت و قوت در چه فاني كرده‌اي
گوهر ديده كجا فرسوده‌اي/ پنج حس را در كجا پالوده‌اي
گوش و چشم و هوش و گوهرهاي‌عرش/ خرج كردي چه خريدي تو ز فرش
هر چندانسان قدرت فهم حقايق عالم هستي را دارد، اما انديشه او در شناسايي ذات خدا ناتوان است.
هر چه انديشي پذيراي فناست/ و آن كه در انديشه نايد آن خداست
از همين جاست كه مولانا تفكر در ذات الهي را موجب گمراهي آدمي مي‌داند.
زين وصيت كرد ما را مصطفي/ بحث كم جوئيد در ذات خدا
آن كه در ذاتش تفكر كردني است/ در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به راه/ صد هزاران پرده آمد تا اله

اختلاف فهم‌ها
از نظر مولوي اختلاف انسان‌ها در فهم حقايق امري طبيعي است، چرا كه ريشه بسياري از اختلاف فهم‌ها را بايد در اختلاف در استعدادها و ظرفيت‌هاي ادراكي افراد جستجو كرد.
آن تفاوت هست در عقل بشر/ كه ميان شاهدان اندر صور
زين قبل فرمود احمد در مقال/ در زبان پنهان بود حسن رجال
اختلاف عقل‌ها در اصل بود/ بر و فاق سنيان بايد شنود
برخلاف قول اهل اعتزال/ كه عقول از اصل دارند اعتدال
در اين ابيات مولانا اشاره به اختلاف معتزله با اشاعره دارد. معتزله بر خلاف اشاعره اعتقاد دارند كه عدل الهي اقتضاء مي‌كند كه همه انسان‌ها از عقول يكسان برخودار باشند. (نيكلسون، ج3، ص441) با توجه به محدوديت ظرفيت اشخاص است كه مولانا برخي از حقايق را به مخاطبان خود نمي‌گويد.
آن چه مي‌گويم به قدر فهم توست/ مردم اندر حسرت فهم درست
همه افراد نبايد به دنبال همه مسائل معرفتي بروند. براي درك برخي از حقايق علمي و فلسفي و عرفاني، بايد استعداد لازم را دارا بود، چرا كه در غير اين صورت كسب معرفت نه تنها مفيد نيست كه مضر هم خواهد بود.
نكته‌ها چون تيغ پولاد است تيز/ گر نداري تو سپر وا پس گريز
هر فردي مطابق با ظرفيت وجودي خود مي‌تواند حقايق عالم را درك كند. نبايد انتظار داشت كه همه انسان‌ها حقايق را درك كنند.
عالم از هژده هزار است و فزون/ هر نظر را نيست اين هژده زبون
در مواردي كه آدمي توانايي درك برخي حقايق عالي را ندارد، بايد از ورود به آنها خودداري كند. افراد بايد مطابق با هوش و استعداد خود به شكار حقايق بروند.
احتمي‌كن احتمي‌كن زانديشه‌ها/ زآنكه شيرانند در اين بيشه‌ها
از ‎آن جا كه همه افراد توانايي درك حقايق عالي را ندارند، لذا لزومي ندارد كه آنها را براي همگان ابراز كرد. اگر گوينده دريابد كه مخاطب توانايي درك برخي از حقايق را ندارد بايد از ابراز آن خودداري كند. به تعبير مولوي آن مطلب را به منبع اصلي خود باز گرداند.
رفتن اين آب فوق آسياست/ رفتنش در آسيا بهر شماست
چون شما را حاجت طاحون نماند/ آب را در جوي اصلي باز راند
برخي از بزرگان حقايق بسياري براي گفتن دارند كه چون افراد شايسته را نمي‌يابند، لذا آنها را اظهار نمي‌دارند.
سر پنهان است اندر زير و بم/ فاش اگر گويم جهان بر هم زنم
* * *
با لب دمساز خود گر جفتمي/ هم چون من گفتني‌ها گفتمي
هر كه او از هم زباني باشد جدا/ بينوا شد گر چه دار صد نوا
چون كه گل رفت وگلستان درگذشت/ نشنوي ديگر ز بلبل سرگذشت

ابزار فهم و معرفت
مولوي ابزارهاي درك واقعيات عالم هستي را حس و عقل و دل مي‌داند. در اين جا به اختصار به شرح اين ابزارها مي‌پردازيم :
1. حواس: مولوي براي انسان دو نوع حس قائل است. يكي حس ظاهري و ديگري حس باطني. حس ظاهري داراي محدوديت‌هايي است. از جمله آنكه فقط سطوح واقعيات را درك كرده و به ژرفاي حقيقت راه نمي‌يابد. اين جان و حس باطني است كه به اعماق حقايق هستي نفوذ مي‌كند. اگر بناست كه فهم آدمي از سطوح جهان طبيعت فراتر رفته و به فهم عميق نايل شود بايد كاري كند كه امواج درياي حق درون آدمي جاري شود.
حس خشكي ديد كز خشكي بزاد/ موسي جان پاي در دريا نهاد
چون كه عمر اندر ره خشكي گذشت/ گاه كوه و گاه صحرا، گاه دشت
سير جسم خشك بر خشكي فتاد/ سير جان پا در دل دريا نهاد
آب حيوان را كجا خواهي تو يافت/ موج دريا را كجا خواهي شكافت
موج خاكي و هم و فهم و فكر ماست/ موج آبي صحو و سكر است و فنا
تا در اين فكري از آن سكري تو دور/ تا از اين مستي، از آن جامي ‌نفور
اگر آدمي فقط به حواس ظاهري توجه كند، يعني اصالت را از آن حس بداند، توان درك بسياري از حقايق را از دست خواهد داد. به زعم مولانا مخالفت بسياري از مردم با پيامبران به اين جهت بوده كه فقط به حس ظاهري خود توجه كرده، حس دروني را از كار انداخته بودند.
كافران ديدند احمد را بشر/ چون نديدند از وي انشق القمر
خاك زن در ديده حس‌بين خويش/ ديده حس دشمن عقل است و كيش
ديده حس را خدا اعماش خواند/ بت پرستش گفت و ضد ماش خواند
زآنكه او كف ديد دريا را نديد/ زآنكه حالي ديد و فردا را نديد
علم ناشي از حواس ظاهري ناقص بوده و انسان را به اشتباه مي‌اندازد.
علم‌هاي اهل حس شد پوزبند/ تا نگيرد شير زان علم بند
مولانا براي بيان محدوديت حواس ظاهري انسان تشبيهي را بيان مي‌كند. وي احوال انسان‌هاي ظاهر بين را به مگسي تشبيه مي‌كند كه اموري چون دريا و كشتي و كشتيبان را بر خود تطبيق مي‌كند.
ماند احوالت بدان طرفه مگس/ كو همي پنداشت خود را هست كس
از خودي سرمست گشته بي‌شراب/ ذره‌اي خود را شمرده آفتاب
وصف بازان را شنيده درزمان/ گفته من عنقاي وقتم بي‌گمان
آن مگس بر برگ و كاه و بول خر/ همچو كشتيبان همي افراشت سر
گفت من دريا و كشتي خوانده‌ام/ مدتي در فكر آن مي‌مانده‌ام
مولانا حس ظاهري را نفي نمي‌كند، بلكه حدود و ثغور آن را نشان مي‌دهد. و در عين حال بر اين نكته پاي مي‌فشارد كه حس باطني يا حس دل، ارزش و عظمت بسيار دارد.
در هزاران لقمه يك خاشاك خرد/ چون درآمد حس زنده پي‌ببرد
حس دنيا نردبان اين جهان/ حس عقبا نردبان آسمان
صحت اين حس بجوئيد از طبيب/ صحت آن حس بجوئيد از حبيب
صحت اين حس ز معموري تن/ صحت آن حس ز تخريب بدن

لازمه به كار افتادن حس دل، بي‌توجهي به حس ظاهري است.
پنبه آن گوش سِرّ گوش سَر است/ تا نگردد اين كر، آن باطن كر است
*
نشنود آن نغمه‌ها را گوش حس/ كز ستم‌ها گوش حس باشد نجس
*
چشم حس همچون كف دست است و بس/ نيست كف را بر همه او دسترس
*
چنبره ديد جهان ادراك تست/ پرده پاكان، حس ناپاك تست

از آن جا كه آدمي در حواس ظاهري با حيوانات مشترك است، اگر فقط به اين حواس توجه كرده و به حواس‌ باطني خود بي‌اعتنا باشد راه حيوانات را پيشه كرده است
راه حس، راه خران است اي سوار/ اي خران را تو مزاحم شرم دار
*
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر/ كين سخن را در نيابد گوش خر
«گوش خر، گوشي است كه به محسوسات قناعت كند و سخن غيب نشنود و يا گوشي كه از علوم نقلي و از تقليد نگذشته باشد.» ( فروزانفر، ص395)
حس ابدان قوت ظلمت مي‌خورد/ حس جان از آفتابي مي‌چرد
با حس دل است كه انسان اشرف بر عالم هستي پيدا كرده و آهنگ هستي را به گوش جان مي‌شنود.
مر دلم را پنج حس ديگر است/ حس دل را هر دو عالم منظر است
*
پنج حسي هست جز اين پنج حس/ آن چو زر سرخ وين حس‌ها چو مس
اندر آن بازار كايشان ماهرند/ حس مس را چون حس زر كي خرند
ارزش انسان به حواس ظاهري او نيست. اين حس دل است كه انسان را از مقام حيواني بالاتر بوده و او را صاحب كرامت مي‌سازد. حس دل انسان را به اطاعت خدا وامي‌دارد. به بيان ديگر آدمي را بر آن مي‌داد تا طبق دريافت‌هاي خود عمل كند.
هركه از حس خدا ديد آيتي/ در بر حق داشت بهره طاعتي
گر بديدي حس حيوان شاه را/ پس بديدي گاو و خر الله را
گر نبودي حس ديگر مرا ترا/ جز حس حيوان ز بيرون هوا
پس بني‌آدم مكرم كي بدي؟/ كي به حس مشترك محرم شدي؟
اگر حس دل در انسان بيدار شود، حواس ظاهري نيز در دريافت واقعيات فعاليت‌هاي بهتري از خود بروز خواهد داد، چرا كه همين حس ظاهري، رنگ الهي به خود خواهد گرفت.

2. عقل: يكي ديگر از ابزارهاي فهم ومعرفت انسان عقل است. عقل درياي بي‌كران است. با شنا در اين درياي پهناور مي‌توان به عظمت آن پي‌برد.
تا چه عالم‌هاست در سوداي عقل/ تا چه با پهناست اين درياي عقل
بحر بي‌پايان بود عقل بشر/ بحر را غواص بايد اي بشر
صورت ما اندرين بحر عذاب/ مي‌رود چون كاسه‌ها بر روي آب
تا نشد پر، بر سر دريا چو طشت/ چون كه پر شد طشت در وي غرق گشت
عقل پنهان است و ظاهر عالمي/ صورت ماموج يا از وي نمي
مولانا، انسان را به شتر و عقل را به شتربان تشبيه مي‌كند، چرا كه عقل‌ هادي انسان است:
عقل تو همچون شتربان تو شتر/ مي‌كشاند هر طرف در حكم مر
مولوي عقل را بر دو قسم عقل جزوي و عقل كلي تقسيم مي‌كند. عقل جزوي را مذمت و عقل كلي را تأئيد مي‌كند. عقل جزوي كه همان عقل معاش‌انديش و حسابگر است، همواره سرگردان و حيران است:
عقل جزوي، گاه چيره، گه نگون/ عقل كلي، ايمن از ريب المنون
عقلي كه مولوي مذمت مي‌كند، عقل حسابگري است كه فقط به مصالح شخصي و آني فرد توجه داشته و از مصلحت كلي و پايدار انسان غافل است. اين عقل همه «امور ناپسند و نامشروع را براي نيل به هدف قابل قبول تلقي مي‌كند.» (فروزانفر، ص565)
بحث عقل است اين چه عقل آن حيله‌گر/ تا ضعيفي ره برد آن جا مگر
بحث عقلي گر دُر و مرجان بود/ آن دگر باشد كه بحث جان بود
بحث جان اندر مقامي ديگرست/ باده جان را قوامي ديگرست
افق ديد عقل جزوي محدود به اين دنيا است و به ماوراي اين عالم توجهي ندارد.
پيش بيني اين خرد تا گور بود/ و آنِ صاحب دل به نفع صور بود
اين خرد از گور و خاكي نگذرد/ وين قدم عرصه عجايب نسپرد
عقل جزوي مانع سير انسان به سوي كمال و لقاي حق است. عقل جزوي چونان پاي‌بند شتر (عقيله) و مار و كژدم است:
چون كه عقل تو عقيله مردم است/ آن نه عقل است كه مار و كژدم است
*
خصم ظلم و مكر تو الله باد / مكر عقل تو ز ما كوتاه باد

عقل جزوي سد راه فعاليت عقل كلي است:
عقل جزوي، عقل را بند نام كرد/ كام دنيا مرد را بي‌كام كرد

عقل جزوي حقيقت عشق را درك نمي‌كند. اين عقل نمي‌تواند حالات عاشقاني را كه از باده الهي سرمست شده‌اند، درك كند.
عقل جزوي عشق را منكر بود/ گرچه بنمايد كه صاحب سرّ بود
هر چند عقل جزوي ادعاي زيركي مي‌كند، اما از آن جا كه مانند فرشته‌ در حق فاني نشده، لذا مانند اهريمن در مقام خودبيني است:
زيرك و داناست، اما نيست نيست/ تا فرشته لا نشد اهرمني است
عقل جزوي نمي‌تواند مقام فنا را درك كند، لذا به وادي گمراهي مي‌افتد. مولانا بزرگاني چون فخررازي را كه اسير عقل جزوي هستند، رازدان دين به شمار نمي‌آورد.
اندرين بحث ار خرد ره بين بدي/ فخررازي رازدان دين بدي
ليك چون من لَمْ يَذُق لَمْ يَدْر بود/ عقل و تخييلات او حيرت فزود
كي شود كشف از تفكر اين انا/ آن انا مكشوف شد بعد از فنا
مي‌فتد اين عقل‌ها در افتقاد/ در مغاكي حلول و اتحاد
مولانا عقل جزوي را عقل فلسفي، عقل بند معقولات و قشر عقل مي‌داند، اما عقل كلي را عقل عقل و نور و ماه و شب قدر به شمار مي‌آورد.
بند معقولات آمد فلسفي/ شهسوار عقل عقل آمد صفي
عقل عقلت مغز و عقل توست پوست/ معده حيوان هميشه پوست جوست
مغز جوي، از پوست دارد صد ملال/ مغز، نغزان را حلال آمد، حلال
چون كه قشر عقل صد برهان دهد/ عقل كلي كي گام بي ايقان زند

اگر آدمي از عقل كلي دوري جويد به مرحله حيوانيت سقوط خواهد كرد.
باز عقلي كو رمد از عقل عقل/ كرد از عقلي به حيوانات نقل
عقل كلي صيد حق است و حسن صيادي وي را رويت مي‌كند، در حالي كه عقل جزوي هر چند خود را صياد فرض مي‌كند، اما صيد خود شده است، عقل جزوي چونان فرعون است كه از انا نيت رها نشده است.
عقل جزوي عقل را بدنام كرد/ كام دنيا مرد را بي‌كام كرد
آن زصيدي حسن صيادي بديد/ وين زصيادي غم صيدي كشيد
آن زفرعوني اسير آب شد/ وز اسيري، سبط صد سهراب شد
مولانا گاه عقل را بر دو قسم عقل كسبي و عقل موهوبي تقسيم مي‌كند. عقل كسبي همان عقل جزوي است كه با حصول معلومات حاصل مي‌شود، اما عقل موهوبي همان عقل شهودي است كه با فيض و عنايت الهي نصيب انسان مي‌شود.
عقل، دو عقل است، اول مكسبي/ كه در آموزي چو در مكتب صبي
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر/ از معاني و ز علوم خوب و بكر
عقل ديگر بخشش يزدان بود/ چشمه آن در ميان جان بود
چون زسينه آبِ دانش جوش كرد/ نه شود گنده، نه ديرينه، نه زرد
ور ره نبعش بود بسته چه غم/ كو همي جوشد زخانه دم به دم
عقل تحصيلي مثال جوي‌ها/ كان رود در خانه از كوي‌ها
راه آبش بسته شد، شد بينوا/ از درون خويشتن جو چشمه را

همنشيني با اولياي الهي كه عقل عقل‌اند، مي‌تواند عقل جزوي انسان‌ها را به سوي عقل كلي راهنمايي كند.
عقل عقلند اولياء و انبياء/ بر مثال اشتران تا انتها
اندر ايشان بنگر آخر ز اعتبار/ يك قلا ورز است جان صد هزاران

3. دل: يكي ديگر از ابزارهاي مهم حصول معرفت، دل آدمي است. صفاي دل موجب مي‌شود تا چشم دل انسان به روي حقايق گشوده شود. در اين مقام آدمي ديگر به علومي كه به تواتر از ديگران رسيده قانع نمي شود.
آن كه او را چشم دل شد ديده‌بان/ ديد خواهد چشم او عين‌العيان
با تواتر نيست قانع جان او/ بل زچشم دل رسد ايقان او
دل انسان عرش الهي است، چنان‌كه رسول (ص) فرمود: قلبُ المؤمن عرشُ الرحمن.
گفت پيغمبر كه حق فرموده است/ من نگنجم هيچ در بالا و پست
در زمين و آسمان و عرش نيز/ من نگنجم، اين يقين دان اي عزيز
در دل مؤمن بگنجم اي عجب/ گر مرا جويي، در آن دل‌ها طلب

دل آدمي گوهري نوراني و قطب عالم است.
آن دلي آور كه قطب عالم اوست/ جانِ جانِ جانِ جان آدم اوست
شب زنده‌داري‌هاي خالصانه و گريه‌هاي سحرگاهان مي‌تواند دل را آماده ظهور انوار الهي بگرداند.
گريه با صدق بر جا نها زند/ تا كه چرخ و عرش را گريان كند
عقل و دل‌هايي گماني عرشي‌اند/ در حجاب از نور عرشي مي‌زيند
براي نشان دادن اهميت دل در مقابل حس و عقل جزوي، مولانا قصه‌اي را درباب نقاشان چيني و رومي نقل مي‌كند. هر يك از اين دو گروه ادعا مي‌كرد كه صورتگري ماهرتر است. سلطان وقت براي ارزيابي دستور به امتحان مي‌دهد.
چينيان گفتند ما نقاش‌تر/ روميان گفتند ما را كر و فر
گفت سلطان، امتحان خواهم درين/ كز شماها كيست در دعوي گزين
چينيان پيشنهاد مي‌كنند كه سلطان به هر يك خانه‌اي بدهد تا در آن به هنر نمايي بپردازند. به دستور سلطان به هر يك خانه‌اي داده مي‌شود. اين دو خانه در مقابل يكديگر قرار داشتند.
چينيان گفتند يك خانه به ما/ خاصه بسپاريد و يك آن شما
بود دو خانه مقابل در به در/ آن يكي چيني ستد رومي دگر
چينيان رنگ‌هاي مختلف را به كار گرفتند و تصويري زيبا بر روي ديوار كشيدند. اما روميان جز صيقل دادن ديوار كار ديگري نكردند.
چينيان صد رنگ از شه خواستند/ شه خزينه باز كرد آن تاستند
هر صباحي از خزانه رنگ‌ها/ چينيان را راتبه بود و عطا
روميان گفتند ني نقش و نه رنگ/ در خور آيد كار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صيقل مي‌زدند/ همچو گردون ساده و صافي شدند
پس از اتمام كار به دستور پادشاه درها گشوده شد. در اين حال نقش و نگاري كه در نگارخانه چينيان ترسيم شده بود به صورت شفاف‌تري بر ديوارهاي صيقلي شده روميان افتاد و سر انجام آنها پيروز شدند.
عكس آن تصوير و آن كردارها/ زدبر اين صافي شده ديوارها
هرچه آن جا بود اين جا به نمود/ ديده را از ديده خانه مي‌ربود
مراد مولانا از چينيان، اهل علم‌اند كه به حس و عقل تكيه و منظور از روميان عارفان‌اند كه به دل توجه دارند.
روميان آن صوفيانند اي پسر/ بي ز تكرار و كتاب و بي‌هنر
ليك صيقل كرده‌اند آن سينه‌ها/ پاك ز آز و بخل و حرص و كينه‌ها
اهل صيقل رسته‌اند از بو و رنگ/ هر دمي ‌بينند خوبي بي‌درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند/ رايت عين اليقين افراشتند

عناصر فهم
از نظر مولوي عواملي چند در فهم آدمي مؤثر است. به بيان ديگر شرايطي لازم است تا آدمي بتواند به درك حقايق نايل شود.
تكاپو در مسير حيات طيبه: بدون حركت و تكاپوي انسان، ادراك بسياري از حقايق امكان‌پذير نيست. تكاپو و تلاش انسان موجب افزايش آگاهي و فهم او مي‌شود. كوشش براي نيل به حيات طيبه موجب مي‌شود، تا قدرت درك و فهم انسان نسبت به حقايق افزايش يابد. فعاليت‌هاي گسترده انسان موجب مي‌شود، تا آفاق بيشتري در برابر ديدگان آدمي گشوده شود.
اندكي جنبش بكن هم چون جنين/ تا ببخشندت حواس نوربين

گوش شنوا: آدمي براي درك حقايق بايد گوش نيوشا داشته باشد. مشكل بسياري از انسان‌ها در درك حقايق نه فقدان استعداد كه گوش شنوا نداشتن است.
گوش خر بفروش ديگر گوش خر/ كاين سخن را در نيابد گوش خر
رو تو روبه بازي خرگوش بين/ مكرو شير اندازي خرگوش بين

پرسش‌گري: بسياري از فهم‌ها حاصل پرسش‌هاست. آدمي بايد ذهن خود را به پرسش‌گري عادت دهد. فهم بسياري از ابعاد يك متن فقط با پرسش‌هاي خواننده و مفسر امكان‌پذير است.
ور بگويي شكل استفسار گو/ با شهنشاهان تو مسكين وار گو

فكر و ذكر: آدمي بايد همواره به انديشه بپردازد و چنانچه در مسير انديشيدن با مشكلاتي مواجه شد، بايد به ذكر خداوندي بپردازد. گاه موانعي چون خيالات و تداعي معاني‌هاي بي‌ربط، انديشه آدمي را با دشواري‌هايي مواجه مي‌سازد كه ذكر خداوندي مي‌تواند آن موانع را از ميان ببرد.
اين قدر گفتيم باقي فكر كن/ فكر اگر جامد بود رو ذكر كن
ذكر آرد فكر را در اهتراز/ ذكر را خورشيد اين افسرده ساز

صفاي درون: اگر درون انسان مانند آينه صاف شود، حقايق بسياري نصيب وي خواهد شد.
آينه تو جست بيرون از غلاف/ آينه و ميزان كجا گويد خلاف
رشد شخصيت زمينه ساز درك حقايق عالي است. اگر زنگارهاي دروني يعني تمايلات حيواني كنار زده شود و آينه دل پاك شود، آدمي حقايق بسياري را ادراك خواهد كرد، با كنار رفتن ز نگار‌هاي تمايلات حيواني، آدمي هم نقش را مي‌بيند و هم نقاش را.
آينه دل چون شود صافي و پاك/ نقش‌ها بيني برون از آب و خاك
هم ببيني نقش و هم نقاش را/ فرش دولت را و هم فراش را
*
هر كه را هست از هوس‌ها جان پاك/ زود بيند حضرت ايوان پاك

اگر آدمي دل را از آ‎لودگي‌ها پاك سازد، دل او جايگاه نور الهي خواهد شد.
تخت دل معمور شد پاك از هوا/ بر وي الرحمن علي العرش استوي

از نظر مولوي لقمه حلال شرط صفاي باطن است. لقمه حلال عامل علم و حكمت و عشق است و لقمه حرام موجب جهل و غفلت و هواهاي نفساني.
علم وحكمت زايد از لقمه حلال/ عشق و رقّت آيد از لقمه حلال
چون ز لقمه تو حسد بيني و دام/ جهل و غفلت زايد آن را دان حرام
هيچ گندم كاري و جو بر دهد/ ديده اسبي كه كرّه خر دهد

بهره‌برداري صحيح از ابزارهاي ادراكي: نيروهاي دروني انسان چون و هم خيال و ادراكاتي چون تداعي معاني و تجسيم‌ها، وسايل و ابزارهايي هستند كه نحوه استفاده از آنها در فهم حقايق بسيار مؤثر است. اين ابزارها، هم مي‌توانند آدمي را با حقايق آشنا سازند و هم مي‌توانند چونان چوب‌هايي باشند كه كودكان آنها را اسب تصور كرده و سوار بر آنها در كوچه‌ها مي‌دوند.
وهم و حس و فكر و ادراكات ما/ همچو ني دان مركب كودك هلا
به زعم مولانا ،آدمي گاه اجازه نمي‌دهد تا قواي ادراكي وي فعاليت‌هاي خود را درست انجام دهند. يعني در قواي ادراكي خود دست‌كاري كرده و جلوي فعاليت‌هاي واقعي آ‎نها را مي‌گيرد. براي بيان اين مطلب مولوي تشبيه زيبايي را مطرح مي‌كند.
چشم كج كردي دويدي قرص ماه/ چون سؤال است اين نظر در اشتباه
راست گردان چشم را در ماهتاب/ تا يكي بيني تو مه را نك جواب
در واقع قواي ادراكي انسان در اختيار وي بوده و با دخل و تصرف در آن فهم حقايق دگرگون مي‌شود. اگر انديشه از خيالات و وسوسه‌هاي آدمي بر كنار بماند، آن قوه فعاليت‌هاي خود را به نحو درست انجام خواهد داد.
فكرتت را كژ مبين نيكو نگر/ هست هم نور و شعاع آن گهر

ديدگاه‌ها و موقعيت‌ها: آدمي مطابق وضعيتي كه در آن قرار گرفته با حقايق هستي ارتباط برقرار مي‌كند. برخي از اين موقعيت‌ها، شناخت‌هاي وارونه به انسان ارائه مي‌دهد. براي مثال اگر انسان در بالاي يك درخت قرار گيرد، زمين را به گونه‌اي خواهد ديد كه اگر در زمين قرار داشته باشد هرگز آن گونه نخواهد ديد. يا اگر انسان به دور خود بگردد احساس مي‌كند كه خانه به دور او مي‌گردد.
از سر امرود بن بيني چنان/ زان فرود آ تا نماند اين گمان
چونكه برگردي و سر گشته شوي/ خانه را گردنده بيني آن توي
از همين جاست كه مولوي مي‌گويد افراد متناسب با شخصيت خود واقعيات را مشاهده مي‌كنند. يعني عناصر دروني شخصيت انسان در فهم حقايق دخالت مي‌كند. براي مثال انساني كه افسرده است گمان مي‌كند كه ديگران هم مانند او دچار افسردگي شده‌اند.
هركه را آينه باشد پيش رو/ زشت و خوب خويش را بيند در او
خيالات و تصورات آدمي موجب مي‌شود تا در مورد يك فرد، قضاوت‌هاي مختلف صورت گيرد. براي مثال فلان فرد در نظر برخي مانند مار تلقي مي شود، اما در نزد ديگري چونان نگاري محبوب.
آن يكي در چشم تو باشد چو مار/ هم وي اندر چشم آن ديگر نگار
زآنكه در چشمت خيال كفر اوست/ و آن خيال مؤمني در چشم دوست
همين اختلاف ديدگاه‌هاست كه يوسف براي برادرش اسباب نفرت بود، اما براي يعقوب نور.
از جمال يوسف اخوان در نفور/ ليك اندر ديده يعقوب نور
از خيال بد مراو را زشت ديد/ چشم فرع و چشم اصلي ناپديد
در داستان اختلاف پيدا كردن در چگونگي و شكل فيل اين قصه را نقل مي‌كند كه هندي‌ها فيلي را به شهر آورده و در خانه‌اي تاريك قرار دادند. افرادي كه براي ديدن فيل به آن محل تاريك مي‌آمدند، چون فيل را با چشم نمي‌ديدند، لذا با دست آن را لمس مي‌كردند. كسي كه به خرطوم آن دست مي‌زد فيل را شبيه به ناودان تصور مي‌كرد. ديگري كه به گوش آن دست مي‌كشيد، آن را باد بزن درك مي‌كرد. شخص سوم كه پاي فيل را لمس مي‌كرد آن را به صورت يك ستون تصور مي‌كرد. فرد چهارم كه به پشت فيل دست مي‌زد، آن را شبيه به يك تخت به شمار مي آورد.
هم چنان هر يك به جزيي كورسيد/ فهم آن مي‌كرد و بر آن مي‌تپيد
اين افراد به جهت اختلافي كه در موقعيت خود داشتند، هر يك فيل را به صورت خاصي مي‌ديد. در واقع چون ديدگاه‌ها مختلف بود، فهم‌هاي متكثر حاصل شده بود. البته مولانا برخلاف تكثرگرايان امكان فهم واحد را انكار نمي كند.
از نظرگه گفتشان شد مختلف/ آن يكي دالش لقب داد آن الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي/ اختلاف از گفتشان بيرون شدي
نوع نگاه انسان در تفسير انسان و جهان مؤثر است. اگر كسي با ديده پاك به عالم نگاه كند، به آن عاشق خواهد شد.
ديده مجنون اگر بودي ترا/ هر دو عالم بي خطر بودي ترا
هدفگيري‌ها هم كه اختلاف در ديدگاه را به وجود مي‌آورد در فهم حقايق نقش بسزايي دارد. انساني كه هدفگيري صحيح ندارد، قواي اداراكي خود را در امور بيهوده به كار مي‌گيرد. چه بسا اهل دانشي كه به جاي حل معضلات و مشكلات واقعي، خود را سرگرم امور واهي سازد. اين افراد براي خودنمايي و ابراز وجود به نادره‌ها مي‌پردازند.
آن كه روزي نيست اش بخت و نجات/ ننگرد عقلش مگر درنادرات
از نظر مولوي برخي از افراد براي پنهان كردن نهاد زشت و پليد خود به معما باز يها و اشكال تراشي‌ها مي‌پردازند. اين افراد به طرح مسائل نادر و بيهوده‌اي مي‌پردازند كه نه تنها ضروري نيست كه موجب انحراف هم مي‌شود.
عاشق هر جا شكال و مشكلي است/ دشمن هر جا چراغ مقبلي است
ظلمت اشكال را جويد دلش/ تا كه افزون‌تر نمايد حاصلش
تا تو را مشغول آن مشكل كند/ وز نهاد زشت خود غافل كند
تابش نور الهي: اگر انسان حيات خود را براي خدا بخواهد و در مسير او گام بردارد، عنايات الهي شامل حال او خواهد شد. و اگر عنايت خدا نصيب انسان شود، نور الهي بر او تابيدن گرفته و مشكلات آدمي حل خواهد شد.
چون شدي من كان لله از وله/ حق تو را باشد كه كان الله له
هر كجا تابد زمشكاتت دمي/ حل شد آن جا مشكلات عالمي
اگر نور الهي بر وجود انسان بتابد واقعيات جهان به گونه‌ ديگري بر انسان ظهور پيدا خواهد كرد. به بيان ديگر، آدمي انسان و جهان را عميق‌تر خواهد فهميد. به گونه‌اي كه آدمي از محسوسات گذر كرده و به ادراكات بالاتر دست خواهد يافت. مولانا در نيايش با خدا چنين مي‌گويد :
باز بعضي را رهايي داده‌اي/ زين غم و شادي جدايي داده‌اي
برده‌اي از خويش و پيوند و سرشت/ كرده‌اي در چشم او هر خوب زشت
هرچه محسوس است او رد مي‌كند/ و آنچه نا پيداست مسند مي‌كند
همان گونه كه آدمي براي مشاهده مبصرات نياز به نور دارد، يعني نور شرط رويت اشياء است، حواس دروني نيز بدون برخورداري از شرايط لازم، فعاليت درست نخواهند داشت. در واقع نور الهي بايد بر درون انسان بتابد تا آدمي حقايق بسياري را با حس درون درك كند.
در درون خود بيافزا درد را/ تا ببيني سرخ و سبز و زرد را
كي ببيني سبز و سرخ و بور را/ تا ببيني پيش از اين سه نور را
نيست ديد رنگ بي‌نور برون/ همچنين رنگ خيال اندرون
نور نور چشم خود نور دل است/ نور چشم از نور دل‌ها حاصل است
باز نور نور دل، نور خداست/ كاو زنور عقل و حس پاك و جداست
اگر درون آدمي از خودخواهي‌ها رهايي يافته و به مرحله خدا خواهي برسد، نور طبيعي كه عامل بينايي است از نور الهي مدد خواهد گرفت.
نور حق بر نور حس راكب شود/ آن گهي جان سوي حق راغب شود

از افاضات وارد بر دل، مولانا تعبير به وحي دل مي‌كند.
«وحي دل كه وحي القلوب هم خوانده مي‌شود، عبارت است از انكشاف معاني كه از سوي حق و بي‌واسطه‌اي بر دل سالك القاء مي‌شود و تابشي از ارتباط بي‌تكيف و بي‌قياس است كه خداوند با جان انسان دارد.» (سر ني، ج1، ص199)
نيست آن ينظر بنور الله گزاف/ تور ربايي بود گردون شكاف
به زعم مولانا انديشه‌هايي كه از پشتيباني وحي و انكشافات روحي برخوردار نباشد، چون ناوداني مي‌ماند كه براي افراد مزاحمت ايجاد مي‌كند.
«انديشه‌اي كه از جوشش دروني و پيوستگي به منابع اصيل وحي و انكشاف نصيبي ندارد، كاري جز كار آئينه محدود نمي‌تواند انجام بدهد، انعكاس صورت و نمود يك جسم در آئينه، به هيچ وجه به خود آئينه عظمت و ارزشي نخواهد داد، زيرا آئينه چيزي را بدون آنكه از ساير اشياء بگسلد نشان نمي‌دهد، وقتي كه آيئنه يك سيب را نشان مي‌دهد كاري با اين ندارد كه سيب از كجا و در چه شرايطي به وجود آمده است و سرنوشت بي‌نمود آن چه در گذشته و چه در حال حاضر و چه در آينده چيست؟» (جعفري ج12، ص161)

موانع فهم
به زعم مولوي، كوچك‌ترين عامل مي‌تواند اختلال در فهم و درك انسان ايجاد كند. براي مثال اگر انسان دو سر انگشت خود را در برابر چشمان خويش قرار دهد، روشنايي خورشيد را نخواهد ديد.
گفت يك اصبع چو بر چشمي نهي/ بيني از خورشيد عالم را تهي
مولوي همواره تأكيد دارد كه موانع فهم بايد كنار برود. گويي وي بر موانع فهم بيش از عناصر آن تأكيد دارد.
چون كه يك مو كژ شد از ابروي او/ شكل ماه نمود آن موي او
موي كژ چون پرده گردون شود/ چون همه اجزات كژ شد چون بود
اگر يك موي ابرو كژ شود آدمي آن مو را به شكل ماه تصور خواهد كرد. يعني جهان طبيعت براي وي دگرگون خواهد شد، واي بر آن روزي كه موهاي فراواني بر ديدگان روح و باطن آدمي قرار گيرد. خارهاي روح همه فعاليت‌هاي آن را مختل ساخته و سد راه مشاهده حقايق عالم خواهد شد. اگر يك موي ابرو كج شود ماه دروغين بر انسان آشكار خواهد شد، در صورتي كه همه قوا و فعاليت‌هاي روحي آدمي انحراف پيدا كند بر سر راه درك و فهم آدمي چه خواهد آمد؟
از آن جا كه ساختار شخصيت دروني انسان در فهم حقايق بسيار مؤثر است، چنانچه شخصيت آدمي آسيب ببيند فهم او نيز دچار اختلال خواهد شد.
اگر بد گماني نسبت به فردي سطوح روان آدمي را در بر گيرد فهم آدمي نسبت به آن فرد نادرست خواهد بود. با استدلال و دليل هم به سادگي نمي‌توان آن فهم را تصحيح كرد.
هر دروني كه خيال انديش شد/ چون دليل آري خيالش بيش شد
از جمله حالات دروني انسان كه مانع فهم حقايق است، خشم و غضب است. در حال خشم، آدمي دچار فهم نادرست مي‌شود.
خشم خود بشكن تو، مشكن تير را/ چشم خشمت خون نمايد شير را
غرض ورزي نيز سد راه معرفت و فهم حقايق است.
و آن دو عالم را غرضشان كور كرد/ علمشان را علت اندر گور كرد
ديده كژ بين نيز آدمي را از درك و فهم حقايق ناتوان مي سازد. براي مثال آدم لوچ به جاي آنكه ماه را يكي ببيند، اصرار مي‌ورزد كه دو تاست.
گفت اينك راست پذرفتم به جان/ كژ نمايد راست در پيش كژان
گر بگويي احولي را مه يكي است/ گويدت اين دوست در وحدت شكي است
وسوسه‌ها و خيالات آدمي نيز از بزرگترين موانع فهم واقعيات است. در داستان مواجهه موسي (ع) با فرد گوساله برست چنين مي گويد :
گفت موسي با يكي مست خيال/ كاي بد انديش از شقاوت و ز ضلال
صد گمانت بود در پيغمبريم/ با چنين برهان و اين خلق كريم
صد هزاران معجزه ديدي ز من/ صد خيالت مي‌فزود و شك و ظن
از خيال و وسوسه تنگ آمدي/ طعن بر پيغمبري‌ام مي‌زدي
صورت‌پرستي و ظاهربيني هم موجب مي‌شود تا آدمي از فهم حقايق دور بماند. در طول تاريخ حقايق بسياري از نظر و فهم انسان‌ها پنهان مانده است كه ريشه آن را بايد در ظاهر پرستي‌هاي ناشي از عادات و رسومات غلط حاكم براذهان‌ دانست.
چند صورت آخر اي صورت پرست/ جان بي‌معصيت از صورت نرست
خيرگي نسبت به يك موضوع نيز موجب مي‌شود تا آدمي از موضوعات ديگر غافل شده و از فهم آنها باز ماند.
پاره پاره كرده ساعدهاي خويش/ روح و اله كه نه پس داند، نه پيش
دانش اندك هم گاه موجب مي‌شود تا آدمي از فهم حقايق باز مانده و گاه به انكار آنها بپردازند.
چون شناسد اندك او منكر شود/ منكري‌اش پرده ساتر شود
برخي از افراد انكار واقعيات را اثبات شخصيت خود تلقي مي‌كنند. بيماري ابراز وجود نيز يكي از موانع فهم و درك برخي از واقعيات است. اينكه آدمي درنيابد كه انكار واقعيات، آسيب جدي به شخصيت انسان وارد مي‌سازد، خود نشانه عدم فهم يكي از حقايق حياتي انسان است.
هيچ نبود منكري گر بنگري/ منكري‌اش بهر عين منكري
هيچ نبود پس چو بيني در جهان/ منكري را منكريش از بهر آن
بل براي قهر خصم اندر حسد/ يا فزوني جستن و اظهار خود

تقليد نيز يكي ديگر از موانع فهم است.
چشم داري تو به چشم خود نگر/ منگر از چشم سفيه بي‌هنر
گوش داري تو به گوش خود شنو/ گوش گولان را چرا باشي گرو
بي ز تقليد، نظر را پيشه كن/ هم به راي و عقل خود انديشه كن

قياس‌هاي بي‌اساس هم يكي از موانع فهم حقايق است.
كار پاكان را قياس از خود مگير/ گر چه ماند در نوشتن شير، شير
سخن پردازي‌ها و بازي‌هاي با الفاظ يكي ديگر از موانع فهم است. سخنان خويشايندي كه گاه از زبان اهل انديشه براي خودنمايي ارائه مي‌شود مانع فهم برخي از واقعيات است. به زعم مولانا برخي از افراد خودپرست با الفاظ خود جلوي اظهار حقايق را مي‌گيرند.
حرف گفتن بستن آن روزن است / عين اظهار سخن پوشيدن است
بلبلانه نعره زن بر روي گل/ تا كني مشغولشان از بوي گل
تا به قل مشغول گردد گوششان/ سوي روي گل نپرد هوششان

فلسفه بافي‌هاي حرفه‌اي نيز از ديگر موانع فهم است.
حرف حكمت بر زبان ناحكيم/ حيله‌هاي عاريت دان ‌اي سليم

فهم عميق
در مجموع بحث‌هايي كه مولانا در باب فهم و معرفت انسان مطرح مي‌كند، توجه او بيشتر به فهم عميق است، نه سطحي. تمامي تلاش مولوي اين است كه آدمي را به سوي فهم عميق بكشاند. بحث‌هايي كه از مولانا در باب ابزار فهم، عناصر فهم و موانع فهم نقل كرديم همه نشانگر آن است كه وي معرفت سطحي را در شأن آدمي نمي‌داند. انسان‌شناسي مولانا نشانگر آن است كه آدمي از نقطه نظر وجودي داراي آن چنان قوا و استعدادي است كه اگر به فعليت برسند، فهم‌هاي بسيار گسترده و ژرف را نصيب وي خواهند كرد ؛ آن هم فهم‌هايي كه انسان را به سوي عمل مي‌كشانند. يعني افراد مطابق آن فهم‌هاي عميق خود زندگي خواهند كرد. در واقع فهم عميق از يك سوي نشانه تحول دروني انسان است، از سوي ديگر موجب دگرگوني شخصيت انسان مي‌شود. اين فهم‌هاي عميق ريشه در نحوه وجود انسان و مراتب وي دارند. به زعم مولانا هر اندازه كه انسان از مراتب بالاي كمال برخودار شود به فهم‌هاي عميق‌تري دست خواهد يافت. هر فهم عميقي مساوق با مرتبه‌اي از مراتب وجود انسان است.
اگر تحول عميق درون انسان حاصل شود، عالم و آدم به گونه‌اي ديگر براي او فهم‌پذير خواهند شد.
با تحولات دروني، آدمي جهان والايي را درك خواهد كرد كه حتي صوفيان نيز با رياصنت‌ها و چله نشيني‌هاي خود به آن دست نخواهند يافت. در اين هنگام در و ديوار و سنگ و كوه مانند اناري خندان بر انسان جلوه‌گر مي‌شوند. هر ذره اي از ذرات نيز چون خورشيد درخشاني براي آدمي نمودار خواهد شد.
در دل خود يافت عالي عالمي/ كان نبايد كس به صد خلوت همي
در دل خود يافت عالي غلغله/ كه نيابد صوفي آن درصد چله
عرصه و ديوار و سنگ و كوه يافت/ پيش او چون نار خندان مي‌شكافت
ذره ذره پيش او چون آفتاب/ دم به دم مي‌كرد صد گون فتح باب
باب گه روزن شدي و گه شعاع/ خاك گه گندم شدي و گاه صاع
در نظرها چرخ بس كهنه و قديد/ پيش چشمش هر دمي خلقي جديد
به زعم مولانا نه تنها جهان هستي در تحول دائمي است كه انديشه و فهم آدمي نيز داراي دگرگوني و در معرض نوشدن است. دگرگوني فهم و انديشه، موجب دگرگوني در ساير ابعاد وجودي انسان است. تغيير و تحول انديشه به معناي نفي همه فهم‌ها و آگاهي‌هاي قبلي انسان نيست ،بلكه بر آگاهي گذشته انسان افزوده شده و فهم‌هاي دقيق‌تري را نصيب انسان خواهد كرد. و چه بسا آدمي ابعادي از يك واقعيت را درك كند كه قبلاًَ به آن توجه نداشته است.
حال امروزي به دي مانند ني/ همچو جو اندر روش كش بندني
شادي هر روز از نوع دگر/ فكرت هر روز را ديگر اثر
از آن جا كه فهم و آگاهي انسان هماهنگ با شخصيت وي مي‌باشد، لذا برخي علم‌ها و آگاهي موجب كمال وي شده و برخي ديگر چونان بار سنگيني براي روح آدمي تلقي خواهد بود.
علم‌هاي اهل دل حمالشان/ علم‌هاي اهل تن احمالشان
ليك چون اين بار را نيكو كشي/ بار برگيرند و بخشندت خوشي

منابع و مآخذ:
جعفري، محمدتقي: تفسير و نقد و تحليل مثنوي، 55-1349
جعفري، محمدتقي: مولوي و جهان بيني‌ها، 1355
جعفري، محمدتقي: علل جذابيت مولوي، 1382
فروزانفر، بديع الزمان: شرح مثنوي شريف، 1349.
فروزانفر، بديع الزمان: احاديث مثنوي، 1334
فروزانفر، بديع الزمان: ماخذ قصص و تمثيلات مثنوي، 1362
شيمل، آن ماري: شكوه شمس، ترجمه حسن لاهوتي، 1375
زرين كوب، عبدالحسين: سرني، 1364
زرين كوب، عبدالحسين: بحر در كوزه، 1365.
زرين كوب، عبدالحسين: نردبان شكسته، 1383.
نيكلسن، رنيولد آلين: شرح مثنوي معنوي مولوي، ترجمه حسن لاهوتي، 1378
مشير سليمي، علي اكبر: ياد نامه مولوي، 1337.
نصري، عبدالله، رازمتن، 1381.
همايي، جلال‌الدين: مولوي نامه، 1360.
- به نقل از مجله «ادب و زبان»، فصلنامه‌ي دانشكده‌ي ادبيات فارسي و زبانهاي خارجي دانشگاه علامه طباطبايي، شماره25، پاييز1384

مولانا

http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2253



اشاره:

مولانا:

كيست اين عارفِ عالمِ نوجوانِ شيرين‏كارِ در چله تحبيب نشسته بلخى كه ازدروازه نيشابور ناآمده شميم عشق مى‏پراكند و عطار را به اهداء اسرارنامه وامى‏دارد؟
كيست(161) اين جوانك شوريده كه در كسوت پيران ظاهر مى‏شود و از نيشابورگذر نكرده آوازه مجالس تبريز و دمشق و قونيه‏اش عالم‏گير مى‏شود.
كيست اين پير خرقه‏پوش شيدايى كه مثنوى معنوى‏اش به لحن خوش زابل ومويه فرياد مى‏شود و حدى خوان و دست‏افشان سرود عشق سر مى‏دهد كه سلسله‏جنبان عشق را جز عشقبازى نشايد.
كيست اين واعظ غير متعظ كه چون سواره از مدرسه پنبه‏فروشان بيرون‏مى‏رود. شكوه و هيمنه و جلال روحانى‏اش را به يكباره به پاى ژوليده‏اى از راه‏رسيده مى‏ريزد و چون به چشمان نافذ و سيماى پرهيبتش مى‏نگرد به خود مى‏لرزدو با شنيدن «ما عرفناك حق معرفتك» و از پس آن «سبحانى ما اعظم شانى» ازهوش مى‏رود و از مركب فرو مى‏افتد و لاجرم به حلقه ارادت يك‏لاقباى ژوليده‏درمى‏آيد كه:

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

كيست اين نائى خوش نغمه كه شكايت و حكايت دل از بندبند ناى وجودش‏فرياد مى‏شود و زمان و زمين را به شور وشعف عرفانى مى‏كشاند كه:

بشنو اين نى چون شكايت مى‏كند
از جداييها حكايت مى‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‏اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‏اند
سينه خواهم شرحه‏شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسى كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتى نالان شدم
جفت بد حالان و خوش‏حالان شدم
هر كسى از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناى و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر نى فتاد
جوشش عشق است كاندر مى فتاد
نى حريف هر كه از يارى بريد
پرده‏هايش پرده‏هاى ما دريد
همچو نى زهرى و ترياقى كه ديد
همچو نى دمساز و مشتاقى كه ديد
نى حديث راهِ پر خون مى‏كند
قصه‏هاى عشقِ مجنون مى‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشترى جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اى آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد
هر كه بى‏روزى است روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام(162)

چه شب مباركى بود آن خلوت كه حسام‏الدين چلپى از حضرت مولانا سرودن‏مثنوى را درخواست نمود. و چه رقعه شريفى بود آن كاغذپاره كه مولانا فى‏الحال‏از دستار خود برآورد و به او داد. و چه 18 بيت پرسوز و گدازى بود آنچه در سرآغازسخن آورديم و خميرمايه 6 دفتر مثنوى شريف گرديد.
مولانا جلال‏الدين محمد بلخى همان حضرت مولاناى خودمان است كه درسال 604 ه . ق در بلخ زاده شد و به سال 672 ه . ق در قونيه چشم فرو بست ودوران حيات را به جذبه و شوق و كشش و كوشش گذرانيد و آثار ارجمند وشريفى چون مثنوى معنوى و ديوان كبير يا ديوان شمس و فيه مافيه و مجالس‏سبعه و مكاتيب مولانا از او به يادگار مانده است.
حدود بيست و پنج هزار بيت ديوان شمس و قريب بيست و شش هزار بيت‏مثنوى(163) معنوى سراسر شور و سرمستى و بى‏قرارى او را حكايت مى‏كند.

ما در «كجاوه سخن» سر آن داشتيم تا از هر شاعرى شعرى انتخاب و هديه‏احباب كنيم اما در مورد اركان ادب و عرفان فارسى و اسلامى مگر كسى را چنين‏توانى است و چون حضرت مولانا در كنار فردوسى بزرگ و سعدى و حافظشيرين‏سخن و نظامى قصه‏پرداز 5 ركن طارم فيروزه‏اى ادب پارسى را تشكيل‏مى‏دهند بهتر آن مى‏بينيم تا از عنوان و رسم و عرف سرلوحه كار نيز درگذريم و به‏گلچينى هر چند مختصر در مثنوى معنوى پردازيم و هر چه فراهم آورديم يك‏دسته گل سازيم كه حلاوت شكرستان شعر او آستين‏فشانى شكرفروشان(164) را ناديده‏مى‏انگارد.

از خدا جوئيم توفيق ادب
بى‏ادب محروم ماند از لطف رب


عاشقى پيداست از زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقى گر زين سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل گردم از آن
گرچه تفسير زبان روشنگر است
ليك عشق بى‏زبان روشن‏تر است


من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن يارى كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
گفتمش پوشيده خوش‏تر سرّ يار
خود تو در ضمن حكايت گوش‏دار
خوش‏تر آن باشد كه سرّ دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
گفتم ار عريان شود او در عيان
نى تو مانى نى كنارت نى ميان
آفتابى كز وى اين عالم فروخت
اندكى گر بيش تابد جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونريزى مجو
بيش از اين از شمس تبريزى مگو


دانه چون اندر زمين پنهان شود
سر آن سرسبزى بستان شود


اين جهان كوهست و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا


تو مگو ما را بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نيست


جان و دل را طاقت اين جوش نيست
با كه گويم در جهان يك گوش نيست
هر كه او بيدارتر پردردتر
هر كه او آگاه‏تر رخ زردتر


چون‏كه گل بگذشت‏وگلشن شدخراب
بوى گل را از كه جوئيم از گلاب


گر انارى مى‏خرى خندان بخر
تا دهد خنده ز دانه او خبر
نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت چون مردان كند
مهر پاكان در ميان جان نشان
دل مده الا به مهر دل‏خوشان


گفت پيغمبر به آواز بلند
با توكل زانوى اشتر ببند
آنكه او از آسمان باران دهد
هم تواند كو ز رحمت نان دهد


اين‏قدر عقلى كه دارى گم شود
سر كه عقل از وى بپرّد دُم شود
گر توكل مى‏كنى در كار كن
كسب كن پس تكيه بر جبار كن
از كه بگريزيم از خود اى محال
از كه برتابيم از حق اين وبال
گر به صورت آدمى انسان بدى
احمد و بوجهل خود يكسان بدى
نقش بر ديوار مثل آدم است
بنگر از صورت چه چيز او را كم است


پيش چشمت داشتى شيشه كبود
زان سبب عالم كبودت مى‏نمود


ياد ياران يار را ميمون بود
خاصه كان ليلى و اين مجنون بود
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ
اى عجب من عاشق اين هر دو ضد


هر كه او ارزان خرد ارزان دهد
گوهرى طفلى به قرصى نان دهد
غرق عشقى‏ام كه غرقست اندرين
عشقهاى اولين و آخرين
مجملش گفتم نكردم من بيان
ورنه هم لبها بسوزد هم دهان
من چو لب گويم لب دريا بود
من چو لا گويم مراد الا بود
من ز شيرينى نشستم روترش
من ز بسيارىّ گفتارم خمش
تا كه در هر گوش نايد اين سخن
يك همى گويم ز صد سرّ لدن


باده در جوشش گداى جوش ماست
چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شد نى ما از او
قالب از ما هست شد نى ما از او


پاى استدلاليان چوبين بود
پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود


گر يكى كفش از دو تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار نايد مر ترا
پا تهى گشتن به است از كفش تنگ
رنج غربت به كه اندر خانه جنگ
زاغ اگر زشتى خود بشناختى
همچو برف از درد و غم بگداختى
هر كه را آيينه باشد پيش رو
زشت و خوب خويش را بيند در او


چون كه بى‏رنگى اسير رنگ شد
موسئى با موسئى در جنگ شد


يار بايد راه را تنها مرو
از سر خود اندر اين صحرا مرو


چون كه من من نيستم اين دم زهوست
پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست


علم چون بر دل زند يارى شود
علم چون بر تن زند بارى شود
هيچ ناى بى‏حقيقت ديده‏اى
يا ز كاف و لام گل، گل چيده‏اى
اسم خواندى رو مسمى را بجو
مه به بالا دان نه اندر آب جو


آب بگذاريد و نان قسمت كنيد
بخل بگذاريد اگر آنِ منيد


از على‏آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل
گفت من تيغ از پى‏حق مى‏زنم
بنده حقم نه مأمور تنم


مرگ بى‏مرگى بود ما را حلال
برگ بى‏برگى بود ما را نوال
آنكه مردن پيش جانش تهلكه است
حكم لاتلقوا نگيرد او به دست


مدتى اين مثنوى تأخير شد
مهلتى بايست تا خون شير شد
خلوت از اغيار بايد نى ز يار
پوستين بهر دى آمد نى بهار
آينه دل چون شود صافى و پاك
نقشها بينى برون از آب و خاك
هم ببينى نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فرّاش را
در جهان هر چيز چيزى جذب كرد
گرم گرمى را كشيد و سرد سرد
گفتم اى دل آينه كل را بجو
رو به دريا كار برنايد ز جو
آينه كلى برآوردم ز دود
ديدم اندر آينه نقش تو بود
آنچه تو در آينه بينى عيان
پير اندر خشت بيند بيش از آن


فكرت از ماضى و مستقبل بود
چون از اين دو رست مشكل حل شود
پيش‏تر از خلقت انگورها
خورده مى‏ها و نموده شورها
چون‏كه من از خال خوبش دم زنم
نطق مى‏خواهد كه بشكافد تنم


اى برادر تو همان انديشه‏اى
مابقى تو استخوان و ريشه‏اى
بس كلام پاك در دلهاى كور
مى‏نپايد مى‏رود تا اصل نور


تا نگريد ابر كى خندد چمن
تا نگريد طفل كى نوشد لبن
تا نگريد كودك حلوا فروش
بحر بخشايش نمى‏آيد به جوش
كام تو موقوف زارى دل است
بى‏تضرع كاميابى مشكل است


از هزاران اندكى زين صوفيند
باقيان در دولت او مى‏زيند
مر مرا تقليدشان بر باد داد
كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد
گر ترازو را طمع بودى به مال
راست كى گفتى ترازو وصف حال
هر كه از ديدار برخوردار شد
اين جهان در چشم او مردار شد
هر كه دور از رحمت رحمان بود
او گداچشم است اگر سلطان بود
تو مكانى، اصل تو در لامكان
اين دكان بربند و بگشا آن دكان


اى خداى پاك بى‏انباز و يار
دستگير و جرم ما را در گذار
هم دعا از تو اجابت هم ز تو
ايمنى از تو مهابت هم ز تو


از درون خويش اين آوازها
منع كن تا كشف گردد رازها
آدمى مخفى‏ست در زير زبان
اين زبان پرده است بر درگاه جان
چون‏كه بادى پرده را در هم كشيد
سرّ صحن خانه شد بر ما پديد
چند باشى عاشق صورت بگو
طالب معنى شو و معنى بجو
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنى بماند جاودان


خلق را طاق و طرم عاريتى است
امر را طاق و طرم ماهيتى است
از پى طاق و طرم خوارى كشند
بر اميد عزّ در خوارى خوشند
مشرق خورشيد برج قيرگون
آفتاب ما ز مشرقها برون
صد هزاران بار ببريدم اميد
از كه از شمس اين شما باور كنيد
تو مرا باور مكن كز آفتاب
صبر دارم من و يا ماهى ز آب


اى ضياءالحق حسام‏الدين بيار
اين سوم دفتر كه سنت شد سه بار
قوتت از قوت حق مى‏زهد
نز عروقى كز حرارت مى‏جهد
سقف گردون كو چنين دايم بود
نز طناب و اُستنى قايم بود
همچنين اين قوت ابدال حق
هم ز حق دان نز طعام و از طبق
جسمشان را هم ز نور اسرشته‏اند
تا ز روح و از ملك بگذشته‏اند


گفت معشوقى به عاشق كاى فتى
تو به غربت ديده‏اى بس شهرها
پس كدامين شهر از آنها خوش‏تر است
گفت آن شهرى كه در وى دلبر است
هر كجا يوسف‏رخى باشد چو ماه
جنت است آن گرچه باشد قعر چاه
خوش‏تر از هر دو جهان آن‏جا بود
كه مرا با تو سر و سودا بود
گفت اى ناصح خمش كن چند پند
پند كم ده زآنكه بس سختست بند
تو مكن تهديدم از كشتن كه من
تشنه زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنيست
مردن عشاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از جان هدى
وان دو صد را مى‏كند هر دم فدا
گر بريزد خون من آن خوبرو
پاى كوبان جان برافشانم بر او
آزمودم مرگ من در زندگى است
چون رهم زين زندگى پايندگى است
اقتلونى اقتلونى يا ثقات
اِنّ فى قتلى حياتاً فى‏حيات
پارسى گو گرچه تازى خوش‏تر است
عشق را خود صد زبان ديگر است
بوى آن دلبر چو پران مى‏شود
اين زبانها جمله حيران مى‏شود
عاشقان را شد مدرس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روى اوست
خامشند و نعره تكرارشان
مى‏رود تا عرش و تخت يارشان
گفت من مستسقيم آبم كِشد
گرچه مى‏دانم كه هم آبم كُشد
گر بياماسد مرا دست و شكم
عشق آب از من نخواهد گشت كم
چون زمين‏وچون جنين خون‏خواره‏ام
تا كه عاشق گشته‏ام اين كاره‏ام
از جمادى(165) مردم و نامى شدم
وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حمله ديگر بميرم از بشر
تا برآرم از ملايك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شيى‏ء هالك الّا وجهه
بار ديگر از ملك قربان شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون
سوى تيغ عشقش اى ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستك زنان
جوى ديدى كوزه اندر جوى ريز
آب را از جوى كى باشد گريز
آب كوزه چون در آب جو شود
محو گردد در وى و جو او شود


اى ضياء الحق حسام‏الدين تويى
كه گذشت از مه به‏نورت مثنوى
گردن اين مثنوى را بسته‏اى
مى‏كشى آن سو كه تو دانسته‏اى
با تو ما چون رز به تابستان خوشيم
حكم دارى هين بكش تا مى‏كشيم
خوش بكش اين كاروان را تا به حج
اى امير صبر و مفتاح‏الفرج
حج زيارت كردن خانه بود
حجّ رب‏الّبيت مردانه بود


چون كه بد كردى بترس ايمن مباش
زان‏كه تخمست و بروياند خداش


گر نبودى ميل و اميد ثمر
كى نشاندى باغبان هر سو شجر


مغز را خالى كن از انكار يار
تا كه ريحان يابد از گلزار يار
تا بيابى بوى خلد از يار من
چون محمد بوى رحمن از يمن


مستمع چون نيست خاموشى به است
نكته از نااهل اگر پوشى به است
بد گهر را علم و فن آموختن
دادن تيغ است دست راهزن
تيغ دادن در كف زنگى مست
به كه آيد علم ناكس را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آرد در كف بد گوهران
چون قلم در دست غدّارى فتاد
لاجرم منصور بر دارى فتاد
احمقان سرور شدستند و زبيم
عاقلان سرها كشيده در گليم
گر بگويم تا قيامت زين كلام
صد قيامت بگذرد و اين ناتمام


شه حسام‏الدين كه نور انجم است
طالب آغاز سفر پنجم است
شرح تو غيب است بر اهل جهان
همچو راز عشق دارم در نهان
مدح تو حيف است با زندانيان
گويم اندر مجمع روحانيان
مادح خورشيد مدّاح خود است
كه دو چشمم روشن و نامرمد است
ذم خورشيد جهان ذمّ خود است
كه دو چشمم كور و تاريك و بد است
گرچه عاجز آمد اين عقل از بيان
عاجزانه جنبشى بايد در آن
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد


عشق مى‏گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوش‏تر از صياديست
آنكه ارزد صيد را عشق است و بس
ليك او كى گنجد اندر دام كس


لب فرو بند از طعام و از شراب
سوى خوان آسمانى كن شتاب
جهد كن تا اين طلب افزون شود
تا دلت زين چاه تن بيرون رود


هر كه اندر عشق يابد زندگى
كفر باشد پيش او جز بندگى
يك دهان خواهم به پهناى فلك
تا بگويم وصف آن رشك ملك
در دهان يابم چنين و صد چنين
تنگ آيد در فغان اين چنين
من سر هر ماه سه روز اى صنم
بى‏گمان بايد كه ديوانه شوم
هين كه امروز اول سه روزه است
روز پيروز است نى پيروزه است
هر دلى كاندر غم شه مى‏بود
دم به دم او را سر مه مى‏بود


اى حيات دل حسام‏الدين بسى
ميل مى‏جوشد به قسم سادسى
گشت از جذب چو تو علامه
در جهان گردان حسامى نامه
عشق را با پنج و با شش كار نيست
مقصد او جز كه جذب يار نيست
هست بى‏رنگى اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها


عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر روشن شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم تا كجا خواهم فتاد
عاشقان در سيل تند افتاده‏اند
بر قضاى عشق دل بنهاده‏اند
زان شراب لعل و لعل جان‏فزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
نعره مستانه خوش مى‏آيدم
تا ابد جانا چنين مى‏بايدم
بوى جانى سوى جانم مى‏رسد
بوى يار مهربانم مى‏رسد


عقل راه نااميدى كى رود
عشق باشد كان طرف بر سر رود
لااُبالى عشق باشد نه خرد
عقل آن جويد كز آن سودى برد
در دل عاشق به جز معشوق نيست
در ميانشان فارق و مفروق نيست
زو حيات عشق خواه و جان مخواه
تو از او آن رزق خواه و نان مخواه


آنكه عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند اى صاحب‏نظر
صورت عاشق چو فانى شد در او
پس در آب اكنون كرا بيند بگو(166)


طاقت من ز اين صبورى طاق شد
واقعه من عبرت عشاق شد
من ز جان سير آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
چند درد فرقتش بكشد مرا
سر ببُر تا عشق سر بخشد مرا
دين من از عشق زنده بودن است
زندگى ز اين جان و سر ننگ من است
من در اين ره عمر خود كردم گرو
هر چه باداباد اى خواجه برو
صدر را صبرى بُد اكنون آن نماند
بر مقام صبر عشق آتش فشاند
صبر من مُرد آن شبى كه عشق زاد
درگذشت او حاضران را عمر باد

مولانا، دل به عشق شمس داد و شيفتگى و شيدايى خود را در قالب غزلهاى‏جانگداز ديوان شمس و مثنوى معنوى جاودانه ساخت. شش دفتر خوش مثنوى‏بارها تلخيص گرديده و از آن ميان لب لباب مثنوى، انتخابى است كه كاشفى از اين‏مجموعه بديع فراهم آورده است. ما در اين مقال سر آن داريم تا از اين درياى‏جوشان ديوان كبير چند جام برگيريم و به كام تشنه صاحبدلان ريزيم كه غزليات‏ديوان شمس نيز چونان مثنوى معنوى تشنه كامى را فرو مى‏نشاند:

مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده سير است مرا، جان دلير است مرا
زهره شير است مرا، زهره تابنده شدم
گفت كه ديوانه نه‏اى لايق اين خانه نه‏اى
رفتم و ديوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت كه سرمست نه‏اى، رو كه از اين دست نه‏اى
رفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدم
گفت كه تو كشته نه‏اى در طرب آغشته نه‏اى
پيش رخ زنده كنش، كشته و افكنده شدم
گفت كه تو زيرككى، مست خيالى و شكى
گول شدم، هول شدم وز همه بركنده شدم
گفت كه تو شمع شدى، قبله اين جمع شدى
جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم
گفت كه شيخى و سرى، پيشرو و راهبرى
شيخ نيم، پيش نيم، امر ترا بنده شدم
گفت كه با بال و پرى، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بى‏پر و پركنده شدم
گفت مرا دولت نو، راه مرو رنجه مشو
زانكه من از لطف و كرم، سوى تو آينده شدم


اى خدا اين وصل را هجران مكن
سرخوشانِ عشق را نالان مكن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد اين مستان و اين بُستان مكن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سرگردان مكن
اين طناب خيمه را بر هم مزن
خيمه تست آخر اى سلطان مكن
بر درختى كآشيان مرغ توست
شاخ مشكن مرغ را پراّن مكن
جمعِ شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را كور كن شادان مكن
گرچه دزدان خصم روز روشن‏اند
آنچه مى‏خواهد دل ايشان مكن
كعبه اقبال، اين حلقه‏ست و بس
كعبه امّيد را ويران مكن
نيست در عالم ز هجران تلخ‏تر
هرچه خواهى كن وليكن آن مكن(167)


با من صنما دل يكدله كن
گر سر ننهم آنگه گِله كن
مجنون شده‏ام از بهر خدا
زان زلفِ خوشت يك سلسله كن
سى پاره(168) به كف در چلّه شدى
سى پاره منم تركِ چله كن
مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله كن
اى مطرب دل زآن نغمه خوش
اين مغزِ مرا پر مشغله كن
اى زهره و مه زآن شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله كن
اى موسىِ جان چوپان شده‏اى
بر طور برو ترك گله كن
نعلين ز دو پا بيرون كن و رو
در دشت طُوى پا آبله كن
تكيه‏گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را يله كن
فرعون هوى چون شد حيوان
در گردن او رو زَنگُله كن


هله نوميد نباشى كه ترا يار براند
گرت امروز براند نه كه فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا
ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه درها و گذرها
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرّد
نهلد كشته خود را كُشد آن‏گاه كِشاند
چو دم ميش نماند ز دم خود كندش پر
تو ببينى دم يزدان به كجاهات رساند
به مثل گفتم اين را و اگر نه كرم او
نكشد هيچ كسى را و ز كشتن برهاند
همگى ملك سليمان به يكى مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلى را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
به كه ماند به كه ماند به كه ماند به كه ماند
هله خاموش كه بى‏گفت ازين مى همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


يار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
يار تويى، غار تويى، خواجه نگهدار مرا
نوح تويى، روح تويى، فاتح و مفتوح تويى
سينه مشروح تويى، بر در اسرار مرا
نور تويى، سور تويى دولت منصور تويى
مرغ كُه طور تويى خسته به منقار مرا
قطره تويى، بحر تويى، لطف تويى، قهر تويى
قند تويى، زهر تويى، بيش ميازار مرا
حجره خورشيد تويى، خانه ناهيد تويى
روضه اميد تويى، راه ده اى يار مرا
روز تويى، روزه تويى، حاصل دريوزه تويى
آب تويى، كوزه تويى، آب ده اى يار مرا
دانه تويى، دام تويى، باده تويى، جام تويى
پخته تويى، خام تويى، خام بمگذار مرا
اين تن اگر كم تَنَدى، راه دلم كم زندى
راه شدى تا نبدى، اين همه گفتار مرا


خبرت هست كه در شهر شكر ارزان شد
خبرت هست كه دى گم شد و تابستان شد
خبرت هست كه ريحان و قرنفل در باغ
زير لب خنده‏زنانند كه كار آسان شد
خبرت هست كه بلبل ز سفر باز رسيد
در سماع آمد و استاد همه مرغان شد
خبرت هست كه در باغ كنون شاخ درخت
مژده نو بشنيد از گل و دست‏افشان شد
خبرت هست كه جان مست شد از جام بهار
سرخوش و رقص‏كنان در حرم سلطان شد
خبرت هست كه لاله رخ پرخون آمد
خبرت هست كه گل خاصبك ديوان شد
خبرت هست ز دزدى دى ديوانه
شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد
بستدند آن صنمان خط عبور از ديوان
تا زمين سبز شد و با سر و با سامان شد
شاهدان چمن ار پار قيامت كردند
هر يك امسال به زيبايى صد چندان شد
گل‏رخانى ز عدم چرخ‏زنان آمده‏اند
كانجم چرخ نثار قدم ايشان شد
ناظر ملك شد آن نرگس معزول شده
غنچه طفل چو عيسى فطن و خطخوان شد
بزم آن عشرتيان بار دگر زيب گرفت
باز آن باد صبا باده ده بستان شد
نقشها بود پس پرده دل پنهانى
باغها آينه سّرِ دل ايشان شد
آنچ بينى تو ز دل جوى ز آيينه مجوى
آينه نقش شود ليك نتاند جان شد
مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند
كفرهاشان همه از رحمت حق ايمان شد
باقيان در لحدند و همه جنبان شده‏اند
زانك زنده نتواند گرو زندان شد
گفت بس كن كه من اين را به از اين شرح كنم
من دهان بستم كو آمد و پابندان شد
هم لب شاه بگويد صفت جمله تمام
گر خلاصه ز شما در كنف كتمان شد


من بيخود و تو بيخود ما را كه برد خانه(169)
من چند ترا گفتم كم خور دو سه پيمانه
در شهر يكى كس را هشيار نمى‏بينم
هر يك بتر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بينى
جان را چه خوشى باشد بى‏صحبت جانانه
هر گوشه يكى مستى دستى ز بر دستى
وان ساقى هر هستى با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتى دخلت مى و خرجت مى
زين وقف به هشياران مسپار يكى دانه
اى لولى بربط زن تو مست‏ترى يا من
اى پيش چو تو مستى افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتى بى‏لنگر كژ مى‏شد و مژ مى‏شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز كجايى تو تسخر زد و گفت اى جان
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل
نيميم لب دريا نيمى همه دردانه
گفتم كه رفيقى كن با من كه منم خويشت
گفتا كه بنَشْناسم من خويش ز بيگانه
من بى‏دل و دستارم در خانه خمارم
يك سينه سخن دارم هين شرح دهم يا نه
در حلقه لنگانى مى‏بايد لنگيدن
اين پند ننوشيدى از خواجه عليانه
سرمست چنان خوبى كى كم بود از چوبى
برخاست فغان آخر از اُستن حنانه
شمس الحق تبريزى از خلق چه پرهيزى
اكنون كه درافكندى صد فتنه فتانه


جز من اگرت عاشق شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو، نيست بگو، راست بگو!


اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مُهره مِهرِ خويش مى‏باخت مرا
چون من همه او(170) شدم برانداخت مرا


در دل و جان خانه كردى عاقبت
هر دو را ديوانه كردى عاقبت
آمدى كاتش درين عالم زنى
وا نگشتى تا نكردى عاقبت
اى ز عشقت عالمى ويران شده
قصد اين ويرانه كردى عاقبت
من ترا مشغول مى‏كردم دلا
ياد آن افسانه كردى عاقبت
عشق را بى‏خويش بردى در حرم
عقل را بيگانه كردى عاقبت
يا رسول‏الله ستون صبر را
استن حنانه كردى عاقبت
شمع عالم بود لطف چاره‏گر
شمع را پروانه كردى عاقبت
يك سرم اين‏سوست يك سر سوى تو
دو سرم چون شانه كردى عاقبت
دانه‏اى بيچاره بودم زير خاك
دانه را دردانه كردى عاقبت
دانه‏اى را باغ و بستان ساختى
خاك را كاشانه كردى عاقبت
اى دل مجنون و از مجنون بتر
مردىِ مردانه كردى عاقبت
كاسه سر از تو پر، از تو تهى
كاسه را پيمانه كردى عاقبت
جان جانداران سركش را به علم
عاشق جانانه كردى عاقبت
شمس تبريزى كه مر هر ذره را
روشن و فرزانه كردى عاقبت(171)


روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده‏ام، آمدنم بهر چه بود
به كجا مى‏روم آخر ننمايى وطنم
مانده‏ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بودست مراد وى از اين ساختنم
جان كه از عالم علويست يقين مى‏دانم
رخت خود باز برآنم كه همان‏جا فكنم
يا مرا بر دَرِ خمخانه آن شاه بريد
كه خمار من از آنجاست همان‏جا شكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزى قفسى ساخته‏اند از بدنم
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا در دوست
به اميد سر كويش پر و بالى بزنم
كيست در گوش كه او مى‏شنود آوازم
يا كدامست سخن مى‏كند اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون مى‏نگرد
يا چه جانست نگويى كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايى
يكدم آرام نگيرم، نفسى دم نزنم
مى وصلم بچشان تا درِ زندان ابد
از سر عربده مستانه به‏هم در شكنم
من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم
آنكه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود مى‏گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكى دم نزنم


زهى عشق زهى عشق كه ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهى ماه زهى ماه زهى باده همراه
كه جان را و جهان را بياراست خدايا
زهى شور زهى شور كه انگيخته عالم
زهى كار زهى بار كه آنجاست خدايا
فرو ريخت فرو ريخت شهنشاه سواران
زهى گرد زهى گرد كه برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان‏سان كه نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر كوى ز هر كوى يكى دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه دامى است نه زنجير همه بسته چرائيم؟
چه بندست چه زنجير كه برپاست خدايا
چه نقشى است چه نقشى است در اين تابه دلها
غريب است غريب است ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد كه تا فاش نگرديد
كه اغيار گرفتست چپ و راست خدايا


اى يار مقامر دل، پيش آوْ و دمى كم زن
زخمى كه زنى بر ما، مردانه و محكم زن
گر تخت نهى ما را، بر سينه دريا نه
ور دار زنى ما را، بر گنبد اعظم زن
ازواج موافق را، شربت ده و دم دم ده
امشاج منافق را، در هم زن و بر هم زن
اكسير لدنى را، بر خاطر جامد نه
مخمور يتيمى را، بر جام محرم زن
در ديده عالم نه، عدلى نو و عقلى نو
و آن آهوى ياهو را، بر كلب معلم زن
اندر گل بسرشته يك نفخ دگر در دم
وان سنبل ناكشته، بر طينت آدم زن
گر صادق صديقى، در غار سعادت رو
چون مرد مسلمانى، برملك مسلم زن
جان خواسته‏اى، اى جان، اينك من و اينك جان
جانى كه تو را نبود، بر قعر جهنم زن
خواهى كه به هر ساعت عيسى نوى زايد
زان گلشن خود بادى بر چادر مريم زن
گر دار فنا خواهى، تا دار بقا گردد
آن آتش عمرانى، در خرمن ماتم زن
خواهى تو دو عالم را، هم‏كاسه و هم‏ياسه(172)
آن كحل اناالله را، در مين دو عالم زن
من بس كنم اما تو، اى مطرب روشن دل
از زير چو سير آيى، بر زمزمه بم زن
تو دشمن غمهايى، خاموش نمى‏شايى
هر لحظه يكى سنگى، بر مغز سر غم زن


گر رود ديده و عقل و خرد و جان تو مرو
كه مَرا ديدن تو بهتر از ايشان تو مرو
آفتاب و فلك اندر كنف سايه تست
گر رود اين فلك و اختر تابان تو مرو
اى كه دُردِ سخنت صاف‏تر از طبع لطيف
گر رود صفوت اين طبع سخندان تو مرو
اهل ايمان همه در خوفِ دَم خاتمتند
خوفم از رفتن تست اى شه ايمان تو مرو
تو مرو گر بروى، جان مرا با خود بر
ور مرا مى‏نبرى با خود ازين خوان تو مرو
با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است
در خزان گر برود رونق بستان تو مرو
هجر خويشم منما هجر تو بس سنگدل است
اى شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو
كه بود ذره كه گويد تو مرو اى خورشيد؟
كه بود بنده كه گويد به‏تو سلطان تو مرو
ليك تو آب حياتى همه خلقان ماهى
از كمال كرم و رحمت و احسان تو مرو
هست طومار دل من به درازاى اَبد
بر نوشته ز سرش تا سوىِ پايان تو مرو
گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بيت
كه ز صد بهتر و ز هجده هزاران تو مرو

مطلع غزلهاى انتخابى ديوان كبير شمس:

- اى يوسف خوش‏نام ما، خوش مى‏روى بر بام ما
اى در شكسته جام ما، اى بردريده دام ما
- معشوقه به سامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
- زهى عشق، زهى عشق كه ماراست خدايا
چه نغزست چه خوبست چه زيباست خدايا
- تو مرا جان و جهانى چه كنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانى چه كنم سود و زيان را
- درخت اگر متحرّك بُدى ز جان بر جا
نه رنج اره كشيدى نه زخمهاى جفا
- در هوايت بى‏قرارم روز و شب
سر ز پايت بر ندارم روز و شب
- آمده‏ام كه تا به خود گوش كشان كشانمت
بى‏دل و بى‏خودت كنم در دل و جان نشانمت
- آن نفسى كه با خودى، يار چو خار آيدت
وان نفسى كه بى‏خودى يار چه كار آيدت
- بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست
- عشق جز دولتِ عنايت نيست
جز گشاد دل و هدايت نيست
- اى لوليان اى لوليان يك لوليى ديوانه شد
طشتش فتاد از بام ما، نك سوى مجنون خانه شد
- آب زنيد راه را، هين كه نگار مى‏رسد
مژده دهيد باغ را بوى بهار مى‏رسد
- بى‏همگان به سر شود، بى‏تو به سر نمى‏شود
داغ تو دارد اين دلم جاى دگر نمى‏شود
- شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سيمبرم آمد، وان كان زرم آمد
- بميريد، بميريد، در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
- اى قوم به حج رفته كجاييد، كجاييد
معشوق همين‏جاست، بياييد بياييد
- دشمن خويشيم و يار آنكه ما را مى‏كشد
غرق درياييم و ما را موج دريا مى‏كشد
- صنما، جفا رها كن كرم اين روا ندارد
بنگر به سوى دردى كه ز كس دوا ندارد
- همه را بيازمودم ز تو خوشترم نيامد
چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد
- ما نه زان محتشمانيم كه ساغر گيرند
و نه زان مفلسكان كز بز لاغر گيرند
- اندك اندك جمع مستان مى‏رسند
اندك اندك مى‏پرستان مى‏رسند
- خياط روزگار به بالاى هيچ مرد
پيراهنى ندوخت كه آن را قبا نكرد
- اين عشق جمله عاقل و بيدار مى‏كشد
بى‏تيغ مى‏بُرد سر و بى‏دار مى‏كشد(173)
- غرّه مشو گر ز چرخ كار تو گردد بلند
زانك بلندت كند تا بتواند فكند
- شدم ز عشق به جايى كه عشق نيز نداند
رسيد كار به جايى كه عقل خيره بماند
- عيد بر عاشقان مبارك باد
عاشقان عيدتان مبارك باد
- عشق مرا بر همگان برگزيد
آمد و مستانه رخم را گزيد


- چنان مستم، چنان مستم من امروز
كه از چنبر، برون جستم من امروز
- عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش
خون انگورى نخورده باده‏شان هم خون خويش


- اى عاشقان اى عاشقان پيمانه را گم كرده‏ام
زان مى كه در پيمانه‏ها اندر نگنجد خورده‏ام


- آمده‏ام كه سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم كه نى، نى شكنم شكر برم


- صورتگر نقّاشم، هر لحظه بتى سازم
وانگه همه بتها را در پيش تو اندازم


- بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگر نمانيم


- من سَرِ خُم را ببستم باز شد پهلوى خم
آنكه خم را ساخت هم او مى‏شناسد خوى خم


- من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اينم نه از آنم من از آن شهر كلانم


- ما ز بالاييم و بالا مى‏رويم
ما ز درياييم و دريا مى‏رويم


- رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك منِ خرابِ شبگردِ مبتلا كن


- مى‏بينمت كه عزم جفا مى‏كنى، مكن
عزم عتاب و فرقت ما مى‏كنى، مكن

 

افغانستان در تدارک هشتصدمين سال تولد مولانا

http://www.bbc.net.uk/persian/afghanistan/story/2007/01/070104_s-maulana-anniversary.shtml
دولت افغانستان در نظر دارد در سال جاری ميلادی، از هشتصدمين سال تولد مولانا جلال الدين بلخی، شاعر پارسی گوی قرن هفتم هجری تجليل کند.

حامد کرزی رييس جمهور افغانستان، کميسيونی را موظف به تهيه مقدمات برگزاری يک سمينار بين المللی به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانای بلخی کرده است.

به گزارش باختر خبرگزاری دولتی افغانستان، آقای کرزی در اين فرمان، کميسيون چهل نفره ای را مامور برگزاری مراسم بزرگداشت مولوی و برگزاری سميناری به اين منظور کرده است.

باختر اين سمينار را، "سيمينار بين المللی علمی، تحقيقاتی، برای گراميداشت شخصيت علمی و فرهنگی مولانا" ناميده است.

در کميسيون چهل و نفره ای که به رياست عبدالکريم خرم وزير فرهنگ و جوانان تشکيل شده، شماری از شاعران، نويسندگان و پژوهشگران افغان مانند حيدری وجودی (شاعر)، رهنورد زرياب (داستان نويس)، سعادتملوک تابش (شاعر)، عبدالقيوم قويم (استاد دانشگاه)، نيلاب رحيمی (نويسنده)، پرتو نادری (شاعر)، عبدالله بختانی (پژوهشگر ادبی)، شفيقه يارقين (شاعر)، سامعه عبادی (مورخ)، پويا فاريابی (پژوهشگر ادبی)، سرور همايون (استاد دانشگاه) و عده ای ديگر، از جمله نمايندگانی از وزارتهای خارجه و ماليه حضور دارند.

مولانا جلال الدين محمد بلخی، عارف و شاعر نامدار پارسی گوی، در سال ۶۰۴ هجری در بلخ زاده شد.

او بعدها به همراه پدرش به قونيه در روم شرقی مهاجرت کرد و به اين دليل، در برخی منابع از جمله غرب، "مولانای روم" يا "رومی" نام گرفته است.

مثنوی معنوی و ديوان غزليات شمس، از آثار مشهور مولانای بلخ است که در شرق و غرب شناخته شده است.

مولانا در سال ۶۷۲ هجری در قونيه (شهری در ترکيه امروز) در گذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.

یونسکو سالی را به نام "مولانا" اعلام نکرده است

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=354609

یونسکو سالی را به نام "مولانا" اعلام نکرده است

یونسکو هیچگاه سالی را به نام شخصیتی نامگذاری نکرده و نمی کند. در یونسکو هر دو سال یکبار بزرگداشت تعدادی از بزرگان علم و فرهنگ طی قطعنامه ای تصویب می شود و در سال 2005 نیز در متن یک قطعنامه واحد، بزرگداشت 63 شخصیت از مناطق مختلف جهان برای سالهای 2006 و 2007 تصویب شده است که در ردیف 61 آن، فقط در یک سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین بلخی رومی .

دکتر احمد جلالی، نماینده ایران در یونسکو، در گفتگو با خبرنگار "مهر" در خصوص سالی به نام مولانا که در برخی از رسانه ها عنوان شده اظهار داشت: در اینجا و آنجا گفته شده که یونسکو سال 2007 را سال مولانا اعلام کرده است. این اطلاع درستی نیست، زیرا اساساً یونسکو هیچگاه سالی را به نام شخصیتی اعم از اینکه مولانا باشد یا شکسپیر یا بتهوون یا ارسطو یا افلاطون نامگذاری نکرده و نمی کند. در یونسکو هر دو سال یکبار بزرگداشت تعدادی از بزرگان علم و فرهنگ طی قطعنامه ای تصویب می شود و در سال 2005 نیز در متن یک قطعنامه واحد، بزرگداشت 63 شخصیت از مناطق مختلف جهان برای سالهای 2006 و 2007 تصویب شده است که در ردیف 61 آن، فقط در یک سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمین سال تولد مولانا جلال الدین بلخی رومی .

دکتر جلالی تصریح کرد: متاسفانه مولانا در جهان غالباً با نام رومی شناخته شده و حتی در ادبیات علمای خودمان هم عنوان ملای روم برای او به کار می رود که انتساب او را به روم (ترکیه فعلی که حتی تا زمان صفویه هم روم خوانده می شد) می رساند. در حالی که نام اصلی او جلال الدین محمد بلخی است. در جریان تصویب قطعنامه مورد بحث تلاش شد تا در سند یونسکو نام او به عنوان جلال الدین بلخی رومی بیاید که خوشبختانه چنین شد. این قطعنامه شامل نام این 63 شخصیت در اجلاس 171 و 172 شورای اجرایی یونسکو به تصویب رسیده است و سه کشور ترکیه، مصر و افغانستان هم که در این دوره عضو شورای اجرایی هستند به هنگام طرح در جلسه شورا از آن حمایت کرده اند. ایران در این دوره عضو شورای اجرایی نیست.

نماینده ایران در یونسکو در ادامه افزود: همچنین بعضی رسانه ها خبرهایی منتشر کردند که گویی یونسکو مصر و ترکیه و افغانستان را به عنوان متولیان مولانا به رسمیت شناخته و … که به کلی و از اساس نادرست است. اصلاً کار یونسکو این نیست که چنین اموری را به رسمیت بشناسد یا نشناسد. معنای تصویب فهرست نام این 63 شخصیت این است که هرکشوری که علاقه مند باشد برای این افراد مراسم بزرگداشت بگذارد، می تواند با استناد به آن، در پوسترها و دعوتنامه ها و یا آثاری که چاپ می کند آرم و نام یونسکو را هم بگنجاند و از این راه اهمیت بین المللی این مواریث را نشان دهد.

آرامگاه مولانا در قونیه

وی با تاکید بر این نکته که بدون وجود قطعنامه نمی توان از نام یونسکو استفاده کرد افزود: خود سازمان یونسکو رأساً هیچ اقدامی در بزرگداشتها نمی کند. نه متولی این امر می شود و نه متولی تعیین می کند. اساساً هدف این قطعنامه ها و این رویه در یونسکو این است که ملتها را تشویق کند تا برای شناخت مفاخر دیگر فرهنگها و تمدنها تلاش کنند و یک احساس عام جهانی و بشری مشترک برای شناخت و حرمت این مواریث برانگیزد و از این راه ملتها را به هم نزدیک کند.

دکتر جلالی با اشاره به این مطلب که هنوز نه ایران، نه ترکیه و نه افغانستان هیچ برنامه ای برای بزرگداشت مولانا در یونسکو در سال 2007 ارائه نکرده اند گفت: میدان برای مشارکت کاملاً باز است که بیایند و برنامه هایی اجرا کنند. مقتضی موجود و مانع مفقود است. 

نماینده ایران در یونسکو ضمن اشاره به دیدار خود با نمایندگان افغانستان و ترکیه گفت : نتیجه همفکری ما سه نفر این شد که هر کدام به کشور متبوع خود پیشنهاد کنیم که در سال 2007 حداقل یک کنفرانس علمی و تحقیقی در هر یک از این سه کشور برگزار شود که در آن حداقل سه نفر از مولانا شناسان دو کشور دیگر و نیز از تاجیکستان و دیگر حوزه های نفوذ زبان فارسی و نیز محققان و اساتید مولوی شناس همه جهان دعوت شوند و طوری برنامه ریزی شود که حداقل 2 ماه میان این سه همایش فاصله باشد تا محققان این کشورها بتوانند در همه آنها شرکت کنند. و بعد حداقل یک همایش علمی هم در یونسکو با همکاری ایران و افغانستان و ترکیه برگزار شود. به علاوه یک برنامه فرهنگی ـ هنری در تالار اصلی یونسکو که هنرمندان سه کشور در قالب تئاتر و موسیقی به معرفی آثار و اشعار مولانا بپردازند. این یک پیشنهاد مشترک است که در صورت تصویب مقامات مربوط در سه کشور، می تواند عملی شود.

دکتر جلالی با اظهار امیدواری که ایران نیز هرچه زودتر برنامه های خود را مشخص کند گفت: این قبیل کارها اگر بخواهد درست و آبرومند انجام شود محتاج اراده سیاسی جدی، تخصیص امکانات، برنامه ریزی و قدرت اجرائی حرفه ای و کاراست. بنده برنامه ها و پیشنهادهائی را در سطح ملی و نیز در مقر یونسکو در پاریس و در سطح بین المللی برای مقامات عالی نهادهای ذیربط مسئول فرستاده ام که امیدوارم با علاقه ای که در آنها مشاهده می شود بررسی شود و در ترکیب با نظرات دیگر در داخل کشور تکمیل گردد و به تحقق بپیوندد.

نماینده ایران در یونسکو اظهار داشت: البته برنامه های مشترک سه کشور مانع از آن نخواهد شد که ایران مستقلاً برنامه دیگری در ایران یا در هر کجای جهان با استناد به قطعنامه یونسکو در بزرگداشت مولانا نداشته باشد. مسلماً از ایران انتظار هست که علاوه بر همکاری و اقدامات مشترک با دیگران، به تنهائی نیز در این راه پیشرو و قافله سالار باشدکه لازمه آن، چنانکه گفته شد، برنامه ریزی اساسی و حمایت های همه جانبه نهادهای مربوط در ایران است.

دريا در پيمانه

http://sharghnewspaper.com/850509/html/hekmat.htm

چندى پيش در برخى از رسانه ها گفته شد كه يونسكو سال ۲۰۰۷ را سال مولانا اعلام كرده است. اما پس از مدتى احمد جلالى نماينده ايران در يونسكو، در گفت وگو با خبرگزارى مهر، در خصوص سالى به نام مولانا اعلام كرد:«يونسكو هيچگاه سالى را به نام شخصيتى نامگذارى نكرده و نمى كند.» جلالى در خصوص فرآيند تصويب بزرگداشت شخصيت هاى فرهنگى در يونسكو توضيح داد: «اساساً يونسكو هيچگاه سالى را به نام شخصيتى اعم از اينكه مولانا باشد يا شكسپير يا بتهوون يا ارسطو يا افلاطون نامگذارى نكرده و نمى كند. در يونسكو هر دو سال يك بار بزرگداشت تعدادى از بزرگان علم و فرهنگ طى قطعنامه اى تصويب مى شود و در سال ۲۰۰۵ نيز در متن يك قطعنامه واحد، بزرگداشت ۶۳ شخصيت از مناطق مختلف جهان براى سال هاى ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ تصويب شده است كه در رديف ۶۱ آن، فقط در يك سطر آمده است: بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا جلال الدين بلخى رومى.» گروه انديشه هفته گذشته اطلاعات دقيقى را از برنامه هاى بزرگداشت هشتصدمين سال تولد مولانا ارائه كرد؛ ستاد بزرگداشت مقام مولانا به رياست غلامرضا اعوانى قرار است كنگره اى را در آبان ماه ۸۶ برگزار كند كه جزئيات آن را در همين صفحه خوانديد. اما شهر كتاب مركزى به مناسبت فرا رسيدن هشتصدمين سال تولد مولانا، درس گفتارهايى را براى تبيين آرا و انديشه هاى جلال الدين محمد بلخى در طول سال جارى در نظر گرفته است. تدريس نخستين درس گفتار با عنوان «دريا در پيمانه» بر عهده كريم زمانى است كه در شش جلسه متوالى به خودشناسى، زيبايى شناسى، دعا و نيايش، زندگى برين، موسيقى و مكتب مولانا مى پردازد.
•••
آناهيد خزير: هشتصدمين سال تولد مولانا فرا مى رسد و در ايران و ساير كشورهاى جهان، برنامه هاى مختلفى براى بزرگداشت مولانا اجرا مى شود. شهر كتاب مجموعه درس گفتارهايى درباره مولوى و آثارش تدارك ديده است كه در روزهاى چهارشنبه برگزار مى شود. اولين جلسه از اين نشست ها چهارشنبه ۴ مردادماه برگزار شد. كريم زمانى مفسر و شارح مثنوى، در ابتداى جلسه به ويژگى هاى شخصيت هاى برجسته و مؤثر در جهت گيرى به جوامع انسانى اشاره كرد: شخصيت هاى بزرگ پيش از روزگار خود متولد مى شوند به اين معنى كه مردم هم عصر اين شخصيت هاى برجسته هر قدر هم كه بكوشند توانايى شناخت اين افراد را ندارند بلكه بايد دوران ها بگذرد، قرون سپرى شود تا چهره حقيقى آنها نمايان شود مانند كلامى از على بن ابى طالب در خطبه ۱۴۹ نهج البلاغه كه خطاب به ياران قدر ناشناس خود فرمود: «مرا وقتى خواهيد شناخت كه آن زمان من ديگر وجود ندارم.» زمانى سپس به زنده بودن كلام شخصيت هاى بزرگ به خصوص مولانا اشاره كرد و ياد آور شد : افراد برجسته حصارهاى زمان و مكان را از پيش روى خود برمى دارند و به آفاق ناپيداى آينده پيوند مى خورند از همين رو كلامشان هميشه تازه و زنده است و براى انسان هاى هر عصرى پيامى دارند. مولانا نيز اين حصارشكنى زمانى و مكانى را اصطلاحاً شكستن شيشه مى داند:
زين دو هزاران من و ما  اى عجبا من چه منم‎/ گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون كه من از دست شدم در ره من شيشه منه‎/ ور بنهى پا بنهم هر چه بيابم شكنم
زمانى در خصوص اقبال عموم به مولانا در دوران معاصر مطالبى ذكر كرد و اذعان داشت: اين اشتياق و شوق ها كه گرد محور مولانا طواف مى كنند به اين دليل نيست كه او سخنور ماهر و چيره دستى بوده بلكه علتش اين است كه مولانا براى درمان سرگشتگى بشر امروز جواب و نسخه دارد و آثارش نيز آثارى نيست كه در موزه ها نگهدارى شود و فقط به بعضى از پژوهشگران كه جهت آشنايى با زبان عصر مولانا تحقيق مى كنند اختصاص داشته باشد بلكه مثنوى كتاب زندگى براى هر عصر و زمانى است. سخنورى در داخل و خارج كشور وجود ندارد كه بتواند قوى تر از كلام مولانا با تمثيلات بسيار لطيف، از بازگشت به خويشتن انسان كه درد امروز بشرى است صحبت كند. خويشتن حقيقى كه بشر امروز آن را گم كرده و در كلام و پيام مولانا درمان مى يابد و نگرانى و دغدغه اى كه در جميع انسان ها وجود دارد و به دنبال نوعى آرامش و سعادت حقيقى هستند با كلام مولانا رفع مى شود.وى با اشاره به شخصيت هاى بزرگى مانند مولانا كه نمى توان آنها را نمى توان به لحاظ جغرافيايى و فرهنگى به زمان و مكانى خاص محدود كرد، گفت: ما خوشحاليم كه مولانا به زبان فارسى صحبت كرده و آثارش تماماً به زبان فارسى است. ما از لحاظ جغرافيايى به مولانا نزديكتريم و بهتر مى توانيم با او ارتباط برقرار كنيم ولى مولانا متعلق به همه انسان ها و نوع بشر است و هر كه از نظر زبانى و فكرى به اين جغرافياى عظيم فرهنگى نزديكتر باشد بهتر مى تواند از انوار آن استفاده كند مانند اينكه هر كس به خط استوا نزديك تر باشد بهتر مى تواند از پرتو آفتاب بهره مند شود اما خورشيد متعلق به همه كره زمين است. كريم زمانى درباره دلايل جاودانگى اشعار مولانا يادآور شد: اولين شرط براى بقاى كلام صدق آن است و سخنان مولانا از روى صدق باطن است، همان زبانى كه چوپان و خدا را به تصوير كشيد، در هفتاد هزار بيت از اشعارش يك كلمه در مدح شاهان و صاحبان قدرت نيست و كلامش فقط براى دردهاى بشرى است او سخنورى نبود كه بخواهد براى نام و نان حرف بزند. از سوى ديگر شعر مولانا آينه شخصيت او و شخصيتش آينه شعر اوست، اشعارش مفسر زندگى او و نحوه زندگى اش مفسر اشعار اوست و تقارنى بين يكى بودن اين ويژگى ها در اشعار مولانا به وضوح مشخص است. مثنوى جامع جميع معارف بشرى است و هر انديشه و مكتبى را در مثنوى مى توانيد بيابيد. مولانا بقاياى انديشه بشرى را در هاضمه عارفانه خود هضم كرده و آثارى ارزنده و ماندگار متولد كرده است كه در جامعيت محتوايى و موضوعى مثنوى و ديگر آثارش نمايان است. زيبايى كلام مولانا زيبايى طبيعى است نه تصنعى و تفاوت شاعران حرفه اى با مولانا در اين است كه شاعران حرفه اى كلامشان را با يك سلسله سبك ها و كلمات ظريف بيان مى كنند ولى شعر از وجود مولانا مى جوشد و سرازير مى شود و مى توان مثنوى و غزليات شمس را در مقايسه با باغى كه باغبان آن را زيبا مى سازد به جنگلى تشبيه كرد كه به خودى خود زيباست. از ويژگى هاى مادر علوم ادبى كلامى است كه روان، روشن و سليس باشد و همچنين محتوا داشته باشد كه جزيل ناميده مى شود كه اكثر شاعران به يكى از اين دو ويژگى مى پردازند، يا با نثرى روان و سليس اشعارشان را مى سرايند به طورى كه در ظواهر كلمات متمركز مى شوند و از محتوا غافل مى مانند، يا به محتوا توجه مى كنند و سبك نگارش آنها عبوس و سركش مى شود. نوابغى مانند مولانا انگشت شمارند كه هر دو ويژگى را در اشعارشان دارا باشند. زمانى در پايان جلسه خطاب به افرادى كه غزليات مولانا را تكرارى تلقى مى كنند با اشاره به بيتى از مولانا اظهار داشت: تكرارى كه در كلام مولاناست القاى عاطفه و احساس مى كند مانند ضربه زرگر كه تكرارى است ولى با هر ضربه طلاى بى شكل را به شكلى زيبا مى رساند، تكرار اگر موجب احساس و معنا شود پسنديده است. جلسات شناخت مولانا هر چهارشنبه، در شهر كتاب برگزار مى شود و كريم زمانى تا پنج هفته آينده، سخنران اين نشست ها خواهد بود.

سهراب سپهري

در دل من چيزي است
مثل يك بيشه ي نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم ميخواهد بروم تا سر كوه بدوم تا ته دشت....
دور ها آوايي ايست كه مرا ميخواند
-------------------------------------------------------------------------------------------------
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت

و بدين‌سان، عيسي مسيح (ع) تولد يافت

http://www.kowsarnoor.net/knn/html/akhbar/detail.php?type=5&id=4965

 نوشته‌ي حاضر، ترجمه بخشي کوتاه از کتاب «جايگاه مسيح (ع) و مريم (س) در عرفان اسلامي»، تأليف پروفسور آنه‌ماري شيمل است که خسرو ناقد - نويسنده و پژوهشگر تاريخ - ترجمه کامل آن را چندي است به‌پايان رسانده‌ است و اميد دارد به‌زودي منتشر شود. اکنون اما اين بخش را که در آن روايت قرآني ميلاد مسيح (ع) به‌تصوير کشيده شده، به‌مناسبت فرارسيدن ميلاد پيامبر صلح و دوستي، از يكي از كشورهاي اروپايي و از طريق ايسنا، به‌ هم‌وطنان مسيحي تقديم كرده است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، خسرو ناقد در اين نوشتار آورده است:
«پارسايان ما خاضعانه مرقد و مزار مقدسان شما را، که ما نيز ايشان را در زمر‌ه‌ي پيامبران خدا به‌شمار مي‌آريم، عزيز و ارجمند مي‌داشتند؛ و تربت مقدس او [عيسي مسيح] چه زيبنده و برازنده، مي‌توانست مهد وفاقي خوش‌طالع و مايه ميثاق جاودانه‌ي احسان و نيکوکاري شود».
اين سخنان را «نوواليس» (Novalis )- شاعر و داستان‌سراي شهير آلماني - در رمان صليبي خود که با عنوان «هاينريش فون افتردينگن» به سال 1802 ميلادي منتشر کرد، بر زبان «سازان ظلميه» - يکي از شخصيت‌هاي رمانش - مي‌نهد؛ بانوي مسلماني که در جنگ‌هاي صليبي در بيت‌المقدس اسير عيسويان گشته است. نواليس از اين طريق به ‌واقعيتي اشاره مي‌کند که متأسفانه در مغرب‌زمين همواره به‌دست فراموشي سپرده شده و يا هرگز به‌ آن توجه نشده است، اين واقعيت که در 15 سوره از قرآن، از عيسي مسيح نام برده شده است، يعني دقيقا در 93 آيه. مسيح و مريم بر اساس نص صريح قرآن، و پيرو آن در کل فرهنگ اسلامي، بندگان با حرمت و عزت خداوندند و مورد تکريم او. عيسي در قرآن، «روح الله» و «روحي از اوست» (سوره النسا، آيه 171) که با دم روح‌الامين در رحم مادرش جاي گرفت. اين‌که در گستره‌ي فرهنگ اسلامي از او اغلب با نام «مسيح» ياد مي‌شود، به‌هيچ وجه به‌معناي «ناجي»
(Massias)، يعني آن‌چه در سنت مسيحي از آن منظور نظر است، نيست؛ بلکه فقط کنيه‌اي است به‌منظور تعظيم و تکريم بيشتر.
«حمل بکر»، چنان‌که در سوره‌ي مريم آشکار مي‌شود، جزو يکي از عقايد مسلم ديني در اسلام است. من به‌ ياد دارم، زماني که در آنکارا به ‌دانشجويان مسلمانِ رشته‌ي الهيات اسلامي متذکر شدم که امروزه بسياري از مسيحيان، ديگر به «حمل بکر» اعتقاد ندارند، دختر دانشجويي برخاست و برآشفته گفت: «بنابراين ما نسبت به‌ آنان مسيحيانِ بهتري هستيم!».
در سوره‌ي مريم، روايت قرآني آبستن شدن مريم و ميلاد مسيح از مادر عذرايش چنين آمده است:

«در اين کتاب مريم را ياد کن، آن‌گاه که از خاندان خويش به‌ مکاني رو به‌سوي برآمدن آفتاب، دوري گزيد. ميان خود و آنان پرده‌اي کشيد و ما روح خود را نزدش فرستاديم و چون انساني تمام بر او نمودار شد، مريم گفت: از تو به ‌خداي رحمان پناه مي‌برم که پرهيزکار باشي. گفت: من فرستاده‌ي پروردگار تو هستم، تا تو را پسري پاکيزه ببخشم. گفت: از کجا مرا فرزندي باشد، حال آن‌که هيچ بشري به‌ من دست نزده است و من بدکاره هم نبوده‌ام. گفت: پروردگار تو اين چنين گفته است: اين براي من آسان است. ما آن پسر را براي مردم آيتي و بخشايشي مي‌کنيم و اين کاري است که بدان حکم رانده‌اند. پس به ‌او آبستن شد و او را با خود به ‌مکاني دورافتاده برد». (قرآن مجيد، سوره مريم، آيات 16تا 22).
در روايتي ديگر آمده است که وقتي مريم در حال شست‌وشوي بدن خود بود، روح‌الامين در پيراهن او که از تن به ‌در کرده بود، دميد. مولانا جلال‌الدين رومي، روايت بشارت مريم را با زيبايي ويژه‌اي در يکي از داستان‌هاي «مثنوي معنوي» به‌ نظم کشيده است که يادآور تصويرسازي‌هاي مسيحي در قرون وسطا است و با اين ابيات آغاز مي‌شود:
ديد مريم صورتي بس جان‌فزا
جان‌فزايي، دل‌ربايي در خلا
پيش او بررست از روي زمين
چون مه و خورشيد آن روح‌الامين
ما بعداً به شرح اين روايت در «مثنوي مولانا» خواهيم پرداخت. اما روايت قرآني بشارت مريم با توصيف تأثرانگيز تولد مسيح اين چنين ادامه مي‌يابد:
«درد زاييدن او را به‌سوي تنه‌ي درخت خرمايي کشاند. گفت: اي کاش پيش از اين مرده بودم و از يادها فراموش شده بودم. کودک از زير او ندا داد: محزون مباش، پروردگارت از زير پاي تو جوي آبي روان ساخت. نخل را بجنبان تا خرماي تازه‌ چيده برايت فرو ريزد. پس اي زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از ميان آدميان کسي را ديدي بگوي: براي خداي رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با هيچ بشري سخن نمي‌گويم. (سوره‌ي مريم، آيات 23 تا 26).
اين‌که به‌ناگاه از درخت خشکيده‌ي نخل، خرمايِ رسيده‌ي شيرين فرو مي‌ريزد، به‌ معجزه‌اي تعبير مي‌شود که با آن مژده‌ي ظهور پيامبري جديد داده مي‌شود. تلخ‌گواري درد گران زايمان با خرماي شيرين التيام مي‌يابد. تأثير پايدار اين روايت قرآني را در شعري زيبا از «پل والري» با عنوان «نخل» نيز مي‌توان ديد که در آن دريافت اين عطيه الهي از راه ايستادگي صبورانه‌ي مريم، به‌خوبي توصيف شده است :
Patience, patience
!Patience dans l’azur
Chaque atome de silence
!Est la chance d’un fruit mur
:Viendra l’heureuse surprise
,Une colombe, la brise
,L’ebranlement le plus doux
,Une femme qui s’appuie
Feront tomber cette pluie
!Ou l’on se jette a genoux
به‌موازات روايت اصلي بشارت و ميلاد مسيح، در سوره‌ي آل‌عمران نيز آيات مشابهي يافت مي‌شود که در آن فرشتگان به ‌مريم نويد مي‌دهند که «نام او مسيح، عيسي‌بن مريم، است و در اين جهان و آن جهان، آبرومند و از مقربان است».
بارداري مريم شش ماه بيشتر به‌درازا نمي‌کشد؛ درست همانند خويشاوندش «اليصابات» [اليزابت] - زوجه‌ي زکريا - که به‌رغم نازا بودن و نيز کهولت همسرش، به‌پاس دعا و نيايش زکريا به‌ درگاه خداوند، باردار مي‌شود. قرآن از حضور «يوسف نجار» - نامزد مريم - سخني به‌ميان نمي‌آورد؛ اما «علي بن‌ حمزه کسايي» در کتاب «قصص الانبياء» خبر مي‌دهد که با آشکار شدن علايم بارداري در مريم، آثار شک و بدگماني در يوسف پيدا مي‌شود و عيسي از رحم مادرش يوسف را به‌خاطر اين شک و بدگُماني، ملامت و سرزنش مي‌کند. روايت «قصص الانبياء» البته تصويري و توصيفي غيرقرآني از اين صحنه است.
«افضل‌الدين خاقاني شيرواني» در ديوان خود پاکي مريم و باکره بودنش را چنان واضح و آشکار و مسلم مي‌داند که معتقد است حتا مي‌توان به ‌آن سوگند ياد کرد:
مسيحا خصلتا قيصرنژادا!
تورا سوگند خواهم داد حقا
به ‌روح القدس و نفخ روح مريم
به انجيل و حواري مسيحا
به ‌مهد راستين و حامل بکر
به‌ دست و آستين، باد مجزا
(ديوان خاقاني، به تصحيح ضياءالدين سجادي، تهران، 1338).
مولانا در مثنوي معنوي توصيفي هيجان‌انگيز و تکان‌دهنده از ديدار اين دو مادرِ باردار به‌دست مي‌دهد که در آن اليصابات به‌مريم مي‌گويد که چون در برابر او قرار گرفت، جنين در رحمش به‌ جنين رحم مريم سجده کرد؛ آن‌چنان که از سجودش در تن او درد اوفتاد.
مادر يحيي به مريم در نهفت
پيشتر از وضع حمل خويش گفت
که يقين ديدم درون تو شهيست
کو الوالعزم و رسول آگهيست
چون برابر اوفتادم با تو من
کرد سجده حمل من اي ذوالفطَن
اين جنين مر آن جنين را سجده کرد
کز سجودش در تنم افتاد درد
(مثنوي معنوي، نسخة خطي قونيه، تهران 1371).
اين داستان را - چنان‌که مولانا نيز شرح مي‌دهد - ظاهراً برخي متکلمان يا دين‌داران ساده‌انديش، جدي نيانگاشته‌اند؛ زيرا قرآن هيچ اشاره‌اي به‌ديدار اين دو بانوي باردار ندارد.
در ادامه سوره‌ي نوزدهم قرآن آمده است که مريم نوزادش را با خويش به ‌نزد قوم خود مي‌آورد. در آن‌جاست که خويشاوندانش از او پرسش‌ها دارند و به ‌پاکي و بي‌گناهي‌اش ترديد مي‌کنند. اما او نذر کرده است که امروز با هيچ بني‌بشري سخن نگويد. در قرآن آمده است که آن‌گاه مريم:
«به فرزندش [عيسي] اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکي که در گهواره است سخن بگوييم؟ کودک گفت: من بنده‌ي خدايم، به‌من کتاب داده و مرا پيامبر گردانيده است. و هر جا که باشم مرا برکت داده و تا زنده‌ام به‌ نماز و زکات وصيت کرده است. و نيکي کردن به‌مادرم. و مرا جبار و شقي نساخته است.
سلام بر من؛ روزي که زاده شدم و روزي که مي‌ميرم و روزي که ديگر بار زنده برانگيخته مي‌شوم. اين است عيسي بن مريم - به‌سخن حق - همان که درباره‌ي او ترديد بود. (سوره مريم، آيات 29تا 34).
و بدين‌سان عيسي مسيح تولد يافت."

تأملاتي چند در مثنوي معنوي از منظر نظارت و بازرسي

http://www.gio.ir/?view=12&nu1=33

پژوهشگر: مجتبي اميري

از سلسله مقالات دريافتي در دومين همايش علمي و پژوهشي نظارت و بازرسي در مردادماه 80

 

چكيده مقاله

از آن جا كه عارفان ديار ما درعرصه روابط انساني و اثر گذاشتن بر انسان‌ها نقش بارز و چشم‌گيري داشته و توانسته‌اند با نفوذ در ديگران آنان را به خود نظارتي و خود كنترلي متمايل سازند و در اين راه موفقيت‌هاي قابل توجهي داشته‌اند؛ بررسي انديشه‌ها و افكار و شيوه‌هاي تعامل آنان با پيروان و آموزه‌هايي كه ارائه داده‌اند مي‌تواند الهام بخش و راه‌گشاي برخي از مشكلات امروز ما باشد كه در اين ميان نقش مولوي به عنوان يكي از نوابغ جهان بشري و اثر عميقي كه در فرهنگ ايراني و اسلامي ما داشته است مي‌توان قابل تأمل باشد.

يك مدل رفتاري مي‌گويد رفتارهاي ما تابع نگرش‌هاي ماست و نگرش‌هاي ما نيز برخاسته از مفروضاتي است كه داريم؛ رفتار ناظران و كنترل كنندگان و كساني كه مورد نظارت و كنترل قرار مي‌گيرند نيز منبعث از نحوه نگرش و ادراك آنها از موضوع است و اين نگرش و ادراك نيز برخاسته از  علم و آگاهي‌هايي است كه در رابطه با نظارت و كنترل حاصل آمده است:

در اين مقاله بر پايه اين مدل،‌ ديدگاه مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل مورد بحث و بررسي قرارداده‌ايم؛ به ديگر سخن مفروضات اساسي مولوي را در رابطه با نظارت و كنترل كه نگرش خاص او را شكل داده است توصيف كرده و رفتارها يا روش‌هايي را كه در اين زمينه در ارتباط با موضوع و ويژگي‌هاي نظارت كنندگان و نظارت شوندگان بيان و توصيه مي‌كند مورد بررسي قرار خواهيم داد.

مفروضات اساسي مولوي در رابطه با نظارت و كنترل در دو بخش هستي شناسي، انسان‌شناسي،‌قابل تأمل است كه نگرش برخاسته از آن مبتني بر ضرورت نظارت و كنترل و نقش حياتي آن در پيشرفت انسان و دستيابي به كمالات شايسته‌اي است كه به عنوان انسان بايد به آن دست يافت.

شرايط عدم اطمينان، دشمنان دروني و بيروني و خيالاتي كه واقع نمايند ولي واقعيت ندارند و ظرافت روابط انساني كه همگي برخاسته از مفروضات مولوي است ضرورت خود كنترلي و نظارت دقيق بر خود و ديگران را نشان مي‌دهد. به اعتقاد مولوي در چنين وضعيتي بايد با مراقبت تمام به استقبال حوادث و قضايا رفت و اگر اين مراقبت تحقيق يابد مي‌تواند به طور مستمر موفقيت يا عدم موفقيت خود را ارزيابي كرده و تا فرصت باقي است چاره‌انديشي كرد.

 

واژه‌هاي كليدي:

مفروضات اساسي، هستي شناسي، انسان شناسي، خودكنترلي.

 

مقدمه:

مولوي عارف نامي مسلمان بر اين باور است كه همه جيز به انديشه و مفروضات و باورهاي آدمي باز مي‌گردد وسرچشمة همه چيز در اينجاست و اصلاح را بايد از اينجا آغاز كرد و اصولا از ديدگاه او آدمي چيزي جز انديشه نيست:

اي برادر تو همه انديشه‌اي                                     مابقي خود استخوان و ريشه‌اي

گر گل است انديشة تو گلشني                               ور شود بولي تو هيمة گلخني

گر گلابي بر سر جيبت زنند                                     ورشوي بولي برونت افكند

2-277 تا 279

دانش آدمي انديشة‌او را شكل مي‌دهد و انديشة او مبدأ تمامي رفتارهاي اوست:

اين سخن و آواز از انديشه خاست   تو نداني بحر انديشه كجاست

ليك چون موج سخن ديدي لطيف     بحر آن داني كه هم باشد شريف

چون زدانش موج انديشه بتاخت       از سخن و آواز او صورت بساخت

1137-1 تا 1139

بنابر اين بايد از دانش و انديشه آغاز كرد و باورهاي اساسي كه انديشه‌ها را شكل مي‌دهند، شناخت؛‌ اگر اين باورها را در رابطه با نظارت و بازرسي در دو بخش از منظر هستي‌شناسي،‌ انسان‌شناسي، مورد توجه قرار دهيم درمي‌يابيم كه مولوي خود كنترلي را بيش از كنترل ديگران مورد توجه قرار داده و كمال آدمي را در اين مي‌بيند كه بتواند با نايل آمدن به اين فهم نخست از خود اندازه بگيرد؛ زيرا تنها در اين صورت است كه مي‌توان اميدوار بود كه بتواند به كنترل و اصلاح ديگران بپردازد و آنان را نيز در جهت كمالات شايسته رهنمون باشد.

همه چيز از درون آغاز مي‌شود.

از منظر عارفان مسلمان سرآغاز هر آن چه كه در پيوند با آدمي برايش رخ مي‌دهد در خود اوست؛

همه چيز در رابطه با او از درون آغاز مي‌شود و در بيرون به بار مي‌نشيند و ثمر مي‌دهد؛ از اين رو مولوي مي‌گويد:

ويسه و رامين تو هم ذات توست                 اين بروني‌ها همه آفات توست

3-229

بنابر اين به سخن فردوسي نخست از خود اندازه بايد گرفت بايد اول از خود آغاز كرد و از سرچشمه آب را پاك كرد:

آب را ببريد و جو را پاك كرد              بعد از آن در جو روان كرد آبخوري

308-1

و اين همان سخن خواجه عبدالله انصاري است كه گفته است: «لايصح النهايات الا بتصحيح البدايات» بنابر اين اگر از اين آغاز غافل شويم بي‌گمان در پايان نصيبي نخواهيم برد؛‌ بايد نخست تكليفمان را با خودمان روشن كنيم؛ بايد نخست خود را سنجيده باشيم و پس از آن به سنجش ديگران بپردازيم.

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش

خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش

ساعتي ميزان آني، ساعتي موزون اين

بعد از اين ميزان خودشو تا شوي موزون خويش

گر تو فرعون مني از مصر تن بيرون كن

در درون حالي بيني موسي و هارون خويش

لنگري از گنج مادون بسته‌اي بر پاي جاي

تا فروتر مي‌روي هر روز با قارون خويش

يونسي ديدم نشسته بر لب درياي عشق

گفتمش چوني؟ جوابم داد بر قانون خويش

گفت بودم اندرين دريا غذاي ماهي‌اي

پس چو حرف نون خميدم تاشدم ذوالنون خويش

زين سپس ما را مگو چوني و از چون درگذر

چون زچوني دم زند آنكس كه شد بي چون خويش

                                             «غزليات شمس»

اگر آدمي خود را بيابد و با خود مشكل نداشته باشد يا تكليفش را با خود روشن كرده باشد يا به سخن مولوي اگر مرافب احوال خويش باشد هر لحظه مي‌تواند خود را ارزيابي كرده ونتايج اعمال را به نظاره بنشيند:

گر مراقب باشي و بيدار خويش                    هر دمي بيني سزاي كار خويش

چون مراقب باشي و گيري رسن                  حاجتت نايد قيامت آمدن

آنكه رمزي را بداند او صحيح                                    حاجتش نايد كه گويندش صريح

اين بلا از كودني آيد تو را                            كه نكردي فهم، نكته و رمزها

همين مراقب باش گر دل بايدت                   كز پي هر فصل، چيزي زايدت

ور از اين افزون تو را همت بود                      از مراقب كار بالاتر رود

4-2460 تا 2468

 و نه تنها به خوبي از ارزيابي خود بر مي‌آيد و به خود كنترلي دست مي‌يابد بلكه در رابطه باديگران نيز اين زيركي را پيدا مي‌كند كه به سادگي به زواياي پيدا و پنهان آنان پي ببرد:

ريز بينانند در عالم بسي               واقفند از كار و بار هر كسي

و ديگران نيز با ديدن او به مسايل خود واقف شده و به ارزيابي خويش مي‌پردازند:

اي لقاي تو جواب هر سوال                        مشكل از تو حل شود بي قيل و قال

1-97

كساني كه از خود آغاز نمي‌كنند كوران حريصي خواهند شد كه تنها به مچ‌گيري و عيب جويي از ديگران پرداخته و از اصلاح امور نيز باز مي‌مانند:

حرص نابيناست بيند مو به مو         عيب خلقان و بگويد فاش او

عيب خود يك ذره چشم كور او         مي‌نبيند گرچه هست او عيب جو

و اين ويژگي برجسته‌اي است كه هر ناظر و بازرس مسلمان بايد داشته باشد يعني هر جا كه گام بگذارد نه براي مشكل آفريني و مچ‌گيري بلكه براي اصلاح و حل مشكلات به آن جا روي آورده است چنين كساني صحت و سلامت ديگران را نيز تضمين مي‌كنند و انحرافات آن را از اهداف تعيين شده نشان مي‌دهند و اقدامات اصلاحي را نيز فراروي آنان قرار مي‌دهند.

مباني نظري و مفروضات اساسي مولوي كه در اين زمينه قابل توجه است رادر دو بخش ذكر شده به شرح زير به اجمال به نظاره نشست:

هستي شناسي:

از ديدگاه مولوي جهان هستي، جهاني است كه از يك انديشة حكيمانه برخاسته است:

اين جهان يك فكرت است از عقل كل            عقل چون شاهست و صورت‌ها رسل

978-2

و مهمترين ويژگي اين است كه نشانة خداست و او را نشان مي‌دهد و ما را به او فرامي‌خواند:

شش جهت عالم همه اكرام اوست              هرطرف كه بنگري اعلام اوست

3108-3

اين جهان در خدمت اوست و اوامر او را اجرا مي‌كند و همگي اجزاي آن نيز براي آزمون آدمي متحد و يگانه عمل مي‌كنند:

جمله ذرات زمين و آسمان                         لشكر حقند گاه امتحان

باد را ديدي كه با عادان چه كرد        آب را ديد كه در طوفان چه كرد

آن چه بر فرعون زد آن بحر كين        و آن چه با قارون نموده است اين زمين

و آن چه آن با بيل با آن پيل كرد         و آن چه پشه كلة نمرود خورد

و آن كه سنگ انداخت داودي به دست          گشت سيصد پاره و لشكر شكست

سنگ مي‌باريد بر اعداي لوط                      تا كي در آب سيه خوردند غوط

گر بگويم از جمادات جهان                عاقلانه ياري پيغمبران

مثنوي چندان شود كه چل شتر       گر كشد عاجز شو از بارپر

90-783-4

بنابر اين آدمي نمي‌تواند در چنين وضعيتي هر گونه كه خود مي‌خواهد عمل كرده و نتيجه بگيرد، از او غافل شده و بر اين باور باشد كه خداوند نيز از او غافل است؛‌ اندك توجهي به اسماء الهي مي‌تواند نشان دهد كه همه چيز حساب و كتاب دارد و خداوند نيز بر همه چيز نظارت تام دارد:

از پي آن گفت حق خود را بصير       كه بود ديد ويت هر دم نذير

از پي آن گفت حق خود را سميع     تا ببندي لب ز گفتار شنيع

از پي آن گفت حق خود را عليم      تا نينديشي فسادي تو زبيم

17-215-4

بنابر اين جهان ناظري دارد كه از آن حراست كرده و همه چيز تحت كنترل اوست:‌

حارسي دارم كه ملكش مي‌سزد    داند او بادي كه آن بر من وزد

سرد بود آن باد يا گرم، ان عليم       نيست غافل، نيست غايب، اي سليم

4-233-4

به ديگر سخن «چشم و گوش شاه جهان بر روزن است» و هيچ چيز از او پنهان نمي‌ماند؛ از اين رو بايد همواره به خاطر داشت كه اين جهان جهاني است بسيار ظريف و حساس و آدمي هيچ گونه اطميناني نمي‌تواند داشته باشد كه شرايط بر وفق او بوده و در جهت اهداف او باشد؛ بنابر اين يك لحظه غفلت مي‌تواند وضعيت او را سخت به خطر افكند و او را گرفتار سازد:‌

نور باقي پهلوي دنياي دون                         شيرصافي پهلوي جوهاي خون

چون در او گامي زني بي احتياط     شير تو خون مي‌شود از اختلاط

يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس                     شد فراق صدر جنست طوق نفس

همچو ديو از وي فرشته مي‌گريخت بهر ناني چند آب چشم ريخت

16-3-2

از اين رئ بايستي قانونمندي جهان هستي را دريافته و مبتني بر آن‌ها عمل كند؛ تمامي ذرات جهان لشگر خدواند هستند و در ميان لشگريان خداوند نمي‌تواند بر خلاف فرمان او عمل كرد و آن گاه انتظار داشت كه به هدف نيز دست يافت.

اي نموده ضد حق در فعل، درس      در ميان لشگر اويي، بترس

جزو جزوت، لشگر او در وفاق           مرتو را اكنون مطيعند از نفاق

گر بگويد چشم را كور را فشار                     درد چشم از تو برآرد صد دمار

ور به دندان گويد او، بنما و بال                     پس ببيني تو زدندان گوشمال

بازكن طلب را بخوان باب العلل                    تا ببيني لشكر تن را عمل

چون كه جان جان هر چيزي وي است                    دشمني با جان جان، آسان كي است

97-792-4

تمامي موجودات تحت اراده و مشيت او هستند و بدون ارادة او محال است كه امري محقق گردد يا چيزي واقع شود:

هيچ برگي برنيفتد از درخت                        بي‌قضا و حكم آن سلطان تخت

از دهان لقمه نشد سوي گلو                      تانگويد لقمه را حق كادخلوا

در زمين‌ها و آسمان‌ها ذره‌اي                      پرنجنباند، نگردد پره‌اي

جز به فرمان قديم نافذش               شرح نتوان كرد و جلدي نيست خوش

1903-1899-3

بنابر اين «جهان را صاحبي باشد خدا نام» و اين مالك آفرينش اراده‌اش بر همه چيز حاكميت دارد و نمي‌توان او را ناديده گرفت و در پيوند با اوست كه مي‌توان در هستي متنعم بود و از آن بهره برد؛ اگر چنين شد يعني در پيوند با او قرار گرفتيم آن‌گاه تمامي آفرينش در خدمت ما خواهند بود و همچنان كه پيامبران را ياري كردند ما را نيز ياري خواهند كرد. خداوند مي‌فرمايد:

خود بداني چون بر من آمدي                      

كه تو بي من نقش گرمابه بدي

نقش اگر خود نقش سلطان يا غني است

                                                صورت است از جان خود بي چاشني است

زينت او از براي ديگران      

بازكرده بيهده چشم و دهان

اي تو در پيكار خود را باخته

                                                ديگران را تو زخود نشناخته

تو به هر صورت كه آيي بايستي

                                                كه منم اين، و الله آن تو نيستي

يك زمان تنها بماني تو زخلق

                                                در غم و انديشه ماني تا به حلق

اين تو كي باشي؟ كه تو آن اوحدي

                                                كه خوش و زيبا و سرمست خودي

مرغ خويشي، صيد خويشي، دام خويش

                                                صدر خويشي، فرش خويشي، بام خويش

جوهر، آن باشد كه قايم با خود است

                                                آن عرض باشد كه فرع او شدست

گر تو آدم زاده‌اي چون او نشين

                                                جمله ذريات را در خود ببين

4-800 تا 809

 

انسان شناسي :

در نگاه مولوي انسان بدوني در نظر گرفتن خدا هيچ است:

ما عدم‌هاييم و هستي‌هاي ما                    تو وجود مطلقي فاني شما

ما همه شيران ولي شير علم                     حمله شان‌اند باد باشد دم به دم

حمله شان پيدا و ناپيداست باد                   آن كه پيداست هرگز كم مباد

باد ما و بود ما از داد توست                        هستي ما جمله از ايجاد توست

ما نبوديم و تقاضامان نبود لطف تو   ناگفتة‌ ما مي‌شنود

1-601 تا 680

بنابر اين آدمي همواره بايد به ياد داشته باشد كه :‌

غير او هر چه خوشي است و ناخوش است

                                                آدمي سوز است و عين آتش است

3921-1

آدمي تنها در ارتباط با او مي‌تواند مطرح بوده و براي خود و ديگران سودمند باشد. اگر آدمي به خود بنگرد هيچ است و اگر به او بنگرد همه چيز است و او پيوسته در اين دو حالت سير مي‌كند؛ به ديگر سخن موجودي است بين دو بي‌نهايت؛ «هيچ هيچي مه نبايد در بيان»و «آنچه اندر و هم نايد آن شود»

مولوي در تفسير حديث «ان الله تعالي خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و...»  پس از وصف فرشتگان و حيوانات  در توصيف نوع سوم يعني انسان مي گويد:

اين سوم هست آدميزاد و بشر                    نيم او زفرشته و نيمش زخر

نيمه خر خود مايل سفلي بود                                 نيم ديگر مايل علوي بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب                 اين بشر با دو مخالف در عذاب

وين بشر هم زامتحان قسمت شدند                        آدمي شكلند و سه امت شدند

يك گره مستغرق مطلق شدند                                همچو عيسي با ملك ملحق شدند

نقش، آدم، ليك معني جبرئيل                               رسته از خشم و هوا و قال و قيل

از رياضت رسته و زهد و جهاد                      گوييا از آدمي او خود نزاد

قسم ديگر با خران ملحق شدند              خشم محض و شهوت مطلق شدند

وصف جبريلي در ايشان بود رفت            تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت

مرده گردد شخص كه او بي جان شود       خر شود چون جان او بي آن شود

زان كه جاني كان ندارد،‌ هست پست             اين سخن حق است و صوفي گفته‌است

او ز حيوان‌ها فزونتر جان كند                               در جهان باريك كاريها كند

مكر و تلبيسي كه او داند تنيد                            آن ز حيوان دگر نايد پديد

....

ماند يك قسم دگر اندر جهان                                   نيم حيوان نيم حي با رشاد

روز و شب در جنگ و اندر كشمكش             كرده چالش آخرش با اولش

....

جان زهجر عرش اندر فاقه‌اي                                   تن ز عشق خار بن چون ناقه‌اي

جان گشايد سوي بالا بال‌ها                                   در زده تن در زمين چنگال‌ها

1546-1502-4

كوتاه سخن آن كه انسان‌ها را به سه دسته تقسيم مي‌كند:

الف ـ‌ انسان‌هايي كه به نفس مطمئنه رسيده اند و هرگز گرد خطا نمي‌گردند و سراپا خير و رحمت هستند:

محض مهر و داوري و رحمتند                       همچو حق بي علت و بي رشوتند

1936-2

ب ـ‌ انسان‌هايي كه به شقاوت گرفتار آمده و نفس اماره بر آنان مسلط شده است:

بر خلاف كيمياي متقي                  كيمياي زهرمار است آن شقي

155-2

ج ـ‌ انسان‌هايي كه در ميان اين دو حالت يعني نفس اماره و نفس مطمئنه در حال نوسان هستند:

گه از اين سوي كشندم گه از آن سوي كشندم

                                                چه كنم من؟ چه كنم من؟ كه بسي وسوسه‌مندم

شناخت اين سه حالت آدمي به او كمك مي‌كند تا نخست موقعيت خويش را در اين ميان دريافته و سپس با درك موقعيت ديگران و اين كه در كدام جايگاه قرار گرفته‌اند متناسب با آن موضع‌گيري كند.

به اعتقاد مولوي در جهان دو بانك به گوش مي‌رسد و آدميان را به خود مي‌خواند:

از جهان دو بانگ مي‌آيد به ضد        تا كدامين را تو باشي مستعد

آن يكي بانگ نشور انبيا                وان دگر بانگ نفور اشقيا

3-1622-4

و انسان‌ها بسته به اين كه كدام حالت بر آنها غلبه يافته باشد يكي از اين دو بانگ را لبيك خواهد گفت؛ و اين يكي از ظرافتهايي است كه بايد در امر نظارت و بازرسي بدان توجه داشت يعني نگاه بازرس بايستي دو گونه باشد نگاه به درون و حالت‌هاي شخصيت فرد و نگاه به بيرون و وسوسه‌هايي كه براي فرد ايجاد مي‌شود و محيطي كه محرك اوست:

ميل‌ها هم چون سگان خفته‌اند                              اندر ايشان خير وشر بنهفته‌اند

چون كه قدرت نيست خفته‌اند اين رده                      همچو هيزم پاره‌ها و تن زده

تا كه مرداري درآيد در ميان                                     نفخ صور حرص كوبد برسگان

چون در آن كوچه خري مردار شد                  صد سگ مرده بدان بيدار شد

حرص‌هاي رفته اندر كتم غيب                                 تاختن آورد،‌ سر بر زد زجيب

مو به موي هر سگي دندان شده     وزبراي حيله دم جنبان شده

نيم زيرش حيله، بالا آن غضب         چون ضعيف آتش كه او يابد حطب

صد چنين سگ‌اندر اين تن خفته‌اند چون شكاري نيستشان بنهفته‌اند

5-926 تا 634

اگر فرد را در يك محيط محرك تنها بگذاريم، به او اعتماد كرده‌ايم و كنترل را فرو گذاشته‌ايم كه ممكن است اندك اندك اعتماد سلب شده و به كنترل‌هاي شديد و گاه غير اصولي روى بياوريم البته اين حالت در هر دو طرف يعنى بازرسى كننده و بازرسى شونده وجود دارد؛ به ديگر سخن همچنانكه نمى‌توان به ديگران اعتماد كرد و در كنترل فرد گذاشت در مورد خود نيز نمى‌توان مطمئن شد و از خودكنترلى باز ايستاد:

نقش اژدهاست اوكى مرده است    ازغم بى اكتى افسرده است

گربيابد آلت فرعون او                                 كه به امراوهمى رفت آب جو

وآنگه اوبنيادفرعونى نهد                 راه صدموسى وصدهارهون زند

به اعتقاد مولوى موفقترن آدمها وتواناترين و علاقه مندنرين آنها نيز بي نيازاز كنترل نيستند؛ با اين تفاوت كه نوع كنترل فرق مىكند. مولوى داستان هارموت و مارموت را نقل مىكندكه اعتماد ناشايستي كه برخود داشتند چه مشكلاتى را برايشان به همراه آورد:

گرچه هاروتيد وماروت و فزون           ازهمه، بربام ه نحن الصافون

در بربديهاى بدان رحمت كنيد                      بر منى وخويش بينى كم كنيد

همين مبادا غيرت آيدازكمين                       سرنگون افتيد در قعر زمين

پس همي گفتند كاى اركانيان                     بى خبرازپاكى روحانيان

مابراين گردون تتقها مى‌تنيم                       برزهين آييم وشادروان زنيم

عدل توزيم وعبادت آوريم                بازهرشب سوى گردون برپريم

تاشويم اعجوبة دور زمان                تانهيم اندرزمين امن وامان

آن قياس حال گردون برزمين                        راست نايد، فرق دارد دركمين

24-3415- ا

در جاى ديگرى مولوى از شگفتى آدمى دررابطه با ضدت ابليسى و عجب آوردن او سخن مىگويد و اينكه بانگ غيرت حق آديى را به خود باز مىخواند:

روزى آدم بر ابليسى كوشقى است                         ازحقارت اززيافت بنگريست

خويش بينى كرد وآمد خود گزپن                  خنده زد بركارابليس لعين

بانگ برزد غيرت حق كاى صفى                   تونمى دانى زاسرارخفى

پوستين را باژگونه گركند                            كوه را ازبيخ وازبن بركند

پردة صد آدم آنگه بردرد                               صدبليس نو، مسلمان آورد

گفت آدم: توبه كردم زين نظر                                   اين چنين گستاخ ننديشم دگر

3893يا 3898- 1

و در ادامه اين مولوى است كه با خداى خود سخن مىگويد:

ياقياث المستغين اهد نا                لافتخاربالعلوم والغنى

لاتزغ قلبا هديت بالكرم                              واصرف السوءالذى خط القلم

بگذران ازجان مالسوء القضاء                       وامبرمارازاخوان رضا

تلخ ترازفرقت توهيچ نيسث                         بي پناهست غيرپيچاپچ نيست

رخت ما هم رخت ما را راهزن                     جسم ما را مرجان ما را جامه كن

دست ماچون پاى ما رامى خورد      بى امان توكسى جان چون برد

ور برد جان زين خطرهاى عظيم       برده باشد مايه ادبارو بيم

1-389 تا 3905

وبدين گونه نهيب مى زند كه هيچ كس نمى تواندبه خوداعتمادت مگرآتكه دراين اعتماد تكيه گاهش خداوند باشد. تنها با ياد و نام اوست كه اعتماد معنى پيدامىكند و گرنه خطرهاى عظيمى درراه است. و بدترين خطرى كه آدمي را تهديد مىكند ازدرون است:

حيله كرد انسان وحيله‌اش دام بود   آنكه جان پنداشت خون آشام بود

در ببست ودشمن اندر خانه بود      حيله فرعون زين افسانه بود

919-918-1

 و اين خطردرونى يا اين دشمن درونى كه از آن به نفس تعبيرمى‌شود دوكارگزار برجسته دارد كه يكى خشم و ديگرى شهوت است:

وقت خشم و وقت شهوت مرد كو     طالب مردى چنينم كو به كو

2893-5

ازاين دوكارگزارنفس شهوت خطرناكترازغضب است زيراهمه چيز را وارونه ميكند و آدمى را مىفريبد:

نيست ازشهوت بترزآفات ره                        نيستها را هست بنمايد شره

حب جاه و مقام ازشهوت بدتراست:

حرص بط يكتاست، اين پنجاه تاست             حرص شهوت مارو منصب اژدهاست

حرص بط ازشهوت حلقست و فرج   دررياست بيست چندانست درج

ازالوهيت زند در جاه لاف                طامع شركت كجا باشد معاف

زلت آدم ز اشكم بود و باه               وان ابليس از تكبربود و جاه

لاجرم او زود استعفاركرد                 وان لعين ازتوبه استكبار كرد

حرص حلق وفرج هم خود بدرگى است         ليك منصب نيست آن اشكستگى است

بيخ و شاخ اين رياست را اگر                       بازگويم دفترى بايد دگر

صد خورنده گنجد اندرگرد خوان        دور ياست جو نگنجد درجهان

آن نخواهد اين بود بر پشت خاك      تا ملك بگشد پدرازاشتراك

آن شنيدستى كه «ملك‌العقيم»                  قطع خويشى كرد ملكت جو ز بيم

پادشاهان بين كه لشكرمىكشند    ازحسد خويشان خود رامىكشند.

1202-5

ازاين رو بايد نخست به درون پرداخت و سپس به بيرون روى آورد. كسانى كه بيش از حد به بيرون مى پردازند از درون غافل شده و از ديدن درد  و رنجهاى خود محروم مى‌شوند:

چون به جذمشغول باشدآدمى                    اوزديد رنج خود باشد عمى

نكته ديگري كه مولوي به آن اشاره دارد اين است كه تنها دو عامل در رابطه با خود انسان مي‌تواند او را كنترل كند يا او را به نوعي خود كنترلي وادارد؛ ترس و عشق يا خوف و رجا:

ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيكهاست

جان جاهل زين دعا جز دور نيست   زآن كه يارب گفتنش دستور نيست

بر دهان و بر درش قفل است و بند   تا ننالد با خدا وقت گزند

داد مر فرعون را صد ملك و مال        تا بكرد او دعوي عز و جلال

در همه عمرش نديد او دردسر         تا ننالد سوي حق آن بدگهر

داد او را جمله ملك اين جهان                      حق ندادش درد و رنج و اندهان

دردآمد بهتر از ملك جهان                تا بخواني مر خدا را در نهان

203-197-3

درد و رنج از آن جهت مطلوب و پسنديده است كه ما را به طبييب فرا مي‌خواند و براي اصلاح به سوي او مي‌كشاند:

وقت محنت گشته‌اي الله گو                        چون كه محنت رفت‌گويي راه كو

اين از آن آمد كه حق را بي‌گمان      هر كه بشناسد بود دايم بر آن

3-1142 تا 113

 

نتيجه‌گيري

كوتاه سخن آن كه از آن‌جا كه رفتارهاي آدميان برخاسته از نگرش آنان و آن نيز مبتني بر مفروضات آنهاست. مهمترين مفروضات آدمي نگرش او نسبت به خود و جهان خارج يا هستي است،‌ اگر آدمي تكليف خود را با اين دو روشن كند راه موفقيت او همواره خواهد شد و از انحراف و خطا بيش‌تر اجتناب خواهد كرد؛ اگر آدمي دريابد كه جهان هدفدار است و خالق هستي اجازة انحراف از اهداف تعيين شده را به او نخواهد داد و نمي‌تواند هرگونه كه خود مي‌خواهد عمل كند بلكه بايستي با توجه به قوانين حاكم در آفرينش به نوعي خودكنترلي دست يازيده از اصلاح خود آغاز كند مي‌تواند آفرينش و جهان خارج از خود را در جهت كمالات شايسته خويش به خدمت بگيرد و به اهدافي كه در جهت اعتلا و كمال آدمي است دست بيابد و ديگران را نيز در آن جهت سوق دهد.

مراسم شبي با مولانا برگزار شد ؛ سخنراني محمدعلي موحد در خانه هنرمندان

http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=27130

اعتماد ملي:‌ مراسم شبي با مولانا به همت نشريه بخارا و با حضور دكتر قمر آريان، دكتر عزت‌ا... فولادوند، محمد گلبن، اسدا... امرايي، ناهيد طباطبايي، دكتر شهلا حائري، احمد وكيليان و جمعي از ناشران، نويسندگان، مترجمان و روزنامه‌نگاران پنجشنبه‌شب در خانه هنرمندان ايران برگزار شد.

در ابتداي جلسه، علي دهباشي مدير نشريه بخارا با اشاره به شب‌هاي گذشته اين نشريه گفت: <ما امشب مفتخر هستيم كه يكي از فرزانگان فرهنگ و ادبيات فارسي دعوت مجله بخارا را پذيرفتند و تا دقايقي ديگر گوش جان به سخنان ايشان خواهيم سپرد.>

دهباشي سپس به تاريخچه مولوي‌شناسي به طور مختصر اشاره كرد و گفت: <مولوي‌شناسي در زبان فارسي تاريخ چندان دور و درازي ندارد اما گام‌هاي ارزنده‌اي برداشته شده است. از حدود 120 سال پيش كه منتخباتي از ديوان شمس توسط مرحوم رضاقلي‌خان هدايت در تبريز منتشر شد تاكنون در دنياي زبان فارسي شخصيت‌هايي پديد آمدند كه سال‌هايي از عمر گرامي خود را صرف تحقيق درباره مثنوي و ديوان شمس كردند كه بحث درباره كارهاي ارزنده آنان خود مجلسي ديگر را مي‌طلبد.> وي با نام بردن از شخصيت‌هايي كه در اين مورد به فعاليت پرداخته‌اند گفت: <دكتر موحد از زمره معدود شخصيت‌هاي علمي هستند كه بسيار كم و به ندرت در آسمان فرهنگ و ادبيات ما يافت مي‌شوند. شما كافي است نگاهي به مجموعه آثار و كتاب‌هاي استاد بيندازيد. توصيف دكتر موحد كاري است بسيار دشوار و شايد محال. ايشان را نمي‌توان به يك حوزه دانش و انديشه محدود كرد. دكتر موحد با اينكه حقوقدان برجسته‌اي هستند و واقعاً در سطح جهاني در اين مسائل حساس و دقيق صاحبنظرند و چندين كتاب فني و تخصصي توسط ايشان منتشر شده است حوزه ديگر از آثار موحد مجموعه چند جلدي <خواب آشفته نفت> است كه سه جلد آن منتشر شده و يكي از مهم‌ترين منابع ما در شناخت دكتر مصدق و نهضت ملي ايران به شمار مي‌رود.>

دهباشي خاطرنشان كرد: <از ديگر زمينه‌هاي آثار استادمان همچون ترجمه‌ها و تحقيقات ديگر مي‌گذرم و به جنبه ديگر كارهاي ايشان كه تصحيح متون است، مي‌پردازم و در اين زمينه فقط به كتابي كه به بحث امشب ما مربوط است مي‌رسم. تصحيح بسيار دشوار كتاب عظيم <مقالات شمس تبريزي> به صورت علمي و روشمند توسط دكتر موحد براي اولين بار صورت گرفت ورنه ما امروز چيزي از آرا و عقايد شمس در اختيار نداشتيم.> ‌

همچنين دكتر موحد در بخشي از سخنراني خود تحت عنوان <غروب شمس> گفت: <شمس بامداد روز شنبه 26 جمادي‌الاخر سال 642 به قونيه آمد. ما نه از سال تولد شمس آگاهي داريم و نه از سال وفات او. اما تاريخ ورود او را به قونيه با اين دقت در دست داريم. شمس در قونيه در ميان بازرگانان در خان برنج‌فروشان منزل كرده بود.> وي افزود: <ديدار مولانا و شمس در بيرون اين كاروانسرا اتفاق افتاد. اين ملاقات چگونه بود، چه اتفاق افتاده؛ چه گفتند و چه شنيدند، جزئيات آن را دقيقا نمي‌دانيم. گفته‌اند كه ابتداي سخن از سوي شمس بود. شمس كه به قونيه آمد، مأموريتي از براي خود قائل بود. مأموريت نجات مولانا از گرفتاري <در ميان قوم ناهموار.> مولانا مي‌بايستي آنقدر پخته شود كه بتواند شمس را دريابد>

دكتر موحد پس از بيان سخنان نسبتاً طولاني از زندگي مولانا و شمس به پايان زندگي شمس رسيد و گفت: <آنچه مسلم است شمس پس از مدتي از ستيزه‌جويي‌ها و زبان‌درازي بدخواهان بيزار گشته و در اين انديشه افتاده بود كه مولانا را به حال خود رها سازد و از قونيه برود. او ديگر كار خود را به انجام رسانيده بود و مولانا چندان پخته شده بود كه مي توانست پس از ترك شمس روي پاي خود بايستد و راه را ادامه بدهد. در هر حال شمس تصميم بر ترك قونيه گرفته و مكرر در گوش سلطان‌ولد خوانده بود كه اينها مي‌خواهند مرا از مولانا جدا كنند و من هم تصميم خود را گرفته‌ام.>

‌ اين نويسنده و پژوهشگر خاطرنشان كرد: <اينكه شمس پس از ترك قونيه به كجا رفت و چه بر سرش آمد روشن نيست. نشان تربت او را در جاهاي مختلف از جمله در خود قونيه و در خوي و در تبريز داده‌اند.>

وي سپس در توضيح بيشتر ماجرا گفت: <گاهي گمان اين مي‌رفت كه شمس اين بار هم به شام رفته باشد. اين گمان نيز در ميان بود كه وي در آن سال‌هاي پيري دل از ديار روم و شام كنده و عزم بازگشت به زادگاه خود تبريز كرده باشد. خود او هم اشاره‌هايي دارد و مي‌گويد: خواهم اين بار آن چنان رفتن / كه نداند كسي كجايم من.> ‌

محمدعلي موحد در ادامه گفت: <اما انتظار بيش از اين طول نكشيد و سرانجام خبر مرگ شمس رسيد؛ به احتمال در راه تبريز. مولانا مي‌بايستي خود را با اين واقعيت آشنا سازد. نخست باورش نمي‌شد و ديوانه‌وار و آسيمه‌سر فرياد زد: كه گفت كه آن زنده جاويد بمرد ؟ /كه گفت كه آفتاب اميد بمرد؟/ آن دشمن خورشيد برآمد بر بام / دو چشم ببست و گفت خورشيد بمرد>!دكتر موحد آن گاه آراي گوناگون در مورد مرگ شمس تبريزي را برشمرد و سرانجام در مقام يك مولوي‌شناس و متخصص زندگي شمس تبريزي تاييد كرد كه محل دفن شمس تبريزي در شهر خوي است. ‌

پس از سخنراني دكتر موحد، گروه موسيقي <سايه> دو غزل از غزليات شمس را با آواز صادق ميرزا اجرا كرد كه مورد توجه قرار گرفت

مولانا جلال‌الدين‌ رومي‌ (روايت‌ م‌.م‌. شريف‌)

http://www.iptra.ir/vdcit1p3aaq.html

زندگي
جلال‌الدين‌ رومي‌ بزرگ‌ترين‌ شاعر عارف‌ اسلام‌ است‌. بدون‌ ترس‌ از مخالفت‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ در سراسر قلمرو ادبيات‌ عارفانه‌ي‌ جهان‌، كسي‌ را نمي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از حيث‌ عمق‌، جامعيّت‌ و وسعتِ صدر نظير او باشد. هم‌ در شرق‌ و هم‌ در غرب‌ عارفاني‌ بوده‌اند كه‌ شايد تجربه‌هاي‌ روحاني‌شان‌ با دريافتهاي‌ روحاني‌ مولانا قابل‌ برابري‌ باشد، اما جنبه‌هاي‌ عاطفي‌ يا شهودي‌ تجربه‌هاي‌ عارفانه‌ي‌ آنها با خردي‌ بدين‌ حدّ روشن‌ و توانا همراه‌ نبوده‌ است‌. بي‌همتايي‌ مولانا در اين‌ است‌ كه‌ در وجود او عقل‌ با وجدانِ مذهبي‌ عميق‌ و وسيع‌ به‌ هم‌ پيوسته‌ است‌. جهان‌ اسلام‌ لقب‌ مولوي‌ معنوي‌ (1) را بدو بخشيده‌ است‌. او عالم‌ ديني‌اي‌ است‌ كه‌ با قدرت‌ تفلسف‌ خود در كنه‌ همه‌ي‌ مظاهر مادّي‌ و معنوي‌ راه‌ مي‌يابد، نقاب‌ ظاهر آنها را برمي‌گيرد تا به‌ حقيقت‌ پنهان‌ در وراي‌ آنها برسد. به‌ وقت‌ اقامه‌ي‌ برهان‌، مجادلي‌ بزرگ‌ همپايه‌ي‌ سقراط‌ و افلاطون‌ است‌، اما پيوسته‌ بدين‌ حقيقت‌ واقف‌ است‌ كه‌ منطق‌ مشكل‌گشاي‌ حيات‌ نيست‌. او ميراث‌دار غناي‌ معنوي‌ و عقلي‌ وسيع‌ و متنوعي‌ است‌. وي‌ در بينش‌ عقلي‌ يونانيان‌ تفحّص‌ و تأمل‌ كرده‌، دانه‌ را از كاه‌ و مغز را از پوست‌ جدا ساخته‌ است‌. مسلماني‌ است‌ كه‌ غناي‌ معنوي‌اي‌ را كه‌ سلاله‌ي‌ شكوهمند پيامبران‌ بزرگ‌، از ابراهيم‌ (ع‌) تا محمد(ص‌) براي‌ بشريت‌ برجاي‌ نهاده‌اند به‌ ارث‌ برده‌ است‌. ما اخلاق‌ متين‌ انبياء بني‌اسراييل‌، بينش‌ پوياي‌ حيات‌ اسلامي‌ و عشق‌ همه‌ شمول‌ عيسي‌ مسيح‌ را در او باز مي‌يابيم‌. مولانا اثر سترگ‌ خود مثنوي‌ را «دكان‌ وحدت‌» (2) مي‌نامد، كه‌ در آن‌ ناسازگاريهاي‌ حيات‌ توازن‌ يافته‌ و تناقضات‌ صوري‌، به‌ وحدت‌ خلّاق‌، از ميان‌ برخاسته‌ است‌. هيچ‌ نكته‌ي‌ انساني‌ يا الهي‌ براي‌ او بيگانه‌ نيست‌. به‌ خلاف‌ اصول‌ جازم‌ و در عين‌ حال‌ متعارضي‌ كه‌ مكتبهاي‌ محدود كلامي‌ ساخته‌ و پرداخته‌اند، او با تمام‌ توان‌ و اعتقادش‌ انديشه‌ي‌ اصلي‌ اسلام‌ و وحدت‌ اساسي‌ همه‌ي‌ مذاهب‌ روحاني‌ را بسط‌ مي‌دهد. روزنه‌هاي‌ روح‌ او از همه‌ سو باز است‌. با اينكه‌ مسلماني‌ معتقد و مجري‌ احكام‌ است‌، اما سرشتي‌ آزادانديش‌ دارد، چرا كه‌ اعتبار صورت‌ را در مقايسه‌ي‌ با معني‌ ثانوي‌ مي‌داند. او معترضِ معترضان‌ است‌، و در بيان‌ كردن‌ اين‌ عقيده‌ي‌ خود خستگي‌ نمي‌شناسد كه‌: در ساحت‌ معني‌ استناد صرف‌ به‌ ] سنّت‌ [ بدون‌ دريافت‌ و ادراك‌ شخصي‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ ندارد. او با صريح‌ترين‌ كلمات‌ به‌ نقض‌ اين‌ نظر كه‌ مذهب‌، ايمان‌ آوردن‌ به‌ حقايق‌ باور نكردني‌ و اثبات‌ناپذير است‌، برخاسته‌ است‌. به‌ نظر او، خدا حقيقتي‌ است‌ - حقيقتي‌تر از همه‌ي‌ محسوسات‌ و تجربه‌ي‌ حسي‌- كه‌ بايد به‌ دل‌ تجربه‌ كرد و اندريافت‌. (3) از اين‌ رو رابطه‌ي‌ ميان‌ انسان‌ و خدا موضوعي‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ آن‌ را در قالب‌ يك‌ اصل‌ جزمي‌ ريخت‌ و تعليل‌ كرد. بلكه‌ هر كسي‌ بايد اين‌ رابطه‌ را در اعماق‌ هستي‌ خود بيابد، كه‌ در آنجا انسان‌ با خدا اتحاد مي‌يابد و بي‌نهايت‌، نهايت‌ را در آغوش‌ مي‌كشد. محال‌ است‌ كه‌ بتوان‌ بر نابغه‌اي‌ چون‌ او عنواني‌ داد. در سراسر زندگانيش‌، مؤمنان‌ متعصّب‌ در باب‌ معتقدات‌ او سخت‌ بدگمان‌ و با برخي‌ از اعمالش‌ سخت‌ مخالف‌ بودند و بر اين‌ اعمال‌ او انگ‌ بدعت‌ و ارتداد مي‌زدند. در معتقدات‌ و اقوال‌ او آن‌ قدر بهانه‌ يافت‌ مي‌شد تا در محكمه‌هاي‌ تفتيش‌ افكار بتوان‌ او را به‌ بدعت‌ منسوب‌ كرد. نويسندگان‌ شرح‌ احوالش‌ به‌ حادثه‌اي‌ در زندگي‌ او اشاره‌ مي‌كنند كه‌ گواه‌ آزاد انديشي‌ اوست‌. روايت‌ كرده‌اند كه‌ سردسته‌ي‌ متعصّب‌ كلاميان‌ طرحي‌ ريخت‌ تا با گرفتار كردن‌ او در مناظره‌يي‌، او را بي‌اعتبار كرده‌ بدعتهاي‌ وي‌ را برملا كند. نخست‌ از وي‌ پرسيدند كه‌ پيرو كدام‌ يك‌ از هفتاد و دو فرقه‌ است‌. اما او پاسخي‌ مخالف‌ انتظار داد و گفت‌ كه‌ به‌ همه‌ي‌ هفتاد و دو فرقه‌ اعتقاد دارد، و مرادش‌ از اين‌ گفته‌ آن‌ بود كه‌ در هر فرقه‌يي‌ حقيقتي‌ هست‌ و تنها به‌ وسيله‌ي‌ پيروان‌ بي‌خبر و متعصبان‌ غالي‌ دچار مبالغه‌ و تحريف‌ شده‌ است‌. متكلم‌ مذكور از پاسخ‌ مولانا حيران‌ ماند و نمي‌دانست‌ با كسي‌ كه‌ چنين‌ نظرگاه‌ نامعيّن‌ دارد، چه‌ كند. (4) برآشفته‌ از پاسخ‌ نامتعارف‌ مولانا تاب‌ و توان‌ از دست‌ داد و گفت‌ اين‌ سخن‌ نشانه‌ي‌ كفر و الحاد اوست‌. رومي‌ گفت‌ حتي‌ اين‌ حكمي‌ را كه‌ كلامي‌ درباره‌اش‌ صادر كرده‌ است‌ تأييد و تصديق‌ مي‌كند. 

خوب‌ است‌ به‌ شرح‌ حال‌ كوتاهي‌ از اين‌ نابغه‌ي‌ برجسته‌ي‌ مذهبي‌ بپردازيم‌ و به‌ گذشته‌ي‌ او و تأثيرهايي‌ كه‌ برگرفته‌ است‌، اشارتي‌ بكنيم‌. مولانا در سال‌ 604/1207، به‌ روزگار پادشاهي‌ محمد خوارزمشاه‌، كه‌ قلمرو او از كوههاي‌ اورال‌ تا خليج‌ فارس‌ و از فرات‌ تا سند گسترش‌ داشت‌، چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. خاندان‌ او از چند نسل‌ پيش‌ در بلخ‌ سكونت‌ گزيده‌ بودند. بلخ‌ در خاك‌ ايران‌ بود و مولانا هم‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ سخن‌ مي‌گفت‌. ادباي‌ معاصر ايراني‌ مولانا را از قوم‌ ايراني‌ مي‌دانند. اما از سوي‌ ديگر، چون‌ مولانا با خانواده‌اش‌ از عنفوان‌ جواني‌ در آناطولي‌ اقامت‌ داشته‌ و آناطولي‌ هم‌ ايالتي‌ تركي‌ بوده‌، او را ترك‌ مي‌خوانند. آناطولي‌ پيشترها بخشي‌ از امپراطوري‌ روم‌ بوده‌ و به‌ همين‌ مناسبت‌ اين‌ شاعر عارف‌ بزرگ‌، به‌ رومي‌ شهرت‌ يافته‌ است‌. (5) ممكن‌ است‌ عربها هم‌ مولانا را تازي‌ نژاد بدانند، چرا كه‌ خليفه‌ي‌ بزرگ‌ ابوبكر، جانشين‌ پيامبر، سر سلسله‌ي‌ دودمان‌ اوست‌. اما حتماً روح‌ مولانا، اين‌ عارف‌ جهاني‌، به‌ اين‌ منازعه‌هاي‌ نژادي‌ مي‌خندد. او در يكي‌ از شعرهايش‌ سرزمين‌ اصلي‌ خود را، كه‌ آرزومند بازگشت‌ بدان‌ است‌ «باغ‌ ملكوت‌» (6) خوانده‌ است‌. و در شعر ديگري‌ به‌ همه‌ي‌ مسلمانان‌ پيرو خود گفته‌ - تا آنجا كه‌ از كلام‌ او دريافت‌ مي‌شود، در وصف‌ حال‌ خود هم‌ گفته‌ است‌- كه‌ سرزمين‌ اصلي‌ او نه‌ خراسان‌ است‌ و نه‌ جاي‌ ديگري‌ در شرق‌ يا غرب‌ و مذهب‌ او هم‌ نه‌ جهود و گبر است‌ و نه‌ حتي‌ اسلامي‌ كه‌ عموماً ديگران‌ اراده‌ مي‌كنند. (7) 

در تبار او بزرگاني‌ را مي‌شناسيم‌ كه‌ نه‌ تنها عرصه‌ي‌ علم‌ و روحانيت‌، بلكه‌ از جهت‌ احراز مقامهاي‌ دنيوي‌ معروف‌ بوده‌اند. او از جانب‌ مادري‌، نواده‌ي‌ سلطان‌ محمد خوارزمشاه‌ است‌. خوارزمشاه‌ دخترش‌ را به‌ حسين‌ بلخي‌ كه‌ از عرفاي‌ مشهور و نياي‌ مولانا بود، به‌ زني‌ داد. بهاءالدين‌، پدر مولانا، به‌ علم‌ و زهد شهرت‌ داشت‌ و از صبح‌ تا به‌ شام‌ علوم‌ ديني‌ و معارف‌ عرفاني‌ تدريس‌ مي‌كرد و روزهاي‌ دوشنبه‌ و جمعه‌ جماعت‌ عظيمي‌ را موعظه‌ مي‌نمود. عوام‌ و خواص‌ و اشراف‌ و مريدان‌ براي‌ شنيدن‌ مواعظ‌ او گرد مي‌آمدند. پادشاه‌ گاهي‌ امام‌ فخرالدين‌ رازي‌، مفسر قرآن‌ و يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ خطباء و متكلّمان‌ را، كه‌ بسيار مورد احترام‌ او بود، براي‌ شنيدن‌ سخنان‌ بهاءالدين‌ همراه‌ خود مي‌برد. رازي‌ به‌ پيروي‌ از جدلي‌ مسلكان‌ يوناني‌ و سعي‌ در اثبات‌ حقايق‌ دين‌ از راه‌ منطق‌ شهرت‌ داشت‌. بهاءالدين‌ كه‌ رازي‌ را در جمع‌ مستمعان‌ خود مي‌ديد، خشم‌ خود را از كوششهايي‌ كه‌ براي‌ يوناني‌ مآب‌ كردن‌ اسلام‌ به‌ كار مي‌رفت‌، ابراز مي‌داشت‌. اما حضور پادشاه‌ و اعتبار شخصيت‌ واعظ‌، قطعاً رازي‌ را از دفاع‌ از خود بازمي‌داشت‌. مولانا كه‌ آن‌ وقت‌ كودك‌ بوده‌ مي‌بايست‌ چنين‌ جمله‌هاي‌ گزنده‌اي‌ را از زبان‌ پدر دانشمند خويش‌ شنيده‌ باشد. مولانا آنجا كه‌ در مثنوي‌ با تمسك‌ به‌ تجربه‌ي‌ شخصي‌ خود سلاح‌ برمي‌گيرد و به‌ پيروان‌ استدلال‌ محض‌ مي‌تازد، اشاره‌اش‌ به‌ فخرالدين‌ رازي‌ به‌ عنوان‌ نماينده‌ي‌ آن‌ دسته‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌خواهند با پاهاي‌ چوبين‌ استدلال‌ محض‌، قدم‌ در ساحَتِ ديني‌ بگذارند:
اندراين‌ بحث‌ از خرده‌ ره‌ بين‌ بدي‌ فخررازي‌ رازدار دين‌ بدي‌ (8)
اما،
پاي‌ استدلاليان‌ چوبين‌ بود پاي‌ چوبين‌ سخت‌ بي‌تمكين‌ بود (9)
مي‌گويند فخرالدين‌ رازي‌ به‌ قدري‌ به‌ محبوبيت‌ و معروفيت‌ بهاءالدين‌ رشك‌ مي‌برد كه‌ سرانجام‌ با بدگويي‌ خاطر پادشاه‌ را عليه‌ او برآشفت‌ و به‌ سلطان‌ باورانيد كه‌ اگر نفوذ بي‌حدّ و حصر اين‌ واعظ‌ همچنان‌ گسترش‌ يابد، قدرتش‌ از قدرت‌ سلطان‌ افزون‌ خواهد شد. (10) فرمانروايان‌ خودكامه‌، چه‌ در عالم‌ مسيحيت‌ و چه‌ در سلطان‌ نشينهاي‌ اسلامي‌، همواره‌ حسد همراه‌ با ترس‌ خود را به‌ رهبران‌ مذهبي‌، پاپها و روحانيون‌ نشان‌ داده‌اند. بنابراين‌، اگر خوارزمشاه‌ از نفوذ دامن‌گستر و اعتبار بهاءالدين‌ بيمناك‌ شده‌ باشد و رقباي‌ مذهبي‌ بهاءالدين‌ هم‌ بر آتش‌ بيم‌ او دامن‌ زده‌ باشند، جاي‌ شگفتي‌ نيست‌. امكان‌ اين‌ هم‌ هست‌ كه‌ بهاءالدين‌ در برابر مخالفان‌ پيشدستي‌ كرده‌ و به‌ همراه‌ اعضاي‌ خانواده‌اش‌ بلخ‌ را ترك‌ گفته‌ باشد. اما درباره‌ي‌ انگيزه‌ي‌ مهاجرت‌ او روايت‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، اندك‌ زماني‌ پس‌ از آنكه‌ بهاءالدين‌ بلخ‌ را ترك‌ گفت‌، چنگيزيان‌ به‌ قلمرو خوارزمشاهيان‌ يورش‌ آوردند. ممكن‌ است‌ بهاءالدين‌ هجوم‌ تاتارها را از پيش‌ قريب‌الوقوع‌ مي‌ديده‌ و از اين‌ رو عزم‌ سفر به‌ خطه‌ي‌ امن‌تري‌ كرده‌ باشد. او و خانواده‌اش‌ نخست‌ عازم‌ نيشابور و سپس‌ راهي‌ بغداد شدند. اقامت‌ بهاءالدين‌ در بغداد به‌ درازا كشيد، زيرا بغداد مركز فرهنگي‌ جهان‌ اسلام‌ بود و دانشمندان‌ را از دورترين‌ سرزمينهاي‌ اسلامي‌ به‌ سوي‌ خود مي‌كشانيد. قضا را در همان‌ ايام‌ گذار هيئتي‌ از نمايندگان‌ علاءالدين‌ كيقباد، سلطان‌ بلاد روم‌، به‌ بغداد افتاد. اعضاي‌ اين‌ هيئت‌ عميقاً تحت‌ تأثير مواعظ‌ بهاءالدين‌ قرار گرفتند و پس‌ از بازگشت‌ به‌ آناطولي‌، از مرتبه‌ي‌ عالي‌ روحاني‌ بهاءالدين‌ با سلطان‌ سخن‌ گفتند و او را ترغيب‌ كردند كه‌ بهاءالدين‌ را به‌ دارالملك‌ خود دعوت‌ كند. بهاءالدين‌ از بغداد به‌ سوي‌ حجاز عزيمت‌ كرد و پس‌ از عبور از شام‌، نزديك‌ به‌ يكسال‌ در آقشهر رحل‌ اقامت‌ افكند. بعد هم‌ به‌ مدت‌ هفت‌ سال‌ مقيم‌ لارنده‌ (11) شد. به‌ سال‌ 622/1225 فرزند برومندش‌ كه‌ به‌ بلوغ‌ جسماني‌ و كمال‌ معنوي‌ رسيده‌ بود، در لارنده‌ ازدواج‌ كرد و يكسال‌ بعد سلطان‌ ولد فرزند مولانا به‌ دنيا آمد. علاءالدين‌ كيقباد بهاءالدين‌ و خانواده‌اش‌ را دعوت‌ كرد كه‌ در قونيه‌، پايتخت‌ فرمانروايي‌ او، اقامت‌ گزينند. سلطان‌ به‌ همراه‌ ملتزمان‌ ركاب‌ تا فاصله‌اي‌ زياد به‌ پيشباز بهاءالدين‌ شتافت‌ و سپس‌ كه‌ به‌ دروازه‌ي‌ شهر نزديك‌ شدند، از اسب‌ فرود آمد تا عالم‌ رباني‌ را پياده‌ همراهي‌ كند. خانواده‌ي‌ بهاءالدين‌ در سراي‌ بزرگي‌ جاي‌ گرفتند و سلطان‌ هرچند گاه‌ به‌ ديدار بهاءالدين‌ مي‌شتافت‌. 

از سابقه‌ي‌ اين‌ خانواده‌ معلوم‌ است‌ كه‌ مولانا در محيط‌ علوم‌ ديني‌ پرورش‌ يافته‌، محيطي‌ كه‌ امور مذهبي‌ با شور و اشتياق‌ فراوان‌ در آن‌ طرح‌ و بحث‌ و بر سر آنها محاجه‌ مي‌شده‌ است‌. مولانا قطعاً از پدرش‌ و فضلاي‌ بزرگي‌ كه‌ بدو ارادت‌ مي‌ورزيدند، نكته‌ها آموخته‌ است‌. سرشناس‌ترين‌ اين‌ اشخاص‌ برهان‌ الدين‌ محقق‌ ] تِرمِذي‌ [ بوده‌ است‌. از نام‌ او پيداست‌ كه‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ (تحقيق‌) مستقل‌ از پيشه‌ي‌ خود ساخته‌ بوده‌ است‌. بهاءالدين‌ زمام‌ تربيت‌ فرزند فرخنده‌ بخت‌ خود را به‌ دست‌ محقق‌ سپرد، زيرا كه‌ او به‌ شاگردانش‌ عادت‌ تفكر مستقل‌ را مي‌آموخت‌. تحصيلات‌ مولانا پس‌ از مرگ‌ پدرش‌ ادامه‌ يافت‌. در بيست‌ و پنج‌ سالگي‌ درطلب‌ علم‌ روانه‌ي‌ مراكز علمي‌ آن‌ روزگار، چون‌ حلب‌ و دمشق‌ شد و براي‌ مدتي‌ در مدرسه‌ي‌ حلاويه‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. در اين‌ مدرسه‌ معلّمان‌ سرشناسي‌ به‌ تعليم‌ اشتغال‌ داشتند كه‌ يكي‌ از آنها كمال‌الدين‌ ابن‌العديم‌ حلبي‌ مؤلف‌ تاريخ‌ حلب‌ بود كه‌ بخشي‌ از اثر او در اروپا انتشار يافته‌ است‌. مولانا در تفسير قرآن‌، حديث‌ فقه‌ و زبان‌ و ادب‌ عرب‌ به‌ تحصيل‌ پرداخت‌. مثنوي‌ گواه‌ صادقي‌ بر وسعت‌ دانش‌ اوست‌ و به‌ واسطه‌ي‌ همين‌ آموزشهاي‌ فكري‌ و مدرسي‌ است‌ كه‌ عرفان‌ او عرفان‌ عاطفي‌ محض‌ نيست‌ و مولانا همواره‌ تجربه‌هاي‌ روحاني‌ و بيرون‌ از قلمرو عقل‌ خويش‌ را صورتِ عقلي‌ مي‌بخشد. او هفت‌ سال‌ ديگر از عمر خود را در مدرسه‌ي‌ دمشق‌ سپري‌ كرد و تا سن‌ چهل‌ از اشتغال‌ به‌ تحصيلات‌ مدرسي‌ دست‌ برنداشت‌. 

پيامبر مقدس‌ اسلام‌ هم‌ رسالت‌ خود را از چهل‌ سالگي‌ آغاز نمود. در جمهوري‌ افلاطون‌ از زبان‌ سقراط‌ آمده‌ است‌ كه‌ در مدينه‌ي‌ فاضله‌، بايد حكيمان‌ حاكم‌ چنين‌ دوره‌ي‌ آموزش‌ طولاني‌ را طي‌ كرده‌ باشد. (12)
در كتاب‌ مناقب‌ العارفين‌ آمده‌ است‌ كه‌ به‌ هنگام‌ درگذشت‌ بهاءالدين‌، برهان‌الدين‌ محقق‌ ، معلم‌ و مرشد مولانا، جواز اجتهاد شاگرد خويش‌ را در علوم‌ رسمي‌ صادر كرد و آن‌ گاه‌ براي‌ مدتي‌ دراز او را به‌ ممارست‌ در علم‌ حال‌ مشغول‌ داشت‌ و اين‌ دوره‌ نه‌ سال‌ به‌ طول‌ انجاميد، ولي‌ تا پيش‌ از ملاقات‌ مولانا با شمس‌ تبريزي‌، آن‌ عارف‌ پوشيده‌ حال‌، هيچ‌ اثري‌ از مكاشفاتِ عارفانه‌ در زندگي‌ مولانا ديده‌ نشده‌ است‌. پس‌ از آن‌، مولانا به‌ تعليم‌ علوم‌ الهي‌ و ايراد مواعظ‌ به‌ شيوه‌ي‌ علماي‌ ديني‌ عصر خود، روزگار گذراند. از او در باب‌ مسائل‌ ديني‌ فتوا خواسته‌ مي‌شد و فتواهايش‌ به‌ عنوان‌ مرجع‌ نقل‌ مي‌گرديد. او نيز مانند مؤمنان‌ حنيف‌ و معتقدِ زمان‌ خود گرد سماع‌ نمي‌گشت‌. بي‌شبهه‌ ملاقات‌ با شمس‌ «نقطه‌ي‌ عطفي‌» در زندگاني‌ اوست‌. در باب‌ چگونگي‌ نخستين‌ ملاقات‌ شمس‌ و مولانا، افسانه‌هاي‌ چندي‌ در دست‌ هست‌ كه‌ با يكديگر سازگار نيستند. به‌ روايتي‌، مولانا در ميان‌ طلاب‌ و كتب‌ گرم‌ تدريس‌ يود كه‌ ناگاه‌ شمس‌ از درآمد و اشارت‌ به‌ كتب‌ كرد و پرسيد: «اينها چيست‌؟» مولانا كه‌ او را مردي‌ عامي‌ مي‌پنداشت‌ گفت‌: «تو نداني‌ كه‌ در اينها چه‌ باشد.» در حال‌ آتش‌ در انبوه‌ كتابها افتاد. مولانا با حيرت‌ بسيار معناي‌ اين‌ رفتار شگفت‌ را از او پرسيد و شمس‌ هم‌ در پاسخ‌ گفت‌: «اين‌ نيز چيزي‌ است‌ كه‌ تو درنيابي‌!» روايت‌ ديگري‌ از اين‌ افسانه‌ چنين‌ است‌ كه‌ شمس‌ كتابها را در حوض‌ آب‌ افكند و چون‌ مولانا از اين‌ كار به‌ خشم‌ آمد، شمس‌ دست‌ برد و كتابها را يك‌ يك‌ از آب‌ بيرون‌ آورد و آب‌ در كتابها اثر نكرده‌ بود. (13) شبلي‌، از نويسندگان‌ سرشناس‌ معاصر، در كتابي‌ كه‌ در احوال‌ مولانا نوشته‌، داوري‌ درستي‌ كرده‌ و گفته‌ است‌ اين‌ افسانه‌ها بر هيچ‌ حقيقتي‌ استوار نيست‌، زيرا سپهسالار كه‌ چهل‌ سال‌ در خلوت‌ و انس‌ با مولانا گذرانده‌، شرح‌ ملاقات‌ او را با شمس‌ با حكايت‌ ساده‌اي‌ كه‌ هيچ‌ رنگي‌ از افسانه‌ ندارد، بازگفته‌ است‌. اگر در اين‌ ملاقات‌ واقعه‌ي‌ خارق‌ عادتي‌ روي‌ داده‌ بود، مطمئناً اين‌ يار و مريد مولانا از ذكر آن‌ فرو نمي‌گذاشت‌. به‌ گفته‌ي‌ سپهسالار، شمس‌ فرزند علاءالدين‌ و از نژاد كيا بزرگ‌ اميد، اما فرقه‌ي‌ اسماعيلي‌ بوده‌، اما ترك‌ مذهب‌ اسماعيلي‌ كرده‌ است‌. شمس‌ تحصيلات‌ خود را در تبريز گذراند و سپس‌ به‌ جرگه‌ي‌ مريدان‌ باباكمال‌ جُندي‌ درآمد و از او طريقت‌ زندگي‌ عارفانه‌ آموخت‌. از شهري‌ به‌ شهري‌ سفر مي‌كرد و در كاروانسراها منزل‌ مي‌گرفت‌. زنبيل‌ مي‌بافت‌ و مي‌فروخت‌ و نان‌ خود از اين‌ راه‌ تأمين‌ مي‌كرد. او در يكي‌ از كاروانسراهاي‌ قونيه‌ به‌ سر مي‌برد كه‌ مولانا به‌ ديدن‌ او شتافت‌. تأثير اين‌ عارف‌ بر ذهن‌ مولانا عميق‌ و ديرپاي‌ بوده‌ است‌. سپهسالار مي‌گويد كه‌ آن‌ دو، شش‌ ماه‌ در حجره‌ي‌ صلاح‌الدين‌ زركوب‌ زانو به‌ زانو نشستند و جز صلاح‌الدين‌ هيچ‌ كس‌ ديگر اذن‌ ورود به‌ حجره‌ را نداشت‌. از آن‌ پس‌ مولانا درس‌ و وعظ‌ را ترك‌ گفت‌ و شب‌ و روز را در هم‌ صحبتي‌ شمس‌ گذراند. (14) اما اطرافيان‌ شور و غوغا برداشتند كه‌ ساحِري‌ عالِم‌ ديني‌ را سحر كرده‌ است‌. پسران‌ و مريدان‌ مولانا كه‌ شمس‌ را افسونكار و ذغل‌ مي‌دانستند، بر او شوريدند و شمس‌ هم‌ ناگهان‌ قونيه‌ را ترك‌ كرد و از خود هيچ‌ نشانه‌يي‌ از جايْبُودِ خود باقي‌ نگذاشت‌. اما پس‌ از زماني‌ دراز، از دمشق‌ مكتوبي‌ به‌ مولانا نوشت‌. مكتوب‌ او باردگر آتش‌ درون‌ مولانا را بيفروخت‌. مريداني‌ كه‌ كردار نادرست‌ آنها شمس‌ را از قونيه‌ رانده‌ بود، از سلوك‌ خويش‌ شرمگين‌ شدند. سلطان‌ ولد پسر مولانا در مثنوي‌ خود تفصيل‌ اين‌ واقعه‌ را آورده‌ است‌، زيرا كه‌ از سوي‌ پدر، با تني‌ چند از مريدان‌، مأمور شده‌ بود تا به‌ دمشق‌ رود و شمس‌ را به‌ بازگشت‌ به‌ قونيه‌ تحريض‌ كند. مكتوب‌ مولانا كه‌ به‌ نظم‌ سروده‌ شده‌، در مثنوي‌ سلطان‌ ولد ضبط‌ است‌. اين‌ مكتوب‌ گواه‌ رنج‌ عميقي‌ است‌ كه‌ مولانا از فراق‌ مرشد روحاني‌ خود تحمل‌ مي‌كرده‌ و نشانه‌ي‌ حرمت‌ عظيمي‌ است‌ كه‌ بدو مي‌نهاده‌ است‌. شمس‌ به‌ همراه‌ اين‌ سفرا به‌ قونيه‌ بازآمد و از مولانا و مريدان‌ او احترامها ديد. ظاهراً شمس‌ اين‌ بار قصد اقامت‌ داشت‌ و به‌ واسطه‌ي‌ ازدواج‌ با يكي‌ از خدمه‌ي‌ مولانا كه‌ كيميا نام‌ داشت‌، از دام‌ سوءظن‌ هواخواهان‌ مولانا رهايي‌ يافته‌ بود. در برابر اقامتگاه‌ مولانا خيمه‌اي‌ براي‌ اين‌ زوج‌ افراشتند. اما باز حادثه‌اي‌ پيش‌ آمد و علاءالدين‌ چلپي‌ پسر مولانا بر شمس‌ بشوريد، ديگران‌ هم‌ به‌ او پيوستند و نتيجتاً شمس‌ براي‌ هميشه‌ ناپديد شد. (15) سپهسالار نويسنده‌ي‌ موثق‌ ذكر احوال‌ مولانا، تنها به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ شمس‌ دوباره‌ با خاطري‌ آزرده‌ قونيه‌ را ترك‌ گفت‌ و هرچه‌ مولانا افرادي‌ را در جستجوي‌ او به‌ اطراف‌ فرستاد، اثري‌ از وي‌ نيافت‌. اما تذكره‌ نويسان‌ ديگر همگي‌ بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ شمس‌ توسط‌ تني‌ چند از هواداران‌ مولانا به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌ و مؤلف‌ نفحات‌ الانس‌ حتي‌ نام‌ علاءالدين‌ پسر مولانا را به‌ عنوان‌ قاتل‌ شمس‌ آورده‌ است‌. (16) در هر حال‌، قتل‌ يا ناپديدي‌ شمس‌ در 645/1247 به‌ وقوع‌ پيوسته‌ است‌. 

مشكل‌ بتوان‌ شخصيت‌ و انديشه‌ي‌ مردي‌ را ارزيابي‌ كرد كه‌ معلوم‌ نشد از كجا آمد و پس‌ از تأثيرگذاري‌ چنان‌ عميقي‌ در يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ نوابع‌ ديني‌ همه‌ي‌ دورانها، بي‌آنكه‌ نشانه‌اي‌ از خود به‌ جاي‌ گذارد ناپديد شد. آيا كسي‌ چون‌ مولانا با آن‌ توانايي‌ ذهني‌ مي‌توانسته‌ است‌ در چنگ‌ اوهام‌ ديرپايي‌ گرفتار شود كه‌ خواب‌انگيزِ چيره‌دستي‌ بدو القاء كرده‌ باشد؟ جهان‌ به‌ مولانا ارج‌ مي‌نهد، چون‌ او را مردي‌ با ادراكهاي‌ عميق‌ معنوي‌ يافته‌ است‌؛ مردي‌ كه‌ حيات‌ ديني‌ او از تجربه‌ي‌ فرديش‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است‌، تجربه‌اي‌ كه‌ خود مي‌تواند آزمون‌ خرد باشد. ما حق‌شناسي‌ مولانا را به‌ شمس‌ در بيش‌ از هزار غزل‌ كه‌ تكان‌ دهنده‌ي‌ ارواح‌ است‌ مي‌يابيم‌. شمس‌ در زمان‌ ملاقات‌، مولوي‌ را عالِمي‌ موحّد و واعظي‌ رسمي‌ و مقلّد يافت‌، و او را بدل‌ به‌ عارفي‌ شوريده‌ كرد كه‌ با حقايق‌ لاُيوصَفِ حيات‌ تماس‌ فردي‌ عميقي‌ يافت‌. مولاناي‌ باوقار يكشبه‌ به‌ ترانه‌گوي‌ شوريده‌ دلي‌ تغيير حال‌ يافت‌ كه‌ براي‌ بيان‌ حقيقت‌، شعر و سماع‌ را محملي‌ شايسته‌تر از فلسفه‌ و كلام‌ يافت‌. (17) مولانا خود را چنان‌ با شمس‌ يگانه‌ مي‌انگاشت‌ كه‌ مجموعه‌ي‌ كلان‌ غزلهاي‌ عارفانه‌ي‌ او ديوان‌ شمس‌ تبريزي‌ ناميده‌ شده‌ است‌. در صدها غزل‌ به‌ الهامهايي‌ كه‌ از مرشد روحاني‌ مرموزش‌ گرفته‌، اشاره‌ كرده‌ و با جاودانه‌ترين‌ حق‌ شناسيها او را سپاس‌ گفته‌ است‌. براي‌ ناآشنايان‌، قلمرو و تجربه‌هاي‌ عرفاني‌ رازي‌ است‌ از دو سو سر به‌ مهر، اما هر ناآشنا به‌ ناچار شهادت‌ مولانا را - هرچند شخصي‌ و ذهني‌ باشد- در باب‌ آن‌ مي‌پذيرد، چه‌ مولانا با اعتقادي‌ بي‌خلل‌ مي‌گويد كه‌ در دكان‌ زركوب‌ آنجا كه‌ مريد و مراد با انس‌ عارفانه‌ زانو به‌ زانو نشسته‌ بودند، گنجينه‌اي‌ معنوي‌ يافت‌ آگنده‌ از ارزشهاي‌ وصف‌ناپذير و زيباييهاي‌ بيان‌ ناشدني‌، چه‌ در صورت‌ و چه‌ در معنا. (18) ما فقط‌ مي‌توانيم‌ اين‌ را بگوييم‌ كه‌ شمس‌ مي‌بايست‌ مردي‌ با تواناييهاي‌ روحي‌ خارق‌ عادت‌ بوده‌ باشد تا بتواند بر ذهن‌ بزرگ‌ترين‌ مرد روزگار خويش‌ تأثير بگذارد؛ مردي‌ كه‌ تجربه‌ي‌ ديني‌ خود را صورت‌ معقول‌ بخشيده‌ و آن‌ را در شاهكارِ عظيم‌ خويش‌ به‌ رشته‌ي‌ نظم‌ كشيده‌، و منظومه‌اي‌ عرفاني‌ و جاودانه‌ آفريده‌ كه‌ در آن‌ عشق‌ فناناپذير و خرد كيهاني‌ به‌ توافق‌ كامل‌ رسيده‌اند. 

مولانا نه‌ در فكر تشكيل‌ فرقه‌اي‌ جديد بوده‌ و نه‌ در پي‌ به‌ راه‌ انداختن‌ جنبشي‌ نو، (19) با اين‌ همه‌، ياران‌ و مريدان‌ پس‌ از مرگ‌ او فرقه‌ي‌ جداگانه‌اي‌ تشكيل‌ دادند، ولي‌ تنها برخي‌ مراسم‌ صوري‌ و عبادي‌ را بسط‌ و تداوم‌ بخشيدند و ] با گذشت‌ زمان‌ [ به‌ جماعتي‌ از دراويش‌ اهل‌ سماع‌ تنزُّل‌ يافتند. كلاه‌ نمدين‌ بي‌تَرَك‌ بر سر نهادند - اقطابشان‌ به‌ دور كلاه‌ نمدين‌ عمامه‌اي‌ پيچيدند و شلوارهاي‌ گشاد پرچين‌ به‌ پا كردند- و اين‌ را جامه‌ي‌ رسمي‌ خود قرار دادند، و حال‌ آنكه‌ از درك‌ ژرفاي‌ انديشه‌ يا معنويت‌ سير ديني‌ او ناتوان‌ بودند. مولانا كه‌ سخت‌ دشمن‌ تقليد و اطاعت‌ كوركورانه‌ در حيات‌ ديني‌ بود، با تَسْخَرِ سرنوشت‌ قرباني‌ همان‌ اصلي‌ شد كه‌ پيوسته‌ و بي‌امان‌ با آن‌ پيكار كرده‌ بود. رقص‌ شورانگيز مولانا با تغزلاتي‌ به‌ همراه‌ بود كه‌ از روح‌ ملتهب‌ و ناآرام‌ او برون‌ مي‌تراويد. ولي‌ مقلدان‌ ظاهربين‌ و پيروان‌ كوردل‌ او رقص‌ را وسيله‌اي‌ براي‌ حصول‌ شور مذهبي‌ قرار دادند و چون‌ ويليام‌ جيمز (20) معتقد بودند كه‌ با انجام‌ دادن‌ ارادي‌ حركات‌ بدني‌ مي‌توانند شور دروني‌ بيافرينند. گروه‌ وجدطلب‌ حلقه‌ مي‌زنند، و يكي‌ از آنها برمي‌خيزد و در حالي‌ كه‌ يك‌ دست‌ بر سينه‌ گذارده‌ و بازوي‌ ديگر را در هوا پيچ‌ و تاب‌ مي‌دهد، مي‌رقصد. اين‌ رقص‌ مركب‌ از حركات‌ پس‌ و پيش‌ رفتن‌ نيست‌، بلكه‌ به‌ دور چرخيدني‌ است‌ با شتابي‌ فزاينده‌ و اگر با موسيقي‌ همراه‌ باشد، تنها سازهايي‌ كه‌ به‌ كار مي‌رود، دف‌ و ني‌ است‌. هر كسي‌ كه‌ داوطلب‌ ورود به‌ اين‌ فرقه‌ باشد، بايد مراحل‌ دشواري‌ را پشت‌ سر بگذارد و ديگران‌ را خدمت‌ كند، تا شايسته‌ي‌ ورود به‌ فرقه‌ شود. مريد، خدمت‌ خود را نه‌ به‌ مردان‌، بلكه‌ به‌ مدت‌ چهل‌ روز، به‌ چهارپايان‌ آغاز مي‌كند. ظاهراً غرض‌ اين‌ است‌ هر كه‌ بتواند با عشق‌ و علاقه‌مندي‌ چهارپايان‌ را خدمت‌ كند، به‌ نحو اولي‌ مي‌تواند ياران‌ خود را شايسه‌تر بندگي‌ كند. مريد پس‌ از اين‌ كار، به‌ جارو كردن‌ آستان‌ مريدان‌ فقيرتر مي‌پردازد. پس‌ از گذشت‌ چهل‌ روز، شروط‌ ديگري‌ هم‌ هست‌، مانند آبكشي‌ و هيزم‌ كشي‌ و انجام‌ دادن‌ خدمات‌ عمومي‌ ديگر. اين‌ اعمال‌ را عِلاج‌ قدرت‌طلبي‌ انسان‌ و رهايي‌ او از تعلُّقاتِ قومي‌ و طبقاتي‌ او به‌ شمار مي‌آورند. در پايان‌ اين‌ مراحل‌ مريد را به‌ نشانه‌ي‌ رستن‌ از شهواتِ پَست‌ غسل‌ مي‌دهند. او پيمان‌ مي‌بندد كه‌ از همه‌ي‌ اعمال‌ حرام‌ بپرهيزد و پس‌ از آن‌ اجازه‌ مي‌گيرد تا خرقه‌ي‌ اهل‌ طريقت‌ را به‌ تن‌ كند. 

معتقدات‌ و فلسفه‌ي‌ مولانا
مولانا به‌ عنوان‌ يك‌ فيلسوف‌ ديني‌ چند درجه‌ از متفكراني‌ كه‌ در تاريخ‌ تفكر اسلامي‌ به‌ حكما شهرت‌ يافته‌اند بلندتر است‌. او نه‌ رساله‌ي‌ منظمي‌ در فلسفه‌ و كلام‌ تدوين‌ كرده‌ و نه‌ در تأسيس‌ فلسفه‌ي‌ نظري‌ يا مابعدالطبيعه‌ي‌ عرفاني‌ كوشش‌ پايداري‌ كرده‌ است‌. او را نمي‌توان‌ در سلك‌ فيلسوفاني‌ چون‌ فارابي‌، ابن‌سينا، ابن‌ رشد يا حتي‌ غزالي‌ قرار داد. او اصولاً به‌ اين‌ بزرگان‌ كاري‌ ندارد، به‌ استثنايِ غزالي‌ كه‌ به‌ سعي‌ خود يادگاري‌ جاودان‌ برجاي‌ نهاده‌ و ميان‌ كلام‌ رسمي‌ و عرفان‌ پلي‌ بسته‌ است‌. مولانا وارث‌ اخلاق‌ يكتاپرستي‌ انبياء بني‌اسراييل‌ است‌، اخلاقي‌ كه‌ در دين‌ اسلام‌ به‌ اعتلاء خود رسيد؛ اما ميراثي‌ كه‌ از اين‌ باب‌ در عصر مولانا به‌ او رسيد، با انديشه‌هاي‌ يوناني‌ آميخته‌ شده‌ بود. با اين‌ همه‌، او همه‌ي‌ ميراثهاي‌ معنوي‌ خود را عمق‌ و غنا بخشيد. او به‌ هيچ‌ مكتب‌ و فرقه‌اي‌ وابسته‌ نيست‌. هرچه‌ را درست‌ تشخيص‌ داده‌ برگزيده‌ و هرچه‌ را نادرست‌ ديده‌، حتي‌ اگر اصلي‌ جازم‌ و عقيده‌اي‌ رسمي‌ و مورد احترام‌ زمانه‌ بوده‌، كنار گذاشته‌ است‌. اگر مثنوي‌ او با شكيبايي‌ خوانده‌ شود، آشكار خواهد شد كه‌ او متفكر التقاطي‌ متوسط‌ الحالي‌ نيست‌، بلكه‌ مردي‌ است‌ كه‌ از ماهيّت‌ هستي‌ بينشي‌ بس‌ دقيق‌ دارد. او نسبت‌ به‌ وحدت‌ اساسيِ معني‌ و صورت‌ از ادراك‌ عميق‌ برخوردار است‌. براي‌ مردي‌ چون‌ او، همه‌ي‌ نهاده‌ها و برابر نهاده‌ها به‌ با هم‌ نهاده‌اي‌ برتر استعلاء مي‌يابد و همه‌ي‌ تعارضها در حركت‌ پايدار حيات‌ محو و ناپديد مي‌شود. او جدلي‌ مسلكان‌ محض‌ را به‌ ديده‌ي‌ تحقير مي‌نگرد، اما براي‌ دفاع‌ از پاره‌اي‌ نظريه‌ها، از كاربرد جدل‌ روي‌ برنتافته‌ است‌. هم‌ در فلسفه‌ و هم‌ در دين‌، آزادمرد است‌. اما آزادي‌ او يك‌ جنبه‌ي‌ اساسي‌ و آگاهانه‌ دارد كه‌ هرگز انحراف‌ نمي‌يابد و همواره‌ پس‌ از اين‌ سوي‌ و آن‌ سوي‌ رفتن‌ و اين‌ در و آن‌ در زدن‌، هم‌ به‌ خود بازمي‌آيد. در باب‌ نابغه‌اي‌ چون‌ او هيچ‌ گاه‌ حق‌ مطلب‌ را نمي‌توان‌ تماماً ادا كرد. بهترين‌ عادت‌ مولاناست‌ كه‌ نخست‌ برهانهاي‌ منطقي‌ و فلسفي‌ مي‌آورد و آن‌ گاه‌ همواره‌ مي‌كوشد تا ذهن‌ خواننده‌ را به‌ كمك‌ تشبيهات‌ و قياسات‌ روشن‌ سازد. اما چون‌ بالاخره‌ عقل‌ درمانده‌ را در تصوّر مكان‌، محدود و در منطق‌ هوهويه‌ و تناقض‌، مقيّد مي‌بيند، به‌ تجربه‌ي‌ روحاني‌ ماوراء عقلاني‌، روي‌ مي‌آورد و در پرتو آن‌، حقيقت‌ را عين‌ وحدت‌، و تكثر را وجود ظاهري‌ صرف‌ مي‌بيند. به‌ گفته‌ي‌ او، ارواح‌ الهي‌ خود را به‌ سان‌ امواج‌ دريايي‌ احساس‌ مي‌كنند كه‌ باعث‌ تموّج‌ آنها باد است‌. او يك‌ تجربه‌ي‌ روحاني‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌ در آن‌، روح‌ از بند زمان‌ و مكان‌ مي‌گسلد و به‌ ساحتي‌ از وجود مي‌رسد كه‌ در آنجا همه‌ي‌ اختلافهاي‌ عقيدتي‌ و تمامي‌ دشواريهايي‌ كه‌ از فكر سبب‌ انديش‌ بشر ناشي‌ شده‌ و نيز كوششهايي‌ كه‌ او براي‌ حل‌ اين‌ دشواريها به‌ كار مي‌بندد، از ميان‌ برمي‌خيزد. همان‌ گونه‌ كه‌ حقيقت‌ لامكاني‌ هست‌ كه‌ به‌ صورت‌ مكانهاي‌ بعددار و تقسيم‌پذير تجلّي‌ مي‌كند و در نتيجه‌ توهّم‌ اشياء و حوادث‌ مجزا از هم‌ را پديد مي‌آورد، روح‌ بي‌زماني‌ هم‌ هست‌ كه‌ به‌ صورت‌ مقولات‌ زمان‌ متوالي‌ جلوه‌ مي‌كند و به‌ اين‌ ترتيب‌ توهّم‌ تقسيم‌ زمان‌ به‌ گذشته‌ و حال‌ و آينده‌ را موجب‌ مي‌شود. روح‌ آدمي‌ را ياراي‌ آن‌ هست‌ كه‌ به‌ اين‌ ساحت‌ بلا بعدِ شعور و حقيقت‌ وارد شود. چنين‌ تجربه‌اي‌ وصول‌ به‌ معرفت‌ در معناي‌ متداول‌ كلمه‌ نيست‌؛ بلكه‌ وصل‌ به‌ مرتبه‌ي‌ حيرت‌ است‌. 

عشق‌ از ديدگاه‌ مولانا
پيش‌ از اين‌ گفته‌ايم‌ كه‌ دو جريان‌ تكامل‌ عقلي‌ و اخلاقي‌ و ديني‌ كه‌ بيش‌ از هزار سال‌ مستقل‌ از هم‌ بودند، در مسيحيت‌ يوناني‌ مآب‌ به‌ يكديگر پيوستند. نخستين‌ گواه‌ آشكار اين‌ پيوند همانا انجيل‌ يوحناست‌ كه‌ مسيح‌ را همان‌ لوگوس‌ پنداشته‌ است‌. ولي‌ پس‌ از اين‌ امتزاج‌، وجوه‌ مشخصه‌ي‌ پيام‌ مسيح‌ از ميان‌ نرفت‌، ولي‌ به‌ صورت‌ كاملاً متفاوتي‌ به‌ بقاي‌ خود ادامه‌ داد. مسيح‌ عشق‌ را با خدا متحد دانسته‌ است‌، حال‌ آنكه‌ فلسفه‌ي‌ يوناني‌ عقل‌ را اساس‌ حقيقت‌ قرار داده‌ است‌. اسلام‌ كه‌ هم‌ وارث‌ فكري‌ پيامبران‌ بني‌ اسراييل‌ و هم‌ متأثر از تفكر يوناني‌ (21) است‌، عناصري‌ را كه‌ مي‌خواسته‌ در آيين‌ عقيدتي‌ خود پذيرفته‌ و عناصر ديگري‌ را كه‌ با مباني‌ اعتقادي‌ خود ناسازگار يافته‌، طرد كرده‌ است‌. اسلام‌ در تركيب‌ سه‌ عنصر عقل‌، عشق‌ و قانون‌ ] شريعت‌ [ اهتمام‌ ورزيده‌ و اتحادي‌ از دو جنبه‌ي‌ فراتر ] عالم‌ برتر [ و فروتر ] دنياي‌ دون‌ [ به‌ بار آورده‌ است‌؛ بدين‌ معني‌ كه‌ جنبه‌هاي‌ فروتر را يكباره‌ ناديده‌ نمي‌گيرد و نفي‌ نمي‌كند، بلكه‌ همين‌ جنبه‌ها را فرا مي‌برد و به‌ جنبه‌هاي‌ عالي‌تر مبدّل‌ مي‌سازد. اين‌ سخن‌ به‌ معني‌ تسليم‌ شدن‌ به‌ مشيّت‌ خداوند است‌ ولي‌ حاكي‌ از داشتن‌ وضع‌ انفعالي‌ و سلب‌ اختيار از خود نيست‌، بلكه‌ كوششي‌ مستمرّ و ارادي‌ در سازگار كردن‌ نفس‌ با حقايق‌ جاودانه‌اي‌ است‌ كه‌ خداوند به‌ منزله‌ي‌ كانون‌ اصلي‌ آن‌ حقايق‌ است‌. هرچه‌ را كه‌ اسلام‌ به‌ عنوان‌ ميراث‌ خود پذيرفته‌ در جريان‌ تركيب‌ و همگون‌سازي‌، آنها را دگرگون‌ كرده‌ و سرانجام‌ حاصلي‌ به‌ بار آورده‌ كه‌ كيفيتي‌ متفاوت‌ دارد. در سوره‌ي‌ فاتحة‌الكتاب‌ قرآن‌ كريم‌، ما خدا را نه‌ به‌ سان‌ تفكر خويش‌انديش‌ ارسطويي‌ و نه‌ رأس‌ هرم‌ عالم‌ مثل‌ افلاطوني‌، بلكه‌ اراده‌اي‌ آگاه‌ و آفريدگاري‌ جاودان‌ مي‌يابيم‌. صفات‌ اصلي‌ خداوند در اين‌ سوره‌ عبارتند از: 1. ربّ العالمين‌ (پروردگار همه‌ي‌ موجودات‌ و ساحات‌)؛ 2. رحمان‌ و رحيم‌ (آفريننده‌ي‌ عشق‌ و بخشاينده‌ي‌ آن‌)؛ 3. مالك‌ يوم‌ الدّين‌ (خداوند روز داوري‌). اينجا مي‌بينيم‌ كه‌ عشق‌ بر قانون‌ و عدالت‌ مقدّم‌ است‌ و از اين‌ روي‌، عنصر اساسي‌تر ذات‌ خداوندي‌ است‌ كه‌ غايي‌ترين‌ حقيقت‌ است‌. منتقدان‌ غربي‌ اسلام‌ بيشتر عادت‌ كرده‌اند كه‌ اسلام‌ اصيل‌ را فرمانبرداري‌ بي‌چون‌ و چرا از اوامر ابلاغ‌ شده‌ي‌ خداوند بدانند تا عشق‌ نسبت‌ به‌ او. آنها از ياد مي‌برند كه‌ فرمانبرداري‌ از خدا اطاعت‌ از وجودي‌ است‌ كه‌ در سرشت‌ خويش‌ عاشق‌ است‌؛ چرا كه‌ او رحمان‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ مي‌آفريند، او رب‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ حفظ‌ و حراست‌ مي‌كند. او رحيم‌ است‌ و از روي‌ عشق‌ مي‌بخشايد. اسلام‌ را با مفهوم‌ عشق‌ بيگانه‌ دانستن‌ و گفتن‌ اينكه‌ عشق‌ از فلسفه‌هاي‌ صوفيانه‌ و توسط‌ متألهان‌ عارف‌ از مسيحيت‌ اقتباس‌ شده‌، واژگونه‌ نشان‌ دادن‌ اسلام‌ است‌. واقع‌ امر اين‌ است‌ كه‌ كاري‌ كه‌ عرفا و انديشمنداني‌ چون‌ مولانا كرده‌اند، نماياندن‌ معناي‌ عشق‌ و اساس‌ قرار دادن‌ آن‌، نه‌ تنها در حيات‌ ديني‌ و اخلاقي‌، بلكه‌ همچنين‌ در نقش‌ كيهاني‌ آن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ ميل‌ فطري‌ خلّاق‌، مصلح‌ و كمال‌جو در تمامي‌ مخلوقات‌ و مراتب‌ وجود است‌. در قرآن‌ آمده‌ است‌ كه‌ «خداوند رحمت‌ را بر خود واجب‌ كرده‌ است‌»، (22) «و رحمت‌ او سراسر جهان‌ را دربرمي‌گيرد». (23) در آيت‌ ديگري‌ وسعت‌ بهشت‌ به‌ پهناي‌ زمين‌ و آسمان‌ - و در واقع‌ سراسر عالم‌ - ذكر شده‌ است‌. (24) نامسلماني‌ از پيامبر(ص‌) پرسيد: اگر عالم‌ سر به‌ سر بهشت‌ است‌، پس‌ دوزخ‌ كجاست‌؟ پيامبر (ص‌) پرسيد: روز كه‌ مي‌آيد شب‌ كجا مي‌رود؟ مقصود ايشان‌ اين‌ بود كه‌ آن‌ گاه‌ كه‌ عشق‌ خداوند آشكار مي‌شود، چنان‌ باشد كه‌ سراسر عالم‌ وجود را دربرمي‌گيرد.
معني‌ كيهاني‌ عشق‌ مي‌بايست‌ از تعاليم‌ قرآني‌ سرچشمه‌ مي‌گرفت‌، اما اين‌ كار مستلزم‌ آشنايي‌ با ساير معتقدات‌ اسلامي‌ بود تا به‌ كمك‌ آنها انديشه‌ي‌ دقيق‌ اسلامي‌ به‌ دست‌ آيد. تا جايي‌ كه‌ به‌ نظريّه‌ها و تأملات‌ مربوط‌ است‌، در انديشه‌هاي‌ مولانا مفاهيم‌ مشخص‌ مربوط‌ به‌ پيش‌ از اسلام‌ را مي‌توان‌ بازشناخت‌. در اين‌ باب‌ قسمتي‌ از كتاب‌ مابعدالطبيعه‌ي‌ رومي‌ نوشته‌ي‌ خليفه‌ عبدالحكيم‌، عيناً نقل‌ مي‌شود: (25) 

«منشأ قسمتي‌ از حجّتها و آراي‌ مولوي‌ را تا آنجا كه‌ به‌ نظريه‌هايي‌ درباره‌ي‌ عشق‌ مربوط‌ مي‌شود مي‌توان‌ در آثار افلاطون‌ يافت‌. افلاطون‌ با اعتقاد به‌ واقعيت‌ فوق‌ حسّ و به‌ «إروس‌» ] عشق‌ = [Eros به‌ منزله‌ي‌ نيرويي‌ كيهاني‌، تأثيري‌ قاطع‌ در عرفان‌ اسلامي‌ و مسيحي‌ نهاده‌ است‌. عشق‌ مولوي‌ از اين‌ جهت‌ كه‌ تجربه‌ است‌ حاصل‌ هيچ‌ نظريه‌اي‌ نيست‌، و از اين‌ نظر كه‌ امري‌ است‌ به‌ غايت‌ شخصي‌ نمي‌توان‌ آن‌ را به‌ نقد درآورد. با اين‌ حال‌ پيوندهاي‌ تاريخي‌ مفاهيمي‌ را كه‌ مولوي‌ براي‌ بحث‌ فلسفي‌ درباره‌ي‌ عشق‌ به‌ كار مي‌برد بايد شناخت‌. محتواي‌ ] دو محاضره‌ي‌ افلاطون‌ [ فدروس‌ و سومپوسيون‌ (= ضيافت‌) كه‌ اكثر نظريه‌هاي‌ عشق‌ را كه‌ فكر بشر ساخته‌ است‌ در بردارد بر متفكران‌ اسلامي‌ ناشناخته‌ نبوده‌ است‌. رسالة‌العشق‌ ابن‌سينا اساساً تكرار مكالمات‌ رساله‌ي‌ ضيافت‌ است‌. عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ نيرويي‌ كيهاني‌ و تأثير شامل‌ آن‌ بر طبيعت‌، عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ حركتي‌ به‌ سوي‌ زيبايي‌ كه‌ با خير و حقيقت‌ يكي‌ دانسته‌ شده‌ و مظهر كمال‌ و مثال‌ اعلاست‌؛ و عشق‌ به‌ منزله‌ي‌ ميل‌ ذاتي‌ فرد به‌ جاودانگي‌. القصه‌، تمام‌ طرح‌ اجمالي‌ نظريه‌ي‌ حيات‌ ابن‌سينا تكرار محض‌ نظريه‌ي‌ افلاطون‌ است‌ درباره‌ي‌ عشق‌. فراگرد جذب‌، رشد، و توليد مثل‌، همه‌ تجلّيات‌ گوناگون‌ عشقند. همه‌ي‌ اشياء به‌ سوي‌ جمال‌ ابدي‌ در حركت‌اندو ارزش‌ هر شيئي‌ متناسب‌ با تحقّق‌ آن‌ جمال‌ در وجود شي‌ء است‌.» (26)
نيوتن‌ حركت‌ اجرام‌ فلكي‌ را براساس‌ نيروي‌ جاذبه‌ي‌ طبيعي‌ تفسير مي‌كرد. كانت‌ در موضوع‌ پيدايش‌ اجرام‌ فلكي‌ از غبارهاي‌ كيهاني‌، جانب‌ فرضيه‌ي‌ سحابي‌ را گرفته‌ بود. هگل‌ سير پيش‌ رونده‌ي‌ طبيعت‌ و ذهن‌ را با استمداد از شكفتن‌ ديالكتيكيِ مطلق‌ جاودان‌ در زمان‌ تعبير مي‌نمود. داروين‌ بنيان‌ اين‌ فرضيه‌ي‌ زيست‌شناسانه‌ را نهاد كه‌ پيدايش‌ انواع‌ برتر به‌ سبب‌ ميل‌ كور مبارزه‌ در راه‌ بقا و سازگاري‌ با محيط‌ است‌. اما مفهوم‌ تكامل‌ مولانا همه‌ي‌ اين‌ نظريه‌هاي‌ جزئي‌ و فرعي‌ را شامل‌ مي‌شود، و آنها را به‌ سوي‌ تركيبي‌ فراگيرتر مي‌كشاند. وي‌ مانند هگل‌ به‌ مطلق‌ جاودان‌ عقيده‌ دارد. اما به‌ عوض‌ توسّل‌ به‌ ديالكتيكِ نهاده‌، برابر نهاده‌ و با هم‌ نهاده‌، براي‌ بيان‌ حركت‌ حاكم‌ بر سراسر حيات‌ و تاريخ‌، دست‌ در دامان‌ عشق‌ كيهاني‌ مي‌زند. مولانا به‌ ميل‌ جذب‌ اجزا و توده‌هاي‌ ماده‌ به‌ يكديگر معرفت‌ باطني‌ دارد، اما اين‌ ميل‌ را به‌ حركت‌ مكانيكي‌ تعبير نمي‌كند، بلكه‌ عشق‌ را چون‌ سائقي‌ فطري‌ و آفريننده‌ي‌ قربها و وصلها مي‌داند: 

جمله‌ اجزاي‌ جهان‌ زان‌ حكم‌ پيش‌ جفتْ جفت‌ و عاشقانِ جفت‌ خويش‌
هست‌ هر جزوي‌ ز عالم‌ جفت‌ خواه‌ راست‌ همچون‌ كهربا و برگ‌ كاه‌
آسمان‌ مردوزمين‌ زن‌ درخرد هرچه‌ آن‌ انداخت‌ اين‌ مي‌پرورد.
برج‌ آتش‌ گرمي‌ خورشيد از او همچو تابه‌ي‌ سرخ‌ زآتش‌ پشت‌ و رو
هست‌ سرگردان‌ فلك‌ اندر زمن‌ همچو مردان‌ گرد مكسب‌ بهر زن‌
پس‌ زمين‌ و چرخ‌ را دان‌ هوشمند چون‌ كه‌ كار هوشمندان‌ مي‌كنند... (27) به‌ نظر مولانا، همان‌ نيرويي‌ كه‌ اجرام‌ فلكي‌ را از سحابها پديد مي‌آورد كه‌ به‌ آفرينش‌ ستاره‌ها و سيّاره‌ها و منظومه‌ها منتهي‌ مي‌گردد، از اين‌ مرحله‌ پيشتر مي‌رود زندگي‌ را موجب‌ مي‌شود، زيرا كه‌ عشق‌ در ذات‌ خود آفريننده‌ است‌. همچنان‌ كه‌ ذرّات‌ اتم‌ به‌ لحاظ‌ جاذبيت‌ خود گرد هم‌ مي‌آيند و مولكولها را مي‌سازند، به‌ همان‌ گونه‌ نيز ملكولها در مرحله‌ي‌ پيشرفته‌تري‌ به‌ شكل‌ ياخته‌هاي‌ زيستي‌ درمي‌آيند و ابتدا به‌ صورت‌ ياخته‌هاي‌ گياهي‌ ظاهر مي‌شوند و بعد به‌ صورت‌ ياخته‌هاي‌ حيواني‌. هگل‌ مي‌گفت‌ كه‌ آفرينش‌ از راه‌ جمع‌ اضداد تحقق‌ مي‌يابد، اما مولانا مي‌گويد اين‌ امور به‌ ظاهر متضاد، از پيش‌، با رشته‌ي‌ عشق‌ به‌ هم‌ پيوسته‌اند. عشق‌ از خدا برخاسته‌ و به‌ سوي‌ او، كه‌ ذاتاً آفريدگار است‌، سير مي‌كند. از اين‌ رو، همان‌ طور كه‌ عشق‌ در سير تعالي‌ آفرينش‌ گام‌ به‌ گام‌ به‌ پيش‌ مي‌رود، صورتهاي‌ تازه‌اي‌ از وجود پديد مي‌آورد. 

پيش‌ از اين‌ گفتيم‌ كه‌ مولانا قائل‌ به‌ وَحَدات‌ روحاني‌ است‌ و هرگاه‌ كه‌ از ذرّات‌ عالم‌ و تجاذب‌ آنها سخن‌ مي‌گويد، به‌ واقع‌ سخن‌ نفوسي‌ را به‌ ميان‌ مي‌آورد كه‌ در كار تحقّق‌ بخشيدن‌ به‌ شعور خويش‌ هستند كه‌ در الوهيّت‌ ريشه‌ دارد. همين‌ ميل‌ به‌ تحقق‌ بخشيدنِ خود است‌ كه‌ نفوس‌ را وامي‌دارد تا همان‌ كنند كه‌ مي‌كنند. نفوس‌ چون‌ از خدايند، پس‌ مقصدشان‌ هم‌ خداست‌. همين‌ سير به‌ سوي‌ مقصد، در هر مرحله‌، كمال‌ تازه‌تري‌ مي‌آفريند. حيات‌ در همه‌ جا هست‌ و اساساً يك‌ كوشش‌ غايت‌ جوي‌ است‌. تبديل‌ ادني‌ به‌ اعلي‌، سپردن‌ راه‌ فنا نيست‌، بلكه‌ طيِ طريق‌ اتحاد است‌. مولانا مي‌گويد، جنبشهاي‌ فلكي‌ جنبشهاي‌ كور مكانيكي‌ نيست‌، بلكه‌ تموّج‌ بحر بي‌پايان‌ عشق‌ است‌. اگر عشق‌ كيهاني‌ نباشد، عالم‌ وجود از حركت‌ بازمي‌ايستد و به‌ محاق‌ نيستي‌ فرو مي‌رود، غيرآلي‌ از مردن‌ و در نامي‌ سر درآوردن‌ امتناع‌ مي‌ورزد و نامي‌ فراتر نمي‌رود و زندگي‌ حيواني‌ نمي‌پذيرد و حيات‌ هم‌ به‌ سوي‌ روح‌ و جان‌ پر نمي‌كشد. نفوس‌ چون‌ دسته‌ي‌ بي‌پاياني‌ از ملخ‌ در خرمن‌ حيات‌ در پروازند. (28) اگر عشق‌ نباشد، حركت‌ هم‌ از ميان‌ خواهد رفت‌. 

مذهب‌ فيلسوفانه‌ عارفي‌ چون‌ مولانا مذهبي‌ جهاني‌ است‌ كه‌ در تنگناي‌ هيچ‌ گونه‌ جزم‌ و تعصّب‌ نمي‌ماند. مذهب‌ او آيين‌ و كيش‌ جماعت‌ خاصّي‌ نيست‌، بلكه‌ چون‌ مذهب‌ همه‌ي‌ گيتي‌ است‌، مذهبي‌ جهاني‌ است‌. مذهب‌ او مذهب‌ ستاره‌هاي‌ تابان‌، جويبارهاي‌ روان‌ و درختان‌ بالان‌ است‌. اعتقادِ او، شهود است‌، و با عمل‌ براساس‌ اين‌ جهان‌بيني‌، به‌ حقيقت‌ واصل‌ شده‌ است‌. دين‌ حقيقي‌ ايمان‌ كوركورانه‌ به‌ مجهول‌ نامفهوم‌ نيست‌، بلكه‌ ايمان‌ به‌ حقيقت‌ هميشه‌ حاضري‌ است‌ كه‌ مؤمن‌ آن‌ را درمي‌يابد و در آن‌ مي‌زيد؛ اكسير حيات‌ است‌ كه‌ با افسونِ عشق‌، داني‌ را به‌ عالي‌ تبديل‌ مي‌كند. مي‌بينيم‌ ناني‌ كه‌ مي‌خوريم‌ چگونه‌ مايه‌ي‌ زندگي‌ و فكر و جان‌ مي‌شود. آيا با ذهن‌ قاصر علمي‌ مي‌توان‌ اين‌ استحاله‌ي‌ شگفت‌ را تبيين‌ كرد؟ (29) در منطق‌ ارسطويي‌، هر چيزي‌ همان‌ كه‌ هست‌ باقي‌ مي‌ماند و در مكتب‌ اصالت‌ مادّي‌ مكانيستي‌ هيچ‌ راهي‌ براي‌ توجيه‌ ميل‌ اجزاء بلا اراده‌ي‌ بي‌هدف‌ به‌ سوي‌ حيات‌ غايت‌جوي‌ نمي‌توان‌ يافت‌. حيات‌ نيروي‌ همگون‌ساز بي‌پاياني‌ دارد؛ هيچ‌ پديده‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتواند جاودانه‌ از تأثير اين‌ نيرو مصون‌ بماند. همچنان‌ كه‌ آتش‌ حتي‌ در كثافات‌ و فضولات‌ درمي‌گيرد و آنها را به‌ شعله‌هاي‌ ناب‌ بدل‌ مي‌كند، همين‌ طور آنچه‌ در عرصه‌ي‌ زندگي‌ رُخ‌ مي‌دهد، مي‌تواند به‌ نور و زندگي‌ تبديل‌ شود. 

به‌ سخن‌ مولانا عالم‌ سراسر اقليم‌ عشق‌ است‌. قانون‌ و عقل‌ در مرتبه‌ي‌ قياس‌ با عشق‌ پديده‌هاي‌ ثانوي‌اند. عشق‌ است‌ كه‌ مي‌آفريند تا خود را كمال‌ بخشد، و عقل‌ از پس‌ او گام‌ برمي‌دارد تا راه‌ رفته‌ي‌ او را بيازمايد، و قانونها و مشابهتهايي‌ بيابد تا رشته‌ي‌ وحدت‌ را درون‌ مظاهر متكثِّر حيات‌ دنبال‌ كند. زبان‌ از روي‌ قاعده‌هاي‌ دستوري‌ از پيش‌ پرداخته‌، ساخته‌ نمي‌شود و گل‌ از روي‌ طرحي‌ آگاهانه‌ يا بر طبق‌ قواعد گياه‌شناسي‌ يا زيباشناسي‌ نمي‌شكفد. تفكر عقلاني‌ مؤخّر بر خلقت‌ است‌، نه‌ مقدم‌ بر آن‌. توجيه‌ عقلاني‌، پديده‌اي‌ ثانوي‌ است‌ و به‌ ذات‌ خويش‌ قوّه‌ي‌ خلّاقي‌ نيست‌. به‌ گفته‌ي‌ هگل‌ فلسفه‌ هميشه‌ دير از راه‌ مي‌رسد و آن‌ گاه‌ هم‌ كه‌ مي‌رسد، تنها با توجه‌ به‌ گذشته‌ درباره‌ي‌ آنچه‌ كه‌ سيرِ تاريخ‌ از پيش‌ آن‌ را ساخته‌ و پرداخته‌ است‌، به‌ تأمّل‌ مي‌پردازد. عشق‌ كيهاني‌، فراتر از همه‌ي‌ آيينها و كيشها و فلسفه‌هاست‌. هرگز نمي‌توان‌ مذهب‌ عشق‌ را با آراء جازم‌ و انعطاف‌ناپذير و فلسفه‌هاي‌ نظري‌ كاملاً يكي‌ دانست‌. (30) مولانا مي‌گويد، ميان‌ عشق‌ كلي‌ و عقل‌ كُلّي‌ هيچ‌ تعارضي‌ نيست‌، اما وقتي‌ كه‌ عقل‌ بشري‌ ميدان‌ ديد خود را تنگ‌ مي‌كند، آن‌ گاه‌ جزء را به‌ جاي‌ كل‌ مي‌گيرد و بدين‌ ترتيب‌ به‌ وادي‌ خطا مي‌لغزد و پديده‌هاي‌ جزئي‌ را با كلّ حقيقت‌ يكي‌ مي‌پندارد. عقل‌ بشري‌ از عقل‌ كلّي‌ به‌ دور مانده‌ و در مرتبه‌ي‌ زيستي‌ و سودانديشي‌ توقف‌ كرده‌ است‌. زبان‌ هم‌ كه‌ جامه‌ي‌ ظاهري‌ عقل‌ است‌، هيچ‌ واژه‌اي‌ براي‌ توصيف‌ شهودِ عشقِ كيهاني‌ ندارد. شعور انساني‌ عموماً در سطح‌ زيستي‌ توقف‌ مي‌كند و ادراكها، تأثرات‌ و دلالات‌ آن‌ هم‌ مستقيم‌ يا غيرمستقيم‌ محدود در دايره‌ي‌ نيازهاي‌ زيستي‌ است‌. مولانا اين‌ ابزار زيستي‌ را «خرد» مي‌نامد و براي‌ آنكه‌ آن‌ را از «عقل‌ كلي‌»، كه‌ هميشه‌ با شهود حيات‌ همراه‌ است‌ متمايز كند، با عنوان‌ «عقل‌ جزوي‌» از آن‌ ياد مي‌كند. (31) عقل‌ جزئي‌ كه‌ فخركنان‌ خود را عقل‌ علمي‌ و قادر به‌ تبيين‌ كل‌ واقعيت‌ و حلّ معماي‌ عالم‌ مي‌داند، وقتي‌ با شهود حيات‌ و عشق‌ روبه‌ رو مي‌شود، فرو مي‌ماند و به‌ جاي‌ آنكه‌ بي‌كفايتي‌ خود را بپذيرد، از راه‌ جهل‌ به‌ انكار حقيقتي‌ كه‌ از عهده‌ي‌ فهم‌ آن‌ برنمي‌آيد، برمي‌خيزد. (32) 

تأثيرات‌ عميق‌ مولانا كه‌ از قرنها پيش‌ تا عصر حاضر ادامه‌ يافته‌، شاگردي‌ ژرف‌ انديش‌ و شاعري‌ نابغه‌ چون‌ اقبال‌ ] لاهوري‌ [ را به‌ بار آورده‌ است‌. دلايل‌ تأثيرهاي‌ مولانا را مي‌توان‌ به‌ كوتاهي‌ چنين‌ برشمرد. وي‌، به‌ سان‌ پيامبران‌ و قدسيان‌ بزرگ‌، هرگز ايمان‌ مذهبي‌ را با واسطه‌ نپذيرفته‌ است‌. دين‌ از نظر او تجربه‌اي‌ شخصي‌ و مقنع‌تر از برهان‌ منطقي‌ و ادراك‌ حسي‌ است‌. اما اگر تجربه‌ي‌ ديني‌ همچنان‌ در حال‌ ذهني‌ خود باقي‌ بماند نه‌ قابل‌ انتقال‌ تواند بود و نه‌ قابل‌ واگفتن‌ به‌ كسان‌ ديگري‌ كه‌ آن‌ تجربه‌ را نداشته‌اند. مولانا از نارسايي‌ كلام‌ بشري‌ در انتقال‌ اين‌ تجربه‌ نالان‌ است‌. به‌ محدوديتهاي‌ تجربه‌ي‌ حسي‌ و استقراء و قياس‌ منطقي‌ اشاره‌ مي‌كند و از عقل‌ جزئي‌ كه‌ به‌ واقعيت‌ جزئي‌ خو كرده‌ است‌، سخن‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد. (33) اما به‌ موازات‌ تجربه‌ي‌ عرفاني‌ همه‌ فراگير و وراء حسّ و عقل‌ او كه‌ در آن‌ همه‌ي‌ نفوس‌ مي‌زيند و مي‌جنبند و وجود دارند، او خود را چون‌ يك‌ منطقي‌ دقيق‌ و فيلسوفي‌ كارآزموده‌ به‌ ما عرضه‌ مي‌كند. 

حال‌ اگر شما شور تغزّلي‌ و نبوغ‌ شاعرانه‌ي‌ او را بر اين‌ تواناييهاي‌ برجسته‌ بيفزاييد، آن‌ گاه‌ برتر از همه‌ي‌ عارفان‌، فيلسوفان‌ و شاعران‌ خواهد بود. مي‌توان‌ در او استنباطهاي‌ كانت‌ را يافت‌ كه‌ در اثبات‌ عَرَضّيت‌ يا ذهنيّت‌ زمان‌، مكان‌ و عليّت‌ گامهاي‌ بلندي‌ برداشت‌؛ يا استنباطهاي‌ برگسون‌ را در نقّاديِ عقل‌ و نيز فهم‌ او از شور زيستن‌ و تطوّر خلّاق‌ ديد؛ يا فراجوييهاي‌ نيچه‌ را در اين‌ اعتقاد كه‌ در مسير پيشرفت‌ به‌ سوي‌ ابعاد تازه‌اي‌ از وجود، بايد مرد برتر جايگزين‌ بشر كنوني‌ شود. مولانا پيرو برترين‌ نظام‌ اصالت‌ معني‌ و اصالت‌ روح‌ است‌. او اساساً انديشمندي‌ تكاملُي‌ است‌ كه‌ وجود را، در معنايِ پويا نه‌ ايستاي‌ آن‌، در نظر مي‌گرفت‌. تمايل‌ ناخودآگاه‌ به‌ استعلاء و وصول‌ به‌ مراتب‌ اعلي‌، فطري‌ همه‌ي‌ موجودات‌ است‌. اشياء غيرآلي‌ همواره‌ آماده‌اند تا به‌ مرتبه‌ي‌ آلي‌ برسند. در هر موجودي‌ كمال‌ جويي‌اي‌ از درون‌ و كششي‌ از بالا هست‌. (34) گفته‌اند كه‌ ميل‌ مادّه‌ به‌ سكون‌ كه‌ پايه‌ي‌ فيزيك‌، نجوم‌ نيوتوني‌ است‌، خيالي‌ بيش‌ نيست‌؛ آنچه‌ هست‌ حركت‌ بي‌پايان‌ و بي‌قراريي‌ است‌ كه‌ ذيمقراطيس‌ (دموكريتوس‌) و نيز فيزيكدانان‌ قرن‌ سيزدهم‌ / نوزدهم‌ آن‌ را «ذَرات‌» خوانده‌اند و مولانا آن‌ را نُفوس‌ ناميده‌ است‌. او حقيقت‌ عالم‌ و عظمت‌ حيات‌، به‌ ويژه‌ مرتبت‌ حياتِ انساني‌ را كه‌ به‌ شعور خويش‌ به‌ معرفت‌ مبدأ و مقصد الهي‌ خود دست‌ يافته‌، از نو بنا نهاده‌ است‌. هر سيري‌ از خدا و به‌ سوي‌ خداست‌. كار عظيم‌ مولوي‌ رهانيدن‌ عرفان‌ از چنگ‌ طوع‌ و تسليم‌ و خردگريزي‌ است‌. او با تمام‌ نبوغ‌ و توان‌ خويش‌ اختيار را، كه‌ به‌ آدمي‌ ارزاني‌ شده‌ تا خود را آزادانه‌ با اراده‌ي‌ كيهاني‌ يكي‌ كند، اساس‌ و مبنا قرار داده‌ است‌. او عشق‌ خلاق‌ را جوهر همه‌ي‌ اديان‌ شمرده‌ است‌. از تواناييهاي‌ بي‌پايان‌ حيات‌ سخن‌ مي‌گويد، چرا كه‌ همه‌ي‌ نفوس‌ در نفس‌ كُلّي‌ ريشه‌ دارند و براي‌ وصول‌ به‌ اين‌ وادي‌ بي‌منتها بي‌قرارند و گرفتار غم‌ غربت‌اند. (35)
آيينها و فلسفه‌هاي‌ بسياري‌ حيات‌ را جز وهم‌ و خيال‌ نپنداشته‌اند، اما مولانا اظهار مي‌كند كه‌ حيات‌ در همه‌ي‌ مراتب‌ حقيقتي‌ سرمدي‌ است‌. به‌ نظر او، آنچه‌ وهم‌ و خيال‌ است‌، مرگ‌ است‌ نه‌ زندگي‌. غايت‌ زندگي‌، زندگي‌ بيشتر، بهتر و عالي‌تر است‌. نيچه‌ از تمام‌ آيينهايي‌ كه‌ به‌ زندگي‌ «نه‌» گفته‌اند، به‌ شدت‌ انتقاد كرده‌ و گفته‌ است‌ كه‌ تنها دوگونه‌ آيين‌ هست‌: آنكه‌ به‌ زندگي‌ «آري‌» مي‌گويد و آنكه‌ به‌ زندگي‌ «نه‌» مي‌گويد. مذهب‌ مولانا مذهبي‌ است‌ كه‌ سراسر زندگي‌ را دربرمي‌گيرد. با اينكه‌ از بزرگ‌ترين‌ عرفاي‌ همه‌ي‌ اعصار است‌، اما انكارِ نفس‌ يا خويشتن‌ - آزاري‌ جايي‌ در عرفان‌ او ندارد. در يكي‌ از اشعارش‌ از روحهاي‌ بزرگ‌ چون‌ صيّادان‌ چيره‌ دست‌ زندگي‌ ياد مي‌كند كه‌ مي‌كوشند معنويت‌ فرشتگان‌، پيامبران‌، اوليا و حتي‌ روح‌ كيهاني‌ را شكار كنند، تا از اين‌ راه‌ به‌ غناي‌ ابدي‌ نفس‌ و خلود آن‌ دست‌ يابند و قواي‌ بي‌پايان‌ آن‌ را فعليّت‌ ببخشند. او شما را فرامي‌خواند تا از ترس‌ تردامني‌ جامه‌ فراهم‌ نچينيد، بلكه‌ جامه‌ي‌ خود را هزاران‌ بار در درياي‌ زندگي‌ فرو بريد. پيكار براي‌ غلبه‌ي‌ روحي‌، نه‌ گريز از چالشهاي‌ زندگي‌، راهي‌ است‌ كه‌ او در زندگي‌ تجويز و بدان‌ عمل‌ مي‌كند. تنها براي‌ ارواح‌ خوابيده‌ است‌ كه‌ زندگي‌ رؤيايي‌ تهي‌ از معني‌ جلوه‌ مي‌كند. كيشهاي‌ وهم‌ آلود و خيالي‌، دست‌ آفريد خواب‌دوستان‌ و شب‌پرستان‌ است‌. مولانا درباره‌ي‌ حيات‌ بي‌انتها و بي‌قراري‌ آن‌ مي‌گويد: «نفوس‌ انساني‌ عالمي‌ را پس‌ از عالمي‌ در بوته‌ي‌ تجربه‌ گذاشته‌اند. كداميك‌ از اين‌ عوالم‌ ماهيت‌ نفس‌ شما را منعكس‌ مي‌سازد؟ آيا عرش‌ بر فراز افلاك‌ هفت‌گانه‌ نيست‌ و آيا طيرانِ ما به‌ آن‌ سويِ عرش‌ نيست‌؟ نه‌ افلاك‌ و نه‌ عرش‌ غايتِ ما تواند بود؛ ما بايد به‌ سوي‌ گلزار اتّحاد با الوهيّت‌ پرواز كنيم‌.» (36) 

به‌ نظر مولانا، زندگي‌ كيميايي‌ است‌ كه‌ پيوسته‌ درگير تبدّل‌ و استحاله‌ است‌. مي‌توانيم‌ به‌ پيش‌ روي‌ خود زمين‌، آب‌، نور، و هوا ببينيم‌ كه‌ به‌ زندگي‌ گياهي‌ تبديل‌ مي‌شوند. زندگي‌ گياهي‌ به‌ زندگي‌ حيواني‌ مبدّل‌ مي‌شود و آن‌ هم‌ انديشه‌ي‌ متعالي‌ مي‌شود. پس‌ چرا انديشه‌ نتواند به‌ روح‌ الهي‌ مبدّل‌ شود؟
گرهمي‌ خواهي‌ كه‌ بفروزي‌ چو روز هستي‌ همچون‌ شب‌ خود را بسوز
هستيت‌ در هست‌ آن‌ هستي‌ نواز همچو مس‌ در كيميا اندر گداز
راهي‌ كه‌ در اين‌ بررسي‌ كوتاه‌ از جهان‌بيني‌ مولانا پيرامون‌ زندگي‌ در پيش‌ گرفته‌ايم‌، ناگزيرمان‌ مي‌سازد كه‌ سخن‌ خود را با دو شعر از او به‌ پايان‌ ببريم‌. در يكي‌ از آنها، وي‌ خصوصياتِ «مرد خدا» را به‌ دست‌ مي‌دهد و در ديگري‌، سير عارف‌ را درطلب‌ خدا از طريق‌ رموز يا تماثيل‌ مذاهب‌ گوناگون‌ ترسيم‌ مي‌كند و آن‌ را با بيان‌ اينكه‌ وي‌ خدا را در خود مي‌يابد، به‌ پايان‌ مي‌برد. شعر نخست‌:
مرد خدا شاه‌ بود زير دلق‌ مرد خدا گنج‌ بود در خراب‌
مرد خدا نيست‌ ز باد و ز خاك‌ مرد خدا نيست‌ ز نار و ز آب‌
مرد خدا بحر بود بيكران‌ مرد خدا بارد درّ بي‌حساب‌
مرد خدا عالم‌ از حق‌ بود مرد خدا نيست‌ فقيه‌ از كتاب‌
مرد خدا زان‌ سوي‌ كفرست‌ و دين‌ مرد خدا را چه‌ خطا و صواب‌
مولانا در اين‌ شعر از انسان‌ معنوي‌ يا معنويت‌ نوع‌ انسان‌ سخن‌ مي‌گويد. اين‌ انسان‌ در سرشت‌ هر كسي‌ پنهان‌ است‌. غايت‌ زندگي‌ وصول‌ به‌ چنين‌ مرتبه‌اي‌ از كمال‌ است‌. مولانا در شعر ديگري‌ داستان‌ ديوجانس‌ را آورده‌ كه‌ در روشنايي‌ روز و در انبوه‌ مردمي‌ كه‌ به‌ نظر او انسانيّت‌ را قلب‌ كرده‌ بودند، چراغ‌ به‌ دست‌ در بازار شهر آتن‌ به‌ جستجوي‌ انسان‌ مي‌گشته‌ است‌. و آن‌ گاه‌ كه‌ بدو گفتند چنين‌ كسي‌ يافت‌ نمي‌شود، او گفت‌: «آنكه‌ يافت‌ مي‌نشود، آنم‌ آرزوست‌.» (37) 

هوفدينگ‌ (38) از دين‌ تعريفي‌ زيبنده‌ كرده‌ و گفته‌ است‌: دين‌ ايمان‌ به‌ حفظ‌ ارزشهاست‌. در مابعدالطبيعه‌ عرفاني‌ مولانا، روح‌ منشأ و كانون‌ همه‌ي‌ ارزشهاي‌ ذاتي‌ و جاوداني‌ است‌. حقيقتي‌ كه‌ در روح‌ آدمي‌ جلوه‌گر شده‌ ابدي‌ و پايدار است‌. او انسان‌ را فرامي‌خواند كه‌ بر ناپايداري‌ زندگي‌ ظاهري‌ افسوس‌ نخورد، زيرا آنچه‌ حقيقي‌ است‌، هرگز نابود نمي‌شود. اشياء در مكان‌ پيدا مي‌شوند و ناپديد مي‌شوند. صورتها و شكلها مي‌آيند و مي‌روند. جويبارهاي‌ زندگي‌ ظاهري‌ جاري‌ و ناپيدا مي‌شود. بر اين‌ ناپديديها افسوس‌ نبايد خورد، زيرا آن‌ چشمه‌ي‌ جاودان‌ و زوال‌ناپذير، تباهي‌ نمي‌پذيرد و جويبارهاي‌ بيشتري‌ از آن‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد.
بايد يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ ما در اينجا با كيفيات‌ بسيط‌، يا با مطلق‌ متعالي‌ لايتغيّر و بي‌منتها روبه‌رو نيستيم‌، بلكه‌ با چشمه‌ي‌ جوشان‌ زندگي‌ روبه‌روييم‌ كه‌ دم‌ به‌ دم‌ فوران‌ مي‌زند و نفوس‌ به‌ قدر استطاعت‌ از آن‌ سيراب‌ مي‌شوند. مرگ‌، تنها از آنِ مظاهر است‌. مرگ‌، وهم‌ و پندار است‌، نه‌ زندگي‌. مقدّر است‌ كه‌ هر نفسي‌ با شركت‌ در زندگي‌ ابدي‌، بقا مي‌يابد. غايت‌ زندگي‌، نه‌ تنها از راه‌ توليد و تكثير انواع‌ بلكه‌ با تمايل‌ هر نفسي‌ به‌ تطوّر و استعلاء، جاودان‌ و غني‌ ساختن‌ خود است‌. حركت‌ زندگي‌ بر اثر يك‌ رشته‌ نفي‌ و اثباتهاست‌. تحقّق‌ نفس‌ بدون‌ انكار نفس‌ محال‌ است‌. هر مرحله‌اي‌ كه‌ نفس‌ بدان‌ واصل‌ مي‌شود، ناچار بايد نفي‌ و استعلاء بيابد، تا از بستر مرگ‌ نفوس‌ مرده‌، نفوس‌ تازه‌تري‌ برخيزند. مولانا مي‌گويد از همان‌ آغاز حيات‌ نردباني‌ فراروي‌ شما نهاده‌ كه‌ از پله‌هاي‌ آن‌ يك‌ به‌ يك‌ فرارويم‌. پس‌ از اين‌ او فرضيه‌ي‌ بنيادي‌ خود را بارِ ديگر تكرار مي‌كند كه‌ زندگي‌ از غيرآلي‌ به‌ آلي‌ تطوّر يافته‌، از مرحله‌ي‌ نباتي‌ به‌ حيواني‌ گذشته‌، به‌ آستان‌ عقل‌ و معرفت‌ و ايمان‌ رسيده‌، تا آنجا كه‌ جسم‌ او پاره‌اي‌ از عالم‌ خاك‌ است‌ به‌ روح‌ و انديشه‌ تبديل‌ شده‌ و به‌ هيئت‌ كلّ درآمده‌ است‌. با وصف‌ اين‌، پس‌ از آگاهي‌ از بي‌نهايت‌، سفر كشف‌ و شهود از طريقِ بي‌نهايت‌ همچنان‌ ادامه‌ مي‌يابد. تا زماني‌ دراز، اين‌ سفر به‌ سوي‌ خدا بود، اما اكنون‌ سفر در بي‌نهايت‌ خداست‌: سفر از خاك‌ تا افلاك‌، از بشريّت‌ به‌ مَلَكيّت‌ تا آنكه‌ محدود نامحدود را در آغوش‌ گيرد: انسان‌ كه‌ فرزند خداست‌، با پدر خود يگانه‌ شود. (39) كالبدها پير و فرتوت‌ مي‌شوند، اما زندگي‌ جاودانه‌ جوان‌ مي‌ماند. 

در قرآن‌ درباره‌ي‌ خلقت‌ انسان‌ آمده‌ كه‌ كالبد او از گل‌ آفريده‌ شده‌، اما همين‌ كه‌ اين‌ كالبد مادي‌ كمال‌ يافته‌، خداوند از روح‌ خود در آن‌ دميده‌ است‌. مولانا در تقريرات‌ خود كه‌ در كتاب‌ فيه‌مافيه‌ گرد آمده‌ است‌ از قول‌ پيامبر(ص‌) حديثي‌ درباره‌ي‌ خلقت‌ آدم‌ مي‌آورد و مي‌گويد كه‌ گل‌ آدم‌ در چهل‌ روز سرشته‌ شد. (40) در قرآن‌ است‌ كه‌ يوم‌ اللّه‌ دوره‌ي‌ صد هزار ساله‌ است‌. (41) 

اين‌ طرز بيان‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ از آن‌ يك‌ رقم‌ دقيق‌ رياضي‌ اراده‌ شده‌ باشد بلكه‌ از اين‌ تعبير مجازي‌ يا اَدَبي‌، مراد يك‌ زمان‌ طولاني‌ است‌. بنابراين‌ چهل‌ روز خداوند به‌ معناي‌ صدها ميليون‌ سال‌ است‌. مولانا از اين‌ بيان‌ نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ جسم‌ آدمي‌ به‌ امر خدا در يك‌ لحظه‌ي‌ از زمان‌ به‌ عرصه‌ي‌ وجود نيامده‌ است‌، بلكه‌ كالبد او ثمره‌ي‌ سير طولاني‌ تكامل‌ است‌. پس‌ از آنكه‌ كالبد مادّي‌ بشر كامل‌ شد، روح‌ خدا در آدمي‌ ظاهر گشت‌ و جوهر نفس‌ انساني‌ را به‌ خود آورد. با پديد آمدن‌ اين‌ آگاهي‌، نفس‌ انساني‌ دريافت‌ كه‌ خود ثمره‌ي‌ تحوّل‌ و تطوّر نيست‌، بلكه‌ جوهراً مقدم‌ بر آفرينش‌ عالم‌ ظاهر است‌ و در پي‌ اين‌ وقوف‌، جهان‌ با همه‌ي‌ موجودات‌ گوناگونش‌، ديگر نه‌ چون‌ علت‌، بلكه‌ همچون‌ معلول‌ جلوه‌ مي‌كند؛ زيرا كه‌ نفس‌، هستي‌ را در كالبد خود ريخته‌ و آن‌ را با مقولات‌ مكان‌، زمان‌ و عليّت‌ درهم‌ آميخته‌ است‌. مولانا مي‌گويد جسم‌ علت‌ نفس‌ نيست‌، بلكه‌ آفريده‌ي‌ نفس‌ است‌ و به‌ سان‌ ابزاري‌ براي‌ كار در عالم‌ مادّي‌ و پديداري‌ است‌. آنچه‌ را ما كيفيتهاي‌ موجود ماده‌ي‌ مستقلي‌ مي‌دانيم‌، تنها در پيوند با ذهن‌ دريابنده‌، هستي‌ دارد. مولانا در يكي‌ از غزلهايش‌ وصف‌ حال‌ خود را مي‌آورد كه‌ چگونه‌ پس‌ از آنكه‌ به‌ حقيقت‌ نفس‌ خود وقوف‌ يافته‌، به‌ جستجوي‌ خدا برآمده‌ است‌. او از كيشي‌ به‌ كيشي‌ و از عقيدتي‌ به‌ عقيدت‌ ديگري‌ ره‌ مي‌سپارد، و چون‌ خدا را در هيچ‌ معبد و بت‌ و بتخانه‌اي‌ نمي‌يابد، به‌ خويشتن‌ بازمي‌گردد و او را در نهانخانه‌ي‌ دل‌ مي‌بيند. مولانا را هيچ‌ كيش‌ و آييني‌ راضي‌ نمي‌كند، جز آنكه‌ خدا را با دل‌ خويشتن‌ تجربه‌ كند. اين‌ غزل‌ از ناب‌ترين‌ غزلهاي‌ عارفانه‌ي‌ مولاناست‌:
من‌ آن‌ روز بودم‌ كه‌ اسما نبود نشان‌ از وجود مسّما نبود
زما شد مسمّا و اسما پديد در آن‌ روز كانجا من‌ و ما نبود...
به‌ بتخانه‌ رفتم‌ به‌ بتخانه‌ در در او هيچ‌ رنگي‌ هويدا نبود
بعمدا شدم‌ بر سر كوه‌ قاف‌ در آنجاي‌ جز جاي‌ عنقا نبود
به‌ كعبه‌ كشيدم‌ عنان‌طلب‌ در او مقصد پير و برنا نبود
سوي‌ منظر قاب‌ قوسين‌ شدم‌ در آن‌ بارگاه‌ معلّي‌ نبود
نگه‌ كردم‌ اندر دل‌ خويشتن‌ در آنجاش‌ ديدم‌ دگر جا نبود... (42) 

اين‌ است‌ تجربه‌ و بيان‌ حال‌ عرفاي‌ بزرگ‌ اديان‌ روحي‌ كه‌ با هيچ‌ دين‌ رسمي‌ خشنود نمي‌شوند و زندگي‌ روحي‌ خود را بر بنياد تجارب‌ شخصي‌ و اعتقاداتي‌ كه‌ از مكاتب‌ كلامي‌ و فلسفي‌ ريشه‌ نگرفته‌ مي‌گذارند. اين‌ تجربه‌ها ميراث‌ مشترك‌ روحهاي‌ بزرگ‌ و ميدانگاههاي‌ تلاقي‌ اديان‌ بزرگ‌ است‌. آنان‌ به‌ چگونگي‌ تشكُّلِ عقلي‌ اعتقادات‌ و اختلاف‌ رسوم‌ و آداب‌ پرستش‌، كه‌ بيشتر عامل‌ جدايي‌ اديان‌ از هم‌ است‌ تا موجب‌ اتحاد و هماهنگي‌ آنها، هيچ‌ كاري‌ ندارند. مولانا از جمله‌ي‌ مقدسان‌ و عارفان‌ اندك‌ شماري‌ است‌ كه‌ تركيب‌ انديشه‌، اخلاق‌ خلاق‌ و كوشش‌ اجتماعي‌ آنان‌ با تجارب‌ عاطفي‌ و شخصي‌ ضعيف‌ نشده‌ و با وقايع‌ زندگاني‌ روزمره‌ ارتباطي‌ ندارد. روحانيت‌، عقلانيّت‌ و اخلاق‌ كُلّي‌ در وجود او تركيبِ معتدلي‌ يافته‌ است‌. خدا و عالم‌ و آدم‌ در يك‌ بينش‌ جامع‌؛ بينشِ عشقِ خلّاق‌ به‌ هم‌ مي‌رسند. تنيسن‌ در يك‌ بند از شعرِ يادبود خود بينش‌ و طريقه‌ي‌ مولانا را خلاصه‌ مي‌كند:
خدايي‌ كه‌ حيات‌ و عشق‌ او سرمدي‌ است‌
خدايي‌ يكتا، قانوني‌ يكتا و گوهري‌ يكتاست‌
بيرون‌ ز وجود او چيزي‌ نيست‌
و همه‌ي‌ آفريدگان‌ به‌ سويِ او روان‌اند 

جذابيّت‌ مولانا برايِ فلاسفه‌ي‌ ديني‌، معرفت‌ شناسان‌ و علماي‌ مابعدالطبيعي‌ همان‌ اندازه‌ عظيم‌ است‌ كه‌ براي‌ عرفاي‌ همه‌ي‌ اديان‌. فلسفه‌ي‌ معاصر و علم‌ جديد نمي‌تواند مولانا را ناديده‌ بگيرد. نزديك‌ به‌ يك‌ قرن‌ است‌ مفهوم‌ تكامل‌ كه‌ واژگونگر آراي‌ كهن‌ كلامي‌ در باب‌ خلقت‌ بوده‌، بر انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و علمي‌ سايه‌گسترده‌ است‌ و تفكر را به‌ راه‌ نوعي‌ شكاكيّت‌ و لاادريگري‌ برده‌ است‌. مكتبهاي‌ كلامي‌ در همه‌ جا در تقلّاي‌ آنند كه‌ با پذيرفتن‌ اصول‌ كلي‌ تكامل‌ به‌ عنوان‌ واقعيتهاي‌ مسلّم‌، حقايق‌ پايدار و ارزشهاي‌ دين‌ را نجات‌ بخشند و اصول‌ و اعتقادات‌ كهن‌ را از نو ترويج‌ كنند. اما مولانا شش‌ قرن‌ پيش‌ از اين‌، اين‌ وظيفه‌ را به‌ شيوه‌يي‌ انجام‌ داده‌ كه‌ كار او مي‌تواند براي‌ همه‌ي‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواهند دين‌ را با فلسفه‌ و علم‌ آشتي‌ دهند، سرمشق‌ باشد. (43)

پانوشتها
1. البته‌ صفت‌ معنوي‌ بر مولوي‌ برازنده‌تر از هر كسي‌ است‌ ولي‌ معمولاً «معنوي‌» صفت‌ مثنوي‌ است‌ نه‌ صفت‌ خود مولوي‌، يعني‌ مشهور «مثنوي‌ معنوي‌» است‌، چنان‌ كه‌ شاه‌ قاسم‌ انوار (متوفي‌ 835 ه‌.ق‌.) گويد:
جانِ معني‌ قاسم‌ ار خواهي‌ بخوان‌ مثنوي‌ معنوي‌ مولوي‌
و شيخ‌ بهايي‌ گويد:
مثنوي‌ معنوي‌ مولوي‌ هست‌ قرآني‌ به‌ لفظ‌ پهلوي‌
و عكس‌ اين‌ اشتباه‌ را درباره‌ي‌ حافظ‌ كرده‌اند، يعني‌ او را كه‌ خود «لسان‌الغيب‌» لقب‌ يافته‌ برخي‌ از مؤلفّان‌ - از جمله‌ قاضي‌ نوراللّه‌ شوشتري‌ (مجالس‌ المؤمنين‌، ص‌ 802) ديوان‌ او را «لسان‌ الغيب‌» پنداشته‌اند. قاضي‌ نور اللّه‌ گويد «ديوان‌ او لسان‌ الغيب‌ است‌ و صحت‌ ايمان‌ او مبرا از عيب‌...» در مناقب‌ العارفين‌ افلاكي‌ (739/2، چاپ‌ تركيه‌) آرد «... مثنوي‌ معنوي‌ كشّاف‌ اسرار قرآن‌ است‌». مولانا خود اين‌ كتاب‌ را «معنوي‌» خوانده‌ گويد:
گرشدي‌ عطشان‌ بحر معنوي‌ فرجه‌يي‌ كن‌ در جزيره‌ مثنوي‌ (مثنوي‌، دفتر 6، ص‌ 552، علاءالدوله‌).
شيح‌ بهائي‌ و صاحب‌ روضات‌ الجنات‌ (ص‌ 409، تهران‌) او را «الحكيم‌ المعنوي‌ المولوي‌» خوانده‌اند ] ويراستار [ .
2. مثنويّ ما دكان‌ وحدت‌ است‌ غير واحد هرچه‌ بيني‌ آن‌ بت‌ است‌ (مثنوي‌، دفتر 6، ص‌ 588، چاپ‌ علاءالدوله‌).
- مولانا مثنوي‌ را «كان‌ فقر» هم‌ ناميده‌ است‌ (دفتر 6، ص‌ 589):
هر دكاني‌ راست‌ بازار دگر مثنوي‌ دكّان‌ فقر است‌ اي‌ پدر
] ويراستار [
3. علم‌ راه‌ حق‌ و علم‌ منزلش‌ صاحب‌ دل‌ داند آن‌ را با دلش‌
] ويراستار [
4. بسنجيد با ابيات‌ زير از مثنوي‌ (دفتر سوم‌، ص‌ 18-317، علاءالدوله‌):
با دو عالم‌ عشق‌ را بيگانگي‌ است‌ وندر او هفتادودو ديوانگي‌ است‌
غير هفتاد و دو ملت‌ كيش‌ او تخت‌ شاهان‌ تخته‌بندي‌ پيش‌ او
آتشي‌ از عشق‌ در جان‌ برفروز سر به‌ سر ذكر و عبارت‌ را بسوز
و با اين‌ ابيات‌ از ديوان‌ كبير (جزو سوم‌، ص‌ 199، چاپ‌ فروزانفر، دانشگاه‌ تهران‌، 1349، ه‌.ش‌.):
من‌ از اقليم‌ بالايم‌، سرِ عالم‌ نمي‌دارم‌ نه‌ از آبم‌ نه‌ از خاكم‌، سرِ عالم‌ نمي‌دارم‌
اگر بالاست‌ پر اختر وگر درياست‌ پرگوهر وگر صحراست‌ پر عبهر، سر آن‌ هم‌ نمي‌دارم‌...
جز اين‌ منهاجِ. روز و شب‌ عشّاق‌ را مذهب‌ كه‌ من‌ مسلك‌ به‌ زير اين‌ كهن‌ طارم‌ نمي‌دارم‌
] ويراستار [
5. در هيچ‌ يك‌ از اشعار و آثار منثور او تخلّص‌ «رومي‌» نيامده‌ است‌، و آن‌ غزل‌ مستزاد كه‌ «از آن‌ عقيده‌ي‌ به‌ تناسخ‌ استنباط‌ مي‌كنند، ابداً مربوط‌ به‌ مولانا نيست‌ و از ملحقات‌ ديوان‌ شمس‌ است‌ (يعني‌ «هر لحظه‌ به‌ شكلي‌ بت‌ عيّار برآمد...») و از جمله‌ دلايل‌ الحاقي‌ بودن‌ آن‌ كلمه‌ي‌ (رومي‌) است‌ كه‌ به‌ طور تخلّص‌ در مقطع‌ غزل‌ آمده‌، و مولانا هرگز با اين‌ تخلّص‌ شعر نساخته‌ است‌:
رومي‌ سخن‌ كفر نگفته‌ است‌ و نگويد منكر مشويدش‌...
(رش‌ به‌: مقاله‌ استاد جلال‌ همايي‌ در يادنامه‌ي‌ مولوي‌، ص‌ص‌ 5-184، از انتشارات‌ يونسكو، تهران‌، 1337 ه‌.ش‌.). با اين‌ همه‌ غربيها او را بيشتر به‌ «رومي‌» مي‌شناسند تا به‌ «بلخي‌» ] ويراستار [ .
6. اشاره‌ به‌ اين‌ ابيات‌ است‌ از ديوان‌ غزليات‌ شمس‌ (ص‌ 327، تهران‌، صفي‌ عليشاه‌، 1338 ه‌.ش‌.):
روزها فكر من‌ اينست‌ و همه‌ شب‌ سخنم‌ كه‌ چرا غافل‌ از احوال‌ دل‌ خويشتنم‌
زكجا آمده‌ام‌، آمدنم‌ بهر چه‌ بود به‌ كجا مي‌روم‌ آخر ننمايي‌ وطنم‌...
مرغ‌ باغ‌ ملكوتم‌ نيم‌ از عالم‌ خاك‌ چند روزي‌ قفس‌ ساخته‌اند از بدنم‌
7. مقصود غزل‌ زير است‌ (مقدمه‌ي‌ رومي‌ و تفسير مثنوي‌ معنوي‌، اثر ر.ا. نيكلسن‌، ص‌ 272، ترجمه‌ي‌ ا. اوانسيان‌ دانشگاه‌ تهران‌، 1335 ه‌.ش‌.):
چه‌ تدبير اي‌ مسلمانان‌ كه‌ من‌ خود را نمي‌دانم‌ نه‌ ترسا نه‌ يهودم‌ من‌، نه‌ گبرم‌ نه‌ مسلمانم‌
نه‌ شرقيّم‌ نه‌ غربيّم‌ نه‌ برّيّم‌ نه‌ بحريّم‌ نه‌ از كان‌ طبيعيّم‌ نه‌ از افلاك‌ گردانم‌...
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چينم‌ نه‌ از بلغار و سقسينم‌ نه‌ از ملك‌ عراقينم‌ نه‌ از خاك‌ خراسانم‌
مكانم‌ لامكان‌ باشد، نشانم‌ بي‌نشان‌ باشد نه‌ تن‌ باشد نه‌ جان‌ باشد كه‌ من‌ از جان‌ جانانم‌... ] ويراستار [
مكانم‌ لامكان‌ باشد، نشانم‌ بي‌نشان‌ باشد نه‌ تن‌ باشد نه‌ جان‌ باشد كه‌ من‌ از جان‌ جانانم‌
] ويراستار [
8. مثنوي‌، دفتر 5، ص‌ 546، چاپ‌ علاءالدوله‌.
9. مثنوي‌، دفتر 1، ص‌ 56، چاپ‌ علاءالدوله‌.
10. تفصيل‌ اين‌ مطلب‌ - به‌ مناسبتِ ديگري‌- در تاريخ‌ وصّاف‌، ص‌ 60-159، چاپ‌ سنگي‌، و تاريخ‌ مغولِ اقبال‌، ص‌ 89-388 آمده‌ است‌ ] ويراستار [ .
11. نام‌ قديمي‌ شهر قره‌مان‌ در جنوب‌ شرقي‌ ولايت‌ قونيه‌ در تركيه‌. -م‌.
12. براي‌ اين‌ نوع‌ قياسها تنها محملي‌ كه‌ مي‌توان‌ تراشيد عبارت‌ از ارادت‌ بي‌حدّ و حصرِ نويسنده‌ي‌ مقاله‌ نسبت‌ به‌ مولاناست‌، وگرنه‌ (با مختصر تغييري‌) هم‌ از زبان‌ مولانا جوابش‌ مي‌توان‌ داد كه‌:
كار پاكان‌ را قياس‌ از ما مگير گرچه‌ باشد در نوشتن‌ شير شير
و اگر گوييد: چرا؟ دليلش‌ را باز خودِ مولانا بهتر مي‌گويد:
احمد اربگشايد آن‌ پّرجليل‌ تا اَبَد مدهوش‌ ماند جبرئيل‌...
تا چه‌ رسد به‌ سقراط‌ و مولوي‌ ] ويراستار [ .
13. رش‌ به‌: نفحات‌ الانسِ جامي‌، ص‌ 67-466، چاپ‌ مهدي‌ توحيدي‌پور، تهران‌، 1337 ه‌.ش‌. ] ويراستار [ .
14. شيخِ اُستاد گشت‌ نوآموز درس‌ خواندي‌ به‌ خدمتش‌ شب‌ و روز
مُنتهي‌ بود مُبتدي‌ شد باز مُقتدي‌ بود مُقتدي‌ شد باز
شيخِ مفتي‌ زعشق‌ شاعر شد گشت‌ خَمّار اگرچه‌ زاهد بد...
(وَلدنامه‌، ص‌ 98-197، چاپ‌ همايي‌) ] ويراستار [ .
15. بازگُستاخان‌ اَدَب‌ بگذاشتند تخم‌ كُفران‌ و حَسَدها كاشتند...
(مناقب‌العارفين‌ افلاكي‌، ص‌ 698) ] ويراستار [ .
16. نفحات‌الانس‌، ص‌ 467.
17. مولانا به‌ اين‌ «تغيير حال‌» اشارات‌ گوناگوني‌ كرده‌ است‌. در غزليّات‌ يكجا گويد:
زاهد كشوري‌ بدم‌ صاحب‌ منبري‌ بدم‌ كرد قضا دل‌ مرا عاشق‌ كف‌زنان‌ تو
و در رباعيات‌ گويد:
زاهد بودم‌ ترانه‌گويم‌ كردي‌ سر فتنه‌ي‌ بزم‌ و باده‌جويم‌ كردي‌
سجّاده‌نشين‌ باوقاري‌ بودَم‌ بازيچه‌ي‌ كودكان‌ كويم‌ كردي‌
] ويراستار [ .
18. گنجي‌ يكي‌ پديد آمد در آن‌ دُكّان‌ زركوبي‌ زهي‌ صورت‌ زهي‌ معني‌ زهي‌ خوبي‌ زهي‌ خوبي‌...
] ويراستار [ .
19. شب‌ و روز مي‌بكوشم‌ كه‌ برهنه‌ را بپوشم‌ نه‌ چنانِ دكان‌ فروشم‌ كه‌ دُكانِ نو برآرم‌
(كليات‌ شمس‌، ج‌ 3، ص‌ 178) ] ويراستار [ .
20. William James (1910-1842) فيلسوف‌ و روان‌شناس‌ آمريكايي‌.
21. فرق‌ اساسي‌ ميان‌ انديشه‌ي‌ اصيل‌ و آثار حقيقي‌ آن‌ با آنچه‌ به‌ تفكر، فرهنگ‌ و تمدن‌ اسلامي‌، به‌ ويژه‌ در نزد اسلام‌ شناسان‌ غير مسلمان‌، مشهور شد، است‌. هستند انديشه‌هايي‌ كه‌ با عنوان‌ تفكر اسلامي‌ از انديشه‌هاي‌ يوناني‌ تأثير گرفته‌اند، اما چنين‌ انديشه‌هايي‌ هيچ‌ ارتباطي‌ به‌ انديشه‌ي‌ اصيل‌ اسلامي‌ و آراي‌ متكي‌ به‌ وحي‌ ندارند. نويسنده‌ي‌ محترم‌ در اين‌ باره‌ دچار اشتباه‌ شده‌ و حكمي‌ ناصواب‌ صادر كرده‌ است‌ ] ويراستار [ .
22. «كَتَبَ عَلَي‌ نَفسِهِ الرَّحمةَ». قرآن‌ كريم‌، سوره‌ي‌ انعام‌، آيه‌ي‌ 12؛ و در آيتِ 54 همين‌ سوره‌ «كَتبَ ربّكُم‌ عَلَي‌ النَفسِهِ الرَحمةَ». -م‌.
23. «وَ رَحمتي‌ وَسِعت‌ كُلَّ شي‌ءٍ». سوره‌ي‌ اعراف‌، آيه‌ي‌ 156. -م‌.
24. مقصود نويسنده‌ آيه‌ي‌ 257 از سوره‌ي‌ بقره‌ است‌ كه‌ «وَسعَ كُرسيُه‌االسَّمواتِ وَ الأرضَ...» ] ويراستار [ .
25. عنوان‌ اصلي‌ كتاب‌ The Metaphysics of Rumi است‌ كه‌ در فارسي‌ تحت‌ عنوان‌ عرفان‌ مولوي‌ ترجمه‌ و منتشر شده‌ است‌. -م‌.
26. نقل‌ مستقيم‌ از: حليفه‌ عبدالحكيم‌، عرفان‌ مولوي‌، چاپ‌ 2، ترجمه‌ي‌ احمد محمدي‌؛ احمد ميرعلايي‌، تهران‌، كتابهاي‌ جيبي‌، 1356، ص‌ 50-48 -م‌.
27. مثنوي‌، دفتر 3، ص‌ 309، چاپ‌ علاءالدوّله‌، و نيز با اين‌ بيت‌ معروف‌ بسنجيد كه‌ در مثنوي‌ (دفتر 6، ص‌ 619، علاءالدوله‌) گويد:
ذره‌ ذره‌ كاندرين‌ ارض‌ و سماست‌ جنسِ خود را همچو كاه‌ و كهرباست‌
] ويراستار [ .
28. مقصود نويسنده‌ ابيات‌ زير است‌ از مثنوي‌ (دفتر 5، ص‌ 538، علاءالدوله‌):
عشق‌ بحري‌ آسمان‌ بَر وي‌ كفي‌ چون‌ زليخا در هوايِ يُوسفي‌
دورگردون‌ را ز موج‌ عشق‌ دان‌ گر نبودي‌ عشق‌ بفسردي‌ جهان‌
كه‌ جمادي‌ محو گشتي‌ در نبات‌ كي‌ فَدايِ روح‌ گشتي‌ ناميات‌
روح‌ كي‌ گشتي‌ فدايِ آن‌ دمي‌ كز نسيمش‌ حامله‌ شد مريمي‌
هر يكي‌ بر جا فسردي‌ همچو يخ‌ كي‌ بدي‌ پرّان‌ و جويان‌ چون‌ ملَخِ
ذَرّه‌ ذَرّه‌ عاشقانِ آن‌ جمال‌ مي‌شتابد در عُلُو همچون‌ نهال‌.... ] ويراستار [ .
29. همچو آب‌ و نان‌ كه‌ جنسِ ما نبود گشت‌ جنسِ ما و اندر ما فزود
نقش‌ جنسيّت‌ ندارد آب‌ و نان‌ ز اعتبارِ آخر آن‌ را جنس‌ دان‌
] ويراستار [ .
30. اشاره‌ است‌ به‌ ابيات‌ زير (مثنوي‌، دفتر 3، ص‌ 2-291) كه‌ قبلاً نيز نقل‌ شده‌ است‌:
با دو عالم‌ عشق‌ را بيگانگي‌ است‌ واندر او هفتادودو ديوانگيست‌
سخت‌ پنهانست‌ و پيدا حيرتش‌ جانِ سلطانانِ جان‌ در حسرتش‌
غير هفتاد و دو ملت‌ كيش‌ او تخت‌ شاهان‌ تخته‌بندي‌ پيش‌ او
] ويراستار [ .
31. عقل‌ جزوي‌ گاه‌ خيره‌ گه‌ نگون‌ عقل‌ كُلي‌ فارغ‌ از ريب‌ المنون‌
عقل‌ جزوي‌ عشق‌ را مُنكر بود گرچه‌ بنمايد كه‌ صاحب‌ سِر بود
عقل‌ جزوي‌ آفتش‌ وهم‌ است‌ و ظنّ ز آنكه‌ در ظلمات‌ شد او را وطن‌
(مثنوي‌، دفتر 1، ص‌ 52؛ دفتر 3، ص‌ 221 و 232، علاءالدوله‌) ] ويراستار [ .
32. عقل‌ جزوي‌ عقلِ استخراج‌ نيست‌ جز پذيرايِ فن‌ و محتاج‌ نيست‌
عقل‌ جزوي‌ را وزيرِ خود مگير عقل‌ كل‌ را ساز اي‌ سلطان‌ وزير
اين‌ تفاوتِ عقلها را نيك‌ دان‌ در مراتب‌ از زمين‌ تا آسمان‌
هست‌ عقلي‌ از ضيا چون‌ آفتاب‌ هست‌ عقلي‌ كمتر از زهره‌ و شهاب‌...
عقلِ جزوي‌ عقل‌ را بدنام‌ كرد كام‌ دنيا مرد را ناكام‌ كرد
(مثنوي‌، دفتر 4، ص‌ 358؛ دفتر 5، ص‌ 440). نيز بسنجيد با اين‌ دو بيت‌ از شيخ‌ سعدي‌ (كليات‌: طيبات‌، ص‌ 674: انتشارات‌ جاويدان‌، 1347 ه‌.ش‌.):
فرمان‌ عقل‌ و عشق‌ به‌ يكجاي‌ نشنوند غوغا بود دو پادشه‌ اندر ولايتي‌
زآن‌ دَم‌ كه‌ عشق‌ دستِ تطاوُل‌ دراز كرد معلوم‌ شد كه‌ عقل‌ ندارد كفايتي‌
] ويراستار [
33. لفظ‌ در معني‌ هميشه‌ نارسان‌ زان‌ پيمبر گفت‌ «قَدْ كَلَّاللسانّ»
لفظ‌ اُسطرلاب‌ باشد در حساب‌ چه‌ قَدَر داند ز چرخ‌ و آفتاب‌
] ويراستار [
34. آب‌ اندر حوضِ اگر زندانيست‌ باد نَشفش‌ مي‌كند كَارَكا نيست‌
مي‌رهاند مي‌بَرَد تا مَعدنش‌ اندك‌ اندك‌ تا نبيني‌ بُردنش‌
پارسي‌ گوييم‌ يعني‌ اين‌ كشش‌ ز آن‌ طرف‌ آيد كه‌ آمد آن‌ چَشش‌
] ويراستار [
35. ما ز بالاييم‌ بالا مي‌رويم‌ ما ز درياييم‌ دريا مي‌رويم‌
هم‌ از اينجا و از آنجا نيستيم‌ ما ز بي‌جاييم‌ بي‌جا مي‌رويم‌
و «بي‌جا» را مولانا در ترجمه‌ي‌ «لامكان‌» مكرر به‌ كار برده‌ است‌، و اينجا مقصود «عالم‌ غيب‌» و «خاستگاه‌» ارواح‌ است‌ ] ويراستار [ .
36. مقصود نويسنده‌ ابيات‌ زير است‌ از مثنوي‌ (دفتر 2، ص‌ 144؛ دفتر 1، ص‌ 20؛ دفتر 5، ص‌ 476، چاپ‌ علاءالدوله‌):
مي‌زَنَد جان‌ در جهان‌ آبگون‌ نعره‌ي‌ «يا لَيْتَ قَوْمي‌ يَعْلَمُون‌»
گرنخواهي‌ زيست‌ جان‌ بي‌ اين‌ بَدَن‌ پَس‌ فَلَك‌ ايوان‌ كه‌ خواهي‌ بُدَن‌؟
گرنخواهد بي‌بَدَن‌ جانِ تو زيست‌ «في‌السماء رزق‌ كَم‌» روزي‌ كيست‌...
جانهاي‌ رسته‌ از ميل‌ و هَوي‌' مي‌سرايد ذكر و تسبيح‌ خدا....
سايرين‌ در آسمانهايِ دِگر غير اين‌ هفت‌ آسمان‌ معتبر...
و مراد از «جهان‌ آبگون‌» نيز «آسمان‌ و افلاك‌» است‌ ] ويراستار [ .
37. كُليّات‌ شمس‌، ج‌ 1، ص‌ 255، غزل‌ 441، چاپ‌ فروزانفر. مولانا اين‌ قصّه‌ را در مثنوي‌ نيز سروده‌ است‌، رش‌ به‌: (مثنوي‌، دفتر 11-510؛ چاپ‌ علاءالدوله‌):
آن‌ يكي‌ با شمع‌ برمي‌گشت‌ روز گِرد هر بازار دل‌ پر عشق‌ و سوز
بُلفضولي‌ گت‌ او را كاي‌ فلان‌ هين‌ چه‌ مي‌جويي‌ به‌ پيش‌ هر دكان‌...
گفت‌ مي‌جويم‌ به‌ هر سو آدمي‌ كو بُود حّي‌ از حيات‌ آن‌ آدمي‌...
38. هارالدهوفدينگ‌ Harald Hoffding (1931-1843) فيلسوف‌ و مورّخ‌ دانماركي‌. نويسنده‌ي‌ كتاب‌ فلسفه‌ي‌ مذهب‌ (1906، نيويورك‌).
39. اينجا بيان‌ نويسنده‌ بويِ مسيحيت‌ مي‌دهد، و ترديدي‌ نيست‌ كه‌ مولانا چنين‌ مطلبي‌ نگفته‌ است‌ ] ويراستار [ .
40. رش‌ به‌: فيه‌مافيه‌، ص‌ 27، چاپ‌ فروزانفر، دانشگاه‌ تهران‌، 1330 ه‌.ش‌. اصلِ حديث‌ اين‌ است‌ «خَمَّرْتُ طينةَ آدمَ بَيَديَّ اربعينَ صباحاً» ] ويراستار [ .
41. نويسنده‌ي‌ مقاله‌، شماره‌ي‌ سوره‌ و آيه‌ را نداده‌، ولي‌ ظاهراً اشتباه‌ كرده‌ چه‌ مقدار «صد هزار سال‌» در قرآن‌ نيست‌ و تنها «هزار سال‌» و «پنجاه‌ هزار سال‌» در قرآن‌ مجيد ذكر شده‌. به‌ احتمال‌ زياد مقصود نويسنده‌ اين‌ آيه‌ است‌ كه‌ مي‌فرمايد «وَ يستعجلونكَ بالعذابِ وَ لَنْ يَوماً يُخْلِف‌ اللّه‌ وعَدهُ و اِنَّ يَوماً عِندَ رَبِّكَ كَألْفِ سَنَةٍ مما تَعُدونَ» (سورة‌ الحج‌، آيه‌ي‌ 47). نيز رش‌ به‌ سورة‌ المعارج‌، آيه‌ي‌ 4 كه‌ مي‌فرمايد «تَعْرُج‌ الملائكةُ و الروحُ اِليه‌ في‌ يومِ كان‌ مقدارُه‌ خَمْسينَ اَلْفَ سَنَةٍ ] ويراستار [ .
42. غزليّات‌ شمس‌ تبريزي‌، ص‌ 59-258.
43. م‌.م‌. شريف‌، تاريخ‌ فلسفه‌ در اسلام‌ ، تهران‌، نشر دانشگاهي‌، 1373، ص‌ص‌ 350-323.
كتابنامه‌
مثنوي‌، چاپ‌ سنگي‌، لاهوز؛ ترجمه‌ به‌ انگليسي‌ به‌ وسيله‌ي‌ ر.آ.نيكلسون‌، لندن‌؛ فيه‌مافيه‌، چاپ‌ سنگي‌؛ لاهور خليفه‌ عبدالحكيم‌، فلسفه‌ي‌ نظري‌ رومي‌، لاهور، 1959؛ ر.آ.نيكلسون‌، اشعار مذهب‌ از ديوان‌ شمس‌ تبريز، لندن‌؛ رومي‌ عارف‌، لندن‌؛ افضل‌ اقبال‌، زندگي‌ و انديشه‌ي‌ رومي‌، بزم‌ اقبال‌، لاهور

نغمه زندگى

http://www.hadith.net/persian/products/magazine/hadith-e-zendegi/07/007.htm

اگر ادبيات را - بنابر همان تعريف اديبانه - نغمه زندگى بخوانيم، آن‏گاه بايد سر و كار ادبيات را با همه «زنده‏ها» بدانيم. به اين معنا كه هر يك از آفرينندگان ادبى، به عدد و رقم زندگان، مخاطب دارد؛ زيرا نغمه زندگى و ترنّم حيات، چترى است كه بر سر همه آفريده‏هاى زنده خدا سايه مى‏اندازد و مى‏توان آن را از زبان هر زنده‏اى شنيد. در اين معامله، زبانِ لفظى و تفاوت‏هاى ميان السنه، هيچ اهميّتى ندارد، كه به قول حافظ:

يكى است تركى و تازى در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى

حديث عشق در بيت بالا، همان «نغمه حيات» است كه در تعريف ادبيات گفتيم و به فتواى حافظ، اين حديث را به هر زبانى مى‏توان بيان كرد. بنابراين، لغت و گرامر و يا ساختارهاى بيرونى السنه، در اين «بيان» تأثير و مدخليّتى ندارند. دور از صواب نيست اگر مولوى را نيز در ابيات زير، در مقام بيان همين نكته ببينيم:

هم زبانى، خويشى و پيوندى است
مرد با نامحرمان چون بندى است
اى بسا هندو و ترك هم زبان
اى بسا دو ترك چون بيگانگان
پس زبان محرمى، خود ديگر است
هم دلى از هم زبانى بهتر است
غير نطق و غير ايما و سِجِل
صد هزاران ترجمان خيزد ز دل(2)

شرح اين ابيات را كه با مقاله حاضر، ارتباط بسيار دارد، به عهده شارح بزرگ مثنوى، مرحوم فروزانفر مى‏گذاريم:
به احتمال قوى، مقصود مولانا از «همزبانى» مناسبت روحى و جنسيّت است؛ به دليل مصراع دوم از بيت اول كه به موجب آن، محرم بودن و خويشاوندى روحى به سبب آسايش، و نامحرمى، موجب گرفتارى و قيد روح است و به دليل آن‏كه در اين مورد، مولانا مناسبت روحى را بر همزبانى ظاهرى و به يك لغت «سخن گفتن»، ترجيح مى‏دهد. قرينه ديگر آن است كه مولانا «منطق الطير سليمانى» را به آشنايى دل و فهم زبان استعداد و يا لسان حال، تفسير فرموده است... .
بنابراين مى‏توان گفت كه اين ابيات به منزله ردّ عقيده كسانى است كه همزبانى و اتّحاد لغت را از عوامل اجتماع و پايه تشكيل قوميّت و يا مليّت مى‏شمارند. نظر مولانا در اين باره روشن است و به طور محسوس در روزگار خود مى‏بينيم كه بعضى اقوام با آن‏كه به يك زبان، سخن مى‏گويند، بر ضدّ هم مى‏كوشند و با يكديگر به پيكار برمى‏خيزند. پس اساس يگانگى، هم‏آهنگى دل و جنسيّت روحى و به اصطلاح امروزين «اشتراك منافع» و «وحدت خواطر» است. از اين‏رو مى‏توان گفت كه مولانا همزبانى را به خويشى و پيوند روحى تفسير فرموده و از راه اختلاف و بيگانگى دو تن كه به يك لغت حرف مى‏زنند، عقيده خويش را تأييد نموده است.(3)
سخن همين است كه «مناسبت‏هاى روحى» و «پيوندهاى عميق فرهنگى» زبانى مى‏آفرينند كه فارغ از لفظ و لغتِ خاص است و به قول حافظ، در «دهن عام» مى‏افتد. اين زبان عمومى و همه فهم و بين المللى، همان ادبيات است كه چونان آيينه‏اى، درونيات اقوام مختلف را يكسان و همگون مى‏تاباند.

سالروزِ مولانای بلخی

http://www.paymanemeli.com/modules.php?name=News&file=article&sid=744

مقاله: سالروزِ مولانای بلخی

به مناسبت ۸ مهر ( میزان )سالروز بزرگداشت مولانا ـ نوازنده واژه ها

آتی بان




"مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمد بن حسين بن احمد خطيبي بكري بلخي ، كه بيشتر از وي با نام‌‏هايي چون «مولوی»،«مولانا»و« مولاي روم» ياد كرده و می‌‏كنند، يكي از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نام آور و ستاره‌‏هاي درخشنده و آفتاب فروزنده آسمان ادب فارسي است كه در ششم ربيع الاول سال 604 در بلخ (سرزمين خراسان)چشم به جهان گشود و پس از 68 سال زندگي سراسر عشق و شوريدگي پنجم جمادي الاخر سال 672 در قونيه چشم از جهان فرو بست و آرامگاهش در همين شهر زيارتگاه دل‌‏هاي شوريده و عاشقان بيدل شد.


دكتر زرين كوب در مورد تولد اين شاعر بزرگ در كتاب "از ني نامه" گزيده مثنوي معنوي چنين مي‌‏گويد :سراينده بزرگ اين شگرف‌‏ترين يادگار عرفان ايران (مثنوي معنوي) جلال الدين محمد بن بلخي رومي در بلخ در سرزمين خراسان چشم به جهان گشود (604هجري قمري) و شصت و هشت سالي بعد در قونيه، تختگاه سلجوقيان روم ، چشم از جهان فروبست(672)؛پس خواه او را بلخي بخوانند خواه رومي بشمرند در جاي خود درست است، اما حق آن است كه او يك انسان جهاني بود، در محدوده مرزهاي زماني و مكاني گنجايي نداشت.
مولانا دوران كودكي را در كلاس‌‏هاي درس پدر و شاگردانش پدرش بهره‌‏هاي فراوان برد, اما زندگي واقعي او بعنوان يك شاعر شيفته بعد از سال 642 و ديدار او با شمس تبريزي آغاز مي‌‏شود و از آن پس از بركت انفاس "شمس الدين"، عارفي وارسته و واصلي كامل شد و در اين ديدار چنان آشفته شد كه كلاس درس تعصيل كرد و خود به شاگردي شمس نشست .آشنايي مولانا با شمس را شايد بتوان آغاز شاعري وي دانست.
سوالي كه مولانا را در هم ريخت
دكتر" زرين كوب" در مورد اين ديدار چنين مي گويد:"شمس تبريز"، هنگام بازگشت از مدرسه پنبه فروشان( جمادي آلاخر 642) با مولانا برخورد و با سوالي كه بر او طرح كرد بشدت او را تحت تاثير گرفت. سوال مشكل نبود. طرز طرح آن با صدايي چنان پر هيبت و در بين جمعي طالب علمان جوان كه خاطر شان آماده هر گونه ترديد وتزلزل بود، مولانا را دچار مشكل ساخت. درويشي ناشناس با هيئت و لباس بازاريان عنان استر مولاناي بزرگ شهر را گرفت و با صداي بلند بي بيم و تشويش بانگ برآورد كه: ها, صراف عالم معني, محمد بزرگتر بود يا بايزيد؟
مولانا در جواب لختي تامل كرد پرسيد محمد خاتم رسولان است وي را با يزيد چه نسبت؟ درويش سوال كرد پس چرا محمد ما عرفناك حق معرفتك مي‌‏گويد و با يزيد نعره سبحاني ما اعظم شاني بر مي زند؟
آن گونه كه از مقالات شمس كه مجموعه اقوال اوست بر مي‌‏آيد اول مكالمه كه بين آن‌‏ها رفت همين بود. اين روايت افلاكي مولف جامع‌‏ترين مناقب خاندان مولاناست كه خود از معاصران و دوستداران مولانا و فرزندان اوست و گفته خود شمس هم آن را تاييد مي‌‏كند.
پس روايت ديگر كه افسانه وش و آكنده از كرامات و غرايب است البته در خور اعتماد نيست فقط روايت جامي در خور يادآوري ست كه مي‌‏گويد: مولانا سر كلام محمد و با يزيد را بدين گونه بر شمس باز نمود كه، سخن محمد از سر شرح صدر و استسقاي عظيم روحاني بود و آنچه با يزيد گفت ناشي از آن بود كه عطش اندك داشت و حوصله‌‏اش اندك بود بر وفق اين روايت درويش تبريزي نعره‌‏اي بزد و بيفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمان داد تا او را به مدرسه بها ولد بردند و در آنجا بود كه بين آن‌‏ها صحبت روي داد و صحبت روحاني به دوستي كشيد ومنجر به آن شد كه روزها و هفته‌‏ها روز و شب با او به خلوت نشست و در ‏آن خلوت غير را مجال ورود نماند.
در اين روزها خلوت بود كه شمس مولانا را از مركب غرور عالمانه‌‏اي كه داشت فرود آورد، به او حالي كرد علم و دفتر و اوراق طالب حق را از حق باز مي‌‏دارد، اشتغال به بحث و تكرار علم فايده‌‏اي ندارد، علم آن است كه به معلوم رسد، اگر انسان را از خود باز نستاند و در ظلمت غرور عالمانه رها كند - جهل از آن علم به بود صدبار
تا ثير شمس بر مولانا آنقدر زياد بود كه مسير زندگي شاعر و عارف قونيه را تغيير داد و زماني كه" شمس" قونيه را ترك كرد و به دمشق رفته بود،"عشق و فراق سلطان العلما قونيه را شاعر كرده بود. او به جاي درس و وعظ و فقه و حديث كه در مدرسه‌‏ها القا مي‌‏كرد در خانه خلوت گزيده بود, شعر مشتاقانه به دمشق مي‌‏فرستاد و با اصرار و الحاح بازگشت آن محبوب بي‌‏همانند را مطالبه مي‌‏كرد.
كلام مولوي ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين كلام ساده، فصيح، منسجم، گاه در نهايت علو و استحكام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشني و دور از ابهام است. مولوي در استفاده از تمثيل‌‏ها و قصه‌‏ها ي متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاعات او نه تنها در دانش‌‏هاي گوناگون شرعي، بلكه در همه مسايل ادبي و مشكل‌‏هاي عرفاني و فرهنگ عمومي اسلامي حيرت انگيز است. كلام گيرنده وي كه دنباله سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تاثير آنانست‌‏، شيريني و زيبايي و جلايي خاص دارد و در درجه‌‏اي از دلچسبي و دل انگيزيست كه عارف و عامي و پير و جوان را با هر عقيدت و نظري كه باشند بخود مشغول مي‌‏سازد. مولانا در سال‌‏هاي اخير از جمله شاعران بزرگ جهان است كه بيشتر از همه درآمريكا و اروپا مورد توجه قرار گرفته و كتاب‌‏ها او از پرفروش ترين آثار بشمار مي‌‏رود.
مهمترين اثر منظوم مولوي "مثنوي" شريف است كه در شش دفتر و حدود 26000 بيت دارد. در اين منظومه مولانا مسايل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح كرده وهنگام توضيح به ايراد آيه‌‏ها و حديث‌‏ها ويا تعريض بدان‌‏ها مبادرت جسته است .دومين اثر بزرگ مولوي"ديوان كبير" مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزيست ، زيرا مولوي بجاي نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل‌‏هاي خود نام مرادش شمس الدين تبريزي را آورده است. . غزل‌‏هاي مولانا مملو است از حقيقت‌‏هاي عالي عرفاني و درياهاي جوشانيست از عواطف حاد و انديشه‌‏هاي بلند. سومين اثر منظوم مولوي « رباعيات» اوست. از مولوي اثرهايي نيز به نثر باقي مانده كه داراي اهميت بسياري است، و آن شامل مجموعه " مكاتيب" و"مجالس" او و كتاب "فيه مافيه" است.
وفات مولانا جلال الدين در پنجم جمادي الاخر سال 672 اتفاق افتاد. مرگ وي در قونيه به‌‏صورت واقعه‌‏اي سخت تلقي شد، چندان‌‏كه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازه او را در قونيه نزديك تربت پدرش بهاء الدين ولد بخاك سپردند و اكنون به"قبه الخضراء" معروفست.
به ياد اين شاعرِ عارف ابياتي از "ني نامه" او را باهم مرور مي‌‏كنيم:
بشنو اين ني چون شكايت مي‌‏كند
از جدايي‌‏ها حكايت مي‌‏كند
كز نيستان تا مرا ببريده‌‏اند
در نفيرم مرد و زن ناليده‌‏اند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بريد
پرده‌‏هاش پرده‌‏هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كي ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كي ديد
ني حديث راه پر خون مي‌‏كند
قصه‌‏هاي عشق مجنون مي‌‏كند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنك چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
گر بريزي بحر را در كوزه‌‏اي
چند گنجد قسمت يك روزه‌‏اي

منابع:
- تاريخ ادبيات ايران / تاليف دكتر ذبيح الله صفا
-از ني نامه(گزيده مثنوي معنوي)/ انتخاب و تو ضيح: دكتر عبدالحسين زرين كوب و دكتر قمر آريان

نقد داستان كيمياگر

http://www.iichs.org/Baharestan/Bahar6/Azhardary.htm#1

 

 

كيمياگر

نوشته: پائولو كوئيلو

ترجمه: دل آرا قهرمان

نشرو پژوهش فرزان روز

چاپ پانزدهم: ارديبهشت 1379

“عرفان؛ زبان بدون مرز“

 فرهاد رستمي

 

 كيمياگر داستاني است براساس حكايتي از مثنوي مولانا: حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مي طلبي از يسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجي است در فلان خانه. چون به مصر آمد كسي گفت: من خواب ديده ام كه گنجي است به بغداد… آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خود نمي بايد جستن وليكن اين گنج، يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوي، دفتر ششم)

 

پائولو كوئيلو با ايجاد تغييراتي در اين حكايت، داستاني نو آفريده كه نو را حلاوتي دگر بايد. اما براي تطبيق آثار ادبي و هنري با يكديگر و يافتن چرايي مشابهتها، لزوما دليلي وجود ندارد كه نويسنده كيمياگر از تك تك ابيات اين حكايت گرته برداري كرده و داستاني ساخته باشد. و اين رمز بي مرز بودن زبان عشق، عرفان و انسان است كه زباني است جهاني. دو هنرمند مي توانند حتي بي آنكه از آثار هم آگاهي داشته باشند بي اشتراك در زمان و مكان، آثاري بيافرينند با جوهره و جاني يكسان. در نتيجه، تطبيق بخشهايي از كيمياگر با ادبيات و فرهنگ ما از اين دريچه، چشم انداري ديگر خواهد يافت.

 

كيمياگر داستان چوپان جواني است كه در پس “افسانه شخصي “ اش ره و رسم سفر پيشه مي كند. گوسفندان خود را مي فروشد و براي يافتن “گنج“ از سرزمينهاي دور به سوي سرزميني “بيگانه“ حركت مي كند. در راه، با زبان “نشانه“ها آشنا مي شود و كم كم درمي يابد كه براي رسيدن به “افسانه شخصي“، “نشانه ها“ به كمك او خواهند آمد. (نشانه ها در حقيقت الهاماتي هستند به سوي “افسانه شخصي“، با اين انديشه كه هر كس آهنگ “افسانه شخصي“اش را كند، جهان را مشحون از “نشانه“هايي خواهد يافت كه به ياري او مي آيند) در آستانه سفر با “پادشاه پير“ و پيرزن طالع بين“ روبه رو مي شود و براي رسيدن به “افسانه شخصي“ از ايشان مدد مي طلبد. آنان هر يك افزون بر آنكه بارقه هايي در او پديد مي آورند بر سرگشتگي او نيز مي افزايند. مقصد نهايي او سرزمين مصر است. آنجا كه بيگانه أي خواهد بود در سرزمين بيگانه. سفر مدت مديدي ادامه مي يابد. وي حتي مجبور مي شود چندين ماه در مغازه يك تاجر بلورفروش كار كند تا هزينه سفر را به دست آورد. سپس در راه صحرا تا رسيدن به مصر با كساني ديگر چون كيمياگر و مردان جنگي مواجه مي شود. اما آنچه اوج سفر او به شمار مي آيد؛ آشنايي با دختري است.

 

آهنگ داستان در آغاز بسيار كند و حتي سطحي به نظر مي رسد و گاه خواننده احساس مي كند “كيمياگر“ اغراق در افسانه أي شرقي است و با زمان خود فاصله بسياري دارد، و گويي مردمان امريكاي جنوبي بسيار خرافاتي تر از مردمان مشرق زمين اند، و اينكه چگونه آثار يك نويسنده “بيگانه“ در كشور ما چنين اقبال فزاينده أي يافته، آن هم براي دوباره مطرح ساختن سحر و ساحري و بيان شطح طامات، خاصه با آن نگاه كمابيش كولي وار و رنگ و بوي امريكاي جنوبي.

 

“پيرزن نشست و او را هم دعوت به نشستن كرد. بعد دستهاي پسر جوان را  در دست گرفت و شروع كرد به زير لب دعا خواندن. شبيه دعاي كوليها بود. او با كوليهاي زيادي برخورد كرده بود. آنها هم سفر مي كردند ولي گوسفند نداشتند. گفته مي شد كه كوليها وقتشان را صرف فريب دادن مردم مي كنند. همچنين مي گفتند كه با شيطان پيمان بسته اند و كودكان را مي دزدند تا آنها را در اردوگاههاي اسرارآميزشان به بردگي بكشند. چوپان جوان وقتي بچه بود همواره از اينكه كوليها او را بدزدند وحشت داشت و اين ترس قديمي حالا كه 1يرزن دستهاي او را در دست داشت دوباره بازگشته بود.“ (ص 15)

 

به تدريج كه به ادامه سفر مي پردازيم عبارات و مضاميني متفاوت با آنچه آهنگ داستان در ابتدا دارد، پديدار مي شود و خواننده را كمابيش به ادامه سفر برمي انگيزد. گريز از روزمرگي و گريز از تكرار ملال انگيز و ناخوشايند لحظه ها، دقايق، ساعتها، روزها، ماهها و حتي سالها؛ آن چيزي است كه آهنگ كيمياگر را تغيير مي دهد.

 

]چوپان جوان[ “مطمئن بود كه اگر پس فردا دختر بازرگان را ملاقات نمي كرد براي او همه روزها به هم شبيه بودند و وقتي همه روزها به هم شبيه هستند، يعني انسان ديگر متوجه پيشامدهاي خوبي كه در طي روز اتفاق مي افتد نمي شود.“ (ص 29)

 

اگرچه داستان كيمياگر تنها به يك حكايت از مثنوي پرداخته و به بخشي از مثنوي محدود شده اما “به صورت و معاني“ مفاهيم و مضاميني از مثنوي را در ذهن منعكس مي سازد، بدانسان كه كيمياگر پرتو نوري مي شود از انديشه مولانا:

 

هر نفس نو مي شود دنيا و ما

بي خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوي نونو مي رسد

مستمري مي نمايد در جسد

 

به سفر بازمي گرديم. مرد چوپان در ادامه با كساني برخورد مي كند. او اينان سارباني است. ]ساربان[ “من دارم مي خورم و تا وقتي كه در حال خوردن هستم حواسم فقط به اين كار است. وقتي راه مي رويم همين طور و اگر قرار باشد يك روز بجنگم خب، خواهم جنگيد، براي مردن روزها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگي مي كنم و نه در آينده من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برايم جالب است… اگر در زمان حال باشي زندگي تبديل به جشني دائمي مي شود، به عيدي بزرگ، چون هميشه در لحظه أي كه در آن زندگي مي كنيم جريان دارد و فقط در آن لحظه.“ (ص 82)

 

در آغاز، زبان داستان به نوعي سوررئاليسم مبهم گرايش دارد اما در زبان ساربان به رئاليسمي كاملا روشن مي رسيم از آن دست كه مولانا مي فرمايد:

 

عاشق آنم كه هر آن آن اوست

عقل و جان جاندار يك مرجان اوست

 

اما اين تكيه بر رئاليسم، باز شكلي فراگرايانه و سوررئاليستي به خود مي گيرد و به زيباترين تعبير در زبان “پيشگو“ تجلي مي يابد: “هر روز؛ ابديت را در خود دارد.“ (ص 99) طرفه تر آنكه اين انديشه، به لحظه ها و زمان محدود نمي شود و در ذرات و اشياء نيز جاري و ساري مي شود. وقتي: “يك دانه شن يك لحظه از آفرينش است“ (ص 125) و “صداي دريا را مي توان از يك صدف شنيد“ (ص 131)

 

درِّ چه دريا نهان در قطره أي

آفتابي مخفي اندر ذره أي (مولانا)

 

مرد چوپان در سفر، باز با “نشانه“ هايي روبه رو مي شود كه حكايت از يك گنج پنهان دارند و همچنان او را به سوي اهرام ثلاثه مي خوانند. حتي عشق به دختري شرقي با چشمان سياه جادويي، او را از اين سفر بازنمي دارد. او هنوز درنيافته كه: گنج مرد آزاد قلب اوست. “قلب تو هر جا باشد، گنج تو همان جا است“ (ص 123)

 

شايد تامل برانگيزترين بخش داستان گفت وگوي مرد چوپان با كيمياگر و “قلب“ خويش باشد. “هيچ قلبي وقتي به دنبال رويايش بوده است، هرگز رنج نكشيده، چون هر لحظهء اين جستجو، لحظهء ملاقات با خدا و ابديت است.“ (ص 124)

 

همچون “ابراهيم در آتش“:

 

در بلا هم مي چشم لذات او

مات اويم مات اويم مات او (مولانا)

 

“كيمياگر با نهايت لطف به ]چوپان جوان[ گفت: خودت را تسليم نااميدي نكن اين امر مانع از گفت وگوي تو با قلبت مي شود… ]چوپان جوان:[  اگر موفق نشدم چي؟ كيمياگر: تو در راه “افسانه شخصي“ ات مي ميري و اين مرگ به مراتب ارزنده تر از مرگ ميليونها آدمي است كه چيزي از “افسانه شخصي“ نمي دانند.“ (ص 135)

 

كيمياگر منادي اميد است:

انبيا گفتند نوميدي بدست

لطف و رحمتهاي باري بي حدست (مولانا)

 

وي “به راه باديه رفتن“ را “به از نشستن باطل“ مي داند و گويي “خواستن“ براي او همه چيز است بي دغدغهء وصال:

 

أي اخي دست از دعا كردن ندار

با اجابت يا رد اويت چه كار (مولانا)

 

مرد چوپان بعد از آشنايي با چشمهاي دختر شرقي، رنج شيرين عشق او را نيز دارد. و دل را چون پري در دست تندباد صحرا مي بيند.

 

در حديث آمد كه دل همچون پرست

در بياباني اسير صرصرست (مولانا)

 

او و كيمياگر در صحرا اسير مردان جنگي مي شوند و شرط رهايي آنان از اين “بند و بلا“ مسخر كردن باد است و برپا ساختن توفان، و تا سه روز مهلت داده مي شوند.

 

مرد چوپان پس از يك گفت وگوي شنيدني با “باد“، “صحرا“ و “آفتاب“، سرانجام “باد“ را تسخير مي كند و با برپا كردن توفاني از مهلكه مي رهند:

 

جمله ذرات زمين و آسمان

لشكر حقند گاه امتحان

با د را ديدي كه با عادان چه كرد

آب را ديدي كه در طوفان چه كرد (مولانا)

 

بدين ترتيب پس از گذشتن از چنگ مردان جنگي در صحرا و نجات دل همچون پر از گريبان صرصر بيابان به سوي مقصد خويش روان مي شود:

 

مرغ با پر مي پرد تا آشيان

پر مردم همت است أي مردمان (مولانا)

 

مرد چوپان از كيمياگر جدا مي شود و حال آنكه دريافته؛ ديگر لازم نيست آهن شبيه مس و مس شبيه طلا باشد. چرا كه هر يك وظيفه أي را كه در آن “شيء واحد“ دارد، انجام مي دهد. (ص 124)

 

اما به سرزمين موعود مي رسد و زمين را پس از تلاشي جانفرسا به “جد و جهد“ و به شتاب ممكن غرق در “عرقريزان روح“ حفر مي كند. تمام گنجي كه مي يابد شادي سرشاري است كه از قلبش مي جوشد:

 

چون ز چاهي مي كني هر روز خاك

عاقبت اندر رسي در آب پاك (مولانا)

 

گريز از بيهودگي و روزمرگي، اكسير اصلي كيمياگر است. چه، آنان كه چشمانشان به صحرا عادت نكرده مناظري را مي بينند كه صحرانشينان از آن غافلند و آنچه كيمياگر را دلنشين ساخته نگاه او به عرفان ما در همين فاصله هاست

قرآن در مثنوى

http://www.iraneconomist.com/Fa/ShowNewsFaV3.aspx?EntryID=131730

ايران اکونوميست:از نمودهاى آشكار وجلوه هاى برجسته مثنوي حضور گسترده وكم نظير قرآن در جاى جاى آن است كه خود نشان از تأثير عميق و بى چون و چراى صحيفه وحى برانديشه وتفكر انديشه وران و متفكران عالم وعارف دارد و نيز حكايت از قرآن آگاهى عميق وكم نظير مولوى به عنوان بزرگ پرورده مكتب عرفان دارد

مصطفى را وعده داد الطاف حق
> گربميرى تو نميرد اين سبق
من كتاب ومعجزت را رافعم
بيش وكم كن را زقرآن دافعم
كس نتاند بيش وكم كردن درو
> تو به از من حافظى ديگر مجو
تا قيامت باقيش داريم ما
> تو مترس از نسخ دين اى مصطفى
دفتر سوم

قرآن مجيد, كتاب دين وقانون زندگى است. حيات فردى واجتماعى مسلمانان در گستره تاريخ هزار وچند ساله خويش مبتنى بر قرآن وپيوند خورده با معارف بلند آن است. طلوع نور وحى از همان آغاز به فضاى تنفّس انسان, عطرى تازه بخشيد وپيام روحبخش آن براى مرده جانان, حياتى نو ين را به ارمغان آورد.
اين پيوند, چنان گسترده وعميق است كه امروزه نمى توان بعدى از ابعاد زندگى مسلمانان را جست كه قرآن در آن تأثير نگذاشته باشد وانديشه وحى درآن راه نيافته باشد. از جمله عرصه هاى آشكار اين تأثير گذارى, گستره ادب پارسى در تمامى بيكرانه آن است.
بى ترديد يكى از بزرگترين سرمايه هاى پرارزش وجاودانى ما ايرانيان, ادبيات سرشار وپربارى است كه از ديرباز در كنار زيبايى ولطافت, عمق واصالت معنى را نيز به همراه داشته است و انديشه هاى حكيمانه وتأمّلات عارفانه ودقايق هوشمندانه در جاى جاى آن موج مى زند.
پى جويى اصالت وعمقى چنين ديرپا وشگرف, انسان را با تأثير گذارى مستقيم باورهاى دينى و وحيانى براين فرهنگ روبه رو مى سازد. راه جستن دين وپيام توحيد در مسير حيات وپويايى فرهنگ كهن ايرانى, روند پيشين را تغيير داد و آهسته آهسته تأثير خويش را درزندگى فردى, اجتماعى وادبى اين ملت نمودار ساخت وبنايى مستحكم از فرهنگ وادب, با شالوده اى دينى پى ريخت. به گونه اى كه امروز نوشته ها و سروده هاى سخنوران و شاعران اين ملت در عبارت پردازى واستدلال, تمثيل, اشاره, اقتباس وديگر فنون وصناعات ادبى ونيز محتوا ومفهوم, سرشار از تأثير گذاريهاى قرآن وحديث است. وبس ناپذيرفتنى است كه فردى دعوى صاحب نظرى در ادب پارسى را بكند واز ظرايف ودقايق بهره منديهاى بزرگان ادب اين مرز و بوم چون مولوى, سعدى, حافظ, سنايى, عطّار و… از معارف والاى قرآن بى خبر باشد واگر بگوييم پيام جاودانه و زوال ناپذير قرآن, ديرپايى و بارورى را براى آثار اين بزرگان به ارمغان آورده است, سخنى به گزاف نگفته ايم.
يكى از گنجينه هاى ادب پارسى, مثنوى معنوى, سروده عارف نامى وشاعر متفكر, مولانا جلال الدّين محمد بلخى رومى است, كه بحق چون ستاره اى درخشنده بر تارك ادب اين مرز و بوم مى درخشد وبا اسلوبى زيبا وپيامى اديبانه و والا, به فرهنگ ملت ما توان مى بخشد.از نمودهاى آشكار وجلوه هاى برجسته اين اثر ادبى شگرف, حضور گسترده وكم نظير قرآن در جاى جاى آن است كه خود نشان از تأثير عميق وبى چون وچراى صحيفه وحى برانديشه وتفكر انديشه وران ومتفكران عالم وعارف دارد ونيز حكايت از قرآن آگاهى عميق وكم نظير مولوى به عنوان بزرگ پرورده مكتب عرفان دارد كه به ما اين اجازه را مى دهد تا از او به عنوان مفسّرى بلند مرتبه در كنار مقام عرفان وسلوكش نام ببريم.
به اعتراف تمامى عرفان شناسان واشراق مداران, قرآن وحديث آبشخور اصلى اين مكتب در معارف وتعاليم آن است. سنائى گويد:
قائد وسائق صراط اللّه
به زقرآن مدان وبه زاخبار
جزبه دست و دل محمّد(ص) نيست
حلّ وعقد خزينه اسرار
مولوى چون ديگرعارفان حقيقى وسالكان راستين, عارفى است كه از دوسرچشمه فياض قرآن وحديث سيراب مى شود وطريقت را در پيروى از شريعت مى جويد واعتنا به علوم حقيقت را بسته به وانزدن از ناحيه شريعت مى داند:
شرع چون كيل و ترازو دان يقين كه بدو خصمان رهند از جنگ وكين
گر ترازو نبود آن خصم از جدال كى رهد از وهم حيف واحتيال
انبيا در نظر وى طبيبان روح بشرند ودستورات ايشان شفابخش نابسامانيهاى وجودى انسان است كه از منشأى ربّانى سرچشمه گرفته و درجهت راهنمايى وى لباس نزول پوشيده است.
سراسر مثنوى خود برترين گواه براين سخن است كه مولوى يكى از عاشقان قرآن وهم از آگاهان از معارف وتفسير آن است. دامنه تأثير قرآن بر مثنوى, تنها محدود به الفاظ و تعبيرات آن كه بسيار برگرفته ازقرآن كريم است, خلاصه نمى شود, بلكه اوج بهره ورى مولوى از قرآن را در پيام ومحتواى مثنوى كه در قالبهاى مختلفى چون داستان, حكايت, تمثيل و پند و… نمودار مى شود, به خوبى مى توان ديد. اين نوشتار تصويرى است از تابش خورشيد تابناك قرآن بر تارك مثنوى

صور گوناگون تجلى قرآن در ادب پارسى

نويسندگان وسرايندگان مسلمان ايرانى به صورتهاى گوناگون از آيات مبارك قرآن بهره برده ودر هريك از فنون بلاغت ومباحث معانى, بيان وبديع به شاهدى از قرآن تمسك جسته اند كه يادآورى تمامى آنها به منزله تدوين يك دوره اين علوم است.
عرب زبانان در كتابهاى معروف خويش براى بيان انواع صناعات ادبى چون استعاره, مجاز, ايجاز, سلب, اشاره, تلميح, اقتباس و… از آيات قرآن كمك گرفته ومثال آورده اند. فارسى گويان نيز در اشعار ونوشته هاى خويش از اين صناعات بهره جسته ودر اين راه بسيار از فنون موجود درقرآن بهره گرفته اند. در اين ميان, كاربرد صناعاتى چون اقتباس, تلميح, حلّ, درج, ترجمه آيات واحاديث وتمثيل, از بقيه نمايان تر است. ما در نوشتار حاضر تنها به ذكر بخشى از اين فنون كه به گونه اى گسترده در مثنوى به كار رفته است, بسنده مى كنيم و خواهندگان شرح بيشتر را به متن مثنوى و سروده هاى مولوى ونيز نگاشته هاى مشروح در اين زمينه ارجاع مى دهيم.

* اقتباس
اقتباس در لغت به معنى پرتو نور و فروغ گرفتن است, چنانكه پاره اى از آتش را بگيرند وبا آن آتش ديگرى برافروزند يا از شعله چراغى, چراغ ديگر را روشن كنند وبه اين مناسبت فراگرفتن علم وهنر وادب آموختن يكى را از ديگرى (اقتباس) مى گويند ودر اصطلاح اهل ادب آن است كه حديثى يا آيتى ازكلام اللّه مجيد يا بيت معروفى را بگيرند وچنان در نظم ونثر بياورند كه معلوم باشد قصد (اقتباس) است, نه سرقت و انتحال1.
سعدى مى گويد:
دوچيز حاصل عمرست نام نيك و ثواب
وزين دو درگذرى كلّ من عليها فان
كه اقتباس است از آيه شريفه:
(كلّ من عليها فان ويبقى وجه ربّك ذوالجلال والاكرام) رحمن/ 26ـ 27
ونيز در جاى ديگر گويد:
چو دوزخ كه سيرت كند از وقيد
اگر بانگ دارد كه هل من مزيد
كه اقتباس است از آيه شريفه:
(يوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزيد) ق /30
مولوى به گونه اى گسترده وكم نظير در جاى جاى سروده هاى خويش از صنعت (اقتباس) بهره جسته است ودر پرتو نورانيت آيه هاى وحى, به چهره مثنوى فروغ وجاودانگى بخشيده است. چون ذكر تمامى اين موارد به تدوين دفترى مستقل ومشروح مى انجامد, تنها به ذكر نمونه هايى چند بسنده مى كنيم:
1. عرفان, شهود عظمت حقّ است با چشم دل وبا تكيه بر معرفت كه ارمغان آن محبت است ومحبت حقيقت عبادت, خضوع وخشوع, فقر ونياز ودر اوج اين فقر آزادى از خودپرستى و رهايى از اسارت ماديت ومنّور شدن جان به نور الهى را به دنبال دارد. وعارف آن انسان باكرامتى است كه با شعور ودرايت, با اراده وقدرت وبراساس معارف الهى در صراط مستقيم حقّ حركت كرده تا جايى كه قلبش عرش خدا گشته وخانه دلش به نور ملكوت منوّر شده است.
مولانا مى گويد:
ماالتّصوّف؟ قال وجدان الفرح
فى الفؤاد عند اتيان التّرح
آن عقابش را عقابى دان كه او
در ربوده موزه را زآن نيك خو
تا رهاند پاش را از زخم مار
ا ى خنك عقلى كه باشد بى غبار
گفت (لاتأسوا على ما فاتكم)
ا ن اتى السّرحان وأردى شاتكم
ليك گفت آن فوت شد غمگين مشو
ز آن كه گرشد كهنه آيد باز نو
گر بلا آيد ترا انده مبر
و رزيان بينى غم آن را مخور
كان بلا دفع بلاهاى بزرگ
وآ ن زيان منع زيانهاى سترگ
راحت جان آمد اى جان فوت مال
ما ل چون جمع آمد اى جان شد وبال
دفتر سوم
مولوى در اين اشعار, بدين حقيقت اشارت دارد كه عرفان واقعيتى است الهى كه به صورت جذبه وحال در نهاد انسان ريشه دارد وسرچشمه آن رحمت وعنايت خداست وعارف حقيقى كسى است كه از هرجهت تسليم حقّ و راضى به قضاى الهى است وخود را در پيشامدهاى روزگار در معرض امتحان وآزمون الهى مى بيند و دراين مسير درد ورنجها را, آگاهى وبيدارى مى بيند وهركس كه صاحب درد است به هراندازه كه در عالم درد دارد, بيدارتر وآگاهتر از آن كسى است كه دردى را احساس نمى كند.
درد بهتر آمد از ملك جهان تا بخوانى مرخدا را در نهان خواندن با درد از دل بُردگى است خواندن بى درد از افسردگى است
اين پيام بلند, برگرفته از مضمون كريمه قرآنى است كه مولوى آن را اقتباس كرده است:
(لكيلا تأسوا على مافاتكم ولاتفرحوا بما آتاكم واللّه لايحبّ كلّ مختال فخور)
حديد/ 3
تا به آنچه از شما فوت شده است, متأسّف نباشيد وبه آنچه خدا به شما داده است شادمان نگرديد وخداوند هيچ متكبّر وبه خود فخركننده اى را دوست ندارد.
2. انسان موجودى است كه در مسير كمالات وترقى آهسته آهسته سير مى كند. رسيدن به قلّه كمالات, امرى نيست كه دستيابى بدان بسادگى براى همگان ميسور باشد, بلكه همواره گروهى اندك بوده اند كه در گذرگاه بى نهايت هستى توانسته اند شخصيت حقيقى خود را دريابند. اين مهم حاصل نمى آيد مگر به كمك و دستگيرى راهبرى الهى كه انسان خاكى را به سرمنزل ماوراى طبيعى وپيشگاه ربوبى راهنمون گردد. از اين رو, به هنگام درك محضر اوليا درنگ روا نيست وآدمى را سزاست كه با كنار زدن پرده هاى غرور, دامان مربى الهى را چنگ زند وراه را با هدايت او جست وجو كند.
دامن او گير زوتر بى گمان
تا رهى از آفت آخرزمان
كيف مدّ الظّلّ نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد سماست
ا ندرين وادى مرو بى اين دليل
لااحبّ الآفلين گو چون خليل
و رحسد گيرد تو را ره در گلو
در حسد ابليس را باشد غلو
كو زآدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه اى زين صعبتر در راه نيست
اى خنك آن كش حسد همراه نيست
خاك شو مردان حقّ را زير پا
خاك برسركن حسد را همچو ما
دفتر اول
مولوى در افكندن اين پيام بلند و واقعيت راه سلوك, اقتباس از دو آيه كريمه قرآنى جسته است:
(ألم تر الى ربّك كيف مدّ الظّلّ ولو شاء لجعله ساكناً ثمّ جعلنا الشّمس عليه دليلاً ثمّ قبضناه الينا قبضاً يسيراً…) فرقان/ 45ـ 46
آيا نديدى چگونه پروردگارت سايه را گسترانيد؟ واگر مى خواست آن را ساكن قرار مى داد, سپس خورشيد را بروجود آن دليل قرار داديم وسپس آن را آهسته جمع مى كنيم.
ييا:
(فلمّا جنّ عليه اللّيل رأى كوكباً قال هذا ربّى فلمّا أفل قال لااحبّ الآفلين)
انعام/ 76
هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد, ستاره اى ديد وگفت: اين خداى من است, امّا هنگامى كه آن ستاره غروب كرد, گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
3. انسان جهانى در درون دارد بسى برتر و شگفت تر از جهان بيرونى كه اگر ديده اى باطنى بر روى آن بگشايد خواهد ديد كه آن جهان پوشيده را كه در روح وى آشكار است ابرى وآبى وآفتابى وآسمانى ديگر است. انسان در آغاز آفرينش موجودى است كه از شمارى از عناصر به وجود آمده است وچون كم كم به مراتب تكامل وجودى و رشد شخصيت رسيد ودر مسير تعالى روحى گام نهاد, مرحله اى جديد و تولّدى دوباره دراين جهان براى او رخ مى دهد ودر اين تولّد عالمى مى شود مانند جهان عينى خارجى, امّا مشاهده اين جهان درونى ودرك حقايق آن ,تنها براى آنان ميسور است كه گام از خور و خواب و خشم وشهوت فراتر نهاده باشند:
گر تو بگشايى زباطن ديده اي
زود يابى سرمه اى بگزيده اى
غيب را ابرى وآبى ديگر است
آ سمان و آفتابى ديگر است
نايد آن الاّ كه برخاصان پديد با
قيان (فى لبس من خلق جديد)
دفتر اول
دراين سروده ها اقتباس جسته است از اين آيه شريفه:
(أفعيينا بالخلق الاوّل بل هم فى لبس من خل ق جديد) ق/15
آيا ما از آفريدن انسانها در نخستين بار ناتوان گشتيم؟ بلكه آنان در باره آفرينش جديد در اشتباهند.
4. پروردگار هستى ساختار وجودى عالم آفرينش واز جمله انسان را برحركت وتلاش پى ريخته است وحيات آدمى را وامدار تلاش وى ساخته است.
(لقد خلقنا الانسان فى كبد) بلد/ 4
(يا أيّها الانسان انّك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه) انشقاق/ 6
بنابراين دستيابى به هدفها و آرمانهاى والا با تن آسايى ودل به ركود وخمودى دادن ناسازگار است, چه والاترين هدف در زندگى, حركت وپويايى است.
آنچه مى تواند روح خفته و پژمرده آدمى را نسبت به اين حقيقت بيدار وحسّاس گرداند, توجه به اين دقيقه لطيف است كه خداوند آفريدگار هستى, دمى بيكار و ايستا نيست, پس چگونه آدمى كه موجودى حقير وضعيف در اين صحنه هستى است, مى تواند با ايستايى و ركود وبيكارگى به هدفها و آرمانهاى والا دست يابد:
مرد غرقه گشته جانى مى كند
دست را در هر گياهى مى زند
تا كدامش دست گيرد در خطر
دست وپايى مى زند از بيم سر
دوست دارد يار اين آشفتگي
كوشش بيهوده به از خفتگى
آ ن كه او شاه است او بيكار نيست
ناله از وى طرفه كو بيمار نيست
بهراين فرمود رحمان اى پسر
(كلّ يوم هو فى شأن) اى پسر
اندرين ره مى تراش و مى خراش
تا دم آخر دمى فارغ مباش
تا دم آخر دمى آخر بود
كه عنايت با تو صاحب سر بود
هر كه مى كوشد اگر مرد و زنست
گوش وچشم شاه جان بر روزنست
دفتراول
مولانا در اين ابيات, اقتباس. از اين آيه شريفه قرآن جسته است:
(يسئله من فى السّموات والأرض, كلّ يوم هو فى شأن) رحمن/ 29
تمام كسانى كه در آسمانها وزمين هستند از او تقاضا و سؤال مى كند و او هر روز در شأن و كارى است.
5. نفس امّاره عنصرى است كه در مثنوى بارها ازآن سخن به ميان آمده است ودر مسير معرفى چهره واقعى آن, تمثيلها به كار برده شده است. حيله پردازيهاى نفس نام و نشان معينى ندارد, مرزى نمى شناسد. هنگامى كه نفس انسانى موجوديت او را جولانگاه خواسته هاى خود بسازد به طورى كه تمامى موجوديت آدمى تحت سيطره نفس قرار بگيرد, حتّى تعقل و وجدان و گرايش مذهبى نيز در استخدام آن باشد, ديگر احتياجى نخواهد داشت كه دست به حيله ومكر و افسون دراز كند, بلكه اين قوا به شكل مأموران سرسپرده در خدمت اجراى فرمانهاى پايان ناپذير نفس درخواهند آمد:
اى شهان كشتيم ما خصم برون
ماند خصمى زو بتر در اندرون
كشتن اين كار عقل وهوش نيست
شير باطن سخره خرگوش نيست
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست
كو به درياها نگردد كم و كاست
هفت دريا را در آشامد هنوز
كم نگردد سوزشش آن خلق سوز
سنگها وكافران سنگ دل
اندر آيند اندرو زار وخجل
عالمى را لقمه كرد و در كشيد
معده اش نعره زنان (هل من مزيد)
مولانا دراين سروده ها ضمن معرفى گوشه اى از ماهيت دوزخى نفس وگوشزد خطر آن به انسان, (اقتباس) مى جويد از آيه كريمه قرآنى:
(يوم نقول لجهنّم هل امتلأت وتقول هل من مزيد) ق/ 30
روز رستاخيز به دوزخ خواهيم گفت آيا پر شدى؟ پاسخ خواهد داد: آيا افزونى هست؟

* تلميح
در لغت به معنى (سبك نگريستن) و (به گوشه چشم اشاره كردن) و در اصطلاح بديع, بدين معناست كه گوينده, نويسنده يا شاعر در ضمن كلام وسخن خود به داستان, مثل, آيه ويا حديثى اشاره كند بدون آن كه به مورد استفاده خويش تصريح كند..
حافظ كه خود مدعى است كه قرآن را به چهارده روايت مى داند, گويد. :
يا ربّ اين آتش كه درجان من است
سرد كن آن سان كه كردى بر خليل
كه تلميحى است به داستان حضرت ابراهيم خليل اللّه كه در آتشش افكندند وآتش, سرد وسلام گرديد وگزندى بدو نرسيد كه مأخوذ از آيه 69 سوره انبياست:
(قلنا يا نار كونى برداً وسلاماً على ابراهيم)
گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد وسلامت باش.
مولوى نيز بسان ديگر پارسى سرايان مسلمان, درياى مثنوى را با امواج قرآن خروشان ساخته, گاه گاه در بيتى ويا ابياتى اشارتى دارد به كريمه هاى قرآنى و لطايف وحيانى, از آن جمله است مواردى چند كه در ذيل اشاره وار مى آيد:
1. انسان در عالم خاك با همه وسعت وگستردگى, راه به سوى حقايق پشت پرده هستى مادّى وطبيعت خاكى ندارد, چگونه مى توان عظمت جهان خارج از رحم مادر را براى جنين ترسيم كرد وبه او فهماند كه در ماوراى اين محبس تنگ و تاريك, جهانى است پهناور كه با نظمى شگفت انگيز در جريان است وزمينى خرّم كه سرشار از نعمتهاست و آسمانها وكهكشانها و آفتاب وبادها و انسانهايى كه درآن به زندگى مشغولند, زندگى آميخته با غمها و شاديها, اندوهها ولذّتها, همراه با شگفتيهايى وصف ناپذير. همين گونه مغز نارسيده وفهم محدود انسان دنيا آشنا, هرگز نخواهد توانست اندازه داربودن وتنگى جهان مادّى را در برابر حقايق وعظمت آن سوى پرده طبيعت درك كند وچاه نشينان دنيا ودلبستگان به مزاياى حيوانى لذتهاى جسمانى زودگذر هرگز نخواهند توانست به حيات حقيقى راه يابند و بر آستان بلند آن قدم نهند وديدگان جان روحانى را روشن وحق بين گردانند:
گرجنين را كس بگفتى در رحم
هست بيرون عالمى بس منتظم
يك زمين خرّمى با عرض وطول
اندرو صد نعمت وچندين اكول
كوهها وبحرها و دشتها
بوستانها, باغها و كِشتها
آسمانى بس بلند و پر ضيا
آفتاب وماهتاب وصد سها
ازجنوب و از شمال واز دَبور
باغها دارد عروسى ها وسور
در صفت نايد عجايبهاى آن
تو درين ظلمت چه يى در امتحان؟
خون خورى در چارميخ تنگنا
در ميان حبس وأنجاس وعنا
او به حكم حال خود منكر بدي
زين رسالت معرض وكافر شدى
كاين محال است و فريب است وغرور
زان كه تصويرى ندارد وهم كور
جنس چيزى چون نديد ادراك او
نشنود ادراك منكر ناك او
همچنان كى خلق عام اندر جهان
زان جهان ابدال مى گويندشان
اين جهان چاهى است بس تاريك و تنگ
هست بيرون عالمى بى بو و رنگ
هيچ در گوش كسى زايشان نرفت
كاين طمع آمد حجاب ژرف و زفت
گوش را بندد طمع از استماع
چشم را بندد غرض از اطلاع
دفتر سوم
اين سروده ها تلميحى است به آياتى در قرآن مجيد كه ملكوت و حقايق پنهان عالم هستى را براى خاكيان و دنيا زدگان يادآور مى شود:
(يعلمون ظاهراً من الحيوة الدّنيا وهم عن الآخرة هم غافلون) روم/ 7
بيشتر مردمان تنها ظاهرى از زندگانى اين جهان را مى دانند واز زندگانى آن جهان غافل مانده اند.
(وماهذه الحيوة الدّنيا الاّ لهو ولعب وانّ الدّار الآخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون)
عنكبوت/ 64
اين حيات دنيا خيال وفريبى بيش نيست واگر مردم مى دانستند به خوبى مى يافتند كه منزل آخرت منزل حيات و عين حيات است.
آرى موجوديت حيات دنيا بر پايه جهل وغفلت ويژه اى است واگر اين جهل وغفلت برطرف شود وآدمى آگاه گردد, خيال وفريب بودن آن روشن شده, شاهد حقيقت رخ مى نمايد وانسان شيفته وجوينده آن حقيقت خواهد شد.
استن اين عالم اى جان غفلت است
هوشيارى اين جهان را آفت است
هوشيارى زان جهان است وچوآن
غالب آيد, نيست گردد اين جهان
هوشيارى آفتاب وحرص يخ
هوشيارى آب واين عالم وسخ
زان جهان اندك ترشّح مى رسد
تا نخيزد در جهان حرص وحسد
گر ترشّح بيشتر گردد ز غيب
نى هنر ماند درين عالم نه عيب
دفتر اول
2. برپايى جامعه اى اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى, از هدفهاى اساسى دين الهى است واز جمله آفتهاى اين معيارها, بى توجهى افراد جامعه است به وظايفى كه نسبت به يكديگر دارند و ويران كننده تر ازآن ,پرداختن برخى افراد به امورى است كه فضاى روانى حاكم بر جامعه دينى را آلوده مى كند وغبار تيرگيها و كدورتها را حجاب ديدگان مى سازد وجرقه اى خواهد بود كه به روشن شدن آتش جنگ و اختلاف منجر مى شود:
هر دهان را پيل بويى مى كند
گِرد معده هر بشر بر مى تنََد
تا كجا يابد كباب پور خويش
تا نمايد انتقام و زور خويش
تا كجا بوى كباب بچه را
يابد وزخمش زند اندر جزا
لحمهاى بندگان حقّ خوري
غيبت ايشان كنى كيفر برى
هان كه بوياى دهانتان خالق است
كى برد جان غير آن كو صادق است
واى آن افسوسيى كش بوى گير
باشد اندر گور منكر يا نكير
نى دهان دزديدن امكان زان جهان
نى توان خوش كردن از دارو دهان
آ ب و روغن نيست مر رو پوش را
راه حيلت نيست عقل وهوش را
دفتر سوم
پيام لطيف اين سروده ها اشارت و تلميحى است به كريمه قرآنى:
(يا أيّهاالّذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظّنّ انّ بعض الظّنّ اثم و لاتجسّسوا ولايغتب بعضكم بعضاً أيحبّ أحدكم أن يأكل لحم أخيه ميتاً فكرهتموه واتّقوا اللّه انّ اللّه تواب رحيم) حجرات/ 12
اى مؤمنان, از بسيارى گمانها پرهيز كنيد زيرا بعضى از آنها معصيت است وتجسس از يكديگر مكنيد. برخى از شما برخى ديگر را غيبت نكند. آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت مرده برادر خود را بخورد, البته خير, زيرا شما از خوردن گوشت مردار كراهت داريد. پس تقواى الهى پيشه كنيد كه او توبه پذيرى مهربان است.
قرآن در جهت استحكام بخشيدن به اركان جامعه و ايجاد فضايى سالم وايمن, مؤمنان را نسبت به امورى چند هشدار مى دهد و بديشان يادآور مى شود كه مباد كسى در زير نقاب خود برتر بينى, ديگران را وسيله تفريح وسخره قرار دهد ويا زبان به طعن وعيبجويى بگشايد ويا حرمت شخصيت افراد را با جارى ساختن القاب زشت بر زبان درهم بشكند.
اسلام در صدد است در جامعه اسلامى امنيتى كامل حكفرما باشد, مرزهاى چنين امنيتى, تنها محدود به پرهيز از تهاجمهاى جسمى به يكديگر نمى شود, بلكه بايد شخصيت افراد جامعه از تيررس زخم زبانها وتهمتها به دور باشد, ليكن همين انسان برخوردار از توانى است كه اگر در مسيرى شيطانى به خدمت گرفته شود او را بدانجا مى رساند كه آشكارترين نمودهاى زندگى طبيعى و روانى خود را در زير حجابهاى ضخيم(خودِ طبيعى) بپوشاند وحقيقت اصلى خود را به فراموشى سپارد. كارهاى زشت وپليد خود را آن چنان از انظار و ديده ها پنهان سازد كه گويى فرشته اى است در كالبد انسان.
امّا اين همه حق پوشى وحقيقت گريزى سرانجام روزى بر او رخ خواهد نمود. آن هنگام كه نفسهايش به شماره افتد و ديوار زندگى كه مستحكم وبلند جلوه مى كرد, شكاف بردارد وپرده ها كنار رود ومرگ براورخ بنمايد, درآن هنگامه است كه حوادث عمر, يك به يك و از پى يكديگر در جلوى ديدگانش مجسّم مى گردد وپوستهايى كه مغز حوادث زندگانى را پوشانيده بود, به كنارى رود وكژيها و بديها كه در حقّ ديگران روا داشته ,روح او را در حصار خود گيرد وظلمت مرگبارى بر سرش سايه افكند, كه تمنّا كند تا هرچه زودتر مرگ را در آغوش كشد:
چند كوبد زخمهاى گرزشان
برسر هر ژاژ خا وبرزشان
هم به صورت مى نمايد كه گهي
زان همان رنجور باشد آگهى
گويد آن رنجور كاى يار حرم
چيست اين شمشير بر فرق سرم
چون نمى بيند كس از ياران او
در جواب آيند ياران كاى عمو
مانمى بينيم باشد اين خيال
چه خيال است اين كه هست اين ارتحال
چه خيال است اين كه اين چرخ نگون
از نهيب اين خيالى شد كنون
گرزها و تيغها محسوس شد
پيش بيمار وسرش منكوس شد
او همى بيند كه آن از بهراوست
چشم دشمن بسته زان وچشم دوست
حرص دنيا رفت وچشمش تيز شد
چشم او روشن كه چون خونريز شد
مرغ بى هنگام شد آن چشم او
از نتيجه كبر او و خشم او
سربريدن واجب آمد مرغ را
كاو به غير وقت جنباند درا
هرزمان نزعى است جزو جانت را
بنگر اندر نزع جان ايمانت را
عمر تو مانند هميان زر است
روز وشب مانند دينار اشمراست
مى شمارد مى دهد زر بى وقوف
تا كه خالى گردد وآيد خسوف
عاقبت تو رفت خواهى ناتمام
كارهايت أبتر ونان تو خام
دفتر سوم
مولوى دراين سروده ها تلميحى دارد به آيه شريفه:
(لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) ق/ 22
بدرستى تو اى انسان از اين وضع شگفت در غفلت غوطه ور بودى, اكنون پرده را از مقابل ديدگانت برداشتيم وچشمان تو امروز تيزبين است..
3. انسان در جهانى زندگى مى كند سرشار از علل و عوامل وحوادث كه به او اين اجازه را نمى دهد تا در محدوده فردى خويش, تارى گرد وجود بتند وخود را مصون از تأثير وتأثّرات اين عوامل سازد, چه هيچ يك از موجودات در جهان از ارتباط با اين امور بركنار نمى ماند.
انسان گرچه براى مدّتى محدود وبا برخوردارى از ابزارهايى چند بتواند در برابر فرازو نشيبها مقاومت ورزد و درونمايه هاى وجودى خويش را بروز ندهد, ليكن سرانجام در برابر سير حوادث روزگار آواى حقيقى درونى وى به گوش جان ديگران خواهد رسيد وگذشت روزهاى پرغوغا چونان انگشتانى كه بر ظرفى سفالين نواخته مى شود, سرانجام طنين سالم ويا ناسالم وجود آدمى را پديدار خواهد ساخت.
درهرحال, اين حوادث وجريانات گونه گون وپر فراز ونشيب زندگى است كه جوهر وجودى انسان وشخصيت واقعى او را نمايان مى سازد وسرانجام زلال حقيقت ويا تيرگى نفاق رخ خواهد نمود:
گفت يزدان مر نبى را در مساق
يك نشان سهلتر زاهل نفاق
گرمنافق زفت باشد نغز و هول
واشناسى مرد را در لحن قول
چون سفالين كوزه ها را مى خري
امتحانى مى كنى اى مشترى
مى زنى دستى برآن كوزه چرا
تا شناسى از طنين اشكسته را
بانگ اشكسته دگرگون مى بود
بانگ چاووشى است پيشش مى رود
بانگ مى آيد كه تعريفش كند
همچو مصدر فعل تصريفش كند
دفتر سوم
مولانا در اين ابيات, حوادث روزگار را در فاش ساختن حقيقت درونى انسان به افعال و مشتقاتى تشبيه مى كند كه حقيقت مصدر را درجلوه هاى گوناگون وصورتهاى مختلف نمايان مى سازد و در مسير تبيين اين دقيقه ,تلميحى دارد به كريمه قرآنى:
(ولو نشاء لأريناكهم فلتعرفنّهم فى لحن القول) محمد/30
اگر بخواهيم نفاق پيشگان را به تو نشان مى دهيم تا ايشان را با قيافه وسيمايشان بشناسى وباطرز لحن كه در گفتار دارند, آنان را تشخيص خواهى داد.
4. هرموجودى با علم وشعورى كه دارد, به كمال بى انتها, يعنى حضرت حق علم دارد واو را مى يابد واز ديگر سو مى داند كه هرچه غيراوست از وجود و كمال در مرتبه اى محدود برخوردار است و آميخته با كاستيها ونداشتنهاست وآنچه از وجود وكمالات وجودى دارد نيز از حضرت حقّ است وقائم به او و جلوه اى از جمال وكمال بى حدّ او وتابشى است از اسماء وصفات او كه هرموجود به اندازه قابليت وجودى خويش ازآن خورشيد پرتو مى گيرد. هرموجودى بااينكه به موجوديت خود وكمال وجودى خويش عشق مى ورزد, به وجود بالاتر و در اصل به وجود و هستى بى نهايت عشق مى ورزد واز اندازه دارى وجود وهستى خود رنج مى برد وبراساس همين عشق واشتياق به كمال بى نهايت از نخستين دم حيات حركت را آغاز مى كند ودراين حركت تكاملى در هيچ مرزى نمى ايستد:
تو به هرحالى كه باشى مى طلب
آب مى جو دائماً اى خشك لب
كآن لب خشكت گواهى مى دهد
كو به آخر بر سر منبع رود
خشكى لب هست پيغامى از آب
كه به مات آرد يقين اين اضطراب
دفتر سوم
اين سير وحركت كه درتمامى مظاهر وجود هست, همان تسبيح است; تسبيح حضرت حقّ وحركت به سوى او. هركدام از موجودات در عشق وطلب او به هركمالى مى رسد, آن را محدود و ناقص ديده, گذرمى كند و آن را كه بى عيب و نقص و بى حدّ است مى خواهد و اين همــان تسبيح وتنزيه حقّ است ازهر عيب ونقص:
چون مسبّح كرده اى هرچيز را
ذات بى تمييز وبا تمييز را
هريكى تسبيح بر نوع دگر
گويد واز حال آن اين بى خبر
آدمى منكر ز تسبيح جماد
وآن جماد اندر عبادت اوستاد
بلكه هفتاد و دوملّت هريكي
بى خبر از يكدگر واندر شكى
چون دو ناطق را زحال هم دگر
نيست آگه چون بود ديوار ودر
چون من از تسبيح ناطق غافلم
چون بداند سبحه صامت دلم
دفتر سوم
مولوى درابيات فوق به اين حقيقت قرآنى اشارت دارد كه همه اشياء وهمه وجود, تسبيح حق مى گويند ودر عين حال حقيقت وكيفيّت اين تسبيح آن چنان كه هست براى انسانهاى معمولى ناشناخته وپنهان است:
(تسبّح له السّموات والأرض ومن فيهنّ وان من شئ الاّ يسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم انّه كان حليماً غفوراً) اسراء/ 44
آسمانهاى هفتگانه وزمين وكسانى كه درآنها هستند, همه تسبيح او مى گويند وهر موجودى تسبيح وحمد او مى گويد, ولى شما تسبيح آنها را نمى فهميد, او حليم وآمرزنده است.
پيداست كه تسبيح همه ذرّات وجود, آن چنان كه هست, براى همه انسانها شناخته نيست واين انبيا واوليا وارباب حقيقت وصاحبان بصيرت واصحاب كشف وشهودند كه با تفاوت درجات به كيفيت تسبيح و حقيقت آن در همه وجود علم دارند وآنها را مى يابند:
باش تا خورشيد حشر آيد عيان
تا ببينى جنبش جسم جهان
چون عصاى موسى اينجا مار شد(1)
عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره خاك تو را چون زنده ساخت(2)
خاكها را جملگى بايد شناخت
مرده زين سويند وزان سوزنده اند
خامش اينجا وان طرف گوينده اند
چون زآن سوشان فرستد سوى ما
آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوهها هم لحن داودى شود(3)
جوهر آهن به كف مومى شود(4)
باد حمّال سليمانى شود(5)
بحر با موسى سخندانى شود(6)
ماه با احمد اشارت بين شود(7)
نار ابراهيم را نسرين شود(8)
خاك قارون را چو مارى در كشد(9)
اُستن حنّانه آيد در رَشَد
سنگ احمد را سلامى مى كند
كوه يحيى را پيامى مى كند
جمله ذرات عالم در نهان
با تو مى گويند روزان وشبان
ما سميعيم و بصيريم وهشيم
از شما نامحرمان ما خامُشيم
چون شما سوى جمادى مى رويد
محرم جان جمادان كى شويد
از جمادى در جهان جان رويد
غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت
وسوسه تأويلها بربايدت
چون ندارد جان تو قنديلها
بهر بينش كرده اى تأويلها.
دفتر سوم
آيه شريفه (وسخّرنا مع داود الجبال يسبّحن والطّير وكنّا فاعلين) أنبياء/ 79
با صراحت ناطق براين حقيقت است كه كوهها با حضرت داود به تسبيح حضرت حقّ مى پرداختند وآن حضرت براساس علم وشعور بالاتر وديد برتر وبراساس اين كه حجابها از برابر او برداشته شده بود, تسبيح همه وجود از كوهها وپرنده ها را دريافت مى كرد .در آيه 18 سوره(ص) نيز به همين حقيقت اشاره كرده است:
(انّا سخّرنا الجبال معه يسبّحن بالعشيّ والاشراق)
ماكوهها را مسخّر او ساختيم كه هرشامگاه وصبحگاه با او تسبيح مى گفتند.
وسرانجام در آيه 41 سوره (نور) مى فرمايد:
(ألم تر أنّ اللّه يسبّح له من فى السّموات والأرض والطّير صافّات كلّ قد علم صلوته وتسبيحه واللّه عليم بما يفعلون)
آيا نديدى كه براى خدا تسبيح مى كنند تمام آنان كه در آسمانها وزمينند وهمچنين پرندگان به هنگامى كه برفراز آسمان بال گسترده اند, هريك از آنها نماز وتسبيح خود را مى داند وخدا به آنچه انجام مى دهند عالم است.
نيست خود بى چشم تر كور از زمين
اين زمين از فضل حقّ شد خصم بين
نور موسى ديد و موسى را نواخت
خسف قارون كرد وقارون را گداخت
رجف كرد اندر هلاك هر دعي
فهم كرد از حق كه يا ارض ابلعى
آب وخاك وباد ونار با شرر
بى خبرازما واز حقّ با خبر
مابه عكس آن زغير حقّ خبير
بى خبر از حقّ و با چندين نذير
لاجرم اَشْفَقْنَ منها جمله شان|
كُند شد زاميز حيوان حمله شان
گفت بيزاريم جمله زين حيات
كو بود با خلق حيّ با حقّ موات
دفتر دوم
5. آن روز كه رستاخيز الهى برپا شود, يگانه سرمايه نجاتبخش انسان, قلب و روح پاك اوست; قلبى كه هم ايمان خالص ونيت پاك درآن وجود دارد و نيز هرگونه عمل صالح, چرا كه چنين قلب پاكى ثمره اى جز عمل پاك نخواهد داشت. هم از اين روست كه درآيين الهى, بيش از هرچيز زير بناى فكرى وعقيدتى واخلاقى ارج نهاده شده است, زيرا كه تمامى برنامه هاى عملى انسان بازتابى ازآن است. همان گونه كه سلامت قلب ظاهرى عامل سلامت جسم وبيمارى آن, سبب بيمارى همه اعضاست, همين گونه سلامت وفساد برنامه هاى زندگى انسان, جلوه وبازتابى است از سلامت وفساد عقيده واخلاق وقلب باطنى:
صد جوال زر بيارى اى غني
حقّ بگويد دل بيار اى منحنى
گر زتو راضى است دل من راضيم
ور زتو معرض بود اعراضيم
ننگرم در تو درآن دل بنگرم
تحفه آن را آر اى جان در برم
با تو چون است؟ هستم من چنان
زير پاى مادران باشد جنان
مادر و بابا واصل خلق اوست
اى خنك آن كس كه دل داند زپوست
تو بگويى نك دل آوردم به تو
گويدت اين دل نيرزد يك تسو
از براى آن دل پرنور وبرّ
هست آن سلطان دلها منتظر
دفتر پنجم
پيام اين سروده ها اشارت وتلميحى است به اين آيه قرآن:
(يوم لاينفع مال ولابنون الاّ من أتى اللّه بقلب سليم) شعراء/ 88 ـ 89
درآن روزى كه مال وفرزندان سودى نمى بخشد مگر كسى كه با قلبى پاك به پيشگاه الهى حاضر شود.
آرى حقيقت اين است كه همه چيز در دل است. باب اجابت را خالق دل در خود دل قرارداده است ومفتاح آن را به دست صاحب دل نهاده است وسرانجام خدا همه چيز را دراين معماى خلقت كه(دل) ناميده مى شود قرار داده ودل را همه چيز:
گفت پيغمبر كه حقّ فرموده است
من نگنجم هيچ در بالا وپست
درزمين وآسمان وعرش نيز
من نگنجم اين يقين دان اى عزيز
در دل مؤمن بگنجم اى عجب
گرمرا جويى درآن دلها طلب
گفت :(فادخل فى عبادى) تلتقي
جنّة من رؤيتى يا متّقى
دفتر اول

* حلّ يا تحليل
اين واژه در لغت يعنى ازهم باز كردن وگشودن و در اصطلاح اديبان به كاربردن الفاظ آيات واحاديث ومثل در گفتار ونوشتار است كه به ضرورتهاى شعرى ومناسبات ديگر از وزن وعبارت اصلى به طور كامل يا ناقص خارج شود2. نمونه هاى صنعت حلّ را در ديوان حافظ به خوبى مى توان ديد:
كاروان رفت و تو در راه كمينگاه به خواب
وه كه بس بى خبر از غلغل چندين جرسى
لمع البرق من الطّور و آنست به
فلعلّى لك آت بشهاب قبس
كه در آن, آيه 7 سوره (نمل) را حلّ كرده ودرآن تغييراتى داده است. چه در اصل بوده است:
(اذ قال موسى لاهله انّى آنست ناراً سآتيكم منها بخبر أو آتيكم بشهاب قبس لعلّكم تصطلون)
زمانى كه موسى به خانواده خود گفت من آتشى ديدم, بزودى ازآن خبرى وگل آتشى براى شما مى آورم تا گرم شويد.
سروده هاى سعدى نيز از چنين ويژگى برخورداراست ونمونه هاى صنعت حلّ را به خوبى درآن مى توان ديد:
گو نظر بازكن وخلقت نارنج ببين
اى كه باور نكنى(فى الشّجر الأخضر نار)
كه درآ ن بخشى از آيه 81 سوره يس را به ضرورت شعرى از وزن وعبارت اصلى خارج ساخته است.
(الّذى جعل لكم فى الشّجر الأخضر ناراً فاذا انتم منه توقدون)
كسى كه براى شما از درخت سبز آتش آفريد وشما به وسيله آن آتش مى افروزيد.
ونيز گويد:
چنان ماند قاضى به جورش اسير
كه گفت انّ هذا ليوم عسير
كه درآن آيه شريفه 8 قمر و 9 مدّثر را تحليل كرده ودر آن, تغييراتى داده است.
(مهطعين الى الدّاع يقول الكافرون هذا يوم عسر) و (فذلك يومئذ يوم عسير).
نمونه هاى صنعت(حلّ) را در مثنوى به روشنى و در موارد بسيار مى توان ديد كه ما در اين خلاصه تنها به ذكر مواردى چند بسنده مى كنيم:
1. گردونه حوادث زندگى هماره بدان صورت كه دلخواه آدمى است نمى چرخد ورويدادهاى آن هميشه به دلخواه وى رخ نمى دهد. گاه عزم خود را نسبت به انجام امرى جزم مى كند وبا دقت كامل وانتخاب هدف و وسايل قطعى ومنطقى تصميم به گفتار يا عملى مى گيرد, ليكن به يكباره آن چنان مقتضيات تصميم خود به خود متلاشى مى شود ويا موانعى برسرراه ظهور مى كند كه به هيچ روى انتظار آن نمى رفت.
راز نهفته دراين دگرگونيها و برهم خوردن تصميمها ومحاسبات, نكته اى بس دقيق است كه درك درست و هوشمندانه آن روح آدمى را با واقعيتى مافوق خواسته هاى و رويدادهاى هستى پيوند مى زند واراده اى ناپيدا وحاكم بر روند عادى زندگى, به او نشان مى دهد و در نتيجه انسان را به جاى مبهوت ونوميد شدن به هشيارى واعتماد به قدرتى حكيم وچاره ساز فرا مى خواند:
عزمها و قصدها در ماجرا
گاه گاهى راست مى آيد ترا
تا به طمع آن دلت نيت كند
بار ديگر نيتت را بشكند
ور به كلّى بى مرادت داشتي
دل شدى نوميد امل كى كاشتى
ور نكاريدى امل از عوريش
كى شدى پيدا بر او مقهوريش
عاقلان از بى مراديهاى خويش
با خبرگشتند از مولاى خويش
چون مراداتت همه اشكسته پاست
پس كسى باشد كه كام او رواست
پس شدند اشكسته اش آن صادقان
ليك كو خود آن شكست عاشقان
عاقلان بندگان بندى اند
عاشقانش شكّرى وقندى اند
(ائتيا كرهاً) مهار عاقلان
(ائتيا طوعاً) مهار بى دلان
دفتر سوم
مولوى در پى طرح اين دقيقه بدين نكته اشاره مى كند كه برهم خوردن تصميمها ومحاسبات ومحروم شدن از رسيدن به آرمانها وخواسته ها انواعى دارد ونتايجى, راستگويان وراست كرداران ازآن نتيجه اى مى گيرند و عاشقان دل باخته نتيجه اى ديگر, عاقلان وخردمندان دراين راه با پاى اجبار و اضطرار قدم مى زنند وبه كوى حقّ وحقيقت راه مى برند امّا عاشقان بى دل و خودباخته را اين آزادى روح است كه به سوى حقّ رهنمون مى شود. وى در طرح اين پيام از اين كريمه قرآنى بهره برده, آن را تحليل مى كند:
(ثمّ استوى الى السّماء وهى دخان فقال لها وللأرض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا أتينا طائعين) فصّلت/ 11
سپس خداوند متعال آسمان را كه دود بود مورد توجه وخطاب قرار داده وفرمود: اى آسمان وزمين خواه از روى اختيار واراده ويا به اجبار و اكراه بياييد, آنان گفتند: ما از روى اختيار آمديم.
اين جهان چون خس به دست باد غيب
عاجزى پيشه گرفت از داد غيب
گه به بحرش مى برد گاهى اش برّ
گاه خشكش مى كند گاهى اش تر
دست پنهان وقلم بين خط گزار
است در جولان وناپيدا سوار
گه بلندش مى كند گاهى اش پست
گه درستش مى كند گاهى شكست
گه يمينيش مى برد گاهى يسار
گه گلستانش كند گاهيش خار
تير پرّان بين وناپيدا كمان
جانها پيدا و پنهان جان جان
تير را مشكن كه اين تير شهى است
نيست پرتابى زشست آگهى است
خشم خود بشكن تو مشكن تير را
چشم خشمت خون نمايد شير را
ماشكاريم اين چنين دامى كِراست
گوى چوگانيم چوگانى كجاست
مى درد مى دوزد اين خياط كو
مى دمد مى سوزد اين نفّاظ كو
دفتر دوم
2. جهان هستى واجزاى آن در نگاه و انديشه مولوى جلوه هاى گوناگونى دارد وعظمت وارزش آن در سخن وى به صورتهاى گوناگونى انعكاس يافته است:
گاه به زيبــايى هستى از دريچه اى مى نگرد كه انسان را محور قرار داده وملاك نيكى وبدى ولذّت وتلخى اشياء را در وجود آدمى وسازگارى با آن تحليل كرده است. در اين نگاه و برداشت, هستى واجزاى آن در ذات خود فاقد جلوه هاى گوناگون زشتى وزيبايى ولطافت وتنفّر زايى است واين انسان است كه جهان واجزاء ونمودهايش را لباس نيك وبد وزشت وزيبا مى پوشاند ودر حقيقت دل, اصل است وعالم, تابع و سايه:
لطف شير و انگبين عكس دل است
هرخوشى را آن خوش از دل حاصلست
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايه دل چون بود دل را غرض
آن دلى كو عاشق مال است وجاه
يازبون اين گل وآب سياه
يا خيالاتى كه در ظلمات او
مى پرستد شان براى گفتگو
دل نباشد غيرآن درياى نور
دل نظرگاه خدا وآن گاه كور
دفتر سوم
در نگاهى ديگر ,جلوه ها و زيباييهاى هستى مربوط به انسان نيست, بلكه عظمت وارزش آن ناشى از ربط وپيوند به موجود برين است. هستى از آن جهت كه آفريده حقّ است ومنسوب به او, با عظمت وارزش است, نه از آن رو كه ساخته خصوصيت وجودى انسان است. جرعه اى ازجام نهانى غيب براين خاك تيره افشانده شد ونشانى از كرم ربوبى برآن نقش بست. جرعه اى از حسن سرمدى كه آن را در اوج تيرگيها بياراست, جرعه اى كه برماه و خورشيد وستارگان اين گنبد مينا نيز افشانده شد وعرش وكرسى را همراه با عظمتى وصف ناشدنى برافراشت. اين جرعه كيميايى است حياتبخش كه از افاضه آن به اجزاى هستى, فناها ونيستها به بقاء مبدّل مى گردد. لذا شايسته است كه انسان اين كيميا را با جدّيت وتلاش بجويد, آن هم با پاكى وطهارت كه جز دست پاكان به اين كيميا نرسد:
اى قديم رازدان ذوالمنن
در ره تو عاجزيم وممتحن
اين دل سرگشته را تدبير بخش
وين كمانهاى دو تو را تيربخش
جرعه اى برريختى زآن خفيه جام
برزمين خاك من كأس الكرام
جست بر زلف و رخ از جرعه ش نشان
خاك را شاهان همى ليسند از آن
جرعه خاك آميز چون مجنون كند
مر شما را صاف او تا چون كند
هركسى پيش كلوخى جامه پاك
كان كلوخ از حسن آمد جرعه ناك
جرعه اى برماه وخورشيد وحمل
جرعه اى بر عرش وكرسى و زحل
جرعه گوييش اى عجب يا كيميا
كه زآسيبش فنا گردد بقا
جدّ طلب آسيب او اى ذوفنون
(لايمسّ ذاك الاّ الطّاهرون)
جرعه اى بر لعل وبر زر و درر
جرعه اى بر خمر وبر نقل وهمر
جرعه اى بر روى خوبان لطاف
تاچگونه باشد آن روّاق وصاف
دفتر پنجم
آن جرعه اى كه ساقى الست براين شوره خاك پست فرو ريخت وخاك را به جوشش آورد, ازآن جوش وخروش انسان زاده شد. اشارت لطيفى كه مولوى در اين سروده ها براى نيل به آن حقيقت سرمدى با طهارت وپاكى دارد, برگرفته اى است از آيات قرآن مجيد, آن جا كه مى فرمايد:
(انّه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسّه الاّ المطهّرون تنزيل من ربّ العالمين)
واقعه/ 77 ـ 80
بتحقيق اين قرآنى است با كرامت ومحفوظ در كتاب مخفى حقّ, كه جز پاكان را رخصت لمس ومسّ آن نيست, نازل شده اى ازجانب پروردگار عالميان.
كه وى آن را در قالب صنعت حلّ از شكل ووزن اصلى خويش خارج ساخته وبه اقتضاى ضرورت شعرى, ساختار لفظى جديدى بدان بخشيده است.
3. منطق اخلاقى اسلام, منطقى است واقع بينانه وهمراه با اعتدال. دراين مكتب, رهبانيت و انزوا طريق عفت وپاكدامنى در برابر طوفان هواها وهوسها نيست. فراهم آوردن زمينه هاى اجبار عملى در دورى و پرهيز از گناه اگر چه ممكن است ترك گناه را به همراه داشته باشد, امّا كمالى به شمار نمى آيد.
كمال حقيقى آن هنگام مطلوب است كه انسان بدون اجبار عملى وبا داشتن اسباب وآلات گناه وتوانايى برآن, آلوده بدان نشود. تكامل وجودى انسان چيزى نيست كه بتوان آن را به اجبار آفريد, بلكه راه طولانى وپرفراز ونشيبى است كه بايد با پاى اراده واختيار خود در برابر طوفانى از هواها وهوسها پيمود وبا ميل واراده خويش طرح آن را ريخت:
گاو كشتن هست از شرط طريق
تا شود از زخم دُمّش جان مفيق
گاو نفس خويش را زوتر بكش
تا شود روح خفى زنده به هُش
دفتر دوم
دراين راه, ريشه كن كردن موجوديت طبيعى به همان مقدار امرى نابجا و نابودكننده است كه فرو رفتن در آزادى مطلق ورها كردن خود در برابر توسن باد پاى هوا وهوس. زندگى روحى وتكاملى انسان بى اختيار وتلاش وتقلاّ , فاقد عظمت وجلال وشكوفايى است, چونان زندگى طبيعى كه دستيابى به نتايج ثمربخش درآن بدون كار وكوشش وتحمّل دشواريها در سنگلاخ طبيعت امرى ناممكن است:
برمكن پر را و دل بركن ازاو
زآن كه شرط اين جهاد آمد عدو
چون عدو نبود جهاد آمد محال
شهوت ار نبود نباشد انتسال
صبر نبود چون نباشد ميل تو
خصم چون نبود چه حاجت خيل تو
هين مكن خود را خصى رهبان مشو
زآن كه عفّت هست شهوت را گرو
بى هوى نهى ازهوى ممكن نبود
هم غزا با مردگان نتوان نمود
(أنفقوا) گفتست پس كسبى بكن
زآن كه نبود خرج بى دخل كهن
گرچه آورد(أنفقوا) را مطلق او
تو بخوان كه (اكسبوا ثمّ انفقوا)
همچنين چون شاه فرمود(اصبروا)
رغبتى بايد كزآن تابى تورو
پس (كلوا) از بهردام شهوتست
بعد ازآن (لاتسرفوا) زآن عفّت است
دفتر پنجم
مولوى در ابيات بالا, اين حقيقت را گوشزد مى كند كه انسان در مسير زندگى معنوى وروحى خويش به مبارزه با قانون طبيعت دعوت نشده است, بلكه تكليف انسان الهى تعديل موجوديت خود با مقتضيات طبيعت است كه جلوه گاه مشيت الهى است ونتيجه اش تكامل و بارور شدن شخصيت الهى انسان است. در طرح اين لطيفه اشارتى دارد به آيات شريفه قرآن كه برخى از آنها را درقالب صنعت (حلّ) از وزن و صورت اصلى خويش خارج ساخته است:
(ياايها الّذين آمنوا أنفقوا ممّا رزقناكم…) بقره/ 254
اى مؤمنان ازآنچه به شما روزى داده ايم انفاق كنيد.
(يا ايّها الّذين آمنوا أنفقوا من طيّبات ما كسبتم…) بقره/ 267
اى مؤمنان از قسمتهاى پاكيزه اموالى كه به دست آورد ه ايد انفاق كنيد.
(يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا وصابروا و رابطوا…) آل عمران/ 200
اى مؤمنان استقامت پيشه كنيد واز مرزهاى خود مراقبت به عمل آوريد.
(وكلوا واشربوا ولاتسرفوا انّه لا يحبّ المسرفين…) اعراف/ 31
بخوريد وبياشاميد و اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست نمى دارد.
در بيت هفتم, صيغه ماضى(كسبتم) را به صورت امر درآورده و در بيت نهم با حذف (اشربوا) ميان (كلوا) و (لاتسرفوا) بنا به ضرورت شعرى, فاصله انداخته است.
4. يكى از پديده هايى كه همواره انديشه بشر را به خود مشغول داشته, پديده مرگ است. انديشه اى كه آميخته با نگرانى وبيمى مبهم است كه شايد زاييده گرايش به جاودانگى وخلود و برخاسته از انديشه وتصور ابديت باشد واز آن جا كه در نظام طبيعت هيچ گرايشى گزاف وبيهوده نيست, مى توان آن را دليل ونشانه اى بر بقاء بشر پس از مرگ دانست.
اين آرزو وبيم كه همواره دل مشغولى را به همراه داشته است, تجليات و تظاهرات نهاد فنا پذير آدمى است.نمود اين حالت روحى مانند نمود رؤياهاست كه تجلى ملكات ومشهودات انسان در عالم بيدارى است. واقعيت اين است كه انتقال انسان از اين جهان به جهان ديگر, تولد طفل از رحم مادر را ماند ودنيا چونان رحمى است كه درآن اندامها وجهازهاى روانى انسان ساخته مى شود واو را براى زندگى ديگر آماده مى سازد. استعدادهاى روانى انسان, بساطت وتجرّد, تقسيم ناپذيرى وثبات نسبى حقيقت وجودى آدمى, انديشه هاى وسيع ونامتناهى او, همه ساز وبرگهايى است متناسب با زندگى جاودان وزوال ناپذير. همين حقيقت است كه باعث شده كه انسان دراين جهان, غريب ونامتجانس باشد وخود را طاير گلشن قدس بداند ودنيا را كنج محنت آباد.
آرى مرگ پايانِ بخشى از زندگى انسان وآغاز مرحله اى نوين از زندگى است. مرگ نسبت به دنيا مرگ است ونسبت به جهان ديگر, تولّد.
درجوانى حمزه عمّ مصطفي
با زره مى شد مدام اندر وغا
اندر آخر حمزه چون در صف شدي
بى زره سرمست در غزو آمدى
سينه باز وتن برهنه بيش پيش
درفكندى در صف شمشير خويش
خلق پرسيدند كاى عمّ رسول
اى هژبر صف شكن شاه فحول
نى كه(لاتلقوا بايديكم الي
تهلكه) خواندى ز پيغام خدا
پس چرا تو خويش را در تهلكه
مى دراندازى چنين در معركه
چون جوان بودى و زفت وسخت زه
تو نمى رفتى سوى صف بى زره
چون شدى پير و ضعيف ومنحني
پرده هاى لاابالى مى زنى
لاابالى وار با تيغ وسنان
مى نمايى دار وگير و امتحان
تيغ حرمت مى ندارد پير را
كى بود تمييز تيغ وتير را
كى روا باشد كه شيرى همچو تو
كشته گردد راست بر دست عدو
زين نسق غم خوارگان بى خبر
پند مى دادند او را از عبر
گفت حمزه چون كه بودم من جوان
مرگ مى ديدم وداع اين جهان
سوى مردن كس به رغبت كى رود
پيش اژدرها برهنه كى شود؟
ليك از نور محمّد (ص) من كنون
نيستم اين شهر فانى را زبون
از برون حس لشكرگاه شاه
پُر همى بينم ز نور حقّ سپاه
آن كه مردن پيش چشمش تهلكه است
امر(لاتلقوا)بگيرد او به دست
وآن كه مردن پيش او شد فتح باب
(سارعوا) آيد مراو را در خطاب
ا لحذر اى مرگ بينان بارعوا
العجل اى حشربينان (سارعوا)
الصّلا اى لطف بينان افرحوا
البلا اى قهر بينان اترحوا
هركه يوسف ديد جان كردش فدا
هركه گرگش ديد برگشت از هدى
مرگ هريك اى پسر همرنگ اوست
آينه صافى يقين همرنگ اوست
دفتر سوم
اين سروده ها ترسيم جهان بينى مولوى در باره مرگ ومسائل آن است. در نگاه او مرگ برآمدن از قعر چاه تيرگيها وقدم گذاشتن به صحراى بيكران دولتسراى دوست است.
آياتى را كه وى در تبيين حقيقت مرگ واشتياق به رويارويى باآن نزد معاد باوران, مورد تحليل قرار داده است, عبارتند از:
(و أنفقوا فى سبيل اللّه ولاتلقوا بايديكم الى التّهلكة…) بقره/ 195
در راه خدا انفاق كنيد وخود را با دستهايتان به هلاكت نيفكنيد.
كه بخش پايانى كريمه را در ابيات پنجم وهفدهم از وزن وعبارت اصلى خويش بنا به ضرورت شعرى خارج ساخته است ونيز:
(وسارعوا الى مغفرة من ربّكم وجنّة عرضها السّموات والأرض اعدّت للمتّقين…)
آل عمران/ 133
شتاب كنيد به سوى بخشايشى از پروردگارتان وبه سوى بهشتى كه فراخى آن آسمانها وزمين است وبراى تقوا پيشگان آماده شده است.
(وللّه الأمر من قبل ومن بعد و يومئذ يفرح المؤمنون… ) روم/ 4
پيش از اين ونيز پس از آن, امر ازآن خداست ودر چنين روز مردم با ايمان خوشحال مى شوند.
اين آيات در ابيات هيجدهم ونوزدهم وبيستم مورد تحليل قرار گرفته و فعل مضارع (يفرح) به صورت امر(افرحوا) درآمده است و در نظم كلمات آيات نيز جابه جايى به چشم مى خورد.
5. دعا ونيايش, حالت روحانى شگرفى است كه ميان انسان ناچيز از سويى وخداوند بزرگ از سوى ديگر برقرار مى شود. مرغ سبكبال روح ما در حال نيايش از قفس تنگ تن رها مى گردد, پروبالى در بى نهايت مى گشايد. انسان در پرتو اين پيوند معنوى از ماوراى طبيعت نيرو مى گيرد وبه معرفتى ازهستى مى رسد كه مسير تكامل مادّى ومعنوى خويش را تنها با درنظر گرفتن علل و عوامل مادى مورد تحليل قرار نمى دهد ,بلكه علل پنهان ومحاسبه نشده اى كه از هرسو او را احاطه كرده است, در انديشه او راه مى يابد وبه تحرّك وتلاش او معنى ومفهومى جديد مى بخشد.
آرى در پرتو دعا ونيايش حقّ است كه بى نهايت كوچك با بى نهايت بزرگ پيوند مى خورد وبااين پيوند شگفت انگيز است كه جهان برون و درون وماده ومعنى هماهنگ مى گردد:
هركه او عصيان كند شيطان شود
كاو حسود دولت نيكان شود
چون كه در عهد خدا كردى وفا
از كرم عهدت نگهدارد خدا
از وفاى حقّ تو بسته ديده اي
(اذكروا اذكركم) نشنيده اى
گوش نه (اوفوا بعهدى) گوش دار
تا كه (اوف عهدكم) آيد ز يار
عهد وقرض ما چه باشد اى حزين
همچو دانه خشك كشتن در زمين
نى زمين را زان فروغ وكمتري
نى خداوند زمين را سرورى
جز اشارت كه ازاين مى بايدم
كه تو دادى اصل اين را از عدم
پس دعاى خشك هل اين نيك بخت
كه فشاند دانه مى خواهد درخت
گرندارى دانه ايزد زان دعا
بخشدت نخلى كه نعم ما سعى
چون كه مريم درد بودش دانه ني
سبز كرد آن نخل را صاحب فنى
زان كه وافى بود آن خاتون راد
بى مرادش داد يزدان صد مراد.
دفتر پنجم
مولانا دراين ابيات, يادآور اين دقيقه شده است كه خدا اين توفيق را به آدمى داده است تا اگر بخواهد تمامى لحظاتش را با دعا ومناجات با او سپرى كند ودل در گرو محبّت وعشق او بنهد, ليك بايد بداند معرفت بى عمل, وعشق ومحبّت بى تلاش, عقيم است وفاقد كارايى.
پيوند محبت وتلاش است كه پيوستگى حياتبخش را به وجود مى آورد وثمر بخش مى گرداند.
آياتى كه دراين ابيات در قالب صنعت حلّ از صورت اصلى خويش بنا به ضرورت شعرى خارج شده, عبارت است از:
(فاذكرونى أذكركم واشكروا لى ولاتكفرون) بقره/ 152
مرا به ياد آوريد تا شما را يادآور شوم وسپاسگزار من باشيد وبه من كفران نورزيد.
اين آيه در بيت سوم تحليل شده و در ساختار فعل امرآن (فاذكرونى) تغيير داده شده است.
(واوفوا بعهدى اوف بعهدكم وايّاى فارهبون) بقره/ 40
به عهد من وفا كنيد به عهدتان وفا خواهم كرد وخشيت مرا به دل داشته باشيد.
اين كريمه نيز در بيت چهارم به اقتضاى ضرورت شعرى مورد تغيير قرار گرفته است (اوف بعهدكم)وحرف جرّ درآن خذف شده است.
6. هوشيارى, تعقّل واختيار, عالى ترين وبا ارزش ترين قواى انسانى است كه او را در گستره زندگى بر طبيعت مسخّر و پيروز ساخته وبه تكاملى علمى, صنعتى هنرى موفّق گردانيده است. هدايت منطقى وصحيح اين استعدادها سعادت وآرامش را همراه با زندگى بايسته براى انسان به ارمغان خواهد آورد و در عين حال, بى توجهى وعدم مراعات وظيفه هدايت ورهبرى صحيح ومتّكى بر معنويت وفطرت, نوع جوامع بشرى را به سمت از خود گريزى وتخطئه هوش و عقل واختيار سوق داده است وفزونى و رشد اين قوا, افزايش دردهاى بشر وسردرگمى و احساس پوچى را به همراه داشته است, تا بدان جا كه گروهى تصور كرده اند بهبودى نابسامانيهاى روحى ورهايى از قفسهاى تنگ وتاريك پوچى, درگرو گريز از هوشيارى واختيار وگام نهادن به وادى بيهوشى وبيخودى, در قالب تخدير وترفه وآسايش طلبيهاى تصنّعى است, تا بدان جا كه حتّى وجود وضرورت اين استعدادها را مورد سؤال وانكار قرار داده است:
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مى گريزد در سر سرمست خود
تا دمى از هوشيارى وارهند
ننگ خمر وبنگ برخود مى نهند
جمله دانسته كه اين هستى فَخْ است
ذكر وفكر اختيارى دوزخ است
مى گريزد از خودى در بى خودي
يا به مستى يا به شغل اى مهتدى
نفس را زان نيستى وا مى كشي
زان كه بى فرمان شد اندر بيهشى
نيستى بايد كه آن از حقّ بود
تا كه بيند اندر آن حسن احد
(ليس للجنّ ولا للانس ان)
(ينفذوا من حبس أقطار الزّمن)
(لانفوذ الاّ بسلطان الهدى)
(من تجاويف السّموات العلى)
(لاهدى الاّ بسلطان يقى)
(من خراس الشّهب روح المّتقى)
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه كبريا
هست معراج فلك اين نيستي
عاشقان را مذهب ودين نيستى
دفتر ششم
مولوى دراين اشعار به اين حقيقت اشاره مى كند كه گريز از خود, چنانچه به فرمان حقّ باشد, در مسير تعالى روحى اين امكان را به انسان مى دهد كه قيود وزنجيرهايى را كه بر اثر حيات طبيعى ومادّى به دست وپاى روح پيچيده شده است, كنارى گذاشته ودرعالمى فراتر از زمان ومكان وفارغ از هشياريهاى دنيا به سر برد. ناهشيارى وبيخودى در اين معنى, انتقال روح آدمى است به معقولات عالى ترى كه هوش وتعقّل و اختيار او را از حدود وقيود معقولات نظرى رها ساخته ودر مرتبه اى عالى تر پرواز دهد.
آيه اى كه در اين سروده ها در قالب حلّ مورد تغيير ساختارى در وزن و عبارت قرار گرفته عبارت است از:
(يا معشر الجنّ والانس ان استطعتم أن تنفذوا من أقطار السّموات والأرض فانفذوا لاتنفذون الاّ بسلطان) رحمن/ 33
اى گروه جنّ وانس اگر مى توانيد كه از زواياى آسمانها وزمين به ملكوت اعلى نفوذ كنيد اين كار را بكنيد, ولى شما نمى توانيد مگر با سلطه اى كه خدا به شما عنايت كند.
اين آيه در ابيات هفتم وهشتم ونهم به گونه اى مورد تحليل ادبى وشعرى قرار گرفته است كه در سرتا سر مثنوى كمتر نظيرى براى آن مى توان يافت.

* صنعت ترجمه
ترجمه يعنى مطلبى را از زبانى به زبانى ديگر برگردانيدن واين كار خود هنرى در شمار هنرهاى گران ارج ادبى شمرده مى شود و در نظم ونثر, روا وشايع است. ترجمه بر دو قسم است:
1. (پايخوان) يعنى ترجمه (تحت اللفظ)كه آن را حرف به حرف وكلمه به كلمه حتيّ با صورت جمله بندى بى كم وزياد از زبانى به زبان ديگر نقل كرده باشند, چنانكه در ترجمه كتابهاى مذهبى آسمانى معمول است.
2. قسم ديگر, ترجمه به معنى كه روح مقصود وحاصل مراد گوينده ونويسنده اى را بگيرند وآن را درقالب زبانى ديگر بريزند, به گونه اى كه خصوصيات ادبى ودستورى زبان ترجمه هم كاملاً مراعات شده باشد واين خود هنرى بسيار عالى وگرانمايه است وجز از كسى كه در هر دو زبان, نهايت تبحّر وبراعت استادى داشته, از ذوق وسليقه مستقيم ادبى نيز كاملاً برخوردار باشد, ساخته و ميسّر نيست.
در كتابهاى بديع, صنعت ترجمه را به موردى اطلاق كرده اند كه مضمون شعرى از زبان عربى به نظم فارسى يا از فارسى به نظم عربى نقل گردد. اين عمل مخصوصاً در صورتى كه شاعر مترجم, استادى به خرج داده وتمام مضمون ومعنى يك بيت را در يك بيت بياورد و از جهت بلاغت و پروراندن مضمون وفكر, ترجمه از اصل بهتر درآمده باشد, نه تنها جزو (سرقات ادبى) شمرده نمى شود, بلكه هنرى است بسيار گرانقدر كه جزو محاسن وصنايع بديعى واز دلايل قدرت طبع ونيروى استادى شاعر سخندان در هر دو زبان است3. در ترجمه نثر عربى به فارسى واز جمله مضامين بلند قرآن كريم, گاهى شاعران واديبان زبردست باالهام از مضامين وپيام يك سوره ويا بخشى از آيات, آن را به رشته نظم كشيده اند كه پى بردن به اين تأثّر مستلزم اشراف , تسلّط و دقّت زياد به آيات است.
سعدى گويد:
شب از بهرآسايش تست و روز
مه روشن و مهرگيتى فروز
سپهر از براى تو فراش وار
همى گستراند بساط بهار
اگر باد وبرف است وباران وميغ
وگر رعد چوگان زند برق تيغ
همه كارداران فرمانبرند
كه تخم تو در خاك مى پرورند
اگر تشنه مانى زسختى مجوش
كه سقّاى ابر آبت آرد به دوش
زخاك آورد رنگ وبوى طعام
تماشاگه ديده ومغز وكام
عسل دادت از نحل و فنّ از هوا
رطب دادت از نخل ونخل از نوا
همه نخلبندان بخايند دست
زحيرت كه نخلى چنين كس نبست
خور وماه وپروين براى تواند
قناديل سقف سراى تواند
زخارت گل آورد واز نافه مشك
زر از كان وبرگ تراز چوب خشك
كليّات/ 368
اين سروده ها ترجمه اى است زيبا وروان از اين آيات شريفه:
(وجعلنا نومكم سباتاً وجعلنا اللّيل لباساً وجعلنا النّهار معاشاً وبنينا فوقكم سبعاً شداداً وجعلنا سراجاً وهّاجاً وأنزلنا من المعصرات ماء ثجّاجاً لنخرج به حبّاً ونباتاً وجنّات الفافاً) نبأ/ 9 ـ 17
ختام اين نوشتار را اختصاص مى دهيم به ذكر مواردى چند از كاربرد صعنت (ترجمه) در مثنوى:
1. بى شك حوادث مربوط به قيامت و چگونگى آن, امرى نيست كه حقيقت آن براى ما ,كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم, روشن باشد. انسان تنها مى تواند به تصويرى از آن روز در پرتو آيات الهى دست يابد; روزى كه همگى انسانها سر از خاك برداشته, در پيشگاه الهى حاضر مى شوند. در آن روز غيب و سرّ به شهود و ظهور تبديل مى شود. روز رسوايى بزرگِ بدكاران و سربلندى بى نظيرِ مؤمنان.
قرآن مجيد صحنه اى چنين عبرت آموز و تكان دهنده را در ضمن آياتى چند ترسيم كرده است:
(فإذا نفخ فى الصور نفخة واحدة وحملت الارض و الجبال فدكتّا دكة واحدة فيؤمئذِ وقعت الواقعة… يومئذِ تعرضون لاتخفى منكم خافية فأمّا من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤم اقرؤا كتابيه إنّى ظننت انّى ملاق حسابيه فهو فى عيشة راضية فى جنّةِ عالية قطوفها دانية كلوا واشربوا هنيئاً بما اسلفتم فى الأيام الخالية وأمّا من أوتى كتابه بشمالهِ فيقول ياليتنى لم أوت كتابيه و لم أدر ما حسابيه ياليتها كانت القاضية ما أغنى عنّى ماليه هلك عنّى سلطانيه…) حاقّه 13/ ـ 29
چون در صور دميده شود و زمين و كوهها از جا برداشته شوند آن واقعه عظيم رخ دهد… در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد. آن كه نامه عملش به دست راست است, فرياد مى زند كه بياييد نامه عمل مرا بخوانيد. من يقين داشتم كه سرانجام به حساب اعمال رسيدگى خواهد شد. او در يك زندگى رضايتبخش در بهشتى عالى قرار خواهد داشت.
امّا كسى كه نامه عملش به دست چپ داده شود, خواهد گفت: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد و نمى دانستم حساب من چيست, اى كاش مرگم فرا مى رسيد. مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد. قدرت من نيز از دست رفت….
مولوى مضمون اين ابيات را ترجمه وار در ضمن ابياتى چند به رشته نظم در آورده است:
در حديث آمد كه روز رستخيز
امر آيد هر يكى تن را كه خيز
نفخ صوراست از يزدان پاك
كه برآريد اى ذراير سر زخاك
باز آيد جان هر يك در بدن
همچو وقت صبح هوش آيد به تن
جان تن خود را شناسد وقت روز
در خرابه ٌخود در آيد چون كنوز
آ ن چنان كه جان بپرد سوى طين
نامه پرّد از يسار و از يمين
در كفش بنهند نامه بخل و جود
فسق و تقوى آنچه خود كرده بود
وَر بُد او دى پاك و با تقوا و دين
نامه باز آيد مراو را در يمين
ور بد او دى خام وزشت و باضلال
چون عزا نامه سيه يابد شمال
چون برآيد آفتاب رستخير
برجهند از خاك خوب وزشت تيز
سوى ديوان قضا پويان شوند
نقد نيك و بد به كوره درروند
نقد نيكو شادمان و ناز ناز
نقد قلب اندر زحير و درگداز
چشمها بيرون جهيده از خطر
گشته ده چشمه زبيم مستّقر
باز مانده ديده ها در انتظار
تاكه نامه نايد از سوى يسار
چشم گردان سوى چپ و سوى راست
زان كه نبود بخت نامه راست كاست
نامه يى آيد به دست بنده يي
سرسيه از جرم و فسق آكنده يى
پر زسر تا پاى زشتى و گناه
تَسْخُر و خُنْبَك زدن بر اهل راه
چون بخواند نامه خود آن ثقيل
داند او كه سوى زندان شد رحيل
پس روان گردد چو دزدان سوى دار
جرم پيدا بسته راه اعتذار
پس روان گردد به زندان سعير
كه نباشد خار را زآتش گريز
دفتر پنجم
2. چگونگى خلقت انسان و مراحل مختلف آن در عالم جنين, پديده اى است عجيب و شگرف كه از يك سو, نشانگر عظمت و حكمت خداوندى است و از سوى ديگر, اين آفرينشهاى پى درپى كه هر روز چهره تازه اى به خود مى گيرد و اصولاً پيدايش انسانى كامل از قطره آبى گنديده, بيانگر قدرت خداوند بر مسأله معادو بازگشت انسان به زندگى دوباره است. خلقتى عجيب در مخفيگاه رحم كه در هر مرحله شكل و نقش تازه اى به خود مى گيرد. گوئيا جمعى نقّاش چيره دست, گروهى صنعتگر و ابداعگر ماهر, در كنار اين قطره آب نشسته اند و شب و روز روى آن كار مى كنند واين ذره ناچيز را در زمانى بسيار كوتاه با ظرافتى فوق العاده از مراحل و گذرگاههاى مختلف حيات مى گذرانند. قرآن مراحل تكامل جنين در رحم را ضمن آياتى چند در سوره (مؤمنون) برشمرده است:
(ولقد خلقنا الإنسان من سلالة من طين ثمّ جعلناه نطفة فى قرارِ مكين ثمّ خلقنا النطفة علقةً فخلقنا العلقه مضغةً فخلقنا المضغة عظاماً فكسونا العظام لحماً ثمّ انشأناه خلقاً آخر فتبارك اللّه أحسن الخالقين) مؤمنون/ 16 ـ 12
ما انسان را از عصاره اى از گل آفريديم, سپس آن را نطفه اى در قرارگاه مطمئن (رحم) قرار داديم. سپس نطفه را به صورت علقه (خون بسته) و علقه را به صورت مضغه (گوشت جويده) و مضغه را به صورت استخوانهايى در آورديم. از آن پس, آن را آفرينشى تازه ايجاد كرديم. بزرگ است خدايى كه بهترين خلق كنندگان است.
مولوى همين آيات را به نظم در آورده است:
اى شده مغرور در كبر و مني
درفن و عجب و تكبّر صدمنى
گر بدانى از كجايى آمده ا
صل جسمت از چه نا ثابت شده
از برون خويش اين باد مني
با خود آيى وروان بيرون كنى
در مشيمه بد جنينى بوده اي
در عدم بس قرنها آسوده يى
پس خداوند جهانت بر فراخت
از منى در جاى تنگت نطفه ساخت
نطفه يى بودى و پس علقه شدي
پاره خيمه ازين سوتر زدى
آرميدى آرميدن نَز تو بود
بلكه از صنع خداوند ودود
درميان تو كيستى است آن اوست
هر چه هست از فضل و از احسان اوست
كرد از صنع لطيفش از بدا
پس (خلقنا النّطفة علقه) خدا
بعد از آن علقه حكيم حيّ فرد
ا ز كرمهاى شريفش مضغه كرد
بعد از آن , آن مضغه را كرد استخوان
از (خلقنا المضغة) برهان بخوان
پس برآن عظْمت لحوم و پى كشيد
وز (نفخت فيه) جان بر وى دميد
ثمّ (أنشأناه خلقاً آخره)
ساخته كافى دل و دين سره
مايه صحّت نهادت دركنار
پس فرستادت درين دارالقرار
تاجرى تو خواجه يى تو آن عزيز
هستيت داد و زر وجان عقل نيز
تاكنى كسبى درآن عالم بري
در جزا يابى كمال و سرورى4
3. ماجراى نوح (ع) و فرزند بى ايمان وى, يكى از فرازهاى عبرت آموز داستان نوح است. آن هنگام كه لحظه نهايى فرا رسيد و فرمان مجازات قوم سركش صادر شد, ابرهاى تيره وتار سراسر آسمان را فرا گرفت و آنچنان روى هم متراكم گرديد كه نظيرش هيچ گاه ديده نشده بود. صداى غرّش رعد و پرتو خيره كننده برق پى در پى در فضاى آسمان پراكنده مى شد و خبر از حادثه اى عظيم و وحشتناك مى داد.
طوفان آغاز شد. گويى تمام درهاى آسمان گشوده شده و اقيانوسى از آب از لابه لاى ابرها فرو مى ريزد.
آبهاى زمين و آسمان به هم پيوستند و دست به دست هم دادند وبر سطح زمين, كوهها و دشتها و درّه ها جارى شدند و بزودى سطح زمين به صورت اقيانوسى درآمد. در اين لحظات سخت بلا و عذاب , نوح اين پيامبر بزرگ, نه تنها به عنوان يك پدر بلكه به عنوان يك مربّى دلسوز و خستگى ناپذير و پراميد, حتى در آخرين لحظه دست از وظيفه الهى خويش بر نداشت و فرزندش را كه در كنارى جدا از پدر قرار گرفته بود, دعوت به همراهى با خيل مؤمنان كرد. اين فرزند لجوج و كوته نكر به گمان اين كه با خشم خدا مى توان مبارزه كرد از اين دعوت سرباز زده,ومغرورانه به نداى پدر پاسخ منفى داد5.
قرآن كريم در آيات 47 ـ 40 سوره (هود), ماجراى اين گفت وگو را چنين بيان مى كند:
(حتّى إذا جاء أمرنا و فار التّنوّر قلنا احمل فيها من كلّ زوجين اثنين و أهلك إلاّ من سبق عليه القول و من آمن و ما آمن معه إلاّ قليل و قال اركبوا فيها بسم اللّه مجريها ومرسيها إنّ ربّى لغفور رحيم و هى تجرى بهم فى موج كالجبال و نادى نوح ابنه و كان فى معزل يا بنى اركب معنا و لاتكن مع الكافرين قال سآوى إلى جبل يعصمنى من الماء قال لاعاصم اليوم من أمر اللّه إلاّ من رحم و حال بينهما الموج فكان من المغرقين… و نادى نوح ربّه فقال ربّ إنّ ابنى من أهلى و إنّ وعدك الحقّ و أنت أحكم الحاكمين قال يا نوح إنّه ليس من أهلك إنّه عمل غير صالح فلا تسئلن ما ليس لك به علم إنّى أعظك أن تكون من الجاهلين)
چون فرمان فرارسيد وتنور جوشيدن گرفت, به نوح گفتيم از هر جفتى يك زوج در كشتى حمل كن و نيز خانواده ات را, مگر آنان كه محكوم به هلاكتند. نوح گفت: به نام خدا بر كشتى سوار شويد و او را ياد كنيد. او آنها را از لابه لاى امواجى چون كوه حركت مى داد. نوح فرزندش را مخاطب ساخته, گفت: همراه ما سوار شو و با كافران مباش. او پاسخ داد: به كوهى پناه مى برم تا مرا حفظ كند. گفت: امروز هيچ حافظى در برابر فرمان خدا نيست, مگر آن كس را كه او رحم كند. در اين هنگام موجى ميان آن دو حايل شد واو در زمره غرق شدگان قرار گرفت… نوح به پروردگارش عرض كرد: پروردگارا! پسر من از خاندان من است و وعده تو حقّ است.
فرمود: اى نوح, او از اهل تو نيست, بلكه عملى غير صالح است. بنابراين آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواه. به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى.
مولوى اين گفت وگو و تذكار الهى را به نوح, در قالب اشعارى چند, مترجم ساخته است:
همچو كنعان كاشنا مى كرد او
كه نخواهم كشتى نوح عدو
هين بيا دركشتى بابا نشين
تا نگردى غرق طوفان اى مهين
گفت نى من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كاين موج طوفان بلاست
دست و پاى آشنا امروز لاست
گفت نى رفتم برآن كوه بلند
عاصم است آن كُه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاه است اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كى پند تو بشنوده ام
كه طمع كردى كه من زين دوده ام
همچنين مى گفت او پند لطيف
همچنين مى گفت او دفع عنيف
نى پدر از نصح كنعان سير شد
نى دمى در گوش آن ادبير شد
اندرين گفتن بُدند و موج تيز
بر سر كنعان زد و شد ريز ريز
نوح گفت اى پادشاه بردبار
مرمرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردى مرمرا تو بارها
كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم براميدت من سليم
پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل خويشانت نبود
خود نديدى تو سفيدى او كبود
چون كه دندان ترا كرم اوفتاد
نيست دندان آن بركنش اى اوستاد
باقى تن تا نگردد زار ازو
گر چه بود آن , تو شو بيزار ازو
دفتر سوم
4. حسد رذيله اى است فراگير كه در طول تاريخ بشر, انگيزه بسيارى از خلافكاريهاى وى بوده است. تا بدان جا كه گاه برادرى به خاطر حسد دست به خون برادر خود مى آلايد. آنچنان كه در داستان فرزندان آدم (ع) و قتل يكى به وسيله ديگرى مشاهده مى شود. هنگامى كه هر يك, عملى براى تقرّب به پروردگار انجام دادند, هابيل بهترين گوسفندان خويش را به رسم قربانى به پيشگاه الهى عرضه داشت, ولى قابيل بدترين قسمت زراعت خود را بدين منظور نثار كرد. صفا, خلوص و فداكارى هابيل, موجب پذيرفته شدن قربانى اش در درگاه الهى شد واز آن سو تاريكدلى و لجاج, مانع قبولى هديه قابيل به پيشگاه الهى گرديد. در پى اين ماجرا, طوفانى در دل قابيل به وجود آمد. از سويى آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى كشيد و او را به انتقامجويى دعوت مى كرد و از سوى ديگر, عاطفه برادرى و انسانى و نيز تنفر ذاتى از گناه و ظلم و بيدادگرى و قتل نفس, او را از اين جنايت باز مى داشت. ولى سرانجام نفس سركش, آرام آرام مهار اختيار او را به كف گرفت ووجدان بيدار و آگاه او را رام كرد و به زنجير كشيد و دست به خون برادر آغشته ساخت.
بر طبق آنچه از روايات به دست مى آيد, هنگامى كه قابيل برادر خود را كشت, او را در بيابان افكنده بود ونمى دانست چه كند؟ چيزى نگذشت كه درندگان به سوى جسد هابيل هجوم آوردند و او براى نجات جسد برادر مدّتى آن را بردوش كشيد, ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند و دراين انتظار بودند كه چه موقع جسد را به خاك مى افكند تا به آن حمله ور شوند. دراين موقع, همان طور كه قرآن مى گويد, خداوند زاغى را فرستاد كه خاكهاى زمين را كنار بزند و با پنهان كردن جسد بى جان زاغى ديگر و يا با پنهان كردن قسمتى از طعمه خود, آنچنان كه عادت زاغ است, به قابيل نشان دهد كه چگونه جسد برادر خويش را به خاك بسپارد. در اينجا بود كه قابيل از غفلت و بى خبرى خود فرياد برآورد كه اى واى بر من, آيا بايد از اين پرنده ناتوان تر باشم!6
قرآن در آيات 30 و 31 سوره (مائده) ماجرا را چنين شرح مى دهد:
(فطوّعت له نفسه قتل أخيه فقتله فأصبح من الخاسرين فبعث اللّه غراباً يبحث فى الأرض ليريه كيف يوارى سوأة أخيه قال يا ويلتى أعجزت أن أكون مثل هذا الغراب فاوارى سوأة أخى فأصبح من النّادمين)
نفس سركش تدريجاً او را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت واز زيانكاران شد. سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين كند و كاو مى كرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند, با ديدن اين صحنه [قابيل] گفت: واى بر من آيا نمى توانم مثل اين زاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم و سرانجام ازكرده خويش پشيمان شد.
مولوى اين داستان عجيب و عبرت انگيز قرآنى را در قالب ابياتى چند منظوم ساخته است:
كندن گورى كه كمتر پيشه بود
كى ز فكر وحيله و انديشه بود
گر بدى اين فهم مر قابيل را
كى نهادى بر سر او هابيل را
كه كجا غايب كنم اين كشته را
اين به خون و خاك در آغشته را
ديد زاغى زاغ مرده در دهان
بر گرفته در هوا گشته پران
از هوا زير آمد و شد او به فن
از پى تعليم او را گور كن
پس به چنگال از زمين انگيخت كرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
دفن كردش پس بپوشيدش به خاك
زاغ از الهام حقّ بد علمناك
گفت قابيل آه شد بر عقل من
كه بود زاغى ز من افزون به فنّ
عقل كلّ را گفت (مازاغ البصر)
عقل جز وى مى كند هر سو نظر
عقل ما زاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استادگور مرده دان
دفتر چهارم
5. سر گذشت داود پيامبر, يكى از فرازهاى مهمّ در بيان سرگذشت انبياست. در قرآن, بارها از اين پيامبر بزرگ الهى ياد شده است. شايد اين تأكيد و تكرار از آن رو بوده است كه داود (ع) از جمله پيامبرانى است كه سرگذشت سراسر عصمت و معنويّت وى در گفته ها ونوشته هاى دين فروشان و سست مداران همراه باخرافات و بافته هاى عجيبى شده است و از رسالتهاى اساسى قرآن, زدودن زنگارهاى خرافه و جهل در هر زمينه و از جمله ساحت وحى و رسولان الهى است. قرآن در سوره (ص) آيه 26 مى فرمايد:
(يا داود انّا جعلناك خليفةً فى الأرض فأحكم بين النّاس بالحقّ ولاتتّبع الهوى فيضلّك عن سبيل اللّه, إنّ الّذين يضلّون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب)
اى داود ما تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم, در ميان مردم به حقّ داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مى سازد. كسانى كه از راه خدا گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.
خداوند در اين آيه, ضمن بيان مقام والاى داود, وظايف و مسؤوليتهاى سنگين وى را با لحنى قاطع وتعبيراتى پر معنا در پنج فراز شرح مى دهد:
نخست مقام خلافت وى در زمين به معناى نمايندگى خدا در ميان بندگان و اجراى فرمانهاى او درزمين. در فراز دوم به وى دستور مى دهد كه به پاس اين موهبت بزرگ در ميان مردم به حقّ حكم كند ودر سومين بخش به مهم ترين خطرى كه ممكن است حاكمى الهى را تهديد كند اشاره كرده, مى گويد: هرگز از هواى نفس پيروى مكن و به دنبال آن, فلسفه چنين فرمانى را اين گونه بيان مى دارد كه پيروى از هواى نفس, آدمى را از راه خدا كه همان راه حقّ است باز مى دارد و سرانجام در آخرين فراز, بدين حقيقت اشاره مى كند كه گمراهى از راه حقّ از فراموشى روز حساب سرچشمه مى گيرد ونتيجه اش عذاب الهى است.
اين ترجمه تفسيرگونه از كريمه فوق, در مثنوى به رشته نظم در آمده است:
اين چنين فرمود داراى جهان
خالق و پروردگار انس و جان
كاى خليفه ٌارض داود دلير
در صف ناورد خصم ما چو شير
چون خليفه ارض كردم من ترا
آرى القاب تنزّل من سماء
بر كسانى حاكمى و ارجمند
گر به جسم و چهره هم جنس تواند
درميان اين چنين جمع عباد
پيشه گير آيين ورسم عدل وداد
داورى بر منهج انصاف كن
درد داد معدلت را صاف كن
تابع نفس و هواى خود مباش
از درون ارقام شهوت را تراش
هر كسى كو تابع نفس و هواست
او ز شرّ النّاس و مردودان ماست
جاده عدل است راه مستقيم
رو مگردان زآن ره اى شاه كريم
سرّ خير النّاس من ينفع تراست
در طريق عزّ و دولت رهنماست
سر مكش از چنبر نصفت برون
عدل آمد طاق گردون را ستون
دين و دولت را عمَد عدل است و داد
ظلم و عدوان است ملت را فساد8 7

1. جلال الدين همايى, فنون بلاغت و صناعات ادبى, (نشر هما)/8
2. تأثير قرآن و حديث در ادبيّات فارسى / 53
3. جلال الدين همايى, فنون بلاغت و صناعات ادبى / 373
4. مثنوى كلاله خاور / 447
5. ناصر مكارم, تفسير نمونه, (قم, انتشارات مدرسه اميرالمؤمنين),9/ 115
6. همان, 4/ 350
7. مثنوى كلاله خاور / 446
8. اشعارى كه در اين نوشتار به عنوان سروده هاى مولوى نوشته شده, منتخب از دو منبع زير است:
الف. مثنوى كلاله خاور, تصحيح محمّد رمضانى, (تهران, نشر خاور).
ب. مثنوى رينولد نيكلسون, (تهران, نشر طلوع).
ضمناً در ترجمه, شرح و توضيح اشعار, از شرح و تفسير گرانسنگ حضرت علاّمه, استاد محمد تقى جعفرى بر مثنوى بهره هاى بسيار برده ايم

مردى ازسرزمين فرزانگان

به مناسبت سالگرد وفات استاد محمد تقى جعفرى
http://www.resalat-news.com/Detail.aspx?cid=53246

ولادت
استاد محمد تقى جعفرى در سال 1304 ه- ش. در شهر تبريز به دنيا آمد. پدرش، «کريم» درس نخوانده بود، اما صدق و صفاى خاصى داشت. پدرش نانوا بود و هيچ وقت بدون وضو دست به خمير نان نمى‌زد. حافظه اين نانواى مکتب نرفته چنان قوى بود که اغلب سخنان واعظان شهر را با دقت و تفصيل، براى ديگران بيان مى‌کرد.
در روزگارى که تبريز دچار قحطى شده بود، در يکى از شب‌ها، ‌کريم با هزار زحمت دو عدد نان سنگگ و مقدارى شيرينى خريد، در بين راه منزل، دو نفر را در خرابه‌اى ديد که مشغول خوردن استخوان و لاشه گوسفند و مرغ مرده‌اى بوده‌اند،‌او که چنين ديد، دلش به حال آنان سوخت و يکى از نان‌ها و شيرينى را به آنها داد. چند قدمى دور نشده بود که به نزد آن دو برگشت تا شايد بتواند کمک ديگرى انجام دهد. در اين هنگام ديد که آنان دست به دعا بلند کردند و با سوز دل گفتند: اى مرد مهربان! خداى بزرگ و بخشنده به تو فرزندى صالح و نيک عنايت فرمايد. هم چنان که ما را خوشحال کردي، خداى رحيم چشم تو را روشن کند.
تحصيل
همسر کريم با سواد بود و قرآن را به خوبى مى‌خواند. او قرائت قرآن را به محمد تقى تعليم داد. محمد تقى چنان خوب قرائت قرآن را فرا گرفته بود که وقتى در 6 سالگي، در سال 1310 ه- ش براى اولين بار وارد مدرسه «اعتماد» تبريز شد، مدير مدرسه، آقاى جواد اقتصاد خواه، بعد از شنيدن قرائت قرآن او لبخندى زد و گفت: بارک الله! خيلى خوب خواندي! نيازى به درس‌هاى کلاس اول و دوم نداري؛ از فردا وارد کلاس سوم شو!
حافظه قوى محمد تقى همگان را به شگفتى وا مى‌داشت؛ به طورى که متن کليله و دمنه را از حفظ مى‌خواند و معناى عبارات مشکل را شرح مى‌داد. معلمان مدرسه اعتماد، همواره او را تشويق مى‌کردند.
تربيت و پرورش
روزى اقتصاد خواه مدير مدرسه، براى بازرسى به کلاس رفت و به همه بچه‌ها گفت: دفترهاى مشقتان را روى ميز بگذاريد. آقاى مدير وقتى دفتر مشق محمد تقى را ديد، آن را برداشت و با ناراحتى پرسيد: جعفري! اين چه خطى است که تو داري؟! محمد تقى با خونسردى پاسخ داد: من ايرادى در خطم نمى‌بينم. خيلى خوب است! آقاى اقتصاد خواه با تعجب گفت: پس خودت مى‌نويسى و خودت هم آن را تاييد مى‌کني؟! بيا بيرون ببينم! سپس با ترکه قرمز رنگ درخت آلبالو بر کف دست محمد تقى زد و گفت: اين خط از نظر من خيلى هم بد است. بايد از همين امروز ياد بگيرى که خوش خط ‌تر بنويسي! فهميدي؟! محمد تقى که دستش از شدت درد مى‌سوخت، اندکى رنجيد؛ ولى وقتى بيشتر در خط خود دقت کرد، به آقاى مدير حق داد و از آن به بعد تصميم گرفت خواناتر و بهتر بنويسد. ده‌ها سال بعد (حدود سالهاى 1340 - 1350) روزى دانشگاه مشهد، استاد محمد تقى جعفرى را دعوت کرد تا در آنجا سخنرانى کند. جمعيت بسيارى جمع شده و منتظر آمدن ايشان بودند؛ همه صندلى‌ها پر شده و عده فراوانى نيز ايستاده بودند. محمد تقى که ديگر «علامه جعفري» ناميده مى‌شد و اسلام شناس و صاحب نظرى مشهور شده بود؛ پشت ميکروفون قرار گرفت. در بين نگاه‌هاى مشتاق، چشمش به يک پير دانا خيره شد و حدود يک دقيقه به سکوت گذشت.
بعد از اتمام سخنراني، آن استاد کهن سال که کسى جز آقاى جواد اقتصاد خواه، مدير مدرسه اعتماد تبريز نبود، جلو آمد و در حلقه کسانى در آمد که بعد از سخنرانى به دور علامه جعفرى جمع شده بودند. علامه جعفرى بعد از سلام و احترام، پرسيد: يادتان هست با آن ترکه آلبالوى قرمز رنگ مرا زديد؟ آقاى اقتصاد خواه سر به زير انداخت، اما علامه جعفرى با احترام و مهربانى گفت: کاش خيلى از آن چوب‌ها به من مى‌زديد. اين مرکب بدن، تازيانه مى‌خواهد تا روح را حرکت بدهد و جلو ببرد. علامه جعفرى به گرمى دست استاد پيرش را گرفته و فشرد.
هجرت
محمد تقى در 15 سالگى و در سال 1319 ش. براى ادامه تحصيل، تبريز را به مقصد تهران ترک کرد.
مدرسه فيلسوف، واقع در جوار امامزاده اسماعيل و ابتداى يکى از ورودى‌هاى بازار قديمى تهران، اولين جايى بود که محمد تقى براى کسب دانش قدم به آنجا گذارد...
بعد از مدتي، محمد تقى براى ادامه تحصيل به قم رفت و در مدرسه دارالشفاء اقامت کرد. روزى آيت الله سيد محمد حجت کوه ‌کمرى‌اى (1310 - 1372 ه- ق) و آيت الله شهيد محمد صدوقى به حجره او آمدند و لباس روحانيت را به او پوشانيدند.
حضور در انقلاب
به تدريج، استاد جعفرى براى اقشار گوناگون مردم در دانشگاه‌ها و مساجد و... به سخنرانى پرداخت. ساواک براى کنترل اين جلسات، مامورانى را مى‌فرستاد تا از آن گزارش تهيه کنند. هم اکنون بيش از 180 سند گزارش‌هاى ساواک درباره علامه جعفرى در دست است که در کتاب «چراغ فروزان» منتشر شده است.
آشنايى با دکترحسابى
مدتى بعد از آن که استاد جعفرى از مشهد به تهران رفت، اطلاع يافت که در منزل دکتر محمود حسابى - فيزيکدان - جلسات علمى برگزار مى‌شود. استاد در اين جلسات هفتگي، شرکت مى‌کرد. اين جلسات 24 سال‌- تا پايان عمر دکتر حسابى - ادامه يافت. دکتر محمود حسابى نظريه جديدى درباره «ذرات بنيادي» داشت. در يکى از اين جلسه‌ها دکتر حسابى توضيحاتى درباره نظريه خود و ملاقاتش با انيشتين داد و گفت: هر ذره‌اى‌که در نظر گرفته شود؛ مثل الکترون‌ها يا پروتون‌ها، دامنه موجوديتش تا کهکشان‌ها نيز کشانده شده است و براى شناسايى دقيق آن بايد اجزاى ديگر عالم را نيز در نظر گرفت. استاد جعفرى گفت: شيخ محمود شبسترى مطلبى گفته است که شبيه به نظريه شماست:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
که هر جزئى به جاى خويش نيکوست
اگر يک ذره را بر گيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى
استاد حسابى که بيشتر اهل سکوت بود و بسيار کم حرف مى‌زد، با وجد و هيجان بلند شد و فرياد زد: شبستر کجاست؟ شبسترى کيست؟! استاد جعفرى با احترام پاسخ داد: شبستر يکى از شهرهاى نزديک تبريز و شيخ محمود شبسترى از عرفاى بزرگ قرن هشتم است.
آثاراستاد
تا حال حاضر بيش از هشتاد اثر از آثار استاد به طبع رسيده است و چاپ بعضى از آنان همچون شرح مثنوى در 15 جلد مکرر را تجديد شده است.درضمن تحت نظارت ايشان و طى 12 سال کاملترين کشف الابيات مثنوى مولوى در 4 جلد رحلى تحت عنوان «از دريا به دريا» منتشر شده است.
از آثار برجسته ايشان شرح و تفسير بر نهج البلاغه مى باشد که 27 جلد آن به زبان فارسى چاپ و منتشر شده است. ديگر اثر نفيس استاد جعفري، در زمينه بررسى و مقايسه افکار مولانا با فلسفه ها و جهان بينى هاى شرق و غرب مى باشد که تحت عنوان مولوى و جهان بينى ها چاپ شده است.
در زمينه حقوق بشر و مقايسه آن با حقوق بشر در اسلام، کتاب مفصل و مشروحى به قلم ايشان منتشر شده که نظريات جديد آن در کنفرانس اسلامى طرح ومورد استفاده قرار گرفته است. کتاب مزبور به زبان انگليسى نيز ترجمه و چاپ شده است و به زبان ژاپنى توسط يکى از اساتيد دانشگاه ناکويا در دست ترجمه است.
...‌
بيش از 60 کتاب و مقاله ديگر استاد علامه جعفرى هنوز منتشر نشده و در آينده به طبع خواهند رسيد.
وفات
و سرانجام ،استاد فقيد علامه محمد تقى جعفرى (ره) بر اثر بيمارى در تاريخ 25/8/1377 به رحمت ايزدى پيوست. روحش شاد و يادش گرامى باد.

 

درباره كريم زمانى

درباره كريم زمانى
برلب
درياى مثنوى
- كريم زمانى جعفرى، محقق، قرآن پژوه و شارح مثنوى
- متولد ۱۳۳۰ تهران
- پايان تحصيلات متوسطه در دبيرستان هوشيار
- تلمذ و تحصيل در مجالس تفسير علوم قرآنى و مجالس درس مرحوم سيد مرتضى شبسترى
- ورود به دانشگاه تهران و تحصيل در رشته ادبيات عرب
- انتشار نخستين آثار و ترجمه كتب «قيام توابين»، «همگام با پيامبران در قرآن» و «قيام زنگيان» در دوران دانشجويى
- مؤلف «شرح جامع مثنوى معنوى» در هفت مجلد كه تاكنون به چاپ هفدهم رسيده است.
- از روى شرح جامع كريم زمانى، مثنوى به سه زبان ازبكى، آلمانى و چينى ترجمه شده است.
- حضور مستمر در مجامع فرهنگى داخل و خارج از كشور
- برخى از آثار ديگر او عبارتند از: ميناگر عشق (شرح موضوعى مثنوى معنوى)، بر لب درياى مثنوى معنوى (در دو جلد)، صنايع ادبى در كلام امام على (ع)، سيرى در فرهنگ لغات نهج البلاغه، ترجمه سرالاسرار و فتح الربانى اثر شيخ عبدالقادر گيلانى و...
236043.jpg
محسن شهرنازدار: گفته اند آدمى در كلام خويش تجلى مى يابد.
«ما چه خود را در سخن آغشته ايم
كز حكايت ما حكايت گشته ايم
من عدم و افسانه گردم در حنين
تا تقلب يابم اندر ساجدين
اين حكايت نيست پيش مرد كار
وصف حال است و حضور يار غار
مولوى بيان مى كند كه من خويشتن را تبديل به حكايت كرده ام و از آنجا كه تمام هستى خود را در فكر و سخن خود مى نهم و انديشه را به كلام در مى آورم و حكايت و افسانه مى سازم، پس هويت «من» در سخن من ذوب مى شود و من افسانه مى شوم و بر زبانها جريان مى يابم. هر كس مى خواهد مرا ببيند، كلام مرا بنگرد، تمام كسانى كه در آينده مى آيند و سخنان من بر زبان آنان جارى مى شود و تكيه بر لب آنان مى دهد، در حقيقت مرا بر لبان خويش مى نشانند. هستى من در يك كالبد جسمانى در قرن هفتم هجرى و در بلخ يا قونيه خلاصه نمى شود، بلكه من بر تمام زبانهايى كه پس از اين مثنوى را خواهند خواند، جارى خواهم بود و در حضورشان حاضر. اين حضور، حضورى مجازى نيست، بلكه پرده اى از پرده هاى وجود من و جلوه اى از جلوه هاى هستى من است. من خود را در اين جهان پايبند كرده ام، اما نه از طريق بقاى آثار، كه با حضور هويت اصلى خود در كسوت كلام.» (۱)
و آيا شارحين مثنوى و راويان صديق اين قرآن پارسى، شأنى از حضور مولانا جلال الدين را و پرده اى از پرده هاى وجود او را باز مى نمايانند؟
و در امروزه روز حيات انسان كه شتاب روزمرگى از او فرصت غوص و تفحص را در انديشه هاى عميق و بليغ سلب كرده است، مثنوى اين گنجينه انديشه قدسى و اين بحر بى پايان حكمت عرفانى، آيا شارحانى مى خواهد كه لب معانى يا صورت امروزى ترى از آن معنى را به ديده و سمع مستمع امروزى برساند؟ يكى از آن شارحان صديق و سرسپردگان طريق مولانا كه هم و همت خود را مصروف اين واسطه گرى و دلدارى و دلدادگى كرده، همانا كريم زمانى جعفرى است.
نامش را جمله آشنايان مولانا با مجموعه مبسوط و چندجلدى «شرح جامع مثنوى معنوى» مى شناسند.
كريم زمانى سطر روى سطر و خشت روى خشت اين عمارت وسيع را در چندين سال رقم زد و سال گذشته مجموعه شرح شش دفتر مثنوى به پايان رسيد، اما با آغاز انتشار اين مجموعه و نشر جلد نخست، كريم زمانى را هر آشنا به كلام مولانا و هر رهپوى طريق جلال الدين به عنوان شارحى معتمد پذيرفت. ساده نگارى او در عين پرهيز از ساده انگارى، جانمايه كلام مّلاى رومى را بى كم و كاست روايت مى كرد. هرچند ستايش از اين شرح سترگ كه بيش از هفده بار تا امروز تجديد چاپ شده و به زبانهاى ازبكى، چينى و آلمانى برگردانده شده است را كريم زمانى با خلق و خوى خاصى كه دارد، درخور خويش نمى داند و مى گويد: «نگارنده به دور از فروتنى هاى رياكارانه، بايد اعتراف كند كه لياقت شرح صحاف اشراقى مثنوى معنوى را نداشته، اما ارادت بى چون و چراى او بدان خورشيدى معرفت سبب آمد كه اين بار امانت را از سر نادانى و گستاخى به دوش كشد. چنان كه خود فرمايد:
كرد فضل عشق، انسان را فضول
زين فزون جويى، ظلوم است و جهول»
كريم زمانى در «شرح جامع مثنوى معنوى» بر هر بيتى تفسيرى نگاشته و برهان معانى و ويژگيهاى زبانى مثنوى را به زبان امروزين برگردانده و رد پا و نشانه هاى احاديث و روايات و آيات را بازشناسانده و در شرح و پانوشت ها قيد كرده است. با اين حال كلام سهل و آسان شده اين شرح نيز چنانچه در مقدمه دفتر ششم آمده، جز «با قلبى سليم و سينه اى زدوده از غم كين و آز و خودبينى» قابل درك نيست: «مثنوى همچون چراغى فروزان در شب ديجور اوهام و شكوك است. سالك در پرتو چنين چراغى مى تواند سياه چادر اوهام و خيالات فاسد را بدرد و بى پريشانى و اضطراب به سرمنزل مقصود رسد. [و] چون مثنوى معنوى دستورالعمل سلوك است، نمى توان مقاصد آن كتاب مستطاب را در عين تقيد به امور نفسانى درك كرد. يعنى مادام كه شخص اسير و بنده شهوات و خودبينى است و هنوز از مرتبه حيوان سيرتى نگذشته است، نمى تواند معارف معنوى مولانا را كما هو حقه دريابد، هرچند كه انباشته از معلومات و محفوظات مختلف باشد.»(۲)
در كنار شرح جامع، كريم زمانى نسخه ديگرى از مثنوى معنوى را بر اساس نسخه تصحيح شده رينلود نيكلسن به چاپ رساند و در آن به «بيان مقاصد ابيات» پرداخت. «بر لب درياى مثنوى معنوى» در دوجلد انتشار يافت كه در آن با تكلمه ها و جملاتى كوتاه و ساده در ابتداى هربند و يا مفهومى تازه، اشاره مستقيمى به نظر مولانا ومقاصد بيان ابيات مثنوى داشته است.
كريم زمانى در شرح مقصد و مقصود خويش در مقدمه آن نوشته است: «مى سزد كه پژوهندگان مثنوى، زين پس تلاش خود را در جهت تبيين مبانى و خطوط اصلى انديشه مولانا به كارگيرند و آن را به هنجارى بازگو كنند كه عموم علاقه  مندان معارف آسمانى مولانا بهره مند گردند، زيرا مولانا عارف و سخنورى مردمى بوده است. نگارنده با توجه بدين نياز كوشيده است كه در حد تيّسر و با تكيه بر بضاعت ناچيز خود،  مقاصد ابيات و امثال و حكايات و كليات انديشه مولانا را در عناوينى كوتاه و فشرده بيان دارد. گرچه دريا در سبو نگنجد اما مى تواند به قدر حاجت، سبو از آن پركرد و عطش معنوى را بدان تسكين بخشيد. نيز اگر به ژرفاى دريا نتوان اندر شد، مى توان بر لب دريا ايستاد و پهنه بى كران آن را نظاره كرد»
مينا گر عشق نيز كتاب ديگرى از اوست كه در همين راه و براساس همين تلقى و نگاه، نگاشته شده، ليكن به جاى اشارات كوتاه يا ارجاع سريع به مقاصد ابيات، براساس موضوعات، طبقه بندى شده و تفسير مثنوى را از خود مثنوى جسته است. در اين تفسير باارجاع مطالب اجمالى به مطالب تفصيلى و مطالب تفصيلى به مطالب اجمالى، سعى در تبيين وتفهيم انديشه هاى مولانا شده است. نمونه اى از نثر روان وتفسير قابل فهم و آسان اين كتاب چنين است: «شيطان خود را در شمار فرشتگان مقرب الهى مى داند و طرد و راندگى خود را موقتى مى شمرد و اين طرد و فراق از آن رو است كه قدر وصال بداند.
حضرت مولانا در دفتر دوم خود در گفت وگو با ابليس و معاويه چنين مى فرمايد:
گفت ما اول فرشته بوده ايم
راه طاعت را به جان پيموده ايم
.... ما هم از مستان اين مى   بوده ايم
عاشقان در گه وى بوده ايم
ناف ما بر مهر او ببريده اند
عشق او در جان ما كاريده اند...
شيطان مى گويد سجده نياوردن من بر آدم از عصيان كافرانه نبوده است بلكه از غيرت عاشقانه بوده است و نمى توانستم ديگرى را در عرض پروردگار ببينم [مولانا در اينجا همنظر احمد غزالى و سنايى و حلاج بوده]
ترك سجده از حسد گيرم كه بود
آن حسد از عشق خيزد نه از جمود
هر حسد از دوستى خيزد يقين
كه شود با دوست غير هم نشين...»
و اما چه شد كه كريم زمانى، قدم در راه مثنوى گذاشت و برلب اين دريافتاد و از عاشقان درگه وى شد؟
و به راستى سر آغاز و سرمنزل مجنونى را مجنون مى داند يا ليلى؟ گرچه
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت... ليكن چهارده سالگى را به ياد مى آورد كه آن چند بيت نخست مثنوى [بشنو از نى چون حكايت مى كند...] چون و چگونه  او را حيران خويش مى كند، آنچنان كه در پى بّناو بناى مثنوى شباب زندگى و عمر گرانمايه را ارزانى راه كرده است:« يك روح مرموز مرا به سوى اين ابيات جذب كرد.
اين ابتداى شور بود. به دنبال آن، پى جويى مى كردم تا كتاب اصلى مثنوى را بيابم. يكى از همكلاسى هاى مدرسه هوشيار مثنوى معنوى را از كتابخانه پدر به امانت گرفت و به من سپرد. ديباچه را رو نويسى كردم و به خاطر سپردم و مشعوف شدم. اين ابتداى حال بود، هرچند فهم و معرفت كافى نداشتم اما آن حال ايجاد شد و آن جذبه پديد آمد» محيط پيرامون نيز مساعد بود تا كريم نوجوان از چشمه هاى معرفت دينى سبو پركند، از آن نقبى به مثنوى بزند و باز از كلام گوهربار جلال الدين، راهى به معرفت دينى بجويد و در پى اين تكرار ها و آمد و شدها، به مكاشفه و شعف برسد؛ كريم زمانى كودكى اش را در كوچه پس كوچه هاى محله سلسبيل و آذربايجان تهران گذرانده است. تقيّدشرعى و شور و حال هيأت هاى مذهبى آن محلات، اين سالها و روزها نيز نمود و نماى پر رنگى دارد، چه رسد به آن گذشته هاى دور كه هنوز شتاب روز مرگى و مقيد هاى زندگى شهرى، همچون غبار سياه و ماتى، برچهره سنت هاى درخشان و باورهاى آميخته با جان، ننشسته بود؛ اين همان محيط مساعد بود. آرى كريم زمانى كودكى اش را از آنجا آغاز كرده است. ابتدايى را در مدرسه «فرمانيه» واقع در خيابان آذربايجان مى گذراند و شوق نوشتن را همانند بسيارى از همنسلان خويش، با روزنامه ديوارى هاى مدرسه تجربه مى كند. روزنامه ديوارى «برگ سبز» را در كلاس پنجم دبستان منتشر كرده است...
با كتاب كه مأنوس مى شود، خلاصه نويسى كتاب ها را نيز براى دوستان و هم هيأتى هاى محله آغاز مى كند. خودش علاقه دوبرادر بزرگ تر را كه اهل مطالعه بودند، در ميل و رغبت خود به كتاب و كتابخوانى بى اثر نمى داند.
كريمى زمانى دوره متوسطه را در دبيرستان دكترهوشيار در كوچه اى رو بروى دانشگاه صنعتى شريف گذرانده است. از كلاس دهم، روزها در مدرسه اى تدريس مى كند تا با حقوق ماهى سيصد تومان امورات زندگى اش را خود بگذراند و در شبانه به ادامه تحصيل بپردازد. «تقريباً دو سوم حقوقم را كه ماهى سيصد تومان بود، كتاب مى خريدم... بعدها به كوچه نايب راه پيدا كردم و مشترى كتاب هاى عربى شدم.»(۳)
او زبان عربى را از مجالس تفسير قرآن و علوم قرآنى آموخته است: «با علاقه اى فراوان در پى فهم تفسير قرآن و مثنوى بودم. كتابهايى كه به اين دو موضوع مربوط بود، مى خواندم و در مجالس تفسيرى شركت مى كردم.
از جمله در درس هاى مرحوم سيد مرتضى شبسترى و براى آن كه با زبان عربى آشنا شوم، جامع المقدمات وبعد شرح الفيه ابن سالك را در صرف و نحو فراگرفتم و با فقه و اصول در حد لمعه و كفاية الاصول آشنا شدم»
كريم زمانى با ميل و رغبت وصف ناپذيرى تفسيرها و شرح ها و كتب مرتبط با معارف قرآن و مثنوى را مى جويد تا راهى براى فهم عميق و سليم كلام مولانا بيابد. به موازات اين پى جويى ها، دانش زبان عرب او را به دانشگاه تهران مى كشاند تا در رشته ادبيات عرب تحصيل كند: «در دانشگاه تهران در رشته عربى به تحصيل پرداختم اما چون مى ديدم دانشگاه چيزى براى ارائه ندارد و من نيز ميلى به عناوين و مدارك بالاى تحصيلى ندارم، از ادامه تحصيل منصرف شدم و خط تحقيق و مطالعه را پيگيرى كردم.»
در همان دوران دانشجويى تسلط او با زبان و ادبيات عرب او را به سمت ترجمه كتبى همچون قيام توابين، همگام با پيامبران در قرآن و قيام زنگيان مى برد كه در همان سالها به چاپ مى رسد.
 
امامثنوى نور چراغى مى شود كه راه زندگى كريم زمانى را روشن كرده است، او وقف مولانا مى شود و جز به غور و غوص در اين درياى بى ساحل نمى پردازد. «از آنجا كه شوق عرفان در دلم شرر افكنده بود، در مطالعات آثار عرفانى فارسى و عربى متمركز شدم و مثنوى حضرت مولانا را چراغ راه زندگى ام قرار دادم» و اين تمركز و سرسپردگى بود كه به انباشت معارف مثنوى انجاميد و شرح جامع مثنوى از آن بيرون تراويد. شرحى كه در آسان فهمى مفاهيم عميق مثنوى بى شك يك نمونه ويژه است. دقت نگارنده در انتقال معلومات ضرورى به مخاطب و پرهيز از اطاله كلام و زبان و انتخاب و گزينش زبانى روشن و روان و خالى از حشو و زوائد رايج در متون شارحان از مهمترين ويژگى هاى شرح جامع مثنوى است. با اين حال كريم زمانى از شروح و شارحين ديگر نيز به نيكى ياد مى كند و هر كدام را در حوزه اى در خور توجه و ستايش مى داند: «در بخش زندگى و احوال مولانا محققانه ترين اثر همان كتابى است كه مرحوم فروزانفر نوشت و «پله پله تا ملاقات خدا» به قلم مرحوم زرين كوب نيز از نظر انگيختن احساس و عاطفه كتاب جذابى است. زندگينامه مولانا به قلم مرحوم گولپينارلى خواندنى است. اما در بخش مشروح مثنوى از گذشتگان دور، شرح انقروى و اكبرآبادى را بهترين و راه گشاترين شرح مى دانم و از شروح معاصر، شرح مرحوم فروزانفر را بهترين مى دانم. فرصت نيافتن آن مرحوم براى اتمام شرح، الحق ضايعه اى است براى ادب دوستان و عارف پژوهان. جز آن، «مولوى نامه» مرحوم همايى نيز از آثار مهم مثنوى پژوهى است. همين طور «سّرنى» شادروان زرين كوب كريم زمانى مثنوى را گنجينه انديشه بشرى مى داند چرا كه ردى از همه مشرب هاى فلسفى و كلامى و مذهبى و همه نحله هاى فكرى و انديشگى در آن پرواضح و نمايان است. او شرح مثنوى را به سبب محدوديت كلام براى بيان مقاصد ژرف و عميق مولانا ضرورى مى داند و مى گويد: «بايد قبول كنيم كه مسائل مربوط به باطن انسان و ماوراى محسوسات، داراى غموض ذاتى است و قالب الفاظ براى انعكاس آن معانى ژرف و قاهر گنجايش و انعطاف لازم را ندارد. از اين رو موضوع خود به خود دشوار مى شود و خلاصه با توجه به مطالبى كه عرض كردم، مثنوى مولانا، نيازمند شرح و تفسير است»(۴) او مكتب فكرى و عرفانى مولانا را بر دو محور اساسى استوار مى داند و معتقد است تمامى آموزه ها و تعاليم اين پير معرفت و راهبر سالكان رهرو، بر آن دو محور استوار است: «آن دو عبارت از عشق و فناست. اما اين مقوله را بايد از ديدگاه خود او تعريف كنيم و به اصطلاح موضوع را از متن جدا نكنيم. تا مبادا دچار خلط مبحث شويم. زيرا به قول خود او «اشتراك لفظ، دائم رهزن است» چون در بسيارى از مواقع «عشق» سرپوش يا ابزارى است براى توجيه خودپرستى هاى انسان و معشوق نيز بهانه اى براى اين ميل سخيف است. در واقع انسان در خيلى از موارد، خودپرستى را با كلمه مقدس عشق تزئين مى كند درحالى كه عشق در زمان مولانا با وصف ذاتى «قهاريت» آمده است. و مراد از قهر عشق آن است كه عشق با خودپرستى و تفرعن شخص نمى سازد.
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اى تندباد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد؟»(۵)
كريم زمانى مولانا جلال الدين را كيمياگر معنا و معنويت مى داند كه با اكسيرمحبت، كينه ها و دشمنانگى ها را به دوستى و صفا بدل مى كرده است: «آنطور كه از بيانات مولانا و نيز تذكره ها به دست مى آيد، مولانا شخصيتى حليم و بردبار با توسع نظرى كم نظير بوده است. از اين رو همه آحاد و اصناف جامعه از هر دين و فرقه، به او علاقه وافر داشتند و البته اين دوستى نيز متقابل بود. مثلاً نقل كرده اند كه ترسايى باده گساريد و به مجلس سماع او درآمد. و در اثناى سماع، خود را بارها به او زد. دوستان مولانا از فعل آن مرد خشمگين شدند و بر او نهيب زدند. مولانا به طنز و تعريض به يارانش گفت: او باده خورده و شما بد مستى مى كنيد؟! مرگ مولانا هم همه را داغدار كرد. مسلمان، مسيحى، يهودى و زرتشتى و ... همه در سوگ او گريستند و هر فرقه اى او را نماد بزرگ دينى خود مى دانست. سلطان ولد گفته است:
«عيسوى گفته اوست عيسى ما
موسوى گفته اوست موسى ما»(۶)
كريم زمانى جعفرى كه پسوند جعفرى را آخرين بار بر كتاب «سيرى بر فرهنگ لغات نهج البلاغه» مرقوم كرده و بعد از آن با نام كريم زمانى نوشته است، اين روزها در كنار تأليف شرح سترگى بر غزليات مولانا (و تحرير شرح هر ۵۰۰ غزل از ابتداى ديوان در هزار صفحه و كل غزليات در ۱۰ مجلد) به تفسير و تشريح مفاهيم پنهان در كلام وحى و تفسير قرآن نيز مى پردازد: «تفاسير مختلف شيعه و سنى را مقايسه مى كنم و از نظر زمخشرى تا امام فخر رازى و ديگران را جملگى انطباق مى دهم» تا شرحى روان منطبق بر آراى جميع بزرگان و دور از حشو و زوائد زبان، همچون ديگر آثار كريم زمانى فراهم شود. ناگفته پيداست كه او در تفسير كلام وحى نيز وامدار مثنوى مى شود و تفسير او بر قرآن نيز در درك معارف مثنوى، مددى به دلباختگان و مشتاقان جلال الدين خواهد داد كه برايشان نيز همچنان كه كريم زمانى معترف است، مثنوى كتابى براى مطالعه نبود بلكه شفاء لما فى الصدور نيز هست.
پى نوشت:
۱- اوصاف پارسايان، عبدالكريم سروش، صراط ۱۳۷۰ ۲- شرح جامع مثنوى، مقدمه دفتر ششم ۳- كتاب هفته، شماره ۱۱۷ ۴- همشهرى، ۱۰ تير ۱۳۸۰ ۵ و ۶- ايران ۸ مهر ۱۳۸۰

مولانا؛ اولين شارح مثنوي

 http://www.aftabnews.ir/vdchq6kn23nv.html

روز سه‌شنبه 21تيرماه همايش«مولانا، پير عشق وسماع» در سالن شهيد مطهري دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي با حضور انديشمندان و مولوي‌شناسان و جمع كثيري از دانشجويان و علاقه‌مندان مولوي برگزار شد. در اين همايش كه به همت موسسه نجم كبري و دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه علامه طباطبايي برپا شده بود، انديشه‌ها و ديدگاه‌هاي مولوي توسط سخنرانان و پژوهشگران مورد بررسي قرار گرفت.

در ابتداي اين همايش بعد از قرائت كلام‌الله مجيد بخشهايي از سخنان دكتر كاظم محمدي، محقق و نويسنده و استاد فلسفه و عرفان، پيرامون سماع و وجد پخش شد.

دكتر محمدي با تاكيد بر اينكه رقص و سماعي كه امروزه اجرا مي‌شود اصلا سماع نيست، گفت: سماع اساسا بدون ذكر و بي حضور پير معنا ندارد. آنچه كه امروزه به عنوان سماع مي‌شنويم، با آنچه كه عرفاي بزرگ، مثل نجم كبري و حتي مولانا تلقي مي‌كردند كاملا متفاوت

دكتر محمدي : سماع اساسا بدون ذكر و بي حضور پير معنا ندارد. آنچه كه امروزه به عنوان سماع مي‌شنويم، با آنچه كه عرفاي بزرگ، مثل نجم كبري و حتي مولانا تلقي مي‌كردند كاملا متفاوت است...

 

است. سماع فقط با حضور پير معنا دارد.

وي گفت: مولانا بيش از هر عارف ديگري متخصص در امر موسيقي است، هم با موسيقي مقامي و رديفي و با برخي از سازها، با ريتم و وزن و آهنگ آشنا بود. زماني كه مولانا براي ساز دف ساحتي قائل است، نبايد اينقدر سماع را سطحي و خام نگريست.

وي افزود: در سماع عرفاني شروطي داريم. سماع زماني در مي‌گيرد كه به قول عرفا يك وارد غيبي باشد. مشاهير بزرگ طريقت مثل جنيد تأكيد مي‌كنند كه جلوي سماع جسماني را بگيريد چون باعث تباهي مي‌شود. در عرفان نمايش وجود ندارد. تمامي عرفا بدون استثناء معتقد هستند كه ذكر و سماع در وضعي ويژه انجام مي‌شود.

در ادامه دكتر نجفقلي حبيبي رئيس دانشگاه علامه طباطبايي با موضوع «جدال عقل و عشق» سخناني ايراد كرد.
وي گفت: انسان برمبناي انديشه مولانا موجودي دو بعدي است كه جنبه‌اي از آن مادي و جنبه‌اي ديگر الهي و معنوي است. به همين دليل بشريت امروز به حقايقي كه مولانا به آن اشاره داشته نيازمند است و به همين علت دارد به همان سمت مي‌رود. از نظر مولانا انسان كه اشرف مخلوقات است به دنيا نيامد كه فقط به همين كره خاكي خلاصه شود، بلكه او از سرچشمه ديگري است، ولي به زمين آمد تا كامل شود؛ به همين دليل مولانا راه‌هاي كامل شدن را در آثار و كارهاي خود نشان داده است.

دكتر حبيبي با بيان اينكه يكي از جدالها در انديشه مولانا جدال عقل و عشق است، گفت:آنچه كه از مفهوم عشق در انديشه مولانا بر مي‌آيد رهايي انسان از ماديت خويش و شيفتگي بشر به خداست كه سر چشمه زيبايي‌هاست. در واقع وحدت مظهر عشق است كه بايد به آن رسيد. اگر انسان بتواند به اين رهايي برسد، زيباترين حالات معنوي در وجود او شكل خواهد گرفت و در عالم چيزي را غير از او نمي‌بيند.

وي گفت: از ديد مولانا عقل به همه عوالم هستي راه ندارد. پيام مولانا به دوره معاصر اين است كه نه همين ماديت و نه همين عقل، بلكه چيزي فراتر و برتر از هستي وجود دارد

دكتر حبيبي:آنچه كه از مفهوم عشق در انديشه مولانا بر مي‌آيد رهايي انسان از ماديت خويش و شيفتگي بشر به خداست كه سر چشمه زيبايي‌هاست...

 

كه اگر به او نپيوندي، چيزي نيستي.

بعد از سخنان دكتر حبيبي، هنرمند نوجوان خانم اهورا محمدي با ساز ني قطعاتي از موسيقي ايراني را اجرا كرد و سپس استاد حميد سبزواري شاعر معاصر ضمن بيان سخناني برخي از اشعار عرفاني خود را قرائت كرد. وي گفت: پي بردن به رمز و راز انسانيت و حالات انساني از نيازهاي جامعه بشري امروز است. اگر انسانها به دل خود رجوع كنند، يقينا به بسياري از حقايق هستي دست خواهند يافت، به همين دليل عرفاي ما در طول تاريخ براي اينكه انسان به انسانيت خود برسد و پي به هويت اصلي خود ببرد، به اين مسائل توجه ويژه داشتند. اگر بتوانيم عطري از عرفان اسلامي پيدا كنيم وضع هستي اينگونه نخواهد بود.

سپس خانم سهيلا علي مقاله‌اي با عنوان شعر از ديدگاه مولانا را قرائت كرد. وي ضمن بيان انديشه‌هاي مولانا در مورد شعر يادآور شد كه شاعري براي مولانا فخر نبود و فضلي هم محسوب نمي‌شد. وي گفت:«مولانا به گفته خودش شاعر نبود و خود را از گروه شاعران نمي‌دانست و براي شاعري بهايي قائل نمي‌شد. بيان كلمات مولانا به دليل غليان احساسات و روح شفاف و لطيف ايشان به صورت مقفا و شعرگونه بوده و به دليل آشنايي وي با عروض و آشنايي قبلي ايشان با شعر باعث شده كه تمام بحورهاي قديمي و تقريبا متروك به شكل نو و بهتر از بعضي از بحور زمان خودشان آشكار گردد؛ به گونه‌اي كه در همين مورد مي‌گويد:قافيه انديشم و دلدار من/ گويدم منديش جز ديدار من.»

اما در ادامه دكتر كاظم محمدي در باره «رابطه مولانا با حسام‌الدين چلپي» مطالبي را بيان داشت كه به نظر مي‌رسد نگاهي جديد و تازه از عشق مولانا به حسام است؛ اين در حالي است

مولانا به درخواست حسام همان ني‌نامه را تشريح كرد؛ در حقيقت مولانا اولين شارح مثنوي است...

 

كه بسياري از مولوي شناسان معتقدند كه شمس براي مولوي مظهر عشق و شور ومستي است، ولي دكتر محمدي با توجه به ابيات فراوان از مثنوي تاكيد مي‌كند كه مولانا انديشه‌هاي خود را مديون حسام است.

دكتر محمدي گفت:مولانا در ابتداي مثنوي كه شاهكار اوست، ابياتي كه با نام «ني‌نامه» مي‌شناسيم و شكايت ني را بيان مي‌كند به دنبال چيزي مي‌گردد كه به واسطه «ني‌اي» كه او يافته بتواند با او سخن بگويد، مولانا مشتاق اين است كه كسي را پيدا كند تا شرح درد اشتياق خود را به او بگويد.

وي با تاكيد بر اينكه عاملي كه سبب پيدايي درياي خروشان ديوان كبير مثنوي شده است،حسام‌الدين چلپي بود، گفت:تمامي انديشه‌هاي مولانا در اين 18 تا 25 بيت مثنوي او خلاصه مي‌شود، مثنوي در اصل همين چند بيت است بقيه شرح مثنوي است. حسام يگانه مردي بود كه در طول تاريخ عرفان مردانه ايستاد و مولانا را سرپا نگه داشت. مولانا تمام اين آثار وانديشه‌ها را مديون حسام است، اگر حسام نبود نه مولانا در كار بود و نه مثنوي. مولانا به درخواست حسام همان ني‌نامه را تشريح كرد؛ در حقيقت مولانا اولين شارح مثنوي است.

مولوي اصولا با عشق حسام‌الدين مثنوي را سروده است. شش دفتر مثنوي شرح همان ني‌نامه است. در تك تك شش دفتر نه تنها رد پا بلكه وجود حسام را مي‌بينيم. حسام نه تنها اسباب جوشش دروني مولانا بود، بلكه مهمترين كاتب مثنوي

مولوي اصولا با عشق حسام‌الدين مثنوي را سروده است. شش دفتر مثنوي شرح همان ني‌نامه است. در تك تك شش دفتر نه تنها رد پا بلكه وجود حسام را مي‌بينيم...

 

نيز هست.اگر او نمي‌نوشت امروز از مثنوي خبري نبود. او مثنوي خواني نيز مي‌كرد؛ مولانا از نغمه و صوت و لحن او به وجد مي‌آمد و به سرودن شعر ادامه مي داد.

دكتر محمدي گفت: مولانا بارها و بارها شرمنده قدرت استماع و حضور حسام‌الدين مي‌شد، حسام بي‌آنكه پلك بزند ساعت‌هاي طولاني گوش مي‌كرد و اشعار مولوي را مي‌نوشت. مولانا در جاذبه سحر وجودي حسام غرق شد و او را به راستي در حد پير پذيرفته است، ولي اين راز را براي ترس از اهل حسد مي‌پوشاند.

دكتر محمدي با اشاره به اينكه ديباچه دفترهاي دوم تا ششم مثنوي با نام حسام شروع مي‌شود گفت: كلماتي را كه مولانا براي حسام به كار گرفته است يك هزارم آن را براي شمس به كار نبرده است. شمس براي مولانا يك خاطره و حادثه است، ولي حسام براي او خاطره نيست بلكه وجود است. مولانا ديوانه‌وار در جاذبه وجود حسام‌الدين عرق شده بود؛ با حركت و تلنگري جابه‌جا مي‌شود و روح او به تلاطم در مي‌آيد. مولانا جاده‌اي از عرفان عملي را صاف كرد كه حسام را بياورد. و تجربيات خود را در سينه حسام‌الدين قرار داده بود؛ همه حرف مولانا در مثنوي در اين بيت جمع شده است: همچنين مقصود من زين مثنوي/ اي ضياءالحق حسام‌الدين تويي.

در نظر مولانا حسام شاه معنا است؛ از آن افرادي است كه مولانا او را نور مطلق مي‌داند. اگر حسام را از مثنوي بگيريم نه مولوي‌اي در كار است و نه جوشش عرفاني.

دكتر محمدي در پايان گفت: مولوي در تمامي عمرش به يك نفر بدهكار بود و آن هم حسام‌الدين بود و طلب حسام هم يافتن و به نگارش در آوردن همه حقايقي است كه همه انسانها محتاج آن بودند. در پشت صحنه مولانا حسام‌الدين است، زيرا مولانا بارها و بارها شكر خود را از طلب حسام بيان كرد.

بعد از پايان سخنان دكتر كاظم محمدي كه مورد تشويق فراوان حضار قرار گرفت آقاي قريشي با تنبور قطعاتي از موسيقي عرفاني را نواخت و در پايان برنامه مناجاتي از كتاب مجالس سبعه مولانا قرائت شد

نگاه اول در بازخوانى عشق مولانا به شمس


سيدمرتضى مرد يها
حضرت خداوندگار مى فرمايد عشق هايى كز پى رنگى بود / عشق نبود عاقبت ننگى بود. اين بيت را، به همراه انبوهى از ابيات مشابه، به قرينه رويكرد عرفانى ميراث مولانا، به معناى انكار ارزش عشق دنيوى گرفته اند. اما اين، عشق ملاى روم به شمش تبريز را به معمايى بدل مى كند. عشق مردى چهل ساله به پيرمردى شصت ساله، لابد از جنس جهانى ديگر است. على الخصوص كه عاشق، معلم بزرگ عشق معنوى بوده و عالمى او را به اين شهرت شناخته باشند. او كه مثنوى خود را به وصف «معنوى» توصيف مى كند، قرينه اى به دست مى دهد تا ديوان او را هم به شمس معنوى و معشوقى روحانى متخلص بدانيم. عشق معنوى اما با معشوق مادى چه سان راست مى آيد؟ نه آيا معشوق معنوى و محبوب روحانى چون بوى گل هاى پرپر در آغوش باد محفوظ است، بى آنكه به گلزارى بازبسته باشد؟ كه اينما تولوا فثم وجه الله، در اين صورت ديوانه شمس الدين شدن و دل در صورت او نهادن چه وجهى دارد؟
مى  توان البته گفت كه اين دل در صورت نهادن نيست، شمس محمل معنايى بزرگ بود و معنا مولا را در پى محمل مى كشاند. اما براى بزرگى چون او كه بر بام هاى آسمان برآمده بود، جست وجوى نردبان بى معنا بود. معنا را به ويژه كه سترگ باشد همه جا مى توان جست و خواست. گذشته از اين، شخصى نيمه گمنام چون شمس تبريز چه مى توانست داشته باشد كه خداوندى را در بند خود اين سوكشان آن سوكشان كند جلال الدين البته مى سرايد كه شمس تبريزى كه نور مطلق است / آفتاب است و ز انوار حق است، با اين همه اما چه قرينه اى را ياراى آن هست كه اين دعوى شاعرانه را بهره اى از حقيقت همراه كند؟ به سختى مى  توان باور كرد كه كسى مقتداى ملايى شود كه در جنب او طفل ابجدخوانى بيش نيست. مولوى عمرى است تا بر بام تاريخ مى رود و شمس در بن بست هاى آن وامانده و هيچ منطقى از پس توجيه اين برنمى آيد مگر سخن او كه حيرت اندر حيرت آيد زين قصص / بى هشى خاصگان اندر اخس.اين گونه، داستان دشوارتر مى شود، جلال الدين كه به گفته خود، از هر سر مويش هزار شمس آونگان است، در معناى او نتواند عاشق بود و چون او را با عشق صورتى كارى نيست، در بند صورت هم نتوان بود، پس راز اين بستگى در چيست؟ آن هم همراه جوشش و ستايشى عظيم كه سجاده نشين باوقارى را بازيچه كودكان كوى كند و آغازين داستان مثنوى را كه قصه عاشقى رنجور و بى علاج است حكايت نقد حال خود بداند و در قياس خود را پادشهى عاشق و شمس را طبيب الهى برشمارد و در ميانه داستان دل از كف وانهد و به ياد شمس به پارسى و تازى شورانگيزترين و زيباترين و عميق ترين ادبيات مثنوى را بسرايد و جاى جاى از شمس سخن گويد و او را با شمس چارم آسمان قياس كند و از آن برترش بنشاند و نام او را بوى پيراهن يوسف كند و از براى حق صحبت سال ها، گويد او رمزى از آن خوشحال ها و در مقابل اصرارها كه فاش گويى ماجراى او و شمس را مى خواهند گويد كه خوشتر آن باشد كه سر دلبران / گفته  آيد در حديث ديگران و نهايت با اين بيت ختم كند كه فتنه و آشوب و خونريزى مجو / بيش از اين از شمس تبريزى مگو.پاسخ اين رمزواره در انبوه تناقض آلودگى هاى نظم و نثر مولانا نهفته است. اگر داستان پادشاه و كنيزك حسب حالى از مولانا و شمس است كه در ضمن عبارت آمده است، داستان مولانا و شمس هم حسب حالى از انسان و معشوق گم شده اى است كه بايد او را جست و البته نيافت. داستانى كه ناگزير بايدش در ضمن عبارت گوش داد، تا حقايق عريان آشوب و خونريزى نكند. اگر عشق ناپايدار زمينى شايسته عاشقان بزرگ نيست، لاجرم بايد به دامن آسمان درپيچيد، اما آسمان كيست، كجاست، چگونه است؟ خداى لاقياس را هم براى پرستيدن، بهانه اى چون كعبه مى بايد. كعبه از بت ها پرداخته شد اما بت بزرگ ماند، نه اگر، شور عاشقى كه را هدف گيرد؟ لات و عزى خدا بودند و كعبه خانه آنها بود، بت ها رفتند و خانه ماند، تا خانه خدا باشد، ولو خانه  اى كه هرگز رنگى از صاحبانه به خود نبيند، تا تيرهاى عشق عاقبت آماجى داشته باشند. انسان با جسم و مكان درآميخته و هر چقدر هم كه عروج كند از اين خصيصه خلاصى نتواند و بى نهايت مطلق را كه نه مى داند كه چيست و نه حتى اين كه هست، بارى يقين دارد كه مى خواهدش، بايد در كوزه اى بريزد تا شكل گيرد و جهت يابد و بتواند موضع عشق و شور و غزل اشك و دعا و اميد و چيزهاى ديگرى شود كه بى همگان به سر شود و بى آنها به سر نشود.
شمس تبريزى در صفت كوزه اى كه پيمانه بى نهايتى است در قله قاف كه نه تيررس عقل است و نه دسترس عشق كه مى تواند سرگشتگى انسان جوياى اين معما را تسكين دهد، البته تنها نيست. مولوى همچون كسى كه در جست وجوى چيزى است كه بالذات جستنش عين گريختن است، بايد كسى را مى گرفت كه گريزپا نباشد و او بتواند به بهانه اين كه آئينه گمشده او است، عقده عشق در او بگشايد و نه چندان فرقى كه اين كس صلاح الدين زركوب بى سواد باشد كه مولوى با ترنم چكش زرگرى او به رقص مى آمد يا حسام الدين چلبى باشد كه چنانش بى منطق مى ستود كه خشم و حسد اصحاب را برمى انگيخت. مهم اين بود كه او شاعرانه و عاشقانه و لاجرم به دروغ كسى را بزرگ مى كرد تا قباى جلوه گاه معشوق نامتناهى بر قامتش ناساز نيايد، و سپس آنچه از نرد مهر كه مى خواسته با آن معماى بزرگ ببازد، در پاى اين بريزد. شايد وجه ترجيح شمس بر صلاح الدين و حسام الدين اين بوده باشد كه او اندكى از وصف گريزپايى و جسته گريختگى آن حقيقت مجاز را داشته است.ملاى روم شكوه مى كند كه اى بسا كس را كه صورت راه زد/ قصد صورت كرد و بر الله زد؛ آيا بايد در نهايت سخت رويى حكم كنيم كه او خود نيز چنين كرد؟ نه، اين نه رواست، هم از اين رو كه قرائن بسيارى عليه اين گواهى دهند و هم نيز از اين رو كه او در صورت ها هم سيرت مى جست وگرنه در مقام صورت، انتخاب هايى نيكوتر از شمس ميسور او بود. ولى آيا نمى توان چنين انگاشت كه او در دامى وارونه آ نچه خود مى گفت درافتاد، اعنى قصد الله كرد و بر صورت زد؟ او گرفتار سيرت الله بود اما چاره اش جز اين نبود كه آن پندار را در قالبى به تجسم درآورد و آتشفشان عاطفه خود را بر سر و روى او خالى كند. او در پى عشق هايى رنگى نبود اما مقر نيامد كه عشق بى رنگى هم تا به رنگى درنيايد نه غزل سازد نه سوز نه ايمان نه امن. ارنه چه ضرورتى كه عشق مجازى را به قالب حقايقى چون خط و خال و چشم و چهر و قامت و ميان و ناز و كرشمه و بوس و كنار حوالت كنند؟ قصد صورت كردن و بر الله زدن و قصد الله كردن و بر صورت زدن در يك حقيقت مشترك است كه بدون صورت عشقى در نپيوندد و لذا است كه آن همه ناز و تنعم در رد عشق صورت، در قدم صورت عشق رنگ بازد.او خود نيز فارغ از اين ماجرا نبود. به فقره اى از فيه ما فيه بنگريد: همچنانك كار بى مغز برنمى آيد بى پوست هم بر نمى آيد چنانك دانه را اگر بى پوست در زمين كارى برنيايد و چون به پوست در زمين دفن كنى درختى عظيم شود، پس از اين روى تن نيز اصلى عظيم باشد و دربايست شود و بى او خود كار برنيايد و مقصود حاصل نشود. اى والله.

مثنوی معنوی با نيت تفسير قرآن سروده نشده است

قرآن حق است و آيتش پيدا نيست/ چگونگی بهره‌گيری مولانا از آيات قرآنی/10
http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=71881

گروه ادب: اگرچه بسياری از داستان‌های قرآن مانند داستان حضرت يوسف(ع)، داستان خضر(ع) و موسی(ع) در مثنوی بيان شده و حتی بسياری از مفاهيم قرآنی مورد تفسير و تأويل قرار گرفته است اما نمی‌توانيم مثنوی را تفسير قرآن بدانيم.

«قدم‌علی سرامی» استاد دانشگاه و نويسنده در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا) با بيان اين مطلب گفت: مولانا انسان بزرگی است و به قرآن و مفاهيم اسلامی عشق ‌ورزيده است اما تفسير قرآن بايد با آگاهی صورت گيرد و مثنوی معنوی با اين نيت نوشته نشده است.

 خلقت جهان به دليل وجودپيامبر است
وجود پيامبر اكرم (ص) علت غائی آفرينش است و مولانا در بسياری از اشعار خود ارادت خود را به پيامبر اكرم (ص) نشان داده است

وی درباره‌ی عشق مولانا به پيامبر(ص) اظهار كرد: مولانا به پيامبر اكرم(ص) عاشقانه ارادت می‌ورزيده و پيامبر(ص) را به عنوان آئينه‌ی تمام‌نمای حق تعالی معرفی كرده است.

سرامی افزود: سلاله‌ی بزرگ عرفای ايرانی به‌ويژه مولانا معتقدند برای شناخت خداوند بايد حضرت محمد(ص) را بشناسيم؛ چراكه خداوند عاشق پيامبر(ص) بوده و خلقت جهان به دليل وجود مبارك ايشان صورت گرفته است.

وی با استناد به اين حديث قدسی «لولاك لماخلقت‌الافلاك» افزود: وجود پيامبر اكرم(ص) علت غائی آفرينش است و مولانا در اين بيت «به احمد تا احد يك ميم فرق است/ دو عالم در همين يك ميم غرق است» و در بسياری از اشعار خود ارادت خود را به پيامبر اكرم(ص) نشان داده است.

 مولانا انسان‌شناس بزرگی است
مولانا برای انسان‌ها در هر مرتبه ‌ای از كمال انسانی احترام قائل و معتقد است زشتی و زيبايی بايد در كنار هم حضور داشته باشند تا معنای حكمت خداوند به درستی معنا شود

اين نويسنده مولانا را انسان‌شناسی بزرگ دانست و با اشاره به اين ابيات «در خلايق روح‌های پاك هست/ روح‌های تيره‌ی گلناك هست/ اين صدف‌ها نيستند يك مرتبه/ در يكی در است و در ديگر شبح/ واجب است اظهار اين نيك و تباه/ هم‌چنان اظهار گندم‌ها زكاه/ بهر اظهار است اين خلق جهان/ تا نماند گنج حكمت‌ها نهان» تصريح كرد: مولانا برای انسان‌ها در هر مرتبه ‌ای از كمال انسانی احترام قائل و معتقد است زشتی و زيبايی بايد در كنار هم حضور داشته باشند تا معنای حكمت خداوند به درستی معنا شود.

وی در پايان ضمن تأكيد بر انديشه‌های مولانا در جهان امروز تصريح كرد: بايد با نگاهی نو و با استفاده از قالب‌های ادبی و هنری، انديشه‌های عميق مولانا به زبان امروز بيان كنيم تا اين مفاهيم ارزش‌مند در بطن زندگی ما حضور داشته باشند و به پويايی برسند.

آفتاب قرآن؛ شمس آثار مولانا

http://www.iqna.ir/news_detail.php?ProdID=71766

 

 

«مولانا جلال‌الدين محمدبلخی» مشهور به مولوی، خداوندگار رومی و ملای روم در ششم ربيع‌الاول سال 604ه.ق در بلخ در يكی از شهرهای افغانستان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. پدرش بهاءولد ملقب به سلطان‌العلما، يكی از بزرگان صوفيه و اعاظم عرفا بود.

مولانا جلال‌الدين محمد بلخی مشهور به مولوی، خداوندگار رومی و ملای روم در ششم ربيع‌الاول سال 604 هـ.ق و دربلخ، يكی از شهرهای افغانستان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. پدرش بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العما، يكی از بزرگان صوفيه و اعاظم عرفا بود و معروف است كه سلطان العما در سال 671 هــ.ق با اعضای خانواده و جمعی از دوستان و مريدان خود بلخ را به مقصد زيارت بيت‌الله‌الحرام ترك نمودند. در هنگام عبور از نيشابور، به ديدار عارف و شاعر نام‌دار عطار رفت و در آن زمان مولانا سيزده يا چهارده سال داشت كه مورد توجه عطار قرار گرفت و گفت‌اند كه عطار علامت بزرگی را در جبين او مشاهده می‌كند و سپس نسخه‌ای از مثنوی اسرارنامه‌ی خود را به او هديه كرده و خطاب به پدر او می‌گويد: «زود باشد كه اين پسر تو، آتش در خرمن سوختگان عالم زند»

مولانا در سن 25 سالگی در همه‌ی علوم متداول آن زمان مانند فقه، كلام، تفسير قرآن و قصص تواريخ اسلامی و اصول عقايد، فلسفه، حديث و ادبيات و ديگر علوم و فنون عقلی، سرمايه‌ی كافی را اندوخته بود و در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايی داشت.

طلوع شمس بر زندگی مولانا (شيخ مفتی ز عشق شاعر شد)

مولانا در آستانه‌ی چهل‌سالگی بود كه در حوالی سال 342 هـ‌.‌ق حادثه‌ی شگرفی در زندگی‌اش رخ داد و بنياد هستی مولانا را به كلی زير و زبر ساخت.

 مولانا‌همه‌ی‌علوم‌زمان‌خود‌رامی‌دانست‌
مولانا در سن 25 سالگی در همه‌ی علوم متداول آن زمان مانند فقه، كلام، تفسير قرآن و قصص تواريخ اسلامی و اصول عقايد، فلسفه، حديث و ادبيات و ديگر علوم و فنون عقلی، سرمايه‌ی كافی را اندوخته بود و در فقاهت و اجتهاد دست بالا و توانايی داشت

ايام به آرامی می‌گذشت؛ قونيه در آرامش و سكوت كامل بود؛ مولانا بر سند تعليم و ارشاد و قوم مغول در قتل و تاراج كه ناگاه تركی لاابالی و بی‌پروا و شهرآشوب از راه می‌رسد و دل و جان مولانا را يك سره به يغما می‌برد؛ تركی كه صد فتنه‌ی چنگيز در سر، آتش هزاران دوزخ در دل، جلوه‌ی صدهزار بهار در ديدار داشت.

اين ترك مست «شمس‌الدين ملك‌داد تبريزی» بود كه چون خضر ناگهانی در كشور وجود مولانا ظاهر شد و او را بی‌درنگ مفتون و مجذوب خود ساخت.

درباره‌ی شمس و مولانا و اوايل برخوردشان با هم‌ديگر و گفت‌وگوهايی‌كه با هم داشته‌اند، داستان‌های زيادی نقل شده كه اما همه‌ی آن‌ها بر يك داستان اتفاق نظر دارند كه روزی مولانا با جمعی از مريدان خويش سوار بر اسب، از بازار قونيه می‌گذشت كه ناگهان قلندر ژنده‌پوشی بر سر راه مولوی ظاهر شد و گفت كه «مولانا، مرا سؤالی است» گفت: «بپرس تا از جواب آن همه بهره‌مند شوند» گفت: «محمد برتر بود يا بايزيد» مولانا گفت: «اين چه جای سوال است؟ معلوم است كه محمد چون بايزيد از امت محمد بود، مقام سلطانی و تاج افتخار از بركت پيروی او داشت» قلندر گفت: «پس چون است كه محمد با حق می‌گفت: خدايا تو را چنان كه شايسته مقام توست، نشناختم اما بايزيد می‌گفت: نيست اندر جبه‌ام الاخدا/ چند جويی در زمين و در سما» مولانا از جواب فرومانده گفت: «ای قلندر، تو خود برگوی» گفت: «اختلاف اين دوشخصيت در ظرفيت آن‌ها بود. محمد(ص) را گنجايش بی‌كران و عطش اقيانوس‌آسا بود اما بايزيد به جرعه‌ای مست شده بود و نعره می‌زد: شگفتا كه مرا چه مقام و منزلتی است» وقتی مولانا اين پاسخ را شنيد نعره‌ای زد و به دامن او در آويخت.

شمس در آثار مولانا، گاه اشاره به آفتاب مطلق هستی و ذات اقدس الهی است و گاه اشاره به باطن خود مولانا و حقيقت ذات همه‌ی آدميان است كه همان روح و نفحه‌ی الهی است كه در آدم دميد و فلك و ملك را به سجده آورد و شمس در مكتب عرفان، معلم درس نظر و شهود بود.

 شمس‌در‌آثار‌مولانا،تنها‌شمس‌تبريزی‌نيست
شمس در آثار مولانا، گاه اشاره به آفتاب مطلق هستی وذات اقدس الهی است و گاه اشاره به باطن خود مولانا و حقيقت ذات همه آدميان است كه همان روح و نفحه‌ی الهی است كه در آدم دميد و فلك و ملك را به سجده آورد و شمس در مكتب عرفان، معلم درس نظر و شهود بود

ديدار مولانا با شمس يك پديده‌ی تاريخی، استثنايی و اسرارآميز بود كه زاهد را به ترانه‌گويی مبتلا كرد و غبيت شمس و گريز او از جماعت رياكاران برگی ديگر را در زندگی مولوی ورق زد و مولانا پس از غيبت كبرای شمس، حقيقت را در وجود خود يافت و با جان او پيوست و ديوان خود را به نام او سرود.

غزليات مولانا به ديوان كبير يا كليات شمس معروف است؛ ديوان شمس تنها ديوان شعر نيست، غوغای يك دريای متلاطم طوفان است. ديوان شمس، انعكاس يك روح غيرآرام و پر از هيجان و لبريز از شور و جذبه است و هيچ نكته‌ی الهی يا انسانی برای مولوی بيگانه نيست و او با تمام توان و باورش انديشه‌ی اسلام و وحدت اصلی همه يك فضای روحانی را بسط می‌دهد. رابطه‌ی ميان خدا و ا نسان را به بی‌نهايت می‌رساند و احاديث قرآن در غزليات شمس و جهان‌بينی دينی مولوی در سرتاسر كليات شمس و مثنوی مولوی موج می‌زند:

بوی خوش اين نسيم از شكن زلف اوست

شعشعه‌ی اين خيال زان رخ چون «والضحاست»

تلالو نور آفتاب قرآن و اهل بيت(ع) در آثار مولانا

و مثنوی مولوی اثر عظيمی كه مولوی در شش دفتر و به مدت نزديك به چهار سال انشا كرده است و با وجود اجتناب از هرگونه گزافه‌گويی و خودستايی، آن‌را در عين حال اصول اصول اصول دين و مايه‌ی ‌كشف اسرار و وصول و يقين نشان دهد و اين تعريف، مبالغه و دعوی نيست تعبيری است از اين نكته كه دين هر چند اصولی دارد، اصول اصول آن كشف و يقين است و آن سری است كه در دريای بی‌كران مثنوی معنوی گنجانده شده است.

 مولوی‌مثنوی‌را‌نور‌الهی‌تلقی‌می‌كرد
تلقی مولانا از مثنوی به خاطر اشتمال آن بر دقايق تفسير و سر قرآن كريم است كه گوينده‌ی مثنوی، كتاب خود را به سبب همين اشتمالش بر اسرار و رموز قرآن از منبع وحی «علم من لدن» جدا نمی‌يابد و آن را همچون نوری الهی تلقی می‌كند

در عين حال وقتی مولانا كتاب خود را فقه اكبر الهی می‌خواند پيداست كه آن‌را به صورت يك دفتر شعر نمی‌نگرد و آن‌را يك مجموعه‌ی الهام ربانی تلقی می‌كند و آن‌را از مقوله‌ی علم لدنی می‌پندارد و بحث نيست كه آن‌را به مقام محمدی منسوب می‌نمايد و از طريق قرآن، تلقی علم می‌كند و از روی هوی سخن نمی‌گويد و كلام او را شعر مجرد نمی‌توان خواند و در واقع اين طرز تلقی مولانا از مثنوی به‌دليل اشتمال آن بر دقايق تفسير و سر قرآن كريم است كه گوينده‌ی مثنوی، كتاب خود را به سبب همين اشتمالش بر اسرار و رموز قرآن از منبع وحی «علم من لدن» جدا نمی‌يابد و آن‌را هم‌چون نوری الهی تلقی می‌كند و هيچ اثری در ادبيات دنيای اسلام نيست كه برخلاف رسم معهود مسلمانان بدون نام خدا، از آغاز تا پايان، نغمه‌ای بی‌انتها درباره‌ی عشق به خدا درباره‌ی شور و شوقی كه «نفس‌مطمئنه» برای رجوع به پروردگار خويش دارد باشد؟

مولوی تنها يك عارف و شاعر يك فرقه‌ی روحانی نبود بلكه در باب طبيعت بشر صاحب‌نظر و بصيرتی شگفت بود و برای آنان كه در ماهيت بشر تفكر می‌كنند، حائز كمال اهميت است.

اين شاعر و عارف بزرگ در روز يك‌شنبه ‌سال672ه.ق در سن 68 سالگی به وقت غروب شمس، در مغرب عالم قدس غروب كرد و نامی بزرگ به اندازه‌ی همه‌ی روزگاران از خود باقی گذاشت.

سخنان دکتر محمدعلی موحد، مصحح مقالات شمس

 

http://www.bbc.net.uk/persian/arts/story/2006/11/061102_la-cy-molana.shtml

پيش از اين، سه دوره درس گفتار به وسيله کريم زمانی، سيروس شميسا، و توفيق سبحانی برگزار شده بود. اين درس گفتارها به مناسبت هشتصدمين سال تولد مولانا ترتيب داده شده و قرار است تا پايان سال ادامه يابد.

موحد پيش از شروع خواندن تکه هايی از مقالات شمس و توضيح و تفسير آنها که در دستور جلسه ديروز بود، لازم ديد ساعتی در احوال مولانا و شمس بگويد که به گمان او برای ورود به بحث لازم بود.

وی سخنان خود را با کلامی از شمس شروع کرد: "ما دو کس عجب افتاده ايم. دير و دور تا چو ما دو کس به هم افتد. سخت آشکار آشکاريم؛ اوليا آشکار نبوده اند، و سخت نهان نهانيم ..."

آنگاه گفت فکر می کند که اين ويژگی آشکار بودن در عين نهان بودن چيزی است که در همه ابعاد زندگی و شخصيت مولانا و شمس تجلی يافته و آن دو بطور مرموزی به هم پيوسته اند. "اگر مولانا را داريم از برکت شمس است و اگر شمس را می شناسيم از برکت مولاناست. ظهور شمس در زندگی مولانا خط قرمزی بود که زندگی مولانا را به دو نيمه تقسيم کرد. نيمه بزرگ تر تا ظهور شمس و نيمه کوچکتر بعد از او."

 اگر مولانا را داريم از برکت شمس است و اگر شمس را می شناسيم از برکت مولاناست. ظهور شمس در زندگی مولانا خط قرمزی بود که زندگی مولانا را به دو نيمه تقسيم کرد. نيمه بزرگ تر تا ظهور شمس و نيمه کوچکتر بعد از او
 

به روايت مشهور که موحد نيز بر آن تأکيد داشت شمس با ظهور خود در آستانه ۴۰ سالگی مولانا، توفانی در جان وی برانگيخت و مسير زندگی او را چه از حيث صورت و چه از حيث معنا بکلی تغيير داد.

موحد توضيح داد که از مولانا هرچه داريم حاصل اين نيمه کوچک تر است و ياد آور شد که برخلاف ديگر بزرگان شعر و ادب و عرفان ايران که معلومات نسبتا اندکی از نام و نشان و زندگی خصوصی خود بر جای گذاشته اند، درباره مولانا و خانواده او اطلاعات فراوانی در اخيتار ما قرار دارد.

وی گفت: "همه کتابها و آثار مولانا از دستبرد زمان در امان مانده اند. حتی بخش مهمی از نامه های خصوصی او که به اصحاب دولت يا به دوستان و معاصران خود نوشته به دست ما رسيده است."

موحد گفت علاوه بر آثار خود مولانا که در دسترس ماست، آثار سه تن ديگر را هم که در تکوين روحيات و نگرش فکری مولانا بيشترين تأثير را داشته اند در اختيار داريم: معارف سلطان العلما، پدر مولانا، معارف برهان الدين محقق اتابک که پس از درگذشت پدر، ارشاد و تربيت معنوی مولانا را بر عهده داشت، و مقالات شمس.

 

وی با اشاره به کتابهايی که نامشان آمد، گفت: ما زندگينامه هايی هم از مولانا در دست داريم که اطرافيان مولانا نوشته اند. اولينش ابتدانامه سلطان ولد است که در واقع زندگينامه مولاناست. ديگر نوشته مجد الدين فريدون سپهسالار است که کم و بيش با سلطان ولد هم سن و سال بوده و مدعی است که ۴۰ سال سر بر آستان مولانا داشته است، و سومی کتاب مناقب العارفين افلاکی که تأليف آن در ۷۱۸ يعنی ۴۶ سال پس از درگذشت مولانا آغاز شده و ظاهرا تا وفات مؤلف در ۷۶۱ ادامه داشته است.

آقای موحد هر سه اثر را در جايگاه خاص مناقب نويسی قرار داد که مرسوم اهل خانقاه بود و نمونه های معروف آن اسرار التوحيد و تذکرة الاوليا عطار است.

به گفته موحد هدف اين نوع کتابها که در هر طريقه و مذهب برای استفاده مريدان و اصحاب نوشته می شد الگو سازی و اسطوره پردازی از شخصيت مشايخ و پيشوايان آن مذهب و طريقت است. بنابراين مملو از داستانهای تمثيلی و کراماتی است که اقطاب و مشايخ را در صورت نمادهای فوق بشری تصوير می کند.

به روايت محقق آثار مربوط به مولانا « محتويات اين کتابها نه بر اساس واقعيات تاريخی و عينی بلکه بر پايه احساسی شگرف از عظمت خارق العاده که مريدان و سرسپردگان درباره مراد و مرشد خود دارند شکل می گيرد و هرچه زمان بيشتر می گذرد بر حجم و غلظت آن حکايت ها می افزايد و شاخ و برگ ها انبوه تر و پيچيده تر می گردد و محقق کنجکاو بايد با زحمت و دقت بسيار حقايق تاريخی را از لا به لای آنها استخراج کند و يافته های خود را به صورت معقول و درخور قبول در آورد».

موحد سپس به قونيه پرداخت و مترصد لحظه ای شد که انفجار بزرگ در زندگی مولانا پيش آمد.

 جريان ملاقات شمس و مولانا و تحول شگرفی که در پی اين ملاقات پيدا شد در روايت های سپهسالار و افلاکی و ديگران با خيال بافی ها و افسانه پردازی های بسيار در هم آميخته و معنای معقول و قابل فهم خود را گم کرده است. خوشبختانه مقالات شمس بسياری از اين ابهامات را برطرف می کند و با تکيه به مطالب صريح و بی پرده آن می توان تصوير روشن تری از روابط آن دو انسان بزرگ به دست داد
 

مولانا پس از فراغت از تحصيل به قونيه بازگشته بود و در شهر به عنوان فقيهی جوان و مدرسی فاضل و واعظی گرم دهن جا افتاده بود. در آن ايام علاء الدين کيقباد اول وفات يافته و پسرش غياث الدين کيخسرو دوم به جايش نشسته بود و قونيه به مدد آن پدر و پسر فضل دوست به مرکز شکوفايی تبديل شده و در سايه وجود بزرگانی چون سراج الدين محمود اُرموی و شيخ صدرالدين قونوی رونق و اعتباری عظيم پيدا کرده بود. ابن عربی که بيست سال آخر عمر خود را در دمشق سپری کرده بود به سال ۶۳۸ يعنی چهار سال قبل از آمدن شمس به قونيه در همان شهر وفات يافت و شيخ صدرالدين قونوی، فرزند خوانده و وارث علوم او، در قونيه می زيست و شاگردانی مانند فخرالدين عراقی در حوزه درس خود داشت.

ابن عربی نيز چندی به دعوت غياث الدين کيخسرو اول در قونيه به سر برده بود اما همانگونه که صاحب مرصادالعباد در قونيه دوام نياورد، او نيز نتوانست در قونيه بماند. چون او جز زبان عربی نمی دانست و نمی توانست در قونيه بازاری گرم پيدا کند. صدرالدين خود اهل قونيه بود و به هر دو زبان عربی و فارسی تدريس می کرد و چيز می نوشت. مولانا هم مجالس درس خود را داشت و کار وعظ و خطابه را در پرتو فضل و ادب فراوان و استعداد بيکران و زبان گويا و بيان رسای خود با موفقيت پيش می برد. چنانکه عده ای از معاريف و سرشناسان قونيه مانند صلاح الدين زرکوب و حسام الدين چلبی مجذوب او شده بودند. اين نسل تازه مريدان، برآمده از خانواده هايی بودند که از چندی پيش از ايران مهاجرت کرده و در بلاد روم ساکن شده بودند و در ميان اهل محل نفوذ و احترام داشتند. پيداست که به تناسب نفوذ مولانای جوان در ميان مردم و موفقيت او در محراب و منبر، دولت و دولتيان نيز رعايت جانب او را واجب می دانستند و اعتبار و احترام او روز به روز افزون تر می گشت.

 

"در گرم بازار اين واعظ و مدرس محترم بود که ناگهان شمس تبريز فرارسيد. جريان ملاقات شمس و مولانا و تحول شگرفی که در پی اين ملاقات پيدا شد در روايت های سپهسالار و افلاکی و ديگران با خيال بافی ها و افسانه پردازی های بسيار در هم آميخته و معنای معقول و قابل فهم خود را گم کرده است. خوشبختانه مقالات شمس بسياری از اين ابهامات را برطرف می کند و با تکيه به مطالب صريح و بی پرده آن می توان تصوير روشن تری از روابط آن دو انسان بزرگ به دست داد."

موحد درباره مقالات شمس گفت که در برخورد با آن با دو مشکل مواجه هستيم. نخست اينکه مقالاتی که در دست داريم "متنی منسجم و به قلم آمده از روی طرح و نقشه و نظم خاصی نيست، تکه هايی است از سخنان شمس که در حالات و مناسبت های مختلف بر زبان او جاری شده و ديگران آنها را يادداشت کرده اند."

به نظر مصحح مقالات "اين يادداشت ها در بسياری از موارد کامل و تمام نيست. جمله های گسسته پاره سرگردانی است که به صورت موجود از بيشتر آن هيچ معنای موثر معقولی نمی توان استنباط کرد."

به گفته آقای موحد بخشی از مقالات را احتمالاً به نيت ويرايش بازنويسی کرده اند ولی سر به نيست شدن ناگهانی شمس و بی قراری و شوريدگی شگفت مولانا بعد از غيبت او، ظاهراً مانع اتمام کار و تکميل و تنقيح نهايی مقالات شده است.

او به عنوان محقق آثار مولانا و شمس گفت که اين مشکل لاعلاجی است درباره مقالات. اما مشکل دوم « به ماهيت سخنان شمس » مربوط می شود چرا که عالم شمس، عالم رموز و اسرار است، عالمی که با معيارهای ما پر از ناهمواريها و ابهامات و تناقضات است. ولی از نظر او عالمی است هموار و همخوان و موزون. عالم مشاهده و عيان، عالمی در فراسوی کفر و ايمان. سخن او را در آن زمان هم نمی فهميدند و نفهميدند. و او بی محابا می گفت "اين مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند. همه سخنم به وجه کبريا می آيد، همه دعوی می نمايد." می گويد:"صريح گفتم مولانا پيش ايشان که سخن من به فهم ايشان نمی رسد تو بگو. مرا از حق تعالی دستوری نيست که از اين نظيره های پست بگويم."

نگاهى به كتاب «بانگ آب» تأليف سودابه  كريمى نشر شور

يك در يا تشنگى
حسام الدين پارسايان
حيات مولانا جلال الدين بلخى رومى، آموزگار عرفان و تصوف و سراينده مثنوى معنوى و در وجود آورنده عالى ترين اثر عرفانى در عالم اسلام و شايد در تمام تاريخ بشر، در عشق و معرفت خلاصه مى شد و براى دوستان و مريدان، كمال مطلوب اخلاقى پيران صوفيه را تجسم مى  داد. شعر صوفيه كه از مشرب ذوق و الهام سرچشمه گرفته و درمكتوبات مشايخ اين قوام مجال بروز يافته است با مولانا به بلنداى ناشناخته اى دست يافت و پس از او نيز براى تمام قرون و نسل هاى بشرى، قله اى تسخيرناپذير و خاص او شد. مثنوى عظيم مولانا جلال الدين هم كه درواقع حاصل تمام معارف و تجارب صوفيه مسلمان است، عرضه داشت. اوج و عظمت روحانى بى نظيرى است كه در تمام قله هاى بزرگ شعر انسانى جلوه و شكوه دسترسى ناپذير و خيره كننده دارد. هم از اين روست كه بحث درباره احوال و افكار او خود دستمايه اى محسوب شده است براى تحقيقات خرد و كلان. در اين ميان، هر پژوهنده اى از دريچه خاص خود به جهان نگرى مولانا نگريسته و برداشت خود از افكار او را فراروى خواننده قرار داده است. سودابه كريمى هم راه نفوذ به اقليم عظيم انديشه و فكر مولانا را از رهگذر شيوه اى بديع و نوين جسته و از بحر ناپيداكرانه تعليم او، از آن همه آب هم به قدر تشنگى چشيده است.
نويسنده در اين كتاب، كه آن را «بانگ آب» نام كرده است، كوشيده تا با تأمل در سه اثر سترگ مولانا، يعنى مثنوى معنوى، فيه مافيه و كليات شمس، تعليم مولانا و اركان جهان نگرى او را در ضمن يك پژوهش با انگيزه به كارگيرى يك روش تحليلى كه متضمن مباحث و موضوعات دشوار و گسترده اى همچون معرفت شناسى، هستى شناسى، خداشناسى، انسان شناسى، ارزش شناسى و وظيفه شناسى (= اخلاق شناسى) است بيان كند. استاد مصطفى ملكيان بنا به شيوه مألوف و رسم معهود خويش در مقدمه تحليلى و بسيار خواندنى خود بر اين كتاب، شيوه پژوهش در باب جهان نگرى عرفانى - و در اينجا جهان نگرى مولانا - را ارائه كرده كه از حيث جامعيت و دقت نظر بى نظير است.
كتاب مجموعاً هفت فصل دارد كه نويسنده در فصل نخست «انسان وساحات وجودى  او» عمدتاً به انسان شناسى و تا حدى به هستى شناسى مولانا، در فصل دوم «رابطه انسان و خدا» به مباحثى از هستى شناسى، خداشناسى و انسان شناسى او، در فصل سوم، «رنج» عمدتاً به انسان شناسى و تا حدى به ارزش شناسى و وظيفه شناسى او، درفصل چهارم، «عشق»، عمدتاً به انسان شناسى و تا حدى به هستى شناسى، خداشناسى و ارزش شناسى او، در فصل پنجم «معرفت»، عمدتاً با معرفت شناسى و تا حدى با هستى شناسى و انسان شناسى او، در فصل ششم «اخلاق»، به مباحثى از وظيفه شناسى و ارزش شناسى او، درفصل هفتم «خدا» عمدتاً به خداشناسى و تا حدى به هستى شناسى او مى پردازد. (ص۲۰) نبايد از نظر دور داشت كه به گفته نويسنده در پيش گفتار، مقدمات متن اين كتاب در ابتدا با انگيزه انجام يك كار تطبيقى بين نقطه نظرات اخلاقى و خداشناسانه مولانا با برداشت هاى متألهينى چون گوردن كافمن (Gordon D. Kaufman) كه نگاهى انتقادى به واقع گرايى دينى دارند و يا دان كيوپيت، كه از ناواقع گرايان محسوب مى شود صورت پذيرفته اما به دليل عدم دسترسى به منابع كافى، اين طرح نهايتاً به شكل حاضر به انجام رسيده است از اين رو، پرسش اصلى در اين كتاب مجموعه موضوعات مربوط به اخلاق و تصوير خدا در انديشه مولانا است (ص۲۶) نكته ديگرى كه بايد در نظر داشت اين است كه مؤلف در پژوهش خود، عالماً و عامداً در معرفى مؤلفه هاى سازنده انديشه مولانا به هيچ متفكر و عارف ديگرى ارجاع نداده است و به عبارت ديگر كوشيده تا مولانا را تنها با مولانا جست وجو كند.
***
پس از معرفى اجمالى كتاب، ذكر انتقادگونه اى از آن ضرورى مى نمايد. بر خواننده اين سطور پوشيده نيست كه به رغم سادگى ظاهرى، كه به خاطر وفور حكايات و قصص در آثار مولانا، خاصه مثنوى معنوى، به نظر مى رسد، قسمت عمده مطالب آنها عرضه داشت دريافت هاى عالى عرفانى و حكمى و دقايق فلسفى و كلامى است. افزوده بر اين، گهگاه ادبيات متعدد و دشوارى در جاى جاى مثنوى آمده كه هم از قديم به سبب سختى و صعوبتى كه در فهم مراد آنها احساس مى شده، احياناً موضوع مناقشات فراوان بوده و اينها جملگى موجب و مايه اين گشته كه مثنوى معنوى همچون اثرى مشكل و دشوارياب شهره شود. حتى در آنچه به حكايات مثنوى مربوط است، خاصه آنجا كه مولانا حكايتى را در ضمن حكايتى آورده و سردلبران را در حديث ديگران بيان داشته، فهم كلام او در بسيارى موارد مطالعه شروح و تفاسير را الزام مى كند. هم از اين روست كه در باب انديشه و تعليم مولانا، خاصه تقرير مفصل آن كه در مثنوى مجال بروز و ظهور يافته، شرح هايى از قديم به فارسى، عربى و تركى تدوين شده است كه غالباً متضمن فوايد مهم هم هست و در فهم دشوارى هاى تعليم او از مراجعه به آنها البته غافل نبايد بود. از ميان شروح مهم مى توان مخصوصاً از جواهرالاسرار اثر كمال الدين حسين بن حسن خوارزمى، اسرارالغيوب خواجه ايوب، شرح محمدولى اكبرآبادى، شرح بحرالعلوم، فاتح الابيات اثر انقروى، رساله نائيه جامى، شرح اسرار حاج ملاهادى سبزوارى، شرح مثنوى شريف علامه فروزانفر، شرح مثنوى كريم زمانى و نوشته هاى گرانسنگ مرحوم دكتر عبدالحسين زرين كوب چون سر نى و بحر در كوزه يا نگاشته هاى پژوهشگران غربى چون چيتيك و... نام برد. از همين جاست كه عدم اصرار نويسنده در استفاده از كتب و شروح مثنوى هم كه حامل نگاه خاص او به موضوع تحقيق است و در عين حال اين نگاه فوايد بسيارى هم مى تواند داشت و نيز با وجود نكته سنجى هاى بديع و تازه اى كه در سراسر كتاب به چشم مى خورد _ كار او را از نقد و تعريض ناقدان البته مصون نمى دارد. البته مقصود نگارنده اين نيست كه نويسنده مى بايست از چشم ومنظر شارحان و ديگر پژوهندگان به آثار مولانا مى نگريست، بلكه منظور اين است كه مطالعه اين آثار مى توانست قدرت تحليل او را درباره انديشه مولانا افزون كند و كتاب در آگنده از نقل قول هاى مفصل نشود. در حقيقت نويسنده كمتر به تحليل تعليم مولانا پرداخته است، چه رسد به نقد آن و اين در حالى است كه دست يازيدن به پژوهشى از اين دست، بى گمان رعايت ايجاز و اجتناب از اطناب را بر او الزام نمى كند. افزوده بر اين، ابتناى نويسنده تنها بر سه اثر مولانا، يعنى مثنوى معنوى، فيه مافيه و كليات شمس البته خالى از اشكال نيست. مطالعه ديگر آثار منثور او همچون «مجالس سبعه»، كه با زبانى عاميانه خطاب به عامه تقرير شده، براى فهم صحيح و تحليل بهتر آثار منظوم او، همچون مثنوى، ضرورى است. همچنين، مجموعه اى از مكاتيب شامل ۱۴۴ نامه از مولانا بر جاى مانده است كه هرچند متضمن تقرير لطايف عرفان اسلامى نيست و غالباً بازگوكننده مطالب شخصى و گفت وگوهاى او با امرا، علما و دوستان و منسوبان است - و از اين رو، در شناخت حوزه زندگى مولانا و احوال او وراى آنچه از مبالغات و افسانه سرايى هاى مناقب نويسان به دست مى آيد روشنگر است -  اما در جاى جاى آن كه گاه نكات اخلاقى وعرفانى هم هست كه در توضيح پاره اى مطالب مثنوى يارى رسان محقق تواند بود. جز اينها، پاره اى سخنان ديگر نيز در جاى جاى مناقب العارفين افلاكى از مولانا نقل شده و البته براى فهم بهتر اقوال مولانا در مثنوى رجوع بدانها خالى از فايده نيست. از اين رو، در ضمن بحث از افكار مولانا، از اشارت بدانها نمى توان درگذشت. در عين حال، آثارى كه پس از درگذشت مولانا و غالباً توسط دست پروردگان و ميراث بران طريقت او به رشته تحرير درآمد، همچون رباب نامه و ولدنامه (مثنويات ولدى) در شرح و تفسير آنچه به مولانا الهام شده است حائز اهميت اند. همچنين نويسنده در برخى فصول، مانند فصل ششم، كه به مسائل مطرح در حوزه فلسفه اخلاق مى پردازد، ظاهراً اطلاعات خواننده را مفروض گرفته و به هيچ يك از كتب قابل اعتماد در زمينه فلسفه اخلاق ارجاع نداده است و مباحثى چون معرفت شناسى اطلاقى، علم النفس اخلاقى و اخلاق هنجارى را تعريف ناشده رها كرده است و اين در حالى است كه خواننده كتابى همچون «بانگ آب»، كتابى كه قاعدتاً در زمينه عرفان اسلامى جاى مى گيرد، به احتمال بسيار از اين مباحث بى اطلاع است و از اين رو، از مباحث مطرح شده تصوير واضح و روشنى در ذهن نمى تواند داشت. جز اينها، اين كتاب يكدست و منظم به حساب نمى آيد و پيداست كه در نگارش آن بيان زبده تعليم مولانا، آن هم به ايجاز و اختصار هرچه تمام تر، بيشتر منظوراست تا به كارگيرى صحيح يك روش منطقى و تحليلى، آنگونه كه مصطفى ملكيان در مقدمه ارائه كرده است. البته عجبى نيست كه همين نكته خود به تنهايى سبب مزيد سرگردانى خواننده در فهم انديشه مولانا شود. اما از حق نبايد گذشت كه نكته سنجى هاى بديع نويسنده، كتاب را، كه هرچند ملتزم به شيوه تحقيق علمى و تحليلى نيست و همان طور كه گفته آمد، فراوانى نقل قول هاى پرتفصيل عرصه را براى نقد و تحليل تنگ مى كند، از دايره تحقيقات ضعيف بيرون مى آورد و در زمره كتب قابل اعتنا در باب انديشه و فكر مولانا جاى مى دهد. با همه اين انتقادات، باز هم در كتاب همواره نشانه هايى از يك تحقيق خواندنى باقى مانده است، هرچند كه خواننده در توالى فصول هيچ نظم و ترتيب منطقى آن طور كه در مقدمه مصطفى ملكيان آمده، نيابد. معهذا مى تواند حس كند كه اين آشفتگى و از هم گسيختگى در نگارش كتاب و ارائه مطالب و ارتباط فصل هاى كتاب با يكديگر، ناشى از سختى و صعوبتى است كه در يك چنين طرح پژوهشى نهفته است. آن هم پژوهشى كه به اشارت و با ژرف نگرى استاد ملكيان طرح ريزى شده است. با اين همه، انصاف بايد داد كه اگر نويسنده كتاب در جريان تحقيق و پژوهش خود اين مقدمه را در پيش چشم داشت، بى گمان كتابى كه بر مبناى آن طرح پژوهشى در وجود مى آمد، از حيث جامعيت، كيفيت و دقت با هيچ يك از آثارى كه تاكنون در باب انديشه و تعليم مولانا جلال الدين به نگارش درآمده است، طرف نسبت نبود.